Archive for the 'شعر' Category

شعر زیبای خلیل ذکاوت شاعر لامردی در رثای شهید محسن حججی

شهریور ۶ام, ۱۳۹۶

 

عرض عشق

نه سپیدار، نه شمشاد، نه افرا دارد
این‌چنین جلوه که این سروِ دل‌آرا دارد

همه‌ی حال و هوا، هوش و حواسم پی ِ اوست
جذبه این‌قدر، فقط این قد رعنا دارد

– بی هوایش، منم آن تن، که به جای سینه
دخمه‌ای سوخته از دوزخ دنیا دارد –

ایستاده است چه سرسبز به صحرایی سرخ
به خدا صولت این سرو تماشا دارد

رگ و ریشه زده پیوند به جریان جنون
ورنه جا سرو کجا در دل صحرا دارد؟

به‌یقین از سر و جان دست نشُست، آن که دلی
-پای‌بند اگر و شاید و امّا دارد

هر قیامی نکند شور قیامت برپا
قامت بی‌سرِعشق است که غوغا دارد

هست در عالم صغری هم از او غلغه‌ای
کشته‌ی عشق دو جا محشر کبری دارد

عارف و عالم و عامی؛ همگی عاشق او
یک سر است و، بنگر این همه سودا دارد!

یاد از آن صورت و سیرت؛ اگر ای آیینه
دلت از دوری او دق بکند، جا دارد

به چه عالم نظر انداخته؟، چشمش به کجاست؟
این نگاهی است که یک عالمه معنا دارد

کیست این؟ رودِ رها، جمله جنم، عین عطش
که دلی در قفس سینه چو دریا دارد

به شکوهش قسم، این سیل ستبر، آخر کار
کوه را نیز به تسلیم‌شدن وا دارد

مرد راهید اگر، زود بیایید، هنوز
بیش و کم قافله‌ی خون و خطر جا دارد

نرود خواب روی خاک، که مرغ ملکوت
زیر سر بالشی از عالم بالا دارد

با پرِ واشده شهباز به اوج پرواز
از کماندارِ کمین‌کرده چه پروا دارد؟

گفتم از سقف ِ قفس بگذر و بگذار و برو
ولی ای دل چه کنم؛ مرغ تو یک پا دارد!

عرض ِعشقم چه‌قدر طول کشید؛ آه از عشق
شرح این واژه‌ی کوتاه، درازا دارد!

جنگ نامه دوم – قسمت پایانی- ورود سلطان محمود لاورویی

اسفند ۳ام, ۱۳۹۴

(مکانی مسلط بر میدان رزم سلطان محمود لاورویی با وزیر خود میرزا اسماعیل خان گنجه و چند تن از جان فدایان و دستیاران و پادو ها از جت بوینک سریع السیر در دشت گهذم خلیفه ها پیاده می شوند.

سلطان با تجهیزات کامل به دنبال او سواران و بادیگاردان بر بلندی رفته و نظاره گر رزم و جنگِ پور خود می شود.

در همین حین تازه سواری از ره می رسد ، خود را از اسب به پایین می اندازد و روبروی سلطان محمود لاورویی به زمین می افتد، سپس از جا بلند شده ، رکاب اسب را می بوسد و نامه سید محسن را به سلطان محمود تحویل می دهد.

سلطان محمود ار او می خواهد نامه را گشوده و بخواند.)

نامه :

به نزد شهنشاه نیکو خصال
نوشتم خطی مختصر حس و حال

بدادم به قاصد رساند پیام
که آگه شود شهریار بنام

شهنشاه عالم فدایت شوم
فدایِ قد دلربایت شوم

پدر جان خداوند پشتِ تو باد
تمام جهان تویِ مُشتِ تو باد

پدر جان دلت خالی از غم بود
خیالت زِ من قرص و محکم بود

پدر جان فقط دلنوازم تویی
به هر جا روم چاره سازم تویی

به من گو چه سازم در این کار زار؟
چگونه کنم جنگ با انحصار؟

سلطان محمود نگران و هراسان نامه را گرفته و برای چند لحظه خاموش به یک مکان دور مینگرد.

میرزا اسماعیل گنجه وزیر دربار سریع خود را به سلطان می رساند و او را دلداری می دهد و می گوید :

سلطان به سلامت باشند.

اسماعیل گنجه دست سلطان را گرفته او را دلداری داده  و او را از تپه بالا می برد .

اسماعیل گنجه :

شهنشاه عالم یَلِ بیخه ای 
سبب چیست غمگین و دل خسته ای

دل خُت نخور اینقدر دم به دم
بیا شی به صحرا کمی زن قدم

قدم نه به صحرایِ لامرد و مهر
تفنگت بزن کول و ذُری واخور

نگه کن به آهیذ قبل از شکار 
 بزن تیر بر فرق شاخ شکار

بهار  است شاها به هرجا گل است
مسیله پر از چُندُر و کاکُل است

بیا تا کمی فکر چاره کنیم
زِ نزدیک یاران نظاره کنیم

(بالا تر می روند و بر صحنه جنگ مسلط نگاه می کنند.)

ببین جان من شور و غوغای جنگ 
نظاره بکن رزم شیر و پلنگ

هم اینک ببین صحنه ی کار زار 
ز بین سبخ گشته چون لاله زار

برن عینکی روی چشمان خود
حماسه ببین نزد یاران خود

ز بالا بر انداز کن دشتِ زیر 
ببین برقِ شمشیر پور  وزیر

حضور تو ضعفِ رقیبان شده
ز ترس تو دشمن گریزان شده

سلطان کمی راضی می شود با لبخندی روی لب ، از تپه پایین آمده و همراه جان فدایان به سوی خیمه گاه فرماندهی خود در بیت العباس حرکت می کند.

خیمه گاه فرزانه

سلطان محمود رو به فرزانه :

بیا سیّدا بر کپم آب کن
بَرُم کُنگِری پر زِ جُلاب کن

ایا بازویِ من، بشین جنب من
بکن شاد قلبِ  وزیر حسن

خُناکم زده قطره آبم بده 
تی چُنگو مِری مَشتِ نابم بده

بیار قادر و احمد هوشیار 
نگه کن دلِ من  ندارد  قرار

ندانم در این بّر و دشت و دمن
که دشمن بود یا که هست پشتِ من

من اینک بخواهم که مستی کنم
زرنگی کنم پیش دستی کنم

بلند آسمان را  زمین آورم
جهّنم به خُلدبرین آورم

به پهلیم بیارید ایل و تبار
گزارش دهند از صفِ کار زار

روید و به مردم رسانید سلام
دهید هر کدام قول پست و مقام

سلطان محمود از خیمه گاه بیرون می آید. فرماندهان سپاه با سپاهیان آماده در قرارگاه ایستاده اند. از جمله فرمانده محمود چلابره که پشت سرش شش تن از اشباح سیاه با نقاب بر چهره ایستاده اند. فرمانده سپاه از اسب به زیر آمده جلوی سلطان گزارش می دهد.

فرمانده محمود چلابره:

شَهِ من بلا از شما دیر باد 
دلت شاد و خرم ، کُمت سیر باد

نگه کن سواران، فراوان، هزار
زِ کلکته و شام تا گلّه دار

بود پشتِ پورت جناب وزیر
سواران و جنگ آورانِ دلیر

نگه کن شَها بر یمین و یسار 
سارت خلیل و یمین هوشیار

جناح چپت دستِ مستان نواز
کلانتر و فرزانه یِ سر فراز

سواران لشکر همه ارزشی
جوانان، دسِ واعظ ورزشی

همه قشر هستند، همه با نمک
 مدیر و مُهیل و کِنِسّ و پَلَک

جت و کولی و شَرشَن و مارگیر
خلیفه با نوذین دگر فالگیر

ولی اکثر لشکرت نَره شیر
 زِ پسبند و کال تا به سرگه اسیر

شَها تا که باشد حسن روی کار
شهنشاهی تو بود  برقرار

تو سلطان و ما جملگی بندِ تو
همه جان فدا پشتِ فرزندِ تو

بجنگیم جانانه با صد سپه
کنیم روزگار رقیبان سیه

(سلطان محمود لبخندی می زند سپس خداحافظی می کند،سوار بر بوئینگ تیز رو می شود، و سریع از جا می پرد و در هوا محو می شود.)

صدای بوق ، طبل ، شیپور جنگ !

جارچیان هیجار می زنند و مردم  بیخه را برای تماشای رزم محسن و موسی آماده می کنند.

جارچــــــــی ۱ (در بلندی قلّه ی کُهک شرق)

آسمون اور و اَخَل طیفون و نُذبا دارد
برق شمشیر نشان از جر و دعوا دارد

مردم بیخه بیایید به میدان ِ نبرد
دعوی محسن و موسا چه تماشا دارد

جارچـــــــی ۲ (در بلندی قلّه یِ کُهک غربی)

شور و غوغا که چنین لشکر موسا دارد
میلِ جنگ با سپه ِ محسن بابا دارد

مردم بیخه درآیید و ببینید کنون
دعویِ شیر و پلنگ است تماشا دارد

اوج جنگ و نبرد

صحرای سبخ، دشت کار زار، جمعیت غلغله، صدای شیپور جنگ، از بالای کهک شرقی و غربی، سواران، نیزه داران پولداران، نسب داران، اصلاح طلبان، نیزه داران ، همه آماده جنگ سخت.

دو لشکر نمایان هم صف به صف
همه جان فدا و همه جان به کف

همه شهریار و همه نامدار 
یکی در یمین و یکی در یسار

دو سردار لشکر زِ لشکر جدا
یکی هست محسن یکی هم موسا

سپه با اشاره به جوش آمدند
چو شیر ژیان در خروش آمدند

کش و واکش اندر صف کار زار
 تو گویی قیامت شده آشکار

زِ سم ستوران زمین گشت پست 
که از گرد روی هوا پرده بَست

همه حمله بردند سویِ همدگر
به تیغ و به شمشیر و تیر و تبر

چنان شورشی بر دو لشکر فتاد
تو گویی سماء بر زمین برفتاد

تو گویی که امروز محشر بود
که گیتی پر از آه و اخگر بود

که مجلس به کرسی نهاداندران
شکستند گردانِ جنگ آوران

دو لشکر جنگ نمایانی نمودند، تلفات بسیار دادند، اما هیچکدام نتوانستند پیروز شوند.

دو لشکر محسن و موسا ، خسته از جنگ و نبرد ، دست از جنگ می کشند، دکتر موسا خرد و خسته از نبردی  طاقت فرسا ، نفس نفس زنان میان دو لشکر قرار می گیرد.

مجلس امروز هوا خاهِ وطن می خواهد
بلبلِ عاشق این خاک و چمن می خواهد

کار هر کس نبود کشور و کشور داری
مملکت شیر نری ، همچون من می خواهد

دکتر موسا تیزکلنگی به اسبش داده و با لشکر و حشم به مقر فرماندهی بر می گردد.

سید محسن خسته و کوفته از جنگ ، نفس زنان و بی رمق ، میان دو لشکر می ایستد و می خواند.

بیخه امروز هوای دگری می خواهد
مردی از جنس و تبار نبوی می خواهد

کار هر کس نبود کشور و کشور داری
آدمی عینهو یک شیر قوی می خواهد

(سید محسن سپس سوار شده ، جلو تر رفته ، شمشیر در هوا می چرخاند و تند تر می خواند.)

مملکت مرد بنام ، چو مَنی می خواهد
آدم محکمی و قرص و قوی می خواهد

کار هر کس نبود سروری و سرداری
کندن این در خیبر، علوی می خواهد

هر دو لشکر به مقر و پایگاه خود باز می گردند ، منتظر جنگ نهایی و پیروزی یکی از این دو سپاه می مانند.

پایان

اسفند ماه ۱۳۹۴

جنگ نامه دوم- قسمت ۴- ورود دکتر موسا

بهمن ۱۶ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

 

هوا تیره است و تار،
سواری است دیار،
عقبش کماندار و سپه دار و پولدار،
نسب دار و تک سوار،
زن و زیل و صغیر و کبار،
در معیّت گروه فشار،

دست در دستش داماد دلاور،
راستش حاج قاسم اژدها پیکر،
چپش محمد جعفر،
عقبش ابوالحسن خان انرژی بر،
با حمایت دورادور جعفر حاج حیدر،
با لشکر و حشم و خنجر و تماته ی گندیده و خاگ و سپر،
سوار بر اسپ کَهَر…

وارد  صحنه کارزار میشود.

سردار سپاه قهرمانانه و مَغرور عین یک عقاب از لشکر خویش جدا شده و وسط میدان حاضر می شود .
گردن راست می کند و خنجر را در هوا می چرخاند (لشکریان همه خاموش):

منم موسوی موسا
منم کاری و کوشا
وکیلم من هم اکنون، در این مجلس شورا
صدایم مِل دمپُر، زبونم کاتیوشا

که پر از شور و صفایم
معدن عشق و وفایم
وکیل الوکلایم
به هر درد دوایم

منم دکتر عاشق
گُل نِمِشک دوزو (یا که همون گل شقایق)
منم  بخشدار سابق
منم  کاندید لایق
لقبم سید صادق
که در دوره بگذشته بدادم همه را دق

نه  چنانم که چنینم
من همینم
نه آنم،  بلکه اینم
نه چپم بلکه یمینم
که رِخته است از این جور زمانه همه مینَم
سه برابر ز قدم زیر زمینم
منم زیرک و کیّاسم و سیّاسم و باهوش ترینم

منم شادم و شنگول
سراپا مِل سادول
طبق معمول
کیسه ام چَکِّر چک پول

شجاعم من و پر دل،
منم مجری الحاق به دریا و به تونل

منم کاری و پُر کار
با بُرّی سپه و کبکبه و همره و همیار
جلودار مُنِن قاسم پولدار
بَرَکُم محمود سردار
و سهراب وفادار
و نیدان علمدار
دگر کرد و بلوچ و صفر و قادر و غفار
حسن زاده و پیرایه، هنرپیشه و انصار

لشکرم پر زخلیفه
گور و گل مهره ای و گلّه ای و گاپا و گنجه

ز دهشیخ و ز سیگار و کچلها و ز کَندر
خلیفه، چُکل و چپ رهی و اُسّا و ملّاک و سمندر

آنگاه افسار اسب را میفشارد و محکم جار میزند:

چو کرسیّ مجلس به نام من است
هر آن کس بخواهد یقین دشمن است
اگر جان دهم زیر تیغ و سنان
محال است کرسی دهم دشمنان

آنگاه تیزکلنکی به اسبش میدهد و گرد و خاکی راه می اندازد و با لشکر و حشم به گوشه یمین میدان جنگ در نزدیکی درویش جای میگیرد

جنگ نامه دوم-قسمت ۳-ورود سید رضی

بهمن ۷ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

زمین و اسمان پر از گرد و غبار است. از میان این غبار سواری پیدا میشود، عمامه بر سر، جنگجو.

بوق و دهل همه جا را پر کرده است. سوار پشت سوار، هزاران هزار، ایستاده در میدان کارزار. تک سوار اما باد در عبا افتاده از لشکر جدا شده، وسط معرکه می ایستد و مصمم خود را معرفی میکند:

سی رضیّم
سخیّم
جلیّ ام
نه میانه نه راسیّم
من از اصل، چپیّم
ردیّ ابدیّم
منم سید مهری، حسین المدنیّ ام

دوباره با اسب جلوتر آمده و آرام تر میخواند:
نه پیرم نه جوونم
مِل خنجر تیز است زبونم
اگر بُهک آسونم دَمپُر و برنو با پَرونم

دوباره تند میشود:
بود مُهر بلادم
مدنی جد و نژادم
بود فول سوادم
نه موسایم و درویش و نه بهرام و قبادم
چو اجداد کبارم نه اهل زر و زور و کلک و دُزمَلک و فیس و فسادم

اِساره ی فلکم من
سبزه ی با نمکم من
عاشق گِوزَه و ماین و شُلَکم من

منم شاخه ی شمشاد
منم آرپی جی هفتاد
که اگر ضامنم افتاد
بکشم داد، و فریاد
همه چی را بدهم باد
منم طیفون و تشباد
به قول رقبا فتنه ی هشتاد

من همانم، که یک دوره ی مجلس، شدم سر
نمودم با همه جَرّ
زدم تا سیم آخر
بُچِ دشمن بِگِمشتم
کسی از خود نواهشتم
زین سبب بود که زان بعد هَبیس نام نوشتم
ولی، جنتی رد کرد مرا، نزدیک سی سال نَهشتم

حالیا آمدم امروز چو شاهین شکاری
با لیفان جی ال ایکس سواری
عقبم لشکر مهری و چپی و گله داری

آنگاه بر روی اسب ایستاده، خنجر از نیام برمیکشد، بادی در عبا می اندازد و محکم بر سینه ی اسب میکوبد:
ایا لشکر پر دل مُهریون
کنید حمله بر خیل لامردیون
اگر تیر و ترکش ببارد سرم
از آن به که لامرد شود سرورم
اگر این زمان  جنتی واهِلَد
کنم شور و غوغا به شهر و بَلد

آنگاه تیزکلنگی به اسبش میدهد، اسب جیپلکی میکند ، دوری میزند به مقابل سپاه مُهر برمیگردد

جنگ نامه دوم-قسمت ۲ – ورود درویش

بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

همه لشریان و سرداران روبروی یکدیگر ایستاده اند و نظاره گر قدرت یکدیگر. بیرق ها برافراشته و همه چیز برای به رخ کشیدن قدرت آماده. سواران یکی یکی به میدان آمده و رجزخوانی میکنند.

ابتدا سردار درویش آغاز میکند:
درویش، مرتب نموده ریش، مرتب و شیک و بی تشویش، همراه با گروهی از شورا و شبان، راس و چپش کشاورز و حیاتی و حق شناس و دهقان، سوار بر مرکب دوگانه سوز لیفان، با کبکبه و دبدبه، قمقمه و مجمعه، از سمت کوه سادول به میدان کارزار وارد شده تا مقابل لشکر رقیبان که آماده و نظاره گرند میرسد.

