Archive for the 'زنان' Category

تکامل یا تفاوت؟ (نگاهی به روابط دو جنس غیر مخالف)

فروردین ۲۴ام, ۱۳۹۴

به هر چه نگاه می کردم انگار شورشی علیه من بود. یا جنبشی که به هرچه بیگانه تر شدنم سرعت می داد.مبارزه را خوب می فهمم و اصولا زندگی برای من یک مبارزه ی دائمی ست. اما نمی توانم بپذیرم که برای ساده ترین و پیش پا افتاده ترین حقوقم نیز باید انقلابی باشم. چیزی که آزار دهنده بود، این بود که می اندیشم گاه تلفات یک جنگ، به قدری زیاد است که حتی در صورت پیروزی، شادمانی،  مضحک است.

هنوز شاید کمی زود باشد اما ممکن است روزی بگویم، پارانویا، در جامعه و فرهنگ من یک بیماری نیست. نوعی  درد آور از یک واقع بینی تلخ ا ست و هم جنس های  من، در یک نابرابری تاریخی، مصرف می شوند. و غم انگیزترین قسمت ماجرا شاید این باشد که  پدرسالاری و مردسالاری جامعه ی من، قرن ها از زن ستیزی معاصر، عقب تر است و انگار تلاش جهانی مدافعان حقوق زن، نتوانسته است فرهنگ زن ستیز کشور مرا کوچک تکانی بدهد.

برای ایجاد یک مسلک متفاوت، باید اول بتوانم جنس مخالف خود را پای صحبتم بنشانم و اینطور بگویم که تو هرگز کمتر از من به جامعه یی سرزنده تر و شاداب تر نیازمند نیستی.و این شادابی و سرزندگی در گرو احساس رضایت جنس دیگری از توست.ظلم و نابرابری مسیری دو سویه است که اگر یک سو قدرتمند تر شدن یک جنس باشد، سوی دیگر الزاما  ناتوان و ضعیف تر شدن جنس دیگر نیست! برای قدرتمندتر کردن همدیگر، به تلاش هردوی ما نیاز است، تا بتوانیم رضایت را جایگزین سرکوب، پرخاش و تنش های منفی کنیم. که فرزندان ما در بستری سالم عشق را بیاموزند و بتوانیم فلسفه و فرهنگی مستقل را به معبر تکرار یک اجحاف تاریخی و غیر انسانی تزریق کنیم.ما  باید بتوانیم بی آنکه رشته های پیوند را بگسلیم، هر کدام جداگانه “خود” باشیم. باید بتوانیم از تفاوت ها بیاموزیم و بپذیریم، سرکوب صدای مخالف، پیش از همه چیز خودمان را بیمار می کند.و یک قدرتمند بیمار، همیشه ناکامل و ناشادمان خواهد ماند.

اما ما برابری را تجربه نکرده ایم.جنس غالب، نمیتواند بپذیرد که میتوان غالب نبود ولی قدرتمند بود. و نمی خواهد جایگاه تاریخی اش را از دست بدهد. او خودآگاه یا ناخودآگاه سرکوب میکند، چون ترسی مبهم مدام به اوهشدار میدهد که مراقب باشد.این همان ترسی است که جنسیت را به موافق و مخالف تقسیم کرده است.

جنس من در تعیین ارزش های انسانی هیچ نقشی نداشته است. که هیچ گاه اجازه ندادند قلم در دست او باشد. جنس غالب ارزش ها را ساخت و تمام ویژگی های مردانه، ارزش و معیار ارزیابی شد. اگر جنس من ارزشگذاری کرده بود شاید در رأس هرم ارزش ها، ویژگی های زنانه ای می گذاشت.همانطور که مثلا اگر گلها یا خرس ها و یا پرندگان ارزشگذار بودند بی شک در رأس هرم ارزش های متفاوتی با ارزش های کنونی وجود داشت.

جنس من در طی هزاران سال زندگی، به شکل غم انگیزی پذیرفت که زایده ای بر وجود مرد و شکلی شبیه سایه ی اوست و اینگونه خود را و ارزش ذاتی خود را در برگ های تاریخ جا گذاشت.او به منفعل بودن تن در داد و همیشه جای خالی اعتماد و باور به نفس را در نقطه نقطه ی زندگی اش احساس کرد زیرا او در عمق وجود خویش پذیرفته بود که اربابی دارد. حتی پیوند عاشقانه ی آن ها با جنس دیگر، در ضدانسانی ترین قراردادها، در نتیجه ی نابودی “من” در برابر “دیگری” بسته شد. و رضایت به آرزویی دور تبدیل شد. ”بدین سان/ بیگانه با زمین و با آسمان ها/ زندگی می کنم/ و دیگر آوازی بر لب ندارم” (آنا آخماتوا) و به این شکل، آنچه در من توسط غیر از من کشته می شد، همان چیزی بود که می توانست دیگری را دوست داشته باشد.

گاهی نیز می اندیشم که اگر ارزش های جامعه را از همان ابتدا جنس من تعیین کرده بود، بازهم ماجرا همین بود. غالب ومغلوب و فاعل و منفعل فقط جایشان عوض می شد.بهتر است که با کمی همدلی نوع دیگری از جنس خودم ، “مرد” را به این نتیجه برسانم که قرار نیست تو شبیه اجدادت باشی. تو پذیرفته یی که انسان مدرن فرهنگ را تغییر داده است، ارزش ها را از نو تعریف کرده است، و شباهت های کمی با آن چه از ابتدا بوده است دارد. قدرت و ابزار اعمال قدرت لزوما  مجوز استفاده از آن را به ما نمی دهد.

همیشه  جنس مرا به انفعال محکوم کرده اند و به اینکه برای رهایی خود تلاشی نمی کند، اما پرسش جنس ما این است: جامعه ی مرد سالار چه امکانات و چه ابزاری  را به مادران من ارزانی داشت  که استعداد و خلاقیت و هنر آن ها شکوفا شود؟ چقدر دست آن ها را باز گذاشت  تا به “خود” واقعی شان شبیه باشند؟ چقدر آن ها  توانستند برای زندگی، برای اهداف و آرزوهایشان بی مدیریت جنس شما، قدم بردارند؟ چقدر از جانب جنس شما حمایت شدند؟ و پرسش دیگرم اینکه: من، فرزند جامعه ی مدرن، با آرمان ها و ارزش هایی متفاوت، چقدر در میان شما پذیرفته شدم؟

آنچه روشن است این است که شاید زن فرهنگ سنتی مرد را به خاطر کشتن بخشی از وجودش می بخشید و مادرانه میتوانست او را دوست داشته باشد، اما زن فرهنگ نو، هیچ گاه با این نابرابری خو نمی کند و در ازای این جنایت، دنیا را از عشق، و مهربانی اش بی نصیب می گذارد. و هشدار می دهد: “آوایم ضعیف است/ اما اراده ام نه/ بی عشق/ تولدی دیگر را احساس می کنم” (آنا آخماتوا) همچانکه امید می بخشد رهایی من رها شدن توست. میله های زندان مرا بشکن و عشق را با چهره ای تازه تماشا کن.

