Archive for the 'زبان محلی' Category

جنگ نامه دوم – قسمت پایانی- ورود سلطان محمود لاورویی

اسفند ۳ام, ۱۳۹۴

(مکانی مسلط بر میدان رزم سلطان محمود لاورویی با وزیر خود میرزا اسماعیل خان گنجه و چند تن از جان فدایان و دستیاران و پادو ها از جت بوینک سریع السیر در دشت گهذم خلیفه ها پیاده می شوند.

سلطان با تجهیزات کامل به دنبال او سواران و بادیگاردان بر بلندی رفته و نظاره گر رزم و جنگِ پور خود می شود.

در همین حین تازه سواری از ره می رسد ، خود را از اسب به پایین می اندازد و روبروی سلطان محمود لاورویی به زمین می افتد، سپس از جا بلند شده ، رکاب اسب را می بوسد و نامه سید محسن را به سلطان محمود تحویل می دهد.

سلطان محمود ار او می خواهد نامه را گشوده و بخواند.)

نامه :

به نزد شهنشاه نیکو خصال
نوشتم خطی مختصر حس و حال

بدادم به قاصد رساند پیام
که آگه شود شهریار بنام

شهنشاه عالم فدایت شوم
فدایِ قد دلربایت شوم

پدر جان خداوند پشتِ تو باد
تمام جهان تویِ مُشتِ تو باد

پدر جان دلت خالی از غم بود
خیالت زِ من قرص و محکم بود

پدر جان فقط دلنوازم تویی
به هر جا روم چاره سازم تویی

به من گو چه سازم در این کار زار؟
چگونه کنم جنگ با انحصار؟

سلطان محمود نگران و هراسان نامه را گرفته و برای چند لحظه خاموش به یک مکان دور مینگرد.

میرزا اسماعیل گنجه وزیر دربار سریع خود را به سلطان می رساند و او را دلداری می دهد و می گوید :

سلطان به سلامت باشند.

اسماعیل گنجه دست سلطان را گرفته او را دلداری داده  و او را از تپه بالا می برد .

اسماعیل گنجه :

شهنشاه عالم یَلِ بیخه ای 
سبب چیست غمگین و دل خسته ای

دل خُت نخور اینقدر دم به دم
بیا شی به صحرا کمی زن قدم

قدم نه به صحرایِ لامرد و مهر
تفنگت بزن کول و ذُری واخور

نگه کن به آهیذ قبل از شکار 
 بزن تیر بر فرق شاخ شکار

بهار  است شاها به هرجا گل است
مسیله پر از چُندُر و کاکُل است

بیا تا کمی فکر چاره کنیم
زِ نزدیک یاران نظاره کنیم

(بالا تر می روند و بر صحنه جنگ مسلط نگاه می کنند.)

ببین جان من شور و غوغای جنگ 
نظاره بکن رزم شیر و پلنگ

هم اینک ببین صحنه ی کار زار 
ز بین سبخ گشته چون لاله زار

برن عینکی روی چشمان خود
حماسه ببین نزد یاران خود

ز بالا بر انداز کن دشتِ زیر 
ببین برقِ شمشیر پور  وزیر

حضور تو ضعفِ رقیبان شده
ز ترس تو دشمن گریزان شده

سلطان کمی راضی می شود با لبخندی روی لب ، از تپه پایین آمده و همراه جان فدایان به سوی خیمه گاه فرماندهی خود در بیت العباس حرکت می کند.

خیمه گاه فرزانه

سلطان محمود رو به فرزانه :

بیا سیّدا بر کپم آب کن
بَرُم کُنگِری پر زِ جُلاب کن

ایا بازویِ من، بشین جنب من
بکن شاد قلبِ  وزیر حسن

خُناکم زده قطره آبم بده 
تی چُنگو مِری مَشتِ نابم بده

بیار قادر و احمد هوشیار 
نگه کن دلِ من  ندارد  قرار

ندانم در این بّر و دشت و دمن
که دشمن بود یا که هست پشتِ من

من اینک بخواهم که مستی کنم
زرنگی کنم پیش دستی کنم

بلند آسمان را  زمین آورم
جهّنم به خُلدبرین آورم

به پهلیم بیارید ایل و تبار
گزارش دهند از صفِ کار زار

روید و به مردم رسانید سلام
دهید هر کدام قول پست و مقام

سلطان محمود از خیمه گاه بیرون می آید. فرماندهان سپاه با سپاهیان آماده در قرارگاه ایستاده اند. از جمله فرمانده محمود چلابره که پشت سرش شش تن از اشباح سیاه با نقاب بر چهره ایستاده اند. فرمانده سپاه از اسب به زیر آمده جلوی سلطان گزارش می دهد.

فرمانده محمود چلابره:

شَهِ من بلا از شما دیر باد 
دلت شاد و خرم ، کُمت سیر باد

نگه کن سواران، فراوان، هزار
زِ کلکته و شام تا گلّه دار

بود پشتِ پورت جناب وزیر
سواران و جنگ آورانِ دلیر

نگه کن شَها بر یمین و یسار 
سارت خلیل و یمین هوشیار

جناح چپت دستِ مستان نواز
کلانتر و فرزانه یِ سر فراز

سواران لشکر همه ارزشی
جوانان، دسِ واعظ ورزشی

همه قشر هستند، همه با نمک
 مدیر و مُهیل و کِنِسّ و پَلَک

جت و کولی و شَرشَن و مارگیر
خلیفه با نوذین دگر فالگیر

ولی اکثر لشکرت نَره شیر
 زِ پسبند و کال تا به سرگه اسیر

شَها تا که باشد حسن روی کار
شهنشاهی تو بود  برقرار

تو سلطان و ما جملگی بندِ تو
همه جان فدا پشتِ فرزندِ تو

بجنگیم جانانه با صد سپه
کنیم روزگار رقیبان سیه

(سلطان محمود لبخندی می زند سپس خداحافظی می کند،سوار بر بوئینگ تیز رو می شود، و سریع از جا می پرد و در هوا محو می شود.)

صدای بوق ، طبل ، شیپور جنگ !

جارچیان هیجار می زنند و مردم  بیخه را برای تماشای رزم محسن و موسی آماده می کنند.

جارچــــــــی ۱ (در بلندی قلّه ی کُهک شرق)

آسمون اور و اَخَل طیفون و نُذبا دارد
برق شمشیر نشان از جر و دعوا دارد

مردم بیخه بیایید به میدان ِ نبرد
دعوی محسن و موسا چه تماشا دارد

جارچـــــــی ۲ (در بلندی قلّه یِ کُهک غربی)

شور و غوغا که چنین لشکر موسا دارد
میلِ جنگ با سپه ِ محسن بابا دارد

مردم بیخه درآیید و ببینید کنون
دعویِ شیر و پلنگ است تماشا دارد

اوج جنگ و نبرد

صحرای سبخ، دشت کار زار، جمعیت غلغله، صدای شیپور جنگ، از بالای کهک شرقی و غربی، سواران، نیزه داران پولداران، نسب داران، اصلاح طلبان، نیزه داران ، همه آماده جنگ سخت.

دو لشکر نمایان هم صف به صف
همه جان فدا و همه جان به کف

همه شهریار و همه نامدار 
یکی در یمین و یکی در یسار

دو سردار لشکر زِ لشکر جدا
یکی هست محسن یکی هم موسا

سپه با اشاره به جوش آمدند
چو شیر ژیان در خروش آمدند

کش و واکش اندر صف کار زار
 تو گویی قیامت شده آشکار

زِ سم ستوران زمین گشت پست 
که از گرد روی هوا پرده بَست

همه حمله بردند سویِ همدگر
به تیغ و به شمشیر و تیر و تبر

چنان شورشی بر دو لشکر فتاد
تو گویی سماء بر زمین برفتاد

تو گویی که امروز محشر بود
که گیتی پر از آه و اخگر بود

که مجلس به کرسی نهاداندران
شکستند گردانِ جنگ آوران

دو لشکر جنگ نمایانی نمودند، تلفات بسیار دادند، اما هیچکدام نتوانستند پیروز شوند.

دو لشکر محسن و موسا ، خسته از جنگ و نبرد ، دست از جنگ می کشند، دکتر موسا خرد و خسته از نبردی  طاقت فرسا ، نفس نفس زنان میان دو لشکر قرار می گیرد.

مجلس امروز هوا خاهِ وطن می خواهد
بلبلِ عاشق این خاک و چمن می خواهد

کار هر کس نبود کشور و کشور داری
مملکت شیر نری ، همچون من می خواهد

دکتر موسا تیزکلنگی به اسبش داده و با لشکر و حشم به مقر فرماندهی بر می گردد.

سید محسن خسته و کوفته از جنگ ، نفس زنان و بی رمق ، میان دو لشکر می ایستد و می خواند.