سردار درویش سوار بر اسب از لشکریان جدا شده، گنجه فراغ و کت و شلوارش را مرتب  کرده، با مرکب خود چرخی میزند. مرکب جیپلکی می اندازد و در نقطه ی وسط میدان قرار میگیرد:

منم زارعی درویش، دلم عینهو آتیش، که بُوَم با چپ و راس و همگان خویش، به جز طیفه ی هم ریش، منم صاحب اصل و نسب و  مال و منالی و پاساژی سر میدون، منم عاشق ماجون، دلم از دست چپ و راس واویذه مِلِ خُلگِ سر کَهلون،  منم رنگ بازنگون، نه سبزم نه بنفشم نه سرخم و نه کلّون، منم مخلص قانون،  بلی با دو کرور آمده ام تا بزنم بر همه تان سخت شبیخون، من اینک نه پشیمون نه پریشون نه غمینم، نه مِل مرغ  بالینم، نه اهل کلک و فیلم و بازینم، من شجاعم، دلیرم نه تیرینم. منم کاندید اعلا، تَش اَ دل از بر موسا

سپس پا بر روی رکاب اسب می ایستد. کتش را بیرون آورده، عطر ارامیس بر بّشک زده، شمشیر را بالا آورده و دوباره خشمگین میخواند:

ایا لشکر بیخه، بیایید نظاره، که درویش کنون آمده میدان به دو باره، با دو صد لشکر غدار، علمدار و سپهدار، پیاده و سواره، ببینید که باشد عقبم لشکر کوشی و شمالی، و چه سوری و چه کوری و چه ورزی و کهنویی و کشکویی و کالی، تا خرگو و کمالی

سپس جولانی وسط میدان میدهد. لشکر رقیبان متواری میشوند. آنگاه بلند میخواند:
من آماده ام جان دهم سی وطن
کنم جنگ با دشمنان تن به تن
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کرسی به شَرشَن دهیم

سپس به تاخت برمیگردد و جلوی سپاه خود جای میگیرد

 

ادامه دارد….

احمد واعظ زاده

جومه ی زرد گطری

دی ۱۱ام, ۱۳۹۴

2010_2_15_img634018486049375000

حاجی با پول اومذه، زُلفای شوخش یَه وَری
پز میذه تو کیچه با، سانتافه، بنز و کَمَری
کوت و شلوار اَ بَرِش، رَه میره سَلّونَه سَلون
تیپ زذه زیر کوتش، جومه ی زَرذِ گَطَری

گطری جونم، لب شکری جونم!

میگو هر کَه پول میخا، شناسنامه اش مال موِنن
خوذش و ایل و تبارش بِرِسونه ای وَری
حاجی پول مِپرَخونه مثل بارون توی هوا
اَ شمال کَرَزا تا چِشِ بستای گوزَری

گطری جونم، لب شکری جونم!

حاجی خیر اندیِشن و پول و پَلَه اش فراوونِن
واسه ی خرید رای گشته دوباره سَفَری
جایِ پولی که میذه ساحل بندر میگیره
یا به جاش امتیاز کارخونه ای، بی خبری

گطری جونم، لب شکری جونم!

حاجی خیراندیشه وَختی نکنی فکر دیگَه
نکنی فکر بدی، فکرای خام و خطری
کرنا کرده نصیحت که نیوو ای مَرتَوَه
نومَذَن بِختَرِن از اومذن و دربدری

گطری جونم، لب شکری جونم!

 

شاعر: کرنا

دیدی که چطو شد؟!

دی ۱ام, ۱۳۹۴

شعر از: کرنا

 

گفتیم غم و غصه پسِ کوه سیوو شد
تقسیم غنایم شده و فصل پلو شد

باید که بزد چنگ به هر مال و منالی
هر ملک به دریا و زمین چپلی چپو شد

سرقفلی دانشگه و هم میز ادارات
هم کارخونه ی آلمینیوم سهم باوو شد

گفتم نفس راحتی این دوره بر آرم
اما سخن از صندلی و مجلس نو شد

پور علوی آمد و گلبانگ بر اورد
احوال رفیقان دمری هپلی هپو شد

دیدی که چطو شد?!!
******************
آن دوره زکف رفت  چو کارخونه ی سیمان
گفتند که فکر دگری کرده رفیقان

یعنی که نباید شود از پول تهی جیب
هر چند که خالی شود این سینه ز ایمان

سرمایه و املاک و ادارات و دل کوه
تقدیم شود جمله به یاران و ندیمان

با توبره ای از پول و کمی هم قسم گول
باید که بکوبید درِ بیت فقیران
باید که به هر گوشه پی رای ولو شد
احوال رفیقان دمری هپلی هپو شد

دیدی که چطو شد?!!
******************
افتاده شراری به دل خیمه و خرگاه
حاجی بزند جیغ و فلانی بکشد آه

این ناله و فریاد به گوشی نرود هیچ
چون ناله ی افتاده ی محزون به دل چاه

آن یک به کچلها ست شب و روز پی رای
آن یک رود از میرملکی تا چَهِ سرگاه

گوید سخن از قامت و قواره نازش
وز چهره شادش که بود پاره ای از ماه

افسوس که آن روز روشن عینهو شوو شد
دیدی که چطو شد!

 

2010_2_15_img634018486049375000

کلنگستان

آذر ۲۳ام, ۱۳۹۴

 

کلنگ-زنی_1_2

هیچ کس چون من محزون زغمت شیدا نیست
هر دکان مینگرم ماه رخت پیدا نیست

همه اجناس به بازار فراوان و دریغ
هیج ردی زتو ای سرور من اما نیست

گوییا قحطی بیل آمده و مرگ کلنگ
همه لامرد بگردی به دکان پیدا نیست

گفته بودند به ترمان به زمین میکوبی
آمدم حیف که بعد از تو کسی آنجا نیست

آن که کوبید تو را در برود همچو فشنگ
چون که پاسخگوی کوبیدن خود فردا نیست

خشت و لاور ز نوک تیز تو هم ناله شدند
موسم رای حضور تو که بی معنا نیست

گاه از خشت شتابان بروی سوی اسیر
هیچ والی چو تو ای یار نهنگ اسا نیست

دسته ی چوبی تو توری و روبان زده اند
ناز و خوشگل چو تو یک دلبر مه سیما نیست

موسم رای مدارس همه نوساز شوند
ور نه ایام دگر غلغله و غوغا نیست

به بیابان و به صحرا و هوا سرگردان
هیچ ماهی چو تو غلطان به دل دریا نیست

آن اداره که پی رای بسازد پل و راه
کاش داند که تلاشش عملی زیبا نیست

دسته ات دست وکیل و همه گردت به خطند
ور نه کس عاشق آن قامت خوش رعنا نیست

همه جا بانگ کلنگ افکنی کاندیداست
فقط این است خبر هیچ جز این آوا نیست

گفته بودند عیان نیست قد رعنایت
سوی آن دهکده که ایده آن با ما نیست

از نوک تیز تو لامرد کلنگستان است
این رکوردی است که حتی به همه دنیا نیست

فاش کن مکر حریفان تو به ساز و “کرنا”
که بیانی چو زبانت به یقین گویا نیست

سراینده: کرنا

2010_2_15_img634018486049375000

حاجی دل خسته

آذر ۳ام, ۱۳۹۴

مرکب تزویر و زور این دوره پایش در گل است
کشتی آمال یاران بر مدار ساحل است

وعده های نو به نو می اید اما بی عمل
در پس این وعده ها صدها خیال باطل است

آن یکی در فکر جیب و دیگری فکر رقیب
هر کسی از بهر خود صد آرزویش در دل است

دیگری چسبیده بر ‪”‬سایت  انرژی  بر‪”‬ دو دست
نیم چشمش هم سوی سودی ز وصل ساحل است

شیشه ی زرین حاجی داشت هفده تا نگین
از ترکهای فزون افتاده کنج منزل است

این سخن درسی گران از پند پیری عاقل است
‪”‬شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است‪”‬

‫*****‬

زیرکی میگفت حاجی از چه رو دل خسته است
گفتمش این خستگی از دست و بال بسته است

روزگاری بود حاجی شاد و سرمست غرور
لیک شهباز سعادت روی دوشش رفته است

رشته تصمیم روزی بود در دستان او
رشته ی افکار او اینک زهم بگسسته است

او که میزد تیرها در بال و بر کتف رقیب
تیر زهر اگین کنون در قوزکش بنشسته است

رنجشی از هر طرف در ایل حاجی رخنه کرد
دیگر آن شور و نشاط از ایل حاجی رفته است

اعتبار و قولشان در دیده ی مردم ‪”ول”‬ است
“دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است”

*‫****‬

آن طرف بر اسب تازی سخت میتازد رقیب
این طرف هم دیگری دارد به لب ‪”امن یجیب”‬

فوت و فن های نوین آید برای جذب رای
فوت و فن هایی قشنگ اما به غایت بس عجیب

کیسه ای بر دوش دارد محتوایش خوردنی
نیمه شب ها میزند پشت در مشتی حبیب

کنج آن ده میدهد حاجی  یواشی وعده ای
گوشه ای هم میرود دستش درون حلق جیب

مجلس ختم و عزا آن طور بر سر میزند
گشته حتی بیشتر از بانیانش بی شکیب

این همه سعی از برای جذب آراء و دل است
“حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است”

 

شعر از: کرنا

 

تذکر: این شعر قصد حمایت و یا انتقاد از کاندیدای خاصی را ندارد و روی سخن آن با تمام کاندیداهای مجلس است. هر گونه تشابه اسامی به کار رفته در شعر با افراد منطقه  و هر گونه مشابهت وقایع ذکر شده با وقایع منطقه اتفاقی است.

انتخابات دگر

آبان ۳۰ام, ۱۳۹۴

هر چه عمر  نود و چار اَ سر می آید
ماه اسفند شتابان به نظر می آید

آخر سالِ نود عید فخیرون واگذَشت
بعد اَ چار سال دو ولا عید دگر می آید

نقل مجلس شده راس و چپ و کاندیداها
شور و غوغا شده برپا، بوی جَر می آید

از سامون بیخِ کَل تا تَهِ دارالمیزان
هر دم از کاندیدای نو یه خبر می آید

دکتری اومده از بیخ اسیر و گله دار
کاندید دیگری از ده ماظَفَر می آید

گر چه چپ می کنه اما و اگر، اما راست
با گونی چَکِّر چِک پول، بارِ خر می آید

پسرم گفت پدر از چه سبب پی جوری؟
گفتمش بوی چلو مرغ و جگر می آید

گفت این ثروت هنگفت اَ کجا آورذه ان
گفتمش کار نذارُم کامو وَر می آید

گفت دیدم یه غریبه سر قبر باپیرو
گفتمش هامو خوذشن! با چِشِ تر می آید

گفت پهلیش تَ بُرُم بلکه بگیرم نامه ی
گفتمش حوصله کن، خوش کُلِ در می آید

گفت ندیذه ام که بِرِه تا دَرِ خونه ی مَرذُم؟
گفتمش بعذ اَ شومی، پیش اَ سحر می آید

گفت یعنی بنهد پای به بیغوله ی ما
گفتمش رای بذی با شَهِ سر می آید

گفت حتا برود شی کُنار کولی ها؟!
گفتمش حتا نَزیکتر شی کَپَر می آید

گفت شایع شده کاندید شده پورِ وزیر
گفتمش محسن بابا اَ سفر می آید

گفت غیر از موسا و درویش دیگه کی میا؟
گفتمش بیشتر از بیست نفر می آید!

گفت راستش بگو واعظ  نظرت با کاموتان
گفتمش هر کَه کِه به کیسه ی زر می آید

احمد واعظ زاده ایراهستانی-آبان ۱۳۹۴

لحاف ملا

آبان ۲۶ام, ۱۳۹۴

پدری با پسری در سفری دوشادوش
پسرک بانگ برآورد به فریاد و خروش

گفت از خواب خوشم کنده شدم چون مستان
چو بکوبید کسی لنگر همسایه به ‪”دوش”‬

سفره رای به پا بود در آن نیمه ی شب
همه سرمست از آن باده ی خوش، نوشانوش

صحبت از کیسه ی تومان و دلار و لیره
سخن از ‪”‬نقد ستان‪”‬ و ‪”‬همه آرات فروش‪”‬

آن یکی ریش گرو داد که قولش حتمی است
بشکند عهدش اگر او، بتراشد ‪”‬ابروش‪”‬

گفت سازد پلی از بیخ کُهَک تا پُدنو
متصل می کند او ‪”کال”‬ به دروازه ی شوش

مشعل گاز به دریا و به صحرا و به کوه
دیگها میکند از روغن یک عده به جوش

ناگهان در دل شب ناله ی تلخی پیچید
گوییا گشته زنی غمزده، مایوس از شو ش

‫****‬

گفت ای آن که سر مجلس شورا داری
دعوی معجزه چون عهد مسیحا داری

موسم رای به هر دهکده پیدا بشوی
مدتی بوده نهان باز هویدا بشوی

هیچ دانی که شده خاک بلا بر سر من
پنجه در پنجه ی امراض زده شوهر من

شوهرم آن که  مرا همدم و غمخوار بود
مدتی هست که او یکسره بیمار بود

نه دگر قدرت آوردن دارو دارم
نه سر کندن دل از نفس او دارم

پسر تازه جوانم ز سر بیکاری
همه شب بانگ برآرد به فغان و زاری

دخترم دخترک پاک و عفیفم ای آه
دست افکند به بازوی نحیفم ای اه

گفت در خانه ی ما هیچ نباشد مادر
پدر از درد چسان چهره خراشد مادر

آن زن از واگویه ی درد چو غوغا میکرد
سینه ی پر زغمش از گله ها وا میکرد

موسم رای به هر دهکده پیدا بشوی
مدتی بوده نهان باز هویدا بشوی

‫****‬

وعده دادی به یقین دخت تو شوهر بدهم
به سر سفره به او کیسه ای از زر بدهم

موسم مهر چو آید در هر مدرسه من
یک به یک شهریه و بسته ی دفتر بدهم

وعده دادی که گلستان کنم این منطقه را
بر سر وعده ی خود قول دهم سر بدهم

وعده و آن چه نشد قسمت مردم باشد
به رفیقان خودم شقه ی بندر بدهم

گفته ای پست و ریاست شود از آنِ رفیق
سینی ِ بردنِ چایی کفِ قنبر بدهم

بهره ی سایت و فلزات گرانمایه ی شهر
به رفیق یله ی مهتر صفدر بدهم

تو که بر وعده خود هیچ وفایی نکنی
ز چه رو من به تو یک آریِ دیگر بدهم

شور و شر کرده به پا وعده بی پشت و عمل
آخر ای دوست چرا رای به یک شر بدهم

زیر و رو می شود هر گوشه به هنگامه ی رای
شرح این قصه عزیزم! بله! بهتر بدهم

نیست از کار و تکاپو خبری در هر سال
موسم رای ولی؟… شرح مکرر بدهم؟!

سخن از رای چو آمد پدر شولاپوش
آن که بر حرف پسر بود سراپایش گوش

گفت این نکته سر دور و درازی دارد
صحبت رای، پسر! قصه و رازی دارد

نه فقط حرف تو باشد که چنن و چون است
دل دَه نسل از این واقعه خون در خون است

پسرم حیله و نیرنگ بنایش این جاست
بیرق زور و زر و سلطه هنوزم برپاست

آن که یک عمر ز سرمایه ی مردم خورده است
از طمع با دهن باز به فکر فرداست

تازه این اول یک معرکه ی سنگین است
موسم تعرفه در خوردن آرا غوغاست

به یقین با همه ی خدعه  و نیرنگ و رقیب
فصل سرسبزی فردا ‪”‬زبهارش پیداست‪”‬

این همه همهمه و غلغله کاینجا بینی
پسرم قصه سر اصل  ‪”‬لحاف ملاست‪”‬

شعر از: کرنا

 

تذکر: این شعر طنز تلخ، قصد انتقاد از کاندیدایی خاص یا حمایت از کاندیدایی خاص را ندارد و هر گونه مشابهت اسمی یا شباهت وقایع ذکر شده با منطقه اتفاقی است و فقط جنبه طنز دارد.

فصل چلو

آبان ۹ام, ۱۳۹۴

هر چه این سال شتابان به جلو می آید

بویی از صندلی و مجلس نو می آید

 

پسرم گفت که بابا ز چه رو خندانی؟

گفتم ای جان پدر، فصل چلو می آید!

 

گفت پول چلو و بره و مرغان از کیست؟

گفتمش نیست جوابی که “چطو” می آید!

 

گرد و خاکی شود از گوشه هر خطه بپا

به گمانت اخل و “باد سیو”  می آید

 

به عروسی و عزا، لشکر کاندیداها

میرود آن یکی و بعدی “بدو” می آید

 

وعده های هنری، بسته فرهنگی و پول

دم صبح و سر ظهر، آخر “شو” می آید

 

به یکی مرغ و یکی آرد و یکی نسکافه

لاجرم منزل ما “هرذه دشو” می آید

 

غرش لودر و منتیل و کلنگ و غلتک

همه تا کار برانند جلو می آید

 

وعده ها می رسد از راه، چنان رنگارنگ

وعده گازکشی، گندم و جو می آید

 

انتخابات چو نزدیک شود، با مردم

موسم گفتن و بنشست و “برو” می آید

 

آن یکی قول دهد، وان دگری هم سوگند

صوفی منطقه با ریش گرو می آید

 

آن یکی داد زند: راست فقط من گویم

کدخدا نیز به “تهدید شنو” می آید

 

الغرض جان پدر، داس به کف، کاندیدا

به امیدی که کند خوشه درو می آید

 

شاعر: کرنا

شعر سرخ

مهر ۳۰ام, ۱۳۹۴

سید حمید رضا برقعی

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میزو دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان “واژه” هاست
شاعر شکست خورده ی طوفان “واژه” هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک وخون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا، بی ریا کشید
حتی براش جای کفن؛ بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن…
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن…
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن…
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن…

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

—————————————

علیرضا قزوه

دلم دریاچه ی غم شد دوباره
قد آیینه ها خم شد دوباره
صدای سنج و دمام اومد از دور
بخون ای دل محرم شد دوباره

***

بخون ای دل که دشتستون صدا شه
کمی فایز بخون دردم دوا شه
ملایک نوحه خوانان حسینند
بخون والله خدا هم از خداشه

—————————————

مرتضی شاهمندی

محرم آمد و دلها غمین شد
غم و عشق وبلا با هم اجین شد

حسین آماده بهر جانفشانی است
دوباره فاطمه قلبش حزین شد

—————————————

مریم توفیقی

ضریح تو داره عطر گل یاس
نوازش های دستت میشه احساس
کی میدونه آقا پر میشه شاید.
شبا سقا خونه ات با مشک عباس …

—————————————

جلیل صفربیگی

ان روز حسین یک صدا زینب بود
آیینه ی غیرت خدا زینب بود
زینب زینب زینب زینب زینب
آن روز تمام کربلا زینب بود

***

آن روح زلال و صیقلی زینب بود
آیینه ی غیرت علی زینب بود
هر چند امام و مقتدا بود حسین
پیغمبر کربلا ولی زینب بود

—————————————

محمد روحانی (نجوا کاشانی)

(هفتاد و دو گل)

جانـت بـه کــویــر تفتــه دریـا بخشید
هفتاد و دو گل ، به متن صحرا بخشید
بـــا جلـــوه ی کــربـلای عـاشـورایی
خـون تــو بـه رنگ سرخ معنا بخشید

***

( زمزمه )

تـا هست جهــان شـور محــرم باقیست
این جلوه ی جان در همه عالـم باقیست
ازنـالـه ی نـیـنــوای یـاران حسـیـن
همواره به لب زمـزمه ی غم باقیست

—————————————

جلیل صفر بیگی

انگار تمام شهر تسخیر شده
بنگاه فروش غل و زنجیر شده
از چارطرف حرمله ها آمده اند
بازار پر از نیزه و شمشیر شده

***

سجاده به دوش ها همه آمده اند
آن حلقه به گوش ها همه آمده اند
ذی الحجه و مکه و محرم نزدیک
شمشیر فروش ها همه آمده اند

***

فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه

—————————————

جواد منفرد

چشمان زمین دوباره تر خواهد شد
ماه از سر شب بدون سر خواهد شد
تاریخ دوباره بر خودش می لرزد
شق القمری بزرگتر خواهد شد

***

خورشید نشسته بر درت ای کوفه
غافل شدی از دور و برت ای کوفه
امروز فرات را به رویش بستی
ای خاک دو عالم به سرت ای کوفه

***

این نیزه مرا به عشقتان میدوزد
در عمق وجود شعله می افروزد
امسال اگرچه در زمستانم باز
از بردن اسم تو لبم می سوزد

—————————————

سعید حدادیان

حرف دل آب را کجا می زد مشک
سرتا سر کربلا صدا می زد مشک
تیری آمد به قلب عباس (ع) نشست
چون طفل رباب دست و پا می زد مشک

—————————————

جواد منفرد

یاد آور لحظه های دردند عمو
شبهای اسیری ام چه سردند عمو
دیشب سر نی فقط سرت را دیدم
آغوش تو را چه کار کردند عمو؟!