دیمونِن

فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۴

اونی که عین اِساره ی آسمونه دیمونِن

اونی که با مو همیشه مهربونه دیمونن

 

اونی که شبانه روز همیشه در تَپ و تلاش

بِم محبت میکنه بی چک و چونه دیمونن

 

او که گر یَه تالِ مین از سر مو جدا واوو

مِل شمع اُوو آیوو سیم دل میسوزونه دیمونن

 

او که گر خوُم نَوارِه شوو میشینه وَر سَرِ مو

نمی خُوسه  تا شفق اُم می تَکونه دیمونن

 

اونی که هر چی بخوام هرگز اَ مو نه نمیگو

اِم نمیگو بَچِرا؟ بَهرِ چِمونه دیمونن

 

اونی که اگر جونم آلوش بذه میا با دست

مالی مالیم میکنه اُم میکَرونه دیمونن

 

او که هر موقع نگاهُم میکنه از تو چشام

غم و غصه ی دلم از نگام میخونه دیمونن

 

او که گر شو نَوارُم یا دیر وارُم مُتَّکَلی

میشینه چِش انتظار، دل نگرونه دیمونن

 

او که از رو بچّگی یه وقت باهاش قهر بکنم

با مو آشتی میکنه به هر بهونه دیمونن

 

او که گر بی حرمتی کُنُم، کلام، چی نمیگو

بدیهام یادش میره به پام میمونه دیمون

 

اونی که برای مو قرار و آروم نداره

اشک شوق زندگی سیم میچَکونه دیمونن

 

اونی که برا کویر مو مثال بارونن

توی قلب واعظی واکرذه خونه دیمونن

 

روز مادر بر همه مادران این سرزمین مبارک!

 

