Archive for the 'طنز' Category

جنگ نامه دوم – قسمت ۵ – ورود ناشناس

بهمن ۱۷ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

سه سردار سپه با لشکر و حشم، قدرت و توان سربازان لشکر خود را به رخِ همدیگر می کشند و برای یکدیگر کُرکُری می خوانند.
ناگهان دو پیک سوار از غرب و شرق میدان تند و هراسان خود را به وسط میدان معرکه می رسانند همه متوجه این دو قاصد تازه از ره رسیده و نگران میشوند.

پیک اول (نفس زنان):

ایا لشکر کوشی و شمالی،
بدیدم خود این بنده در این دور و حوالی،
جوانی یَل و عالی قد و بالا، متعالی
عقبش لشکر کُشکویی و کالی
و سادات قتالی
و کمشکی، کرزایی و مراجی و موالی
بَرَکَش سید هندی ، علوی، احمدی و هاشمی و مُهری و فالی
یِکَلَش عباس پِی بُر
چَپ او محمود چَلبُر
اووَلِش گنجه و زرگر،
اییَلِش سید فرزانه و سادات کلونتر،
همه با برنو و هفت تیر و سِکاب و سپر و پیشتو و میجر
بتازد به طریقی، که از شوکت او جمله ی لشکر
فراری شده بر جانب دریا و کُه و دشت به یکسر

ولوله و همهمه ای در لشکریان درویش ، موسی و سید رضی می افتد.
پیک۲ (سراسیمه و هراسان) :
ایا لشکر بیخه، چه کوشی چه شمالی
بدیدم که در این دور و حوالی،
جوانی یل و عالی
به بَرَش گنجه فراغ و کت و شلوار زغالی،
عقبش لشکر ملایی و خرگو و کمالی
یه کَلِش لشکر جهورز و الاری
یه کلِش شیر و یل کوشکناری،
اسیری و وراوی، گله داری،
کنارش همه جور تُرک و لَک و لَتّ و بهاری
بود مرکبش از نوع تویتای جی ال ایکس سواری،
کَمرش تک لول هف تیر شکاری
لشکر از هیبت این تازه جوان هست فراری
همگی گشته سراسر متواری…

(هلهله و ولوله ای در لشکریان مهر و لامردی می افتد )

صدای بوق ، طبل و دُهُل و خناهشت لشکر و سپه از دور شنیده می شود.

تک سوار جوان که قاصدان خبر آمدنش را به لشکریان لامردی و مهری داده بودند کم کم نزدیک و نزدیک تر می شوند .
تک سوار جوان خود را آماده می کند و مُهَیا ی ورود می شود تا هیبت و شوکت خود را به لشکریان رقیب نشان دهد

سوار جدید همهمه چون شنید
سر تاک شلوار خود ور کشید
بغرید مانند یک شیر نَر
برید جَسّی و خنجرش زد کمر
همین طو که پشت لُچِش می گمشت
کُچیر رطب تو گُپش داد کِشت
گارشتی واکند و کُله کرد سر
واخورد چرخی و وانشست ری کَهَر
نهاد بند افسار، چِنگِ لبش
بِزد کین پا بر کُمِ مرکبش
کهر رنگ برید و جا کَن شد زِ جا
دو پا بر زمین زد دو پا بر هوا
رقیبان سراسر به وَجد آمدند
به اطراف او خوب و بد آمدند

همه ی لشکریان محض دیدن رزمجوی جدید ، لشکر خود را رها کرده و سر وصدا کنان گِرد او حلقه زدند.
سوار جدید هُلنگی به مرکب داده و تک چرخی می زند، سریع از جا در رفته و در بالا بلندی وسط میدان استوار می ایستد…
سرداران سپاه سید رضی و موسا و درویش ، متعجب و متحیر در جلوی لشکر خود دست ها سایه چشم میکنند.

(صدای طبل و دهُل و سر وصدای لشکریان در دشت میپیچد. همه در گوش هم نجوا میکنند و از نام و نسب سوار جدید می پرسند.)

(سه سردار کَلَبَهلو به سراغ پیش قراولان لشکر خود می روند و از آنها می خواهند تا هر چه سریعتر این رقیب جدید را شناسایی کنند.)

(ابتدا درویش چرخی وسط میدان می زند ، جلوتر رفته و او را برانداز می کند.)

درویش :

بلغ الاولی بکماله
کشف الدجا بجماله
حسنت جمیع خصاله
صلوا علیه وآلهِ

به به این اختر، مه پیکر، کم کِلپر
با شوکت، با صولت، با هیبت و با دولت،
مه سان و چو نیسان
که بود پَرِت دماغش نوک پیکان،
شکمش عین نی انبان ،
که باشد؟ که کنون گشته نمایان…

شما جمله ی یاران،
دلیران و سواران
خطابم به شما برزگر و موسوی و ممد دهقان
شتابان بروید جَلد بپرسید و ببینید که این تازه جوان،
سرو روان
کیست که این سان
قدم ناده به میدان …

(سه سوار درویش بر مرکب سوار و به طرف سوار جدید در سر بالایی می روند)

(سید رضی دست را سایه بان صورت کرده جلوتر رفته و جوان تازه وارد را خوب برانداز می کند.)

سید رضی:

یا رب این سینه گُلت
بُچ چو پاکت
پهنه و پسّه چو تَوَت،
با ادب و شوخ صفت
پر دل و پر شوکت و پر هیبت و با مکنت و رعنا
که به دنبال سرش پیر و جوون و زن و زیل و پیرزهنا
قدش عینهو گشخا
مُلش وَرتَخِ دَرتا
و رُخش چون شب یلدا
نبود جنس بشر آدم و حوّا،
نبود سید مهر و نبود درویش و موسا
ایا لشکر بیخی و اسیری
در آیید و بیایید و ببینید و بپرسید
گمانم بود این تازه جوان، این یَل رعنا،
پسر و پور وزیر محسن بابا

(چند تن از سرداران و فرماندهان لشکر سید رضی سوار بر مرکب شده و به طرف سوار جدید حرکت می کنند.)

(دکتر موسا هراسان به جلویِ لشکر خویش آمده فرماندهان و عالی منصبان را به کنار خود فرا می خواند. سپس سوار بر مرکب جلوتر می رود تا نزدیک سوار تازه وارد می رسد. متوجه نمی شود جلوتر می رود. سپس دست را سایه بان صورت کرده و تازه سوار را خوب برانداز می کند.)

دکتر موسا : (روبروی لشکر)

ایا لشکر بیخه، همه از کِهتر و از مِهتر و از کوچیک و از گپ
بیایید و ببینید که این تازه جوان
سرو روان،
بُرم کمان،
با کُت و شلوار گران،
اختر تابان که باشد؟
که چنین یالش و کوپال، به فرم سامورایی
به کولش یه سُکابِ کره زایی
لُپش سرخ و حنایی،
سبیلش مِلِ محمود دعایی،
به چش عینک چو (چوب) زرد طلایی،
شکمش عینهو بَرنی،
دماغش مِلِ دَلّی،
پَس کلّه چنان لاورِ کَهری،
و مِزِِنگاش مِلِ خرمایِ مصلّی،
ماشاالله قد و بالا،
چه زیبا و چه رعنا،
مُلِ دَهساش تَوَت و تُنگه ی گشخا

با دو صد لشکر غدّار کنون گشته هویدا
بِدان آمده از خیمه ی فرزانه
لبش شلّه تماته
بَرَکِش لشکر آماده هزاره
لشکر زنگنه و ترک تراکمه
اووَلش لوری و خواجه،
ای یَلِش گوری و هم گنجه و پیرایه،
چپش چلبر و فرزانه و بیخه
عقبش لشکری از لوری و جاگه،
بزرگان الاری ، وراوی و اسیری گله داری ،
دگر از بیخه ی لاور
دگر از سامون بندر،
دگر دهشیخ و کندر
دگر فالی و چه ورزی و کالی،
شریفی و مزاجی و موالی
جملگی همره سادات بحاری و قتالی

خطابم به شما سرور لشکر،
قاسم خان دلاور
و شما ممد جعفر
بروید سیده جلوتر،
بگیرید سوالی،
از او حال و مجالی و
بپرسید که باشد؟ پیاده و سوارش؟
دگر مال و منالش؟
چه بود قصد و مرام و هدف و شغل و شعارش؟
چه بود نام شریف خودش و جدّ کبارش؟

(سپس نظاره گر اوضاع می شود ، چند تن از سواران خود را به طرف تک سوار تازه وارد می فرستند.

جنگ نامه دوم- قسمت ۴- ورود دکتر موسا

بهمن ۱۶ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

 

هوا تیره است و تار،
سواری است دیار،
عقبش کماندار و سپه دار و پولدار،
نسب دار و تک سوار،
زن و زیل و صغیر و کبار،
در معیّت گروه فشار،

دست در دستش داماد دلاور،
راستش حاج قاسم اژدها پیکر،
چپش محمد جعفر،
عقبش ابوالحسن خان انرژی بر،
با حمایت دورادور جعفر حاج حیدر،
با لشکر و حشم و خنجر و تماته ی گندیده و خاگ و سپر،
سوار بر اسپ کَهَر…

وارد  صحنه کارزار میشود.

سردار سپاه قهرمانانه و مَغرور عین یک عقاب از لشکر خویش جدا شده و وسط میدان حاضر می شود .
گردن راست می کند و خنجر را در هوا می چرخاند (لشکریان همه خاموش):

منم موسوی موسا
منم کاری و کوشا
وکیلم من هم اکنون، در این مجلس شورا
صدایم مِل دمپُر، زبونم کاتیوشا

که پر از شور و صفایم
معدن عشق و وفایم
وکیل الوکلایم
به هر درد دوایم

منم دکتر عاشق
گُل نِمِشک دوزو (یا که همون گل شقایق)
منم  بخشدار سابق
منم  کاندید لایق
لقبم سید صادق
که در دوره بگذشته بدادم همه را دق

نه  چنانم که چنینم
من همینم
نه آنم،  بلکه اینم
نه چپم بلکه یمینم
که رِخته است از این جور زمانه همه مینَم
سه برابر ز قدم زیر زمینم
منم زیرک و کیّاسم و سیّاسم و باهوش ترینم

منم شادم و شنگول
سراپا مِل سادول
طبق معمول
کیسه ام چَکِّر چک پول

شجاعم من و پر دل،
منم مجری الحاق به دریا و به تونل

منم کاری و پُر کار
با بُرّی سپه و کبکبه و همره و همیار
جلودار مُنِن قاسم پولدار
بَرَکُم محمود سردار
و سهراب وفادار
و نیدان علمدار
دگر کرد و بلوچ و صفر و قادر و غفار
حسن زاده و پیرایه، هنرپیشه و انصار

لشکرم پر زخلیفه
گور و گل مهره ای و گلّه ای و گاپا و گنجه

ز دهشیخ و ز سیگار و کچلها و ز کَندر
خلیفه، چُکل و چپ رهی و اُسّا و ملّاک و سمندر

آنگاه افسار اسب را میفشارد و محکم جار میزند:

چو کرسیّ مجلس به نام من است
هر آن کس بخواهد یقین دشمن است
اگر جان دهم زیر تیغ و سنان
محال است کرسی دهم دشمنان

آنگاه تیزکلنکی به اسبش میدهد و گرد و خاکی راه می اندازد و با لشکر و حشم به گوشه یمین میدان جنگ در نزدیکی درویش جای میگیرد

جنگ نامه دوم-قسمت ۳-ورود سید رضی

بهمن ۷ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

زمین و اسمان پر از گرد و غبار است. از میان این غبار سواری پیدا میشود، عمامه بر سر، جنگجو.

بوق و دهل همه جا را پر کرده است. سوار پشت سوار، هزاران هزار، ایستاده در میدان کارزار. تک سوار اما باد در عبا افتاده از لشکر جدا شده، وسط معرکه می ایستد و مصمم خود را معرفی میکند:

سی رضیّم
سخیّم
جلیّ ام
نه میانه نه راسیّم
من از اصل، چپیّم
ردیّ ابدیّم
منم سید مهری، حسین المدنیّ ام

دوباره با اسب جلوتر آمده و آرام تر میخواند:
نه پیرم نه جوونم
مِل خنجر تیز است زبونم
اگر بُهک آسونم دَمپُر و برنو با پَرونم

دوباره تند میشود:
بود مُهر بلادم
مدنی جد و نژادم
بود فول سوادم
نه موسایم و درویش و نه بهرام و قبادم
چو اجداد کبارم نه اهل زر و زور و کلک و دُزمَلک و فیس و فسادم

اِساره ی فلکم من
سبزه ی با نمکم من
عاشق گِوزَه و ماین و شُلَکم من

منم شاخه ی شمشاد
منم آرپی جی هفتاد
که اگر ضامنم افتاد
بکشم داد، و فریاد
همه چی را بدهم باد
منم طیفون و تشباد
به قول رقبا فتنه ی هشتاد

من همانم، که یک دوره ی مجلس، شدم سر
نمودم با همه جَرّ
زدم تا سیم آخر
بُچِ دشمن بِگِمشتم
کسی از خود نواهشتم
زین سبب بود که زان بعد هَبیس نام نوشتم
ولی، جنتی رد کرد مرا، نزدیک سی سال نَهشتم

حالیا آمدم امروز چو شاهین شکاری
با لیفان جی ال ایکس سواری
عقبم لشکر مهری و چپی و گله داری

آنگاه بر روی اسب ایستاده، خنجر از نیام برمیکشد، بادی در عبا می اندازد و محکم بر سینه ی اسب میکوبد:
ایا لشکر پر دل مُهریون
کنید حمله بر خیل لامردیون
اگر تیر و ترکش ببارد سرم
از آن به که لامرد شود سرورم
اگر این زمان  جنتی واهِلَد
کنم شور و غوغا به شهر و بَلد

آنگاه تیزکلنگی به اسبش میدهد، اسب جیپلکی میکند ، دوری میزند به مقابل سپاه مُهر برمیگردد

جنگ نامه دوم-قسمت ۲ – ورود درویش

بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

همه لشریان و سرداران روبروی یکدیگر ایستاده اند و نظاره گر قدرت یکدیگر. بیرق ها برافراشته و همه چیز برای به رخ کشیدن قدرت آماده. سواران یکی یکی به میدان آمده و رجزخوانی میکنند.

ابتدا سردار درویش آغاز میکند:
درویش، مرتب نموده ریش، مرتب و شیک و بی تشویش، همراه با گروهی از شورا و شبان، راس و چپش کشاورز و حیاتی و حق شناس و دهقان، سوار بر مرکب دوگانه سوز لیفان، با کبکبه و دبدبه، قمقمه و مجمعه، از سمت کوه سادول به میدان کارزار وارد شده تا مقابل لشکر رقیبان که آماده و نظاره گرند میرسد.

سردار درویش سوار بر اسب از لشکریان جدا شده، گنجه فراغ و کت و شلوارش را مرتب  کرده، با مرکب خود چرخی میزند. مرکب جیپلکی می اندازد و در نقطه ی وسط میدان قرار میگیرد:

منم زارعی درویش، دلم عینهو آتیش، که بُوَم با چپ و راس و همگان خویش، به جز طیفه ی هم ریش، منم صاحب اصل و نسب و  مال و منالی و پاساژی سر میدون، منم عاشق ماجون، دلم از دست چپ و راس واویذه مِلِ خُلگِ سر کَهلون،  منم رنگ بازنگون، نه سبزم نه بنفشم نه سرخم و نه کلّون، منم مخلص قانون،  بلی با دو کرور آمده ام تا بزنم بر همه تان سخت شبیخون، من اینک نه پشیمون نه پریشون نه غمینم، نه مِل مرغ  بالینم، نه اهل کلک و فیلم و بازینم، من شجاعم، دلیرم نه تیرینم. منم کاندید اعلا، تَش اَ دل از بر موسا

سپس پا بر روی رکاب اسب می ایستد. کتش را بیرون آورده، عطر ارامیس بر بّشک زده، شمشیر را بالا آورده و دوباره خشمگین میخواند:

ایا لشکر بیخه، بیایید نظاره، که درویش کنون آمده میدان به دو باره، با دو صد لشکر غدار، علمدار و سپهدار، پیاده و سواره، ببینید که باشد عقبم لشکر کوشی و شمالی، و چه سوری و چه کوری و چه ورزی و کهنویی و کشکویی و کالی، تا خرگو و کمالی

سپس جولانی وسط میدان میدهد. لشکر رقیبان متواری میشوند. آنگاه بلند میخواند:
من آماده ام جان دهم سی وطن
کنم جنگ با دشمنان تن به تن
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کرسی به شَرشَن دهیم

سپس به تاخت برمیگردد و جلوی سپاه خود جای میگیرد

 

ادامه دارد….

احمد واعظ زاده

جنگ نامه دوم – قسمت ۱- آغاز کارزار

بهمن ۱ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

فضای بیخه جات پر است از بوق و طبل و دهل و گرد و گل. شیپورچی بالای کوه سادول در بوق گاودم میدمد و مارش جنگ مینوازد.

لشکریان، پهلوانان، سواران، نیزه داران، تیراندازان، منصب داران، پولداران، اصلاح طلبان، جامه داران، چتربازان، فرمانداران، معلمان، روحانیان، بخشداران، بیرق داران ، همه و همه پشت سر فرماندهان و سرداران لشکر آماده نبردی سختند.

در صف جلو سرداران، دو طرفشان علمداران، پشت سرشان پولداران و سواران در کشت و زُرّند.

جارچی بالای برج قلعه ی لامرد هیجار میزند:
چه غوغا شده دشت و دریا و بَرّ
پیاده سواران پی هَمدگر

ز شرق و ز غرب آمده یک کنار
همه سر به دار و همه نامدار

صف اندر صَفِن راس و اصلاطلب
ز بغداد و شام و ز مصر و حلب

جناحین کوبند کوس ظفر
به دستانشان تیغ تیز و سپر

ز سُمّ ستوران ایراهیان
زمین شش شد و هشت شد آسمان

سواران و جنگ آوران گرّ و گرّ
پراکنده گشته  به لامرد و مهر

سوار سناسیری و بیخه ای
سریدون و سادولی و سرگهی

ز جنگ و جدال هَف هَش کاندیدا
بلا گشته پا، بر زمین و هوا

سپاه اسیر، بیله ی طاهری
دلیران چهورز و شیخ عامری

زمهر آمده سی رضیّ و مقیم
ز لامرد هم آمده چند تیم

سپاهان موسی بود بی شمار
سپاهان درویش چند صد هزار

زمان پر شده از جدال و نبرد
زمین واویذه پر زطیفون و گَرذ

سواران جنگی هزاران هزار
زپسبند وصلند تا گلّه دار

یکی پیشتوو پرفشنگ تو دَسِش
یکی داس و بیل و کلنگ تو دَسِش

یکی  انحصار ما بقی راس و چپ
دو تا از اصول و سه اصلاح طلب

بود دیدنی دعوی ببر و شیر
در افتادن موسوی با وزیر

دل مردم بیخه تنگ آمده
خوشالن همه زین که جنگ آمده

بیایید مردم به لَرذِ چَکو
سَبَخ زار پاتخته تا بَرذَکو

جارچی:

ایا مردم بیخه، در آیید و ببینید، صُحِ گا،

بود پهن به هر جا،
نخود و باقله و شربت و شوربا،
وسط گَرذ و گِل و طیفون و نُذبا،
چه شوری شده برپا،
اَ کریشکی تا بیخ بریو، بیرم و اَندا،
یه طرف لشکر درویش با شهردار و با شورا،
یه طرف دولتیان در صف موسا،
طاهری آمده با لشکر سرگا،
یه طرف سی رضی و لشکر مهری و سیدها،

بیرق ها به حرکت در می ایند. لشکریان و رقیبان بیخه ای از لشکر فال و کال و تراکمه تا چهورز و علامرودشت و سورغال جلوتر آمده و به هم نزدیکتر میشوند. افتاب تا وسط اسمان آمده است.  مسیله پر از صدای بوق است و شیهه اسبان.

جارچی: خبردار، خبردار و خبردار،
سپه دار، علمدار و جلودار،
بیایید و ببینید کنون معرکه و مرکز میدان،
سپاهان و دلیران و سواران،
همه آمده اند از حد ترمان،
تا سرحدّ کَل و خَشت و کُجاران،

تفنگچی ز جاگه،
ز شلدون و ز سرگَه،
ز هر کوی و  ولات و در و مَحله،
جَت و نوذین و کولی و خلیفه،
همه بیلَه به بیله،
کدخدا با تک و طیفَه، ب
پا خیمه و خرگاه،
ز هر قوم ز هر جا،
بیخ پایین بیخ بالا،
کرزا، کشکو و کورذون و کمالا،
گوری و گِنجه و گاپا،
زمانی و صفرها،
دگر قادری قلعه ی ملا،
حسینی و حسن زاده،
با همسایه و بودی و پیرایه،
دگر ال جلاله،
چرمی و چپ رهی و  چَلبُر و خواجَه،
سواره و پیاده …
دگر طیفه ی سردار،
و سهراب وفادار،
هنرپیشه و هوشیار،
صفرپور، شیخِ انصار،
دگر کوشی و گل مهره ای و بَمپی و غفّار،
دگر ال علی خان و نریمان،
دگر حُوزّی و نَرمان،
و دگر کولی تُرمان ،
و دگر نوذین سامون کُلالان،
دگر ال سمندر،
دگر مردم لاوَر،
دگر جَرّی و کَندر،
دگر آل حسن پور،
دگر ترک و لَک و قایدی و لور،
یهود و چُز و چَه سور،
دگر زنگنه و حرمله و ال شمالی و سناسیر و سناتور،
به همراه حلیم و نخوذ و باقله و گِمنَه و وافور

ادامه دارد…
احمد واعظ زاده

جومه ی زرد گطری

دی ۱۱ام, ۱۳۹۴

2010_2_15_img634018486049375000

حاجی با پول اومذه، زُلفای شوخش یَه وَری
پز میذه تو کیچه با، سانتافه، بنز و کَمَری
کوت و شلوار اَ بَرِش، رَه میره سَلّونَه سَلون
تیپ زذه زیر کوتش، جومه ی زَرذِ گَطَری

گطری جونم، لب شکری جونم!

میگو هر کَه پول میخا، شناسنامه اش مال موِنن
خوذش و ایل و تبارش بِرِسونه ای وَری
حاجی پول مِپرَخونه مثل بارون توی هوا
اَ شمال کَرَزا تا چِشِ بستای گوزَری

گطری جونم، لب شکری جونم!

حاجی خیر اندیِشن و پول و پَلَه اش فراوونِن
واسه ی خرید رای گشته دوباره سَفَری
جایِ پولی که میذه ساحل بندر میگیره
یا به جاش امتیاز کارخونه ای، بی خبری

گطری جونم، لب شکری جونم!

حاجی خیراندیشه وَختی نکنی فکر دیگَه
نکنی فکر بدی، فکرای خام و خطری
کرنا کرده نصیحت که نیوو ای مَرتَوَه
نومَذَن بِختَرِن از اومذن و دربدری

گطری جونم، لب شکری جونم!

 

شاعر: کرنا

دیدی که چطو شد؟!

دی ۱ام, ۱۳۹۴

شعر از: کرنا

 

گفتیم غم و غصه پسِ کوه سیوو شد
تقسیم غنایم شده و فصل پلو شد

باید که بزد چنگ به هر مال و منالی
هر ملک به دریا و زمین چپلی چپو شد

سرقفلی دانشگه و هم میز ادارات
هم کارخونه ی آلمینیوم سهم باوو شد

گفتم نفس راحتی این دوره بر آرم
اما سخن از صندلی و مجلس نو شد

پور علوی آمد و گلبانگ بر اورد
احوال رفیقان دمری هپلی هپو شد

دیدی که چطو شد?!!
******************
آن دوره زکف رفت  چو کارخونه ی سیمان
گفتند که فکر دگری کرده رفیقان

یعنی که نباید شود از پول تهی جیب
هر چند که خالی شود این سینه ز ایمان

سرمایه و املاک و ادارات و دل کوه
تقدیم شود جمله به یاران و ندیمان

با توبره ای از پول و کمی هم قسم گول
باید که بکوبید درِ بیت فقیران
باید که به هر گوشه پی رای ولو شد
احوال رفیقان دمری هپلی هپو شد

دیدی که چطو شد?!!
******************
افتاده شراری به دل خیمه و خرگاه
حاجی بزند جیغ و فلانی بکشد آه

این ناله و فریاد به گوشی نرود هیچ
چون ناله ی افتاده ی محزون به دل چاه

آن یک به کچلها ست شب و روز پی رای
آن یک رود از میرملکی تا چَهِ سرگاه

گوید سخن از قامت و قواره نازش
وز چهره شادش که بود پاره ای از ماه

افسوس که آن روز روشن عینهو شوو شد
دیدی که چطو شد!

 

2010_2_15_img634018486049375000

کلنگستان

آذر ۲۳ام, ۱۳۹۴

 

کلنگ-زنی_1_2

هیچ کس چون من محزون زغمت شیدا نیست
هر دکان مینگرم ماه رخت پیدا نیست

همه اجناس به بازار فراوان و دریغ
هیج ردی زتو ای سرور من اما نیست

گوییا قحطی بیل آمده و مرگ کلنگ
همه لامرد بگردی به دکان پیدا نیست

گفته بودند به ترمان به زمین میکوبی
آمدم حیف که بعد از تو کسی آنجا نیست

آن که کوبید تو را در برود همچو فشنگ
چون که پاسخگوی کوبیدن خود فردا نیست

خشت و لاور ز نوک تیز تو هم ناله شدند
موسم رای حضور تو که بی معنا نیست

گاه از خشت شتابان بروی سوی اسیر
هیچ والی چو تو ای یار نهنگ اسا نیست

دسته ی چوبی تو توری و روبان زده اند
ناز و خوشگل چو تو یک دلبر مه سیما نیست

موسم رای مدارس همه نوساز شوند
ور نه ایام دگر غلغله و غوغا نیست

به بیابان و به صحرا و هوا سرگردان
هیچ ماهی چو تو غلطان به دل دریا نیست

آن اداره که پی رای بسازد پل و راه
کاش داند که تلاشش عملی زیبا نیست

دسته ات دست وکیل و همه گردت به خطند
ور نه کس عاشق آن قامت خوش رعنا نیست

همه جا بانگ کلنگ افکنی کاندیداست
فقط این است خبر هیچ جز این آوا نیست

گفته بودند عیان نیست قد رعنایت
سوی آن دهکده که ایده آن با ما نیست

از نوک تیز تو لامرد کلنگستان است
این رکوردی است که حتی به همه دنیا نیست

فاش کن مکر حریفان تو به ساز و “کرنا”
که بیانی چو زبانت به یقین گویا نیست

سراینده: کرنا

2010_2_15_img634018486049375000

حاجی دل خسته

آذر ۳ام, ۱۳۹۴

مرکب تزویر و زور این دوره پایش در گل است
کشتی آمال یاران بر مدار ساحل است

وعده های نو به نو می اید اما بی عمل
در پس این وعده ها صدها خیال باطل است

آن یکی در فکر جیب و دیگری فکر رقیب
هر کسی از بهر خود صد آرزویش در دل است

دیگری چسبیده بر ‪”‬سایت  انرژی  بر‪”‬ دو دست
نیم چشمش هم سوی سودی ز وصل ساحل است

شیشه ی زرین حاجی داشت هفده تا نگین
از ترکهای فزون افتاده کنج منزل است

این سخن درسی گران از پند پیری عاقل است
‪”‬شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است‪”‬

‫*****‬

زیرکی میگفت حاجی از چه رو دل خسته است
گفتمش این خستگی از دست و بال بسته است

روزگاری بود حاجی شاد و سرمست غرور
لیک شهباز سعادت روی دوشش رفته است

رشته تصمیم روزی بود در دستان او
رشته ی افکار او اینک زهم بگسسته است

او که میزد تیرها در بال و بر کتف رقیب
تیر زهر اگین کنون در قوزکش بنشسته است

رنجشی از هر طرف در ایل حاجی رخنه کرد
دیگر آن شور و نشاط از ایل حاجی رفته است

اعتبار و قولشان در دیده ی مردم ‪”ول”‬ است
“دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است”

*‫****‬

آن طرف بر اسب تازی سخت میتازد رقیب
این طرف هم دیگری دارد به لب ‪”امن یجیب”‬

فوت و فن های نوین آید برای جذب رای
فوت و فن هایی قشنگ اما به غایت بس عجیب

کیسه ای بر دوش دارد محتوایش خوردنی
نیمه شب ها میزند پشت در مشتی حبیب

کنج آن ده میدهد حاجی  یواشی وعده ای
گوشه ای هم میرود دستش درون حلق جیب

مجلس ختم و عزا آن طور بر سر میزند
گشته حتی بیشتر از بانیانش بی شکیب

این همه سعی از برای جذب آراء و دل است
“حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است”

 

شعر از: کرنا

 

تذکر: این شعر قصد حمایت و یا انتقاد از کاندیدای خاصی را ندارد و روی سخن آن با تمام کاندیداهای مجلس است. هر گونه تشابه اسامی به کار رفته در شعر با افراد منطقه  و هر گونه مشابهت وقایع ذکر شده با وقایع منطقه اتفاقی است.