—————————————

مریم حقیقت

زمین دشت شقایقهای پرپر
وچشم آسمان از رفتنش تر
برای وسعتش دنیا قفس بود
به سمت عاشقی پر زد کبوتر

***

قلندر وار از درمان گذشتند
از آب وآتش وطوفان گذشتند
کبوترهای زخمی تشنه بودند
به نام عاشقی از جان گذشتند

***

در حنجره ی زمانه تابید اصغر
هی گریه نکرد! هی ننالید اصغر
دیگر نگران نباش آرام بگیر
آسوده تر از همیشه خوابید اصغر

***

زمین از اشتیاقش کم نمی کرد
غم نان گونه اش را نم نمی کرد
غم مشک و علمدار آتشش زد
زمانه قامتش را خم نمی کرد

—————————————

محمدعلی مجاهدی

خورشید بر این تیره مغاک افتاده ست؟
یا بر سر نی ان سر پاک افتاده ست؟!
بر عرش نی از تلاوت او پیداست
هفتاد دو سوره روی خاک افتاده ست

—————————————

منیره هاشمی

هرگز نگذاشت تا ابد شب باشد
او ماند که در کنار زینب باشد
سجّاد که سجّاده به او دل می‌بست
تدبیر خدا بود که در تب باشد

—————————————

اسد اللّه‏ خدّامى

آن دَم که فتاد دست پیغمبرِ آب
یک قطره عطش نبود در باور آب
گلهاى خدا زتشنگى پژمردند
اى خاک تمام کربلا بر سر آب

—————————————

سید حسن حسینی

عالم ، همه خاک کربلا بایدمان
پیوسته به لب ، خدا خدا بایدمان
تا پاک شود ، زمین ز ابنای یزید
همواره حسین ، مقتدا بایدمان

—————————————

زهره موسوی

در دشت بلا قحطی ایمان شده است
هر دیو و ددی نماد انسان شده است!
مردان همه سر به نیزه ها بخشیدند
سالار زنان بی سرو سامان شده است

—————————————

محمد صادق رسولی

در معرکه، تفسیر شهادت می‌کرد
در اوج عطش داشت روایت می‌کرد
لا حول و لا قوه الا بالله
هم مرگ به او سخت حسادت می‌کرد

***

سرشارترین شعر خدایی؛ زینب
اسطورۀ طاقت و حیایی؛ زینب
تو زینت نقطه‌های بسم‌الله‌ وُ
تفسیر فصیح کربلایی؛ زینب

***

آن کودک استوار را باور کن
لب‌تشنۀ بی‌قرار را باور کن
تکلیف عطش برای او حتمی شد
شش‌ماهۀ روزه‌دار را باور کن

—————————————

عبدالرحیم سعیدی راد

یک روز ترانه ساز خناس شدن
یک روز حماسه ساز احساس شدن
پس کی باید علی اکبر بودن؟
پس کی باید حضرت عباس شدن؟

—————————————

محمدرضا سهرابی نژاد

آن نخل به خون طپیده را،می بوسید
ان مشک ز هم دریده را می بوسید
خورشید،کنار علقمه خم شده بود
دستان ز تن بریده را می بوسید!!

—————————————

محمد علی مجاهدی( پروانه)

از قهر تو ،شاهین قدر پر ریزد
وز هیبت تو ،شیر فضا بگریزد
ماند به تو کوه،اگر به رفتار اید!
دریا به تو می ماند ،اگر برخیزد!

—————————————

سیّد حسن حسینی

دریا به طلب از برهوت تو گذشت
یک قافله نعره در سکوت تو گذشت
ان روز اگر چه تشنه بودی ، امّا
صد رشته قنات در قنوت تو گذشت

—————————————

مهدی فخارزاده

در دفتر گل، ورق ورق گوهر بود
از اشک، سرانگشت نگاهم تَر بود
چیزی که به من توان زاری می‌داد
قنداقه خونـین عــلی‌اصغــر بــود

—————————————

احد ده‌بزرگی

پیراهنی از زخم، به تن دوخته است
این رسم، ز حضرت غم آموخته است
ای سـرو تمــاشاییِ ایــمان، عبـاس!
دل، شعله به شعله، در غمت سوخته است

—————————————

محمد سین امیدی

خونی که ز پیشانی او جاری شد
سرسبــزترین بهارِ بـیداری شد
آن سر که به روی نیزه‌ها گشت بلند
آیینــه روشن فــــداکاری ش‍‍‍‍‌‌ـــد

—————————————

کاظم علیپور

می‌توان مانند کوهی درد بود
شام با یک قافله شب‌گرد بود
می‌‌توان چون شیر دشت کربلا
نام زینب داشت، اما مرد بود

—————————————

قیصر امین پور

خود را چو ز نسل نور می نامیدند
رفتند و به کوی دوست آرامیدند
سیراب شدند زآن که در اوج عطش
آن حادثه را به شوق آشامیدند

***

این خاک به خون عاشقان آذین است
این است در این قبیله آیین ، این است
زاین روست که بی سوار برمی گردد
اسب تو که زین و یال آن خونین است

—————————————

محمد رضا دفرانی

مفهوم بلند آفتابى عباس
از گریه کودکان کبابى عباس
از تشنگیت فرات دلخون گردید
واللَّه که آبروى آبى عباس

***

ششماهه على به دوش بابش دادند
یک جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تیر سه شعبه اى جوابش دادند

***

سر قافله شام بلایى زینب
تو شیر زن کرب و بلایى زینب

در عصرف به خون نشسته عاشورا
سرچشمه اى از صبر خدایى زینب

***

آنانکه ز کین بى پر و بالت کردند
پرپر ز جفا، گل جمالت کردند

شرمى ز نبى و فاطمه ننمودند
زیر سم اسب، پایمالت کردند

—————————————

زهیر توکلی

رفتیم به ناکجا، به جایی که تو راست
گفتیم تو را به هر بهایی که تو راست
خفتیم چو برگ سبز بر آب روان
امید به خاک کربلایی که تو راست

***

سقا شدن و به تشنگان جان دادن
بی‌دست، شدن مشک به دندان دادن
ساقی شدن و دست به مستان دادن…
هیهات که شرح عشق نتوان دادن

—————————————

رحیم زریان

در ماتم تو سحاب هم می‌گرید
منظومه‌ی آفتاب هم می‌گرید
ای تشنه‌ترین سلاله‌ی کوثر عشق
از داغ تو چشم آب هم می‌گرید

***

ای تیغ بگو که از کجا می‌آیی
از سمت نگاه آشنا می‌آیی
انگار که خون می‌چکد از دیده‌ی تو
ای تیغ مگر ز کربلا می‌آیی

***

ستاره از نگین بر خاک افتاد
قمر از روی زین بر خاک افتاد
گل سرخی ز دامان پیمبر
برای حفظ دین بر خاک افتاد

***

فدای چشم مستت یا ابالفضل
نگاه می پرستت یا ابالفضل
بده یک جرعه‌ی ناب از می عشق
به قربان دو دستت یا ابالفضل

—————————————

هادی محمد زاده

هفتاد و دو لاله شهادت باور
شولای به خون خویش رنگین، در بر
رفتند به دنبال شهادت کان‌سان
طوفان نرسد به گرد آنها دیگر

***

ای کشته عشق! کو علی اکبر تو؟
کو دست تو، کو پای تو و کو سر تو؟
انگار فرات دیگری جاری شد
از خون گلوی نازک اصغر تو

***

یک چند به عیش و نوش خود، سرکردید
صد لاله ز باغ عشق، پرپر کردید
چون شعله آتش جهنم شده‌است
ظلمی که بر اولاد پیمبر کردید

***

در آن ربض حرمله خیز نومید
باران عطش به خیمه‌ها می‌بارید
مولا پس از این بار نمی‌گردد وای!
از شیهه ذوالجناح باید فهمید

***

آن روز افق، اشک ز دیده می‌ریخت
درد از دل زهرای شهیده می‌ریخت
تا روز ازل، خشک نخواهد شد هان!
خونی که از آن سر بریده می‌ریخت

***

عاشورا بود و آسمان شد کفنت
لبریز ز گل‌زخم ستاره بدنت
گیرم که سر تو را به نیزه کردند
زیر سم اسب‌ها چه می‌کرد تنت!

***

هفتاد و دو آسمانی خونین بال
یاران عطش سرشت خورشید خصال
مهمان فرشتگان شدند و رفتند
آن شام فراق بود یا صبح وصال

***

مفهوم تو را مگر که فهمیده کسی؟
یا قدر تو را مگر که سنجیده کسی؟
خون می‌بارید از ابر ششماهه تو
بارانی از این دست کجا دیده کسی؟

—————————————

عبدالرحیم سعیدی راد

خورشید گلوی تاک را می بوسید
پیراهن چاک چاک را می بوسید
انگشتر عشق را به غارت بردند
انگشت بریده خاک را می بوسید

***

خورشید چه عاشقانه پیمان می داد
در وادی طوفان بلا جان می داد

آن روز معلم شهادت چه غریب
با نای بریده درس ایمان می داد!
محمد رضا سهرابی نژاد

زنی در کسوت پیغمــــــبری بود
اسیران را امام سروری بود
نگا هش ، ماده شیر خشمناکی
کلامش ذوالفقار حیدری بود

—————————————

کتایون شیخی

آتش آتش ریخت بر شام سیاه
شعله های گریــــه و اندوه و آه
بی پناهی موج میزد در میان
دستهای زینب آن شب شد پناه

***

بیـــتــــاب تــر از ابـــر بهــــاری بودند
” هیهات من الــذله ” جــــاری بودند
سوگند به هرچه نام آب است بر آن
این تشـنه لبان تشـنه یـــاری بودند

***

گل غنچه ای از سلاله حیدر بود
افسوس که مثل غنچه ای پرپر بود
آن ظهر عطشناک چه غوغایی کرد
آن مرد که نام کوچکش اصغر بود

*توجه: بعضی از اسامی ذکر شده شاعر و برخی مداحند.

اَ مو گنا واکرذی

مهر ۷ام, ۱۳۹۴

سیحر، بلا، وقتی مرا، بی اعتنا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)
هموصُحِ گا، وقتی گاها، درِ فذا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی کلوش بید اَ بَرِت یک پیپ سرگین ری سَرِت
اَ کیچه تا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی که مو از پَسِ نوُش در اُمدم دل بِدروش
خَر خَشه پا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی واناذی سرگینات بَرُم تکوندی اُفتینات
زُلفات رها واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی که لبخند ری لبت جُفتِ دو چشمای عسلِت
بَرِ مو وا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی واگشتی دو ولا عینهو کوگ وایسذی پا
گردی هوا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی پریگرو، پسینی نون ری سرِت بی هَسینی
یهو نگا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی واکرذی ری اَ با گفتی دلِ مو، ای میخا
باتون، رضا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی که با دِی و داذا شوم اومدید خونه یِ ما
کِرِ مو جا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی که از رویِ وفا بین همه خاطر خاها
مو رو سوا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی مَ گفتی نفسُم دسِت نهاذی تو دَسُم
تشُم بَرا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی زدم جار، گُلُمی مو واعظم تو وِلُمی
سَرِت بالا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

احمد واعظ زاده شهریور ۱۳۹۴

اَمو= من را
سیحر= شیطون
گنا واکرذی= دیوانه ام کردی
صُح= صبح
گا ها: گاو ها
فذا = خانه
کلوش= نوعی پیراهن محلی
تا واکرذی= عبور کردی
دل بِدِروش= لرزیدن دل از ترس
خَر خَشه= بلوا به وجود آوردن
بَرُم= برایم
اُفتین= آستین
بَرِ مو= برایم
پریگرو= دیروز
هسین= ظرف مخصوص نان
رِیَ با= رو به طرف بابات کردی
باتون= بابات
دی و داذا= مادر و خواهر
شوم= شب
کِرِ مو= کنارِ من
سوا واکرذی= جدا کرذی
تشم بَرا= آتشم شعله ور کردی
ولمی= ول= یعنی معشوقه
کوگ= کبک

تَشُم بَرا واکرذی

شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۴

وقتی نشستی شی سَرُم
گفتی اَ تودل می بَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی واداذی خبرُم
مَ گفتی سی تو پَکَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی مَ گفتی فاشَکی
عشق تو از جون می خرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی مَ گفتی غیرَ تو
هیش کَه نَمیا نظرم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)
وقتی دلت رفت تو دِلُم
کرذی اَ تَه دل باوَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که عین پَرپَروک
واخورذی ذُر دور و بَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که وِل کرذی هَمَه
تاک واویذی همسفرم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی تا کرذی اَ کیچَه
مَکنا واکَندی تی وَرَم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی واگَرذُندی سَرِت
بُرمَکی انداختی بَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی مَ گفتی نَه (نگاه) بُکُن
به کشت زُلفای شِکَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که دیگَرو صُحِ گَه
مَ گفتی مو پُشتِ درُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی اَ دِه دَر واویذیم
مَ گفتی رُوکن ای وَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی تو لِیتِ مَسیله
لَم داذی سایه ی کَپرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که سرگین واچیذی
گفتی بِنِه پیپ ری سَرُم
تَ(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

پیشِندی، اَفتو غروبی
وقتی خاسی اِت واوَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی پا ناذی ری دَسُم
جَس بُریدی چُهرِ خَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی رسیدیم هَذِ دِه
میکرذی دقت نوارُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی خاسم دیر تَ واوُم
شِر داذی شالِ کَمَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی نرفتی تو فِذا
می گفتی بی تو، تو نَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی نشسی کُلِ دَر
ذُل زدی تو چشمِ تَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که با شرم و حیا
مَ گفتی وای وِی شیگرم؟
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی پاویذی اَ گریخ
مَ گفتی با خوت، ببرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی واویذی دِل نها
جار زدی واعظ جیگرم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

احمد واعظ زاده

——————————-

تَشُم بَرا واکرذی : آتش درونم را شعله وَر کرذی
واخوردی ذُر: چرخیدی
کِشت : پیچ و تابن
نَه بکن : نگاه کن
لیت: بیابان
پیپ : ظرف حلبی بزرگ
زلف شکر: مو بور
واگرذوندی: رو برگرداندی
پا ناذی: پا گذاشتی
روکن: راه برو
پیشند: بی گاه روز
اِت واوَرُم: تو را بر گردانم
نوارم : بر نگردم
شِر دادی: پاره کردی
دلنها: نا امید
شیگر: شوهر
گریخ : گریه
ای ورُم: این طرفم

ایران من (در جواب به شعر آناهیتا ترکمان)

مرداد ۳۱ام, ۱۳۹۴

تو را ایران من، امروز بس آباد می بینم
سبکبار و جدا از ظلمت و بیداد می بینم

تو را دیگر نمی بینم اسیر و خسته و خاموش
دلت را گرم، وجودت را پر از فریاد می بینم

تو را بارِ دگَر ، ای یادگار کوروش و آرش
مثالِ پارس پر شوکت، همچون ماد می بینم

به دشتِ سبزِ احساست، گلِ امید روییده
امید دشمنانت را، همه بر باد می بینم

تو را امروز چون موجِ خروشانِ خلیج فارس
پر از جوشش، کوبنده ، چنان تشباد می بینم

تو را با سینه ای زخمی، ولی در اوجِ استقلال
رها از چنگِ خون آلودِ استبداد می بینم

تو را با رهبری آگاه و ایثار شهیدانت
تو را ایران من، امن و تو را آزاد می بینم

احمد واعظ زاده
جانباز ۷۰%

بابامه

اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۴

روز پدر بر همه پدران این مرز و بوم مبارک:

اونی که مرده، همیشه با مرامه، بابامه
اونی که فکر خو و خوراک و جامه، بابامه

اونی که نه روز نه شو قرار و اروم نذاره
در به در دنبال یک لقمه غذامه بابامه

اونی که محکم و استوار و سخت
هر مجال مواظب دی و داذامه، بابامه

اونی که اگه یه مشکلی بَرِ مو پیش بیا
عینهو شیر نری پشت و پنامه، بابامه

اونی که با خنده هاش همیشه پر ز شوق و ذوق
مو میذاره ری کولش، بَس که گنامه، بابامه

اونی که اگر بهش بدی کنم بازم هنوز
بیخیال نادونی ها و خطامه، بابامه

احمد واعظ زاده اردیبهشت ۹۴ روز پدر

دیدم شد!

اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۴

گفتند چنون نمیشود “دیدم شد”
پُرگ و مِری نون نمیشود، دیدم شد!

گفتند که اُوریشُم با این نرخ گرون
اُوسار خرون نمیشود دیدم شد!

گفتند نخر زمین در این لِیتِ سَبَخ
سِرذون که گرون نمیشود دیدم شد!

گفتند که این خَسّ و مُخِستون و خَشار
پاساژ و دکون نمیشود دیدم شد!

گفتند میخُوسن همه تو قبر خوشون
شعبون رمضون نمیشود دیدم شد!

گفتند که طبق رسم و اداب کهن
سلطان گله بون نمیشود دیدم شد!

**************

گفتند چه ها نمیشود دیدم شد!
کولی کدخدا نمیشود دیدم شد!

گفتند که برج و قلعه با این عظمت
خسّ بز و گا نمیشود دیدم شد!