بیخه امروز هوای دگری می خواهد
مردی از جنس و تبار نبوی می خواهد

کار هر کس نبود کشور و کشور داری
آدمی عینهو یک شیر قوی می خواهد

(سید محسن سپس سوار شده ، جلو تر رفته ، شمشیر در هوا می چرخاند و تند تر می خواند.)

مملکت مرد بنام ، چو مَنی می خواهد
آدم محکمی و قرص و قوی می خواهد

کار هر کس نبود سروری و سرداری
کندن این در خیبر، علوی می خواهد

هر دو لشکر به مقر و پایگاه خود باز می گردند ، منتظر جنگ نهایی و پیروزی یکی از این دو سپاه می مانند.

پایان

اسفند ماه ۱۳۹۴

جنگ نامه دوم – قسمت ۵ – ورود ناشناس

بهمن ۱۷ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

سه سردار سپه با لشکر و حشم، قدرت و توان سربازان لشکر خود را به رخِ همدیگر می کشند و برای یکدیگر کُرکُری می خوانند.
ناگهان دو پیک سوار از غرب و شرق میدان تند و هراسان خود را به وسط میدان معرکه می رسانند همه متوجه این دو قاصد تازه از ره رسیده و نگران میشوند.

پیک اول (نفس زنان):

ایا لشکر کوشی و شمالی،
بدیدم خود این بنده در این دور و حوالی،
جوانی یَل و عالی قد و بالا، متعالی
عقبش لشکر کُشکویی و کالی
و سادات قتالی
و کمشکی، کرزایی و مراجی و موالی
بَرَکَش سید هندی ، علوی، احمدی و هاشمی و مُهری و فالی
یِکَلَش عباس پِی بُر
چَپ او محمود چَلبُر
اووَلِش گنجه و زرگر،
اییَلِش سید فرزانه و سادات کلونتر،
همه با برنو و هفت تیر و سِکاب و سپر و پیشتو و میجر
بتازد به طریقی، که از شوکت او جمله ی لشکر
فراری شده بر جانب دریا و کُه و دشت به یکسر

ولوله و همهمه ای در لشکریان درویش ، موسی و سید رضی می افتد.
پیک۲ (سراسیمه و هراسان) :
ایا لشکر بیخه، چه کوشی چه شمالی
بدیدم که در این دور و حوالی،
جوانی یل و عالی
به بَرَش گنجه فراغ و کت و شلوار زغالی،
عقبش لشکر ملایی و خرگو و کمالی
یه کَلِش لشکر جهورز و الاری
یه کلِش شیر و یل کوشکناری،
اسیری و وراوی، گله داری،
کنارش همه جور تُرک و لَک و لَتّ و بهاری
بود مرکبش از نوع تویتای جی ال ایکس سواری،
کَمرش تک لول هف تیر شکاری
لشکر از هیبت این تازه جوان هست فراری
همگی گشته سراسر متواری…

(هلهله و ولوله ای در لشکریان مهر و لامردی می افتد )

صدای بوق ، طبل و دُهُل و خناهشت لشکر و سپه از دور شنیده می شود.

تک سوار جوان که قاصدان خبر آمدنش را به لشکریان لامردی و مهری داده بودند کم کم نزدیک و نزدیک تر می شوند .
تک سوار جوان خود را آماده می کند و مُهَیا ی ورود می شود تا هیبت و شوکت خود را به لشکریان رقیب نشان دهد

سوار جدید همهمه چون شنید
سر تاک شلوار خود ور کشید
بغرید مانند یک شیر نَر
برید جَسّی و خنجرش زد کمر
همین طو که پشت لُچِش می گمشت
کُچیر رطب تو گُپش داد کِشت
گارشتی واکند و کُله کرد سر
واخورد چرخی و وانشست ری کَهَر
نهاد بند افسار، چِنگِ لبش
بِزد کین پا بر کُمِ مرکبش
کهر رنگ برید و جا کَن شد زِ جا
دو پا بر زمین زد دو پا بر هوا
رقیبان سراسر به وَجد آمدند
به اطراف او خوب و بد آمدند

همه ی لشکریان محض دیدن رزمجوی جدید ، لشکر خود را رها کرده و سر وصدا کنان گِرد او حلقه زدند.
سوار جدید هُلنگی به مرکب داده و تک چرخی می زند، سریع از جا در رفته و در بالا بلندی وسط میدان استوار می ایستد…
سرداران سپاه سید رضی و موسا و درویش ، متعجب و متحیر در جلوی لشکر خود دست ها سایه چشم میکنند.

(صدای طبل و دهُل و سر وصدای لشکریان در دشت میپیچد. همه در گوش هم نجوا میکنند و از نام و نسب سوار جدید می پرسند.)

(سه سردار کَلَبَهلو به سراغ پیش قراولان لشکر خود می روند و از آنها می خواهند تا هر چه سریعتر این رقیب جدید را شناسایی کنند.)

(ابتدا درویش چرخی وسط میدان می زند ، جلوتر رفته و او را برانداز می کند.)

درویش :

بلغ الاولی بکماله
کشف الدجا بجماله
حسنت جمیع خصاله
صلوا علیه وآلهِ

به به این اختر، مه پیکر، کم کِلپر
با شوکت، با صولت، با هیبت و با دولت،
مه سان و چو نیسان
که بود پَرِت دماغش نوک پیکان،
شکمش عین نی انبان ،
که باشد؟ که کنون گشته نمایان…

شما جمله ی یاران،
دلیران و سواران
خطابم به شما برزگر و موسوی و ممد دهقان
شتابان بروید جَلد بپرسید و ببینید که این تازه جوان،
سرو روان
کیست که این سان
قدم ناده به میدان …

(سه سوار درویش بر مرکب سوار و به طرف سوار جدید در سر بالایی می روند)

(سید رضی دست را سایه بان صورت کرده جلوتر رفته و جوان تازه وارد را خوب برانداز می کند.)

سید رضی:

یا رب این سینه گُلت
بُچ چو پاکت
پهنه و پسّه چو تَوَت،
با ادب و شوخ صفت
پر دل و پر شوکت و پر هیبت و با مکنت و رعنا
که به دنبال سرش پیر و جوون و زن و زیل و پیرزهنا
قدش عینهو گشخا
مُلش وَرتَخِ دَرتا
و رُخش چون شب یلدا
نبود جنس بشر آدم و حوّا،
نبود سید مهر و نبود درویش و موسا
ایا لشکر بیخی و اسیری
در آیید و بیایید و ببینید و بپرسید
گمانم بود این تازه جوان، این یَل رعنا،
پسر و پور وزیر محسن بابا

(چند تن از سرداران و فرماندهان لشکر سید رضی سوار بر مرکب شده و به طرف سوار جدید حرکت می کنند.)

(دکتر موسا هراسان به جلویِ لشکر خویش آمده فرماندهان و عالی منصبان را به کنار خود فرا می خواند. سپس سوار بر مرکب جلوتر می رود تا نزدیک سوار تازه وارد می رسد. متوجه نمی شود جلوتر می رود. سپس دست را سایه بان صورت کرده و تازه سوار را خوب برانداز می کند.)

دکتر موسا : (روبروی لشکر)

ایا لشکر بیخه، همه از کِهتر و از مِهتر و از کوچیک و از گپ
بیایید و ببینید که این تازه جوان
سرو روان،
بُرم کمان،
با کُت و شلوار گران،
اختر تابان که باشد؟
که چنین یالش و کوپال، به فرم سامورایی
به کولش یه سُکابِ کره زایی
لُپش سرخ و حنایی،
سبیلش مِلِ محمود دعایی،
به چش عینک چو (چوب) زرد طلایی،
شکمش عینهو بَرنی،
دماغش مِلِ دَلّی،
پَس کلّه چنان لاورِ کَهری،
و مِزِِنگاش مِلِ خرمایِ مصلّی،
ماشاالله قد و بالا،
چه زیبا و چه رعنا،
مُلِ دَهساش تَوَت و تُنگه ی گشخا

با دو صد لشکر غدّار کنون گشته هویدا
بِدان آمده از خیمه ی فرزانه
لبش شلّه تماته
بَرَکِش لشکر آماده هزاره
لشکر زنگنه و ترک تراکمه
اووَلش لوری و خواجه،
ای یَلِش گوری و هم گنجه و پیرایه،
چپش چلبر و فرزانه و بیخه
عقبش لشکری از لوری و جاگه،
بزرگان الاری ، وراوی و اسیری گله داری ،
دگر از بیخه ی لاور
دگر از سامون بندر،
دگر دهشیخ و کندر
دگر فالی و چه ورزی و کالی،
شریفی و مزاجی و موالی
جملگی همره سادات بحاری و قتالی

خطابم به شما سرور لشکر،
قاسم خان دلاور
و شما ممد جعفر
بروید سیده جلوتر،
بگیرید سوالی،
از او حال و مجالی و
بپرسید که باشد؟ پیاده و سوارش؟
دگر مال و منالش؟
چه بود قصد و مرام و هدف و شغل و شعارش؟
چه بود نام شریف خودش و جدّ کبارش؟

(سپس نظاره گر اوضاع می شود ، چند تن از سواران خود را به طرف تک سوار تازه وارد می فرستند.