واعظ زاده ایراهستانی، فروردین ۱۳۹۴

خواستگار گتری

بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۳

تقدیم به “ضعیفه”های! دیارم

شهرو اُم دخترِ زینو زارآلی
خونمون دوُمَنِ دِه مَح کمالی

همیشه صبح شَفَک بیدم بیدار
رِختَه وی رویِ سَرُم هزار تا کار

قبل اَفتو وامی مُشتم دَرَ بون
بُز می بُردم می دادُم دستِ چیپون

بعد می کردُم ری تاوَه، نونِ تاوَی
جمع می کِرذم چُکُلُو تَحسُم دِی

بعضی وقتا نون می کرذم یه هَسین
ری چاله عصرا میکردُم فَلَزین

پسینی زیر گِز و کُور و کُنار
جمع میکرذم، چُکُلو، خار و خَشار

دخترایْ ده ، همه با هم، همه جا
وای چیذیم پِشکل و سِرگین و گی گا

بَر می کرذیم گوَنَ و جومَه ی کِلوُش
کُرشُپُو بازین می کرذیم، کِرِ نُوش

بعضی وقتا، سَر برکه برِ اَو
آرد میکرذیم با هاسَک ،گندم و جو

سرِ بندا بعضی وقتا، ری مُهُو
پای پَتی بِجَخ بُجوخ، دِنگِله گُتُو

یه روزی با دخترایْ ده، همگی
پسینی رفته ویذیم رَه گاگلی

اَ دسُم بی یه کَمی اُو، تُو شیشه
ری کولُم نوار بیذ و تَبر تیشه

تا رسیدیم مَسیله گرمایِ گرم
افتادیم اَ جونِ دیشک و خار و سَلم

می نشستم ری بُنه، سَرِِ سُچُک
می آوردُم خار دیشک دَر، اَ بُچُک

چند بُنه ی سَلم با تبر تیشه چیذُم
با نواری کوله کِرذَُم، پاویذم

هموسا جُرّه بیذُم ، پِنتِلکی
نبیذُم پیدا شی کوله ی گُتَکی

خیز میکرذُم اومدم تا چَکِ لِه
رسیدم اَفتو بِهی گَهذُمِ ده

همیطو که وامی رفتم مو اَ خیز
پیرمرذی هِگالی سینهَ م واویذ

خنده ای کرذ اَ مو داد چند چاکِلیت
رِی واگرذوندُم اَ او با ترس و حَیت

اَ مو گفت دخترکو ، با تون کی اِن
مَ نگفت پی جور اَ دنبال چی اِن

مو شَ گفتم که مال زار جافَرم
پا تی رَه، یَکَل واوه، میخام وارُم

پیرمرد تی بَرَکُم ذُکِّ دِلُم
تا میکرد تا کُلِ درِ نَکِرذ وِِلُم

کُلِ در تا رسیدم، ری خَشارا
بار واناذُم جیکیذُم توی فذا

اَو واخورذُم سرِکَروَه، یه جُومی
واداذُم گُرذَه اَ تُنگه ی شاخونی

دیبامون اُومد اَ دَر عصا زنون
اَ مو داد دُنگو برشته، بی زبون

واسَدُم لِتی کیلی با تَماته
خروس و مرغا واکِرذُم تو کُتَه

کَهرَه کِرذُم تو کُلَه، بُهزا تو خَسّ
رِی پوشَن پهن آویذُم خَسَّه و لَسّ

بَی مَراه سر والووُندَم اَ دِرام
کُتُرمّ بیذ کُمِ دَستُ و مُلِ پام

مغربی بامون واگشت از سرِ کار
جَلدی دست نماز گرفت از لب تار

حولی حولی، نواخورد خَسّه خونی
نمازش خوند گوشه ای رِی دُکونی

کَم کَمَک، هوا تاریک واویذ و خور
در اومد دی مارو و خَزیک و مور

حَلی رِختُم، تَشی کرذُمَ بَرا
پهن آکِرذُم پوشَنی کفِ فُذا

فَنَر نفتی روشن کرذم و دار
دیبامون نِشوندُمِش دلِ دیوار

یهویی در واز آویذ اومد صذا
اومذن داخل، با خر، دِی و داذا

همه شون خسّه بیذِن، زار و کَلوک
سر تاپاشون گِل و گَرذ و گَچَروک

خسّه و کوفته بیذن دختر و دِی
کَم نَبید اینجا تا مُخهای عالیخَه ی

خر آورذن شی کَپَر کَلَنگ کُلُنگ
شی آورذن یه بُخی پَنگ و کُرُنگ

دَ آورذن تَوَت و پِش و خَشار
دیگه شُشتِن چِش و رِی از سرِ تار

مو همین طوری ماوَینِ خار خَجوم
کمی اُو پیا وارِختُم بَرِ شوم

خرمایِ لَشت و تَلیتِ اَو پیا
گُروَه ها میو میو اَ دورِ ما

همگی گَپ و کوچیک، پیر و جَوون
دور معجومه ی نشستیم بَرِ نون

گُروَه ای جلو اومد با کَپ و چیل
والیسید وامونده یِ دلِ پاتیل

کَچَله ی بامون واسَد کُلو کُلو
ضربه ای زد سرِ گربه، گفت گُلو

بَچَه گربه که میو میو میکرذ
شَ میگفت گلوگلو ، مار چطو میکرذ

ما سه دختر همگی پیلی نُووَه
ظرفا شُشتیم اَ رِی سنگِ بالُووَه

چایی کِرذیم اَ رِی تَش مو و سَکو
سی بامون کَهلونی چاک کرذ فاتَکو

ری لحاف یه گوشه ای ما دخترا
دی و با اووَلتَرَک اَ ما سَوا

می زدن فُرُک اَ کَهلون کِرِ هَم
با دلِ خُش می زدن گَپ بَرِ هَم

دی و دیبا همه گرمِ گفت و گو
یه کمی شروه می خوند ای، کمی او

ما سه تا دراز کشیده شَل و پَل
سَر اَ تو کُرون هُم، گرمِ مَثَل

یهویی لنگر دَر صدا اومد
بَعد اَ او هِی جارِ کدخدا اومد

هراسُون بامون پاویذ بُدو بُدو
چه میخا کدخدا ای مجالِ شَو

پاویذیم از سرِجا، مُو و سکو
در آورذیم تَک و پُشتی و پتو

کدخدا اُومد داخل باهاش مَرو
پیرمرد هِگالی همرایِ او

پیرمردِ خَنیسِ مُهیل و هیز
بَرِ چه از دو وَلا پیدا واویذا

سکو گشت چندتا کوپِ چُول و پَلَشت
بدروش چای بَرِشون بُرد و واگَشت

پیرمرد خنده میکرذ بُلند بُلند
واذَ مَهریذ ، کوپی چای با گُلی کَند

کدخدا ری فرش عقب جلو می کرد
چار طرف نگاه و سَرکَشوو می کرد

رِی واگرذُوند اَ بامون گفت مَشذی
نمی خَی شهرو مَگر شیگر بِذی

مو یهو دلم واویذ اَز جا جاکن
کَلَ بَهلو پاویذم از ری پوشَن

هراسون پیش پا اَ درتا کُتیذُم
تَپ زدم کُنجِ خونه تَمرگیذُم

شنیذوم بامون شَ گفت که کدخدا
فاتکو که گُتتَرِِن شیگر میخا

هنیزا طفلکی شهرو نه گُتن
ولی هر کاموتا بِخَی مالِ خُتن

کدخدا شَ گفت که این و اون نگو
اِی آغا فقط میخا شهرو شوخو

پیر مرد با بایْ ما خلوتش گرفت
همه وِل کرد موی بدبخت واگِرِفت

فاتَکو می رفت و وای گشت دِبِگیر
می آورد یَرُم گپِ مردکِ پیر

بعد از او سَکو آورد بَرُم خبر
خبر از نَر پسری تویِ گَتَر

پسرک توی گَتر با وَرتواس
یَه زنِ تراکمه ای دلش میخاس

کِرده وید کیسه ی باشون پُر از دینار
گفته بید زنی کاوین بکن بیار

پیرمرد حالا میخاس سی پسرش
دختری عقد بکنه اُ ببرش

پیرمرد پاوید نگه تو خونه کرد
تا مو دید به کدخدا نشونه کرد

مو پاویذم وانَشستُم یَکلی
سَرَ پا تکیه داذُم مُتکّلی

ای دلم میخاس بُرُم هِش بُکُتم
شَ بُگم ای خنیسک، کا مُو گُتُم

شَ بُگم ای پیرمردِ پیرَخر
دَسَ جونِ مو واسون برو اَ دَر

شَ بُگُم اَ رو بُرو، حیا بکن
دنبالم نیو مو رو رها بکن

دلِ غافل، کی اَ مو چی می شنید
کدخدا خودش وادُخت، خودش بُرید

دی و بای ما مِلِ کور که چِش میخاد
همه چی بید بَرشون وفق مراد

همه شون تا که دینار و پول دیذِن
همیطوری ندیدِه، پسندیذن

اهلِ خونه همه شون خوشال بیذِن
تا بی گَه شو با همی می خندیذِن

پیرمرد و کد خدا هر دو رضا
پاویذِن قرار گذاشتِن، سی صَوا

مریمو پاویذ یِچی داد سی نِشون
بای ما رفت پا پَتی بدرقه شون

همه رفتِن خونشون، اما دریغ
مو وامونُدم با چِشی پُر اَز گِرِیخ

کِی میگفت که حَلَّ گرگِ چَمبری
کِی می گفت زَهره نداری ببری

کپَ شی پِلنِگ بیدُم خُوسونکی