گفتند که چرخوندن و گردوندن شهر
بازینو بِچا نمیشود دیدم شد!

گفتند که مرد بیخه ای بی برنو
بی شال و قبا نمیشود دیدم شد!

گفتند که جومه ی بلند زنها
تا دِنگلِ پا نمیشود دیدم شد!

گفتند ندیده جبهه و جنگ و تفنگ
سردار سپا نمیشود دیدم شد!

**************

گفتند بَتَر نمیشود دیدم شد!
خان در پَسِ خر نمیشود دیدم شد!

گفتند که انتظار زنها بالاست
شیره ای شیگر نمیشود دیدم شد!

گفتند که مال کولیان این کَرَنا
همبونه هنر نمیشود دیدم شد!

واعظ! همگی داعی مردانگی اند
بز اسب کهر نمیشود دیدم شد

احمد واعظ زاده اردیبهشت ۹۴

دیمونِن

فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۴

اونی که عین اِساره ی آسمونه دیمونِن

اونی که با مو همیشه مهربونه دیمونن

 

اونی که شبانه روز همیشه در تَپ و تلاش

بِم محبت میکنه بی چک و چونه دیمونن

 

او که گر یَه تالِ مین از سر مو جدا واوو

مِل شمع اُوو آیوو سیم دل میسوزونه دیمونن

 

او که گر خوُم نَوارِه شوو میشینه وَر سَرِ مو

نمی خُوسه  تا شفق اُم می تَکونه دیمونن

 

اونی که هر چی بخوام هرگز اَ مو نه نمیگو

اِم نمیگو بَچِرا؟ بَهرِ چِمونه دیمونن

 

اونی که اگر جونم آلوش بذه میا با دست

مالی مالیم میکنه اُم میکَرونه دیمونن

 

او که هر موقع نگاهُم میکنه از تو چشام

غم و غصه ی دلم از نگام میخونه دیمونن

 

او که گر شو نَوارُم یا دیر وارُم مُتَّکَلی

میشینه چِش انتظار، دل نگرونه دیمونن

 

او که از رو بچّگی یه وقت باهاش قهر بکنم

با مو آشتی میکنه به هر بهونه دیمونن

 

او که گر بی حرمتی کُنُم، کلام، چی نمیگو

بدیهام یادش میره به پام میمونه دیمون

 

اونی که برای مو قرار و آروم نداره

اشک شوق زندگی سیم میچَکونه دیمونن

 

اونی که برا کویر مو مثال بارونن

توی قلب واعظی واکرذه خونه دیمونن

 

روز مادر بر همه مادران این سرزمین مبارک!

 