جنگ نامه دوم- قسمت ۴- ورود دکتر موسا

بهمن ۱۶ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

 

هوا تیره است و تار،
سواری است دیار،
عقبش کماندار و سپه دار و پولدار،
نسب دار و تک سوار،
زن و زیل و صغیر و کبار،
در معیّت گروه فشار،

دست در دستش داماد دلاور،
راستش حاج قاسم اژدها پیکر،
چپش محمد جعفر،
عقبش ابوالحسن خان انرژی بر،
با حمایت دورادور جعفر حاج حیدر،
با لشکر و حشم و خنجر و تماته ی گندیده و خاگ و سپر،
سوار بر اسپ کَهَر…

وارد  صحنه کارزار میشود.

سردار سپاه قهرمانانه و مَغرور عین یک عقاب از لشکر خویش جدا شده و وسط میدان حاضر می شود .
گردن راست می کند و خنجر را در هوا می چرخاند (لشکریان همه خاموش):

منم موسوی موسا
منم کاری و کوشا
وکیلم من هم اکنون، در این مجلس شورا
صدایم مِل دمپُر، زبونم کاتیوشا

که پر از شور و صفایم
معدن عشق و وفایم
وکیل الوکلایم
به هر درد دوایم

منم دکتر عاشق
گُل نِمِشک دوزو (یا که همون گل شقایق)
منم  بخشدار سابق
منم  کاندید لایق
لقبم سید صادق
که در دوره بگذشته بدادم همه را دق

نه  چنانم که چنینم
من همینم
نه آنم،  بلکه اینم
نه چپم بلکه یمینم
که رِخته است از این جور زمانه همه مینَم
سه برابر ز قدم زیر زمینم
منم زیرک و کیّاسم و سیّاسم و باهوش ترینم

منم شادم و شنگول
سراپا مِل سادول
طبق معمول
کیسه ام چَکِّر چک پول

شجاعم من و پر دل،
منم مجری الحاق به دریا و به تونل

منم کاری و پُر کار
با بُرّی سپه و کبکبه و همره و همیار
جلودار مُنِن قاسم پولدار
بَرَکُم محمود سردار
و سهراب وفادار
و نیدان علمدار
دگر کرد و بلوچ و صفر و قادر و غفار
حسن زاده و پیرایه، هنرپیشه و انصار

لشکرم پر زخلیفه
گور و گل مهره ای و گلّه ای و گاپا و گنجه

ز دهشیخ و ز سیگار و کچلها و ز کَندر
خلیفه، چُکل و چپ رهی و اُسّا و ملّاک و سمندر

آنگاه افسار اسب را میفشارد و محکم جار میزند:

چو کرسیّ مجلس به نام من است
هر آن کس بخواهد یقین دشمن است
اگر جان دهم زیر تیغ و سنان
محال است کرسی دهم دشمنان

آنگاه تیزکلنکی به اسبش میدهد و گرد و خاکی راه می اندازد و با لشکر و حشم به گوشه یمین میدان جنگ در نزدیکی درویش جای میگیرد

جنگ نامه دوم-قسمت ۳-ورود سید رضی

بهمن ۷ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

زمین و اسمان پر از گرد و غبار است. از میان این غبار سواری پیدا میشود، عمامه بر سر، جنگجو.

بوق و دهل همه جا را پر کرده است. سوار پشت سوار، هزاران هزار، ایستاده در میدان کارزار. تک سوار اما باد در عبا افتاده از لشکر جدا شده، وسط معرکه می ایستد و مصمم خود را معرفی میکند:

سی رضیّم
سخیّم
جلیّ ام
نه میانه نه راسیّم
من از اصل، چپیّم
ردیّ ابدیّم
منم سید مهری، حسین المدنیّ ام

دوباره با اسب جلوتر آمده و آرام تر میخواند:
نه پیرم نه جوونم
مِل خنجر تیز است زبونم
اگر بُهک آسونم دَمپُر و برنو با پَرونم

دوباره تند میشود:
بود مُهر بلادم
مدنی جد و نژادم
بود فول سوادم
نه موسایم و درویش و نه بهرام و قبادم
چو اجداد کبارم نه اهل زر و زور و کلک و دُزمَلک و فیس و فسادم

اِساره ی فلکم من
سبزه ی با نمکم من
عاشق گِوزَه و ماین و شُلَکم من

منم شاخه ی شمشاد
منم آرپی جی هفتاد
که اگر ضامنم افتاد
بکشم داد، و فریاد
همه چی را بدهم باد
منم طیفون و تشباد
به قول رقبا فتنه ی هشتاد

من همانم، که یک دوره ی مجلس، شدم سر
نمودم با همه جَرّ
زدم تا سیم آخر
بُچِ دشمن بِگِمشتم
کسی از خود نواهشتم
زین سبب بود که زان بعد هَبیس نام نوشتم
ولی، جنتی رد کرد مرا، نزدیک سی سال نَهشتم

حالیا آمدم امروز چو شاهین شکاری
با لیفان جی ال ایکس سواری
عقبم لشکر مهری و چپی و گله داری

آنگاه بر روی اسب ایستاده، خنجر از نیام برمیکشد، بادی در عبا می اندازد و محکم بر سینه ی اسب میکوبد:
ایا لشکر پر دل مُهریون
کنید حمله بر خیل لامردیون
اگر تیر و ترکش ببارد سرم
از آن به که لامرد شود سرورم
اگر این زمان  جنتی واهِلَد
کنم شور و غوغا به شهر و بَلد

آنگاه تیزکلنگی به اسبش میدهد، اسب جیپلکی میکند ، دوری میزند به مقابل سپاه مُهر برمیگردد

جنگ نامه دوم-قسمت ۲ – ورود درویش

بهمن ۴ام, ۱۳۹۴

تذکر: این نوشته قصد دارد رقابت تنگاتنگ انتخابات مجلس را در قالب طنز به زبان محلی بیان کند. اگر چه در این نوشته نام اشخاص، خاندان‌ها و طایفه‌های مختلفی ذکر می‌شود و گاه خصوصیات ظاهری اشخاص از دریچه طنز دیده می‌شود اما قصد توهین و کوچک کردن هیچ شخص و یا خاندانی منظور نبوده است. از خوانندگان عزیز نیز انتظار می‌رود بدور از حس نژاد و ایل و طایفه پرستی از طنز این متن به زبان محلی لذت برده و آستانه تحمل خود را هنگام شنیدن چنین متنی بالا ببرند. ان اکرمکم عندالله اتقیکم.

همه لشریان و سرداران روبروی یکدیگر ایستاده اند و نظاره گر قدرت یکدیگر. بیرق ها برافراشته و همه چیز برای به رخ کشیدن قدرت آماده. سواران یکی یکی به میدان آمده و رجزخوانی میکنند.

ابتدا سردار درویش آغاز میکند:
درویش، مرتب نموده ریش، مرتب و شیک و بی تشویش، همراه با گروهی از شورا و شبان، راس و چپش کشاورز و حیاتی و حق شناس و دهقان، سوار بر مرکب دوگانه سوز لیفان، با کبکبه و دبدبه، قمقمه و مجمعه، از سمت کوه سادول به میدان کارزار وارد شده تا مقابل لشکر رقیبان که آماده و نظاره گرند میرسد.

سردار درویش سوار بر اسب از لشکریان جدا شده، گنجه فراغ و کت و شلوارش را مرتب  کرده، با مرکب خود چرخی میزند. مرکب جیپلکی می اندازد و در نقطه ی وسط میدان قرار میگیرد:

منم زارعی درویش، دلم عینهو آتیش، که بُوَم با چپ و راس و همگان خویش، به جز طیفه ی هم ریش، منم صاحب اصل و نسب و  مال و منالی و پاساژی سر میدون، منم عاشق ماجون، دلم از دست چپ و راس واویذه مِلِ خُلگِ سر کَهلون،  منم رنگ بازنگون، نه سبزم نه بنفشم نه سرخم و نه کلّون، منم مخلص قانون،  بلی با دو کرور آمده ام تا بزنم بر همه تان سخت شبیخون، من اینک نه پشیمون نه پریشون نه غمینم، نه مِل مرغ  بالینم، نه اهل کلک و فیلم و بازینم، من شجاعم، دلیرم نه تیرینم. منم کاندید اعلا، تَش اَ دل از بر موسا

سپس پا بر روی رکاب اسب می ایستد. کتش را بیرون آورده، عطر ارامیس بر بّشک زده، شمشیر را بالا آورده و دوباره خشمگین میخواند:

ایا لشکر بیخه، بیایید نظاره، که درویش کنون آمده میدان به دو باره، با دو صد لشکر غدار، علمدار و سپهدار، پیاده و سواره، ببینید که باشد عقبم لشکر کوشی و شمالی، و چه سوری و چه کوری و چه ورزی و کهنویی و کشکویی و کالی، تا خرگو و کمالی

سپس جولانی وسط میدان میدهد. لشکر رقیبان متواری میشوند. آنگاه بلند میخواند:
من آماده ام جان دهم سی وطن
کنم جنگ با دشمنان تن به تن
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کرسی به شَرشَن دهیم

سپس به تاخت برمیگردد و جلوی سپاه خود جای میگیرد

 

ادامه دارد….