اَ چِشُم خَو نیومد تا شَفَکی

صُحِ گه همپایِ بُنگِ گَلَه بون
بیدارم واکرِد دَسِ دِرْوِ بامون

دیبامون اُومد با اُون بُشکِ بَلِش
خنده و خوشواش ِ نرمی رو لبش

اَ بِرِشکش در آورد دُنگو و خِسک
اَ دَسُم داد کیلی گَرمه با نِمِشک

اَ مو گفت بیو بشین دَر بَرَ کُم
قربون سَرِت واوُم دخترکُم

بَرَکُم نشست دَسِش ناذ رِی مُلُم
اَمو گفت شهرو تویی گُمپِ گُلُم

اگه قسمت بو، اگر خدا بخاد
میری انشاءالله گَترَ ، جای ِآباد

رَی خدا بو، میری اونجا بَرِ خُت
وامیوی یه خونه دارِ گَپ و گُت

مو میرِِخت عین بارون ، اُو اَ چِشُم
سیریکو افتاده بید پشتِ دلم

حرفایِ دیبا کمی دلم واداد
ماچی کِرد شَهِ سَرُم وِلم واداد

فردا عصر بساط عقد شد همه جور
مو نشوندن سَرِ باشتی مَشَه مور

آغایی اوومد نشست اَ رِی زمین
اَ مو گفت بَرُم بگو اصولِ دین

نرمه آهی واکشیدم اَ جگر
همه اصول دین گُفتم اَ بَر

سَرتون درد نیارُم همو پسین
شیگری کرد خارجی شهرو شِشین

پس صوا صُح، مو با یک بُخچه رِی سَر
اُم آورذن با گِریخ، اَ خونه دَر

پیرمرد آماده بید تی کُلِ دَر
جایِ مو واکرذه بید اَ چُهرِ خَر

نمی رفتم ، وا می گشتُم تو خونه
می گرفتُم سرِ هر چی بُهُونه

مَح جافر تندی میکرذ جنجال مو
دیبا و دی و دازا، دنبالِ مو

اُم داذِن دسمالی نون با چُکِرین
کیسه ای پُر فَلَزین یه کم اَرَین

هر چی کِرذُم مو نهاذن اَ رِی خَر
پیرمرد اوسار اَ دَس، واویذَ تیوَر

هینی گفت که خَرَکو گوشش واکَند!
زاره ای داد تو هوا تند و بُلند

یهویی چارپا واسد شتاب و خیز
مو دلُم تش شَ گرفت و پُر واویذ

با سُکی جیپَلَکی کَند خَرکو
پی سَرم وارِخت کمی اُو فاتکو

کِشت واخوردم نگهی به پشتِ سَر
دیگه هیچکسی ندیدم دمِ در

هنیزا سحر بید و هوا تاریک
واگذروندیم کیچه های تنگ و تاریک

وَرتکون، سوراکی، چشِ گِریخ
توره هایِ اطراف دِه هم واخ و ویخ

سینه مون بید کُه و خِرّه و دَرَه
اَ ماوین ِ سنگلاخ یه کوره رَه

پیرمرد رفت اَ بالا بعد سَرَشی
تا واکرذ از پیچ و تاب گیرکشی

رسیدیم تخته یِ فاریاب شفکی
لبِ اَو کِرکِر کوگِ لَچَکی

تنگِ فاریاب تویِ او هوایِ سرد
دس نماز گرفت، نماز خوند پیرمرد

اما مو با دلی افگار و فغون
در آورذُم اَ کیسه ،کَپه ای نون

پیرمرد دوباره کرد پوذال اَ پاش
خو کشید چرمایِ بالای لیویراش

یه نگه کرد عقب و دور و بَرِش
لنگوتَش کِرد عربی دورِ سرش

چنگلَه ی خرما واسَد با کمی اُو
رِی واگرذوند طرفِ کُه و بُدو

اَوسار خَر به دَسِش زد به کَمَر
سر بالا رفت تا رسیدیم سَرِ پَر

سَرِ کُه مرغیزه و سگ و سَتور
واسَذیم اَو سَرِ برکه ی گالاخور

سَرَشی تو پیچ کُه، اَ کِشت و ذُرّ
مو رسوند بندرِ مُخدون، پیش اَ ظهر

رسیدیم پَهلی خونه ی بندریا
همشون عینِ پرِ کلاخ سیا

پیرمرد اَ مو نشوند یه گوشه ای
رفت تو بندر که بیاره توشه ای

بَرَکم بید چَه و دول و لوله ای
سایه یِ لور، سه زنِ بتوله ای

یه زنی داشت کیف و ساک و چمدون
لفظ و حرفهاش نویذ مثلِ خومون

پیر مرد با چند عرب ذُرّی واخورد
هَشنَه ی کباب کمی بَرُم آوُرد

پیش اَ مغرب همه رفتیم لَبِ اَو
یهَ جهاز ماوینِ اَو می کرذ شِنو

ای همه اُو که دیدم با ای چشام
واویذم گیچ، اَ رَوَخ بید دَس و پام

پیر مرد بندی واوَست اَ کَمَرُم
نورقی گُرذینه ای آورد برُم

دَوسه و چو و دو مَرد چَرمِلُو
مو واکرذن سوارِ جهاز رِی اَو

مو نشوندن رِی حصیر ِ تَرَکی
بَغَلم نهاذ کیف و لَک و جُلَکی

پیر مرد خودش اومُد نشست هَذُم
کیلیِ خرمایی دستم داد واسَذُم

شوم واویذ مو واویذم زهره ترک
چند زن بتوله ای اُووَلْتَرَک

بَرَکِ خوشون کمی جام واداذِن
شَمَذِ نرمی اَ رِی پام واداذن

موجی خورد شتیره ای فرق جهاز
پیرمرد با خنده ای دلم واداذ

دریایِ خور و تاریک، دلم اَ جا کَند
همه جا سَحار بید و بو ماینِ گَند

سر لنج چند تا جاشو در تک و دو
واز آویذ باذبُونا لنج رفت اَ جلو

کشیدم مَکنا ری صورت و کَچُم
صلوات صل علی روی ِ لبم

همه مَرد و ما سه چار تا ماذُمون
مَشَمَور گوشه یِ دِنجی نِگرون

پَرِ لنج، در پَس پرده، اَ پَنَه
درامی با مستراح و اَفتاوَه

پَی سَرُم دبّه ای اَو بید و کَوَت
دوسه تا خمره ی خرما و گُلَت

والَوُندم پسِ گُرذَم به دِرام
سرد و ساکت نمی گفتُم یه کلام

پیرمرد خوسیده بید و خُرَّ خُّر
موج می کرد حمله به کشتی یَکَ شُرّ

مو بیدم فکر فذا و خونمون
فکر دی، دیبا و داذا و بامون

ای مجال دی و داذا و باهمون
کَهلونی چاک رِی چَک ِفُذاهمون

دور هم با دلِ خُش گَپ میزنن
می خونن شروه و بیت، شَپ می زنن

ای بمیرم مو سی کُلِّ رفیقام
کاش می فهمیذن مو بدبخت اَ کجام

کاش می فهمیذن که ای مجال ِ شو
مو چطور خار و ذلیلم اَ رِی اَو

همه شون فکر می کُنن مو گُت ترم
جومه ی چبِّ سِوِندی اَ بَرُم

حالا فکر شون که مو تویِ گَتَر
دَورمِن اَشرفی و دُرّ و شَمَر

نمی فهمن پیرمردِ گَتَری
چه آوردَه سَرِ شهرو، گِل اَ ری

همه فکر ده بیدم می گِرویذُم
همه خُو بیدن اُ مو نَخُوسیدُم

همی وقت طیفون اومد بادبونا بُرد
لنجکو جا کن واوید ،کِشتی واخورد

همه از خو پاویدن سرو صدا
بندِ باد بونا واوَسّن سَر جا

مو زدُم تَپ کَپَ شی تمرگیذُم
میزدم حیتَ خوذُم ،می لرزیدم

وَرتکون چُرتکِ پیرمرد، شکست
کَپ فراخو کرد، پاوید جَلدی نشست

دنبال اِساره ای گشت با چشاش
بی خیالِ مو، واخوسید سر جاش

عربو وضو گرفت تُرِّ خوشون
یه اساره کِلّه کرذِن سی نشون

یکیشون سر به هوا مُتَّکلی
اذونی گفت نیاوُرد اسم علی

پیرمرد پاویذ و ویساد دُمِشون
می گرفتن دَسَ پَرتِ کُمشون

صُح واویذ ، هوا واویذ صاف و روشن
جمع واکرذیم لک و پَکها و پوشَن

چاس واویذ، پسین واویذِ، دوباره شو
دوباره ما و جهاز و لیتِ اَو

ماسه تازن کَلَ بَهلو ری جهاز
ذکر می خوندیم، دِبِگیر راز و نیاز

مرداشون ماین می گرفتن بَرِمون
تش می ناذِن ، ری تَشِ منقلمون

چاس می خوردیم کَتخِ ماین و کِلِی
صُح و شوم خرما و خُشکو و مِرِی

روز و شو ماوین اُو با آسمون
کَلَ بَهلو خَسّه بیدیم همه مون

بَعدَ چند روز، اَ ری اُو، سیر و سفر
رسیدیم لحمال نرمی تو گَتَرَ

پیر مرد بلند فرستاد صلوات
اَ مو گفت یالّا بلند شو سَر جات

فرز و فوری پاویدُم از سرِ جام
گرذ آکرذُم لک و پَهکام اَ تی پام

اومدیم شی اَ جهاز خُرد و خَچَل
لب ساحل همه لَمر بید و اَخَل

عده ای مرد کُخ آورده و چُول
جَمته ای، صندوق و سارَه پسِ کول