واعظ زاده ایراهستانی، فروردین ۱۳۹۴

خواستگار گتری

بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۳

تقدیم به “ضعیفه”های! دیارم

شهرو اُم دخترِ زینو زارآلی
خونمون دوُمَنِ دِه مَح کمالی

همیشه صبح شَفَک بیدم بیدار
رِختَه وی رویِ سَرُم هزار تا کار

قبل اَفتو وامی مُشتم دَرَ بون
بُز می بُردم می دادُم دستِ چیپون

بعد می کردُم ری تاوَه، نونِ تاوَی
جمع می کِرذم چُکُلُو تَحسُم دِی

بعضی وقتا نون می کرذم یه هَسین
ری چاله عصرا میکردُم فَلَزین

پسینی زیر گِز و کُور و کُنار
جمع میکرذم، چُکُلو، خار و خَشار

دخترایْ ده ، همه با هم، همه جا
وای چیذیم پِشکل و سِرگین و گی گا

بَر می کرذیم گوَنَ و جومَه ی کِلوُش
کُرشُپُو بازین می کرذیم، کِرِ نُوش

بعضی وقتا، سَر برکه برِ اَو
آرد میکرذیم با هاسَک ،گندم و جو

سرِ بندا بعضی وقتا، ری مُهُو
پای پَتی بِجَخ بُجوخ، دِنگِله گُتُو

یه روزی با دخترایْ ده، همگی
پسینی رفته ویذیم رَه گاگلی

اَ دسُم بی یه کَمی اُو، تُو شیشه
ری کولُم نوار بیذ و تَبر تیشه

تا رسیدیم مَسیله گرمایِ گرم
افتادیم اَ جونِ دیشک و خار و سَلم

می نشستم ری بُنه، سَرِِ سُچُک
می آوردُم خار دیشک دَر، اَ بُچُک

چند بُنه ی سَلم با تبر تیشه چیذُم
با نواری کوله کِرذَُم، پاویذم

هموسا جُرّه بیذُم ، پِنتِلکی
نبیذُم پیدا شی کوله ی گُتَکی

خیز میکرذُم اومدم تا چَکِ لِه
رسیدم اَفتو بِهی گَهذُمِ ده

همیطو که وامی رفتم مو اَ خیز
پیرمرذی هِگالی سینهَ م واویذ

خنده ای کرذ اَ مو داد چند چاکِلیت
رِی واگرذوندُم اَ او با ترس و حَیت

اَ مو گفت دخترکو ، با تون کی اِن
مَ نگفت پی جور اَ دنبال چی اِن

مو شَ گفتم که مال زار جافَرم
پا تی رَه، یَکَل واوه، میخام وارُم

پیرمرد تی بَرَکُم ذُکِّ دِلُم
تا میکرد تا کُلِ درِ نَکِرذ وِِلُم

کُلِ در تا رسیدم، ری خَشارا
بار واناذُم جیکیذُم توی فذا

اَو واخورذُم سرِکَروَه، یه جُومی
واداذُم گُرذَه اَ تُنگه ی شاخونی

دیبامون اُومد اَ دَر عصا زنون
اَ مو داد دُنگو برشته، بی زبون

واسَدُم لِتی کیلی با تَماته
خروس و مرغا واکِرذُم تو کُتَه

کَهرَه کِرذُم تو کُلَه، بُهزا تو خَسّ
رِی پوشَن پهن آویذُم خَسَّه و لَسّ

بَی مَراه سر والووُندَم اَ دِرام
کُتُرمّ بیذ کُمِ دَستُ و مُلِ پام

مغربی بامون واگشت از سرِ کار
جَلدی دست نماز گرفت از لب تار

حولی حولی، نواخورد خَسّه خونی
نمازش خوند گوشه ای رِی دُکونی

کَم کَمَک، هوا تاریک واویذ و خور
در اومد دی مارو و خَزیک و مور

حَلی رِختُم، تَشی کرذُمَ بَرا
پهن آکِرذُم پوشَنی کفِ فُذا

فَنَر نفتی روشن کرذم و دار
دیبامون نِشوندُمِش دلِ دیوار

یهویی در واز آویذ اومد صذا
اومذن داخل، با خر، دِی و داذا

همه شون خسّه بیذِن، زار و کَلوک
سر تاپاشون گِل و گَرذ و گَچَروک

خسّه و کوفته بیذن دختر و دِی
کَم نَبید اینجا تا مُخهای عالیخَه ی

خر آورذن شی کَپَر کَلَنگ کُلُنگ
شی آورذن یه بُخی پَنگ و کُرُنگ

دَ آورذن تَوَت و پِش و خَشار
دیگه شُشتِن چِش و رِی از سرِ تار

مو همین طوری ماوَینِ خار خَجوم
کمی اُو پیا وارِختُم بَرِ شوم

خرمایِ لَشت و تَلیتِ اَو پیا
گُروَه ها میو میو اَ دورِ ما

همگی گَپ و کوچیک، پیر و جَوون
دور معجومه ی نشستیم بَرِ نون

گُروَه ای جلو اومد با کَپ و چیل
والیسید وامونده یِ دلِ پاتیل

کَچَله ی بامون واسَد کُلو کُلو
ضربه ای زد سرِ گربه، گفت گُلو

بَچَه گربه که میو میو میکرذ
شَ میگفت گلوگلو ، مار چطو میکرذ

ما سه دختر همگی پیلی نُووَه
ظرفا شُشتیم اَ رِی سنگِ بالُووَه

چایی کِرذیم اَ رِی تَش مو و سَکو
سی بامون کَهلونی چاک کرذ فاتَکو

ری لحاف یه گوشه ای ما دخترا
دی و با اووَلتَرَک اَ ما سَوا

می زدن فُرُک اَ کَهلون کِرِ هَم
با دلِ خُش می زدن گَپ بَرِ هَم

دی و دیبا همه گرمِ گفت و گو
یه کمی شروه می خوند ای، کمی او

ما سه تا دراز کشیده شَل و پَل
سَر اَ تو کُرون هُم، گرمِ مَثَل

یهویی لنگر دَر صدا اومد
بَعد اَ او هِی جارِ کدخدا اومد

هراسُون بامون پاویذ بُدو بُدو
چه میخا کدخدا ای مجالِ شَو

پاویذیم از سرِجا، مُو و سکو
در آورذیم تَک و پُشتی و پتو

کدخدا اُومد داخل باهاش مَرو
پیرمرد هِگالی همرایِ او

پیرمردِ خَنیسِ مُهیل و هیز
بَرِ چه از دو وَلا پیدا واویذا

سکو گشت چندتا کوپِ چُول و پَلَشت
بدروش چای بَرِشون بُرد و واگَشت

پیرمرد خنده میکرذ بُلند بُلند
واذَ مَهریذ ، کوپی چای با گُلی کَند

کدخدا ری فرش عقب جلو می کرد
چار طرف نگاه و سَرکَشوو می کرد

رِی واگرذُوند اَ بامون گفت مَشذی
نمی خَی شهرو مَگر شیگر بِذی

مو یهو دلم واویذ اَز جا جاکن
کَلَ بَهلو پاویذم از ری پوشَن

هراسون پیش پا اَ درتا کُتیذُم
تَپ زدم کُنجِ خونه تَمرگیذُم

شنیذوم بامون شَ گفت که کدخدا
فاتکو که گُتتَرِِن شیگر میخا

هنیزا طفلکی شهرو نه گُتن
ولی هر کاموتا بِخَی مالِ خُتن

کدخدا شَ گفت که این و اون نگو
اِی آغا فقط میخا شهرو شوخو

پیر مرد با بایْ ما خلوتش گرفت
همه وِل کرد موی بدبخت واگِرِفت

فاتَکو می رفت و وای گشت دِبِگیر
می آورد یَرُم گپِ مردکِ پیر

بعد از او سَکو آورد بَرُم خبر
خبر از نَر پسری تویِ گَتَر

پسرک توی گَتر با وَرتواس
یَه زنِ تراکمه ای دلش میخاس

کِرده وید کیسه ی باشون پُر از دینار
گفته بید زنی کاوین بکن بیار

پیرمرد حالا میخاس سی پسرش
دختری عقد بکنه اُ ببرش

پیرمرد پاوید نگه تو خونه کرد
تا مو دید به کدخدا نشونه کرد

مو پاویذم وانَشستُم یَکلی
سَرَ پا تکیه داذُم مُتکّلی

ای دلم میخاس بُرُم هِش بُکُتم
شَ بُگم ای خنیسک، کا مُو گُتُم

شَ بُگم ای پیرمردِ پیرَخر
دَسَ جونِ مو واسون برو اَ دَر

شَ بُگُم اَ رو بُرو، حیا بکن
دنبالم نیو مو رو رها بکن

دلِ غافل، کی اَ مو چی می شنید
کدخدا خودش وادُخت، خودش بُرید

دی و بای ما مِلِ کور که چِش میخاد
همه چی بید بَرشون وفق مراد

همه شون تا که دینار و پول دیذِن
همیطوری ندیدِه، پسندیذن

اهلِ خونه همه شون خوشال بیذِن
تا بی گَه شو با همی می خندیذِن

پیرمرد و کد خدا هر دو رضا
پاویذِن قرار گذاشتِن، سی صَوا

مریمو پاویذ یِچی داد سی نِشون
بای ما رفت پا پَتی بدرقه شون

همه رفتِن خونشون، اما دریغ
مو وامونُدم با چِشی پُر اَز گِرِیخ

کِی میگفت که حَلَّ گرگِ چَمبری
کِی می گفت زَهره نداری ببری

کپَ شی پِلنِگ بیدُم خُوسونکی
اَ چِشُم خَو نیومد تا شَفَکی

صُحِ گه همپایِ بُنگِ گَلَه بون
بیدارم واکرِد دَسِ دِرْوِ بامون

دیبامون اُومد با اُون بُشکِ بَلِش
خنده و خوشواش ِ نرمی رو لبش

اَ بِرِشکش در آورد دُنگو و خِسک
اَ دَسُم داد کیلی گَرمه با نِمِشک

اَ مو گفت بیو بشین دَر بَرَ کُم
قربون سَرِت واوُم دخترکُم

بَرَکُم نشست دَسِش ناذ رِی مُلُم
اَمو گفت شهرو تویی گُمپِ گُلُم

اگه قسمت بو، اگر خدا بخاد
میری انشاءالله گَترَ ، جای ِآباد

رَی خدا بو، میری اونجا بَرِ خُت
وامیوی یه خونه دارِ گَپ و گُت

مو میرِِخت عین بارون ، اُو اَ چِشُم
سیریکو افتاده بید پشتِ دلم

حرفایِ دیبا کمی دلم واداد
ماچی کِرد شَهِ سَرُم وِلم واداد

فردا عصر بساط عقد شد همه جور
مو نشوندن سَرِ باشتی مَشَه مور

آغایی اوومد نشست اَ رِی زمین
اَ مو گفت بَرُم بگو اصولِ دین

نرمه آهی واکشیدم اَ جگر
همه اصول دین گُفتم اَ بَر

سَرتون درد نیارُم همو پسین
شیگری کرد خارجی شهرو شِشین

پس صوا صُح، مو با یک بُخچه رِی سَر
اُم آورذن با گِریخ، اَ خونه دَر

پیرمرد آماده بید تی کُلِ دَر
جایِ مو واکرذه بید اَ چُهرِ خَر

نمی رفتم ، وا می گشتُم تو خونه
می گرفتُم سرِ هر چی بُهُونه

مَح جافر تندی میکرذ جنجال مو
دیبا و دی و دازا، دنبالِ مو

اُم داذِن دسمالی نون با چُکِرین
کیسه ای پُر فَلَزین یه کم اَرَین

هر چی کِرذُم مو نهاذن اَ رِی خَر
پیرمرد اوسار اَ دَس، واویذَ تیوَر

هینی گفت که خَرَکو گوشش واکَند!
زاره ای داد تو هوا تند و بُلند

یهویی چارپا واسد شتاب و خیز
مو دلُم تش شَ گرفت و پُر واویذ

با سُکی جیپَلَکی کَند خَرکو
پی سَرم وارِخت کمی اُو فاتکو

کِشت واخوردم نگهی به پشتِ سَر
دیگه هیچکسی ندیدم دمِ در

هنیزا سحر بید و هوا تاریک
واگذروندیم کیچه های تنگ و تاریک

وَرتکون، سوراکی، چشِ گِریخ
توره هایِ اطراف دِه هم واخ و ویخ

سینه مون بید کُه و خِرّه و دَرَه
اَ ماوین ِ سنگلاخ یه کوره رَه

پیرمرد رفت اَ بالا بعد سَرَشی
تا واکرذ از پیچ و تاب گیرکشی

رسیدیم تخته یِ فاریاب شفکی
لبِ اَو کِرکِر کوگِ لَچَکی

تنگِ فاریاب تویِ او هوایِ سرد
دس نماز گرفت، نماز خوند پیرمرد

اما مو با دلی افگار و فغون
در آورذُم اَ کیسه ،کَپه ای نون

پیرمرد دوباره کرد پوذال اَ پاش
خو کشید چرمایِ بالای لیویراش

یه نگه کرد عقب و دور و بَرِش
لنگوتَش کِرد عربی دورِ سرش

چنگلَه ی خرما واسَد با کمی اُو
رِی واگرذوند طرفِ کُه و بُدو

اَوسار خَر به دَسِش زد به کَمَر
سر بالا رفت تا رسیدیم سَرِ پَر

سَرِ کُه مرغیزه و سگ و سَتور
واسَذیم اَو سَرِ برکه ی گالاخور

سَرَشی تو پیچ کُه، اَ کِشت و ذُرّ
مو رسوند بندرِ مُخدون، پیش اَ ظهر

رسیدیم پَهلی خونه ی بندریا
همشون عینِ پرِ کلاخ سیا

پیرمرد اَ مو نشوند یه گوشه ای
رفت تو بندر که بیاره توشه ای

بَرَکم بید چَه و دول و لوله ای
سایه یِ لور، سه زنِ بتوله ای

یه زنی داشت کیف و ساک و چمدون
لفظ و حرفهاش نویذ مثلِ خومون

پیر مرد با چند عرب ذُرّی واخورد
هَشنَه ی کباب کمی بَرُم آوُرد

پیش اَ مغرب همه رفتیم لَبِ اَو
یهَ جهاز ماوینِ اَو می کرذ شِنو

ای همه اُو که دیدم با ای چشام
واویذم گیچ، اَ رَوَخ بید دَس و پام

پیر مرد بندی واوَست اَ کَمَرُم
نورقی گُرذینه ای آورد برُم

دَوسه و چو و دو مَرد چَرمِلُو
مو واکرذن سوارِ جهاز رِی اَو

مو نشوندن رِی حصیر ِ تَرَکی
بَغَلم نهاذ کیف و لَک و جُلَکی

پیر مرد خودش اومُد نشست هَذُم
کیلیِ خرمایی دستم داد واسَذُم

شوم واویذ مو واویذم زهره ترک
چند زن بتوله ای اُووَلْتَرَک

بَرَکِ خوشون کمی جام واداذِن
شَمَذِ نرمی اَ رِی پام واداذن

موجی خورد شتیره ای فرق جهاز
پیرمرد با خنده ای دلم واداذ

دریایِ خور و تاریک، دلم اَ جا کَند
همه جا سَحار بید و بو ماینِ گَند

سر لنج چند تا جاشو در تک و دو
واز آویذ باذبُونا لنج رفت اَ جلو

کشیدم مَکنا ری صورت و کَچُم
صلوات صل علی روی ِ لبم

همه مَرد و ما سه چار تا ماذُمون
مَشَمَور گوشه یِ دِنجی نِگرون

پَرِ لنج، در پَس پرده، اَ پَنَه
درامی با مستراح و اَفتاوَه

پَی سَرُم دبّه ای اَو بید و کَوَت
دوسه تا خمره ی خرما و گُلَت

والَوُندم پسِ گُرذَم به دِرام
سرد و ساکت نمی گفتُم یه کلام

پیرمرد خوسیده بید و خُرَّ خُّر
موج می کرد حمله به کشتی یَکَ شُرّ

مو بیدم فکر فذا و خونمون
فکر دی، دیبا و داذا و بامون

ای مجال دی و داذا و باهمون
کَهلونی چاک رِی چَک ِفُذاهمون

دور هم با دلِ خُش گَپ میزنن
می خونن شروه و بیت، شَپ می زنن

ای بمیرم مو سی کُلِّ رفیقام
کاش می فهمیذن مو بدبخت اَ کجام

کاش می فهمیذن که ای مجال ِ شو
مو چطور خار و ذلیلم اَ رِی اَو

همه شون فکر می کُنن مو گُت ترم
جومه ی چبِّ سِوِندی اَ بَرُم

حالا فکر شون که مو تویِ گَتَر
دَورمِن اَشرفی و دُرّ و شَمَر

نمی فهمن پیرمردِ گَتَری
چه آوردَه سَرِ شهرو، گِل اَ ری

همه فکر ده بیدم می گِرویذُم
همه خُو بیدن اُ مو نَخُوسیدُم

همی وقت طیفون اومد بادبونا بُرد
لنجکو جا کن واوید ،کِشتی واخورد

همه از خو پاویدن سرو صدا
بندِ باد بونا واوَسّن سَر جا

مو زدُم تَپ کَپَ شی تمرگیذُم
میزدم حیتَ خوذُم ،می لرزیدم

وَرتکون چُرتکِ پیرمرد، شکست
کَپ فراخو کرد، پاوید جَلدی نشست

دنبال اِساره ای گشت با چشاش
بی خیالِ مو، واخوسید سر جاش

عربو وضو گرفت تُرِّ خوشون
یه اساره کِلّه کرذِن سی نشون

یکیشون سر به هوا مُتَّکلی
اذونی گفت نیاوُرد اسم علی

پیرمرد پاویذ و ویساد دُمِشون
می گرفتن دَسَ پَرتِ کُمشون

صُح واویذ ، هوا واویذ صاف و روشن
جمع واکرذیم لک و پَکها و پوشَن

چاس واویذ، پسین واویذِ، دوباره شو
دوباره ما و جهاز و لیتِ اَو

ماسه تازن کَلَ بَهلو ری جهاز
ذکر می خوندیم، دِبِگیر راز و نیاز

مرداشون ماین می گرفتن بَرِمون
تش می ناذِن ، ری تَشِ منقلمون

چاس می خوردیم کَتخِ ماین و کِلِی
صُح و شوم خرما و خُشکو و مِرِی

روز و شو ماوین اُو با آسمون
کَلَ بَهلو خَسّه بیدیم همه مون

بَعدَ چند روز، اَ ری اُو، سیر و سفر
رسیدیم لحمال نرمی تو گَتَرَ

پیر مرد بلند فرستاد صلوات
اَ مو گفت یالّا بلند شو سَر جات

فرز و فوری پاویدُم از سرِ جام
گرذ آکرذُم لک و پَهکام اَ تی پام

اومدیم شی اَ جهاز خُرد و خَچَل
لب ساحل همه لَمر بید و اَخَل

عده ای مرد کُخ آورده و چُول
جَمته ای، صندوق و سارَه پسِ کول

اَ رِی یک دو سَه ی باریک و دراز
بار میبرزن اَ بالا تویِ جهاز

یه بَچَه ی اومد خیلی بیلی مَ گفت
کُوکُو اُ کیلی چَپاتی می فُروخت

اومدم اووَلتَرَک، گیج و دَوَنگ
دو تا ژاندار اومَذِن ری کول تفنگ

شورته با غیض ری واگرذوند طرفُم
نگهی کرد سر و بُشکِ سَبَخُم

پیر مرد چند قدمی رفت، ری واکرذ
یه گاری اوُمد سوارمون واکرد

اولین بار واوبذم موتور سوار
رهِ صاف و کف جاده قیر و گار

صحراشون لیتُ و بیابون و سَبَخَ
نه علف داشت نه درخت، نه حتّی چَخ

رَهِشون دور و دراز بید و سیذَه
قلعه بُرجی بید ماوینِ مسیله

بُری وخت طول بکشید تا رسیدیم
کپِ یک کیچه ی تنگی وِیسیدیم

جَوونی اوُمد جلوم نَرگَتَلی
سر بریدن جلوی پام چِکَلی

پسِ نوشی در اُومد مَشَی اَمو
ماچی کرد اَ ری سرُم مَ گفت عامو

مو بیدم دخترکی چول و پَلَشت
هر کسی که اُم می دید دلش می گَشت

جونِ مو شَلو عرق، گَند و نَخوش
بو تَنُم سَهار بید و تند و تُرش

در آورذُم لکِ نرمی اَ پیله
پاک آکِرذُم اَ لَبُم اُو خِویله

اَ موتور شی اومذم پای پیاده
اومذن پیشواز مو نر و ماده

پیرزن جارُم میزد کجان گُلُم
اُم گرفت دسِش نهاد دور مُلُم

وابوسید پس دسُم بَعده گِمِشت
مو می خاستُم وابوسُم دسِش نَهِشت

دختری اومد اَ پاش شَمپَلی بید
اَ سرِش شِیله یِ گُل مَخملی بید

مو دَوَنگ بیدُم، نگفتم یه کلام
اُم آورذِن تو فذا با احترام

بار و بُخچه م وانهاذم رِی زمین
اَ مو گفتِن رِی پتو بیو بشین

چِش و ریم شُشتُم اَ خُرچه ی لبِ حوض
سیم آورذن یه سینی مَنگه و موز

دی عادل آورد گلاسی شیر و کَند
کوطی خوخ و اَلَناس َ بُرم واکند

سیم آورذن لک و جومه و طُوال
بَعدَ ملَّح وُومَذُم خوب سَر حال

شوُنَ گفتم که هَمَه ی چی بَلَدُم
ولی شَمپُو سر و بُشکم نزدُم

همو روز میخاس واره مَشَی صَفَر
سِی بامون فرستادُم خطّ و خبر

شوم آویذ دوره نشستن اُ میون
معجومه ی مَجبوس گرمِ روبیون

بعدَ نون بَرُم آورذن یه لحاف
خوسیذم تا روز بعدی شی ملاف

وختی از خو پاویذیم ریم نمیمذ
آسه آسه واسذُم لایِ شَمَذ

سیلی کرذُم چو دیذُم هیش کسی نیس
در آوردذُم اَ کَوَت شال و کمیص

سُرمه کردم کُتِ چِش با چو مالم
صاف آکِرذُم پَل و زنگُل پیالم

سَرِ زنگل پیاله تا کمرم
روغن سر زدم َ بُشکِ سَرم

بَر آ کِردُم جومه ای یقه خُوسی
هَنی قابل نبیذُم سی عروسی

وقتی رفتم هنیزا جُرّه بیدم
لاجون و لِجمار و کُم گِرذه بیدم

یاذُمن وقتی که رفتم اَ گَتَر
نبید از موتَر و کهربا خبر

اُو چَه بید برِ شُشتن هنیزا
نون می کرذن با تنیر زن و زیلا

برق و برّاده و ای چیا نبید
می نشستن هنیزا پای تش و دیذ

پیرمرد و پسراش بر سر کار
وایمَذِن عصری بر چاس و ناهار

پیرمرد صداش می کردن مَشَذی
بچه هاش شِیما و عادل و علی

نبیدُم رسمُ و رسومشون بَلَد
وقتی عادلو میمذ رِیم نَمیمَد

روز و شو همیشه با دیا بیدم
دختری شَرموک و با حیا بیدم

مو میشُشتم لک و پک اُ پخت و پز
نمی کردم تو مَحل رفت و اومَذ

یه سالی گذشتُ مو گُت تر واویذُم
گوشت گرفتم کمی بهتر واویذم

هَمی که عاقل و قابل واویذُم
عیش کِرذُم، زنِ عادل واویذم

شویی جمعه بید که مو زن واویذم
همو شو اوّلی اَوسَن واویذم

حالا مو پنتلکی بچّه کُمُم
نمی فهمیدُم چطو سَر بُکُنم

بعدَ مدتی اومد درد و بَلا
کُک و کِسیون میمذ از دلم بالا

اسپیتالی بید تو شرکت علی
اُم می برذَن هموجا حَلی حَلی

یه شویی باذُم گرفت دروشیدُم
جیغ زدم، لیکه داذُم تا خوسیدم

وَر سرِ مو زن همسایه اومَد
بَعد اون بالای سَرُم دایه اوُمد

با تی چُنگو کَمکی اُووُم داذن
بعدَ اون کُنگیری جُلّابم داذن

دِل مَختک والَوُندِن آهِنی
اَ مو گُفتن نه که پا اَ در بِنی

بی بی علویه اومد روزی هَذُم
اسم مرتضی نهاد رِی پَسَرم

خلاصه با این تنِ لار و مِمِل
وانهاذم پسری بهر ِ عادل

عادلو ده رو نیومد اَ هَوام
هیچ نپرسید که چطورم ،چه میخام

روز ده بید که دیدم صداش اومد
تا که بچه دید، یهو هواش اومد

بخت بد یَه شو سَتور صدا می داد
مُروای نَحس خودش هوا می داد

بی خبر بِچَهکو کِشت واخورده بید
کرده بید تی پَل پَلو تا مُرده بید

هر چی کرذُم نَکَکی چِش نواکند
داد زدم، چیره داذم تند و بلند

بچّه اوّلی مُرد، ایطوری مُفت
ولی هیش که جونِ خُم چی مَ نگفت

یکی رفت ولی به لطف کردگار
مَ وامونده حالا چار تا بَچَه بار

پَسِ مو گرفته پا نر و ماذه
پر و پَخشن حالا نسل و زِهواذه

همشون ما شا لله چاقُ و گی پَنَه
هر کدومشون واویذَن قدّ بَنَه

همه جنسیّه دارن گُت واویذن
هر کدوم آدمی سی خُت واویذن

تو می فهمی کَی گَتَر واوید آباد؟
وقتی نفت پیدا واوید یادت میاد؟

نگو نفت بگو طلای سیاه اومد
پی سرش ماشین و ای چیا اومد

یهویی گَتَر واویذ عین پاریس
بَدوهای پاپَتی شدن رییس

اومذن اَجنبیها اَ هر ملوک
می آورذن کِرِن و بیم و بلوک

می آوردن سیمان و لمر و سَرَند
کشیدن شقّه های بلند بلند

اومذن بیخه ای ها، بَندریا
هندیا، بنگالیا، کندریا

رِِخت تراکمه ای یهو بَکا هزار
ذُر می خوردن همه جا پی جور کار

میمذن قاچاق با یک کیف کولی
مُذیفی بیدِن می خوردن فاسولی

شرته و پلیس واویذن بدوها
همه کارمون شدن ریش گپوها

خلاصه گَتَر آباد واویذ و ما
مون داذن خونه و آب و کهربا

کشیدن اَ چار طرف شارِع و سوق
پُر آویذ سر و صدایِ باس و بوق

بزدن مطعم چاوُول و کباب
دجاج لایِ چپاتی و کچاپ

میوه لبنان و سیب سرخ و سوز
فراوون بَمبُلی و مَنگه و موز

حالا مو هیچی دیگه کم ندارم
دلِ پُر غصه و ماتم ندارم

عربی گَپ می زنم با این و اون
سوق و جَمعیّه می رُم سَرِ دکون

می خورم خوراک همه ی چی ، همه جور
جا گه ها می رُم با طیاره و تور

حالا فکرم که اگه خدا بُخا
یه سری بُرُم نجف اُ کربلا

حالا شُکرش خونه خدّامه دارم
دو سه تا موتَر ثَلاّجه دارم

هال و دیوونیه دارم شوخ و شیک
فرشِ کف مرمر و دوره ش سرامیک

گُلُپ و لوسترِ خُنج خنجی دارم
سنگ مُستراحِ اِفرنجی دارم

اگه مهمون یه یروزی برُم بیا
می زنم زنگ بَرِ مَطعَم سی غذا

چه و دُول و آب تَهلو دیگه نی
وای خورُم همه ش میاء معدنی

وای خُورُم سَردی، همه ش پپسی کولا
ای خوشِن وختی گارِشت میاد بالا

می فرستم همه نوع جومه ی زَری
پارچه های حَلَ تار و کَوُذری

می فرستم شِلِ خوخ و اَلناس
کَستر و ساگو و رب گرجه و ساس

می فرستم سی همه سُرمه و مِش
دوایِ کَلّونو اُ مَرحمِ چِش

می فرستیم پَک و پول سِی فقرا
پول روضه و ولیمه و آغا

خلاصه هَمَه ی چیمون عَذلن و ولَم
ولی وای کُنم یاد تولَه و سَلم

وای کنُم یادِ کُه و کور و کُمُوس
یادِ شو سردِ پایِ تَشِ چُلوُس

هَنی وای کنم یاذِ بز و چیپون
یاد شو تاوِسّونا در پَسِ بون

اَی دلم تنگه بَرِ بَچّگیام
رَی خدا بو، اَ تراکمه وامیام

جون واعظ اگه مردم واهِلِن
وامیام بهار که سَلم و خَلِلن

احمد واعظ زاده

 

———————————————————–

واژه های به کار رفته در شعر :
گَتَر : قطر
وا می مُشتم دَرَبون : حیاط را جارو میکردم
چُکُلو : هیزم ، چوب
تَحسُمِ دی : کمک مادر
هسین : نان دان ( نون دون )
فَلزین : نوعی نون نازک محلی
چاس : ناهار
خَشار : هیزم
گَوَن : نوعی پیراهن
کُرشُپو : نوعی بازی محلی
مُهُوو : تنه ی در خت نخل
دنگله گتو : اَلا کلنگ
گاگل : راه گله رو
چِل : زیر بغل
پنتلکی : ریز جُثه
لرذ له : زمین صاف آبرفتی
هگال : چفیه عربی
ترس و حِیت : اضطراب
بَرَک : کنار
شاخونی : شاهانی ، نوعی نخل
کَروه : کوزه
لِتی کِلی : تکه ای نان
خَشله : کشیدن چیزی روی خاک
کُترُم و لَس : بی رمق
مَراه : رمق ، توان
خَسّه خونی : استراحت
دُکونی : سکّو
دی مارو : مارمولک
خزیک : خزوک، سوسک سیاه
حَل : نفت (oil)
پوشَن : فرش
بَرا : روشن
فَنَر : فانوس
کُرُنگ : خرمایِ پلاسیده
بَخ : وسیله حمل و بار که روی چار پا می گذارند
واپُلید : عوض کرد
پَرچَل : آلوده ، کثیف
دیخل : دیزی
خَجوم : جانوران موزی ، حشرات
پِلی نووَه : نوبت به نوبت
بالوهه : چاه فاضلاب
اووَلترک : انطرفتر
گپ : حرف
فُرُک : دم و بازدم هنگام کشیدن قلیون
کروُن : فضای روی زانو
حول واویذ : عجله کرد (دس پاچه )
دو و دولا : دوباره
کوپ : فنجان
واذمهریز: خوردن
گُلی کَند : حبّه ای قند
سرکشو : سرک کشیدن
شیگر ک شوهر
گُت : بزرگ
هَنیزا : هنوز هم
هَنی : هنوز
شوخ : زیبا ، قشنگ
بالشت : سکویِ داخل اتاق
دبگیر : پشت سر هم
کاوین کردن : عقد کردن
ورتواس : بی تابی کردن
اُوساکو : بعداً
مُتّکلی : سرپا نشستن
یکَلی : کج
هِش بُکُتم : کتکش بزنم
خنیس : هیز
کامو گفتم : کجا من حرف زدم
واسون : بردار
آرو برو : حیا بکن ، آبرو نگه دار
ترازین : ترازو
چشمِ بِر : چشم بینا
وادُخت : دوخت
صوا : فردا، صباح
گریخ : گریه
کَپَ شی : خوابیدن روی شکم
دسِ درو : دست زبر
بُشک بَل : موی جلو سر که پیدا باشد
خوشواش دادن : با محبت راضی به انجام کاری کردن
پریشک : زیر یقه
دنگو و خسک : دانه گندم و خِسک پخته شده
نمشک : کره محلی
بَرَکم : کنار من ، چسبیده به من
مُل : پشت گردن (ملاز)
سریکو : سکسکه
دلم واداد : دلم تسکین گرفت
مَشَمور : کسی که در هم و در فکر باشد
ششین : کسی که همیشه شپش دارد
چُهرِ خَر : بالای خر ما بین وسایل
جنجال کرد : دعوا کرد
اَرین : نوعی نان محلی
چُکرین : نوعی نان ضخیم
تی وَر : جلو
هیین : صدای رام کردن خر
دلم پُرواویذ: دلم عقده گرفت
کِشت واخورد: پیچ خورد
ذُرواخوردن: پیچ و تابخوردن
وَرتکون: تکان دادن
خِرِه: درّه کوچک-شیار کوه
دَرَه: رودخانه ، درّه
ماوَین : مابین
کَپّه ای نون : نصف نون، قسمتی از نون
پوذال : کفش
خو کشید: بالا کشیدن ،طرف خود کشیدن
لنگوته : چفیه،(هندی)
چُرم : مُف
اَوسار: اَفسار
پَر: سر کوه ،قله کوه
برکه کالاخور :نام برکه ای طبیعی در کوه پدنو
بندر مغدون :بندری در ساحل خلیج فارس
بتوله :صورت بند
هَشَنه :ماهی ساردین
واوَس : بَست
دوسه: تخته بلند
جَهاز :لِنج بادی
حَصیر : فرش
جُلکی: پارچه کهنه
هَذُم: کنارم
شَتیره ای : عمودی
سَحار : بوی گند
شَمَد: ملافه
ماین گَند : ماهی بو کرده
مَکنا : روسری عربی
کَچ : چانه
ماذمون : ماده
اَفتووه : آفتابه
دَبه : ظرف آب
کَوَت : کُمد
گَشخا : نخل گشخاد
گُلت : ظرف مخصوص خرما
یَکَشُر: پشت سر هم
فذا :خانه ، منزل، حیاط
اِی مجال : این موقع
شَپ زدن : کف زدن
گِلَ ری :خاک بر سر
کَپ فراخو : خمیازه
اِساره : ستاره
تُرّ خوشون : به سلیقه خودشون
کلّه کرذن : نشانه کردن
پَرتِ کُمش : روی شکمش
لِیت : لخت : لوت
مِرِی : سرو
لحمال : زمین نرم و صاف
گرد واکردُم : جمع کردم
جَمته : چمدان
اَخَل : طوفان خاک
ساره : صندوق
چپاتی : ساندویچ
شُرته : پلیس عربی
سَبَخ : شوره
گار : قیر
ملو : میمون
بُری وقت : وقت زیاد
نَرگُتلی : یَل ، هیکلی
چَکَل : گوسفند نَر
دلش میگشت : حالش به هم می خورد
شَلو عرق : خیس عرق
اَو خویله : آب اطراف لب و دهان
چَمپَلی : نوعی کفش
شِیله : روسری ، شال
وابوسید : مرا بوسید
گِمِشت : مالش داد
نَهشت : نگذاشت
دَوَنگ : گیچ ، مَنگ
خُرچَه : ناودونی
مَنگه : اَنبه
گلاس : لیوان
طَوال : حوله
مَلَح : حمام کردن ، شنا
مجبوس روبیون : دمپخت میگو
ریم نمیمذ : روم نمیشد ، خجالت میکشید
پَل : گیسو
کمیص : قمیص، پیراهن
ماله : چوب سرمه دان
قابل نبودم سی عروس : دختر باید به موقعی برسد تا بتواند عروسی کند وتا عادت ماهیانه ندیده می گویند قابل عروسی نیست.
موتَر : موتور و ماشین
کهرُبا : برق
برّاده : آب سردکن
ثلاّجه : یخچال
دیا : مادر
شرموک : خجالتی
اَوسَن : آبستن
جلّاب : نوعی سوپ مقوّی
چنگو : وسیله ای آهنی مانند نوک پرندگان و قطره چکان
دروشیدم : لرزیدم
کنگری : کاسه ی فلزی
والووندن : تکیه دادن
درام : بُشکه
بی بی علویه : زن روضه خوان
پَل پَلو : جان کندن
زه واده : نسل ، نوه ونتیجه
گی پَنَه : چاق
بَدو : ساکنان اصلی مناطق عربی
ریش گُتو ها : سلفی ها ، روحانیون سنّی ، صلا ها
مُذیفی : زندگی کردن مّجردی
فاسولی : کنسرو لوبیا
شارع : خیابان
سوق : بازار
جمعیّه : مغازه ای بزرگ ، هایپر استار
شقّه : آپارتمان
دجاح : مرغ
کچاپ : سُس
چاوُل : چلو ، برنج
بمبُلی : نوعی میوه شبیه گریپ فروت
طیاّره : هواپیما
کستر : نوعی دسر نشاسته ای زرد رنگ
ساگو : شبیه نشاسته
مرحم چشمی : پُماد ساده چشمی
دوای بن کلک : نوعی شربت
آژدین : نوعی دوا مخصوص زخم
مجَّت : مسجد
خَدامّه : نوکر ، خادم
دیوونیه : سالن بزرگ پذیرایی
مَطعم : رستوران
میاء معدنی : آب معدنی
تَهل : تلخ
سَردی : نوشیدنی خنک
گارشت : آروغ
عذلن و وَلم : زندگی بر وفق مراد ، هر چیزی به خوبی جای خودش است.
توله ، پنیرک ، سبزی محلی
سَلم : نوعی سبزی محلی
کُه : کوه
کُموس : بوته ای کوهی
چلوس : چوب و هیزم نیم سوخته
رَی خدا بو : اگر رای خدا باشد ، اگر خدا بخواهد
وامیام : بر می گردم
واهله : اگر بگذارد ، اگر چیزی باقی بگذارد
خَلِل : نوعی سبزی محلی صحرایی

عجب حال و هوایی داره شورا!