انتخابات دگر

آبان ۳۰ام, ۱۳۹۴

هر چه عمر  نود و چار اَ سر می آید
ماه اسفند شتابان به نظر می آید

آخر سالِ نود عید فخیرون واگذَشت
بعد اَ چار سال دو ولا عید دگر می آید

نقل مجلس شده راس و چپ و کاندیداها
شور و غوغا شده برپا، بوی جَر می آید

از سامون بیخِ کَل تا تَهِ دارالمیزان
هر دم از کاندیدای نو یه خبر می آید

دکتری اومده از بیخ اسیر و گله دار
کاندید دیگری از ده ماظَفَر می آید

گر چه چپ می کنه اما و اگر، اما راست
با گونی چَکِّر چِک پول، بارِ خر می آید

پسرم گفت پدر از چه سبب پی جوری؟
گفتمش بوی چلو مرغ و جگر می آید

گفت این ثروت هنگفت اَ کجا آورذه ان
گفتمش کار نذارُم کامو وَر می آید

گفت دیدم یه غریبه سر قبر باپیرو
گفتمش هامو خوذشن! با چِشِ تر می آید

گفت پهلیش تَ بُرُم بلکه بگیرم نامه ی
گفتمش حوصله کن، خوش کُلِ در می آید

گفت ندیذه ام که بِرِه تا دَرِ خونه ی مَرذُم؟
گفتمش بعذ اَ شومی، پیش اَ سحر می آید

گفت یعنی بنهد پای به بیغوله ی ما
گفتمش رای بذی با شَهِ سر می آید

گفت حتا برود شی کُنار کولی ها؟!
گفتمش حتا نَزیکتر شی کَپَر می آید

گفت شایع شده کاندید شده پورِ وزیر
گفتمش محسن بابا اَ سفر می آید

گفت غیر از موسا و درویش دیگه کی میا؟
گفتمش بیشتر از بیست نفر می آید!

گفت راستش بگو واعظ  نظرت با کاموتان
گفتمش هر کَه کِه به کیسه ی زر می آید

احمد واعظ زاده ایراهستانی-آبان ۱۳۹۴

لحاف ملا

آبان ۲۶ام, ۱۳۹۴

پدری با پسری در سفری دوشادوش
پسرک بانگ برآورد به فریاد و خروش

گفت از خواب خوشم کنده شدم چون مستان
چو بکوبید کسی لنگر همسایه به ‪”دوش”‬

سفره رای به پا بود در آن نیمه ی شب
همه سرمست از آن باده ی خوش، نوشانوش

صحبت از کیسه ی تومان و دلار و لیره
سخن از ‪”‬نقد ستان‪”‬ و ‪”‬همه آرات فروش‪”‬

آن یکی ریش گرو داد که قولش حتمی است
بشکند عهدش اگر او، بتراشد ‪”‬ابروش‪”‬

گفت سازد پلی از بیخ کُهَک تا پُدنو
متصل می کند او ‪”کال”‬ به دروازه ی شوش

مشعل گاز به دریا و به صحرا و به کوه
دیگها میکند از روغن یک عده به جوش

ناگهان در دل شب ناله ی تلخی پیچید
گوییا گشته زنی غمزده، مایوس از شو ش

‫****‬

گفت ای آن که سر مجلس شورا داری
دعوی معجزه چون عهد مسیحا داری

موسم رای به هر دهکده پیدا بشوی
مدتی بوده نهان باز هویدا بشوی

هیچ دانی که شده خاک بلا بر سر من
پنجه در پنجه ی امراض زده شوهر من

شوهرم آن که  مرا همدم و غمخوار بود
مدتی هست که او یکسره بیمار بود

نه دگر قدرت آوردن دارو دارم
نه سر کندن دل از نفس او دارم

پسر تازه جوانم ز سر بیکاری
همه شب بانگ برآرد به فغان و زاری

دخترم دخترک پاک و عفیفم ای آه
دست افکند به بازوی نحیفم ای اه

گفت در خانه ی ما هیچ نباشد مادر
پدر از درد چسان چهره خراشد مادر

آن زن از واگویه ی درد چو غوغا میکرد
سینه ی پر زغمش از گله ها وا میکرد

موسم رای به هر دهکده پیدا بشوی
مدتی بوده نهان باز هویدا بشوی

‫****‬

وعده دادی به یقین دخت تو شوهر بدهم
به سر سفره به او کیسه ای از زر بدهم

موسم مهر چو آید در هر مدرسه من
یک به یک شهریه و بسته ی دفتر بدهم

وعده دادی که گلستان کنم این منطقه را
بر سر وعده ی خود قول دهم سر بدهم

وعده و آن چه نشد قسمت مردم باشد
به رفیقان خودم شقه ی بندر بدهم

گفته ای پست و ریاست شود از آنِ رفیق
سینی ِ بردنِ چایی کفِ قنبر بدهم

بهره ی سایت و فلزات گرانمایه ی شهر
به رفیق یله ی مهتر صفدر بدهم

تو که بر وعده خود هیچ وفایی نکنی
ز چه رو من به تو یک آریِ دیگر بدهم

شور و شر کرده به پا وعده بی پشت و عمل
آخر ای دوست چرا رای به یک شر بدهم

زیر و رو می شود هر گوشه به هنگامه ی رای
شرح این قصه عزیزم! بله! بهتر بدهم

نیست از کار و تکاپو خبری در هر سال
موسم رای ولی؟… شرح مکرر بدهم؟!

سخن از رای چو آمد پدر شولاپوش
آن که بر حرف پسر بود سراپایش گوش

گفت این نکته سر دور و درازی دارد
صحبت رای، پسر! قصه و رازی دارد

نه فقط حرف تو باشد که چنن و چون است
دل دَه نسل از این واقعه خون در خون است

پسرم حیله و نیرنگ بنایش این جاست
بیرق زور و زر و سلطه هنوزم برپاست

آن که یک عمر ز سرمایه ی مردم خورده است
از طمع با دهن باز به فکر فرداست

تازه این اول یک معرکه ی سنگین است
موسم تعرفه در خوردن آرا غوغاست

به یقین با همه ی خدعه  و نیرنگ و رقیب
فصل سرسبزی فردا ‪”‬زبهارش پیداست‪”‬

این همه همهمه و غلغله کاینجا بینی
پسرم قصه سر اصل  ‪”‬لحاف ملاست‪”‬

شعر از: کرنا

 

تذکر: این شعر طنز تلخ، قصد انتقاد از کاندیدایی خاص یا حمایت از کاندیدایی خاص را ندارد و هر گونه مشابهت اسمی یا شباهت وقایع ذکر شده با منطقه اتفاقی است و فقط جنبه طنز دارد.

فصل چلو

آبان ۹ام, ۱۳۹۴

هر چه این سال شتابان به جلو می آید

بویی از صندلی و مجلس نو می آید

 

پسرم گفت که بابا ز چه رو خندانی؟

گفتم ای جان پدر، فصل چلو می آید!

 

گفت پول چلو و بره و مرغان از کیست؟

گفتمش نیست جوابی که “چطو” می آید!

 

گرد و خاکی شود از گوشه هر خطه بپا

به گمانت اخل و “باد سیو”  می آید

 

به عروسی و عزا، لشکر کاندیداها

میرود آن یکی و بعدی “بدو” می آید

 

وعده های هنری، بسته فرهنگی و پول

دم صبح و سر ظهر، آخر “شو” می آید

 

به یکی مرغ و یکی آرد و یکی نسکافه

لاجرم منزل ما “هرذه دشو” می آید

 

غرش لودر و منتیل و کلنگ و غلتک

همه تا کار برانند جلو می آید

 

وعده ها می رسد از راه، چنان رنگارنگ

وعده گازکشی، گندم و جو می آید

 

انتخابات چو نزدیک شود، با مردم

موسم گفتن و بنشست و “برو” می آید

 

آن یکی قول دهد، وان دگری هم سوگند

صوفی منطقه با ریش گرو می آید

 

آن یکی داد زند: راست فقط من گویم

کدخدا نیز به “تهدید شنو” می آید

 

الغرض جان پدر، داس به کف، کاندیدا

به امیدی که کند خوشه درو می آید

 

شاعر: کرنا

ذکر احوال شیخنا و مولانا محمد جعفری

مهر ۴ام, ۱۳۹۴

آن فرهنگی پولدار،
آن سیاسی نشان دار، 
آن مهره ی مار دار،
آن رئیس بیله ی فشار،

آن کشنده ی مو از ماس،
آن جنتلمن با کلاس،
آن دارنده رفیقان سرشناس
آن چپی ِ همیشه راس،

آن شیک پوش تجملاتی،
آن معطر به عطر شکلاتی،
آن بدشانس دوره ی بی ثباتی،
آن رفیقِ قاسمعلی و حیاتی،

آن سبزه ی لُپ بَمبری،
آن معاند سرهنگ صفری،
آن خورنده ی ماجون با نون بربری،
آن دنبال ریاست و سروری،

شیخنا و مولانا سلطان محمد جعفری (کثر الله مشاغله)، صوفی دائم السفر بود و عاشق صنایع انرژی بر. سلسله ی خرقه اش به سید محمود علوی لاورویی می رسید.

نقل است که چون در بلد خندق از دی زاده شد بسیار می گروید و چیره همی داد آن گونه که تَشِ منقل رئیس غلوم واکُشتی و حیوانات آبستن تِرِه بریدی و این از کراماتش بود.

نوذینی در ایام صغار پیشانیش بدید و درباره اش بگفت که او صاحب کیاست و ریاست شود و چون بزرگ شود مرد سیاست شود. اما به مجلس نرسد مگر به معجزتِ موسا.

چون ایام شباب گذراندی به شهر اندر شدی از باب سوادآموزی و چون باز آمدی سنه ۵۷ خورشیدی، انقلابگر بودی و بدان سیرت، رئیس اداره تعلیم شدی.

نقل است در اوان خدمت در بلد لامرد جمعی جُستی بی سواد، پس آن ها را به ادارت خود درآوردی و با اشارتی سواد دار نمودی و ریاست ادارات بدانها اعطا نمودی.

گویند در انتخابات هشتم مجلس معجزتی کرده عجیب که هیچ کس را توان آن نبودی.

در مناعت طبعش همین گفته اند که به لامرد قناعت نکردی و جلای آن بَر آب نمودی، برفتی در دبی و شارجه، ریاست اعراب کردی و مسلک صوفیان در پیش گرفتی آن سان که هیچ نخوردی و نواخوردی جز مطبّل، عرایص، پپسی و شاورما.

به دوره وکالت شیخ کبیر محمد علی رحمه الله علیه، بر تخت دارالحکومه لامرد تکیه زدی. اما جفای روزگار را در همان اوایل سلطنت، حاج میرزا عبدالله حسینی ده مظفری به تخت سلطنت فارس جلوس کردی و بر سر شیخ تیغ دو شعله کشیدی و شیخ را از تخت سلطنت خلع و به زیر کشیدی و هر چه مریدان طومار نبشتی و چَخ بر درِ دارالحکومه زدی اثر نکردی که نکردی.

از آن مصیبت، شیخ ترک وطن کردی و سر به بادیه نهادی برای مدتی مدید. و کس مر او را نیافت مگر به سالیانی بعد در تانغو پیامی نبشتی از برای مریدان و در اینستاغرام تصویری آپلود نمودی محض رفع دلتنگی دوستان.

در سنه ی ۹۰ خورشیدی چون بدر کامل ظاهر شدی و اعلام قاندیداتوری نمودی بقصد وکالت. و چون مدارک ناقص نبودی، دکتر موسا معروف به سید صادق را به نیابت از خود بر کرسی وکالت بنشاندی و بسیار پیسه و دینار خرج نمودی تا چهار سال همی بگذردی و آن گاه خویش بر تخت وکالت جلوس کندی.

اما چون چار سال سر آمدی، چاره ی موسا نکردی و موسا تاج و تخت را که سهم او بود ندادی و اکنون وی سخت در عذاب بودی و دائم همی گویدی که (( خود کردم که…))

از او سخنان بسیار پر مغزی نقل است. او را گفتند یا شیخ آدمِ از کاندیداتوری رانده به چه ماند؟ گفت “به ماینِ حَشَنه یِ مانده ماند که به هیچ کار نیاید جز برای نهادن سورو!”

شیخ بهرام شهابی رحمه الله علیه در نعت او بگفت: “نیکو رجلی بود شیخ محمد. گواهی می دهم که از هر چپی، چپی تر بود و لیکن جناحش راست بود”. و تا کنون همه عاجز مانده اند از تفسیر این حرف.

گویند روزی با شیخ محمود صفری والی عصر ملاقات داشت پس او را گفتند در او چه دیدی و چه گفتی و چه شنیدی؟ و گفت: “آنچه ما گفتیم او نفهمید و آنچه او گفت ما نفهمیدیم” و این از عجایب روزگار بود.

نقل است که شیخ، آخر عمر، گوشه ای عزلت گزید و بر بختِ خود بسیار بسیار گریست. گویند عزرائیل آمد تا جانش بگیرد. پس عزرائیل بدو گفت یا شیخ آمده ام جانت بگیرم و او حاضر جواب همی گفت: “من رفیق قاسمعلی هستم”. پس عزرائیل گفت: “رفاقت قاسمعلی، تو را از هزاران مرگ بدتر باشد”  و جانش بنگرفت و او سالیان دراز بزیست تا انشالله روزی قاندیدا شود یحتمل.

احمد واعظ زاده ایراهستانی سنه ۱۳۹۴ خورشیدی

شیگر خلیج رو

تیر ۲۹ام, ۱۳۹۳

کل غلوم بیو مو بَهسا زنتم
دُرُسن پیرم ولی همدستُم

کل غلوم امرو بیو بشین هَذُم
بگو از خوب و بد و پخت وپَزُم

تو می گرذی حلِ خُت، مو حلِ خُم
بَرَکُم بیو بشین تا سیت بگم

پیرمرذُم یاذتن او قدیما
کلی گرمه ی  تنیری پای تنیرا

لُکهّ ای مردم محله ی دومنی
حاجی ملا، حاجی شعبون، حَسنی

دور هم پیر و جوون، زن و زیلا
سر سردون می نشستیم پسینا؟

خوب واموندیم سال درذو مو و تو
جون اَ در برذیم اَ کرّو مو و تو

دختری جُرَّه بیذم، تو گُتَکو
اِت می گفتم کلکو چمبلکو

مو نبید هنی شک وشیگر حالیم
اومذی با گپترات خواستگاریم

دیباتون اومذ تو نوش کِرُم جا کرد
سی نشون انگشتری دسم واکرد

تا که دیتون دس اَ ری دسم گذاشت
جس بریدم، جخیذم اَ پسِ باشت

یاذمن که دوره ی نومزادیمون
نبیذ این رسم و رسوما حالیمون.

نبیذ این خنکیا مثل حالا
پَی سر هم بشینیم دَرَی چالا

هر جا رفتیم بغل هم جا کنیم
عسل و کیک اَ کپ هم واکنیم

نوومزادی بیذیم ولی اَ دیراَ هم
نیدازیم شی کِرِ هم تو خونه لم

تو فذا پهلی بامون تَپ می زدی
دِ بگیر چشمک و برمک می زدی

چار طرف ذُر می داذی تخم چشات
هر چه جون می کندی نیمذم هوات

بعضی وقتا بَغَل چاله ی تشی
میمذی می گفتی کهلون می کشی

لب میناذی می کشیدی چند فُرُک
هر فرک به دنبالش هَف هَشتا کُک

دنبال مو می مذی از ره دیر
گاهی وقتا میمذی سر تنیر

بعضی وقتا میمذم در که وارُم
تو ملِ دُزملکو اَ دنبالُم

چو می رفتم سر برکه میمذی
دول و بندم اَ دسُم وا می سَذی

درِ برکه میدازی مشک اَ کولُم
جمع می کرذی کمکُم بند و دُولُم

می گرفتی دسِ مو لرذ چکو
مَ میگفتی بَرِ هیچکس وا مگو

کول می کردی دمِ ره مشک کُمکُم
رُو می کرذی تا هذِ ده بَرَکم

یه روزی دیمون یه سُپ داذ اَ دَسُم
اَ مو گفت برِ بامون فال ببرم

کپِ کیچه اُومذم سُپ ری سرُم
نبیذ انگار آدمی دور و وَرُم

مو نگام بید اَ جلو ،  دَسُم بالا
اومذی در تو اَ پشتِ خشارا

مو گریختُم ، می خاسُم ذُر واخُورُم
یهویی کرذی دسِت دور مُلُم

بَرِ ای که واسونی دَس اَ جونم
گاز گرفتم ری کولِت با دندونم

نمی هِشتم سر و کلّهَ م وابوسی
خین واکرذم جگرت تا عروسی

یاذمن بعد شوم کاغذ گیرون
اومذی با قوم و خویشات خونمون

با خالو ما بَرِ عیش مو و تو
چند میر اشکال با تفنگ فرساذ اَ کُه

عروسی یاذت میا نری سوار
دنبالت مردم ده قطار قطار

سُکابی بیذ اَ  کولت  قبا بَرِت
زن و مرد، گَپ و کوچیک پشتِ سرت

صلوات، صلِّ علی ، صلِّ علی
دوره ای میتنگیذید رقصِ سه پا

بیله یِ بیگ پاویذِن جلو پاتون
شربت بنتو دازِن همراهاتون

تو بیذیّ و سی موسا و کذخدا
او مذید سینه ی دیوار ماوینِ ما

ریم نمیمَذ  نمی فهمم کا بیذم
زیر کنگُم که گرفتی پاویذُم

مو وَ همرات اومَذُم یَلَم یَلَم
سَرِ جا دیمون واموند ، اومذ خالَم

تو یَلی نرگُتلی کُلَه سرت
مو نهاذی دَمِ در روی خرِت

اَوسارِ خر دَسِت و رفتی جلو
مَ آوردی تو کیچه بُدو بُدو

کشت واخوردی تو کیچه ی پر پیچ و تنگ
می زدن تفنگچیا تیر و تفنگ

می زدن شَپ پَس بون همسایه ها
جا رو هیجار می زدن کِل و شوا

خیز می کرزی تو پیاده مو سوار
می دازی اُوسار خر با خُت فشار

تا رسیدیم سر نوشِ کیچه تون
تَش زدن دونشت جلو ما طیفه تون

رسیذیم هر ذو کُل درِ فذا
دووَلَه کِل وشوا واویذ به پا

شیم اورذی کُلِ در ، اَچُهرِ خَر
چنگله ی خرما زدم وَرتخِ در

دورمون با دلّه تمپکی زدِن
چرخکی و رقصِ هاسَکی زدن

سر بریدن اَ جلو پام چَکَلی
واسذُم پا بدروش و یَکَلی

حجله رفتیم تو خونه هر دو تامون
دم در دلاکو موند با خالَمون

دبگیر در میزدن با چَخ و سنگ
می زدن جار که تو شیری یا پلنگ

در واکندن شفک صُح هراسون
کُلی حلوا میاوردن بَرِمون

مو و تو چار رو بیذیم یه کنج دنج
چاس میخوردیم یه حِرفت گوشت وبرنج

می نشستیم دوتایی ، شوم تا سحر
تا سه رو  پا  ننهادیم کُلِ دَر

تو اِی چند رو دازاها و عمّه ها
می دازن بشقاب نُقل اَ خونه ها

بعد اَ یک هفته خویش و قوم شما
اومذن واطلبونی خونه ی ما

خدا رحمتش کنه بامون صفر
رفت اَ کُه آورد سه لَش اشکالِ نر

واطلبون یاذت میا مَشَی غلوم
کُلِّ ده دعوتی کردیم بَرِ شوم

همو ماه یا که یه  هفته بعد از اون
رد آویذ گَهذُم ده یه کارَوون

هَنی بیذ حنا دسُم وِلُم داذی
خر و خَسّ و خونه ری دلم داذی

تو که رفتی اَ خلیج ماه حاجیون
همه چی تموم واویذ همون زمون

توکه رفتی همه ی دلخوشی رفت
دوُوم زندگیمون تی پَس تی رفت

شیگر وشیگر داری جَلدی گذشت
واویذم همون خجو چول و پَلَشت

مو بیذم بَهسا زنی تازه عروس
پایویذُم هر رو شفک بنگ خروس

تو که رفتی همه شون ری دل مو
سِر و چاه و دَرَبون ری دلِ مو

مرغ و دون و بز و حیوونَ کول مو
چاس و شوم و کیلی و نون کولِ مو

قبل اَفتو سر برکه بَرِ اَو
آرد می کردم با هاسک گندم و جو

صدایِ مرغ و خر و گا می زدم
تِرِهِ کهره و بزها می زدم

در می کرذم صُحِ گه حیوونامون
گَهذُمِ ده می داذُم دست چیپون

پابیل و پاخه ی مُخها اَ کولم
پاییز و خارک و خرما اَ کولم

یَه دسُم نهره بیذ و نمشک و کشک
یه دسم مشکلون و تار بیذ و مشک

مُرّه ی باپیر و دیبا یه طرف
زاره ی میش و خر و گا یه طرف

یه طرف دسّهَ جَوَن تَهک و تُرُهپ
یه طرف خَجه ی بَن و خَهپ و خُرُهپ

بعذَ چند ماه بَچَه شد بار دِلُم
شُدُم اَوسن با او قدِّ مِمِلُم

کُمِ  پُر او می کشیدم اَ گاچَه
خوسیذُم جومیل آورذُم دو بَچَه

دیَ حاج حمزه پَهلیم اومذ با سَکو
جُلّابُم داذ و کمی ماین مُتُو

پایِ مختک میدازم دو بَچّه شیر
کمکم دیبا می کرذ، گاهی باپیر

روزگار! ای روزگار! ای روزگار!
چقدر بیذیم گرفتار و ندار

جون می کَندُم کاریکِرذُم  روز و شو
ننشستم همه کِرذم تَک و دُو

می دازُم اَ مُخهامون گردِ  هُوار
بَشکار و بِریزَه تو فصل بهار

تو تاوِسّون گِل اَ بون و شَل اَ بون
شُو زمسّون چاله و باذ و بارون

تو که رفتی نَواگشتی دو سه سال
نگرفتی تو اَ حال مو سوال

نمی گفتی اَ کسی میخام وارُم
نمی کرذی فکر دو تا بچّه دارُم

ننوشتی خَطّی از کسب و کارت
ننوشتی خبر از حال و بالت

تا یه روز خطّی رسید دست باتون
تو نوشتی اَ حال و کار و جاتون

تو نوشتی که رئیس و فورمَنی
لب دریا چَهِ نفتی می کَنی

تو نوشتی که فَهیلن جایِ تو
عَبدلو زار کاسِمن همپایِ تو

واسذُم خَطِت نهاذُم ری دیذَم
آروم آویذ کمی قلبِ بِرشیذَم

پیر مرد اون دوره ها یاذت میا
چقدر دلم واکرذی تو سیا

ویساذی خلیج و کِرذی کار و کار
نمی فهمیذی چطورم موی زار

خونه بید عینهو یُرذِ کولیا
چاس و شوم خوراک تَلیتِ اُو پیا

یادِتن شرکت نفتی پیرمرد
می نوشتی مَ مگو جَلدی واگرد

می نوشتی که آواذ گشته کویت
می خوری چاوُل، چپاتی، چاکلیت

بَعد چند سال که نبیذِی هَذِمون
وومذی پول بیاوردی بَرِمون

یادتن وختی واگشتی از سفر
خَتره ی سُرخی می بستی دور سر

وو مذی  جوتیِ تَخت سوزی اَ پات
بچه نِیمَذ تا سه چار رو اَ هوات

وومذی ویساذی چند هفته وَلات
باز واگشتی و وارفتی سَرِ جات

جون خُم وقتی خَرَک رنگ وامیویذ
دلِ مو سی دل تو تنگ وامیویذ

یادتن یه بار نوشتی وامیَی
مَ نوشتی مَ بُگو هر چی میخَی

اَ تو خَطِّت تو مَ گفتی جگرم
اگه وومذَم تَ مشهد میوَرم

بگذشت سال و سرم نَوومَذی
سر دختر پسرم نوومذی

بعد اون خط وانوشتی چند وَلا
اما مو واویذه ویذُم دل نَها

ویساذی اما تو پولدار آویذی
تو محل سرور و سالار آویذی

دو سال بعد نَزدیکای فصل جُورین
وومذی با تویوتایی دو کابین

عصرِ پیشِند که میره اَفتو اَ به
وومذی شی، دوومنِ قلعه ی دِه

اَ برِت بید جومه ی اَرو سفید
عرق از چِنگ کَمیصِت می چکید

کلِّ مردم اومذن کوچیک و گپ
ماچ می کردن اَ لُپت چَلَپ چَلَپ

اومذم چش گریخ تا بَرَکت
نَمیمَذ ریم که بِذُم دَس به دَسِت

دِیبا بدبخت دم در تا تو رو دیذ
سر و کله ات بَکا ده بار وا بوسید

کنیزک دختر بدبخت حکور
کِز واویذ گوشه ی دهریز مَشَمور

اَبولَک وِیسیذَه ویذ با پای پتی
نِگَهِت می کرد ولی شی چِشَکی

اومذی وقتی دیذی باپیر نبیذ
انگاری دنیا ری کلّه ات واروکیذ

وسط فُذا واکَندی چَمَدون
بَچَهای ده همه رِختِن سرمون

چَمَدون میداذ بوی عطر کویت
بو مَکنتوش، بوی نقل و چاکِلَیت

در آورذی گَوَنی سی هاجرو
جومه ی چَبِّ سِون بَرِ مَرو

فای اَبول اومَذ پیله ای آورذی پیش
پاتلونِ بُلگَرمه ای خَطّی اَ ریش

یه میوه ای عین خیار تَهلوی سوز
بیاورذی بَرِمون هَمرای موز

در آوُرذی بیلیسو، نُقل و اَلوچ
هی می خورذِن بَچَه ها کُروچ کُروچ

ابولک با کنیزک ملنگ بیذن
بابا شون چطورین نفهمیذن

شو واویذ پوشَن آوُرذُم پَسِِ بون
اُومذن  همسایه ها پیر و جوون

اومَذِن قوم و خویشا کنارمون
حتا کولیای دَرِ فذاهِمون

خویشاوندها اَ کنارِت پیرمرد
اُم میکُشت چفیه عِگالِت پیرمرد

مو به قول امروزی داذُم کلاس
اشکنوندم قوطی خوخ و اَناناس

تَ نَخوش بیذ بیکاری و خوسیذن
وَرتَواس میکرذی سی غَلَّه چیذن

فردا صُح داس واسَذی رفتی درو
وومذی چاس و زدی تلیتِ دو

نمی گفتی همی دیگرو رسیذَه ای
نمی فهمیذی که چند سال نبیذَه ای

قول دادی اُم بِوَری امام رضا
حتّی اوباذُم نبردی به خدا

بعد دو ماه واسَذی کیف و لباس
به مو گفتی آ ها و الله شد خلاص

ما میخواستیم نَهِلیم بِری واری
تویِ ده پیدا کنیم کسب و کاری

ما میخواستیم که همین جا وامونی
واخوری پهلیِ ما خَسّه خونی

ولی افسوس که تو با تَشَر و حَیت
دو وِلا وِلُم داذی رفتی کویت

تو که رفتی اَ رَوَخ بید دس و پام
دو وِلَا گریخ اومذ توی چشام

دو ولا غصّه و غمها مالِ مو
طعنه و پیریکَکِ زنها مالِ مو

دوباره مرغ و خر و گا اَ کولم
تر و خشک کرذن دیبا اَ کولم

سَرِ ماه دوباره اُوسَن واویذُم
خوسیذم صاحب بیژن واویذم

دوباره بچّه واناذُم تو محل
اَ کولُم کُره های کور و کچل

یه شووی گوذِل گرفت ماه رمضون
همگی اذان میگفتیم پَسِ بون

میزدیم پشت پاتیل دَسَّه جَوَن
تا گوذِل از ری سینه اش واویذ جاکَن

یه شووی کَهره و بُز مَهکَه میداذ
سَتوری هَبَیس هَبَیس وَهْکَه میداذ

تویِ اون زمسّونِ سرما و سُرد
دیبا کرد چند سیریکو، افتاد و مُرد

دیبا خیلی انتظارت میکشید
نَکَکی آخر عمری اِت ندید

یادمن کویت آواذ واویذ یَهو
سال بعدی وومذی نیمه ی شو

چقدر واویذه ویذی شیک و نو
همه جا داشتی سی خُت برو بیو

وومذی ره اَبَدان طریق لنج
خریدی یک موتور صد بیست و پنج

مو و تو با بچه ها با وسیله
سوار موتور می رفتیم مَسیله

می نشستی تو جلو مو پَی سرت
مو میکرذم دس اَ دورِ کمرت

می دازی گاز، پا می کرذی گل و گَرذ
یاذتن چقدر بیذیم خوش پیرمرد

ری باکت سوار می کرذی ابولک
پشت او بیژنو پشتش کنیزک

چقدر فیس تو می کرذی تو ولات
کسی جرات نمی کرد بیا هَوات

وا می خوردی صُحِ گَه کافه گلاس
می زدی عطر به سرِ بُشک و لباس

ساعت زردی می بستی سرِ دَست
می زدی مین بیتِلی با دلِ مَست

می زدی رنگ اَ مینات عین کَلاخ
عینک دودی میناذی ری دُماخ

بیخِ گوشت مینهاذی رادیون
عربی گپ میزدی با این و اون

بعذ اَ شوم لم میدادی دِلّ اَ بالا
کیف ایکرذی پا ری پا بین فُذا

میزدی تکیه به سَکّو و بالِشت
وامیکندی سیریکو گاهی گارِشت

گپ  جومه ی زَنَک ها میزدی
حرفِ دختر لب دریا میزدی

بَرِ مَرذا گَپِ سِرّی میزذی
حرف دخترای مصری میزذی

حرف تایلند و پیلیپین و پرو
می زدی مِک به سِگار مالبورو

مُلِ دَهسات ماشالا عین تَوَت
دار میکرذی لباسات تویِ کَوَت

وامی رفتی، وا می گشتی جَلدَکی
می آوردی سیم بِوِندو بَک بَکی

دیگه زندگیم واویذ چون زنِ شاه
وافروختم خر و مرغ و بز و گا

واروکوندم طاخ چَه با آخِلَه
همچنین مشکلون و خَسّ و کُلَه

کَل و مَنقَلُم داذُم اَ کولیا
سر میکرذم شال و دستمال و عَبا

واسَذُم بُرمِ بُروشِ بُکَلُم
رنگ زذم حِنو زَذُم بُشک و پَلُم

در آوردُم اَ برُم پاچه ی گشاد
ماکسی کردم اَ تنم با رنگ شاد

چَمبیله ای وایسذَم و تِرتِ دُکون
وایسَذُم همه اش چیای خوب و گِرون

می زدم زنگ بَرِت از مخابرات
بعد از اون حمله به بانک صادرات

سال بعد یخچال نفتی خریدی
خونه ی گچی و لَیوان کشیدی

می آوردی سی همه جومَه ی اَرو
مرحم و شربت و آژدین سیو

می آوردی چَمَدونِ پر زِ لَک
کفش لندنی، دوای بِن کَلَک

سال تژدَه ای وسط گیر و بگیر
یه فیلیس موزَر آوردی بَرِ میر

کیف میکرذم که تو دارم پیرمرد
تو شدی دار و ندارم پیرمرد

هامو سال یادم میا که روز و شُو
مو بیذم دنبال تو اَ هر جا رُو

ناز ایکرذم با دَسُم فرق طاسِت
تَش میناذُم کَتِخِ ماین سی چاسِت

میناهاذُم تو تَنیر گوشت بالین
صُح گَه بَرِت میکرذم فلاذین

اگه چند روز اَ سَرُم نوایمذی
وایویذُم گِنا به جون مَشَذی

ولی تو مَسّی غلوم نه انگاری؟!
همیطو دلت میخاست جَلدی واری

یاذُمِن وقتی خمینی کرذ قیام
تو کویت شدی طرفدار امام

تو و کل بیخه ایها همو جا
مردی کرذید ویساذید پشت آقا

همیطو گذشت تا انقلاب آویذ
جنگ آویذ ایران پر از عذاب آویذ

حمله کرذن به وطن اَ هر طرف
مو بیذم خوار بر کپسول توی صف

سینه شون به تیر سپردن جوونا
نیداذن جنسی اَ مرذُم دکونا

اما بعد جنگ محل آواذ آویذ
حتا بذریو ما با سواد آویذ

خونه ساختن با گار و بیم و تابوک
پر آکرذن کُل و اوبند و دُروک

کشیذن جاده و برقمون داذن
رونقی به کار و کسبمون داذن

تو ولی رفتی کویت تا سال شصت
سنت از هشتاد و خورذه ای واگذشت

کا دلت میمذ ویزَه ت ول وا کنی
کسب و کارت همه کنسل وا کنی

تو که اینطوری سَرم وانومذی
عبّرِت کرد عربو تا وومذی

بعد عمری که اَ مو دیر آویذی
نوارفتی همی جا گیر آویذی

بعد مدتی که ویساذی خونه
سر هرچی می گرفتی بهونه

واویذی لَهمَه و لَهپر و کچور
مینشستی تی بر افتو مَشَمور

کَم کَمَک واویذ دس و پات کُتُرُم
غیر مین، سفید واویذ مزنگ و بُرم

واویذی پیر و خمل، سُر و سُحار
نی تونستی که واوی موتور سوار

ته رسید باذ زمین لَنگ آویذی
یهویی کَچِت واگشت مَنگ آویذی

هی میگفتی دِ بگیر هَلَه و بَلَه
اَ چاک کَپِت میرِخت اوخیویلَه

واویذی پخمه و پَرچَل و پِلَشت
هر کسی نِگَهْتْ میکرذ دِلِش میگشت

ولی تو هَنی بیذی گَپ پیش مو
نِیتونُستُم بکنم بات یک و دو

مو میام هنی پیشِت دَست به بَغَل
هَنی هم بَرِت مینُم گوشت تو دیخَل

پیرمرد عمری تو زحمت کشیذی
بَرِ ما رنج و مصیبت کشیذی

زجر غربت تو کشیذی بَرِ ما
تو شکستی تا وا ویسیم سر پا

مو می فهمم تو کی بیذی پیرمرد
هنیزا پیشُم عزیزی پیرمرد

هنی هسّی افتخارم، شیگَرُم
دَسِ تو هَنیزا هِه بالای سرُم

مشذی غصه نخور پاوَه بیا
زندگی ادامه داره هنیزا

احمد واعظ زاده  تابستان  ۹۳

فرمولِ کسبِ نتایج آبرومند توسط تیم ملی ایران در جام جهانی برزیل

خرداد ۱۹ام, ۱۳۹۳

اخیرا استفان هاوکینگ فیزیک‌دان و ریاضی‌دان بزرگ بریتانیایی به درخواست یک شرکت شرط‌بندی انگلیسی فرمولی برای قهرمانی انگلستان در جام جهانی برزیل ارائه داده که در ان از چندین متغیر استفاده شده؛ تاثیر محیط، مسائل روحی-روانی، سیاست، فیزیولوژی و تاکتیک بازی. ۴۵ دانشجو در این تحقیق مشارکت داشته‌ و ماه‌ها روی ان وقت گذاشته‌اند.