اَ رِی یک دو سَه ی باریک و دراز
بار میبرزن اَ بالا تویِ جهاز

یه بَچَه ی اومد خیلی بیلی مَ گفت
کُوکُو اُ کیلی چَپاتی می فُروخت

اومدم اووَلتَرَک، گیج و دَوَنگ
دو تا ژاندار اومَذِن ری کول تفنگ

شورته با غیض ری واگرذوند طرفُم
نگهی کرد سر و بُشکِ سَبَخُم

پیر مرد چند قدمی رفت، ری واکرذ
یه گاری اوُمد سوارمون واکرد

اولین بار واوبذم موتور سوار
رهِ صاف و کف جاده قیر و گار

صحراشون لیتُ و بیابون و سَبَخَ
نه علف داشت نه درخت، نه حتّی چَخ

رَهِشون دور و دراز بید و سیذَه
قلعه بُرجی بید ماوینِ مسیله

بُری وخت طول بکشید تا رسیدیم
کپِ یک کیچه ی تنگی وِیسیدیم

جَوونی اوُمد جلوم نَرگَتَلی
سر بریدن جلوی پام چِکَلی

پسِ نوشی در اُومد مَشَی اَمو
ماچی کرد اَ ری سرُم مَ گفت عامو

مو بیدم دخترکی چول و پَلَشت
هر کسی که اُم می دید دلش می گَشت

جونِ مو شَلو عرق، گَند و نَخوش
بو تَنُم سَهار بید و تند و تُرش

در آورذُم لکِ نرمی اَ پیله
پاک آکِرذُم اَ لَبُم اُو خِویله

اَ موتور شی اومذم پای پیاده
اومذن پیشواز مو نر و ماده

پیرزن جارُم میزد کجان گُلُم
اُم گرفت دسِش نهاد دور مُلُم

وابوسید پس دسُم بَعده گِمِشت
مو می خاستُم وابوسُم دسِش نَهِشت

دختری اومد اَ پاش شَمپَلی بید
اَ سرِش شِیله یِ گُل مَخملی بید

مو دَوَنگ بیدُم، نگفتم یه کلام
اُم آورذِن تو فذا با احترام

بار و بُخچه م وانهاذم رِی زمین
اَ مو گفتِن رِی پتو بیو بشین

چِش و ریم شُشتُم اَ خُرچه ی لبِ حوض
سیم آورذن یه سینی مَنگه و موز

دی عادل آورد گلاسی شیر و کَند
کوطی خوخ و اَلَناس َ بُرم واکند

سیم آورذن لک و جومه و طُوال
بَعدَ ملَّح وُومَذُم خوب سَر حال

شوُنَ گفتم که هَمَه ی چی بَلَدُم
ولی شَمپُو سر و بُشکم نزدُم

همو روز میخاس واره مَشَی صَفَر
سِی بامون فرستادُم خطّ و خبر

شوم آویذ دوره نشستن اُ میون
معجومه ی مَجبوس گرمِ روبیون

بعدَ نون بَرُم آورذن یه لحاف
خوسیذم تا روز بعدی شی ملاف

وختی از خو پاویذیم ریم نمیمذ
آسه آسه واسذُم لایِ شَمَذ

سیلی کرذُم چو دیذُم هیش کسی نیس
در آوردذُم اَ کَوَت شال و کمیص

سُرمه کردم کُتِ چِش با چو مالم
صاف آکِرذُم پَل و زنگُل پیالم

سَرِ زنگل پیاله تا کمرم
روغن سر زدم َ بُشکِ سَرم

بَر آ کِردُم جومه ای یقه خُوسی
هَنی قابل نبیذُم سی عروسی

وقتی رفتم هنیزا جُرّه بیدم
لاجون و لِجمار و کُم گِرذه بیدم

یاذُمن وقتی که رفتم اَ گَتَر
نبید از موتَر و کهربا خبر

اُو چَه بید برِ شُشتن هنیزا
نون می کرذن با تنیر زن و زیلا

برق و برّاده و ای چیا نبید
می نشستن هنیزا پای تش و دیذ

پیرمرد و پسراش بر سر کار
وایمَذِن عصری بر چاس و ناهار

پیرمرد صداش می کردن مَشَذی
بچه هاش شِیما و عادل و علی

نبیدُم رسمُ و رسومشون بَلَد
وقتی عادلو میمذ رِیم نَمیمَد

روز و شو همیشه با دیا بیدم
دختری شَرموک و با حیا بیدم

مو میشُشتم لک و پک اُ پخت و پز
نمی کردم تو مَحل رفت و اومَذ

یه سالی گذشتُ مو گُت تر واویذُم
گوشت گرفتم کمی بهتر واویذم

هَمی که عاقل و قابل واویذُم
عیش کِرذُم، زنِ عادل واویذم

شویی جمعه بید که مو زن واویذم
همو شو اوّلی اَوسَن واویذم

حالا مو پنتلکی بچّه کُمُم
نمی فهمیدُم چطو سَر بُکُنم

بعدَ مدتی اومد درد و بَلا
کُک و کِسیون میمذ از دلم بالا

اسپیتالی بید تو شرکت علی
اُم می برذَن هموجا حَلی حَلی

یه شویی باذُم گرفت دروشیدُم
جیغ زدم، لیکه داذُم تا خوسیدم

وَر سرِ مو زن همسایه اومَد
بَعد اون بالای سَرُم دایه اوُمد

با تی چُنگو کَمکی اُووُم داذن
بعدَ اون کُنگیری جُلّابم داذن

دِل مَختک والَوُندِن آهِنی
اَ مو گُفتن نه که پا اَ در بِنی

بی بی علویه اومد روزی هَذُم
اسم مرتضی نهاد رِی پَسَرم

خلاصه با این تنِ لار و مِمِل
وانهاذم پسری بهر ِ عادل

عادلو ده رو نیومد اَ هَوام
هیچ نپرسید که چطورم ،چه میخام

روز ده بید که دیدم صداش اومد
تا که بچه دید، یهو هواش اومد

بخت بد یَه شو سَتور صدا می داد
مُروای نَحس خودش هوا می داد

بی خبر بِچَهکو کِشت واخورده بید
کرده بید تی پَل پَلو تا مُرده بید

هر چی کرذُم نَکَکی چِش نواکند
داد زدم، چیره داذم تند و بلند

بچّه اوّلی مُرد، ایطوری مُفت
ولی هیش که جونِ خُم چی مَ نگفت

یکی رفت ولی به لطف کردگار
مَ وامونده حالا چار تا بَچَه بار

پَسِ مو گرفته پا نر و ماذه
پر و پَخشن حالا نسل و زِهواذه

همشون ما شا لله چاقُ و گی پَنَه
هر کدومشون واویذَن قدّ بَنَه

همه جنسیّه دارن گُت واویذن
هر کدوم آدمی سی خُت واویذن

تو می فهمی کَی گَتَر واوید آباد؟
وقتی نفت پیدا واوید یادت میاد؟

نگو نفت بگو طلای سیاه اومد
پی سرش ماشین و ای چیا اومد

یهویی گَتَر واویذ عین پاریس
بَدوهای پاپَتی شدن رییس

اومذن اَجنبیها اَ هر ملوک
می آورذن کِرِن و بیم و بلوک

می آوردن سیمان و لمر و سَرَند
کشیدن شقّه های بلند بلند

اومذن بیخه ای ها، بَندریا
هندیا، بنگالیا، کندریا

رِِخت تراکمه ای یهو بَکا هزار
ذُر می خوردن همه جا پی جور کار

میمذن قاچاق با یک کیف کولی
مُذیفی بیدِن می خوردن فاسولی

شرته و پلیس واویذن بدوها
همه کارمون شدن ریش گپوها

خلاصه گَتَر آباد واویذ و ما
مون داذن خونه و آب و کهربا

کشیدن اَ چار طرف شارِع و سوق
پُر آویذ سر و صدایِ باس و بوق

بزدن مطعم چاوُول و کباب
دجاج لایِ چپاتی و کچاپ

میوه لبنان و سیب سرخ و سوز
فراوون بَمبُلی و مَنگه و موز

حالا مو هیچی دیگه کم ندارم
دلِ پُر غصه و ماتم ندارم

عربی گَپ می زنم با این و اون
سوق و جَمعیّه می رُم سَرِ دکون

می خورم خوراک همه ی چی ، همه جور
جا گه ها می رُم با طیاره و تور

حالا فکرم که اگه خدا بُخا
یه سری بُرُم نجف اُ کربلا

حالا شُکرش خونه خدّامه دارم
دو سه تا موتَر ثَلاّجه دارم

هال و دیوونیه دارم شوخ و شیک
فرشِ کف مرمر و دوره ش سرامیک

گُلُپ و لوسترِ خُنج خنجی دارم
سنگ مُستراحِ اِفرنجی دارم

اگه مهمون یه یروزی برُم بیا
می زنم زنگ بَرِ مَطعَم سی غذا

چه و دُول و آب تَهلو دیگه نی
وای خورُم همه ش میاء معدنی

وای خُورُم سَردی، همه ش پپسی کولا
ای خوشِن وختی گارِشت میاد بالا

می فرستم همه نوع جومه ی زَری
پارچه های حَلَ تار و کَوُذری

می فرستم شِلِ خوخ و اَلناس
کَستر و ساگو و رب گرجه و ساس

می فرستم سی همه سُرمه و مِش
دوایِ کَلّونو اُ مَرحمِ چِش

می فرستیم پَک و پول سِی فقرا