بهمن ۲۰ام, ۱۳۹۳

چه شور و ماجرایی داره شورا!
عجب حال و هوایی داره شورا!

کِل و هی جار و عیش و تار و تُمپَک
تَش دایُم بَرایی داره شورا!

رقابت بر سر تخت رییس است
چه تخت با وفایی داره شورا!

همه آزاد، دهقان و کشاورز
جمال با صفایی داره شورا!

شبان آورده از ملک سناسیر
عجایب کدخدایی داره شورا!

واشونده مخ لب جوغ و در و بون
چه ملک دلگشایی داره شورا!

چه زیبا میزند پَکّو به آسفالت
چه چاله چوله هایی داره شورا!

برای دوستان و آشنایان
دم مشکل گشایی داره شورا!

سَرِ کِه تا بُنِ بیخ و بیابون
به هر جا ردّ پایی داره شورا!

ز چاه قایدی تا ده مظفّر
به هر کو ماجرایی داره شورا!

به خلوتگه دم افتو غروبی
مصوب نامه هایی داره شورا!

در این یک سال و اندی نیست آرام
عجب هول و ولایی داره شورا!

سر کیسه واویذه شُل اخیرن
چه راز برملایی داره شورا!

سوار اسب چالاکن رحیمی
چه عضو بی ابایی داره شورا!

ماوین هیکلی با دِه تُرُش جَرّ
چه جنگ و کودتایی داره شورا!

نموده داغ بحث انتخابات
جناح چپ نمایی داره شورا!

گرفته مصطفی نیدانی هم بُل
چه دیگ روسیایی داره شورا!

شده هر دوره بدتر، واعظ ای داد!
که درد بی دوایی داره شورا!

پِشِنگه ای چَند است؟

دی ۲۹ام, ۱۳۹۳

چِشِ سیاهِ تو چشمِ آهیذِ پَسبَند است
دِلِت گَپِن مِل دریا، لبت مِلِ قَند است
(چش:چشم – چهشا:چشمان – آهیذ: آهو – پسبند: از روستاهای شرقی – گپ:بزرگ، وسیع – مل:مثل)

سفیذی شَفَکی تو، اِساره ی فلکی
ورای صورَت شوخِت، هزار لبخند است
(سفیذی: سپیدی – شفک:شفق – اساره:ستاره – شوخ:زیبا)

مریز زلف کَجِت دومن و مذه دَسِ باد
که تی کَجِ سَر زُلفِت، هزار دل، بَند است
(واریز:بریز – دومن: پایین مذه:نده- دس:دست – تی:نوک – بندن:بند است، گرفتار است)

آهاری از سر کویَت پَرُنده هوش اَ سرم
بگو که قیمت عطرت پِشِنگه ای چَند است
(آهار: نسیم – پرونده:پرانیده – پشنگه:قطره)

ضریح گُبَّه ی بُرمت چو قله ی سادول
وصال کوی تو مشکل تر اَز دماوند است
(گبه:قبه – برم:ابرو)

اگر بِذِن به مو دنیا یه کُچ نمیخواهُم
یَه تالِ موی تو به از خلیج ناوَند است
(بذن:بدهند – کُچ:تکه – تال:تار – خلیج ناوند:خلیج نای بند)

تمام سامون سینه ام که لُکَّه نذر چِشات
تمام جان حقیرم فدای دلبند است
(سامون:حوالی – لکه:تمام)

کمی بخاطر واعظ بکن کرشمه و ناز
که هر دم از نفسش بر تو آرزومند است

احمد واعظ زاده ایراهستانی – دی ماه ۱۳۹۳

…که دلم رفت تو دلت

دی ۱۷ام, ۱۳۹۳

اولین مَرتَه لاوَر بی که دِلُم رفت تو دِلِت
شَفَکی بُنگِ سحر بی که دلم رفت تو دلت
(مرته: مرتبه – شفکی: اول صبح، شفق – بُنگ: بانگ – بی: بود)

وامیمُشتی دَرَبون، جسّ میبُریدی پَسِ بون
مَکنایِ گَرسی تَ سَر بی که دلم رفت تو دلت
(وامشتن: جارو کردن – دربون: حیاط – جس بریدن: پریدن – پَس: پشت – بون: بام)

تِرِه از پا وامیکَندی و میکِرذی هِخِ بُز
پَسِ خَسّ، شی یَ کَپَر بی که دلم رفت تو دلت
(تره: بند – هخ: صوت راندن بز – خس: باغچه)

دو وَلَه، رَه گاگَلی، پیپِ سِری بی ری سَرِت
بغلت کَهره شِکَر بی که دلم رفت تو دلت
(وله: وهله – دووله: دوباره – ره: راه – گاگلی: مال رو – پیپ: دلّه – سِر: آشغال – کهره: بزغاله – شِکر: بور، روشن)

یاذُمِن گَهذُمِ کَندَر تو حنابندون بِیگ
عیش عُوودُل با هاجَر بی که دلم رفت تو دلت
(یاذمن: یادمه – گهذم: پایین – بیگ: عروس – عیش: عروسی – عوودل: عبدل، عبدالحسین)

دسمال خوس اَ دَسِت، بیت “نِگار ای…” اَ لبِت
جومه ی ویلی تَ بَر بی که دلم رفت تو دلت
(خوس: جنس براق نقره ای – بیت: ترانه های عروسی – نگار ای … نِگارم: از بیتهای عروسی قدیم – جومه: پیراهن – ویل: نوعی پارچه)

اومَذی پایْ تَشِ چالَه بُکُنی کَهلونی چاک
اَ خِرِت دُرّ و شَمَر بی که دلم رفت تو دلت
(تش: آتش، کهلون: قلیان – چاک: چاق کردن قلیان – خِر: گلو)

پِرپِر زُلفای شوخوت که میرِختیش ری چِشِت
چو پَر و عقربِ پَر بی که دلم رفت تو دلت
(شوخ: قشنگ- چش: چشم – پر و عقرب: از صور فلکی که در هنگام ظهور یکی در آسمان دیگری قابل رویت نیست و به همین دلیل دو نفری را که چشم دیدن همدیگر را ندارند به پر و عقرب تشبیه میکنند- عقربِ پر: عقرب بالدار، ظاهرا نوعی گزنده بالدار بوده که قدیمی ها معتقد بودند اگر انسان را نیش بزند مرگ او حتمی است)

همیشه فصل جورین وقتی میرفتی مَسیله
زیر پات اسب کَهَر بی که دلم رفت تو دلت
(جورین: درو – مسیله: مسیل، محل جاری شدن سیلابها)

وُومدی تا خونه تون هُووگ و تَرپَّه ری کولِت
کَپِ کیچَه کُلِ دَر بی که دلم رفت تو دلت
(هووگ و ترپه: از انواع گیاهان – ری: روی – کَپ کیچه: توی کوچه – کُل در: دم در)

نقل حرفای خوشت بی که دلُم کَندی اَ جاش
کَلَّه ام از دل بی خَوَر بی که دلم رفت تو دلت
(دلم کندی ا جاش: دلم را تکان دادی – خَوَر: خبر)

واعظی وَرتَواسِش بی که بیا خواستگاریت
شانس بد، ماه صفر بی که دلم رفت تو دلت
(ورتواس: بیقراری)

احمد واعظ زاده: آذر ماه ۱۳۹۳

ده خومون

آذر ۵ام, ۱۳۹۳

تقدیم به مردم مومن و خوب وخونگرم دیارُم

خوش آن روزی که بِرنو شونِمون بی

به دَس داس و به چِل چاکونمون بی

 

میکرذیم زندگیمون با دل خوش

خونهَ ی خشت و گِل و حیوونمون بی

 

به دور هم، کِرِ یَک، تو دلِ دِه

یه دنیا دِلخوشی مهمونمون بید

 

به زیر سقفِ گُرزِ دیذ بَسته

چاله ی پر تَش پَسِ کَهلونمون بی

 

کسی غیر خودی اصلا نذاشتیم

غریبه گُرگکِ شیطونمون بید

 

فذامون دوره ای، گَپ بید و دِل واز

مُوهو گُرزینه بر لِیوونمون بی

 

دریچه، دووسه و دَرتا و وَرتَخ

همه از چو گِز گِزدونمون بید

 

ماوَین هر فُذا چَه بیذ و گاچَه

یَکَل خَسّ و خَشار خُورمون بی

 

خَجَه بَن، بُنجه و بُون و بریذَه

سوا، کاپون تویِ کَهدونمون بی

 

شی طاخِ مشکلون، مَشک، شیتَرِِش تار

پَسِ بونش کُتِ مُرغونمون بید

 

کَلَه ی بُنجیر بُنِ تیر و پلیسیر

کَلاغ جیرو سَر نودونمون بی

 

اتاق منزلی رَف داشت و چاختَه

کَلِش باد گیر، سی تاوسّونمون بی

 

کُمِ گُشنه به دنبال گُلی گوشت

به دور چاله ها موس موسمون بید

 

کسی از بینوایی گلّه نَی کرذ

بی پولی بندکِ تُمبونمون بید

 

به دنبال خاگِ مرغ خومونی

تو انبارِ کَهی جولونمون بید

 

اگر کَهره نیس آیویذ و نوایمَذ

دَرَی شو ده به ده پُرسمونمون بید

 

می خوسیدیم ماوَینِ خارخَجومها

مارِ نُوذین، دَمِ افسونمون بید

 

کریشک و مورِتَهل حَرحَرویی

علاجِ این تن نالونمون بی

 

اگر طفلی گیری یا گِرگِرو داشت

مَلازِش بَلگو ری ناخونمون بی

 

اگر اصلا نمیکرذیم علاجش

دوایش تُفته ی شوکورمون بی

 

مزار مُرده ها شَل بید و َالحَد

دو سه گُنبد توُ خاکسّونمون بید

 

خوشا روزی که پَی اشکال و پازن

میر اشکال دَو ، پَرِ سادولمون بید

 

تی پس تی کاروان ِ چاروِداران

به روُ در دشت و بّر و کوهمون بید

 

خوشا روزی که یک رِس لَرذ برکه

نوار و مَشکِ پُر اَو کولمون بید

 

دلِ شبهای تاریک در پسِ بون

صدایِ شروه خون در گوشمون بید

 

نگو با آسمون همسایه بیدیم

اِساره ِی آسمون پَهلویمون بید

 

می رفتیم پیش ملّا تویِ مکتب

همیشه چو تَرِش، پی جورمون بید

 

دوتیم لرد چَکو دَل میگرفتیم

گروچَه ی لَک به جای توپمون بید

 

خوشا روخَن خوش و خرما و خشکو

چه چاسی نون و پُرگ و سورمون بید

 

چو میمذ گاچَرون جُفت، فصل بَشکار

چِش باریدنِ بارونمون بی

 

می کاشتیم غلّه از کُه تا مَسیله

گا و بُرّه رِی خَرَمن کوبمون بی

 

ترَپّه، چَهره ریسک و بَچّه چیغو

نشونه ی کِشت و کار خوبمون بی

 

چو می شد موسِم خرما و خارک

خوشال از اینکه فصلِ کوچمون بی

 

می کرذیم طَو رطب ری بندِ مخها

کَپَر برپا، تویِ مُخدونمون بی

 

گپ و کوچیک پِشِ مُخ وایکَروندیم

تَخِ گرزُی تو حوض و جوبمون بی

 

تاوسّون شِی گِز و دروازه و کُور

تلیت کاکُل و دُو نونِمون بی

 

می کرذیم حاصل ، از اَو چَه و گاچه

دو جُنگه ی نَر به پشتِ دوُلمون بی

 

ز مسون سُرد سَرما ، سقف خونه

پُر از دیذ تَش پی سوزمون بی

 

خوشا پس توی خونه ، شوم ِ چِلّه

فَنر نَفتی ، چراغِ نورمون بی

 

به دور هم گِذَر تویِ دیخَلها

به رِی خُلگِ کفِ تَشدونمون بی

 

خوشا آن دوره یِ اَوماین و اُوخاگ

تلیت اَو پیا ، سی شوممون بی

 

اُوِ برکه چقد ارزش سیمون داشت

دَرَه پُر اَو ، سی شُشت و شورمون بی

 

نبیذ فرقی ماوین ِ ما اَهالی

جَت و نوذین و کولی دوسمون بی

 

نداری و فقیری سَهلمون بی

مهم در زندگی ایمون بی

 

جلو بیگانه آماده، شُوو و روز

تفنگچین عین شیر، ری بونمون بی

 

همیشه توُ سیلاخِ بُرجِ قعله

سُکاب و مَیجر و پَرّونمون بی

 

همه مَحرم ، همه با غیرت و مرد

خطِ قرمز، کشِ کیوونمون بی

 

زنان ِ کلِّ آبادی و اطراف

مِلِ دی و دازا،  ناموسمون بی

 

خوشا دوره ی پَل و پَترین و مَکنا

چه شوخ ، اُفتین ِ تَلی خُوسمون بی

 

همیشه از کُلین، خُرّ و دُراخی

مِلِ تَلواره، آوِنگونمون بی

 

اگر تعریف نَوو عینِ یه حوری

سُرِ بُشکِ خَزالِ شوخمون بی

 

دُرُسّن که یه خورذه سبزه بیذیم

ولی بی گیچنه سر جونمون بی

 

کسی مسواک بر آرگِش نیزد اما

مِلِ کاخِ سفید! دَندونمون بی

 

کجا بید ای همه رنگ و مِش و ژل

گِل سر شور ، خوراک مویمون بی

 

کا بید اسم شکیلا اُ ملیکا

رُقی،زینو  و زهرا نوممون بی

 

یادم نِیا کسی اسمش اَهورا

پسر اسم ائمه ، روحمون بی

 

نداشتیم اِی همه فیس و افاده

پَک و پَکّو ، پسِ پاتلونمون بی

 

جایِ گوشی موبایل و کیف تبلت

دعا دار از خِر و گِروونمون بی

 

کلاه وشال قبا بی رَخت مَردا

جومه ی پَس مُل گِرهنی، کولمون بی

 

دو تا عاشق بیذیم هر زن با شیگر

یکی لیلی ، یکی مجنونمون بی

 

می کرذیم عاشقی ما هم و لیکن

دسِ نومزاد، یه فَرسخ دیرمون بی

 

عروسی، اسب بازی، تیر و آماج

شباشِ شُو حنابندونمون بی

 

توُ عیشا اُرگ و جاز و کجا بی

سه پا، رقصی با نی هَمبونمون بی

 

چه خوش بی روزه یِ ماه مبارک

چه زیبا رسمِ جوشن خونمون بی

 

محرم تعذیه در گَهذُمِ دِه

به دور قتلگه افغونمون بی

 

گِلِ نعش حسین عین مُسکّن

شَفایِ درد بی درمونمون بی

 

گرفتاری اگر میمذ زمانی

تحّمل کردنش آسونمون بی

 

کسی دس نی نهاذ ری وقف و غصبی

یک اندر چال ، ترسَ گورمون بید

 

می رفتیم به ملاقاتِ هم و دو

سَر اَ هَم وازدن قانونمون بید

 

کَپ کیچه ، کیلی گرمه ی تنیری

چه جمعی ری سر ِ سِردونمون بید

 

یاسَه ام واویذه سی مرغ و بُز و گا

چه زیبا هِی هِیِ چیپونمون بید

 

دلُم تَنگن خدا می دونه سی ده

جواهر ، کیچه هایِ چولمون بید

 

نَوو شهر و رَه و برق و خیابون

که عین یک اَجل بَر جونمون بی

 

نَبی واعظ، ماوینِ ما گِیمینی

صَفا اُ سادگی در خونمون بی

 

احمد واعظ زاده

 

روشنا پنجره ای به سوی شعر معاصر

آذر ۲ام, ۱۳۹۳

“شبهای شعر روشنا “ و ” کارگاه شعر و نقد ” دو برنامه ماهانه هستند که در ۱۰ ماه گذشته بصورت منظم برگزار شده اند و ازین رهگذر جوانانی مستعد و علاقه مند در حوزه شعر از نقاط مختلف شناسایی و به جامعه فرهنگی دو شهرستان لامرد و مهر معرفی شده اند.