بخش اول؛ معرفی فرمول‌ها

formule

فرمول نهایی هاوکینگ برای قهرمانی تیم ملی انگستان در جام جهانی (برای دیدن فرمول با وضوح بیشتر بر روی ان کلیلک کنید)

ما هم گفتیم چرا ما از امکانات موجود استفاده نکنیم و فرمولی برای کسب نتایج آبرومند توسط تیم ملی کشورمان ارائه ندهیم.؟ به مجرد زدن جرقه و آنهم بدون درخواست هیچ شرکتی، تنها در یک ساعت و آنهم دست‌تنها به فرمولی رسیدیم که نه تنها از فرمول هاوکینگ پیشرفته‌تر است بلکه گاهی درصد موفقیت تیم ملی از صد درصد هم بالا می‌زند.

F4

فرمول نهایی ما برای کسب نتایج آبرومند تیم ملی ایران در جام جهانی (برای دیدن فرمول با وضوح بیشتر بر روی ان کلیلک کنید)

بخش دوم، تشریح خروجی فرمول‌ها

نتیجه فرمول هاوکینگ: هر چه تیم انگلستان به خانه نزدیکتر باشد تاثیر منفی اختلاف ساعت و تفاوت‌های فرهنگی کمتر می‌شود. ما در هوای معتدل، ارتفاع کم و وقتی ساعت بازی به ساعت معمول (سه بعدازظهر) نزدیکتر است بهتر بازی می کنیم. هوای معتدل، هوای ایده‌آل برای تیم ملی انگلستان است. پنج درجه افزایش دمای هوا شانس پیروزی را برای تیم انگلستان ۵۹ درصد کم می‌کند.علاوه بر این، نتایج این تیم در ورزشگاه‌هایی که پانصد متر بالاتر از سطح دریا هستند بهتر است.

نتیجه فرمول ما: در بازی با آرژانتین، مشروط به اینکه تیم آرژانتین در زمین حاظر شود، ما چه به خانه نزدیک باشیم چه دور، چه در استادیومی بازی کنیم که ارتفاع ان ۵۰۰۰ متر بالاتر از سطح دریا است، چه ۵۰۰۰ متر زیر سطح دریا، چه کله سحر بازی کنیم، چه وسط ظهر؛ در هر صورت در نتیجه بازی تاثیری ندارد. تحقیقات ما نشان میدهد تنها یک راه برای بردن آرژانتین وجود دارد و آنهم اینکه تیم انها به هر دلیلی در زمین حضور نیابد و نتیجه سه بر صفر به سود ما تمام شود. در مورد نیجیریه متاسفانه از هر جنبه که ورود کنیم، شرایط آنها شباهت زیادتری به کشور میزبان دارد تا ما. مهمترین ویژگی آفریقا‌یی‌ها انرژی و دوندگی زیاداست. خب. چه تاکتیکی استفاده کنیم که انها زیاد ندوند؟ بنظرم تیم ما باید جریان بازی را ایستا و آرام کند. چگونه؟ با ندویدن. ما باید با ندویدن و راه رفتن در زمین انگیزه دویدن را از انها بگیریم تا نود دقیقه تمام شود. ما از این بازی یک مساوی می‌خواهیم. تیم بوسنی را آنالیز نکردیم تا فرصتی برای انجام تحقیق و ارائه رساله در اختیاردانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری قرار داده باشیم.

نتیجه فرمول هاوکینگ: انگلستان از ۱۹۷۸ در سه جام جهانی سرنوشتش با پنالتی تعیین شده و البته هر سه بار باخته است.استیون هاوکینگ با محاسباتش راه موفقیت در ضربات پنالتی را هم ارائه کرده است: پنالتی‌ها را به مهاجمان بدهید، آنها بهتر پنالتی می‌زنند و ۸۱ درصد پنالتی های آنها گل می شود، این رقم در هافبک‌ها به ۶۷ درصد و در مدافعان به ۶۵ درصد کاهش پیدا می‌کند.
به گفته پروفسور هاوکینگ، راست‌پا یا چپ‌پا بودن یا سن پنالتی‌زن تاثیری در نتیجه پنالتی ندارد اما موی سر چرا. بازیکنان موبور بهتر پنالتی می‌زنند و ۸۴ درصد پنالتی‌هایشان گل می‌شود، بعد نوبت به بازیکنان تاس می‌رسد که ۷۱ درصد پنالتی‌ها را گل می‌کنند و بازیکنانی که موهای تیره دارند در ۶۹ درصد پنالتی را به گل تبدیل می‌کنند.

نتیجه فرمول ما: تحقیقات ما نشان داد که زیاد روی پنالتی‌ها تحقیق نکنیم. معمولا بازی‌ها زمانی به پنالتی می‌رسند که از مرحله گروهی صعود کنیم و به مرحله حذفی برسیم. حالا فرض خَرَکی اینکه به مرحله بعد صعود کردیم، باید بتوانیم بازی را مثلا با برزیل یا اسپانیا یا آلمان در طول ۱۲۰ دقیقه به مساوی بکشانیم یا نه؟!. ما احتمالا هیچ‌وقت ۱۲۰ دقیقه را به چشم نخواهیم دید. حالا اگر تقی به توقی خورد و ما در جریان بازی صاحب پنالتی شدیم، کی پنالتی را بزند؟ ما اینجا نتایج تحقیق هاوکینگ را بومی‌سازی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که پنالتی زن اول ما ترجیحا یکی از مهماجمان بورِ ما باشد. ایا ما مهاجم بور در تیم‌مان داریم؟ تحقیقات ما نشان می‌دهد ما همچین کَیسی نداریم. بنابراین ما سراغ دیگر گزینه‌ها رفتیم و و از میان آنها به سید جلال رسیدیم. هم کچله هم بوره حتما پنالتی زن‌مونه!. محاسبات سر انگشتی ما نشان میدهد احتمال ۱۵۵ درصد پنالتی سیدجلال گل میشود.!

نتیجه تحقیق هاوکینگ:
بررسی‌ها بهترین جا را برای پنالتی دو گوشه بالای دروازه می‌داند، ۸۴ درصد پنالتی‌هایی که به دو گوشه بالا زده می شود گل می شود، بیشتر از هر جای دیگر.دویدن به سمت توپ هم در گل شدن یا نشدن پنالتی تاثیر دارد و برای پنالتی زدن اگر سه قدم یا کمتر بردارید احتمال گل شدن پنالتی ۵۸ درصد خواهد بود.

نتیجه تحقیق ما: برعکس نتایج استفان هاوکینگ بررسی‌های ما از سال ۱۸۵۷ نشان میدهد که ۹۳ درصد پنالتی‌های ما که به قصد سه گوش بالا زده شده سینه آسمان را شکافته و از ورزشگاه خارج شده است. بنابراین توصیه ما به بچه‌ها این است نیت سه‌گوش بالا نکنند. به نظر ما زمینی و داخل پا به وسط دروازه بزنند. توپ در چهارچوب باشد احتمال دارد گل شود، ولی خارج از چهارچوب تا حالا موردی گزارش نشده که توپ توی دروازه رفته باشد. توصیه دیگر اینکه بچه‌ها پنالتی چیپ نزنند. آمار ما نشان می‌دهد از سال ۱۹۱۲ تا کنون فقط یک بازیکن ما چیپ زده که ای کاش همان هم پاش خورد می‌شد و نمی‌زد.

سی خودت بو (جواب شعر واعظ)

اسفند ۲۱ام, ۱۳۹۲

   برو هر جای لامرد سی خودت بو                                   کُل و تُّمبایِ لامرد سی خودت بو

دلت خوش کرده ای واعظ به لامرد                                  گِل و گرذای لامرد سی خودت بو

درخت و بوته و کُور و کُنارش                                       سبد کالای لامرد سی خودت بو

ما انگور میخوریم با توت فرنگی                                    دِشو خرمای لامرد سی خودت بو

سرِ سفره نهاده سُس با سالاد                                          کاکُل مَنگای لامرد سی خودت بو

شب اندر روز زیر سانترالیم                                           تَش گرمای لامرد سی خودت بو

پُر است ثلّاجه از آب سپیدان                                         آب انبارای لامرد سی خودت بو

کُرُنگ واویذه خارک بَر سر پَنگ                                    بَرِ نخلای لامرد  سی خودت بو

بهار اویذه کلاً پَخشه مورذک                                        همه صحرای لامرد سی خودت بو

میخوسیم از سرِ چاس تا پَسینی                                      پَسین  تنگای لامرد سی خودت بو

کسی دیگر نمی خوسِه پَسِ بون                                        پَسِ بونای لامرد سی خودت بو

دِگر وافتیده رسم شَروه و بیت                                         کَل و محیای لامرد سی خودت بو

نَفَسِت می بُره شرجی و تش باد                                      اَخَل نُذبای لامرد  سی خودت بو

دگر نی  دست زَنها خوس و تلّی                                     فیس زَن های لامرد سی خودت بو

کُهِ لامرد که  دولت  واگرفته                                          کُهِ زیبای  لامرد  سی خودت بو

چَهِ گاز غیر دیذ هیچی نداره                                        همه گَنجای لامرد سی خودت

سَرِ هر متر دریا جَرّ و دعواست                                    لَبِ دریای  لامرد سی خودت بو

ما که غیر از بلا  چیزی  ندیدیم                                    بلا ، دردای  لامرد سی خودت بو

چقدر خواهان لامردی تو واعظ                                      شی و بالای لامرد سی خودت بو

بازگشت به ده

بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۲

بعدِ سی سال نمی فهمُم بَرِچه
ای دِلُم کِرذ هَوَسِ مرذُمِ دِه

بعد عمری که واگشتُم به دهات
ندیذُم خونَه ی گِلی تو این وِلات

نه خَجَه بید، نه خَشار بید، نه بُچُک
نه خروس بید، نه ری خاگ مرغِ کُرُک

نه خری بید، نه بُزی بید، نه پازَن
نه سُپی بید، نه چاکون بید، نه جَوَن

نه گَله‌ی بید، نه سگی بید، نه وَکی
زرد بید بَون و دونِشت و گَتَکی

ندیذم طاخِسّون وچِکرِکِ چَه
کلاتین بید تونُلِ گَرذِ گاچَه

دهِ ما سقفِ گِلی هیچ نذاشت
کیچه‌ی تنگِ پرِ پیچ نذاشت

از کذیما که نذاشت نقش و نما
نمیمَد از تو فَذا هیچی صدا

دهِ ماه بی گِز و سِردون بیذه ویذ
برجِ قلعه‌ی گوری ویرون بیذه ویذ

نمی کرذِن توره‌ها، چاخ و چیلیخ
نَمیمد صدای ماخ و واخ و ویخ

نَمیمد از کُتِ مُرغا کیخ وکاخ
نَمیمد صدای نِهره شی سه‌پاخ

در و دیوارهمه بید سنگ و سیمان
خونه ها بلند تا زیر آسمان

جایِ داس و بَنَه و هوسین و بُخ
جایِ لَشت و گاخور و بندایِ مُخ

جایِ مال و کُته و خَسِّ خَرون
جای حوض و چَه و طاخِ مَشکلون

جایِ باشت و بوُذَن و تار و تِرِه
جای دوشتِ سَلّاوَه با گِلِ لِه

جایِ خَرس و بَرنی و آرد و کیلی
به جای خونَه‌ی نشین با منزلی

به جای ورتَخ و طاقچه و کَلَه
به جای پِلّه و بُرج و بَذَنه

سرِ در بید دو سه نوع کاشی و سنگ
دلِ دیوار آجرای رنگ وارنگ

کفِ صبحانه خوری، جای دُکُونی
موزاییک بید جایِ لَشت و شاخونی

ایزوگام بید همه جا پَهنه‌یِ بون
مو ندیدُم گِل اَ بون و شَل اَ بون

هر خونه‌ی طَبَق طَبَق، جِذا جِذا
مَعجومه‌ی دیش، پَسِ بون، ری اَ هوا

کفِ کیچه‌ی گِلیمون، گار آویذه
جایِ سِرذون، گُل و بلوار آویذه

ندیدیم مَیلاک و کَروه با دَلو
مَشکا بی اَو، همه بیذن تَکَلو

کُلِ در ویساذه ویذن ماشینا
نمی رفِتن سر برکه پَسینا

نمی کرد هیچکسی، هاسَک و جورین
پایِ ماهواره بیذِن صُح تا پسین

دیگه نی کاغذ گیرون، لک بُبُرون
ری گوشون، حنا بَرون، کاوین بُرون

عیش میکرذن بدونِ شَروه و بیت
نمی رختن سرِ دُوما چاکلیت

نمی خوندن سرِ بیگ صّلِ علی
می زدن ارگ، جای ساز و کَرَنا

نمی بسّن پِش و حجله سرِ دَر
نمی کُشتن پایِ بیگ، اِشکالِ نَر

اسم دختر می گذارن آزیتا
ملیکا و پارمیدا و آرمیتا

دیگه نی تویِ کیچه‌ها خیز و خروش
سر صذای دخترایِ مشک اَ دوش

دیگه پیدا نمی وُو چَکِّ صافی
بِکُنند رُخ زنی و تَلّی بافی

لهجه‌هاشون که واویذه تهرونی
جارِ دیشون می‌زنن مامان جونی

بَرِشون نی پاچه وگنجه فَراخ
چُلّاب و کُلخچه و خُرّ و دَراخ

شلوارِ گُمپی اَ پاش نی زَنَکو
می پوشه مانتو اُ شلوار فاتَکو

می‌خورن چلو کبابِ زعفرون
میذارن همبر و کالباس تَهِ نون

دیگه ول واوی تراکمه‌ی عُلیا
واویذن صاحبِ خونه کولیا

خلیفو اَ رسم دنیا پا زده
رفته دخترِ کَلونتر اِسّذه

کد خدای دِه شده چیپونکو
گَپ تَر ما واویذه خُرچینکو

حبیبو که بچّه‌ی دِه دوُمَنن
به او سرهنگی داذه‌ان گفته کَمِن

غلومعباس مِل پَنگِ بَگَشی
سَر کول گُبّه نهاذه سَر اَ شی

عبدو زارسین حاجیا داره دکون
تو شیراز داره هف هش آپارتمون

یِه نفراومده از ده مظفر
کارخونه ی سیمان زده تُو لیتِ بَر

بازیار وِل داده مُخها و کَپَر
همه کاره مون شده مَشتی صفر

دیگه نی احمد و محمود و علی
سه نفر شورا شده اَ هیکلی

زنگنه‌ی اوّل شورا واویذه
سَناسیری شهردار ما واویذه

اسم ده تُرش نهاذن گُل سرخ
وانشوندَن کَپِ رَه فَصیل و مُخ

تاجر شهر واویذه کوش دِره‌ای
دی تو دی زده تو ده ، عینِ دبی

موذیری ویلا خریده شهر رشت
واویذه کُرُنگ ، خَرک بر سَرِ لَشت

دهِ ما چولِ چولِ چول آویذه
همه جا حرف حساب پول آویذه

بیخه‌ای مغازه داره رِس به رِس
بِچه‌اش هم سوار بنز مرسدس

امروزه کولی سوارن کَمِری
کَنیزک بَر میکنه جومَه‌ی زَری

جومه ی اُفتینی نی بَرِ زَنَک
خوراک ما واویذه چیپس و پُفک

دَی بَچَه تا نصف شو چَت میکنه
شیگرش به پایِ مَختک میکنه

میره هر هفته جکوزی خاورو
کفش تن‌تاک میکنه پا، زیورو

پیتزا مخصوص می‌خوره شَهرو شِشین
می شینه دلّ اَ تُمی پشتِ ماشین

دی غلوم تخت داره با میز توالیت
می خوره کاپوچینو با چاکلیت

اَ خِرِش دو تا گوشی داره سَکو
می کشه تنباکِ بِن ملوک حَکو

مریمو کیف میزنه شی بغلش
رنگِ های‌لایت میکنه بُشک و پَلش

میره بانک در میذه نوتِ چَپَنه
مینه هات داگ لایِ نون، جای حَشَنه

دوستاش اینترنتی دعوت میکنه
با گوشیش واتس آپ و وی‌چَت میکنه

زنکو نیّا یادش مشک اَ کولَه‌اش
می چُکید تُک تُکِ اَو مشک اَ دَرَش

نی یادش چطو رُکو علف می‌چید
رَه گاگَل، سِرگین و پِشکِل وامی‌چید

دخترو نی‌کُنه جارو دَرَ بون
نمی نِه دَس به گَچین و چُوخَرون

نمی وُو پا، بکنه عصری خمیر
تَحسُمِ دَی وازنه نون اَ تنیر

نَی خوره دُنگو برشته زیرِ گِز
شو میره پارک میخوره چیپسِ چاکلز

کلکو نَی‌کُنه هیچ کسی چارَه‌اش
نی یادش سیکِ پاچَه‌ی شِرَّ و پاره‌اش

دیگه نی توپای لَتو لرذِ چَکی
اَ پا شون نی بَچَه‌ها پاچَه‌ی خَطی

تویِ ده حتی حالا، مردِ گذا
شلوارِ پَکّو زده نی‌کُنه پا

نمی کِرذن دیگه کارشَل ای چیا
فخیرای محل بیذِن خلیجیا

نمی فهمیذِنِ که مو بَچَه‌ی کی‌اُم
ارزشی نداشت بُگُم کویتی‌ام

هر بِدِس زمینِ دِه، هزار هزار
کوچیک و گَپ همه‌شون سرمایه‌دار

دل غافل مو می‌گفتم که وارُم
سی خودم عجب بر و بیا دارم

هَی می‌گفتُم پس اَ عمری تو کویت
بوازمُ دِرَه‌ی دِه‌ها گشت و تَرَیت

ای دلم میخاس که چاس تو مُطبَخی
سَرِ تَش بو آهو بَرّه‌ی سَبَخی

ای دلم میخاس گِذَر بو توُ دیخَل
تو تنیر بوُ کتخِ کهره چِکَل

هَی می‌گفتم که بُرُم تی ره گاگَل
واجُورم گَهذُم دِه خِهر و هَکَل

لب اَو، شی دلِ کُچّه شَفَکی
بزنُم گَلّه‌ای کوگِ لَچَکی

ای دلم میخاس دلِ تخته‌یِ کُوه
بزنم بُنجه بَرِ دختَرَکُو

بچینُم بُنه‌ی تُرُشَّه زیر سنگ
بُخورم دمبّاز گشخا، سَرِ پنگ

بشینیم دورِ تشِ گرمِ کُمُوس
والَوُم پا بغلِ خُلگِ چُلُوس

دَ میگفتم بخورم تلیتِ دَو
یاد بَچّگی بُرُم دِنگَله گُتَو

دلِ بَندا بِشَوُم گُرزی سوار
بکنم خالی دل از غصّه و بار

دل نها واویذم و گیج و دوَنگ
ده ما واویذه ویذ عینِ فرنگ

هی می‌گفتم با خودم وقتی وارُم
بزنُم کُه لَشِ اشکال بیارم

ای دلم میخاس شی کُورای لاوَرو
ببازیم مُوچو و کُشتیر کَمرو

ای دلم میخاس بُرُم سیلِ گَنُم
وسطِ ترپّه‌ها دور بزنُم

بشنوُم صدایِ خنده، تِرّه‌ها
صٌحِ گَه ، خُجُمّ خُجُمِّ نهره‌ها

ای دلم میخاس تابستون شُو ماه
بیشینیم دَر ، وسطِ چَکِ فذا

بریزن دور و بَرُم خار خَجوما
بشنوُم صدایِ ویخ توره‌ها

ای دلم میخاس شووا پَس بونا
بشُمارم اِسارَه‌ی آسمونا

ای دلم میخاس سرو با گِویزَه
واخورم اَو خُنُک از لب کیزَه

ای دلم میخاس که مارگیر بو اُ قند
پَهلی کولیا بُرُم شی کور بلند

ای دلم میخاس بُرُم پهلی خَذو
بخَرم سَرپوش و تش گردون از او

ای دلم میخاس چیپون بو اُ خَرِش
ببینم برّه و کهره بغِلش

دلِ غافل که چشُم هیچکه ندیذ
ندیدُم مخسّون و فصل پاییز

کُلِ دَر نی رِی پوشَن پیرزنی
نمی هَرّیذ دیگه دَرمون حسنی

ندیدم نوذینِ پشتِ مُل سیُو
ندیدم حّدِاقلّ اُسُّو گِنو

وومَذُم محل که واز واوُو دلم
بشینَم کُنجِ خونَه‌ی خِشت و گِلم

آه و افسوس که دلم واز نواویذ
حتی جایِ خونمون پیدا نویذ

از دهات وامونده بید فقط کَلاخ
رِی اَ مو واکرذه ویذ کَپِش فَراخ

رَد آویذ بُنجیرکِ اَشی مَشی
وانهاذ بیخ دلم خُلگ تَشی

واعظا جلدی بلیت بگیر بَرُم
بِختَرن همین حالا بُرُم وارُم

احمد واعظ زاده ایراهستانی

آذر ماه ۱۳۹۲

——————–
خَجَه : هیزم
بوذَن : باد بزن
جورین : درو
پَکّو : وصله
خشار : بوته
خَجَه: هیزم
تِرِه : طناب طویله
دوُما : داماد
بِدِس : وجب
بُچُک : ریشه
دُنشت : اسپند
کرنا : نوعی ساز بادی
ببازم تِرِیت : جست و خیز کنم
کُرُک : مرغ کرچ
سلاوه : بالای دیوار
چَک : زمین صاف و هموار
کُچّه : کمینگاه
پازن : گوسفند نَر
خَرس و بَرنی : ظرف مخصوص خرما
خُر و دراخ : تزیین روی کلاه و لباس
جَوَن : هاوَن
باشت : سکّو
بَگَشی : نوعی درخت خرما
وارُم : برگردم
فَذا : حیاط
وَرتَخ : تیر بالای درب خانه
لیت : بیابان ، دشت
موچ : تُرنه، نوعی بازی محلی
توره : شغال
کَلَه : سوراخ
بازیار: باغبان نخلستان
گَنُم : گندم
هوسین :پنجه
بَذَنه : بدنه اطراف بام خانه
موذیری : مدیریت
ترپّه : نوعی سبزی صحرایی
بُخ : وسیله روی چارپا برای حمل بار
دکونی : سکّوی دم در
کُرُنگ : خارک و خرمای خشک شده
سه پاخ : سه پایه مخصوص مشک
معجومه : مجمعه، سینی بزرگ
حکو : حکیمه
خار خَجوم : حشرات
بَنَه : توری مخصوص حمل کاه
گار : قیر
حَشَنه : ماهی ساردین
کیزه : کوزه
کُته : لانه ی مرغ
کَروَه : کوزه
ره گاگَل: راه مال رو
چِکرک : چرخ چاه
دلو : ظرف مخصوص آب
تَکَلو : خشک و مچاله
تَحسُم : کمک
نَی خوره : نمی خوره
واز واوُو : باز بشود
دَرَبون : حیاط خانه
دنگله گوتو : الا کلنگ
چلوس : هیزم سوخته

بسم‌الله، شوم… (شب آخر-بخش سوم- میزبانی اِلهام)

بهمن ۱۹ام, ۱۳۹۲

جلسه مشورتی ابول، الهام، دی‌منصور و یوسف پیرامون بحران بوجود آمده در تهران، قهر مُندنی و جدایی قریب‌الوقوع او از برنامه و آنهم در شب آخر مسابقات، در آشپزخانه تشکیل می‌شود. همه فکرهای خود را روی هم می‌ریزند که چه کنند و چطور مندنی را به ماندن و ادامه مسابقه ترغیب کنند. مندنی که دقایقی‌ست سامسونیت خود را شی چِل زده و از آپارتمان خارج شده، در حیاط راه میرود و با موبایل سر و کله میزند و شماره می‌گیرد.

آشپزخانه- جلسه مشورتی

الهام: «اگه میدونستم اینجوری میخواد بشه اصلا پام توی این برنامه نمیذاشتم. خیلی بد شد. حالا نازنین بیاد من چی بهش بگم. آبروم رفت بخدا. چقدر برنامه ریزی کرده بودم.»

یوسف: « نَوو شَکلِ پیرمرذ که پا کشیذ اَ تو هَمَی‌چی… دَیش اِش ناوُرذَه‌ویذ… اَ یَه دَیکَه‌ی هَمَی‌چی اَ توهَم فوس‌آ کِرذ. حالا هم دختر خالو! بنظر مو تو برو در حموم اَ پس لنگر بُکن تا رفیکِت نتونه در بیا… تا ما یَه راه و چاهی پیذا بکنیم.»

ابول (که در این لحظات گوشه سبیلش را می‌جود): کَپَ در نم کَشِت بِنه آقا یوسِف با ایی راه و چاهِت… (رو به الهام میکند) ببخشید الهام خانم… مو یه کمی فشار ریمِن… مسولیت برنامه ری کولومِن…. بخشیذَن با خوتونِن… (رو به یوسف می‌کند)… حالا اومذِم تا یَک ماه دیگه هم ایی مسئله حل نشد! دختر مرذم یَک ماه پَسِ در حموم  بوخوسه»

دی‌منصور:« راس میگو دَی… حمومی پر بُخمه دلش بگیره دخترَکو… خفه واووو… اوسا کی مِثِ مانِن… هَنی یکسال نی یه زنی مال دِهِ ما ا تو حموم دِلِش گرفت زومَسه خفه بیذ… اُ مَثَلِ مرذُم که ذَیفو شیگَرِش اِش نیخاسه …»

الهام:« شما بحث چی میکنید… من دارم اینجا از ناراحتی و استرس می‌میرم. تو رو خدا شما برید باهاش حرف بزنید. برید تا زنگ نزده اینور و اونور…»

ابول: « کار کارِ خوذُمِن… الهام… تو برو دُمِ کارات… کارِت اَ ایی کارا نَوو… دیمنصور اُ یوسُف… شما هم بریت سر جاتون بشینیت… اینجا تجمع نکنید… مو خوذُم میفهمُم چه بکنم.»