پول روضه و ولیمه و آغا

خلاصه هَمَه ی چیمون عَذلن و ولَم
ولی وای کُنم یاد تولَه و سَلم

وای کنُم یادِ کُه و کور و کُمُوس
یادِ شو سردِ پایِ تَشِ چُلوُس

هَنی وای کنم یاذِ بز و چیپون
یاد شو تاوِسّونا در پَسِ بون

اَی دلم تنگه بَرِ بَچّگیام
رَی خدا بو، اَ تراکمه وامیام

جون واعظ اگه مردم واهِلِن
وامیام بهار که سَلم و خَلِلن

احمد واعظ زاده

 

———————————————————–

واژه های به کار رفته در شعر :
گَتَر : قطر
وا می مُشتم دَرَبون : حیاط را جارو میکردم
چُکُلو : هیزم ، چوب
تَحسُمِ دی : کمک مادر
هسین : نان دان ( نون دون )
فَلزین : نوعی نون نازک محلی
چاس : ناهار
خَشار : هیزم
گَوَن : نوعی پیراهن
کُرشُپو : نوعی بازی محلی
مُهُوو : تنه ی در خت نخل
دنگله گتو : اَلا کلنگ
گاگل : راه گله رو
چِل : زیر بغل
پنتلکی : ریز جُثه
لرذ له : زمین صاف آبرفتی
هگال : چفیه عربی
ترس و حِیت : اضطراب
بَرَک : کنار
شاخونی : شاهانی ، نوعی نخل
کَروه : کوزه
لِتی کِلی : تکه ای نان
خَشله : کشیدن چیزی روی خاک
کُترُم و لَس : بی رمق
مَراه : رمق ، توان
خَسّه خونی : استراحت
دُکونی : سکّو
دی مارو : مارمولک
خزیک : خزوک، سوسک سیاه
حَل : نفت (oil)
پوشَن : فرش
بَرا : روشن
فَنَر : فانوس
کُرُنگ : خرمایِ پلاسیده
بَخ : وسیله حمل و بار که روی چار پا می گذارند
واپُلید : عوض کرد
پَرچَل : آلوده ، کثیف
دیخل : دیزی
خَجوم : جانوران موزی ، حشرات
پِلی نووَه : نوبت به نوبت
بالوهه : چاه فاضلاب
اووَلترک : انطرفتر
گپ : حرف
فُرُک : دم و بازدم هنگام کشیدن قلیون
کروُن : فضای روی زانو
حول واویذ : عجله کرد (دس پاچه )
دو و دولا : دوباره
کوپ : فنجان
واذمهریز: خوردن
گُلی کَند : حبّه ای قند
سرکشو : سرک کشیدن
شیگر ک شوهر
گُت : بزرگ
هَنیزا : هنوز هم
هَنی : هنوز
شوخ : زیبا ، قشنگ
بالشت : سکویِ داخل اتاق
دبگیر : پشت سر هم
کاوین کردن : عقد کردن
ورتواس : بی تابی کردن
اُوساکو : بعداً
مُتّکلی : سرپا نشستن
یکَلی : کج
هِش بُکُتم : کتکش بزنم
خنیس : هیز
کامو گفتم : کجا من حرف زدم
واسون : بردار
آرو برو : حیا بکن ، آبرو نگه دار
ترازین : ترازو
چشمِ بِر : چشم بینا
وادُخت : دوخت
صوا : فردا، صباح
گریخ : گریه
کَپَ شی : خوابیدن روی شکم
دسِ درو : دست زبر
بُشک بَل : موی جلو سر که پیدا باشد
خوشواش دادن : با محبت راضی به انجام کاری کردن
پریشک : زیر یقه
دنگو و خسک : دانه گندم و خِسک پخته شده
نمشک : کره محلی
بَرَکم : کنار من ، چسبیده به من
مُل : پشت گردن (ملاز)
سریکو : سکسکه
دلم واداد : دلم تسکین گرفت
مَشَمور : کسی که در هم و در فکر باشد
ششین : کسی که همیشه شپش دارد
چُهرِ خَر : بالای خر ما بین وسایل
جنجال کرد : دعوا کرد
اَرین : نوعی نان محلی
چُکرین : نوعی نان ضخیم
تی وَر : جلو
هیین : صدای رام کردن خر
دلم پُرواویذ: دلم عقده گرفت
کِشت واخورد: پیچ خورد
ذُرواخوردن: پیچ و تابخوردن
وَرتکون: تکان دادن
خِرِه: درّه کوچک-شیار کوه
دَرَه: رودخانه ، درّه
ماوَین : مابین
کَپّه ای نون : نصف نون، قسمتی از نون
پوذال : کفش
خو کشید: بالا کشیدن ،طرف خود کشیدن
لنگوته : چفیه،(هندی)
چُرم : مُف
اَوسار: اَفسار
پَر: سر کوه ،قله کوه
برکه کالاخور :نام برکه ای طبیعی در کوه پدنو
بندر مغدون :بندری در ساحل خلیج فارس
بتوله :صورت بند
هَشَنه :ماهی ساردین
واوَس : بَست
دوسه: تخته بلند
جَهاز :لِنج بادی
حَصیر : فرش
جُلکی: پارچه کهنه
هَذُم: کنارم
شَتیره ای : عمودی
سَحار : بوی گند
شَمَد: ملافه
ماین گَند : ماهی بو کرده
مَکنا : روسری عربی
کَچ : چانه
ماذمون : ماده
اَفتووه : آفتابه
دَبه : ظرف آب
کَوَت : کُمد
گَشخا : نخل گشخاد
گُلت : ظرف مخصوص خرما
یَکَشُر: پشت سر هم
فذا :خانه ، منزل، حیاط
اِی مجال : این موقع
شَپ زدن : کف زدن
گِلَ ری :خاک بر سر
کَپ فراخو : خمیازه
اِساره : ستاره
تُرّ خوشون : به سلیقه خودشون
کلّه کرذن : نشانه کردن
پَرتِ کُمش : روی شکمش
لِیت : لخت : لوت
مِرِی : سرو
لحمال : زمین نرم و صاف
گرد واکردُم : جمع کردم
جَمته : چمدان
اَخَل : طوفان خاک
ساره : صندوق
چپاتی : ساندویچ
شُرته : پلیس عربی
سَبَخ : شوره
گار : قیر
ملو : میمون
بُری وقت : وقت زیاد
نَرگُتلی : یَل ، هیکلی
چَکَل : گوسفند نَر
دلش میگشت : حالش به هم می خورد
شَلو عرق : خیس عرق
اَو خویله : آب اطراف لب و دهان
چَمپَلی : نوعی کفش
شِیله : روسری ، شال
وابوسید : مرا بوسید
گِمِشت : مالش داد
نَهشت : نگذاشت
دَوَنگ : گیچ ، مَنگ
خُرچَه : ناودونی
مَنگه : اَنبه
گلاس : لیوان
طَوال : حوله
مَلَح : حمام کردن ، شنا
مجبوس روبیون : دمپخت میگو
ریم نمیمذ : روم نمیشد ، خجالت میکشید
پَل : گیسو
کمیص : قمیص، پیراهن
ماله : چوب سرمه دان
قابل نبودم سی عروس : دختر باید به موقعی برسد تا بتواند عروسی کند وتا عادت ماهیانه ندیده می گویند قابل عروسی نیست.
موتَر : موتور و ماشین
کهرُبا : برق
برّاده : آب سردکن
ثلاّجه : یخچال
دیا : مادر
شرموک : خجالتی
اَوسَن : آبستن
جلّاب : نوعی سوپ مقوّی
چنگو : وسیله ای آهنی مانند نوک پرندگان و قطره چکان
دروشیدم : لرزیدم
کنگری : کاسه ی فلزی
والووندن : تکیه دادن
درام : بُشکه
بی بی علویه : زن روضه خوان
پَل پَلو : جان کندن
زه واده : نسل ، نوه ونتیجه
گی پَنَه : چاق
بَدو : ساکنان اصلی مناطق عربی
ریش گُتو ها : سلفی ها ، روحانیون سنّی ، صلا ها
مُذیفی : زندگی کردن مّجردی
فاسولی : کنسرو لوبیا
شارع : خیابان
سوق : بازار
جمعیّه : مغازه ای بزرگ ، هایپر استار
شقّه : آپارتمان
دجاح : مرغ
کچاپ : سُس
چاوُل : چلو ، برنج
بمبُلی : نوعی میوه شبیه گریپ فروت
طیاّره : هواپیما
کستر : نوعی دسر نشاسته ای زرد رنگ
ساگو : شبیه نشاسته
مرحم چشمی : پُماد ساده چشمی
دوای بن کلک : نوعی شربت
آژدین : نوعی دوا مخصوص زخم
مجَّت : مسجد
خَدامّه : نوکر ، خادم
دیوونیه : سالن بزرگ پذیرایی
مَطعم : رستوران
میاء معدنی : آب معدنی
تَهل : تلخ
سَردی : نوشیدنی خنک
گارشت : آروغ
عذلن و وَلم : زندگی بر وفق مراد ، هر چیزی به خوبی جای خودش است.
توله ، پنیرک ، سبزی محلی
سَلم : نوعی سبزی محلی
کُه : کوه
کُموس : بوته ای کوهی
چلوس : چوب و هیزم نیم سوخته
رَی خدا بو : اگر رای خدا باشد ، اگر خدا بخواهد
وامیام : بر می گردم
واهله : اگر بگذارد ، اگر چیزی باقی بگذارد
خَلِل : نوعی سبزی محلی صحرایی