۱۸ م هرماه  با “شبهای شعر روشنا “ و چهارشنبه اول هر ماه  با  “کارگاه  شعر و نقد”  ، کوشش هایی هستند  از این انجمن مردم نهاد  برای یادگیری ، آموزش و  ارایه هنری بزرگ که همواره محبوب هر ایرانی بوده است.

آنچه برگزار شده در حد توان و بضاعت ما و دوستانمان بوده و هدف، رشد شعر در سایه  جمع و جوی شعری است و نام افراد و  زمانهای یرگزاری در این میان ، قراردادی،  قابل تغییر و بهانه ای بیش نیستند. در  زمینه شعر ، نقد و کمک به اجرای برنامه های شعری منتظر دستهای یاریگر دوستان می مانیم.

کارگاه نقد این ماه بر خلاف  روال ماههای گذشته ،یک روز زودتر  و سه شنبه  به تاریخ  ۴ آذرماه ۹۳ ساعت ۲۰ در سالن اجتماعات دانشگاه آزاد برگزار می شود.

شماره تماس برای ارسال شعر با واتساپ :

۰۹۰۱۶۱۴۸۹۲۲

رایانامه  :

roushana.ngo@gmail.com

وبلاگ :

roushana-ngo.blogfa.com

“شبهای شعر روشنا “

مرداد ۱ام, ۱۳۹۳

“شبهای شعر روشنا “جلسات شعرخوانی منظمی است که ۱۸ هر ماه در لامرد به همت “انجمن  شعر روشنا” و یاری دوستان این انجمن مردم نهاد برگزار می شود. “کمیته  شعر کلاسیک و نو”  پس از دریافت اشعار ، مشخصات شاعران منتخب شامل خلاصه ای  از سوابق ، سال تولد، نوع شعر و مدرک نحصیلی را به ” کمیته اجرایی” معرفی می کنند تا  هنگام خوانش هر شاعر به شکل اسلاید ارایه شود.

چهارشنبه اول هر ماه تعدادی از اشعار خوانده شده در شب شعر قبلی با حضور شاعر  و دوستانی که در نقد  دستی دارند در “کارگاه نقد شعر” تحلیل و بررسی می شود .

آنچه برگزار شده توان و بضاعت ما و دوستانمان بوده هدف رشد شعر در سایه  جمع و جوی شعری است و نام افراد و  زمانهای یرگزاری در این میان ، قراردادی،  قابل تغییر و بهانه ای بیش نیستند. در  زمینه شعر ، نقد و کمک به اجرای برنامه های شعری منتظر دستهای یاریگر دوستان می مانیم.

وبلاگ  انجمن ، گزارش و جزییات مصور فعالیت این انجمن

http://www.roushana-ngo.blogfa.com/

شیگر خلیج رو

تیر ۲۹ام, ۱۳۹۳

کل غلوم بیو مو بَهسا زنتم
دُرُسن پیرم ولی همدستُم

کل غلوم امرو بیو بشین هَذُم
بگو از خوب و بد و پخت وپَزُم

تو می گرذی حلِ خُت، مو حلِ خُم
بَرَکُم بیو بشین تا سیت بگم

پیرمرذُم یاذتن او قدیما
کلی گرمه ی  تنیری پای تنیرا

لُکهّ ای مردم محله ی دومنی
حاجی ملا، حاجی شعبون، حَسنی

دور هم پیر و جوون، زن و زیلا
سر سردون می نشستیم پسینا؟

خوب واموندیم سال درذو مو و تو
جون اَ در برذیم اَ کرّو مو و تو

دختری جُرَّه بیذم، تو گُتَکو
اِت می گفتم کلکو چمبلکو

مو نبید هنی شک وشیگر حالیم
اومذی با گپترات خواستگاریم

دیباتون اومذ تو نوش کِرُم جا کرد
سی نشون انگشتری دسم واکرد

تا که دیتون دس اَ ری دسم گذاشت
جس بریدم، جخیذم اَ پسِ باشت

یاذمن که دوره ی نومزادیمون
نبیذ این رسم و رسوما حالیمون.