ابول راهی حیاط میشود… مندنی را میبیند که سِگاری تش زده و طول حیاط را می‌پیماید… در خلوت و سکوت حیاط، صدای اپراتورِ موبایل مندنی را می‌شنود… ” دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است”…. ابول با شنیدن صدای اپراتور دلگرم می‌شود… خود را به دو قدمی مندنی میرساند… ” هااا… ویسیذَه‌ی… یَه نخی هامو سیگارای گَنّدوت بذه تا بکشیم… ( سیگار را از مندنی میگیرد و تش میزند)

ابول:« حالا مو یَه چی تَ میگُم… دلِت خاس وَیس… دِلت نخواس، برو… رَه واز جاده هم دَراذ… یاذِت میا تو طیاره چه تَ گفتم؟… یاذت میا گفتم یه مساله ایی هِسّه که که اگه حالا تونَه بُگُم خین رو میگیره، یاذِت میا یا نمی‌آ؟»

مندنی (که در این ثانیه ها هر گوشی سه گوش واکِرذه): «بله…یاذمن ..مَثَلن که چه حالا؟»

ابول: «حالا تَ بُگُم چه مسئلهَ‌ی بیذه  که هِیجا مِثِ شتر ری کاسه زانی جُک بزنی… تو میفهمیذه‌ی که تا اینجای برنامه نفر اولی؟ امتیازِت بیش اَ هَمَن…  تو میفهمیذُه‌ی که جایزه برنامه تغییر کِرذه، وایویذه دَه میلیون تومَن پول نقد… توی میفهمیذه‌ی که هَمی حالا  دَه میلیون نوتِ پنجاهی تو کیفِ مونِن اُ اِمشو گیر نفر اول میا… حالا برو… هر جا دلت خاس برو… ایی تو ایی هم کیچَه…»

مُندنی ( که شی زانی شُل کِرذه):«بخیالِت بَچَه  گیر آوُرذَی؟ … میخَی گولِ مُو بذنی که وایام»

ابول: « میلِ خوتِن خالو…میخی بری برو… مونِعِت نَیوُم… یوسُف خو نمُرذِه… وَیسیذه عینِ شیر سَوَخی.»

مُندنی:« حالا تو میگی مو چه بُکُنم خالو… ایطو که مو درُ دَرتا اَ چِشِ هم زدم خو نیتونُم با هی دو کَلَمه وایام… فرذا هَی دَماخ دیخَلی  یوسُف مَ مسخره میکنه»

ابول: «او دیگه با مو… مو خوذُم بلذُم چطو گل اَ ری گی واکنم… برو داخل… پاک و پاکیذَه… بوگو ما اُذم جوشی هِسّم… قرص اعصابُم دیر زود آووو دیگَه سرُم میا… یَه عذر خواهی کوچیکی هم اَ دخترکو بُکُن…خلاص… هَی دو کَلَمه دَه میلیون تومَن می‌اَرذِه… برو… فکط جَلی تا هامو دوسِش اَ تو حموم در نومذه»

ابول و مندنی هم پشت سر او با سامسونت وارد اپارتمان می‌شوند. ابول فریاد میزند ” عوامل فنی آماذَه باشِن… دوربینا روشن بُکنید… الهام خانم شما هم پیش خوراکِت آماذه بکن تا ما بی‌یَیم سُکانسِ آشپزخونه بگیریم…”… الهام خود را به ابول و مندنی میرساند… دی‌منصور و یوسف هم از سر جای خود بلند می‌شوند و به انها ملحق می‌شوند…

دی‌منصور: «ای شاد بییی خالو مندنی»

یوسف: « سامسونَیتِت بذه مو خالو جانی… یَنی کذ کُهِ دومَنی خاطرِت میخام!»

مُندنی: « بخشیذَن با خوتونِن که مو اعصاب دُرُسی نذارُم… یه دَعفا یَه چی سَرُم میا… ولی به جانِ هَمی یوسُف( دستی هم پس کول یوسف  می‌زند) هیچی تو دِلُم نی… اگَه بوگو سَرِ سیذَنی»

الهام: «آقا مُندنی ما هم واستون احترام قائل هستیم… ماهم دوسِتتون داریم… شما هم مثل پدر خودم هستید… حالا چرا دَم در وایسادیت… بفرمایید بشینید… یوسف جان… دی‌منصور شما هم بفرمایید»

ابول:« الهام جان تو هم برو تو آشپزخونه که مو حالا میام مصاحبه قبلِ پیش‌غذت تَ بگیرُم»

دقایقی بعد- آشپزخانه

ابول: «الهام خانم… راجع به پش خوراکِت بوگو که چه درست کِردی… چه خاصیتی داره… اصلِ پیش خوراک کجایی هست؟»

الهام: « من واسه پیش غذا  سوپ اسپاگتی درست کردم. یه پیش غذای ایتالیاییه… گوشت، پیاز، فلفل سبز، کرفس، هویج و سیر رو داخل یک قابلمه بزرگ و روی حرارت متوسط می‌پزیم تا سبزیجات نرم بشه و گوشت گوساله هم تغییر رنگ بده. بعد مواد داخل قابلمه رو مرتب به هم می‌زنیم، بعدش هم چربی‌های اضافه‌ش رو میگیریم.»

ابول: «اصلِ کار هامو روخَنِ ریشِن… نگیر… نگیر که خَسَر الدنیا و االاخَرَه میوی»

الهام: « بعد از اون سُس اسپاگتی، شکر، ادویه ایتالیایی، پودر فلفل و فلفل قرمز اضاف می‌کنیم. بعد که آب قابلمه جوش اومد اسپاگتی رو اضافه می‌کنیم و اجازه میدیم تا چند دقیقه بصورت ملایم بجوشه… اسپاگتی که نرم شد؛ مثلِ الان که پیش غذای من اماده‌ست، داخل کاسه سوپ خوری میریزیم و سرو می‌کنیم.»

ابول: « ایی چی که من دارم می‌وینُیم خو هامو سوپ ماکارونی خومونِن، دختر خالو… ماکارونی دیگه نیخواس ایی هَمَه دَسِ گوتی ریش بینی… تو میفهمیذَه‌ی سَرِ هَی اسم اسپاگیتی هر سه تا خواسَن اَ تو فرودگاه عسلو واگَرذِن لامِرذ… مو سینه‌شون واذَذَم»

الهام: « پیش غذای من آماده‌ست… من میرم که از مهمونام پذیرایی کنم»

دقایقی بعد- سر میز

الهام: « بفرمایید… این هم سوپ اسپاگیتی… حتما خوشتون میاد»

ابول: « بوخورید… بخوبرید  اُ دس ا دل دیوارا واکشید که اِمشو شُو آخِرِن»

یوسف (اولین قاشق را فورچِشّت مزه میکند): « به به… مو ایطو اُسپاگوتی تا حالا نخورذویذم… واقعا دَسِّت درد نکنه… یه کاکُل و تُرُشَه‌ی هم بیذ همراش میخورذیم دیگه نَکِرذِه روذِگار بیذ… خالو مُندنی شَ سخت آوه… تو فکر در بیو… دنیا دو روذِن… لَگَت اَ زمین بَذَن اُ کیف بُکُن»

مندنی: « مو وَختی گَطَر بیذم رَستوران که میرفتیم فقط بَچَه شیخا میتونسِن ایی خوراک سفارش بِذِن… خیلی گیرون کیمَتِن»

الهام: « نوش جونتون … خدا رو شکر که دوست دارید.  دی‌منصور چطوره؟ دوست نداری؟»

دی‌منصور: « نه دَی…خیلی هم خوبِن دَی… اَ صُح تا حالا اَ تو مُدبَخی دووَرذِت اَ هم نگرفته… دوس نذاشتَه‌اُم؟!… مو هم مِثِ هَمَه… فَکَط ایی ماکارونی‌آ دُمِ دَس نمی‌آن دَی… هَمَه مَ میگورذِن»

ابول: « دی‌منصور!… تی ماکارونی واجور… تیش که واجُختی بِنه تو کَپِت، یَه میکیش بذن… دیگَه مِثِ بیریذَه میا دُم دَسِت. نِگه یوسف بُکن چِطو جیرین کِرذِه»

مندنی: « ماشالله یوسُف چه چَلگ‌ بینی سینه‌ش چه پنیر… فَرکی بَرِش نذاره… گَوَری‌ش هَمَی‌چی تو هَم می‌هَرِه»

الهام:« یوسِف!… اگه دوست دارید باز هم هست… براتون میارم».

ابول: « بَسِشِن که هَیذَه میکُنه… ایی خو نَه تو کارِش نی»

الهام: «خُب اگه دیگه میل ندارید بریم سراغ فان برنامه…من از نازنین خواهش کردم براتون گیتار بزنه و باهاش بخونه… هم نوازنده خوبیه… هم صدای فوق‌العاده‌ای داره… یه بار هم توی برنامه صداهای غایب آکادمی موسیقی گوگوش شرکت کرد که دوم شد.»

ابول:« اَلوَته ما آلت ِموسیکی هم نمیتونیم پخش بکنیم… اگه بوتونیم پس گُلی …پس گلدونی چی کامِش بکنیم»

الهام نازنین را صدا می‌کند. نازنین با تاپ و شلوارک و یک کلاه کابویی بر روی سر و موی فرفری آویزان از کنار کلاه با گیتاری در دست وارد می‌شود… الهام برایش دست میزند و یوسف و مندنی که کَهپا وازا کرده اند و بِنگ نازنین واویذه اند به تبع الهام برای نازنین می‌زنند. دی‌منصور اما عبای خود رو دَمبُچ می‌کند و سری چرخ میدهد و زیر لب نچ نچ می‌کند ” تو دیذی ما سَرون پیری اَ تو معصیت ور آویذیم… نه اَوُلوو بو نه اسمِ سر رفتَش که ما کشوند اَ ایی سَرذَمین.»

ابول (زیر لب): ای باوام روذ… ایطو که ایی اومذه نه خوش میتونیم نشون بیذیم نه گیتارش.  صذاش هم  بخواسویم پخش بکونیم، در اَگَرِن… یه عده میگن میووو یه عده میگن نمیووو

نازنین: «خیلی خوش اومدید…. خوشحالم که الهام جان افتخار دادن به من که واستون برنامه اجرا کنم. امیدوارم که خوشتون بیاد»

نازنین روی یکی از مبل ها می‌نشیند و اجرا را شروع می‌کند. پا را روی پا می‌اندازد. ثانیه‌هایی بعد  صدای گیتار در فضا می‌پیچد و بعد از چند دقیقه نواختن، نازنین ترانه‌ای را با صدای زیبایش اجرا میکند.

“سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سُرخ خورشید دراومد و شب شد گریزون

کوه‌ها لاله‌زارن – لاله‌ها بیدارن
تو کوه‌ها دارن گل گل گل جنگل و میکارن

توی کوهستون دلش بیداره – تفنگ و گل و گندم داره میاره….

……”

 اجرا تمام میشود. یوسف از خود بیخود شده، از جای خود برمیخیزد و  شَهپَ َشَهَپ کف می‌زند.

یوسف : «احسنت… احسنت… خیلی خیلی خوب بود. احسنت… لذت بردُم… شما چند سالِنِ آهنگ می‌زنید.»

دی‌منصور، ابول، مندنی، الهام همگی با چشمان گرد شده به یوسف نگاه می‌کنند که چطور صحنه را بدست گرفته.

نازنین: «من از بچگی دارم کار می‌کنم… البته بیشتر برای دل خودم»

یوسف: « اَلوَتَه ایی ترانه‌ت بر دلِ هَمَه‌ی ما خوب بیذ…. زِمسّون که میرسه دیگه طرف ما گاو و گوساله و آدم به چشم همیدگه می‌خورند.  کوه سوذ… صحرا سوذ… آسمون سوذ…  دیگه کوه اُ  صحرا جای سوزن اِنداختن نیست… همینطور ادَم به هم وَصلِن… سبزیجات محلی که هر چه بِگوییی!… واقعا ترانه‌ت به دل ما نشست…. احسنت»

نازنین: «این ترانه‌ایه که به دل همه می‌شینه.»

ابول: «بنازُم یوسُف که دَسی در آوردی… ری سفیدمون کِرذی. دوتای ای‌یَکی که هیچ… نه هَبَّه میگُن نه بَبَه»

یوسف: «اونچاش که صحبت کوهِسون و تفنگ میکنه حتمُمِن که ری طبع دایی مُندنی هم افتاده»

الهام: « البته یوسف جان! خوبی این شعر به اینه که هر کسی به یه شکلی باهاش ارتباط برقرار میکنه… مثلا واسه نازنین یه مفهومی داره واسه شما یه معنای دیگه داره…  اقا یوسف بنظرم شاعر اینجا خوشحاله که زمستون سرد داره تموم میشه و بهار داره میاد.»

یوسف: «اگه ایطورن بنظر مو شاعر باید بوگو سر اومد تاوِسّون…تاوسونِن که صورت جِلت مِندازه… تاوسونن ‌که گای دی‍‌‌‌منصور باید تو کیچا کارتون بخوره … تاوسونِن که بُخمه ا آسمون شی میا… تاوسونِن که تش‌باذ فوکَه میذه… آذَمِن که وایوو عین توره تش‌باذو …تاوسونِن که  بُذ تاسَه میاره… کَهرَه تاسَه میاره… گا تاسَه میاره… درست میگُم الهام جان؟»

نازنین: «الهام؛ اقا یوسف چی می‌گند؟ برداشتشون از شعر چیه؟»

الهام:«یه خورده  بحث یوسف جان مفصله… بعدا برات کامل توضیح میدَم که چی گفتند»

یوسف: «الهام جان! من خودُم براش توضیح بدُم؟»

مُندنی: «بله یوسُف … خوذِت شَ وَیس که کار، کارِ خوتِن»

دی‌منصور(یواشکی به یوسف): « یوسف خواهش تَ دارُم دنبالَش کوتا بکن تا ایی دخترِ دُم لوکو هم پاوو بره»

مندنی: « نازنین خانم! ایی آقا یوسفِ ما خیلی صدا خوبی داره… مو صداش شنیدم… خیلی سوز داره… وقتی میخونه سنگ دو کَپَّه میشه… حالا هم به نظرُم شما یه آهنگی بزنید تا آقا یوسف هم همراش بخونه»

نازنین: «خیلی فان خوبیه … ایده جالبیه… اتفاقا بهتر هم میشه… چون اینطوری تلوزیون هم میتونه اقا یوسف رو پخش کنه… ولی یوسف باید اول ترانه رو بخونند که من ریتم و ملودی رو باهاش بگیرم که بتونیم هماهنگ بشیم»

یوسف یَه نَگهی به دی‌منصور می‌اندازد، یه نگهی به الهام … به جز مندنی، نگاه دوتای دیگر نگران است. بویژه الهام که احساس می‌کند برنامه دارد از دست‌ش خارج می‌شود.

مندنی: « یوسف! “اَی ماشالله سَی‌مَلُک بوخون”»

یوسف: « نه… نه… او چیای خُنُک خُنُکی توشِن… او جاش اینجا نی…  حلا خوذُم یَه چی شوخی میخونُم»

یوسف: «نازنین جان آماذه‌ی؟»

نازنین: «بریم»

یوسف کَچِ خود را سرذ وامی‌کند:

آی چُکَلَیتی چَکَلیت مو چطوری رَه بُرم

دمپای کویتی نذارُم مو چطوری رَه بُرُم

آی چُکلیتی چُکلیت چُکلیتی رَه بُرُم

شیگَر کویتی نذارُم مو چطوری رَه برُم

مُندنی در میانه هنرنمایی یوسف، لبخند موزیانه‌ای  پَهنه‌کَشِ صورت‌ش را می‌گیرد. اَ ایی گوش تا او گوش. الهام سرش را پایین انداخته و با گوشه روسری‌اش بازی می‌کند. او ناگهان از سر جای خود بلند می‌شود و با عذر خواهی صحنه را ترک می‌کند: ” ببخشید من برم تو آشپزخونه مین کورس رو اماده کنم.»

ابول: « برو… برو که هر چی چِشِت نوینه بِختَرِتِن.»

نازنین: « اوکی یوسف جان… من تقریبا ریتم و ملودی رو گرفتم فقط با متن ترانه نتونستم ارتباط برقرار کنم… می‌خوام با ترانه حس بگیرم. میشه توضیح بدید که ترانه چی میگه دقیقا؟  بعدش یه دور دیگه باهم اجرا می‌کنیم. اوکی؟

ابول: « شجریان هم مرغِ سحر نخونده که میخی همراش حس بیگری»

یوسف: «اوکَی!… ایی چُکَلیت چُکلیت هامو شکلاتِن.»

نازنین: «راس میگی!… آره چاکلیت میشه شکلات… چرا من دقت نکردم به این؟ خُب دیگه؟»

یوسف: «ایی داره میگو ” آی شکلات آی شکلات من چطوری رَه بِرم.  گمون دارُم یه زنی‌اِن که یه شکلاتی گذاشته جلوش و داره باش درد دل میکنه… بعدش میگو دمپای کویتی ندارَم من چطوری رَه برم… ایکه ترجمه‌ش روشِن… دیگه ادامه میذه میگو آی شکلات… آی شکلات… شکلاتی رَه بِرَم… یعنی از شکلات سوال میگیره که مو هم میخوام مثل تو رَه بِرَم. اجازه میدی؟ … بعد دوباره یادش میا که ای وای که شوهر کویتی هم نذاره… دیگه همرای شکلات ناله میکنه که شوهر کویتی هم ندارَم من چطوری رَه برم… پیشتَرها تو منطقه ما هر زنی شوهر کویتی داشت فیس  روی زنهای دیگه می‌کِرِد… برای هَمی میگو مو چطوری تو دِه رَه بِرَم»

ابول:« یوسُف چنون باذ اَ تو کَلَه‌ی دَماخ انداخته کسی نفهمه الهی قُمشه‌ای‌اِن داره شعرحافظ تفسیر میکنه»

نازنین:« خُب اخرش چه میشه؟»

ابول:« ایی سرُ و بُنِش همی‌اِن عزیزُم… دیگه میگو عبا نذارُم… دیگه میگو اَلّاه نذارُم… دیگه میگو ماکسی ندارُم. نازی جان شما بنطرُم اجراتون بکنید تا ایی اقا یوسف ما هم هرچه زودتر تخم خودش بذاره که خیلی دیر شده»

   ادامه و بخش پایانی داستان را در قسمت بعد بخوانید.

——————————————————————————————

بسم الله،شوم… (شب آخر-بخش دوم-میزبانی اِلهام)

بسم الله،شوم… (شب اخر-بخش اول-میزبانی اِلهام)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش پایانی-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش دوم-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش اول-خانه مندنی)

بسم‌الله، شوم… (شب دوم-بخش پایانی-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم-بخش دوم-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم- بخش اول- خانه‌ی یوسف)

بسم الله، شوم… ( شب اول-بخش پایانی-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله ، شوم … (شب اول – بخش اول-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم

 

بسم‌الله، شوم… (شب آخر-بخش دوم- میزبانی اِلهام)

دی ۲۰ام, ۱۳۹۲

تهران- سعادت‌آباد- خانه‌ی نازنین‌.

مهمانان وارد آپارتمان شده اند وهر کدام روی  یک مبل لم داده اند. دی‌منصور و یوسف روی یک مبل دو نفره و مُندنی تنها روی یک مبل تک‌نفره نشسته و هر سه به گوشه کنار آپارتمان نگاه می‌کنند. فضای داخلی آپارتمان برای شرکت کنندگان قدری سنگین به نظر می آید. دو دست مبلمان مجلل و یک میز ناهارخوری سلطنتی در سالن پذیرایی؛ مجسمه های قیمتی و تابلوهای بزرگ نقاشی در گوشه و کنار آپارتمان چشم نوازی می‌کنند. نازنین از مهمانان عذرخواهی می‌کند و برای دوش گرفتن و کندن لباس‌های بیرونی دقایقی آنان را تنها می‌گذارد. الهام با شکلات و چایی از مهمانان خود پذیرایی کرده و با آنها خوش‌وبِش می‌کند. شال سیاه‌،  بلوز قرمز و دامن کوتاه مشکی  به همراه جوراب شلواری سیاه‌رنگ، الهام را بیش از همیشه در نظر مهمانان زیبا و جذاب کرده است.

الهام: «خیلی خوش اومدید. ببخشید که من نتونستم بیام فرودگاه. دَی منصور شما خوبید؟»

دی‌منصور: «الحَمدِالله دِی…. با خوشی بیوی… مو خیلی سختم بیذ بیام ولی بخاطر تو اومَذُم. مالآم  اُ بِچَکوم اصغر وِل داذَم اومذَم.»

 الهام: «اقا یوسف چه خبر ؟ خانم بچه ها خوبند؟ چقدر تغییر کردی؟ خوشتیپ شدی حسابی!.»

یوسف: « الحَمدِالله الهام جان. خدا یارت بو… حکیکتش مو دِل اَ دریا زَدُم سیویلام اَ شی رِختُم. بخاطر هَمی تو نظر شوختَه میام.»

الهام: «آقا مندنی شما چه خبر؟ ماشالله چه کت و کروات بهتون میاد؟ خیلی خوش اومدید. خانواده خوبند؟ محمد آقا خوب بودند؟»

مندنی:  خدا را شکر دخترُم… محمد هم کَذِ یَه دنیایی سلامت رسوند. شَهرَبان هم خیلی دلش میخاس بیا. گفت ایی چی به کابلی‌اِن ببر بر الهام .»

مندنی  چِکِّشت در سامسونتی که  روی پای خود گذاشته را باز می‌کند و کادوی شهربانو را تقدیم الهام می‌کند. الهام هم بعد ازکلی تشکر و تعارف به آشپزخانه برمی‌گردد.  ابول در گوشه‌ای از سالن بزرگ آپارتمان و جلوی دوربینها در حال گریم نهایی و آماده‌سازی مقدماتِ ضبط برنامه است. دقایقی طول می‌کشد که ابول جلوی دوربین بیاید.»

ابول: « با درودی دیگربار. ابول‌حسن هستم از اینجا، یعنی تهران بزرگ؛ پایتخت ایران عزیز قسمت چهارم بسم الله شوم و شب سرنوشت ساز مسابقات را برای شما گزارش می‌کنم.  اگر اجازه بدهید به آشپزخانه میرویم تا ببینیم الهام خانم برای استارتر چه درست کرده است.»

مندنی که از دور ابول را زیر نظر دارد از سر جای خود بلند شده وبه سرعت خود را به ابول می‌رساند.

مندنی: «خالو ابول. الان وقتِشِن. باید بُرُم شَ بُگُم. نازنین هم خو گفت میره اُویی اَ ری خوش بیریزه اُ بیا… هَمی حالا اُشتُر خُوسِشِن… دُورُ بَرِ دخترکو هَم هیشکَه نی. سرُ گوشِش اَ خُووِن. هر چند که مُو خیلی خاطرُم آسودَن.»

ابول (در حالی که با پشت دست راستش به کف دست چپش می‌زند): «صبر بُکُن… مُهلِت بو…بِهِل تا برسی… خَسَّه خونی واخور اَ لُهی… دختر خو نیخا بوگورذِه»

مندنی: « بَرِ هَمی‌اِن که تا حالا بِچِه‌هات سَرُ سامونی نگرفتن… از بس که آذمِ لَحمی هِسّی»

ابول: «آذَم کَهرَه هم که میخا بخره دو دَیکَه میشینه خونه‌ی مَرذُم. چای… کَهلونی… بعد گپ و گفتش میزنه.»

مندنی: «ولّا سَرِ سیزَنی هم اَ مرذُمونِ ایی دورَه زمونَه اعتبارُم وانیکُنِه… کاراشون میکُنِن شی جُلَکی…. وَختی خبر آویذَه‌ی جای خیار کُلُمِن»

ابول: «چه بیذه؟ چه سَرِت در اومذه که ایکَذَه هراسونی»

مُندنی: «تو ملاحضه‌ی هَمی دَی‌منصور بُکُن.  از روزی که ایی مسابکات شروع بیذه؛ هَی اصغر… اصغر…اصغر… اصغر… اصغری شی… اصغری بالا… اَ کا معلوم تا حالا حَلکَه هَم نبرذَووو بر ایی دختر. هَی یُوسُف… هَی مارِ شی کَه… یَه وَخت دیذی کاکا زنی، پسرخالَه‌ی چی اَ تو اَمّارِ کَهی در آوُرد که ایی خاسِگارِ اِلهامِن. مو راسِش باخاسَوی اَ توی شیطون هم سرِ سیذَنی اعتبارُم وانیکُنِه».

ابول: «خوذِت میفهمی فُلانی!… مو مونِعِت نیوُم… هَمی حالا جلو چِشِ خوذِت  دستور میذُم دوربینا هَمَه خاموش بُکنِن… تو هم برو تو آشپزخونَه مَثَلِت بِکَش… بروو… ایی تو، ایی‌هَم دختر… تو که لَحم نیسی تو که شیرِ میدونی برو بینُم چه میکنی… فَکَط دَس اَ جون ما واسون. از اول ایی مسابکات دوذورِ ما واویذَی که ایی دختر میخام کَرار بِذُم بَرِ مَمَذ… برو…»

الهام  در آشپزخانه مشغول رتق و فتق اموراست و خوشحال و راضی بنظر می‌رسد. مراسم مهمانی خیلی خوب و طبق برنامه پیش رفته.  بوی غذا در آشپزخانه پیچیده. او که برای استارتر سوپ اسپاگیتی در نظر گرفته حالا همه چیز را آماده کرده که از مهمانان خود پذیرایی کند. او حتی مَین کورس خود را که اسکالپ میگو به همراه باقلاپلو و ماهیچه هست را  پیشاپیش و با ذوق و سلیقه خاصی تهیه دیده  و حالا منتظر است تا وقت شام فرا برسد و سفره را روی میز بچیند.

مُندنی راهی آشپزخانه می‌شود و ابول او را از پشت سر و آسَهکو  تا دَمِ در تعقیب می‌کند.»

مُندنی: یا الله…یا الله… ای ماشالله دُخترُم… عجب بو روبیونی میا… ماشالله با این سن و سال  کَذبانویی هم هِسّی بر خوذِت… دونِشت نذاریت اینجا؟ کاشکی بیذ، دَی‌منصور تَشُ و دونِشتی میکِرذ بَرِت.»

الهام: «خواهش میکنم… بفرمایید اقا مُندنی…شما لطف دارید… کاری نکردم من. حالا شما میل کنید بعدش نظر بدید، امتیاز بدید.»

مُندنی:  « نُمرَه‌ت که بیستِن. بَه بَه.. عجب آشپزخونه دل وازی‌اِن… قشنگ اَ تو آشپزخونَه مهمونات میوینی. آهان… دی‌منصور اُ یوسف نِگَه بُکُن چطور بِنگَ اَ دیوارا و عَکسا واویذَن… ندیذَن خو بَذبَختَکا… حالا مو میوینی دنیا دیذَم…  محمد هم یَه همیطو آشپزخوونَه‌ی ساخته… مَو شَ گفتم کابینِ‌تات رنگ سرخ جیگری بکن که جَلا داشتَه‌وو… میگو” مُو واهِشتَم که خاِنم بیا خوذش رنگِش نظر بذه… زن میخا تو آشپزخونه  بیستُ چار ساعت آشپزی بکنه… بوشوره اُ واشوره… نه مُو” ماشالله خیلی عاکِلِن.»

الهام:« اِ اِ… چه جالب… واقعا هم حق با اوشونه!»

مُندنی: « باآ الهام… تو چه رنگی پَسَندِتِن بر کابینِ‌تا؟»

الهام: « من چرا نظر بدم… عروس آینده شما باید نظر بده.»

مندنی (که خود را تا کنار اجاقِ گاز رسانده): حالا مُو… شَهرَبان.. محمد… اُ دخترا… هَمَه بخاسَوَیم تو عروس آینده ما بیوی، اوسا چه میگی؟»

الهام( که خُشکِش زده): «وای نه…»

ابول که دقایقی است پس نوش  آشپزخانه همه مکالمات را جز به جز گوش میدهد، کله ای تکان میدهد… « خصّال کار خوذِش کِرد… بعله گرفت… ایی باید بره ژنو با اَشتون مذاکره اتمی بکنه.

الهام: « این همه دختر خوب و خوشکل و دَمِ بخت توی لامِرد هست… من که الان واقعا بَرام زوده آقا مندنی… من اصلا قصد ازدواج ندارم به خدا… بحث کلاس گذاشتنُ اینها هم نیست. اصلا تو مودِ ازدواج نیستم».

مندنی: «البته یَه جای هم حَک با خوتِن… ما حالا انشالله وارفتیم لامرد با بَچَه بارا  تشریف میاریم خونَه‌تون بَرِ حرف زدن.. مُو فقط میخاسُم یه هونی اَ تو بگیرُم که خیالُم راحت آوو.»

الهام: «وای نه تو رو خدا… چه اینجا چه اونجا اقا مندنی، فرقی نمی‌کنه… من قصد ازدواج ندارم . میخام همنیجا تهران بمونم فوق بگیرم… دکترا بگیرم…قصد برگشتن به لامرد رو ندارم فعلا… بعدش هم من و هم محمد اقا فکر کنم ایده ال های زنگیمون هیچ سنخیتی با هم نداشته باشه… نه اینکه محمد اقا پسر بدی باشه…ولی ما هیچ تناسبی با هم نداریم…»

مندنی: «تناسبِ چه مثلا؟ … باوَرِت میوو مُو گَطَر بیذَم کابینِ شَهرَبان بریذَن بَرُم… مُو همه دو کَشَه هم اَ شهربان نیذَویذَم. الحَمدِالله شش تا بَچَه هم پَسِمون  پا گرفته. تناسب هم هنیذا که هنیذان نیفهمیم چنن… نَذاریم هَیطوچی»

الهام: « در هر صورت من الان قصد ازدواج ندارم.»