احمد واعظ زاده

جومه ی زرد گطری

دی ۱۱ام, ۱۳۹۴

2010_2_15_img634018486049375000

حاجی با پول اومذه، زُلفای شوخش یَه وَری
پز میذه تو کیچه با، سانتافه، بنز و کَمَری
کوت و شلوار اَ بَرِش، رَه میره سَلّونَه سَلون
تیپ زذه زیر کوتش، جومه ی زَرذِ گَطَری

گطری جونم، لب شکری جونم!

میگو هر کَه پول میخا، شناسنامه اش مال موِنن
خوذش و ایل و تبارش بِرِسونه ای وَری
حاجی پول مِپرَخونه مثل بارون توی هوا
اَ شمال کَرَزا تا چِشِ بستای گوزَری

گطری جونم، لب شکری جونم!

حاجی خیر اندیِشن و پول و پَلَه اش فراوونِن
واسه ی خرید رای گشته دوباره سَفَری
جایِ پولی که میذه ساحل بندر میگیره
یا به جاش امتیاز کارخونه ای، بی خبری

گطری جونم، لب شکری جونم!

حاجی خیراندیشه وَختی نکنی فکر دیگَه
نکنی فکر بدی، فکرای خام و خطری
کرنا کرده نصیحت که نیوو ای مَرتَوَه
نومَذَن بِختَرِن از اومذن و دربدری

گطری جونم، لب شکری جونم!

 

شاعر: کرنا

دیدی که چطو شد؟!

دی ۱ام, ۱۳۹۴

شعر از: کرنا

 

گفتیم غم و غصه پسِ کوه سیوو شد
تقسیم غنایم شده و فصل پلو شد

باید که بزد چنگ به هر مال و منالی
هر ملک به دریا و زمین چپلی چپو شد

سرقفلی دانشگه و هم میز ادارات
هم کارخونه ی آلمینیوم سهم باوو شد

گفتم نفس راحتی این دوره بر آرم
اما سخن از صندلی و مجلس نو شد

پور علوی آمد و گلبانگ بر اورد
احوال رفیقان دمری هپلی هپو شد

دیدی که چطو شد?!!
******************
آن دوره زکف رفت  چو کارخونه ی سیمان
گفتند که فکر دگری کرده رفیقان

یعنی که نباید شود از پول تهی جیب
هر چند که خالی شود این سینه ز ایمان

سرمایه و املاک و ادارات و دل کوه
تقدیم شود جمله به یاران و ندیمان

با توبره ای از پول و کمی هم قسم گول
باید که بکوبید درِ بیت فقیران
باید که به هر گوشه پی رای ولو شد
احوال رفیقان دمری هپلی هپو شد

دیدی که چطو شد?!!
******************
افتاده شراری به دل خیمه و خرگاه
حاجی بزند جیغ و فلانی بکشد آه

این ناله و فریاد به گوشی نرود هیچ
چون ناله ی افتاده ی محزون به دل چاه

آن یک به کچلها ست شب و روز پی رای
آن یک رود از میرملکی تا چَهِ سرگاه

گوید سخن از قامت و قواره نازش
وز چهره شادش که بود پاره ای از ماه

افسوس که آن روز روشن عینهو شوو شد
دیدی که چطو شد!

 

2010_2_15_img634018486049375000

انتخابات دگر

آبان ۳۰ام, ۱۳۹۴

هر چه عمر  نود و چار اَ سر می آید
ماه اسفند شتابان به نظر می آید

آخر سالِ نود عید فخیرون واگذَشت
بعد اَ چار سال دو ولا عید دگر می آید

نقل مجلس شده راس و چپ و کاندیداها
شور و غوغا شده برپا، بوی جَر می آید

از سامون بیخِ کَل تا تَهِ دارالمیزان
هر دم از کاندیدای نو یه خبر می آید

دکتری اومده از بیخ اسیر و گله دار
کاندید دیگری از ده ماظَفَر می آید

گر چه چپ می کنه اما و اگر، اما راست
با گونی چَکِّر چِک پول، بارِ خر می آید

پسرم گفت پدر از چه سبب پی جوری؟
گفتمش بوی چلو مرغ و جگر می آید

گفت این ثروت هنگفت اَ کجا آورذه ان
گفتمش کار نذارُم کامو وَر می آید

گفت دیدم یه غریبه سر قبر باپیرو
گفتمش هامو خوذشن! با چِشِ تر می آید

گفت پهلیش تَ بُرُم بلکه بگیرم نامه ی
گفتمش حوصله کن، خوش کُلِ در می آید

گفت ندیذه ام که بِرِه تا دَرِ خونه ی مَرذُم؟
گفتمش بعذ اَ شومی، پیش اَ سحر می آید

گفت یعنی بنهد پای به بیغوله ی ما
گفتمش رای بذی با شَهِ سر می آید

گفت حتا برود شی کُنار کولی ها؟!
گفتمش حتا نَزیکتر شی کَپَر می آید

گفت شایع شده کاندید شده پورِ وزیر
گفتمش محسن بابا اَ سفر می آید

گفت غیر از موسا و درویش دیگه کی میا؟
گفتمش بیشتر از بیست نفر می آید!

گفت راستش بگو واعظ  نظرت با کاموتان
گفتمش هر کَه کِه به کیسه ی زر می آید

احمد واعظ زاده ایراهستانی-آبان ۱۳۹۴

فصل چلو

آبان ۹ام, ۱۳۹۴

هر چه این سال شتابان به جلو می آید

بویی از صندلی و مجلس نو می آید

 

پسرم گفت که بابا ز چه رو خندانی؟

گفتم ای جان پدر، فصل چلو می آید!

 

گفت پول چلو و بره و مرغان از کیست؟

گفتمش نیست جوابی که “چطو” می آید!

 

گرد و خاکی شود از گوشه هر خطه بپا

به گمانت اخل و “باد سیو”  می آید

 

به عروسی و عزا، لشکر کاندیداها

میرود آن یکی و بعدی “بدو” می آید

 

وعده های هنری، بسته فرهنگی و پول

دم صبح و سر ظهر، آخر “شو” می آید

 

به یکی مرغ و یکی آرد و یکی نسکافه

لاجرم منزل ما “هرذه دشو” می آید

 

غرش لودر و منتیل و کلنگ و غلتک

همه تا کار برانند جلو می آید

 

وعده ها می رسد از راه، چنان رنگارنگ

وعده گازکشی، گندم و جو می آید

 

انتخابات چو نزدیک شود، با مردم

موسم گفتن و بنشست و “برو” می آید

 

آن یکی قول دهد، وان دگری هم سوگند

صوفی منطقه با ریش گرو می آید

 

آن یکی داد زند: راست فقط من گویم

کدخدا نیز به “تهدید شنو” می آید

 

الغرض جان پدر، داس به کف، کاندیدا

به امیدی که کند خوشه درو می آید

 

شاعر: کرنا

اَ مو گنا واکرذی

مهر ۷ام, ۱۳۹۴

سیحر، بلا، وقتی مرا، بی اعتنا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)
هموصُحِ گا، وقتی گاها، درِ فذا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی کلوش بید اَ بَرِت یک پیپ سرگین ری سَرِت
اَ کیچه تا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی که مو از پَسِ نوُش در اُمدم دل بِدروش
خَر خَشه پا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی واناذی سرگینات بَرُم تکوندی اُفتینات
زُلفات رها واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی که لبخند ری لبت جُفتِ دو چشمای عسلِت
بَرِ مو وا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی واگشتی دو ولا عینهو کوگ وایسذی پا
گردی هوا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی پریگرو، پسینی نون ری سرِت بی هَسینی
یهو نگا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی واکرذی ری اَ با گفتی دلِ مو، ای میخا
باتون، رضا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی که با دِی و داذا شوم اومدید خونه یِ ما
کِرِ مو جا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی که از رویِ وفا بین همه خاطر خاها
مو رو سوا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی مَ گفتی نفسُم دسِت نهاذی تو دَسُم
تشُم بَرا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