لطفاً ضد آفتابتان را جا نگذارید !

مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۳

  من سَوَخهای لامرد را با هیچ خاک دیگری عوض نمی کنم (حتی المقدور). ولی دست بر قضا سالهای جوانی ام را در «قلب» پایتخت گذرانده ام و لاجرم هم روزهای ملتهب و هم آرامَش را به چشم دیده ام . اوقاتی که پیاده ام محض تنوع و برای اجتناب از آلودگی و ازدحام هم که شده، مسیرم را طوری  انتخاب می کنم که از پارک لاله یا دانشجو عبورکنم.

  گوشه و کنار این دو پارک اغلب محل سنتی تجمع و میتینگ جماعت  فمینیست بوده است؛ بارها در مسیر عبور دیده ام بانوان خشمگین گریبان چاکی که با حرارت هر چه تمام از حقوق برابرِ زنان دفاع می کنند و از شما چه پنهان گاه که به اشتباه ( لابد به دلیل شکل ظاهر) من را عضوی از «بچه های بالا!» تصور کرده اند، به کنجی کشانده و از لزوم حفظ کرامت انسانی و حرمت زن و توجه ویژه به جایگاه رفیعش در اعتلای انسانیت سخنها گفته اند و گفته اند که باکی ندارند در راه حفظ حرمت «زن» حتی جانشان را فدا کنند ؛ حرف هایی که در زیر خنکای درختان بلند پارک و از لسان گویندگان مرتب و منظمش  قابل تحمل و تأمل بوده اند.

                                                       ***

  معمول است ارتشهای جهان ایدئولوژی و اهدافی که می خواهند به سربازانشان آموزش دهند را با شعارهایی روی البسه ی نظامی شان حک کنند . گاه هم نظامی ها جملات مقبول و مورد هدفشان را لباس کرده و به تن می کنند . نمونه ، شعارهای « راه قدس از کربلا می گذرد » و «ورود تیر و ترکش ممنوع» که در عکس های زمان جنگ رزمندگان ایرانی زیاد به چشم دیده ایم .  israili-soldier

  عکسی که پیش رو می بینید یونیرم یک نظامی اسراییلی است . مختصر و مفید و با گرافیک استانداردی حرفش را زده است . بدون شرح !  که اگر هم شرح داشت قلم از نوشتنش شرم داشت .

                                                       ***

این روزها کماکان سعی می کنم برای پرهیز از شلوغی و ازدحام آدمها مسیر عبورم را از پارکهای دانشجو و لاله انتخاب کنم . درختها و نیمکتها سرجایشان هستند . چیزی که تغییر یافته اما غیبت بانوان سینه چاک خشمگینی است که برای حرمت و کرامت زن و اعتلای حقوق انسانیش  حاضر بودند جانشان را فدا کنند.

 خبری شده است؟!

تحلیلی بر بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار زنان برگزیده کشور

اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۹۳

فرستاده شده توسط: یوسف اسدی (خوزی)

در پی بیانات رهبر معظم انقلاب ، متأسفانه از سایت های خبری بیگانه تحلیلها و برداشتهای نادرستی ارائه شد. از همه بدتر این که رسانه های داخلی به آن نپرداختند. یکی از مشکلات اساسی جهان امروز که از ناهنجاریهای عدیدی رنج می برد ، ناشی از عدم توجه و نوع نگاه غلط و اشتباهی است که به زن و جایگاه آن می شود. این مشکل ، یکی از مهمترین ارکان تربیتی همچون خانواده را نه تنها مورد تهدید قرار داده بلکه ویران کرده است. اگر دیروز مهمترین تکیه گاه جامعه و فرزندان خانواده بود امروز فرزندان از آن گریزان هستند که اینجانب با توجه به بضاعت علمی که داشته به آن پرداخته هر چند که نمی توان همه زوایای آن نگاه کرد ممکن است نقدهایی وارد که بعداً جواب داده خواهد شد.