مُندنی: «یعنی حرف اولُ آخِرِت نَهِن.؟»

الهام: « به خدا دوست ندارم نارحتتتون کنم. شما مهمون من هستید. ولی با همه احترامی که برای شما قائل هستم  جواب من منفی‌اِه».

مُندنی با بهت و تعجب به کلماتی که از دهان الهام خارج میشود نگاه میکند. باور انچیزی که میشنود برای او سخت است. صحبت‌های الهام مانند مَنتیلی بود که زیر شالدَه‌ی آمال و آرزوهای مُندنی واکِردَه باشند. بُتی که  مندنی پیش خود و برای پسرش محمد ساخته بود اَ دَرَنگ دَیکَه واروکید.  مُندنی نگران و آشفته آشپزخانه را ترک میکند. در حال ترک اشپخانه است که دَمِ در اَ کُمِ ابول می‌جَخَد.

ابول: «چِتِن؟  اَ خوشالی تو کُمُ  دِلِ ما جَخیذی… هاا خَصَّال… جواب هونی گرفتی! اَ شتابی که بیری خبر بیذی؟ شیرینی ما یاذِت نره.»

مُندنی: «اَ جلو چِشُم دیر آویذی یا یکی بزنُم شی نَفَسِّت که گِلَمولوچَه‌ای ری دست بِفتی. مَرذَه‌کَی خَر… مَگَه مُو هَمسِنِ تُنُوم که ریشخندِ مُومیکنی؟»

ابول: «حالا دُرُسِن… تو بوگو چه بیذه ؟…بعذَه سَرِ ما بُبُر. اَلَه … ما حرفی نذاریم… تو بزرگ ِما هِسّی.»

مُندنی: «دیگه حرفی وانَمُنده… دیذی چطور زشت‌‌آ ویذُم… هَی میخاسی؟… دخترهِه تو دِهِ ما که هَنی بیست سالش نیسه جُمیل آورذِه… میگوو برای من زوده… زود چِنِن؟…  بَچَه‌ی مو اَ نَظَرِش نمی‌آ بونَه‌ش اَ چی دیگَه کَرار داذِه»

سر وصدای بلند مُندنی در فضای آپارتمان می‌پیچد. یوسف و دی‌منصور سراسیمه خود را  به دَمِ درِ آشپزخانه می‌رسانند. حالا همه دور مندنی جمع شده اند.

دی‌منصور: «نه چه خَوَری‌اِن اَبول‌سَن؟ چه بیذه خالو مُندنی خونه ری سَر ناذَه‌ی؟»

مندنی (رو به دی منصور): دی‌منصور!  تو چند سالِت بیذه شیگر کِرذه‎‌ی؟ بلند بوگو که هَمَه  بِشنَه‌وِن!»

دی‌منصور: « مو دَی سَرُ صابِ سن و سال خو نیوُم… گمون دارُم یَه هَبدَه سالیم بیذ که اکبر اَ کُمُم بیذ. دیگه هم خو تا کُدرَت داشتُم سالی یَه کُمی می آورذُم»

مُندنی: اَلَه… وَختی بیسُ دوسالِت بیذ چَنتا بَچَه داشتی؟

دی‌منصور:  «گمونُم چار تا یا پَش‌تا داشتُم.. اَلوَته..چی ته خاطر نرسه… یکی  دومذَه‌ی اکبر گیرُم اومَذ که مریض آویذ، سرِ چِل روز هم مُرذ.، داخَ دِلَکِش… یکی هم خو پیش اصغر آوردُم که زومشسّه  از بس جوون بیذ چِشِش زَدِن اَ تو حوضین افتاذ، فارِخ آویذ.»

یوسف نَوَدِلَکوونی و با ترس لرز از ابول سوالی می‌پرسد: « خالو ابول! نه ایی خالو مُندنی چِش بیذه؟»

مُندنی: «یوسِف کاکا!.. دیگه بوگو چِمون نویذه… تو بوگو محمدِ ما بد بَچه‌اِن؟ عیبی ایراذی توش دیذی تو؟»

یوسف: «نه خالو… محمد طِلان… خَنجِش نَیخورُم…. تِکَّه‌ی اَلاهِدَّن… ماشالله هزار ماشالله خیلی خوب بچه‌ی‌اِن. رَی خذا عروسی‌ش خدمت بکنیم برخصیم.»

ابول: «حالا یَه کَم جاکَن آویذ … بی‌یَیت ای‌یَلتَه…  حکیکتِ امر ایی‌اِن که خالو مندنی، حالا مو نیگُم کارش درست بیذه یا نویذه… مُوکَش بیذه یا نویذه… حالا زبون بَسَته ری خوذحالی رفته با دختر صحبت کرذِه بَرِ بَچَش محمد. دختر هم ری دوپا وَیسیذه یَک کلام جوابش نَهِن.»

دی‌منصور: «فَذا ری سر نهاذَیت بَرِ هَمَی… دختر خو رِخته عین سَنگِ دَمِ دَرَه… چیی زوری خو نَویذِه خالو… چی ذوری سورِن…(دی‌منصور رو به مُندنی)  حالا هم راسش بخاسَوی امروزِ روز جای ای مَثَل نویذ. مَگه میخاسَی مُرخ بخری؟ تو که خوذِت الحَمدِلله فهمیذَه هِسّی. »

یوسف: خالو مُندنی … خالو مُندنی …حالا میفَهمی چِنِن؟.. تو هَم سنگِ خوت بیشتر ایی سَوُک نکن. مو هَمو شُویی که محمد دیذُم، یه دختری براش در نظر گرفتُم… دخترِ خوب… با سَلیکَه… درس خوندَه… هَمی دانشگاه پیام نور لامرذ هم لیسانسش گرفته…  جای دیری هم نی… داذا زنِ خوذُمِن. آسیَه…اَلَه.. دیگه چه میخَی؟… دنبالَش کوتا بُکُن بریم بیشینیم نونمون بخوریم… تا ایی دختَرَکو هم چیاش بیاره… گُناه کاری‌اِن… زُومَسَّه صُح تا حالا زحمت کشیذه.»

مندنی: «حالا دیگه کار مو اَ یه جای رسیذه که تو بَرُم دل بوسوزونی…. هامو سامسونوتِ مو بیاریت… مُسابَکَه بَرِ خوتون… امتیازای مُو هم بَرِ خوتون… حساب کنید نه مندنی بیذه… نه مندنی اومذه… اُ نه مندنی رفته»

الهام که از داخل آشپزخانه همه گفتگوها را شنیده خود را به دَمِ در میرساند. قطرات اَشک مثل باران از چشمانش سرازیر است. باور ان‌چیزی که اتفاق افتاده برای او سخت است. انقدر بهت‌زده شده که حتی نمی‌تواند صحبت کند. فقط با اشاره از ابول می‌خواهد غائله را هر طور شده ختم به خیر کند.»

دی‌منصور: «دَی … بوش بوش بوش بوش … روذ اَ رسوایی … تو دیذی چه بر سر ما اومَذ؟  حالا خو مُندنی  رفتنتَ‌م زشت… ویسیذَنِت‌َم زشت… ( دی‌منصورعبای خود را که روی دوشش افتاده سَرکَش می‌کند و سر را بسوی آسمان می‌چرخاند و دو دست‌ش را بسوی آسمان بلند می‌کند: ای خُذا خوذِت اُویی اَ ری آتَش بریذ.»

یوسف: «خالو بخاطرِ مُو کوتا بیو… بخاطر ریش سفیدِ خوذِت. بخاطر دُمِ مَکنای ایی پیرذَن»

مندنی: « یوسف! خالووو… جای مُو دیگه اینجا نیسه…دِکَت نکن همرام… اَبولو زنگ بزن بَرِ تاکسی تا بیا»

 الهام فقط اشک می‌ریزد. فکرش را نمی‌کرد شبی که قرار بود رویایی رقم بخورد حالا و آنهم تنها در چند دقیقه تبدیل به کابوسی شده باشد.

دی‌منصور: «دای … دای .. دایَه  زشت زشتی…»  دی‌منصور خود را مقابل الهام  میرساند و با گوشه‌ی مَکنایَش اشک‌ها را از روی گونه ‌های او پاک می‌کند.

دی‌منصور: « دَی تو را به هر کَه می‌پرستی گریخ نکن… دَی کَسَمِت داذُم… تو خوذِت ایی پیرمرد مِشناسی دَی … ایی مِثِ بارونِ خمینَه‌ن… یَه گَی ایکَذ خوبِن که هیشکَه مِثِ خوذش نی… یَه گی هم سوزن اِ کِرِش نَیره…»

ابول: « خالو مندنی اَ خَر شیطون بیو دومَن… مُرخِت یَه پا نذاشته‌وو… ( یَه چِشکی هم به الهام می اندازد) حالا کامو دختری بیذه هامو دفعه اول بوگو مُو میخام… حالا ایی دختر شاید ریش نومَذه… شاید نتونه اَ تو بوگو…»

مُندنی (با فریاد): « یِکِ مُو دو وانَکُن ابول… زنگ بزن بر تاکسی تا بیا»

ابول: «ایی موقع شُو بری تو شهر دَرَندَشتی که نه سر داره … نه بُن داره…کُمِت پاره  بُکُنِن. کلیه هات در بیارِن… شوخِن بَرِ ما؟ بَچَه تو هم که ماشالله وکیلِن… نَیگی ما اَ چاتمَه میکنه پول چار تا دیه اَ ما میگیره… ای موقع شو نه جای داری… نه جِرِّی داری که بیری»

مندنی: « مُو هر جا بُرُم احترام دارُم. کسی دِلِش بَرِ مُو نسوذِه… اصلا نیخا هم بر تاکسی زنگ بزنی… الان خوذُم زنگ میزنُم بَرِ دکتر اسدپور یَه دَیکَه‌ی با ماشین میا دنبالُم… ممنونَ‌م داره…»

ادامه دارد…

 ——————————————————————————————————————————————–

بسم الله،شوم… (شب چهارم-بخش اول-میزبانی اِلهام)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش پایانی-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش دوم-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش اول-خانه مندنی)

بسم‌الله، شوم… (شب دوم-بخش پایانی-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم-بخش دوم-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم- بخش اول- خانه‌ی یوسف)

بسم الله، شوم… ( شب اول-بخش پایانی-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله ، شوم … (شب اول – بخش اول-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم

 

«بسم‌الله، شوم»؛ آنچه گذشت…

دی ۱۴ام, ۱۳۹۲

اولین قسمت از مجموعه‌ی تلوزیونی «بسم‌الله ،شوم » در تاریخ دوم شهریورماه هزار و سیصد و نود و با حضور چهار شرکت کننده‌ی اصلی بر روی آنتین می‌رود. بدین ترتیب که در شب اول مسابقات دی‌منصورِ هفتاد ساله -خانه‌دار از پَنگرو از سه مهمان خود میزبانی می‌کند؛ یوسُف چهل‌ساله ، شغل آزاد از سبخی. الهام بیست‌و دو ساله، دانشجوی سال سوم زبان و ادبیات انگلیسیِ از  دانشگاه تهران اهلِ تراکمه. و مُندنی شصت ساله، بازنشسته‌ از ناوبندی.

دی‌منصور به عنوان میزبان شب اول، برای استارتِر کیلی تاوَی با سرو و روغن خوش،  برای مین کورس کَتخ بچیله‌ی خومونی با برنج و برای دِسُر جُلاب  در نظر می‌گیرد. این پیرزن دَرِ خونه‌دار و سفره‌دار  نهایتا موفق می‌شود با کسب ۲۳ امتیاز از مجموع ۳۰ امتیازِ مسابقه، شب سخت مسابقات را پشت سر بگذارد. یوسف به دی‌منصور نمره دَه از دَه می‌دهد. الهام نمره هفت و مُندنی امتیاز شش. اما این همه ماجرا نیست… مسائلی که درخانه‌ی دی‌منصور اتفاق می‌افتد، شرکت‌کنندگان و مجری صاحب‌نام و صاجب سبکِ برنامه – ابول از کور سُخته- را ناخواسته وارد حاشیه می‌کند.  شکاف بین نسلی میان مُندنی و یوسف ، غَش کردنِ مجری برنامه به سمتِ مُندنی، شرایط ویژه و دَمِ بخت بودن الهام، همگی جرقه‌ی آتشی می‌شوند  که هنوز دیذِ سیاه از چار جَمِّ آن بیرون می‌زند.

در شب دوم مسابقات یوسف میزبان است. مُندنی و ابول که در همان شب اول برنامه پیوندی  نانوشته ونامیمون برقرار می‌کنند، همه تلاش و ترفندها را بکار می‌گیرند تا با گمراه کردن یوسف، رُسُّ او را در بیاورند. اما یوسف  به کمک مشاوره‌های خواهرش مرضیه، به‌طرز معجزه‌اسایی دست انها را خوانده و در شب میزبانی‌اش چنان اَل‌اَمانی می‌بازد که مندنی و ابول شی زانی را شُل کرده و قافیه را می‌بازند.  یوسف با نم‌پاشی کردن کوچه و بریدن سر کَهره در جلوی پای مهمانان و رو کردن سورپرایزهای پی‌درپی تعجب همه را برمی‌اَنگیزاند. هرچند در نظر مُندنی همه این تلاشها چیزی به‌جز لیخ‌لیخی در آوردن و خالَسَه بازی تعبیر دیگری پیدا نمی‌کند. استارتر یوسف سَلم وماست و رنگینَک است. استارتری که یوسف اعتقاد دارد شاه در ارزوی خوردنش سر بر  خاک حسرت نهاد. او برای مین کورس گوشت کَهره و ماین کبابی، برنج، نوشابه و سالاد تدارک می‌بیند و در انتهای شب با  بلالیت شکری به عنوان دِسِر از مهمانان خود پذیرایی می‌کند. نقطه اوج تدارکاتِ یوسف برنامه سرگرمی و فان او بود که مهمانان در مراسم عروسی یکی از همسایگان  حضور می‌یابند. یوسف در نهایت موفق می‌شود در شب دوم مسابقات و با بدست آوردن ۲۴ امتیاز جای خود را در صدر جدول مستحکم کند.  دی‌منصور معتقد است نمره دَه برای یوسف کم است. و اگر جا داشت به او بیست می‌داد. الهام نمره ۹ را مناسب می‌داند . مُندنی به سختی نمره پنج می‌دهد وبه قول خودش  اگر در انظار مردم زشتی نداشت، نمره‌ی یک هم به یوسُف نمی‌داد.

شب سوم مسابقات در ناوبندی پیگیری می‌شود. شبی که هر چند در ابتدا آرام بنظر می‌رسد اما آبستن حوادث بزرگی‌ست. تغییر منوی غذایی مندنی توسط فرزندانش و آنهم  دقایقی قبل از شروع پذیرایی جنجال‌برانگیز می‌شود. رد پای تبانی ابول و مُندنی در این توطئه شبانه را می‌شود با چِشِ کور هم تشخیص داد. یوسُف  که کاملا اتفاقی و در سیاهی شب دختران مُندنی را معجومه به‌سر در مسیر آشپزخانه می‌بیند،  پی به اتفاقات پشت پرده می‌برد. بُلکُمی‌ها و تعقیب شبانه‌ی دختران مُندنی برای پی بردن به پس پرده ماجرا، یوسف را تا سر حد مرگ پیش می‌برد. با تهدید یوسف به قتل توسط سلاح گرم، مَین کورسِ مندنی با کمک پسرش محمد و دخترانش لیلا و صغری از گیویذه به خوراک کَبک تغییر می‌یابد. به همین ترتیب استارتر از کاکل مَنگوی سرخ شده به نشا ، و دسِر از نشا به حلولی پیچ انگشتی. مُندنی که الهام را برای پسرش محمد در نظر گرفته، برنامه فان را طوری ترتیب می‌دهد که محمد و الهام از نزدیک با یکدیگر آشنا شوند. محمد سه‌تار می‌نوازد و الهام هم که از دور دستی بر آتش دارد با او همراه می‌شود… مندنی در شب میزبانی در مجموع ۲۶ امتیاز از مهمانان خود کسب می‌کند و در صدر  جدول قرار می‌گیرد. دی‌منصور مطابق معمول دَه امتیاز می‌دهد. الهام نمره ۸ را ایده‌آل می‌داند و یوسف که هنوز سردی و سختی لوله تفنگ را پَسِ کله خود احساس می‌کند چاره‌ای جز دادن امتیاز بالا به مندنی بر خود نمی‌بیند. او  با دادن نمره هشت راه را برای اول شدن مندنی هموار می‌سازد.

شب چهارم مسابقات با پیشنهاد الهام و با مساعدت مالی عوامل مجموعه بسم‌الله شوم، قرار میشود در تهران و به میزبانی الهام برگذار شود. الهام، خانه یکی از هم‌کلاسی‌هایش به نام نازی(نازنین) را برای مهمانی تدارک می‌بیند. عوامل مجموعه با پرواز شماره ۲۳۹۸ هواپیمایی اسمان و از فرودگاه عسلویه عازم تهران می‌شوند. در فرودگاه عسلویه دی‌منصور، یوسف و مندنی از منوی غذای الهام مطلع می‌شوند . با مشاهده منوی غذا چَهک از دست‌وپای هر سه می‌رود. کمتر واژه‌ای از میان استارتر-مین کورس و دِسر به گوش مهمانان آشناست. غذاهایی با اسامی غریب و نامانوس که بهت و وحشت بر دل شرکت‌کنندگان می‌نشاند طوری که حتی ترجیح میدهند در همان فرودگاه عسلویه سر مُچِ پا ضُرّ واخورند و تا دیر نشده به منطقه برگردند . با تلاش ابول و صحبت‌های عوامل مجموعه شرکت‌کنندگان نهایتا به حضور در مهمانی الهام  راضی شده، سوار هواپیما می‌شوند . درمیانه پرواز است که ابول مجری برنامه و مُندنی حرف‌ها و نقشه‌های خود را نهایی می‌کنند. شبی که قرار است مندنی از الهام و برای پسرش محمد خواستگاری کند. در میانه‌ی همین پرواز است که ابول‌حسن از رازی سخن می‌گوید. رازی که ابول معتقد است فاش شدن نابهنگام آن خین توش است. در فرودگاه مهرآباد مهمانان الهام مورد استقبال دوست الهام، یعنی نازی خانم  قرار می‌گیرند. مهمانان سوار بر مورانوی نازنین عازم خانه‌ی او در منطقه سعادت‌آباد تهران می‌شوند…

ادامه داستان هفته‌ی آینده

———————————————————————————————————

بسم الله،شوم… (شب چهارم-بخش اول-میزبانی اِلهام)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش پایانی-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش دوم-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش اول-خانه مندنی)

بسم‌الله، شوم… (شب دوم-بخش پایانی-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم-بخش دوم-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم- بخش اول- خانه‌ی یوسف)

بسم الله، شوم… ( شب اول-بخش پایانی-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله ، شوم … (شب اول – بخش اول-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم

کوه نمک تو چشمات ، پاشیده رو لباسم !

شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۲

«اگر درست جوانی نکنی پنجاه سالگی مُردی.»
فکر می کنید این کلام حکمت آمیز را چه شخصیتی و در حالی بیان نموده؟
ـ سقراط در حال نوشیدن جام زهر ؟
ـ نع
ـ بانو پری بلنده ( دوستان میانسالی که در ایام شباب گذرشان به شیراز افتاده لابد با این نام آشنایی دارند!) در حال شمردن اسکناس های مچاله شده ؟
ـ نچ
ـ کیسه کش حمام عمومی(رجوع به توضیحات ذیل مطلب) در حال زدودن چرک و شوخ از پشت مشتری؟
نزدیک شدید ولی باز هم جوابتان غلط است. بگذارید راهنماییتان کنم.
شخصیت مذکور خطاب به آقازاده ۲۰ ساله شان ( خب تا اینجا فهمیدید که ایشان مذکر است ) که برای گرفتن پول تأسیس یک کارخانه به ایشان رجوع کرده بود فرموده اند :
ـ خَره ( لطفاً به گیرنده تان دست نزنید ؛ درست خوانده اید . همان حیوان زحمت کش دراز گوش منظور است. ) اگر من پول بدهم تو می روی این پول را حرام می کنی.کاری که می کنی مگر سود نمی کند؟برو از همان در بیاور هزینه کن.
خب ، با این تحلیل عمیق اقتصادی باید فهمیده باشید که منظورم کی هست . باز هم نفهمیدید؟
ای بابا ! باشد ؛ یک حکایت دیگر از آقا زاده ایشان ( به نام زهیر !) نقل می کنم :« یک روز حاج آقا من را این جوری برد گوشه دیوار و گفت :تو چرا این شکلی هستی ؟هیچی نشدی . می ری توی جوب آخرش و…من هم ساده بودم آن وقت ها، گفتم حاج آقا نه ، من خیلی بچه خوبیم.یک کارهایی برای خودم کردم.گفت : کار یعنی چیزی که از تویش پول در بیاید.گفتم : آره من ۱۵ میلیون تومان پول در آورده ام (سال ۸۴) فردا صبح یکی از دوستانشان زنگ زد و گفت :حاج آقا ۱۵ میلیون یک جا بدهکاری دارد.این را بی زحمت شما بده.آقا مای ساده هم فکر کردیم برای خودمان کسی شده ایم و وزیر سابق مملکت دارد روی ما حساب می کند.۱۵ میلیون را دادیم . هنوز که هنوز است کسی با ما تسویه حساب نکرده.»
آقایان ، خانومها ! ایننننننن شما و ایننننننننن هم مهندس غرضی ( دستاااااااااا هورررررررررااااااا)
gharazi 1 ***
راستش را بخواهید انتخابات که تمام شد بر عکس خیلی از شماها که «روحانی مُچکریم » و جینگیل مستانتان بود ، ما (منظورم من و علی ناصری و سایر طرفداران مهندس غرضی است نه عبدالصمد اینها ) دچار افسردگی عمیقی شده ایم . حق هم داریم . آدم یک ماه با مهندس نفس بکشد ؛ مهندس را بشنود , مهندس را بفهمد بعد یک دفعه تمام؛ رفت تا چاهار سال بعد. این مروت است ؟( به قول خان خُله ی روزی روزگاری) این انصاف است ؟
روی همین حساب برو بچز همشهری جوان ـ که لابد مثل ما دلشان برای مهندس تنگ شده بود ـ گله ای پاشده اندرفته اند دفتر مهندس ، آنجا به اتفاق سه تا آقازاده ایشان زهیر و صابر و طاها کلی حرف و خاطره و لطیفه گفته اند ، ناهاری به بدن زده اند و به قول سعدی علیه رحمه روزی خوشگذرانده اند. طبعاً آن شماره مجله هم ( که این حکایتها طابق النعل بانعل ! از آن روایت شده) همان یک ساعت اول نایاب شده و شما دنبالش نگردید که نیست .
اما برای اینکه از این خوان نعمت شما هم تنعمی کرده باشید چند تا اپیزود از جملات قصار و حکایت های مهندس و آقازاده شان را اینجا نقل می کنم :
***
خبرنگار: فرض کنید یک زوج می خواند بروند ماه عسل.مشهد،کیش یا مثلاً اصفهان.فکر می کنید برای یک سفر ۵ روزه ممکن است چقدر خرجشان شود؟
مهندس: اگر مثل من بروند بابا ، هیچی!
خبرنگار{با تعجب}: شما چه جوری می روید مگر؟
زهیر : با هزینه ی من ( می خندند)
***
خبرنگار :در جریان جوک ها و پیامک هایی که برایتان ساختند بودید؟
مهندس : این بچه ها کمک باباشان اند.همه خبرها را می آوردند.بعضی هایش خیلی قشنگ بود.مثلاً در مورد عکس آن معدن متروکه…دیدم شبکه های خارجی عکس من را گذاشته اند و می گویند شنیدن بعضی جوک ها خوب است !
زهیر :روز بعد انتخابات یکی اس ام اس داد که آقای روحانی گفته آقای غرضی و طرفدارهایش فردا شب شام بیایند خانه ما . منظورش این بود که شما طرفدارانتان کم است . فردا شبش همان بنده خدا به من زنگ زد گفت : کجایی ؟گفتم خانه آقای روحانی با طرفدارانمان امده ایم شام مهمانی . طرف گیر داده بود حالا که آنجایی تو را خدا یک معاون وزیری، چیزی برای ما جور کن .

خبرنگار : بالاخره معلوم نشد آقاپسرها چکار می کنند؟
زهیر : والا ما یکسری کارها (!) می کنیم ولی به همان دلایلی که عرض کردم نمی شود جلوی حاج اقا گفت.(می خندد) ولی یکسری کارهای ساختمانی انجام می دهیم .
غرضی : معلوم نیست..اینها چون مهارتی ندارند آخرش مجبورند بروند برگه بفروشند ..

خبرنگار: فکر می کنید یک زوج جوان با یک درآمد معمولی بعد از چند سال می توانند از خودشان یک خانه داشته باشند ؟
غرضی : اگر مهارت داشته باشند ، بعد از ۱۰-۱۵ سال.نداشته باشند بعد از ۳۰ سال .
خبرنگار: فرض کنید مهارت دارند .فرمول خانه دار شدنشان چیست؟!
غرضی : خصوصیت مهارت این است که شما می توانید با تورم زندگی کنید. مثلاً یک بنا یا نجار به محض اینکه تورم بالا می رود درآمدش بالا می رود . اینها بعد ۱۵ سال قشنگ صاحب خانه می شوند.ولی وقتی شما بخواهید خدماتی را بفروشید که خریدارش شرکت ها و دولت ها هستند ، خب یک ۳۰ سالی طول می کشد تا خانه دار شوید .
خبرنگار :شما هیچ وقت بیکار بوده اید؟
غرضی : نه. من ۱۰ سالی که فراری بودم نجاری می کردم ،آهنگری می کردم ، توی حمام کیسه کشی می کردم .
خبرنگار: آخرین کتابی که خوانده اید چه بوده ؟
غرضی : من معمولاً سرگرمی ام رادیو تلویزیون های خارجی و داخلی است اگر فرصت شود قرآن می خوانم . در مجموعه چیزهایی که منتشر می شود وقتی ورق می زنم می بینم که تقریباً تولید ادبی در کشور نداریم . تولید سیاست هست ، تولید فلسفه هست ولی تولید ادبی نه .
خبرنگار : رابطه تان با اینترنت چطور است ؟
غرضی : با اینترنت کار نمی کنم. چون صاحبان اخبار اینترنتی معلوم نیستند یا من نمی شناسمشان.من به مراجعی که می شود استناد کرد تکیه می کنم .

غرضی ( در واکنش به تک رآیی که از مالزی داشته ) : آن یک نفری که توی مالزی به من رآی داده دوست زهیر است .

پی نوشت۱ ) نظر به مراتب فوق از آقای روحانی ـ اینها تقاضا داریم تا دیر نشده و فرصت از دست نرفته جناب مهندس غرضی را به سمت سخنگوی دولتی چیزی انتخاب کنند ؛ اینطوری سرانه ی فَرَح (!) و شادکامی ملت همینطور مفت و مجان می آید بالا. می آید بالاها . از ما گفتن بود.

پی نوشت ۲) نگارنده کتمان نمی کند هنگام خواندن پاسخ غرضی و پسرهایش به هزینه مسافرت زوج های جوان (آنجایی که چهار نفری خندیده اند) بغضش گرفته و اشک ریخته است.

۲۰۰+۹۰:یک برنامه ی تلوزیونی!