نبیذ این خنکیا مثل حالا
پَی سر هم بشینیم دَرَی چالا

هر جا رفتیم بغل هم جا کنیم
عسل و کیک اَ کپ هم واکنیم

نوومزادی بیذیم ولی اَ دیراَ هم
نیدازیم شی کِرِ هم تو خونه لم

تو فذا پهلی بامون تَپ می زدی
دِ بگیر چشمک و برمک می زدی

چار طرف ذُر می داذی تخم چشات
هر چه جون می کندی نیمذم هوات

بعضی وقتا بَغَل چاله ی تشی
میمذی می گفتی کهلون می کشی

لب میناذی می کشیدی چند فُرُک
هر فرک به دنبالش هَف هَشتا کُک

دنبال مو می مذی از ره دیر
گاهی وقتا میمذی سر تنیر

بعضی وقتا میمذم در که وارُم
تو ملِ دُزملکو اَ دنبالُم

چو می رفتم سر برکه میمذی
دول و بندم اَ دسُم وا می سَذی

درِ برکه میدازی مشک اَ کولُم
جمع می کرذی کمکُم بند و دُولُم

می گرفتی دسِ مو لرذ چکو
مَ میگفتی بَرِ هیچکس وا مگو

کول می کردی دمِ ره مشک کُمکُم
رُو می کرذی تا هذِ ده بَرَکم

یه روزی دیمون یه سُپ داذ اَ دَسُم
اَ مو گفت برِ بامون فال ببرم

کپِ کیچه اُومذم سُپ ری سرُم
نبیذ انگار آدمی دور و وَرُم

مو نگام بید اَ جلو ،  دَسُم بالا
اومذی در تو اَ پشتِ خشارا

مو گریختُم ، می خاسُم ذُر واخُورُم
یهویی کرذی دسِت دور مُلُم

بَرِ ای که واسونی دَس اَ جونم
گاز گرفتم ری کولِت با دندونم

نمی هِشتم سر و کلّهَ م وابوسی
خین واکرذم جگرت تا عروسی

یاذمن بعد شوم کاغذ گیرون
اومذی با قوم و خویشات خونمون

با خالو ما بَرِ عیش مو و تو
چند میر اشکال با تفنگ فرساذ اَ کُه

عروسی یاذت میا نری سوار
دنبالت مردم ده قطار قطار

سُکابی بیذ اَ  کولت  قبا بَرِت
زن و مرد، گَپ و کوچیک پشتِ سرت

صلوات، صلِّ علی ، صلِّ علی
دوره ای میتنگیذید رقصِ سه پا

بیله یِ بیگ پاویذِن جلو پاتون
شربت بنتو دازِن همراهاتون

تو بیذیّ و سی موسا و کذخدا
او مذید سینه ی دیوار ماوینِ ما

ریم نمیمَذ  نمی فهمم کا بیذم
زیر کنگُم که گرفتی پاویذُم

مو وَ همرات اومَذُم یَلَم یَلَم
سَرِ جا دیمون واموند ، اومذ خالَم

تو یَلی نرگُتلی کُلَه سرت
مو نهاذی دَمِ در روی خرِت

اَوسارِ خر دَسِت و رفتی جلو
مَ آوردی تو کیچه بُدو بُدو

کشت واخوردی تو کیچه ی پر پیچ و تنگ
می زدن تفنگچیا تیر و تفنگ

می زدن شَپ پَس بون همسایه ها
جا رو هیجار می زدن کِل و شوا

خیز می کرزی تو پیاده مو سوار
می دازی اُوسار خر با خُت فشار

تا رسیدیم سر نوشِ کیچه تون
تَش زدن دونشت جلو ما طیفه تون

رسیذیم هر ذو کُل درِ فذا
دووَلَه کِل وشوا واویذ به پا

شیم اورذی کُلِ در ، اَچُهرِ خَر
چنگله ی خرما زدم وَرتخِ در

دورمون با دلّه تمپکی زدِن
چرخکی و رقصِ هاسَکی زدن

سر بریدن اَ جلو پام چَکَلی
واسذُم پا بدروش و یَکَلی

حجله رفتیم تو خونه هر دو تامون
دم در دلاکو موند با خالَمون

دبگیر در میزدن با چَخ و سنگ
می زدن جار که تو شیری یا پلنگ

در واکندن شفک صُح هراسون
کُلی حلوا میاوردن بَرِمون

مو و تو چار رو بیذیم یه کنج دنج
چاس میخوردیم یه حِرفت گوشت وبرنج

می نشستیم دوتایی ، شوم تا سحر
تا سه رو  پا  ننهادیم کُلِ دَر

تو اِی چند رو دازاها و عمّه ها
می دازن بشقاب نُقل اَ خونه ها

بعد اَ یک هفته خویش و قوم شما
اومذن واطلبونی خونه ی ما

خدا رحمتش کنه بامون صفر
رفت اَ کُه آورد سه لَش اشکالِ نر

واطلبون یاذت میا مَشَی غلوم
کُلِّ ده دعوتی کردیم بَرِ شوم

همو ماه یا که یه  هفته بعد از اون
رد آویذ گَهذُم ده یه کارَوون

هَنی بیذ حنا دسُم وِلُم داذی
خر و خَسّ و خونه ری دلم داذی

تو که رفتی اَ خلیج ماه حاجیون
همه چی تموم واویذ همون زمون

توکه رفتی همه ی دلخوشی رفت
دوُوم زندگیمون تی پَس تی رفت

شیگر وشیگر داری جَلدی گذشت
واویذم همون خجو چول و پَلَشت

مو بیذم بَهسا زنی تازه عروس
پایویذُم هر رو شفک بنگ خروس

تو که رفتی همه شون ری دل مو
سِر و چاه و دَرَبون ری دلِ مو

مرغ و دون و بز و حیوونَ کول مو
چاس و شوم و کیلی و نون کولِ مو

قبل اَفتو سر برکه بَرِ اَو
آرد می کردم با هاسک گندم و جو

صدایِ مرغ و خر و گا می زدم
تِرِهِ کهره و بزها می زدم

در می کرذم صُحِ گه حیوونامون
گَهذُمِ ده می داذُم دست چیپون

پابیل و پاخه ی مُخها اَ کولم
پاییز و خارک و خرما اَ کولم

یَه دسُم نهره بیذ و نمشک و کشک
یه دسم مشکلون و تار بیذ و مشک

مُرّه ی باپیر و دیبا یه طرف
زاره ی میش و خر و گا یه طرف

یه طرف دسّهَ جَوَن تَهک و تُرُهپ
یه طرف خَجه ی بَن و خَهپ و خُرُهپ

بعذَ چند ماه بَچَه شد بار دِلُم
شُدُم اَوسن با او قدِّ مِمِلُم

کُمِ  پُر او می کشیدم اَ گاچَه
خوسیذُم جومیل آورذُم دو بَچَه

دیَ حاج حمزه پَهلیم اومذ با سَکو
جُلّابُم داذ و کمی ماین مُتُو

پایِ مختک میدازم دو بَچّه شیر
کمکم دیبا می کرذ، گاهی باپیر

روزگار! ای روزگار! ای روزگار!
چقدر بیذیم گرفتار و ندار

جون می کَندُم کاریکِرذُم  روز و شو
ننشستم همه کِرذم تَک و دُو

می دازُم اَ مُخهامون گردِ  هُوار
بَشکار و بِریزَه تو فصل بهار

تو تاوِسّون گِل اَ بون و شَل اَ بون
شُو زمسّون چاله و باذ و بارون

تو که رفتی نَواگشتی دو سه سال
نگرفتی تو اَ حال مو سوال

نمی گفتی اَ کسی میخام وارُم
نمی کرذی فکر دو تا بچّه دارُم

ننوشتی خَطّی از کسب و کارت
ننوشتی خبر از حال و بالت

تا یه روز خطّی رسید دست باتون
تو نوشتی اَ حال و کار و جاتون

تو نوشتی که رئیس و فورمَنی
لب دریا چَهِ نفتی می کَنی

تو نوشتی که فَهیلن جایِ تو
عَبدلو زار کاسِمن همپایِ تو

واسذُم خَطِت نهاذُم ری دیذَم
آروم آویذ کمی قلبِ بِرشیذَم

پیر مرد اون دوره ها یاذت میا
چقدر دلم واکرذی تو سیا

ویساذی خلیج و کِرذی کار و کار
نمی فهمیذی چطورم موی زار

خونه بید عینهو یُرذِ کولیا
چاس و شوم خوراک تَلیتِ اُو پیا

یادِتن شرکت نفتی پیرمرد
می نوشتی مَ مگو جَلدی واگرد

می نوشتی که آواذ گشته کویت
می خوری چاوُل، چپاتی، چاکلیت

بَعد چند سال که نبیذِی هَذِمون
وومذی پول بیاوردی بَرِمون

یادتن وختی واگشتی از سفر
خَتره ی سُرخی می بستی دور سر

وو مذی  جوتیِ تَخت سوزی اَ پات
بچه نِیمَذ تا سه چار رو اَ هوات

وومذی ویساذی چند هفته وَلات
باز واگشتی و وارفتی سَرِ جات

جون خُم وقتی خَرَک رنگ وامیویذ
دلِ مو سی دل تو تنگ وامیویذ

یادتن یه بار نوشتی وامیَی
مَ نوشتی مَ بُگو هر چی میخَی

اَ تو خَطِّت تو مَ گفتی جگرم
اگه وومذَم تَ مشهد میوَرم

بگذشت سال و سرم نَوومَذی
سر دختر پسرم نوومذی

بعد اون خط وانوشتی چند وَلا
اما مو واویذه ویذُم دل نَها

ویساذی اما تو پولدار آویذی
تو محل سرور و سالار آویذی

دو سال بعد نَزدیکای فصل جُورین
وومذی با تویوتایی دو کابین

عصرِ پیشِند که میره اَفتو اَ به
وومذی شی، دوومنِ قلعه ی دِه

اَ برِت بید جومه ی اَرو سفید
عرق از چِنگ کَمیصِت می چکید

کلِّ مردم اومذن کوچیک و گپ
ماچ می کردن اَ لُپت چَلَپ چَلَپ

اومذم چش گریخ تا بَرَکت
نَمیمَذ ریم که بِذُم دَس به دَسِت

دِیبا بدبخت دم در تا تو رو دیذ
سر و کله ات بَکا ده بار وا بوسید

کنیزک دختر بدبخت حکور
کِز واویذ گوشه ی دهریز مَشَمور

اَبولَک وِیسیذَه ویذ با پای پتی
نِگَهِت می کرد ولی شی چِشَکی

اومذی وقتی دیذی باپیر نبیذ
انگاری دنیا ری کلّه ات واروکیذ

وسط فُذا واکَندی چَمَدون
بَچَهای ده همه رِختِن سرمون

چَمَدون میداذ بوی عطر کویت
بو مَکنتوش، بوی نقل و چاکِلَیت

در آورذی گَوَنی سی هاجرو
جومه ی چَبِّ سِون بَرِ مَرو

فای اَبول اومَذ پیله ای آورذی پیش
پاتلونِ بُلگَرمه ای خَطّی اَ ریش

یه میوه ای عین خیار تَهلوی سوز
بیاورذی بَرِمون هَمرای موز

در آوُرذی بیلیسو، نُقل و اَلوچ
هی می خورذِن بَچَه ها کُروچ کُروچ

ابولک با کنیزک ملنگ بیذن
بابا شون چطورین نفهمیذن

شو واویذ پوشَن آوُرذُم پَسِِ بون
اُومذن  همسایه ها پیر و جوون

اومَذِن قوم و خویشا کنارمون
حتا کولیای دَرِ فذاهِمون

خویشاوندها اَ کنارِت پیرمرد
اُم میکُشت چفیه عِگالِت پیرمرد

مو به قول امروزی داذُم کلاس
اشکنوندم قوطی خوخ و اَناناس

تَ نَخوش بیذ بیکاری و خوسیذن
وَرتَواس میکرذی سی غَلَّه چیذن

فردا صُح داس واسَذی رفتی درو
وومذی چاس و زدی تلیتِ دو

نمی گفتی همی دیگرو رسیذَه ای
نمی فهمیذی که چند سال نبیذَه ای

قول دادی اُم بِوَری امام رضا
حتّی اوباذُم نبردی به خدا

بعد دو ماه واسَذی کیف و لباس
به مو گفتی آ ها و الله شد خلاص

ما میخواستیم نَهِلیم بِری واری
تویِ ده پیدا کنیم کسب و کاری

ما میخواستیم که همین جا وامونی
واخوری پهلیِ ما خَسّه خونی

ولی افسوس که تو با تَشَر و حَیت
دو وِلا وِلُم داذی رفتی کویت

تو که رفتی اَ رَوَخ بید دس و پام
دو وِلَا گریخ اومذ توی چشام

دو ولا غصّه و غمها مالِ مو
طعنه و پیریکَکِ زنها مالِ مو

دوباره مرغ و خر و گا اَ کولم
تر و خشک کرذن دیبا اَ کولم

سَرِ ماه دوباره اُوسَن واویذُم
خوسیذم صاحب بیژن واویذم

دوباره بچّه واناذُم تو محل
اَ کولُم کُره های کور و کچل

یه شووی گوذِل گرفت ماه رمضون
همگی اذان میگفتیم پَسِ بون

میزدیم پشت پاتیل دَسَّه جَوَن
تا گوذِل از ری سینه اش واویذ جاکَن

یه شووی کَهره و بُز مَهکَه میداذ
سَتوری هَبَیس هَبَیس وَهْکَه میداذ

تویِ اون زمسّونِ سرما و سُرد
دیبا کرد چند سیریکو، افتاد و مُرد

دیبا خیلی انتظارت میکشید
نَکَکی آخر عمری اِت ندید

یادمن کویت آواذ واویذ یَهو
سال بعدی وومذی نیمه ی شو

چقدر واویذه ویذی شیک و نو
همه جا داشتی سی خُت برو بیو

وومذی ره اَبَدان طریق لنج
خریدی یک موتور صد بیست و پنج

مو و تو با بچه ها با وسیله
سوار موتور می رفتیم مَسیله

می نشستی تو جلو مو پَی سرت
مو میکرذم دس اَ دورِ کمرت

می دازی گاز، پا می کرذی گل و گَرذ
یاذتن چقدر بیذیم خوش پیرمرد

ری باکت سوار می کرذی ابولک
پشت او بیژنو پشتش کنیزک

چقدر فیس تو می کرذی تو ولات
کسی جرات نمی کرد بیا هَوات

وا می خوردی صُحِ گَه کافه گلاس
می زدی عطر به سرِ بُشک و لباس

ساعت زردی می بستی سرِ دَست
می زدی مین بیتِلی با دلِ مَست

می زدی رنگ اَ مینات عین کَلاخ
عینک دودی میناذی ری دُماخ

بیخِ گوشت مینهاذی رادیون
عربی گپ میزدی با این و اون

بعذ اَ شوم لم میدادی دِلّ اَ بالا
کیف ایکرذی پا ری پا بین فُذا

میزدی تکیه به سَکّو و بالِشت
وامیکندی سیریکو گاهی گارِشت

گپ  جومه ی زَنَک ها میزدی
حرفِ دختر لب دریا میزدی

بَرِ مَرذا گَپِ سِرّی میزذی
حرف دخترای مصری میزذی

حرف تایلند و پیلیپین و پرو
می زدی مِک به سِگار مالبورو

مُلِ دَهسات ماشالا عین تَوَت
دار میکرذی لباسات تویِ کَوَت

وامی رفتی، وا می گشتی جَلدَکی
می آوردی سیم بِوِندو بَک بَکی

دیگه زندگیم واویذ چون زنِ شاه
وافروختم خر و مرغ و بز و گا

واروکوندم طاخ چَه با آخِلَه
همچنین مشکلون و خَسّ و کُلَه

کَل و مَنقَلُم داذُم اَ کولیا
سر میکرذم شال و دستمال و عَبا

واسَذُم بُرمِ بُروشِ بُکَلُم
رنگ زذم حِنو زَذُم بُشک و پَلُم

در آوردُم اَ برُم پاچه ی گشاد
ماکسی کردم اَ تنم با رنگ شاد

چَمبیله ای وایسذَم و تِرتِ دُکون
وایسَذُم همه اش چیای خوب و گِرون

می زدم زنگ بَرِت از مخابرات
بعد از اون حمله به بانک صادرات

سال بعد یخچال نفتی خریدی
خونه ی گچی و لَیوان کشیدی

می آوردی سی همه جومَه ی اَرو
مرحم و شربت و آژدین سیو

می آوردی چَمَدونِ پر زِ لَک
کفش لندنی، دوای بِن کَلَک

سال تژدَه ای وسط گیر و بگیر
یه فیلیس موزَر آوردی بَرِ میر

کیف میکرذم که تو دارم پیرمرد
تو شدی دار و ندارم پیرمرد

هامو سال یادم میا که روز و شُو
مو بیذم دنبال تو اَ هر جا رُو

ناز ایکرذم با دَسُم فرق طاسِت
تَش میناذُم کَتِخِ ماین سی چاسِت

میناهاذُم تو تَنیر گوشت بالین
صُح گَه بَرِت میکرذم فلاذین

اگه چند روز اَ سَرُم نوایمذی
وایویذُم گِنا به جون مَشَذی

ولی تو مَسّی غلوم نه انگاری؟!
همیطو دلت میخاست جَلدی واری

یاذُمِن وقتی خمینی کرذ قیام
تو کویت شدی طرفدار امام

تو و کل بیخه ایها همو جا
مردی کرذید ویساذید پشت آقا

همیطو گذشت تا انقلاب آویذ
جنگ آویذ ایران پر از عذاب آویذ

حمله کرذن به وطن اَ هر طرف
مو بیذم خوار بر کپسول توی صف

سینه شون به تیر سپردن جوونا
نیداذن جنسی اَ مرذُم دکونا

اما بعد جنگ محل آواذ آویذ
حتا بذریو ما با سواد آویذ

خونه ساختن با گار و بیم و تابوک
پر آکرذن کُل و اوبند و دُروک

کشیذن جاده و برقمون داذن
رونقی به کار و کسبمون داذن

تو ولی رفتی کویت تا سال شصت
سنت از هشتاد و خورذه ای واگذشت

کا دلت میمذ ویزَه ت ول وا کنی
کسب و کارت همه کنسل وا کنی

تو که اینطوری سَرم وانومذی
عبّرِت کرد عربو تا وومذی

بعد عمری که اَ مو دیر آویذی
نوارفتی همی جا گیر آویذی

بعد مدتی که ویساذی خونه
سر هرچی می گرفتی بهونه

واویذی لَهمَه و لَهپر و کچور
مینشستی تی بر افتو مَشَمور

کَم کَمَک واویذ دس و پات کُتُرُم
غیر مین، سفید واویذ مزنگ و بُرم

واویذی پیر و خمل، سُر و سُحار
نی تونستی که واوی موتور سوار

ته رسید باذ زمین لَنگ آویذی
یهویی کَچِت واگشت مَنگ آویذی

هی میگفتی دِ بگیر هَلَه و بَلَه
اَ چاک کَپِت میرِخت اوخیویلَه

واویذی پخمه و پَرچَل و پِلَشت
هر کسی نِگَهْتْ میکرذ دِلِش میگشت

ولی تو هَنی بیذی گَپ پیش مو
نِیتونُستُم بکنم بات یک و دو

مو میام هنی پیشِت دَست به بَغَل
هَنی هم بَرِت مینُم گوشت تو دیخَل

پیرمرد عمری تو زحمت کشیذی
بَرِ ما رنج و مصیبت کشیذی

زجر غربت تو کشیذی بَرِ ما
تو شکستی تا وا ویسیم سر پا

مو می فهمم تو کی بیذی پیرمرد
هنیزا پیشُم عزیزی پیرمرد

هنی هسّی افتخارم، شیگَرُم
دَسِ تو هَنیزا هِه بالای سرُم

مشذی غصه نخور پاوَه بیا
زندگی ادامه داره هنیزا

احمد واعظ زاده  تابستان  ۹۳

دِی مو میخام

اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۹۳

دِی بیا و یک زنی سی مو واجور
یک زنِ شوخ و خومونیٌّ و صبور

یک زنی باشه که بو بابِ دلم
طول عمرم بو چراغ منزلم

دل رحیم و خانم و شیگر بخوا
هم ردیف و سربه زیر و با خدا

قد بلند وچِش گَپ و خیلی جُوهون
چهره اش بو عین ماه آسَمون

دختری باشه که مَکنا بو سَرش
جومه ی وِیل کَمر چین بو بَرش

دی مو نیسُم مثلِ مردای خُنک
دختری نیخام زبون باز و سبک

مو نمیخام یک زن بازار گرد
دختری که کار کنه وَر دست مرد

مو زنی نیخام که چیلِش واکنه
شو بِره تو پارک تخمک بشکنه

مو نمیخام مثل مردای فِت فِتی
یک زنی پیدا کنم اینترنتی

دی پاوه جَلدی بیو همراه مُو
دختری واجور که بو دلخواه مو

دختر مو مشکی چِش سُرمه ای
یک زن پُر دست پهنه تُنگه ای

دختر شوخ و نسب دار و زرنگ
پُر دل و پُر جرات و بی عیب و ننگ

دی مو میخام دختری عین بلور
بُرم کج، گردن دراز و سُرخه مور

دی بیو امرو بکن هرجا سوال
بِخترِن گَر واجُرُفتی یک خزال

بِخترن باشه سفید و با وقار
اَو دَرِی بُتِ بلوریش بو دیار

مو زنی میخام که پاوو صبح گَه
واکشه با دول ، اَو از چرخ چَه

تیز چنگ بو همچنون یک ماده شیر
با حیا باشه فخیر و سر به زیر

دختر ی بی فال و بی فیس و حَکور
تَحسُمت نون وازنه پای تنور

مو زنی میخام که بو وَر دست تو
چاق کنه کَهلون بده وَ دست تو

یک زنی که حرف بامون گوش بده
عیب طیفه ی شیگرش سرپوش بُنه

یک زنی که آشنا بو با گَله
با جارو شی پای حیوون وامُله

بتونه بُنجه بیاره با خَشار
مَشک کنه کوله با دول بند و نوار

یک زنی که روغن خوش خورده بو
دِبگیر دورُم بگرده مثل گُو

تو شفق نهره زنه پای سُپاخ
صبخ ناشتا سیم بیاره شیر داخ

یک زن شروه بخون و پر نفس
ساده و با مرد بساز و دل وارَس

یک زن دل مَست طیفه ی مرد واچسب
رَو کُنه چار نعل ، عین نره اسب

قد یک لَشت بلند بو هیکلش
همچو تلواره هیلنگا بو پَلِش

شاد بو همچو گل فصل بهار
روز و شو خسته نوو از کشت و کار

خوش بِوَنده زهک و شیر و دوغ و ماس
نون گرمه وازَنه سی شوم و چاس

مو نمیخام دختر لحمه و نَشت
دختر وامونده چول و پَلَشت

دختر تُخس و خِمِل عین کُرُنگ
هی کنه ذُکِ دلِ مو مُنگَ مُنگ

مو زنی میخام که درِ شو خونه بو
اهل این رسم جدید اصلا نبو

مو نمی خام لنگ پتی بُشکَ دَر
این وِلَک هایی که دارن صد شیگر

دی مو میخام دختری دل سیرو ناز
دختر لامردی اهل نماز

دختر لامرد نبیده وُ بَزَک
تو خیابون رَه بره با تیله سگ

کا بیذه لامردی خوب و نجیب
جا بگیره بَرَکِ مردِ غریب

مو زنی میخام که نیک کردار بو
قلب او از معرفت سر شار بو

یک زنی که در جوانی یار بو
سن پیری مونس و غمخوار بو

مو زنی میخام که باشه باوفا
وقت بدبختی بشه مشکل گُشا

هیچ نباشه اهل جَّر و شَرّ و شُرّ
نشنوم از او صدای مُّر و کُر

یک زنی بو که نشینه در هذُم
شو بِنه دُنگو برشته تو کَپُم

دی مو میخام یک زن شیگر پرست
سن پیری چون عصا بو توی دست

مو زنی میخام که باشه مَر دَسُم
دستشو دائم بزاره در دَسُم

یک زنی که همدم و دلدار بو
هو که واعظ گفت: از دل یار بو

بچه های سیک پاروو

اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۳

چو میمذ  فصل بهار و سال نو
بَر می کرذن بَچَها کَمیصِ نو

(کمیص: پیراهن، قمیص)

پلیسیر جیک جیک و خوشحال وا می گشت
می نهاذ شَل تو پلیته شی موهو

(پلیسیر: پرستوُ-شَل: گِل- پلیته: لانه-شی:زیر-موهو: تنه درخت خرما)

زن و زیل با روخَنِ سَر و نِمِشک
سرِ بُشکشون می کِرذِن نَمَذو

(نمشک: کره حیوانی-بشک: فرق سر-نمذو: نوچ)

بَچَها مَلَح می کِرذِن سرِ سنگ
وایویذِن نو، عبدیکو با علیکو

(ملح: آب تنی)

مَویز ودُنگو برشته تو کیسه
سر اَ فامیل می زدن بُدو بُدو

(دنگو: گندم بوداده)

مین وپشمِ میش و بُزها وایچیذن
می نهاذن شاخ حیوُونا حِنو

بُرجِ گرما وختی تعطیل می ویذن
جار و هیجار می زدن چیکَلَه چیکو

جَسَّ و جَس خَطّو میباختن دخترا
می زدن جیغ حَلَه گرگِ خَمپلو

(خطو: بازی لی لی)

زیرِ گزها،  یا کُلِ دَرِ فِذا
کُتُر و کُل پشکلو ، خالَو خالَو

(کل: جلو-فذا: خانه- کتر: نوعی بازی قدیمی معادل pombo و jacks- کل پشکلو: نوعی بازی معادل بازی Mancala-خالو خالو: خاله بازی)

پای پتی ، تِرِیت می باختِن چاله ها
در و مَحله شون می کرذن کُل وا کو

(تریت باختن: دویدن، شلنگ تخته رفتن-کل واکو: واکاوی و زیر رو کردن)

پسرا گهی اَ کوش، گه اَ شمال
چار طرف بیذن دَرَی دِها ولَو

دنبال بُنجیرا،  شی کور و کُنار
تیرکمون اَ خِر میگشتن روز و شو

(بنجیر: گنجشک-اَ خر: به گردن)

پا ری کولِ هم میرفتن اَ بالا
بَچه بُنجیر می گرفتن تو کَلو

(کلو: سوراخ)

بعدَ  افتو بِهی ، باتور و تَلَه
میگرفتن کموتر تو چَه دولو

(افتو به: غروب-کموتر: کبوتر)

وا می گشتن لب تشنه و خُناک
مِر میناذن کَپِ مشکِ پُرِ اَو

(خناک: حناق، گلوی خشک از تشنگی-مر نهاذن: لب گذاشتن- کپ: دهان، دهانه)

چانِشون وقتی میزد اَ گشنگی
می زدن خرمای بَرنی چَنگلو

(چان زدن: گرسنگی زیاد، برنی: خمره)

چه می فهمیدیم چِنن چلو کباب
نمی فهمیدیم چنن مرغ و پلو

خِرِ دخترا سَبَخ بید و ساهار
اَ کابید ماتیک و سُرخو سفیدو

(سبخ: شوره، ساهار: بوی گند)

دلمون خوش همگی کنار هم
نمی کرذیم همه چی هَپَلی هَپو

کِرِهم جورین میکرذیم گُهره ای
بافَه بافَه خوشه های گندم و جو

(جورین: درو-گهره ای: گروهی-بافه:دسته)

زَنَکو صبحِ شَفَک اَ پای هاسَک
آرد می کرد و نون میپخت سِلو سِلو

(شفک:شفق-هاسک:آسیاب دستی-سلو: آهسته slow)

فصل گرمای خرک رنگ که می ویذ
چاس می خوردیم کاکُل و تَلیتِ دُو

(چاس: نهار، خرک: میوه خام خرما، خرک رنگ: ماه مرداد)

ظهر گرما بَچَها سایه ی دیوار
سر و پِرتَک اَز عرق، شلو شِلو

(سر و پرتک: سر و صورت)

جونشون وقتی می بَست چرک و سَبَخ
تویِ بُنگر می جَخیدن  سی شِنو

(جون: تن-بنگر: آبگیر-جخیدن: جهیدن، پریدن)

فصلِ پاییز و مُخِسون که میویذ
وا می کرذن پس بون، خرما وَ طَو

(مخسون:نخلستان-بون:بام-طو: آویزان)

اَ خوشالی مِلِ اسب، گرزی سوار
میزدیم داد اَلَمون، بدو بدو

(گرز: شاخه دراز درخت خرما-المون:الامان)

شی و بالا ، سربندِ گِل کنی
ری مُهو چهار نفری، دنگله گُتو

(دنگله گتو: الاکلنگ)

موسم عقرب و مار و خار خَجوم
مار میکرذ دور خِرِامون خلیفو

(خارخجوم: حشرات گزنده)

شو تاریک صدای بدنحس سَتور
واخ و ویخِ توره ها موقع خَو

(ستور:حیوانی با صدای وحشتناک که حاصل جفتگیری سگ و شغال است -توره:شغال)

شُو مَهتو پَس نوش کلاتین
تا بی گَه دنبال هم چِش کامَّلو

(کلاتین: خرابه-چش کاملو: قایم موشک)

زیر کوربلند میباختیم خَرِ سوز
چوچالُخ با سنگِ چَرمَن چِلَلو

(خرسوز: نوعی بازی، سواری گرفتن- چوچلخ: الک دو لک)

فصل سرمای زمسّون که میشد
می گرفت بارون ، دَره می ویذ اَ رو

پاچه ها وَر میزدیم بَعذَ بارون
می زدیم با پای پَتی اَ طوکِ اَو

هر که کُک می کِرذ میمَذ در مُلازیش
وامیسَد گِرِیش با بَلگو بَدریو

(ملازی: لوزه-کک:سرفه-گری:حلق-بلگو:برگ درخت سدر)

دخترو سرِ سحر سِر وامی مُشت
صبحِ گَه نِهره میزد دِی حلیمو

(سر:آشغال-وامشتن: جارو کردن-نهره:مشک)

سُردِ سرما بَرَکِ خُلگِ تشی
گوش میکردیم شی لحافی گَپِ شو

(برک: کنار-خلگ:ذغال گداخته-تش:آتش-گپ شو: قصه های شب)

ای یادش اَسپَن چِرَنگ تو کیچه ها
تی بَر افتو کیلی خُرما با دِشو

(اسپن چرنگ: اسبم چه رنگ، نوعی بازی-کیلی: نان-دشو: شیره خرما)

ای یادش کُولی های شی کُنارا
ای یادش نوذین پشت مُل سیو

(نوذین: نودین، زرتشتی های قدیمی-مل: گردن)

یاد ملا با خَر و شال وقباش
ای یادش مَردکو مَعدن کَچِلو

(معدن کچله: خریداران اقلام بازیافتی مثل ظروف رویین و پلاستیک)

ای یادش پسرهای پَرچَل دِه
ای یادش دخترای مین کنجرُو

(پرچل: کثیف-کنجره:فرفری)

واعظا کاشکی زمونه برمی گشت
وایویذیم هامو بَچای سیک پارُو

(سیک:خشتک)

احمد واعظ زاده       اردیبهشت ۱۳۹۳

سی خودت بو (جواب شعر واعظ)

اسفند ۲۱ام, ۱۳۹۲

   برو هر جای لامرد سی خودت بو                                   کُل و تُّمبایِ لامرد سی خودت بو

دلت خوش کرده ای واعظ به لامرد                                  گِل و گرذای لامرد سی خودت بو

درخت و بوته و کُور و کُنارش                                       سبد کالای لامرد سی خودت بو

ما انگور میخوریم با توت فرنگی                                    دِشو خرمای لامرد سی خودت بو

سرِ سفره نهاده سُس با سالاد                                          کاکُل مَنگای لامرد سی خودت بو

شب اندر روز زیر سانترالیم                                           تَش گرمای لامرد سی خودت بو

پُر است ثلّاجه از آب سپیدان                                         آب انبارای لامرد سی خودت بو

کُرُنگ واویذه خارک بَر سر پَنگ                                    بَرِ نخلای لامرد  سی خودت بو

بهار اویذه کلاً پَخشه مورذک                                        همه صحرای لامرد سی خودت بو

میخوسیم از سرِ چاس تا پَسینی                                      پَسین  تنگای لامرد سی خودت بو

کسی دیگر نمی خوسِه پَسِ بون                                        پَسِ بونای لامرد سی خودت بو

دِگر وافتیده رسم شَروه و بیت                                         کَل و محیای لامرد سی خودت بو

نَفَسِت می بُره شرجی و تش باد                                      اَخَل نُذبای لامرد  سی خودت بو

دگر نی  دست زَنها خوس و تلّی                                     فیس زَن های لامرد سی خودت بو

کُهِ لامرد که  دولت  واگرفته                                          کُهِ زیبای  لامرد  سی خودت بو

چَهِ گاز غیر دیذ هیچی نداره                                        همه گَنجای لامرد سی خودت

سَرِ هر متر دریا جَرّ و دعواست                                    لَبِ دریای  لامرد سی خودت بو

ما که غیر از بلا  چیزی  ندیدیم                                    بلا ، دردای  لامرد سی خودت بو

چقدر خواهان لامردی تو واعظ                                      شی و بالای لامرد سی خودت بو

Next »