قوانین برای چه؟ همه می دانیم هر قانونی که نوشته می شود برای رسیدن انسان به سعادت و خوشبختی حقیقی او است. قوانین زیادی در کشورهای مختلف ( آمریکا ، انگلستان ، فرانسه ، کشورهای اسلامی و … ) وجود دارد. چرا قوانین کشورها برای رساندن همین انسان به سعادت متفاوت است؟ آیا سعادت انسان مسلمان و غیر مسلمان فرق دارد؟ آیا سعادت و کمال اصلی انسان موجود در کشور ها با هم فرق می کند؟ اگر نگاه درست و عمیقی به انسان داشته با شیم سعادت و کمال انسانها یکی می باشد. پس اشکال در کجا است؟ اشکال در نوع تعریف درست وشناخت صحیح از انسان است.

به گفته شاعر : هر کس از ظن خود شد یار من …..

قانونهای متفاوت بر اساس تعریفی که از انسان می شود وضع می گردد. یکی انسان تک بعدی ( مادی ) و دیگری انسان دو بعدی ( مادی + روح ) را تعریف می کند. هر تعریف و شناخت قانون خاصی ، برای سعادت او لازم است.

زن که بخش مهمی از همین جامعه انسانی است از این قاعده مستثنی نیست که متأسفانه از زمانی که کانونهایی برای دفاع از حقوق زن مطرح شده ، نه تنها زن به حقوق خود دست نیافته بلکه تعریف های غلط از زن و در نتیحه تصویب قوانین اشتباه را به دنبال داشته است. این عامل ، زن را از جایگاه و وظایف اصلی خود خارج ساخته و یک جابجایی دردناکی ایجاد شده که ارکان خانواده را متزلزل کرده و تحت عنوان حقوق زن از محیط خانه خارج و به کارها و شغلها و مسئولیت هایی که در جامعه جزء وظایف و حیطه آنها نمی باشد جهت داده و تحت واژه هایی همچون مگر زنها عُرضه این کارها را ندارند  و جملاتی از این قبیل آنقدر فضای جامعه را مسموم کرده که به عنوان یک باور در زنها نمایان گردیده است. متأسفانه ما با آن همه آموزه ها و قوانین دینی که در رابطه با کرامت زن وجود دارد که حتی حقوق زن را بالا تر از مرد می پندارد و در یک جمله کمال مرد را در حضور وجود زن می بینند تا آنجا که امام ( ره ) می فرماید : در دامان زن مرد به معراج می رود و … . جامعه هم آموزه ها ی دینی را رها کرده و برای اینکه از غافله غرب عقب نماند،  راههایی را که آنها رفته اند و به بن بست رسیده اند ما تازه همان راه را با افتخار تبلیغ می کنیم. مگر اقتصاد شکسته غرب را دنبال نکردیم. چه نتیجه ای گرفتیم که حال به دنبال فرهنگ آن می باشیم.

امروز که غرب خود در ناهنجاریها غوطه ور شده و دست و پا می زند و کانون گرم خانواده ای وجود ندارد ، از او گریزان هستند و یا برای ارضای جنسی خود به همجنس بازی و راههای دیگر متوسل شوند. نتیجه چیست؟ همه نتیجه این است که کانون گرم و پر محبت خانواده مورد تهدید قرار گرفته است و زن از وظایف اصلی خود به وظایفی که به عهده او نمی باشد سپرده شده است. اگر نگاهی گذرا به گذشته داشته باشیم در گذشته وسایل رفاهی نبود یا کمتر بود اما لذت و آرامش در زندگی بیشتر بود. امروز امکانات رفاهی زیاد است اما لذت و آرامشی وجود ندارد. یادمان نرفته پدر با توجه به نقش آفرینش خود که همانا وظایفی خارج از خانه و به گفته امروز نقش سخت افزاری زندگی به عهده داشت  و مادر هم با توجه به نقش آفرینش خود که همانا تربیت فرزندان و به گفته امروز نقش نرم افزاری را به عهده داشت وقتی که پدر ظهر یا شب خسته بر می گشت مادر با اهرم نرم افزاری خود به او آرامش می داد و تمام خستگی او را با یک لبخند بر طرف می کرد یا در هنگام نهار یا شام هر کدام از فرزندان با وظایفی که مادر برای آنها تعیین کرده بود انجام می گرفت. پدر در بالای سفره و کاسه بزرگتر با محتوای بیشتر مال پدر بود و کاسه های کوچکتر مال فرزندان. تا پدر شروع نمی کرد فرزندان اجازه شروع نداشتند. از این کار مادر به فرزندان درس احترام به پدر را می آموخت. اما پدر هم محتوای کاسه خود را بر می داشت و بین فرزندان تقسیم می کرد. او هم از این طریق محبت خود به فرزندان را منتقل می کرد. امروز بر عکس شده. کاسه پدر کوچکتر و کاسه فرزندان بزرگتر. پدر بر سر سفره آمده و  بچه ها غذا را به اتمام رساندند. در کاسه پدر چیزی وجود ندارد که محبت را تقسیم کند. مادر همه تقسیمها را انجام داده است. زن به تعاریف امروز از جایگاه اصلی خود خارج شده و کانون خانواده ای را نمی بینیم. پدر به خانه می آید مادر نیست و بلعکس. فرزند می آید ، پدر و مادر در خانه نیست و بلعکس. پس دیگر سفره ای پهن نیست که تربیت ، آموزش داده شود. اگر امروز رهبر معظم انقلاب به این درد عمیق اشاره می کند درست فرموده و انگشت به جای درستی گذاشته است. آنچه که مختصر گفته شد این برداشت نشود که زن باید در خانه بماند. نه هرگز. شغلهای اجتماعی با توجه به وظایف نرم افزاری به وی واگذار شود. زنان در جهت همین وظایف به درجات عالیه علمی برسند مثلاً دکتری علوم تربیتی داشته باشد و مسئولیت هایی در این مسیر به او واگذار شود. امروز واگذاری پستهای فرمانداری ، معاونت یا از این نوع تحت عنوان حقوق زن نه تنها آنها به حقوق خود دست نیافته بلکه بی احترامی زیاد به این قشر مهم از اجتماع می باشد. عزیزان ، راهی جز برگشت به اندیشه های خود که همانا عمل کردن به فرهنگ غنی اسلامی نیست. انشاءا…

شریعتی : زن عشق می کارد و کینه را درو می کند.

امرسون : تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاک دامن است.

شیلز: هر کجا مردی یافت شد و به مقامات عالیه رسید ، یقیناً زنی پاک دامن او را همراهی کرده است.

ناپلئون: اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد.

گونه : زن تاج سر آفرینش است. او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است.

یوسف اسدی – ۱۵/۲/۹۳