مرداد ۲۹ام, ۱۳۹۲

سرانجام کار بررسی وزرای پیشنهادی دکتر روحانی به مجلس پایان گرفت و به جز سه وزیر پیشنهادی، مابقی راهی وزارت خانه هاشان شدند.یکی از اتفاقات تازه ای که در این ایام رخ نمود پخش زنده ی فضای مجلس و نقد و بررسی ها توسط نمایندگان از تلوزیون بود. راستش را بخاهید من یکی دوتا از بازی های تیم ملی والیبال از دستم در رفت اما این جلسات تو بگو ثانیه! بگو میلی ثانیه!(یادت بخیر میلی مفرد!!)چشم هامان را فررر کرده و گوش هامان فچچچ ،گل میخ وار پای تلوزیون نشستیم.
اما آنچه باعث نوشتن این نوشته شد، رویت صحنه هایی بود که علاوه بر چشم و گوش ، دهان مان هم قد چاه جَــفـَـری باز می شد! این که روز های بعد هی کیفیت صحبت ها و تذکرات بهتر شد این ایده را به ذهن من انداخت که اگر برنامه ای مثل نود بود که سکنات نماینده ها را رصد می کرد قطعا اکنون به دلیل آگاهی از زیر ذره بین مردم بودن ، کیفیت نماینده های ماهم مثل کیفیت داوری های ما بهتر شده بود.
حالا باهم تصور می کنیم برنامه ی ۹۰+۲۰۰ را که رفتار این چهار روز ۲۹۰نماینده ی محترم مجلس را با حضور یک کارشناس(مثلا یکی از نماینده های باسابقه ی ادوار قبل) بررسی می کند:
مجری: با سلام خدمت شما بیننده های محترم. با یکی دیگه از سری برنامه های ۹۰+۲۰۰ در خدمتتون هستیم. همونطور که می دونید هفته ی داغی رو این هفته در مجلس داشتیم. بررسی وزرای معرفی شده. در خدمت کارشناس محترم برنامه هم هستیم.
کارشناس: بنده هم خدمت شما و تمام بینندگان عزیز سلام عرض می کنم.
مجری: خب میریم که تصاویری منتخب دوستان خبرنگارمون رو با هم ببینیم تا در مورد بعضی صحنه ها که یک سری حرف و حدیث تو مجامع سیاسی پیجیده صحبت کنیم.خب دوستان عکاس ما لطف کردن یه سری عکس رو فرستادن …ببینید تو این عکس مشخصه آقای وزیر پیشنهادی دارن صحبت می کنند ولی چهار نفر دور رییس مجلس هستند،اعضای هیات رییسه هم دارن با هم خوش و بش می کنن. یازده نفر هم دور رییس جمهورن ، اگه همکاران من …بله تو این عکس پیداست که تقریبا نماینده ها هر هفت هشت نفر یه تیم شدن و دارن باهم گپ می زنن.الان سوال من اینه که آقای وزیر پیشنهادی دقیقا داره واسه کی صحبت می کنه؟
کارشناس: مشخصه دارن واسه مردم شریف ایران صحبت می کنند…البته این مال روز اول و دومه ، روزهای بعد بهتر شد.
مجری: بچه های ما شمردن آقای رییس مجلس تقریبا ۸۳ بار با اون صدای مخملی شون گفتند آقایون نماینده ها لطفا سرجای خودشون بشینند. یعنی تقریبا هر ۲۲ دقیقه یک بار. بچه های ما این آمار رو با مجالس دیگه دنیا مقایسه کردند که …من اینجا یه آمار دارم…بله … مجلس سنا هر شش سال یه بار گفته شده، پارلمان انگلیس هر یازده سال، تو مجالس اطریش و سوییس هنوز گفته نشده…تو این آمار معلومه که حتا کلاس سوم ابتدایی مدرسه شهید صفایی کهوردان هم سی ثانیه زمانش بیشتر از مجلسه.
کارشناس: البته این یه قیاس مع الفارقه. خب ما به لحاظ فرهنگی خیلی با کشورهای غربی تفاوت داریم.ما احوالپرسی هامون ربه ساعته اونا به هم کار نداشته باشن سلامم به هم نمی کنن.
مجری: نه به اون تلاششون برای رسیدن به صندلی مجلس نه به این که رو صندلی هاشون بند نمی شن.آها اینجا رییس مجلس به یکی میگه بشین رو صندلی خودت! این دیگه خیلی نوبره.
کارشناس: این نشون میده صندلی و قدرت واسه نماینده های ما خیلی کم اهمیته.
مجری: البته این که هرکی بشینه رو صندلی خودش اسمش نظمه.
کارشناس: شما هم اینقد خطه به مشماش نزار .
مجری: مته به خشخاش البته!
کارشناس: تو نزار..حالا خطه یا مته!
مجری: این قضیه ی روبوسی بعد از سخنرانی با وزرا چیه شما که در جریان هستید. می رن اون بالا. کرده و نکرده ی همدیگه رو آویزون می کنن رو بند رخت . بعد پایین…آهان تو این عکس پیداست. اوه اوه چه جمعیتی!
کارشناس: خب اینا یه حرکاتیه برای تاثیر روانی روی مخالف ها و از طرفی هم برگردوندن آرای ممتنع به موافق.
مجری: آهان این بحث ممتنع خوب شد بهش اشاره کردید. رای ممتنع از دو نظر محل تو مجامع علمی سوال برانگیز شده: اول اینکه یه نماینده کلی کار میکنه، تبلیغ می کنه، خرج میکنه که بره مجلس، اونجا یه حقوقی میگیره ، یه تسهیلاتی استفاده میکنه، صد نفر موافق، صدتا مخالف ، خود وزیرپیشنهادی صحبت میکنن .بعد از این همه بگیر و ببند ایشون رایش میشه ممتنع!!خب اگه یه گلدون هم جای ایشون می زاشتن تو مجلس هم که همین می شد.
کارشناس: به هر حال این حقیه که نماینده داره و قانونگذار دیده.
مجری: بله…جواب کهه خرد کنی بود!حالا این به کنار، از اونجایی که که وزیرپیشنهادی باید نصف به علاوه ی یک کل آرای ریخته شده رو کسب کنه، عملا ممتنع و مخالف یک معنی رو میده و فرقی باهم ندارن.همین وزیری که با این سیستم رای نیاورد آرای موافقش بیشتر از مخالفشه. به لحاظ جبری ممتنع و مخالف یک معنی رو میده و فرقی باهم ندارن.
کارشناس: به لحاظ جبری بله اما به لحاظ ماهوی فرق دارن.ما که به جبر اعتقادی نداریم .البته واضحه که ما مکلف به تکلیفیم نه نتیجه!
مجری: اجازه بدید من یه چند ثانیه سکوت کنم بلکه بتونم جوابتونو هضم کنم./سکوت+سه لیوان آب/ نه! پایین نمیره.پس من چند تا سوال کوتاه می پرسم چون وقت کمه: این آقایی که هی میگه احسنت…این نماینده ی جاییه یا یه شخص خاصی رو گذاشتین واسه اینکار؟ مثلا کارشناس احسنت. یا کارشناس ارشد. جالبه که هم واسه مخالف احسنت میگه هم موافق…بچه های ما با نرم افزار تحلیل کردن همش صدای یک نفره.
کارشناس: نه این حرکات خودجوشه. یکی از برادران هست هروقت احساس تکلیف می کنه اینجوری تکلیفشو ادا می کنه.
مجری: احسنت…احسنت…بعد این خانمایی که تو مجلس بودن و تمام این سی و چند ساعت فقط چادرشونو با یه دست محکم گرفته بودن و گوش می دادن ، اینا از اقوام وزرا و وکلا بودن یا نماینده بودن؟ چون این چند روز تنها عملی که ازشون ساطع می شد همین چادر گرفتن بود و زل زدن به دوربین!نه مخالفتی نه موافقتی!
کارشناس: نه …اینها هم نماینده بودن و اتفاقا انسانهای بسیار شریف و باسوادی هستند. خب به نظر حقیر در جایی که مردهست نیازی نیست زن ها صحبت کنند.
مجری:/مکث + سکته+ پنج لیوان آب/ بله…این بزرگواران حق رای هم دارن؟
کارشناس : بله
مجری: ممکنه همون آرای ممتنع مال اینها باشه.
کارشناس: بنده علم لدنی ندارم.
مجری: آهان اینجا یه صحنه هست رییس مجلس میگه نرید بیرون جلسه بزارید ، ما خودمون “جا” داریم همینجا، پذیرایی هم می کنیم.منظور ایشون چیه از جا؟
کارشناس: جا یعنی اتاق…یعنی یک سری اتاق هست که نماینده ها می رن اونجا مذاکره می کنند.شما هم اگه جا و مکان خواستید بگید هماهنگی کنیم.
مجری: نه قربان شما، ما زیاد جا به جا نمی شیم.یکی از دوستانمون در باشگاه خبرنگاران دوتا فیلم فرستاده از یه نماینده ، ایشون تو این صحنه به یکی از وزرای تازه کار میگه چرا باوجود این همه آدم مجرب شما نامزد شدید، بعد تو یه صحنه ی دیگه مشت می کوبه رو میز و به یه وزیر دیگه می گه شما که چند بار وزیر شدی چرا دوباره اومدی؟ ایشون چند چندن با خودشون؟
کارشناس:میشه یه بار دیگه صحنه آهسته رو پخش کنید؟/دوباره پخش می شود/ نه مشت نمی زنه…میز به دستشون خورد نه دستشون به میز…این حرکت طبیعی دستشونه. از این زاویه تشخیص من اینه. البته آقای رییس هم از بالا اشراف دارن …نه مشت نمی زنه.
مجری:/خاموشی آتشکده + قطع نخاع+ هشت لیوان آب/ اشکال نداره من سرم رو بکوبم به این میز؟ خیلی خب. سوال آخر، این چه سیستم رای گیری و رای شمردنیه آخه تو سال ۲۰۱۳؟ یه صف بلند بالای ۲۹۰ نفره بعد هم اینجوری چارتا چارتا نشستن شمارش رای انگار که دارن منچ بازی میکنن. خب جلوی همه ی نماینده ها مونیتور هست.عکس وزرای پیشنهادی بیاد سه تا آپشن باشه ، نماینده هم کلیک کنه و رایش رو بده.آخه این چه وضعشه! تمام دنیا دارن ما رو می بینن.
کارشناس: هم بحث امنیتشه هم ممکنه نماینده ای با رایانه و آپشن و کلیک اشنا نباشه.
مجری:به نظرتون همچین نماینده هایی هم داریم؟
کارشناس: بنده علم لدنی ندارم.
مجری: مجموع آرا برای بعضی ها ۲۸۴ بود ، بعضی ها کمتر. قضیه چیه؟یعنی طرف رفته تو صف ولی رای نداده؟
کارشناس: بازم خطه گذاشتی به مشماش؟

چگونه یک اداره را اداره‌کُل کنیم؟!… همراه با مثال و آموزش عَملی

تیر ۳۰ام, ۱۳۹۲

با توجه به استدلالات ارائه شده توسط نویسنده‌ای ناشناس در وبسایت “صحبت نو” در خصوص ارتقا هواشناسی لار به اداره کل، ما هم در ادامه و راستای همان استدلالات، ضمن ارائه توضیحاتی منطقی، پیشنهادات جدیدی ارائه می‌دهیم که با ان می‌شود چندتا اداره کل دیگر هم برای شهرستان لار دست‌وپا کرد، اما قبل از آن و به عنوان سَمپِل و مُشت نمونه‌‌ی خروار، سه تا از یازده استدلال ارائه شده توسط نویسنده لاری جهت ارتقای هواشناسی لارستان به اداره کل را به دقت زیر ذره‌بین می‌بریم. جملات درون گیومه طبیعی است که استدلالات دوستِ لاری‌مان باشد.

-“میزان بالای بلایای طبیعی در لار . زلزله .سیل . تگرگ .صاعقه . خشکسالی اختلاف زیاد بین حداقل و حداکثر دما و … لزوم تاسیس اداره کل را کاملا ملموس کرده است”.

توضیحات ما: والا با وجود این همه بلایای طبیعی و آسمانی نه تنها وجود اداره کل هواشناسی بلکه وجود هیچ اداره کلی در شهر لار توجیه اقتصادی و فنی ندارد. پایتخت ایران بدلیل احتمال وقوع تنها یکی از بلایای فوق‌الذکر قرار است جابجا شود. حالا چطور شهری با این همه ریسک و خطر (عموما جانی) می‌خواهد مرکز استان باشد؟ یعنی از زلزله جان سالم بدر ببری با سیل می‌میری. از سیل فرار کنی صاعقه می‌زَنَدِت. شانس بیاری صاعقه بِهِت نخوره، در دوره خشک‌سالی تَلَف می‌شی. والّا… دروغ می‌گَم؟

-“وجود پدیده های خاص جوی در منطقه لارستان مانند باد ( باد چل پسین – باد خرمن پاکن – تش باد)رطویت (شرجی ) جهت حرکت خورشید به دلیل صافی هوا در لار انجام دیده بانی هوا در لارستان روان تر و دقیق تر می باشد . وجود برکه و بادگیر در منطقه شاهد این مدعا ست”

توضیحات ما: جهت حرکت خورشید؟ یعنی مثلا خورشید در لارستان از غرب طلوع کرده، به وسط آسمان که رسید یِه هیلیکوپتری می‌زند، یِه آفتاب بالانس، و نهایتا در شرق غروب می‌کند؟!. نکته دوم اینکه اگر قرار است بخاطر “تش باد”، هواشناسی لار، اداره کل شود، بنظر ما تنها به همین یک دلیل منطقی، کُلِ سازمان هواشناسی کشوری باید به “ایراهستان بزرگ” بوکسِل شده و جایی در همین بیخه‌جات خودمان دِپُو شود.

دیالوگ تلفنی:
پسر: خوشکِلَم آخر هفته کجایی؟. بریم بیرون هوایی عوض کنیم؟
دختر: نه عزیزم… نمی‌تونم بیام… ادراه کلِ هواشناسی لار اعلام کرده آخر هفته هوا تَش بادیه…

پایان دیالوگ.

-” حوزه دیگر فعالیت هواشناسی دادن اطلاعات و مشاوره به بخش راه و ترابری و رانندگان جاده ای می باشد . با توجه به اینکه لار در مسیر جاده اصلی بندرعباس به شیراز قرار دارد و با احتساب بار سنگین حمل و نقل این منطقه حساسیت بیشتر هواشناسی در این منطقه احساس می شود.”

توضیحات ما: حساسیت بیشتر هواشناسی در مسیر بندر‌عباس-لار- شیراز؟! مثلا مسیر ذکر شده دَه ماه از سال، پوشیده از برف، تگرگ و یخچال‌های طبیعی‌ست طوری که خطر سقوط بَهمن و یَخچال جان و مال رانندگان را هر لحظه تهدید می‌کند؟. آیا تردد در مسیر ذکر شده بویژه قسمت بندرعباس-لار تنها با زنجیرچرخ میسراست؟ با تشکر
—————————————————-

با توجه به استدلالات ارئه شده، ما هم در دقایق پیشِ رو زور می‌زنیم چندتا اداره‌کل دیگر برای لارستانِ بزرگ جفت‌وجور کنیم.

– با عنایت به اینکه خروس لاری آوازه کشوری دارد و با توجه به مشخصات منحصر بفرد ظاهری ان- بدن بلند و کشیده، سینه پهن و عمیق و پرگوشت، گوشت سینه سفت و پر، پشت پهن و دارای شیب از جلو به عقب، روحیه جنگندگی- لذا ارتقای ادارات دامپزشکی و ورزش لار به اداره کل، منطقی و طبیعی به نظر می‌رسد. هیکلِ ورزشکاری خروسهای لاری به عنوان الگویی برای همه‌ی خروسهای جنوب فارس، تاییدی بر این مدعاست.

– بر هیچ کس پوشیده نیست که حلوای مسقطی لاری خیلی خوشمزه است. لذا از همین رهگذر به نظر می‌رسد با ارتقای اداره پُست لار به اداره کل، شهروندان ساکن جنوب فارس می توانند براحتی و بدون هیج مزاحمتی بسته‌های حلوایی (لابد شیرینی استان شدن لار) را برای هم پُست کنند. و چون قبلا هم راه‌وترابری لارستان به اداره کل ارتقا یافته و حمل مرسولات پُستی هم نیاز به راه و ترابری دارد، لذا این دو اداره اگر همزمان اداره کُل باشند، ارتباط دو سازمان در یک سطح موثر تر می باشد. (خداییش استدلال رو حال کردید… یَنی مُلّاصدرا بِگُرخَد)

با همین روشِ استقرای ریاضی و چندتا تَقّه اضافه، اداره گذرنامه، آموزش‌پرورش، و اداره کارِ لار هم می‌تواند در آینده‌ای نزدیک اداره کل شوند. والّا..

پی‌نوشت: بنظرم سخترین بخش کار، گرفتنِ اولین اداره‌کل است. بقیه‌ش مِثِ ایکه شِر میوَره؟ هَیطو دُمِش میره…

تلاش رییس دولت برای ماندن در پاستور+ چند پیشنهاد ساده برای “ترکِ” آسان نهاد ریاست جمهوری

تیر ۲۶ام, ۱۳۹۲

اخیرا سندی در فضای رسانه‌ای منتشر شده که خلاصه‌ش می‌شود این: احمدی نژاد به فضل الهی قصد ترکِ پاستور را ندارد و طبق اسناد منتشر شده، رجعت ایشان خیلی زودتر از آن چیزی که ما فکر می‌کردیم اتفاق افتاده.

با توجه به اینکه ما احساس می‌کنیم “ترکِ” پاستور برای دکتر خیلی سخت است، در ادامه تلاش می‌کنیم باارائه چند پیشنهاد ساده، کمک کنیم که ایشان خیلی راحت و روان و با تحمل کمترین آسیب اجتماعی و جسمانی به آغوش گرم خانواده برگردند. البته خود ایشان هم باید فعل “خواستن” را که در آن فول‌پورفوسوری دارند، صرف کنند و کمال همکاری با ما داشته باشند.

– بنظرم در مراحل اولیه باید تلاش کرد با گفتگو، ایشان را حالا شده نفیا، شده اثباتا اقناع کرد که دوره ریاست‌جمهوری در ایران هشت سال است و هشت سال ایشان حالا به هر نحو تمام شده. (ممکن است در اینجا دکتر بگه “من از شما یه سوال می‌پرسم؛ آیاواقعا شما فکر می‌کنید دوره ریاست‌جمهوری در ایران هشت‌ساله؟” که شمادر مواجهه با این سوال نباید دست‌و‌پاتون‌و شُل بِشِه). در طول گفتگو به عنوان سَمپِل با طرح سوالهای منطقی مثل “دکتر خسته نیستی بری یه دوری بزنی؟” می‌توان ایشان را از چند جهت به چالش کشید و سر دوراهی “بودن” یا “نبودن” قرار داد. در ادامه می‌شود به کمک جملات فلسفی مثل “دنیا محل گذر است، به خودِت رحم نمی‌کنی به ما رحم کن” یا اینکه “هاشمی و خاتمی هم یه روزی رییس‌جمهور بودند الان دیگه نیستند” یا مثلا ” تو حالا برو ولی مطمئنا یه روز برمی‌گردی” به ایشان کمک کرد که راحت‌تر دل بکند و برود پی زندگیش.

-اگر گفتگو جواب نداد که پیشبینی ما نیز همین است، اجازه بدهیم ترکِ نهاد ریاست‌جمهوری برای ایشان تدریجی و پله‌کانی اتفاق بیفتد. مثلا اوایل سه روزی یکبار بیایند نهاد، با ماشین دوری در مجموعه‌ بزنند، دَستی برای خدمه تکان بدهند و بعد از ناهار هم برگردند خانه. بعد از یک مدت بشود هفته‌ای یکبار بی ناهار. به همین ترتیب ماهی یکبار و در نهایت سالی یک‌بار تا اینکه کلا ارتباط قطع شود. حتی می‌شود هماهنگی کرد هر شش ماه یکبار، بعد سالی یک‌بار و… پشت میز کار حسن روحانی بنشیند و تا پاسی از شب با مردم (همون مرتضی حیدری خودمون) گفتگو کند. همزمان با “ترک” تدریجی، به موازات آن توصیه می‌شود همیشه نیم‌کیلو تخمه و پسته تو جیبشون باشه. هر وقت دکتر هوس پاستور کرد، تخمه بشکنه.

– با عبور از فازهای نرم‌افزای طبیعی‌ست که پیشنهادات لحظه به لحظه و مرحله به مرحله سخت‌افزاری‌تر، بومی‌تر و ملموس‌تر شود. از اینجا به بعد عموما پروسه “ترک” با داد و فریاد و سرو صدای زیاد همراه است. کَی مَنو باز می‌کنید؟… یک ساعت دیگه؟… دو ساعت دیگه؟… امروز بعد از ظهر؟… حوالی ۹ شب؟. پیشنهاد می‌شود که به سوالهای ایشان ابدا پاسخی داده نشود. با شناختی که ما از سوابق بدنی دکتر داریم، پیش‌بینی کارشناسان ما این است که دکتر از روز یازدهم به‌بعد تشنج کند(!). لذا بر همگان واجب است ضمن حفظ خونسردی، اجازه دهند کارشناسان با خشونت تمام کار خودشان را بکنند. با تشکر.

تور چهار روزه آفریقای جنوبی

تیر ۱۲ام, ۱۳۹۲

توضیحات: شرکت خدمات مسافرتی “محمود تور” با مدیریتی جهانی و با هدف تسهیل سفر جهت هموطنان عزیز، با نزدیک به هشت سال تجربه در امر جهان‌گردی همراه با کادری “مجرب” و “بهاری” در تمامی شرایط سعی خود را کرده تا با ایجاد تورهای مجانی همراه با ارزِ توجیبی، رزرو هتل‌های شش ستاره به بالا، همکاری با سفارت‌خانه‌ها جهت آسان نمودن اخذ ویزا، همیشه بر این تلاش بوده که مسافرین این شرکت در تمامی مسیرها از اهمیت بالاتری نسبت به بقیه‌ی مسافران برخوردار باشند، چون این آژانس همیشه بر این اعتقاد بوده که مشتری‌مداری بالاترین تبلیغات برای این مجموعه می‌باشد.

و اکنون با ما باشید: “محمود تور”

تور رایگان ۴ روزه به آفریقای جنوبی

Arathusa_30

تاریخ حرکت: یک ساعت پس از درگذشت نلسون ماندلا.
تاریخ برگشت: یک روز پس از مراسم ختمِ سوم نلسون ماندلا.

” ماندلا مچّکریم”

مدارک:

۱- گواهی خویشاوندی نسبی، سببی، شیری (شیر مادر و شیر خشک) با یکی از اعضای هئیت دولت. توجه توجه: خویشاوندان نسبی، سببی و شیری احمدی‌نژاد، مشایی و بقایی در اولویت سفر قرار دارند.
۲- دو قطعه عکس رنگی با پس زمینه مناظر بهاری.
۳- اصل یا کوپی پاسپورت. برای افرادی که پاسپورت ندارند ارائه حداقل یک کارت شناسایی الزامی است.
۴- پکیجها برای گروه بالای صدوپنجاه نفر محاسبه شده، در صورت به حد نصاب نرسیدن، همسایه‌های دیوار به دیوار مشایی، بقایی و رحیمی می‌توانند با ارائه استشهاد محلی معتبر در این تور حضور یابند.
۵- در صورت جا ندادن هتلهای ۷ ستاره، هتلهای ۸ ستاره به بالا کانفرم خواهد شد. مسافران در این خصوص حق هیچ‌گونه ندارند.

۶- در صورت عدم درگذشت ماندلا طی یک‌ماه آینده، تور آفریقا با یک‌ تور داخلی (که جزئییات آن بعدا اعلام می‌شود) جایگزین خواهد شد!.

و اکنون “محمود تور” با افتخار جزئییات پکیج را اعلام می‌کند:

روز اول: استقبال در فرودگاه ژوهانسبورگ توسط مقامات محلی. تحویل اتاق و استراحت. بعد از صبحانه یک گشت کامل در محوطه اطراف هتل جهت عکاسی، خرید در بازارچه‌های محلی با ارز مرجع و نشان دادن دو انگشت به علامت پیروزی به مغازه‌داران.

روز دوم: صبحانه. شرکت در مراسم تشییع و تدفین نلسون ماندلا همراه با عرض تسلیت و بغل کردن خویشاوندان درجه یک، درجه دو و سه ماندلا. پیدا کردن مورالس، اورتگا و مادورو از میان جمعیت مشایعت‌کنندگان و ضایع‌کردن و خندیدن دست جمعی به اوباما و سران هشت کشور صنعتی. شرکت در مراسم سخنرنانی محمود احمدی‌نژاد با موضوع “آپارتایدِ بهاری و نظم نوین جهانی”. بعد از سخنرانی گشت کامل در شهر ژوهانسبورگ و دیدن این شهر از بالای ساختمان کارلتون. گشت اجباری استخراج معدن طلا و نشان دادن علامت دو انگشت به کارگران معدن. بلیط ورودی به عهده تور می‌باشد.

روز سوم: بعد از صبحانه حرکت به سمت پارک جنگلی در استان لیمپوپو حدود ۴ ساعت و نیم که به داشتن برکه، کوه و حیوانات معروف است. ناهار و شام در جنگل و یک ساعت گشت سافاری جهت دیدن حیوانات جنگلی. شرکت در مراسم سخنرانی رییس دولت در جمع کارکنان پارک جنگلی “لیمپوپو” در خصوص تحریم‌های ظالمانه غرب علیه ایران. بعد از شام حرکت دستِ‌جمعی به سمت ژوهانسبورگ و استحراحت تا فردا.

روز چهارم: تحویل اتاق. صبحانه. نشان دادن دو انگشت به کارکنان هتل به نشانه پیروزی و حرکت به سمت فرودگاه و پرواز به سمت کیپ‌ تاون. بازدید از دماغه‌ی “امید نیک” و تماشای ساحل “بولدرز” و منطقه‌ی پنگوئن‌ها و فوک‌های دریایی. شرکت در سخنرانی مشایی در جمع پنگوئنها و فوک‌های دریایی با موضوع ” بهار پنگوئنی و پنگوئن بهاری”. نشان دادن دو انگشت به پنگوئن‌ها به علامت پیروزی. نهار و شام در ساحل. شب هنگام عزیمت به فرودگاه و پرواز به سوی ایران.

روز پنجم: حضور در جمع مستقبلین در فرودگاه مهراباد همراه با شعارهای زیر.

” مشایی زنده باد ، ماندلا پاینده باد”
“احمدی ساده‌زیست، ریشه کن آپارتیت”
“ماندلا یادت باشه، احمدی باید باشه”

کابینه‌ی پیشنهادی ما به رییس‌جمهور منتخب ملت

خرداد ۲۹ام, ۱۳۹۲

جناب اقای دکتر روحانی
رییس‌جمهور منتخب ملت

بدینوسیله اسامی پیشنهادی ما به همراه وزارت‌خانه‌شان جهت معرفی به مجلس شورای اسلامی و کسب رای اعتماد ارائه می‌گردد. ترکیب کابینه‌ی پیشنهادی ما بگونه‌ای‌ست که همه جریانات سیاسی را خوشحال می‌کند و مطمئن باشید هرچه در زمین و آسمان بگردید اصلح‌تر از این عزیزان نخواهید یافت. لازم به ذکر است که لابی‌های لازم با دکتر موسی و دکتر جعفر جهت کسب رای اعتماد به وزرای پیشنهادی در مجلس صورت گرفته. اگر هم احیانا با کابینه‌ی ائتلافی ما مشکلی داشتید با سید محمود در میان بگذارید و بیش از این وقت ملت شریف لامرد را نگیرید. پیشاپیش از همکاری کامل شما سپاسگزاریم.

۱- وزارت آموزش‌پرورش: حسن ذکاوت

سوابق: فقط سربسته و در همین حد بگویم که ایشان جزو بدنه‌ی خدوم آموزش و پرورش‌ند. فقط بی زحمت روزی که ایشان جهت رای اعتماد به مجلس می‌روند، پیشاپیش نمایندگان را در جریان بگذارید که کلّه اَ کله‌ش وانَنِن. رای اعتمادش اِش بِذِن تا بره.وقت مجلس هم نگیرِن.

۲- وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی: عبد‌الصمد صفری

سوابق: نظر به اینکه به نظر ما فرهنگ بیشتر در طول گسترش یافته تا در عرض، ایشان را با حدود دو متر قد مناسب‌ترین فرد برای این پست یافتیم.فقط بی‌زحمت به اقلیت اصلاح‌طلب مجلس توصیه کنید در روز رای اعتماد و در مجلس خیلی دَمپَرِ عبدالصمد نچرخند.

۳- وزارت امور خارجه: حسین آزاد

سوابق: ایشان: تا کنون هفتاد‌ بندر پررونق دنیا را از نزدیک دیده و به زبان انگلیسی مسلط است. تازه اگر بنادر کم‌رونق دنیاهم جزو بنادر دنیا حساب کنیم چه بسا تعداد بنادر سه رقمی شود.

۴- وزارت نفت: محمدرضا مظفری

سوابق: به جرات می‌توان گفت آگهی استخدامی از وزارت نفت و منطقه پارس جنوبی نیامده که توسط ایشان در سایت تراکمه منتشر نشده باشد. دو-سه بار هم سَرِ جریان استخدامی‌های بومی عسلویه بدجوری در سایت تراکمه دَس اَ کَپِ زده و قاطی کِردِه.

۵- وزارت علوم، تحقیقات و فناوری: حسن خضری

سوابق: ایشان دانش‌آموخته‌ی دانشگاه علامه طباطبایی‌ست. بیش از این کاری به سوابق ایشان نداریم و میرویم سراغ لُبِ کلام، فقط می‌خواهیم این پست را به ایشان بدهیم که بتواند با حکم وامضای خودش، راسا رییس دانشگاه فعلی علامه را از کار برکنار کرده و راهی منزل کند تا بدینوسیله هم دِلِش یَه‌پَرّاوو و هم اینکه ایکَکوو دِلِش خُنُک آوو.

۶- وزارت صنعت، معدن و تجارت: قاسم‌علی رفیعی

سوابق: سوابق صنعتی‌ش و معدنی‌ش بی‌خیال، از همین الان هر کسی رو دوست داری بعد از خودت رییس‌جمهور بشه، اسمش رو روی کاغذ بنویس و بده دست قاسم‌علی. البته چون مسئله معرفی رییس‌جمهور بعدی‌ست بهتره از همین حالا شروع کنی والّا اگر نماینده مجلس بخواید کُنتراتی سه‌ماهه تحویل می‌ده.

۷- وزارت ورزش و جوانان: ابراهیم امیری

سوابق: به جرات کسی را می‌توان یافت که به اندازه ایشان به مقوله فوتبال اشراف داشته و خاک زمین‌های فوتبال را خورده باشد. از لیدری باشگاه گرفته تا بلیط‌فروشی. از کنترل ساق‌بند و استوک کفش بازیکنان بگیر بیو تا کارشناسی داوری.از شناسایی ومعرفی دو-کارته‌ها و سه‌-کارته‌ها تا تحلیل بازیها واَرِنج ترکیب.

۸- وزارت بهداشت، درمان و امور پزشکی: خانم دکتر دی‌عزیز

سوابق: نظر به اینکه بد نیست یک مقدار روشنفکر جلوه کنید حضور حداقل یک زن در کابینه ضروری است، دکتر “دی‌عزیز” جهت وزارت بهداشت و درمان معرفی می‌شود. سالها حضور به عنوان متخصص ارتوپدی و مامایی در بدنه جامعه پزشکی کشور از افتخارت ایشان است. و حالا یک سوال چالشی؛ “دی‌عزیز” ما چه کم از مرضیه وحید دستجردی دارد؟. با تشکر

۹- وزارت دادگستری: عقیل شبان ی‌نژاد

نظر به اینکه کابینه ما ائتلافی‌ست و همه‌ی سلایق در ان حضور دارند لازم دیدیم وزیر دادگستری را شخصی انتخاب کنیم که زمینه آزادی دگراندیشان و منتقدانی را که توسط وزرای ارشاد و اطلاعات بسته‌بندی شده و توی گونی می‌روند، فراهم آورده و چارچوب کابینه را بالانس کند.