وقتی زدم جار، گُلُمی مو واعظم تو وِلُمی
سَرِت بالا واکرذی (اَمو گنا واکرذی)

احمد واعظ زاده شهریور ۱۳۹۴

اَمو= من را
سیحر= شیطون
گنا واکرذی= دیوانه ام کردی
صُح= صبح
گا ها: گاو ها
فذا = خانه
کلوش= نوعی پیراهن محلی
تا واکرذی= عبور کردی
دل بِدِروش= لرزیدن دل از ترس
خَر خَشه= بلوا به وجود آوردن
بَرُم= برایم
اُفتین= آستین
بَرِ مو= برایم
پریگرو= دیروز
هسین= ظرف مخصوص نان
رِیَ با= رو به طرف بابات کردی
باتون= بابات
دی و داذا= مادر و خواهر
شوم= شب
کِرِ مو= کنارِ من
سوا واکرذی= جدا کرذی
تشم بَرا= آتشم شعله ور کردی
ولمی= ول= یعنی معشوقه
کوگ= کبک

ذکر احوال شیخنا و مولانا محمد جعفری

مهر ۴ام, ۱۳۹۴

آن فرهنگی پولدار،
آن سیاسی نشان دار، 
آن مهره ی مار دار،
آن رئیس بیله ی فشار،

آن کشنده ی مو از ماس،
آن جنتلمن با کلاس،
آن دارنده رفیقان سرشناس
آن چپی ِ همیشه راس،

آن شیک پوش تجملاتی،
آن معطر به عطر شکلاتی،
آن بدشانس دوره ی بی ثباتی،
آن رفیقِ قاسمعلی و حیاتی،

آن سبزه ی لُپ بَمبری،
آن معاند سرهنگ صفری،
آن خورنده ی ماجون با نون بربری،
آن دنبال ریاست و سروری،

شیخنا و مولانا سلطان محمد جعفری (کثر الله مشاغله)، صوفی دائم السفر بود و عاشق صنایع انرژی بر. سلسله ی خرقه اش به سید محمود علوی لاورویی می رسید.

نقل است که چون در بلد خندق از دی زاده شد بسیار می گروید و چیره همی داد آن گونه که تَشِ منقل رئیس غلوم واکُشتی و حیوانات آبستن تِرِه بریدی و این از کراماتش بود.

نوذینی در ایام صغار پیشانیش بدید و درباره اش بگفت که او صاحب کیاست و ریاست شود و چون بزرگ شود مرد سیاست شود. اما به مجلس نرسد مگر به معجزتِ موسا.

چون ایام شباب گذراندی به شهر اندر شدی از باب سوادآموزی و چون باز آمدی سنه ۵۷ خورشیدی، انقلابگر بودی و بدان سیرت، رئیس اداره تعلیم شدی.

نقل است در اوان خدمت در بلد لامرد جمعی جُستی بی سواد، پس آن ها را به ادارت خود درآوردی و با اشارتی سواد دار نمودی و ریاست ادارات بدانها اعطا نمودی.

گویند در انتخابات هشتم مجلس معجزتی کرده عجیب که هیچ کس را توان آن نبودی.

در مناعت طبعش همین گفته اند که به لامرد قناعت نکردی و جلای آن بَر آب نمودی، برفتی در دبی و شارجه، ریاست اعراب کردی و مسلک صوفیان در پیش گرفتی آن سان که هیچ نخوردی و نواخوردی جز مطبّل، عرایص، پپسی و شاورما.

به دوره وکالت شیخ کبیر محمد علی رحمه الله علیه، بر تخت دارالحکومه لامرد تکیه زدی. اما جفای روزگار را در همان اوایل سلطنت، حاج میرزا عبدالله حسینی ده مظفری به تخت سلطنت فارس جلوس کردی و بر سر شیخ تیغ دو شعله کشیدی و شیخ را از تخت سلطنت خلع و به زیر کشیدی و هر چه مریدان طومار نبشتی و چَخ بر درِ دارالحکومه زدی اثر نکردی که نکردی.

از آن مصیبت، شیخ ترک وطن کردی و سر به بادیه نهادی برای مدتی مدید. و کس مر او را نیافت مگر به سالیانی بعد در تانغو پیامی نبشتی از برای مریدان و در اینستاغرام تصویری آپلود نمودی محض رفع دلتنگی دوستان.

در سنه ی ۹۰ خورشیدی چون بدر کامل ظاهر شدی و اعلام قاندیداتوری نمودی بقصد وکالت. و چون مدارک ناقص نبودی، دکتر موسا معروف به سید صادق را به نیابت از خود بر کرسی وکالت بنشاندی و بسیار پیسه و دینار خرج نمودی تا چهار سال همی بگذردی و آن گاه خویش بر تخت وکالت جلوس کندی.

اما چون چار سال سر آمدی، چاره ی موسا نکردی و موسا تاج و تخت را که سهم او بود ندادی و اکنون وی سخت در عذاب بودی و دائم همی گویدی که (( خود کردم که…))

از او سخنان بسیار پر مغزی نقل است. او را گفتند یا شیخ آدمِ از کاندیداتوری رانده به چه ماند؟ گفت “به ماینِ حَشَنه یِ مانده ماند که به هیچ کار نیاید جز برای نهادن سورو!”

شیخ بهرام شهابی رحمه الله علیه در نعت او بگفت: “نیکو رجلی بود شیخ محمد. گواهی می دهم که از هر چپی، چپی تر بود و لیکن جناحش راست بود”. و تا کنون همه عاجز مانده اند از تفسیر این حرف.

گویند روزی با شیخ محمود صفری والی عصر ملاقات داشت پس او را گفتند در او چه دیدی و چه گفتی و چه شنیدی؟ و گفت: “آنچه ما گفتیم او نفهمید و آنچه او گفت ما نفهمیدیم” و این از عجایب روزگار بود.

نقل است که شیخ، آخر عمر، گوشه ای عزلت گزید و بر بختِ خود بسیار بسیار گریست. گویند عزرائیل آمد تا جانش بگیرد. پس عزرائیل بدو گفت یا شیخ آمده ام جانت بگیرم و او حاضر جواب همی گفت: “من رفیق قاسمعلی هستم”. پس عزرائیل گفت: “رفاقت قاسمعلی، تو را از هزاران مرگ بدتر باشد”  و جانش بنگرفت و او سالیان دراز بزیست تا انشالله روزی قاندیدا شود یحتمل.

احمد واعظ زاده ایراهستانی سنه ۱۳۹۴ خورشیدی

تَشُم بَرا واکرذی

شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۴

وقتی نشستی شی سَرُم
گفتی اَ تودل می بَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی واداذی خبرُم
مَ گفتی سی تو پَکَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی مَ گفتی فاشَکی
عشق تو از جون می خرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی مَ گفتی غیرَ تو
هیش کَه نَمیا نظرم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)
وقتی دلت رفت تو دِلُم
کرذی اَ تَه دل باوَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که عین پَرپَروک
واخورذی ذُر دور و بَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که وِل کرذی هَمَه
تاک واویذی همسفرم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی تا کرذی اَ کیچَه
مَکنا واکَندی تی وَرَم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی واگَرذُندی سَرِت
بُرمَکی انداختی بَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی مَ گفتی نَه (نگاه) بُکُن
به کشت زُلفای شِکَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که دیگَرو صُحِ گَه
مَ گفتی مو پُشتِ درُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی اَ دِه دَر واویذیم
مَ گفتی رُوکن ای وَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی تو لِیتِ مَسیله
لَم داذی سایه ی کَپرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که سرگین واچیذی
گفتی بِنِه پیپ ری سَرُم
تَ(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

پیشِندی، اَفتو غروبی
وقتی خاسی اِت واوَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی پا ناذی ری دَسُم
جَس بُریدی چُهرِ خَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی رسیدیم هَذِ دِه
میکرذی دقت نوارُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی خاسم دیر تَ واوُم
شِر داذی شالِ کَمَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی نرفتی تو فِذا
می گفتی بی تو، تو نَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی نشسی کُلِ دَر
ذُل زدی تو چشمِ تَرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی که با شرم و حیا
مَ گفتی وای وِی شیگرم؟
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی پاویذی اَ گریخ
مَ گفتی با خوت، ببرُم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

وقتی واویذی دِل نها
جار زدی واعظ جیگرم
(تَشُم بَرا واکرذی، تو دل مو جا واکِرذی)

احمد واعظ زاده

——————————-

تَشُم بَرا واکرذی : آتش درونم را شعله وَر کرذی
واخوردی ذُر: چرخیدی
کِشت : پیچ و تابن
نَه بکن : نگاه کن
لیت: بیابان
پیپ : ظرف حلبی بزرگ
زلف شکر: مو بور
واگرذوندی: رو برگرداندی
پا ناذی: پا گذاشتی
روکن: راه برو
پیشند: بی گاه روز
اِت واوَرُم: تو را بر گردانم
نوارم : بر نگردم
شِر دادی: پاره کردی
دلنها: نا امید
شیگر: شوهر
گریخ : گریه
ای ورُم: این طرفم

بابامه

اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۴

روز پدر بر همه پدران این مرز و بوم مبارک:

اونی که مرده، همیشه با مرامه، بابامه
اونی که فکر خو و خوراک و جامه، بابامه

اونی که نه روز نه شو قرار و اروم نذاره
در به در دنبال یک لقمه غذامه بابامه

اونی که محکم و استوار و سخت
هر مجال مواظب دی و داذامه، بابامه

اونی که اگه یه مشکلی بَرِ مو پیش بیا
عینهو شیر نری پشت و پنامه، بابامه

اونی که با خنده هاش همیشه پر ز شوق و ذوق
مو میذاره ری کولش، بَس که گنامه، بابامه

اونی که اگر بهش بدی کنم بازم هنوز
بیخیال نادونی ها و خطامه، بابامه

احمد واعظ زاده اردیبهشت ۹۴ روز پدر

دیدم شد!

اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۴

گفتند چنون نمیشود “دیدم شد”
پُرگ و مِری نون نمیشود، دیدم شد!

گفتند که اُوریشُم با این نرخ گرون
اُوسار خرون نمیشود دیدم شد!

گفتند نخر زمین در این لِیتِ سَبَخ
سِرذون که گرون نمیشود دیدم شد!

گفتند که این خَسّ و مُخِستون و خَشار
پاساژ و دکون نمیشود دیدم شد!

گفتند میخُوسن همه تو قبر خوشون
شعبون رمضون نمیشود دیدم شد!

گفتند که طبق رسم و اداب کهن
سلطان گله بون نمیشود دیدم شد!

**************

گفتند چه ها نمیشود دیدم شد!
کولی کدخدا نمیشود دیدم شد!

گفتند که برج و قلعه با این عظمت
خسّ بز و گا نمیشود دیدم شد!

گفتند که چرخوندن و گردوندن شهر
بازینو بِچا نمیشود دیدم شد!

گفتند که مرد بیخه ای بی برنو
بی شال و قبا نمیشود دیدم شد!

گفتند که جومه ی بلند زنها
تا دِنگلِ پا نمیشود دیدم شد!

گفتند ندیده جبهه و جنگ و تفنگ
سردار سپا نمیشود دیدم شد!

**************

گفتند بَتَر نمیشود دیدم شد!
خان در پَسِ خر نمیشود دیدم شد!

گفتند که انتظار زنها بالاست
شیره ای شیگر نمیشود دیدم شد!

گفتند که مال کولیان این کَرَنا
همبونه هنر نمیشود دیدم شد!

واعظ! همگی داعی مردانگی اند
بز اسب کهر نمیشود دیدم شد

احمد واعظ زاده اردیبهشت ۹۴

دیمونِن

فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۴

اونی که عین اِساره ی آسمونه دیمونِن

اونی که با مو همیشه مهربونه دیمونن

 

اونی که شبانه روز همیشه در تَپ و تلاش

بِم محبت میکنه بی چک و چونه دیمونن

 

او که گر یَه تالِ مین از سر مو جدا واوو

مِل شمع اُوو آیوو سیم دل میسوزونه دیمونن

 

او که گر خوُم نَوارِه شوو میشینه وَر سَرِ مو

نمی خُوسه  تا شفق اُم می تَکونه دیمونن

 

اونی که هر چی بخوام هرگز اَ مو نه نمیگو

اِم نمیگو بَچِرا؟ بَهرِ چِمونه دیمونن

 

اونی که اگر جونم آلوش بذه میا با دست

مالی مالیم میکنه اُم میکَرونه دیمونن

 

او که هر موقع نگاهُم میکنه از تو چشام

غم و غصه ی دلم از نگام میخونه دیمونن

 

او که گر شو نَوارُم یا دیر وارُم مُتَّکَلی

میشینه چِش انتظار، دل نگرونه دیمونن

 

او که از رو بچّگی یه وقت باهاش قهر بکنم

با مو آشتی میکنه به هر بهونه دیمونن

 

او که گر بی حرمتی کُنُم، کلام، چی نمیگو

بدیهام یادش میره به پام میمونه دیمون

 

اونی که برای مو قرار و آروم نداره

اشک شوق زندگی سیم میچَکونه دیمونن

 

اونی که برا کویر مو مثال بارونن

توی قلب واعظی واکرذه خونه دیمونن

 

روز مادر بر همه مادران این سرزمین مبارک!

 