۱۰-وزارت کشور: مسعود اسدپور

سوابق: با توجه به تنوع وزرا به نظر می‌آید وجود ایشان در کابینه ضروری‌ست. مثلا اگر در همان جلسه اول هیئت دولت وزرای پیشنهادی ری خِرِ هم خوسیذِن کی می‌خاد اَ هم جداشون واکنه؟.
روحانی یادت باشه/ مسعود باید باشه.

۱۱-وزارت راه: جناب اقای “نقطه”

سوابق: بدلیل اینکه حضور سعید اقای جلیلی و ماندن ایشان در صحنه‌ی انتخابات عملا “راه” را برای خلق حماسه‌ی سیاسی و برگزاری رفراندوم هسته‌ای هموار کرد، جناب اقای “نقطه” را به نمایندگی از جبهه‌ی پایداری مناسب‌ترین فرد برای وزارت “راه تشخیص دادیم.

۱۲-وزارت دفاع: حاج احمد واعظ‌ زاده

سوابق: ایشان در دوگانه ” جنگ‌نامه‌ی شورا” ثابت کردند با تمام اصول نظامی- هجومی- دفاعی و تاکتیکهای جنگ‌های نامنظم و چریکی و همچنین جنگ نرم و سِفت اشنایی دارند و مناسب‌ترین فرد برای وزارت دفاع می‌باشند. در ادامه فرازهایی از “جنگ‌نامه شورا” جهت اثبات مدعا ارائه میشود:

خطاب من به شما ای سپاه منصب دار/ روید حمله نمایید از یمین و یسار
به زیر افکنید ایل درویش را/ که لعنت کند تا ابد خویش را
بگیرید از آنها مقام ونشان/ به آتش کشید پست و پرونده شان
کنید حمله بر خالو ممد علی/ زنید آتش کینه بر هیکلی
ببندید پروانه ی کسبشان/ دُولومیت نباشد دگر حقشان
حاج عباس کنید همچو مرغ کباب/ کنید سقف بنیاد رویش خراب
کشید خط قرمز سر حق‌شناس/ که عبرت بگیرند عوام و خواص

۱۳-وزارت اطلاعات: علی حسن‌زاده فرزند عبدالرضا

سوابق: نه خوشکله نه بوره/ خینِمون گرذَنِ خومونِه.

۱۴-وزارت ارتباطات و فنی‌آوری اطلاعات: محمد جواد صفایی

سوابق: ایشان به عنوان حلقه‌ی “ارتباطی” بین محافظه‌کاران و اصلاح‌طلبان مناسبترین فرد برای وزارت “ارتباطات” است. کلا دَس به رابطه‌ش خوبّن. ایشان اگر یک بستنی با اصلاح‌طلبان خورد تا یک قوطی رانی یا شانی با محافظه‌کاران وانَخوره شووم خُووِش وانَیوَرِه.

۱۵-وزارت جهاد کشاورزی: شعبان عامری

سوابق: این جهاد بی نام “شعبان” در هیچ جای ایران شناخته شده نیست.

۱۶- وزارت نیرو: اسماعیل نمازی

سوابق: کارمند وزارت نیرو و متخصص در حسابُ کتابِ پول برق. اینقدر در “تراکمه” تعرفه-تعرفه کِرد تا آخِر خاگِ خوذِش وانَهاذ. ایشان تا ما و خوذِش و دکتر موسی را شیرفَهم نَکِرد یَک جا نَنَشست.

——————————————————————————————————————————
پی‌نوشت: هر چی زور زدیم دو وزیر برای وزارت‌خانه‌های “اقتصاد-دارایی” و “کار و رفاه” پیدا کنیم، نشد. لذا از علاقه‌مندان به این دو وزارتخانه دعوت می‌شود در صورت احساس توانایی، خودشان را به ما معرفی کنند تا در نامه‌ی بعدی خدمت رییس‌جمهور منتخب ملت معرفی شوند.

جنگنامه شورا (قسمت آخر) – اصلاح شده

خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۲

این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات شوراها را در قالب طنز بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن لذت برده و تحمل خود را در شنیدن چنین متونی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

خلاصه قسمت اول: سپاه محمد خان و درویش خان روبروی هم صف ارایی کرده اند و به نبرد تن به تن مشغولند. در مبارزه اول احمد حق شناس هماورد علی قسمی از سر راهش برداشته میشود و نامش خط میخورد. علی صداقت، محمد صفری، علی حسن زاده با سپاهی مستقل وارد کارزار میشوند. پهلوانان دیگر سپاه درویش خان و محمد خان جنگ تن به تن آغاز میکنند:

قسمت دوم و آخر:
دو پهلوان دیگر از دو سپاه به وسط میدان نبرد می آیند.

جارچی۱:
آمده نیدان به جنگ، با سپه بی شمار          فرش ندارد سکون عرش ندارد قرار

جارچی۲:
آمده دهقان به جنگ، پیلتن و تک سوار          آمده شمشیر زن پشت سرش چند هزار

جارچی۱:
آمده نیدان به جنگ با سپه بیخه ای          یکطرفش کوردونی، یکطرفش خینه ای

جارچی ۲:
آمده دهقان به جنگ با سپه هیکلی          یک طرفش اکبری، یکطرفش مندلی

(صدای هورای دو لشکر)

{نیدانی سوار بر اسب یلمِش یلمِش خود را به جلو لشکر درویش خان می رساند و مبارز می طلبد}

درویش خان:
‎‫ای شجاعان و دلیران، بیایید و ببینید که این چاق تَپَل،کُم چو دیخَل، پهن بَغَل، کُنجره مین، راست معین، سبزه جبین، ماه زمین، کیست که گردیده هویدا جلویِ ما

‎‫{نیدانی سخت بر روی اسب می نشیند و شکمش را به زین اسب تکیه می دهد و رجز می خواند}

نیدانی:‬
‎‫منم خان، من سرور نیکان، منم یوسف کنعان، و معروف به نیدان، من همینم نبوم آن، منم عاشق کوردان، بکنم کار برایش زِ دل و جان، من کشیدم ز کَل خرگ، تا مُخ احمد، در آن لیتِ بیابان، سه خیابان، و دگر مجمع الماس به تقلید ز تهران، و دگر صاف بکردم تَلِ سِردان‬، ‎‫و نمودم همه میدان، و نشاندم گل و ریحان، ایا لشکر مرکز، جمالی و دگر احمد سرور با کشاورز، کنون آمده نیدان، به میدان و، بیاورده دو صد لشکر و خنجر، که سازد تلی از کاسه‌گه سر.‬

‎‫{به زحمت چرخی می خورد و به وسط میدان می رود}‬

{پهلوان دیگر محمد دهقان وارد میدان می شود. دهقان سوار بر اسب کوتاه کمر، کلاه‌خود بر سر، روبروی لشکر رقیب قرار گرفته و هماورد می‌طلبد. محمد خان نظاره‌گر اوست}

محمد خان:

ای سپاهان و دلیران در آیید و ببینید که این شوخِ سرا پا کُم و مُل،توپ و تُپُل،گرذِ کُپُل، کیست که آورده سر از جنگ و تقابل، همرهانش به نظر هست یکی مَندَلیِ حنجره بُلبُل، و دگر آمده با او سپه هیکلی و مینووی و ایل توکّل و چمن گل

{دهقان جلوتر آمده، تراول بر پیشانی گذاشته و شمشیر به هوا پرتاب می کند و دوباره می گیرد. سپس روی اسبش می ایستد و رجز می‌خواند}

محمد دهقان:

منم گرذلکِ با نمکِ بی‌کلکِ بالغ و کامل، منم عادلکِ خمپلکِ خوشگلک عاقل و با دل، زده ام بر سر خود ژل، و به دستم سه عدد گوشی لمسی و سه تا خط ایرانسل، نکنم گا و گووَر وِل؛ منم صاحب منصب، منم صاحب مکتب، بسی تجربه دارم، صاحب فکرم و مشغول به کارم؛ تا شود چشم شما کور برون آورم از کیسه ی شی چِل، دو صد اَحته تراوِل، و بریزم به سر لشکر ترسویِ مقابل.

{سپس خنجر کشیده و تراول بر سر سپاه دشمن پخش می کند، گرد و خاکی به راه انداخته و می‌رود}.

{دونامدار دیگر از دو لشکر به وسط میدان رزم می آیند}

جارچی ۱:

در سوی میدان رزم، آمده سهراب ناب          خوش دهن و خوش سخن، خوش عمل و خوش رکاب

جارچی ۲

آمده میدان جنگ ممّد آلِ جمال          در عقبش صف به صف لشکر کوش و شمال

جارچی ۱

آمده سهراب، جنگ، با سپه باریکو          گَرذ و گِلی کرده پا، گَهذُم لرذِ چَکو

جارچی ۲

آمده میدان جنگ مرد یلِ دهنویی          یک طرفش خسروی، یک طرفش مینووی

______________________________________________________________

{صدای طبل با دهل و شیپور}

{سهراب سوار بر اسب سرخ در ظهر گرما وسط میدان جولان می دهد و مبارز می طلبد}

درویش خان :
صلوات صل علی صل علی، به به از این رخ زیبا، به به از این مخ پیوا، چه چه از این حنجر شیوا ، بدنی همچو توشیبا، به بَرَش مَخمل دِیبا، بزده ضد لَک اس پی افِ پنجاه نیوا، عقبش لشکر او چون صف سیبا، بیایید به دَر لشکر بُرنا و توانا، و بپرسید از این شاخه بیضا، در این موقع ظهر و چاس گرما، به چه کار آمده اینجا؟!

سهراب جلو آمده و رجز می‌خواند:

منم توپ منم تاپ، منم تَبلِت و لپ تاپ، منم سیصد و هفتاد پیام از طرف دوستای واتس آپ، منم موسیقی پاپ، منم گوهر شب تاب ، منم خرمن مهتاب ، منم تشنه تر از آب، منم خرمایِ کَبکاب، که نام و نسبم هست کریمی و امیری حاجی سهراب. منم مرد فرح‌رو، منم سُرخِلَک خوش بر و خوش رو، منم قَصپک تَهلو ، که یهو اسم نوشتم بَرِ شورا، سَلَهلو کَلَبَهلو. ببینید کنون رزم من و خنجر باریک دوپهلو و ببینید به رزم آمده پشت سر من لشکر باریکو ی جَهلو سَلَبَهلو.

{ چاس گرمای کَلوک، هوا پر از پَخشه و موروک، همراه با غبار و اَخلوک، محمد جمالی با صورتی سبخ زده و گچروک، گوشها بَلّ چون پَر پَرپَروک، با سپاهی سیاه و چَرمَلوک وارد صحنه کارزار می‌شود}

{محمد خان ماسک زده و عینک دودی بر چشم نظاره گر سوار تازه وارد است}

محمد خان:

ایا تک سواران کوش و شمال، بیایید بیرون از آن سانترال، بپرسید زین خوشگل خوش جمال، چرا آمده جنگ ما این مجال، روید وبپرسید زین ضد حال، ز انساب و جد و عمویان و خال، زِ راه ومرامش نمایید سوال.

{سوار پیلتن، جلو آمده وخودش را معرفی می‌کند}

جمالی:{بعد از صاف کردن سینه}

منم تک تیر انداز دشمن بکش، نَرِ کا جَمالم یَلِ ده ترش، قد من بلند است هم‌قدِّ لشت، منم عاشق مذهب و چار و هشت، ببینید از این جای تا بیخ دشت ،فراوان سپاهِ سیاهِ پَلَشت؛ من از دست این شهر افسرده ام، زِ قانون مداران کلک خورده ام، برای همین کیسه شُل کرده ام، که هُشنوم آن رفته بر گُرذه ام. ایا لشکر بی قرار رقیب، در این چاس گرما دهم من نهیب، به جنگ آمده دهنوی هیکلی، چپ و راس من اکبر و مَندلی؛ سواران جنگی بیاورده ام ،به میدان ببینید گِل بَرذه ام، ببینید عزمم که جزم آمده ،نَرِ کاجمالی به رزم آمده.

{سپس همچون ماشین امداد خودرو جولان می دهد، گِل بَرذه می کند و دور می‌شود}

______________________________________________________________

{دو مبارز دیگر از دو سپاه رقیب به وسط میدان می آیند}

جارچی ۱:

آمده افرج به جنگ با سپه تیز گام          خوش روش و خوش منش، خوش پرش و خوش خرام

هم بوَد او اهل ناز، هم بوَد اهل نیاز          هم بخورد سور و پرگ، هم بخورد با پیاز

جارچی ۲:

آمده میدان حسین، هم هدف مصطفی        خوش صدف و با هدف، با طرب و با صفا

او بوَد همراه راس ، از بلد عمرو عاص        هم بخورد رنگینک ، هم بخورد مَنگ و ماس

جارچی ۱:

آمده میدان جنگ، دلبر جانان فرج          جمله رود مستقیم، می نرود راه کج

هم حرکاتش صحیح، هم متناسب بوَد          هم خطواتش درست، هم متقارب بود

جارچی ۲:

آمده میدان جنگ شیر دلاور حسین          زنده بکرده به رزم، خیبر و بدر و حنین

آمده در معرکه بی خبر و بی درنگ          نعره کشد همچو ببر در صف میدان جنگ

_______________________________________________________________

{فرج الله خان، سرازیر می شود از کوه، مغرور و پر مدعّا، با عقبه و همراه}

محمد خان خسته او را نظاره می‌کند:

لشکریان السلام! جمله پرش پشت بام، خوب نظاره کنید، چشم نگیرید مدام، کی بود این تیز رو؟ کی بود این تیز گام؟ رو به کجا می رود؟ پیش که گیرد خرام؟ تیغ بُران کرده او، از چه برون از نیام؟ زود بپرسید از او، کی بودش رسم و نام؟

فرج الله آمده جلو و خود را معرفی می‌کند:

منم ایزوگامِ سراپا دوام ، منم خوش گل خوش قدِ خوش کلام، من آنم که رنگم اناری بوَد، هوایم همیشه بهاری بوَد، من آورده ام لشکری از اَلار، دلم را به دریا زده بی گدار، ببینید هو هو و گرد و غبار، بود لشکرم فوجی از تک‌سوار ، منم میوه ی کال گشته مَمَچ، علی پور نامی من هستم فرج، بیایید جنگم ایا راس و کج، کنم با اشاره شما را فلج.
{سپس چون شمشیر بُرّان همه را از دَم تیغ می گذارند}

حسین صفایی
{صفایی چاق، چابک، چالاک، با میلاکی پر از تنباک، پا می گذارد به میدان پر از خار و خاشاک}
درویش:
ایا لشکر بی باک، بیایید و ببینید میان خس و خاشاک، یلی آمده چون اختر افلاک، نموده به هوا گرد وگل وخاک، نموده صف ولشکر به دو صد چاک. ای سواران بروید زود بپرسید از این مرد اَسَفناک و خطرناک،  چرا آمده میدان چه غضبناک و چه  بی باک

رجزخوانی صفایی:

منم سرور بط ها، منم یاور تنها، منم باغ مصفّا، گهی در سر لشتم و گهی در سر گَشخا، منم همدم محمود و محمد خان و موسی، که امسال شدم کاندید شورا. ایا لشکر غافل ببینید به حسرت عقبم لشکر فاخر، عرُج وخواجه و و راستی و مسافر، دبو و پی بُر ودیگر تو ببین بیله غافر، دگر گله ای و گندیل وگنجه و دگر گوری و لوفر. دگر طیفه ی دایی، دگر منصیر و بی رنگ و دگر ایل صفایی، دگر کشتکار و فالی، وثوقی وبشیری و دگر بیله ی مالی، دگر از دهِ خافی، دگر ملا علی شال وقبایی، دگر زرساز وزرگر، علیپور وتکاور، و دگر بیله پاسلار دلاور. خطابم به شما لشکر اعلا، ببینید کنون همدم موسی، حسین خان مصفّا، بُبُرد گردن باریک شما را، به لب خنجر بُرّا
{جولان می دهد و می غرّد}

___________________________________________________________

(دو پهلوان دیگر از دو لشکر در وسط میدان کارزار آماده نبرد می‌شوند)

جارچی۱:

جعفر شمشیر زن، آمده میدان جنگ          نعره کشد همچو شیر، زهره برد از پلنگ

جارچی۲:

آمده میدان جنگ منصور نیکو خصال          پشت سرش خواجه و میر و امیر و جلال

جارچی۱:

آمده میدان جنگ، سید عالی مقام          جنگی و ورزیده و خوش هدف و خوش مرام

جارچی۲:

آمده میدان جنگ، انصار مرکز نشین          لشکری آورده از سمت یسار و یمین

{سید جعفر با سپر و نیزه و خنجر،کلاه‌خود برسر، از کوه علامردشت وارد می‌شود و روبروی سپاه محمد خان قرار می گیرد. محمد خان نظاره‌گر است و متعجّب}

محمد خان:

ایا لشکر پر دل و پر شمار، بیایید و بینید هزاران سوار، همه آمده صف به صف از اَلار، کنون جمع گردید یکجا همه، بپرسید ز این مرد بی واهمه، چرا با کِل و شروه و همهمه، به میدان سرِ جنگ ما آمده، چکاره بود این یل بی قرار، چرا پا نهاده صف کار زار؟

{سید جعفر از لشکر خود جدا شده ، هلنگی به اسبش می دهد، جلو سپاه محمد خان قرار گرفته و رجز می خواند}

سید جعفر:
منم جیم، منم جام، منم نون، منم نام، منم عیش، منم کام، منم پوره بادام، منم آهوی افتاده در این دام، منم سید خوش نام، نه عیسام نه موسام، نه علی اکبر برنام، منم جعفر با نام، عقبم هست هزاران نفر از بیخه‌ی اوری و ز احشام. من باحالم، بسی تجربه دارم، چو خرمای خنیزی، دشو دار و بکارم، تک سوارم، زِ سادات الارم، علی اکبر و درویش دو بالم، و دو یارم، فرج الله بود سمت یسارم به جوارم. ایا لشکریان، خوب ببینید کنون ایل وتبارم، کمان دار و سپه دار و علم دار و جلو دار و سوارم. ببینید کنون خنجر تیز لبه دارم، که دمار از صف دشمن چگونه به در آرم.

{سید شمشیر می کشد همراه با لشکرش چون سونامی تند می گذرد}

________________________________________________________________

{منصور انصار، آرام و دل افگار و با وقار، سوار بر اسب چموش خمار، پا می‌گذارد به میدان کار زار}

{درویش خان سخت نظاره گر اوست و متعجب}

درویش خان:

ایا لشکر بیخه بی شمار، بپرسید جلدی از این دل فگار، چرا رنگ و رویش پریده بود؟ تهِ استکان بر دو دیده بود؟ چرا زلف او چون بریزه بود؟ چرا بر لیویرش گیویزه بود؟ روید و زنید عینکش را کنار، بپرسید ز این سبزه با وقار، چه خواهد؟ به دردش چه چاره بود؟ بپرسید نامش، چه کاره بود؟

{منصور انصار، چاق، قبراق و بی اعتنا، با خنجر و جوشن و کلاه‌خود و عبا، سینه انداخته به بالا، بدون چون و چرا، جلوی درویش خان ایستاده و رجز می‌خواند}

منصور انصار:

منم زار، منم دار، منم گلشن بی خار، منم جمته ی جادار، منم ماه شب تار، منم اهرم و آچار، منم پپسی گازدار، گوارام چنان آبِ آب‌انبار، زلالم نه جِنک دار، منم شهره ی بازار، که نام و نسبم هست کنون منصور انصار و هرکس که دارد کار، زند نامه به ایمیلم و جی‌میلم و چی‌میل دات آی ار، که بود گهذم سایت گوگل و شی طاخ چاپار. منم مثل کنار نَتَکُنده، که سرّ و مر و گنده، بود یال و پلم زبر و کُرُنجه، مث بُنجَه، منم صاحب اصل و نسب و ریشه و تُنگه. ایا لشکر از هم وا پاشیده، که یلی چون مو ندیده، ببینید شما رزم مرا با دل و دیده، کنون نوبت انصار رسیده.

{سپس پپسی خنکی با ولع تمام سر می‌کشد. گارشت عمیقی بالا می آورد و همچون بمب هسته‌ای می غرد. آژیر خطر}

___________________________________________________________

دو چابکسوار دیگر، دو تهمتن، دو جوشن به تن، دو پیلتن، دو پر دست سینه جَوَن، وسط میدان حاضر می‌شوند برای جنگ تن به تن)

جارچی ۱

آمده میدان جنگ باقریِ خوش لقا          تاج بکرده به سر شورنموده بپا

جارچی۲

ممد آل رحیم آمده میدان جنگ          با خودش آورده او خط کش و متر و کلنگ

جارچی ۱

آمده میدان جنگ، شیر نَر شیخ سَگر          حنجره بُرَد به تیغ، یقه دهد جِرّ تو جَرّ

جارچی ۲

آمده میدان جنگ، رحم دل پاک دل          کَپ بگرفته مداد، نقشه گرفته به چِل

دو یَل، دو بُشک بَل، دو خوش مثل، دو ژل زده پَل، دو تیپ هَکَل، یکی از ایهَل یکی از اوهَل، دو نامدار با جار و هیجار ، با لشکری چند هزار، از دارا و از ندار ، آمده اند در این میدان کار زار.

ابتدا باقری از چَه علی رجز می خواند :

منم دِل ، مُنم وِل ، منم گرد مِل حِل ، منم خمپه ی خَمپِل ، قدم هست، قد آنتن وایمکس ایرانسل، منم بوی خوش دیوار کاهگل، منم خوش مَثل و خوش سفر و خوش خبر و خرم و خوشدل، عقبم خیجه و فامِل، که بُوَم سرخ مثِ نار، بدنم پهن چو دیوار، عقبم هست بسی یار وفادار ،همه یکدل و پرکار، جلو دار سپاهم حسن بهمن سردار، علمدار سپاهم خالو مختار.

{ محمد رحیمی، مقابل لشکر قرار می گیرد، لپ تاپش را روشن کرده، هدفون در گوش می گذارد و رجز می‌خواند}

مهندس رحیمی:

منم شیش و هَش و چار، منم یار وفادار، منم رشته معمار، منم فنی پُر کار، ماشینم هست وانت بار کولر دار، منم شاهد سرشار، منم مظهر ایثار، منم عاشق تب دار، منم ارشد چند بار، که به یک باره در این معرکه بازار، کنون پای نهادم که شوم شهره و شهردار.

{عباس باقری جلو تر آمده رساتر، بلند تر و کوبنده تر از دفعه قبل رجز می‌خواند}
باقری:

منم باقری زاده ی چَه علی، که بر می‌کنم کوت و شلوارِ لی، منم آرد پی‌دار بالا تاوَه، منم پپسی رِختَه در افتاوَه، منم شیخ سَگر شیخ سَگر هست من، منم چون درخت کُنار کهن، منم کاهِ با گل در آمیخته، منم کَهکِزِ از گَنُم بیخته، من این شهر را با صفا می‌کنم، کلیدم من و قفل وا می‌کنم، ببین گاه رزمم چه‌ها می‌کنم، مِلِ مورتهلم، دوا می‌کنم، من اکنون به چاه علی ساکنم، چو مختار شورش به پا می‌کنم، ببینید عباس چون یوزپلنگ، چگونه برزمد به میدان جنگ.

{دوباره مهندس رحیمی جلوتر آمده و رسا تر از قبل رجز می خواند}

مهندس رحیمی:

من سلیمم، نعیمم، حلیمم، شمیمم و رحیمم، من که فرزند شهیدم، بسی رنج کشیدم، تا به اینجا برسیدم، من با عبدالله و منصیر دویدم، بجخیدم ولی هیچ به حقم نرسیدم، تا هم اکنون که درویش بدیدم، چو مرا خواست بَرِ او بپریدم، و حرفش واجخیدم، و نازش واخریدم، و بر دیده کشیدم. من کنون آمده ام باکت و شلوار، و خودکار و دگر خط کش و پرگار، با برنامه و بُردار و نمودار، که کنم کار هدف دار. ایا لشکر بدبخت گرفتار، ببینید کنون لشکر من در صف پیکار، عمویان جلودار و علمدار، جمال است مرا سرور و سردار، حبیب است سپهدار، دگر احمد پُست دار، و کَل اِبریم بلیت دار، و دگر هست حاج عبدعلی نجار، و صفرهای طرفدار، ببینید ایا لشکریان ایل و تبارم، دگر خویش و نه خویش و کَس و کارم، بینید کنون در صف این رزم کماندار و سپه دار و سوارم، که چگونه دمار از صف دشمن به دَر آرم.

{هیاهویی به راه می اندازد و تند می تازد و میگذرد}

___________________________________________________________

سکانس آخر :

سر چهار راه لامرد، میدان امام، سحر گاه بعد از انتخابات، هوا گرگ و میش، عکس های پاره پاره، لیوان‌های شکسته یکبار مصرف، بنر های سرنگون شده، پوست کیک و هندوانه، قوطی خالی شانی و رانی، صدای نکره ی کلاغی که بر سر مُنده برقی لُنده می‌دهد.

صحنه عوض می‌شود. محله ترمان، حاجی کولیا با گروه ارکستر، تکیه به دیوار زده، صدای زنگ دَر شنیده می‌شود، فراخوان از مرکز، حاجی نی انبان را پُر از باد می‌کند، گروه ارکستر با خوشحالی عازم مرکز می‌شوند.

نمای آخر :

صحنه تاریک می‌شود، خط نوشته‌های سفید تیتراژ پایانی، آهنگ نی انبان و کِل و شَوا روی تیتراژ، با تشکر از هیات اجرایی و نظارت بر انتخابات شوراها

پایان

احمد واعظ زاده

 

*قسمت مربوط به حسین صفایی در هنگام تایپ فراموش شده بود و بعدا اضافه شد.

عینک سرهنگ کجاست؟*

خرداد ۲۰ام, ۱۳۹۲

دوست درست و درمانی دارم که به از شما نباشد آدم خوبی است اما دکتر و مهندس نیست ( چرا..چرا.. حالا که درست فکر می کنم یادم می آید که مهندس هست !) از قضای روزگار ایشان ساکن یکی از شهرهای جنوبی آمریکای جنایتخوار است ، نزدیکیهای مرز مکزیک. از این نقطه ضعفش که بگذریم انسان کول (!) و دوست داشتنی است از محبت و معرفتش هم دیگَه مگو و مَپرس، همینقدر بگویم که عیدها به جای اس ام اس سند تو ال یرایم می نویسد : عقیل جان عیدت مبارک و همین رویه را در مورد همه ی دوستانش هم تکرار می کند ( یه قول فرزاد حسنی فککککک کن !)

باری حدوداً یک ماه پیش آقای مهندس دوست داشتنی به ما زنگ زد ؛ صدایش مَشَمور بود .تقاضایی داشت . گفت که چند وقت دیگر قرار است توی شهرشان انتخابات انجمن شهر برگزار کنند ( آمریکا و انتخابات ؟! چه حرفا، چه چیزا، آدم شاخ در می آره !) می گفت اعضای انجمن شهر بعد از چند سال عیش و تَیش حالا دم انتخاباتی دست بکار شده اند و هَی دو بیگیر دارند کیچه ها و خیابان های خاک و خلی شهر را اِسفارت (!)می کنند .
با خنده وسط حرفش پریدم : آهان ، هامو کلک همیشگی ! خب تو رو سَنَه نَه ؟بذار بندگون خدا دو تا رأی هم ایطوری گیریشون بیا!
با همان صدای مشممور تقریباً داد کشید : تو ینی نیفهمی ؟ اسفالت زیر سازی می خا ، شنریزی می خا ، هزار تا آزار و گِلِ گرم می خا ، وقتی همینطو گُُتره ای بیریزی بعد یه مدتی خوذش که اَ بین می ره هیچ ، کیچه هم خرابتر وایوو . بعذشم ای حُکه ها که دیگه خیلی دمُده(!) شده و برشون رأی جمع آ نیکنه هیچ ، فقط پول ای مرذم بدبختن که ایطوری حیف و میل وایوو. انجمن بعدی شهر وایمونه و کیسه ی خالی شهرداری برِ ده ماه بعذی سال..
خلاصه از من خواست که تو قوانین کشورشان بگردم ببینم این کار تخلف هست یا نه؟
گفتم : راستش چندتایی تبصره و ماده ( بخصوص ماده) به ذهنم می رسد ، ولی مگر شهرتان فرماندار ندارد ؟
که داشت و قرار شد نامه ای به فرماندار بنویسند و شکایت کنند که زحمتش افتاد گردن من .
راستش را بخواهید همان روز نامه اش را نوشتم اما چهار پنج روزی اینترنت آنها (آنها ها!) قطع بود ، پنج روزی من مریض شدم ، چند روزی دینا تب کرد و اصلاً مگر شاعر نفرموده که : گل همین پنج روز و شش باشد !
این شد که نامه هنور در میل باکس ما خاک می خورد و یحتمل انتخابات شهر مهندس اینها هم برگزار شده و شیرینیش را هم خورده اند و فقط من مانده ام و شرمندگی گل روی دوستم ( که حتی رویم نمی شود بهش زنگ بزنم و عذر خواهی کنم) .
برای خالی نبودن عریضه هم که شده نامه کذایی را همینجا البته با کلی تغییر و تعدیل سرگشاده اش می کنم . خدا ان شاء الله همه مان را به راه راست هدایت فرماید.

جناب آقای بوووووووووووووووووووق
فرماندار محترم شهرستان بووووووووق
با سلام و تواضع فراوان

احتراماً همانگونه که تا کنون لابد اشراف و وقوف کامل یافته اید فرمانداری نماینده حکومت و نهاد عالی نظارت بر عملکرد و رفتار همه ی ارگانهای دولتی و نهادهای عمومی منجمله شهرداری است فلذا در صورت مشاهده هر گونه تخلف و اتلاف بودجه عمومی و بیت المال وظیفه ی قانونی آن مقام محترم است که با گزارش تخلف به مقامات ذی صلاح از اقدامات خلاف صورت گرفته جلوگیری نمایند.
با این ذکر این مقدمه لازم به استحضار می رساند چنانکه افتد و دانید شهرداری بعد از خوابی کهف وار تب خدمتش گل نموده و دو بیگیر کوه اِسفارت و ماسه است که روانه ی کیچه ها می کند .ما ازاین اقدام ارزشمند که مصداق عینی ” در ناامیدی بسی امید است ” تشکر نموده و ضمن دلداری دادن به این عزیزان و یاد آوری این نکته که ” این رفتارها دیگر خیلی قذیمی و کهنه شده ” و جسارتاً “توهین به شعور عمومی” تلقی میشود و توصیه به اینکه کمی هم خلاقیت هم بد نیست ، بدینویسله تقاضا داریم ضمن گرم نگه داشتن تنور انتخابات زمان آنرا به تعویق انداخته (و مثلاً سه چاهار سال دیگر برگزار نمایند ) تا این برادران زحمتکش جبران مافات نموده و خدای نخواسته کیچه و تپه ای نمانده باشد که از زیر دستشان در رفته باشد .
سالم و سلامت باشید
مهندس

* عنوان کتابی از گابرل گارسیا مارکز!

جنگ نامه شورا (قسمت ۱)

خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۲

این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات شوراها را در قالب طنز بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

نقال (به نثر آهنگین می‌خاند):
آاای اهالی لامرد، تراکمه ی ترکمان،
به هوش و به گوش و به چشم و زبان،
بشنوید از نبرد لشکریان بی قرار و بی شمار.
ببینید و بگویید از سواران سبخ و ریگ زار.
بشنوید از دو نامدار، دو پهلوان:
محمد خان و درویش خان.
هر دو سودای سروری دارند بر سر،
هر دو پولاد جسم، راست و سینه کِل‌پَر،
دو سردار، آماده در دو طرف میدان کار زار،
مانندشان هرگز ندیده کسی به این روزگار.
همان بس که دشمن زهره ترک شود از شنیدن نامشان.
همان بس که عرش و فرش بلرزد از دیدن هیبتشان.
هیچ کس نداند کدام برترند و کدام سر تر
هر دو فرماندار، هر دو پولدار، هر دو منصب‌دار.

{بوق گاو دم می‌نوازد، خاک غلیظی برمی‌خیزد، هوا تیره و تار می شود، محمد خان سوار بر اسب کهر، شمشیر از رو بسته بر کمر، جستان وخیزان، بر دوشش ورق ورق تراول آویزان، با کلاه‌خودی از پر طاووس، قوی و با وقار وارد صحنه کار زار می شود}

خوب نظاره کنید، دوباره بنگرید، این است محمد خان، خان خانان، قطب زمین و آسمان، سردار خوش کلام و    با نشان

اوست محمد خان که پشت سر اویند نیزه داران، منصب داران، تراول داران، زمین داران، فرمانداران، بخشداران

{بوق گاو دم مینوازد، اخلوک شدیدی می‌وزد، درویش خان با زره و کلاه‌خود و تیر و کمان، سوار بر رخش مِگان، بلند بالا و خنجر به کمر، همراه با نیزه و سپر، وارد صحنه کارزار می شود:

اوست درویش خان که پشت سر اویند کمانداران، سرداران، عقده به دل داران، اصلاح طلبان، مرکزیان، موج سواران

بشمارید! بشمارید! بشمارید!

محمد خان: شمال ۸۰%، مرکز ۷۰%، کوش۶۰%
(هورای لشکریان از دور)

درویش خان: کوش۸۰%، مرکز۷۰%، شمال۶۰%
(هورای لشکر از دور )

{دو سردار در دو سوی میدان، با بیرق و علم و پرچم و لشکر و حشم}

محمد خان:
من چونان شاه شجاعم، کشوری هست گواهم، من هزاران نفر زبده به لشکر دارم، سپه تُرمونی و کَورذونی و کوشی و کندر دارم، پشت من هست سه اسپانسر پول‌دار و شهیر، با خودم موسوی و قسمی و جعفر دارم.

درویش خان :
من امیرم، شهیرم و کبیرم، من هزاران سپه و لشکر و استر دارم، من علمدار و سپه دار و جلو دار دلاور دارم، با من هستند کنون مرکزیان پر دل، فَرَج و جعفر و سیّد علی اکبر دارم.

محمد خان:
من کنون سلطنت و مسکن و ماوا دارم، هتل قصر امیریه و موسی دارم، من دلم هر چه نموده است تمنا دارم، مِلک و مُلک از دل کُه تا سرِ صحرا دارم، از شعف این دل من پرشده از خوش‌حالی، شب آخر هوس تنبک و سرنا دارم.

درویش خان:
من در این شهر به هر جا بروم جا دارم، لیدر از چَه علی و قلعه ی ملا دارم، غم ندارم به دلم مرکب من هست مِگان، هوس سانتافه و مزدا و هوندا دارم، از شعف این دل من پرشده از خوش‌حالی، کاروانی ز قشون عازم شورا دارم.

محمد خان:
من چو سلطان کت و شلوار برک بَر دارم، شور سلم و هوس کاکل و کنگر دارم، شب خرداد کنم ذوق به فرماندهیم، سال دیگر کُله مجلسی بر سر دارم.

درویش خان:
من کنون بر پس بون منزل و سکنا دارم، هوس تربزه و گرجه و شُلّا دارم، شب خرداد کنم ذوق به این سروریم،دو یَل از هیکلی و سید برنا دارم.

{دو لشکر هورا می کشند، لشکر محمد خان در شمال و لشکر درویش خان در کوش دره پدنو صف آرایی کرده و برای  هم دیگر رجز می خوانند}

***

ناگاه گرد و خاکی از دور برپا می‌شود. سواری کت و شلوار به بر، از اسبی کهر، بر زمین می‌جهد. همهمه‌ای در سپاه محمد خان برپا می‌شود. دکتر موسی است که از راه نرسیده وارد میدان می شود. بر فراز تپه‌ای در بالا دست قرار گرفته و بلند ندا می دهد}

دکتر:
سلامی ز دل و جان، به شما جمله سواران، کنون آمدم از مجلس تهران، که تشکر کنم از تک تک یاران و دلیران و امیران و جوانان جکی چان، و تشکر کنم از سرور لشکر، به ما رهبر و گپ تر، مَمَد خان دلاور، و دگر مجری و سردار، و ابول خان دنا دار، که زد جار وَ هیجار، در آن عرصه پیکار، و سهراب امیری و علی اکبر غفار، شورای شهر وفادار، جان دل خشنو شهردار ، و علی خان که بود افضل شورا، و دگر محمود ملا، و دگر نیدان خوشحال خاطرخا، و دگر باپیر برنا، و دگر بیخه ای و مهره ای و گله ای و چپ رهی و ایل جلاله، پیرایه و تراکمه، به غیر از حسن و عبدل خواجه، و دگر جمله کسانی که ببستند به من دل، و بدادند به من مسجد و منزل، و تریبون و تراول، و نکردند به یک لحظه مرا ول.
و اما…
خطابم به شما سرور لشکر، ممد خان دلاور، که دگر بار برو، تیم هماهنگ بیاور، بَرِ شَهر، و دگر با کمک من، برو زنده نما لشکر پیروز و تهمتن، و بزن بر سر دشمن خَجَه بَن.

***

محمد خان آماده و شیدا، کمانداران، سواران و تیراندازان را آماده و روانه کارزار می کند.

محمد خان رو به لشکریان:
خطاب من به شما ای سپاه منصب دار    روید حمله نمایید از یمین و یسار
به زیر افکنید ایل درویش را    که لعنت کند تا ابد خویش را
بگیرید از آنها مقام ونشان        به آتش کشید پست و پرونده شان
کنید حمله بر خالو ممد علی    زنید آتش کینه بر هیکلی
ببندید پروانه ی کسبشان        دُولومیت نباشد دگر حقشان
حاج عباس کنید همچو مرغ کباب        کنید سقف بنیاد رویش خراب
کشید خط قرمز سر حق‌شناس      که عبرت بگیرند عوام و خواص

***
در گرماگرم دعوا و رجز خانی سپاه محمد خان و درویش خان، سپاهی دیگر متعلق به نیکرو خان مستقل، همراه با لشکر  وارد صحنه می شوند. نیکرو خان رو به خیل لشکریان و هواداران:

ایا لشکر پردل نیک رو      به میدان بیایید جنگ عدو
به پشتم در آیید چپی و رپی     تقی و صفرهای تلخندقی
ایا تک سواران این ریگ‌زار        بگردید اکنون به مرکب سوار
کنید رو سوی شهر و ایل و دهات     بپاشید هر نقطه نقل و نبات
بخوانید هر جا، بَرید نام من     کنید شهد و شیرین کنون کام من
همه لشکر گُرّ به گُرّ آورید        غذا ماهی مغز پر آورید
بود لشکر من چو شیر ژیان    نباشند در جمع  ما کوفیان
ایا تک سواران بگیرید گوش    نگردید دلسرد و خوار و خموش
ندانم چه شانسی به لپ لپ بود    دل من غمین از تقلب بود
هر آنکس نمود رایتان را سبک      بپاشید بر قامت او بُچُک
بریزید بر کله اش تند و تخس      بکوبید بر مغز او رِنگ بکس

{تیزکلنگی به اسبش می دهد و همراه با لشکریان گردو خاکی در میدان به راه می اندازد و گوشه ای می ایستد}

***
{آمدن سپاهی دیگر به فرماندهی علی صداقت به رزم‌گاه}

صداقت، آرام، با وقار و با خنده، شاد و پیاده، وسط میدان آمده و خود را به دو لشکر معرفی می کند:
من علی ابن حسن محسن پیرو  زار آخوندم، من به طفلان شما درس واخُوندم، خودم را وا تکوندم، دو کفشم والَوُندم، من در این شهر شجرِ صنف وانشوندم، منم راز، منم مرد سراپا شعف و ناز، منم کبک خوش آواز، منم کاندید شیراز، منم سرو و سرافراز، منم مجمع صنفی، منم کاسب و بزّاز، که حال آمده ام در وطنم باز، خداوند به من کرده عنایت، منم مردخدا مرد سخاوت و طراوت و شهامت، که  کاندید شدم بی خبر و ساده و راحت، ولی با هدف و فکر و درایت، و همین خنده مردم به رضایت، مرا هست کفایت، من در این سنّم و کسوت، منم عاشق خدمت،که نام و نسبم هست صداقت، من بنامم، نه اینم، نه آنم ، نه بهارم نه خزانم، نه پیرم نه جوانم، ملِ آب روانم، در این رزم بمانم  و بنازم به این لشکر بی نام و نشانم .

{به سمت افق حرکت می کنم، همه لشکریان دو طرف نگران محو تماشای اویند.}

***
{ سر تل تمب ریخی، ممد ملا نیز سوار بر اسب اعلان آمادگی می‌کند}

منم نور، منم بورِ، منم مرد کمی زرد، منم زلزله کوش بشاگرد، منم همدل و همراز و هم آواز و هم آورد، لذیذم مث ارده،منم مالک کوه و کمر و بیخه و بَرده، و منم بی غش و ساده، منم دُرِّ بیفتاده شی جاده، منم مهتاب  چارده، منم خاص، منم راس، منم ماس، منم بعد زِ محمود و زِ عباس، منم بچه کیسکو، منم عاشق پُدنو، که شدم قاتل نون و سرو و روغن و پرگو، منم عاشق دُنگو، منم مالک مخهای مُلنگو، بچرخم مث پنکه ی باذرنگو، منم آن یل برنا،  منم گرمک و خرما، که امسال شدم کاندید شورا، من هستم ز صفرها، منم ممد ملا، ایا لشکر پرشور، ببینید کنون ممد مو بور، مث گرگور، کند چشم شما کور، و کند جمله شما را همگی تور.

{سپس سُکی به اسبش داده و تند تند از تل سرازیر می شود و گرد و خاکی در میدان شهر به راه می اندازد}

***
{ورود سرهنگ حسن زاده}
من سخیّ‌ام، شفیّ‌ام، حسن زاده علیّ‌ام، نه علی خان زیارت، نه علی خان صداقت، منم کوه صلابت، منم داغ به غایت، منم ذوب ولایت، منم پیلتن و خط شکن جنگ، که عاشق شده ام بر کاکُل منگ، و دمباز خرک رنگِ سر پنگ، دشمن تمباک و تریاک و حشیش و سِگار و بنگ، منم سرور و سرهنگ، سه تا گبّه نهادم به سر کنگ، منم شاد، منم چیفتن و مرصاد، منم گرم چو اوباد، سراپا و سریعم، مِلِ سیکلت هفتاد؛ من چو شاهم، جلو دار و نشان دار سپاهم، همین مُلک و مَلک هست گواهم، نه سبزم، نه سرخم، نه سفیدم نه سیاهم، من بسازم، کمی سبزه و نازم، کنون آمده‌ام در صف این شهر، که بتازم و بگازم و نبازم؛ من کنار سایه دارم،  من مِلِ ابر بهارم، به هر نقطه ببارم، برُمبم، بروبم  و بکارم و بَر آرم؛ ایا لشکر بی دین بد آهنگ، بیایید و ببینید کنون لشکر سرهنگ، چنان موشک پهپاد، زند بر تن موساد، که برخیزد از او تیفون و تش باد.

{سپس خنجر کشیده  و چون تش باد به گوشه ای می خزد.}

****

{ لشکریان محمد خان و درویش خان، چشم از سپاهیان تازه از راه رسیده که اکنون کناری ایستاده اند و تماشاگر رزم دو لشکرند برمی‌دارند و توجه‌شان به نبرد خود معطوف میشود. محمد خان شمشیرش را بالا می برد لشکرش ساکت می‌شود. نفس ها در سینه حبس می گردد. درویش خان شمشیر را بالا می برد لشکرش ساکت و آرام می شوند}

محمد خان:

منم خان، منم روح، منم جان، منم اختر کیهان، منم کاتب سبحان، منم عرش، منم فرش، منم جعفر بی غش، منم سرور و سردار، منم شهری و شهردار، منم شهره در این کار، در این میکده و موزه و دربار، منم صاحب این شهر، مممد خان دلاور، که بود پشت سرم لشکر پنهان، به رزم آمده میدان، زِ شمال محمود مستان، و دگر هست صفایی یل کوردان، و دگر پاکدل و نیدان، و علی قسمی جلو در نُوک پیکان. منم آن کس که پارسال، شدم بر تو مقابل، بِرِختم ته حلقوم شما زهرهلاهل، و کشیدم سر و پوز همگی جمله کف گِل، منم آن یل، که رَه بر تو ببستم، سپهت را متلاشی بگسستم، و هم اکنون از آن رزم، سبک بال  و مستم، و خوش‌حالم از این که کمرت را بشکستم

{هورای لشکریان محمد خان}

درویش خان:
منم شیر، منم ویر، منم ضامن نخجیر، منم صاحب اسب و علم و نیزه و شمشیر، که پارسال بشدم با تو کمرگیر، و درگیر، ولی دیر، هم اکنون، زِ شَعَف شادم و سرشار، و دارم به سپه هفت جلودار و علم دار، و یک لشکر هم‌یار، و قهار و وفادار، که آماده بود از بر پیکار؛ غربِ من عباس باقر، که قَدَر باشد و قادر، کوش من نیزه هشت پر، نام او میر غضنفر، راست من سید جعفر، عقبم محمد دهقان دلاور،  و دگر هم فرج اله منور، و جمالی و احمد که بود سرور لشکر.
منم آن یَل، که نشکستم و نگسستم و بی کار نَبِنشستم و اکنون، به امّید ظفر، شادم و مستم، نگهی کن به تامل، ببین شهر بیفتاده به دستم.

{هورای لشکریان درویش خان}

***

آعاز جنگ تن به تن

{طبق رسم قدیم در ابتدای جنگ شجاعان و پهلوانان دو لشکر یک به یک مقابل یکدیگر قرار گرفته و با هم می جنگند. چهار تن از سپاه محمد خان و چهار تن از سپاه درویش خان از لشکر جدا شده و رودرروی رقیب خود قرار می‌گیرند}

ابتدا علی از سپاه محمد خان مقابل احمد از سپاه درویش خان قرار می گیرد:

جارچی ۱:
آمده میدان جنگ، اختر تابان علی        میکند آسفالتِ تر، کوچه های کاهگلی

جارچی ۲:
آمده میدان جنگ، ماه جهان حق شناس      یک طرفش باند چپ، یک طرفش باند راس

دوباره جارچی ۱:
آمده میدان جنگ شیر زیارت علی      لشکر او از شمال با سپه مرکزی

دوباره جارچی ۲:
آمده میدان جنگ شیر ژیان حق شناس     لشکری از مرکزی، با سپهی از خواص

{علی خان فرمانده ارشد سپاه محمد خان با اسبش جولان می دهد و در وسط میدان نبرد جلو لشکر دشمن می ایستد}

{درویش خان مقداری جلو ترآمده و نظاره گر پهلوان به میدان آمده است.}

درویش خان {خطاب به لشکریانش}:
ای سپاهان و دلیران و امیران بیایید و ببینید که این ماه جهان، سرو روان، اختر تابان، که گردیده نمایان، که بود آن، به یقین او نبود پاکدل و نیدان، نبود کاتب سبحان، نبود محمود مستان، او نباشد زِ جمالی و امیری، نبود او یل کوردان، ای دلیران بروید زود به میدان، و بپرسید که باشد نسب و نام چنین شوخ پریشان.

{دو تن از سواران  سریع به طرف این پهلوان رفته، خوب نظاره می کنند و به طرف درویش خان برمی گردند.
سوار قاصد سریع سر اسب را چرخانده به طرف درویش خان می رود، از اسب پیاده شده و تعظیم می کند}

سوار:
سلامم به شما سرور لشکر، ایا درویش دلاور، این جوان، اختر تابان، شب یلداست که گردیده هویدا، موی او چون کف دریاست، سبزه و ریشی و برناست، او علی خان، علمدار ممد خان، سرور شهر و شوراست، خانه دارد به زیارت، ولی ساکن صدرا ست، او سپه دار و جلو دار و همه کاره ی موسا ست.

{علی خان پهلوان نامدار، با اسبش چرخی می زند، کلاهخود از سر برداشته، رو به لشکر درویش خان با صدای بلند رجز می خواند}

من علیّم که قویّم، منم سرور شورا    من جلو دار سپاهم به صف و لشکر موسا
منم خاص، منم راس، منم مجری الماس    منم شیر، منم تیر، دلم چون دل دریا
منم تندیس میدون، منم خط خیابون      منم کاکل صحرا، منم تند چو جیکا
منم درّ، منم دوستِ چند ساله چلبر     ولی هیچ نگویم، صبورم و شکیبا
منم بلبل شیراز، منم باغ گلستان        منم اهل زیارت وطنم شهرک صدرا

{سپس شمشیر به بالا برده، روی اسب ایستاده و مبارز می‌طلبد}
خبر آمدن احمد چلبر به گوش محمد خان میرسد. محمد خان فرماندهان لشکر را در چادر فرماندهی جمع میکند تا فکر چاره کنند}

محمد خان:
ای سواران،دلیران و امیران و رییسان، بیایید و ببینید که این ماه جهان، طعنه پران، گیس خزان، کیست که گردیده هویدا، قّد او قد صنوبر، کلّه اش پهن چو کلپر، ببینی اش چون نوک خنجر، چقدر می کند او گاپ چقدر گیپ،چقدر لاف، چقدر فیس، بزده عطر آرامیس، به گمانم بنهاده به سرش بُشک کلاه گیس، این جوان ماه منوُر، نبود کوش دَرَه میر غضنفر، نبود افرج و جعفر، نبود منصور مرکز، نبود قائدی و قادری و باقری و میر و کشاورز، او به این کبکه و دبدبه و همهمه و حرمله و میجر و دَمپُر، عقبش لشکری از لوک و شهاب و تقی و لُر، که دلش از دس ما سخت بُود پُر، به یقین دادن که خودش هست، بود کپّه ی دُرّ، احمد چَلبُر.

{محمد خان سه تک سوار روانه می‌کند تا اطلاعات دقیق کسب کنند. بعد از چند دقیقه سه تک سوار بر می گردند و هراسان به طرف چادر فرماندهی محمد خان وارد می شوند، نفس نفس زنان از سپاه و لشکر و اسب و حشم احمد چلبر خبر می دهند}

یکی از تک سواران گزارش میدهد:
در آن روبرو لشکری سرشناس، بود در پس احمد حق شناس، همه تک سوار و همه با کلاس، به یک دم کنند کار ما را خلاص، به گردند دورش چپیّ و راسی، علی زاده و طِیفه ی عبّاسی، دس راست او دلگشا و صفر، دَسِ این طرف واعظ و مح جَفر، دگر مرکزیان تلخندقی، حسن پور و ملا و زار مح تقی، دگر پشت اویند زار محذ ابول، دگر موسوی،زارعی و چُخُل، دو صد لشکر آورده است از لُکو، دگر احمدی زاده و نیکرو، سواران او از عوام و خواص،بَرِ آمدن می‌کند وَرتَواس.

{ترس محمد خان و لشکریانش را فرا می گیرد. محمد خان دستورمی دهد تا تمام فرماندهان لشکرش مجددا در چادر فرماندهی جمع شده و فکر چاره کنند. تصمیم گرفته می شود کاری کنند تا احمد خان و لشکرش نتوانند به میدان مبارزه وارد شوند}

محمد خان:
خطابم به شما ایل سه پاره، علمدار و سپه دار و سواره، همه پیر و جوان و نر ماده، کماندار و سکان دار، نصب دار و نگهبان و پیاده، بکنید خدعه و نیرنگ، بکنید عرصه بر او تنگ، سر راهش بنهید خار و خشار و تَله و سنگ، نگذارید که چلبر بنهد پا به صف جنگ، چرا گر که بیاید، در قلعه بگشاید، همه جا را به دمی فتح نماید، سر راهش بزنید شط، اسم او را بزنید خط.

{احمد خان سوار بر اسب به آب می‌زند و از رود خانه عبور کرده و به جلو لشکر محمد خان می آید و گرد و خاکی به راه می اندازد. محمد خان به محض رسیدن احمد خان سرِ لشکرش داد می کشد}

محمد خان:
زود زنید راه را، خار و خشار و کاه را، سنگ زنید به پای او، نیزه زنید قفای او، پاره کنید طلسم او، خط بکشید به اسم او.

{احمد خان خشمگین جلو سپاه محمد خان توقف کرده و رجز می خواند}
احمد خان:
منم پر دلِ قهار و جلو دار و علمدار، منم آدم پرکار، منم خان، منم اختر کیهان، منم زیره ی کرمان، که گرانم مثِ پسته خندان، منم روح، منم جان، نبوم قسمی و نیدان، نبوم محمود مستان. نبوم اهل دروغ و کلک و حقه و چاخان، منم چون گل احمر، منم تیز چو خنجر، نبوم اهل شَر و جَر، منم زَر منم دُرّ، منم ماه جمال احمد چلبُر

{احمد خان خشمگین به این طرف و آن طرف می تازد و جولان می دهد و لشکر دشمن را به هم می ریزد. سپس می سراید}

شعر:
منم احمد شهیر و نامدارم    مثال آب برکه خوش‌گوارم
منم رزمنده دوران جبهه     تفنگچی لبِ اروند کنارم
منم پابند مردان ولایت    بود خدمت به همشهری شعارم
برای سروری در شهر و شورا      تمام لحظه ها را می شمارم
منم محبوب چپ، همراه راسی      زِدست تندروها در فشارم
منم اهلِ تراکمه ،اهلِ لامرد    اصیل و با مرام و ریشه دارم
منم چلبر دلی پر درد دارم      زِدستِ نارفیقان گله دارم
زِدست این کجی‌هایی که کردید     شما را بر خدایم می سپارم
تشکّر می کنم از مردم خوب      من از همشهریانم شرمسارم

{سپس به آن طرف آب رفته تصویر خود و سپاهیانش را همراه با شعر زیر از طریق واتس آپ به دوستانش ارسال می کند!}

ادامه در قسمت دوم…

اندر حکایت دعوای مش محمود و علیجانی ویرایش دوم (افزودن ابیات به همراه فایل صوتی)

بهمن ۲۸ام, ۱۳۹۱

با سلام مجدد. با توصیه برخی دوستان چند بیت جدید به مطلب افزوده گردید که با ستاره در ابتدای ابیات مشخص شده است و چند بیت به دلیل برداشت های نادرست سیاسی حذف گردید و هرگونه تشابه اسمی کاملا تعمدی است. انشالله که مورد پسند واقع گردد.

شنیدم در دهاتی توی تهران ….. به سعی و همت و کار جوانان

یه شرکت با سهام کاملاعام …. بشد تاسیس، تا شیرین کند کام

برای کشت و زرع و مشکل دام …. مدیریت کند، گیرد کمی وام

که وضع مردمِ ده خوب گردد …. معیشت بهتر و مطلوب گردد

به لطفِ همدلی و کار بسیار …. نماند هیچکس بی پول و بیکار

سپس هیات مدیره گشت تشکیل …. از افراد غریب و گاه فامیل

علیجانی که نامش بود گودرز …. چو بر مردم سوادش گشت محرز

ریاست یافت بر هیات مدیره … که تصمیمات عقلانی بگیره

و کبلایی توکل, مشتی طاهر ….. به همراه زکی، حداد و نادر

در این هیات مدیره عضو عالی، …. شدند از بهر پرسش یا سوالی

مدیر عامل شد آنجا، مشتی محمود … مشاور هم رحیم آذری بود

ولیکن بین مش محمود و گودرز … کمی بود اختلاف، افتاد یک درز

در آن سالی که قحطی زد به محصول .. نماند در جیب قشر کارگر پول

به جای همدلی در کار و گفتار … به جان هم فتادند این دو بسیار

یکی میگفت: “من در راس هستم”…. سه چار تا فیلم دارم توی دستم

و مش طاهر بگفتا “من ز محمود …. سوال دارم بیا پاسخ بده زود”

بدین منوال بود اوضاع و احوال …… و سختی هم فراوان تر ز هر سال

بگفتا پیرِ ده در وضع موجود ….. ندارد جنگ و دعوای شما سود

در این قحطی که سختی هست بسیار.. و محصول کمی مانده در انبار

نباید اختلافات درونی …. نماید سخت تر وضع کنونی

بفکر کار مردم بودن امروز …. بود واجب، اگر هستید دلسوز

ولی یک گوش آنها بود چون در…. و چون دروازه بود آن گوش دیگر

چو سید مرتضی با حکم محمود .. ریاست یافت بر بخش سم و کود

به سید مرتضی اخطار کردند …. و مش محمود را احضار کردند

ولی محمود شاکی شد از این کار …. بگفتا مش رحیم سی دی رو بردار

کنم حالی به این هیات مدیره …… که اینجا کی غلامه، کی امیره

و بعدش داد پیغامی به گودرز …. که رد بنموده ای پای خود از مرز

یدونه فیلم دارم از شقایق ….. که با مرد غریبه توی قایق

نشسته یک گلِ رز توی دستش …. شده دیوانه و مدهوش و مستش

ببین این دختر همسایه اتونه ….. که خال قهوه ای داره رو گونه

بگو دست از سرم برداره طاهر …. وگرنه میزنم به سیم آخر

ولی گودرز گفتا مشتی محمود …. “بگم بگم”، نداره فایده و سود

و دعوای اساسی گشت آغاز ….. که تا از پرده بیرون افتد این راز

بگفتا مشتی طاهر:” مشتی محمود … تو میدانی که سید متهم بود

به جرم کاه ریزی توی چایی … شکایت کرده از او کربلایی

که سه تا بچه خوردن نون و چایی … پس از چند روز مردن هر سه تایی

 چرا دادی به او یک پست بالا …. بده توضیحِ این رفتار، حالا

* از آنجایی که منطق نیست در کار … بجای تو شود مسلم گرفتار

* اگرچه او مقصر نیست اما … یکی باید شود محکوم اینجا

* یقینا او در این موضوع جاری … ندارد هیچ نقش اصل کاری

* ولی چون زور ما اینک به محمود … نمی چربد، رود در چشم او دود

* شود مسلم پس از امروز بیکار … گذشتی از خطر محمود اینبار

* اگر بار دگر تکرار گردد … یقینا مشتی هم بیکار گردد

بگفتا مشتی محمود:” ای عزیزان …. یدونه فیلم می بینید الان

بود این فیلم از خانم شقایق … ببین این بی حیا گردیده عاشق

برو گودرز جای نقدِ بر ما …. برایش شوهری بنما تو پیدا

نده بر من تو اینک پند و اندرز …. نظارت کن به همسایه، تو گودرز

بگفتا پاسخش با داد و بیداد …. که دادی شان شرکت را تو بر باد

اگر وقتی که آمد حاج داوود …. به پیشم ناله ها میزد ز محمود

*بگفت از انحراف خط لوله  … به سمت باغ رستم، جنب سوله  (منظور لوله آب هست نه نفت یا گاز)

کنارم بود یک دوربین عالی …. به تو میکردم ای محمود، حالی

چه ربطی داره همسایه به بنده …. به استدلال تو خر هم بخنده

* بگفتا در جوابش جمله زیر … در اینجا منطقی دیدی بجز “گیر”

* میان این همه رفتار بی ربط … فقط رفتار من ، تنها بوَد خبط؟

* مگر اینک که مسلم گشته بیکار … به جرم کار من او دیده آزار

* کسی گفتا که وا ویلای انصاف؟ … صدایی شد بلند از دور و اطراف؟

* و یا این بحثها در سال قحطی … به سختی های مردم داره ربطی؟

* بود ربط شقایق نیز با تو … یه چیزایی شبیه ربط این دو

* نگرد اینجا، که منطق نیست در کار … که کرده نفس ما، ما را گرفتار

و بعد از آن برای حرف بی ربط ….. شد این یک جمله در تاریخ ما ثبت

“چه ربطی داشت گودرز به شقایق “… شد این ضرب المثل ورد خلایق

 

فایل صوتی حکایت دعوای مش محمود و علی جانی

با عرض پوزش بخاطر کیفیت فایل صوتی

Next »