واعظ زاده ایراهستانی، فروردین ۱۳۹۴

خواستگار گتری

بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۳

تقدیم به “ضعیفه”های! دیارم

شهرو اُم دخترِ زینو زارآلی
خونمون دوُمَنِ دِه مَح کمالی

همیشه صبح شَفَک بیدم بیدار
رِختَه وی رویِ سَرُم هزار تا کار

قبل اَفتو وامی مُشتم دَرَ بون
بُز می بُردم می دادُم دستِ چیپون

بعد می کردُم ری تاوَه، نونِ تاوَی
جمع می کِرذم چُکُلُو تَحسُم دِی

بعضی وقتا نون می کرذم یه هَسین
ری چاله عصرا میکردُم فَلَزین

پسینی زیر گِز و کُور و کُنار
جمع میکرذم، چُکُلو، خار و خَشار

دخترایْ ده ، همه با هم، همه جا
وای چیذیم پِشکل و سِرگین و گی گا

بَر می کرذیم گوَنَ و جومَه ی کِلوُش
کُرشُپُو بازین می کرذیم، کِرِ نُوش

بعضی وقتا، سَر برکه برِ اَو
آرد میکرذیم با هاسَک ،گندم و جو

سرِ بندا بعضی وقتا، ری مُهُو
پای پَتی بِجَخ بُجوخ، دِنگِله گُتُو

یه روزی با دخترایْ ده، همگی
پسینی رفته ویذیم رَه گاگلی

اَ دسُم بی یه کَمی اُو، تُو شیشه
ری کولُم نوار بیذ و تَبر تیشه

تا رسیدیم مَسیله گرمایِ گرم
افتادیم اَ جونِ دیشک و خار و سَلم

می نشستم ری بُنه، سَرِِ سُچُک
می آوردُم خار دیشک دَر، اَ بُچُک

چند بُنه ی سَلم با تبر تیشه چیذُم
با نواری کوله کِرذَُم، پاویذم

هموسا جُرّه بیذُم ، پِنتِلکی
نبیذُم پیدا شی کوله ی گُتَکی

خیز میکرذُم اومدم تا چَکِ لِه
رسیدم اَفتو بِهی گَهذُمِ ده

همیطو که وامی رفتم مو اَ خیز
پیرمرذی هِگالی سینهَ م واویذ

خنده ای کرذ اَ مو داد چند چاکِلیت
رِی واگرذوندُم اَ او با ترس و حَیت

اَ مو گفت دخترکو ، با تون کی اِن
مَ نگفت پی جور اَ دنبال چی اِن

مو شَ گفتم که مال زار جافَرم
پا تی رَه، یَکَل واوه، میخام وارُم

پیرمرد تی بَرَکُم ذُکِّ دِلُم
تا میکرد تا کُلِ درِ نَکِرذ وِِلُم

کُلِ در تا رسیدم، ری خَشارا
بار واناذُم جیکیذُم توی فذا

اَو واخورذُم سرِکَروَه، یه جُومی
واداذُم گُرذَه اَ تُنگه ی شاخونی

دیبامون اُومد اَ دَر عصا زنون
اَ مو داد دُنگو برشته، بی زبون

واسَدُم لِتی کیلی با تَماته
خروس و مرغا واکِرذُم تو کُتَه

کَهرَه کِرذُم تو کُلَه، بُهزا تو خَسّ
رِی پوشَن پهن آویذُم خَسَّه و لَسّ

بَی مَراه سر والووُندَم اَ دِرام
کُتُرمّ بیذ کُمِ دَستُ و مُلِ پام

مغربی بامون واگشت از سرِ کار
جَلدی دست نماز گرفت از لب تار

حولی حولی، نواخورد خَسّه خونی
نمازش خوند گوشه ای رِی دُکونی

کَم کَمَک، هوا تاریک واویذ و خور
در اومد دی مارو و خَزیک و مور

حَلی رِختُم، تَشی کرذُمَ بَرا
پهن آکِرذُم پوشَنی کفِ فُذا

فَنَر نفتی روشن کرذم و دار
دیبامون نِشوندُمِش دلِ دیوار

یهویی در واز آویذ اومد صذا
اومذن داخل، با خر، دِی و داذا

همه شون خسّه بیذِن، زار و کَلوک
سر تاپاشون گِل و گَرذ و گَچَروک

خسّه و کوفته بیذن دختر و دِی
کَم نَبید اینجا تا مُخهای عالیخَه ی

خر آورذن شی کَپَر کَلَنگ کُلُنگ
شی آورذن یه بُخی پَنگ و کُرُنگ

دَ آورذن تَوَت و پِش و خَشار
دیگه شُشتِن چِش و رِی از سرِ تار

مو همین طوری ماوَینِ خار خَجوم
کمی اُو پیا وارِختُم بَرِ شوم

خرمایِ لَشت و تَلیتِ اَو پیا
گُروَه ها میو میو اَ دورِ ما

همگی گَپ و کوچیک، پیر و جَوون
دور معجومه ی نشستیم بَرِ نون

گُروَه ای جلو اومد با کَپ و چیل
والیسید وامونده یِ دلِ پاتیل

کَچَله ی بامون واسَد کُلو کُلو
ضربه ای زد سرِ گربه، گفت گُلو

بَچَه گربه که میو میو میکرذ
شَ میگفت گلوگلو ، مار چطو میکرذ

ما سه دختر همگی پیلی نُووَه
ظرفا شُشتیم اَ رِی سنگِ بالُووَه

چایی کِرذیم اَ رِی تَش مو و سَکو
سی بامون کَهلونی چاک کرذ فاتَکو

ری لحاف یه گوشه ای ما دخترا
دی و با اووَلتَرَک اَ ما سَوا

می زدن فُرُک اَ کَهلون کِرِ هَم
با دلِ خُش می زدن گَپ بَرِ هَم

دی و دیبا همه گرمِ گفت و گو
یه کمی شروه می خوند ای، کمی او

ما سه تا دراز کشیده شَل و پَل
سَر اَ تو کُرون هُم، گرمِ مَثَل

یهویی لنگر دَر صدا اومد
بَعد اَ او هِی جارِ کدخدا اومد

هراسُون بامون پاویذ بُدو بُدو
چه میخا کدخدا ای مجالِ شَو

پاویذیم از سرِجا، مُو و سکو
در آورذیم تَک و پُشتی و پتو

کدخدا اُومد داخل باهاش مَرو
پیرمرد هِگالی همرایِ او

پیرمردِ خَنیسِ مُهیل و هیز
بَرِ چه از دو وَلا پیدا واویذا

سکو گشت چندتا کوپِ چُول و پَلَشت
بدروش چای بَرِشون بُرد و واگَشت

پیرمرد خنده میکرذ بُلند بُلند
واذَ مَهریذ ، کوپی چای با گُلی کَند

کدخدا ری فرش عقب جلو می کرد
چار طرف نگاه و سَرکَشوو می کرد

رِی واگرذُوند اَ بامون گفت مَشذی
نمی خَی شهرو مَگر شیگر بِذی

مو یهو دلم واویذ اَز جا جاکن
کَلَ بَهلو پاویذم از ری پوشَن

هراسون پیش پا اَ درتا کُتیذُم
تَپ زدم کُنجِ خونه تَمرگیذُم

شنیذوم بامون شَ گفت که کدخدا
فاتکو که گُتتَرِِن شیگر میخا

هنیزا طفلکی شهرو نه گُتن
ولی هر کاموتا بِخَی مالِ خُتن

کدخدا شَ گفت که این و اون نگو
اِی آغا فقط میخا شهرو شوخو

پیر مرد با بایْ ما خلوتش گرفت
همه وِل کرد موی بدبخت واگِرِفت

فاتَکو می رفت و وای گشت دِبِگیر
می آورد یَرُم گپِ مردکِ پیر

بعد از او سَکو آورد بَرُم خبر
خبر از نَر پسری تویِ گَتَر

پسرک توی گَتر با وَرتواس
یَه زنِ تراکمه ای دلش میخاس

کِرده وید کیسه ی باشون پُر از دینار
گفته بید زنی کاوین بکن بیار

پیرمرد حالا میخاس سی پسرش
دختری عقد بکنه اُ ببرش

پیرمرد پاوید نگه تو خونه کرد
تا مو دید به کدخدا نشونه کرد

مو پاویذم وانَشستُم یَکلی
سَرَ پا تکیه داذُم مُتکّلی

ای دلم میخاس بُرُم هِش بُکُتم
شَ بُگم ای خنیسک، کا مُو گُتُم

شَ بُگم ای پیرمردِ پیرَخر
دَسَ جونِ مو واسون برو اَ دَر

شَ بُگُم اَ رو بُرو، حیا بکن
دنبالم نیو مو رو رها بکن

دلِ غافل، کی اَ مو چی می شنید
کدخدا خودش وادُخت، خودش بُرید

دی و بای ما مِلِ کور که چِش میخاد
همه چی بید بَرشون وفق مراد

همه شون تا که دینار و پول دیذِن
همیطوری ندیدِه، پسندیذن

اهلِ خونه همه شون خوشال بیذِن
تا بی گَه شو با همی می خندیذِن

پیرمرد و کد خدا هر دو رضا
پاویذِن قرار گذاشتِن، سی صَوا

مریمو پاویذ یِچی داد سی نِشون
بای ما رفت پا پَتی بدرقه شون

همه رفتِن خونشون، اما دریغ
مو وامونُدم با چِشی پُر اَز گِرِیخ

کِی میگفت که حَلَّ گرگِ چَمبری
کِی می گفت زَهره نداری ببری

کپَ شی پِلنِگ بیدُم خُوسونکی
اَ چِشُم خَو نیومد تا شَفَکی

صُحِ گه همپایِ بُنگِ گَلَه بون
بیدارم واکرِد دَسِ دِرْوِ بامون

دیبامون اُومد با اُون بُشکِ بَلِش
خنده و خوشواش ِ نرمی رو لبش

اَ بِرِشکش در آورد دُنگو و خِسک
اَ دَسُم داد کیلی گَرمه با نِمِشک

اَ مو گفت بیو بشین دَر بَرَ کُم
قربون سَرِت واوُم دخترکُم

بَرَکُم نشست دَسِش ناذ رِی مُلُم
اَمو گفت شهرو تویی گُمپِ گُلُم

اگه قسمت بو، اگر خدا بخاد
میری انشاءالله گَترَ ، جای ِآباد

رَی خدا بو، میری اونجا بَرِ خُت
وامیوی یه خونه دارِ گَپ و گُت

مو میرِِخت عین بارون ، اُو اَ چِشُم
سیریکو افتاده بید پشتِ دلم

حرفایِ دیبا کمی دلم واداد
ماچی کِرد شَهِ سَرُم وِلم واداد

فردا عصر بساط عقد شد همه جور
مو نشوندن سَرِ باشتی مَشَه مور

آغایی اوومد نشست اَ رِی زمین
اَ مو گفت بَرُم بگو اصولِ دین

نرمه آهی واکشیدم اَ جگر
همه اصول دین گُفتم اَ بَر

سَرتون درد نیارُم همو پسین
شیگری کرد خارجی شهرو شِشین

پس صوا صُح، مو با یک بُخچه رِی سَر
اُم آورذن با گِریخ، اَ خونه دَر

پیرمرد آماده بید تی کُلِ دَر
جایِ مو واکرذه بید اَ چُهرِ خَر

نمی رفتم ، وا می گشتُم تو خونه
می گرفتُم سرِ هر چی بُهُونه

مَح جافر تندی میکرذ جنجال مو
دیبا و دی و دازا، دنبالِ مو

اُم داذِن دسمالی نون با چُکِرین
کیسه ای پُر فَلَزین یه کم اَرَین

هر چی کِرذُم مو نهاذن اَ رِی خَر
پیرمرد اوسار اَ دَس، واویذَ تیوَر

هینی گفت که خَرَکو گوشش واکَند!
زاره ای داد تو هوا تند و بُلند

یهویی چارپا واسد شتاب و خیز
مو دلُم تش شَ گرفت و پُر واویذ

با سُکی جیپَلَکی کَند خَرکو
پی سَرم وارِخت کمی اُو فاتکو

کِشت واخوردم نگهی به پشتِ سَر
دیگه هیچکسی ندیدم دمِ در

هنیزا سحر بید و هوا تاریک
واگذروندیم کیچه های تنگ و تاریک

وَرتکون، سوراکی، چشِ گِریخ
توره هایِ اطراف دِه هم واخ و ویخ

سینه مون بید کُه و خِرّه و دَرَه
اَ ماوین ِ سنگلاخ یه کوره رَه

پیرمرد رفت اَ بالا بعد سَرَشی
تا واکرذ از پیچ و تاب گیرکشی

رسیدیم تخته یِ فاریاب شفکی
لبِ اَو کِرکِر کوگِ لَچَکی

تنگِ فاریاب تویِ او هوایِ سرد
دس نماز گرفت، نماز خوند پیرمرد

اما مو با دلی افگار و فغون
در آورذُم اَ کیسه ،کَپه ای نون

پیرمرد دوباره کرد پوذال اَ پاش
خو کشید چرمایِ بالای لیویراش

یه نگه کرد عقب و دور و بَرِش
لنگوتَش کِرد عربی دورِ سرش

چنگلَه ی خرما واسَد با کمی اُو
رِی واگرذوند طرفِ کُه و بُدو

اَوسار خَر به دَسِش زد به کَمَر
سر بالا رفت تا رسیدیم سَرِ پَر

سَرِ کُه مرغیزه و سگ و سَتور
واسَذیم اَو سَرِ برکه ی گالاخور

سَرَشی تو پیچ کُه، اَ کِشت و ذُرّ
مو رسوند بندرِ مُخدون، پیش اَ ظهر

رسیدیم پَهلی خونه ی بندریا
همشون عینِ پرِ کلاخ سیا

پیرمرد اَ مو نشوند یه گوشه ای
رفت تو بندر که بیاره توشه ای

بَرَکم بید چَه و دول و لوله ای
سایه یِ لور، سه زنِ بتوله ای

یه زنی داشت کیف و ساک و چمدون
لفظ و حرفهاش نویذ مثلِ خومون

پیر مرد با چند عرب ذُرّی واخورد
هَشنَه ی کباب کمی بَرُم آوُرد

پیش اَ مغرب همه رفتیم لَبِ اَو
یهَ جهاز ماوینِ اَو می کرذ شِنو

ای همه اُو که دیدم با ای چشام
واویذم گیچ، اَ رَوَخ بید دَس و پام

پیر مرد بندی واوَست اَ کَمَرُم
نورقی گُرذینه ای آورد برُم

دَوسه و چو و دو مَرد چَرمِلُو
مو واکرذن سوارِ جهاز رِی اَو

مو نشوندن رِی حصیر ِ تَرَکی
بَغَلم نهاذ کیف و لَک و جُلَکی

پیر مرد خودش اومُد نشست هَذُم
کیلیِ خرمایی دستم داد واسَذُم

شوم واویذ مو واویذم زهره ترک
چند زن بتوله ای اُووَلْتَرَک

بَرَکِ خوشون کمی جام واداذِن
شَمَذِ نرمی اَ رِی پام واداذن

موجی خورد شتیره ای فرق جهاز
پیرمرد با خنده ای دلم واداذ

دریایِ خور و تاریک، دلم اَ جا کَند
همه جا سَحار بید و بو ماینِ گَند

سر لنج چند تا جاشو در تک و دو
واز آویذ باذبُونا لنج رفت اَ جلو

کشیدم مَکنا ری صورت و کَچُم
صلوات صل علی روی ِ لبم

همه مَرد و ما سه چار تا ماذُمون
مَشَمَور گوشه یِ دِنجی نِگرون

پَرِ لنج، در پَس پرده، اَ پَنَه
درامی با مستراح و اَفتاوَه

پَی سَرُم دبّه ای اَو بید و کَوَت
دوسه تا خمره ی خرما و گُلَت

والَوُندم پسِ گُرذَم به دِرام
سرد و ساکت نمی گفتُم یه کلام

پیرمرد خوسیده بید و خُرَّ خُّر
موج می کرد حمله به کشتی یَکَ شُرّ

مو بیدم فکر فذا و خونمون
فکر دی، دیبا و داذا و بامون

ای مجال دی و داذا و باهمون
کَهلونی چاک رِی چَک ِفُذاهمون

دور هم با دلِ خُش گَپ میزنن
می خونن شروه و بیت، شَپ می زنن

ای بمیرم مو سی کُلِّ رفیقام
کاش می فهمیذن مو بدبخت اَ کجام

کاش می فهمیذن که ای مجال ِ شو
مو چطور خار و ذلیلم اَ رِی اَو

همه شون فکر می کُنن مو گُت ترم
جومه ی چبِّ سِوِندی اَ بَرُم

حالا فکر شون که مو تویِ گَتَر
دَورمِن اَشرفی و دُرّ و شَمَر

نمی فهمن پیرمردِ گَتَری
چه آوردَه سَرِ شهرو، گِل اَ ری

همه فکر ده بیدم می گِرویذُم
همه خُو بیدن اُ مو نَخُوسیدُم

همی وقت طیفون اومد بادبونا بُرد
لنجکو جا کن واوید ،کِشتی واخورد

همه از خو پاویدن سرو صدا
بندِ باد بونا واوَسّن سَر جا

مو زدُم تَپ کَپَ شی تمرگیذُم
میزدم حیتَ خوذُم ،می لرزیدم

وَرتکون چُرتکِ پیرمرد، شکست
کَپ فراخو کرد، پاوید جَلدی نشست

دنبال اِساره ای گشت با چشاش
بی خیالِ مو، واخوسید سر جاش

عربو وضو گرفت تُرِّ خوشون
یه اساره کِلّه کرذِن سی نشون

یکیشون سر به هوا مُتَّکلی
اذونی گفت نیاوُرد اسم علی

پیرمرد پاویذ و ویساد دُمِشون
می گرفتن دَسَ پَرتِ کُمشون

صُح واویذ ، هوا واویذ صاف و روشن
جمع واکرذیم لک و پَکها و پوشَن

چاس واویذ، پسین واویذِ، دوباره شو
دوباره ما و جهاز و لیتِ اَو

ماسه تازن کَلَ بَهلو ری جهاز
ذکر می خوندیم، دِبِگیر راز و نیاز

مرداشون ماین می گرفتن بَرِمون
تش می ناذِن ، ری تَشِ منقلمون

چاس می خوردیم کَتخِ ماین و کِلِی
صُح و شوم خرما و خُشکو و مِرِی

روز و شو ماوین اُو با آسمون
کَلَ بَهلو خَسّه بیدیم همه مون

بَعدَ چند روز، اَ ری اُو، سیر و سفر
رسیدیم لحمال نرمی تو گَتَرَ

پیر مرد بلند فرستاد صلوات
اَ مو گفت یالّا بلند شو سَر جات

فرز و فوری پاویدُم از سرِ جام
گرذ آکرذُم لک و پَهکام اَ تی پام

اومدیم شی اَ جهاز خُرد و خَچَل
لب ساحل همه لَمر بید و اَخَل

عده ای مرد کُخ آورده و چُول
جَمته ای، صندوق و سارَه پسِ کول

اَ رِی یک دو سَه ی باریک و دراز
بار میبرزن اَ بالا تویِ جهاز

یه بَچَه ی اومد خیلی بیلی مَ گفت
کُوکُو اُ کیلی چَپاتی می فُروخت

اومدم اووَلتَرَک، گیج و دَوَنگ
دو تا ژاندار اومَذِن ری کول تفنگ

شورته با غیض ری واگرذوند طرفُم
نگهی کرد سر و بُشکِ سَبَخُم

پیر مرد چند قدمی رفت، ری واکرذ
یه گاری اوُمد سوارمون واکرد

اولین بار واوبذم موتور سوار
رهِ صاف و کف جاده قیر و گار

صحراشون لیتُ و بیابون و سَبَخَ
نه علف داشت نه درخت، نه حتّی چَخ

رَهِشون دور و دراز بید و سیذَه
قلعه بُرجی بید ماوینِ مسیله

بُری وخت طول بکشید تا رسیدیم
کپِ یک کیچه ی تنگی وِیسیدیم

جَوونی اوُمد جلوم نَرگَتَلی
سر بریدن جلوی پام چِکَلی

پسِ نوشی در اُومد مَشَی اَمو
ماچی کرد اَ ری سرُم مَ گفت عامو

مو بیدم دخترکی چول و پَلَشت
هر کسی که اُم می دید دلش می گَشت

جونِ مو شَلو عرق، گَند و نَخوش
بو تَنُم سَهار بید و تند و تُرش

در آورذُم لکِ نرمی اَ پیله
پاک آکِرذُم اَ لَبُم اُو خِویله

اَ موتور شی اومذم پای پیاده
اومذن پیشواز مو نر و ماده

پیرزن جارُم میزد کجان گُلُم
اُم گرفت دسِش نهاد دور مُلُم

وابوسید پس دسُم بَعده گِمِشت
مو می خاستُم وابوسُم دسِش نَهِشت

دختری اومد اَ پاش شَمپَلی بید
اَ سرِش شِیله یِ گُل مَخملی بید

مو دَوَنگ بیدُم، نگفتم یه کلام
اُم آورذِن تو فذا با احترام

بار و بُخچه م وانهاذم رِی زمین
اَ مو گفتِن رِی پتو بیو بشین

چِش و ریم شُشتُم اَ خُرچه ی لبِ حوض
سیم آورذن یه سینی مَنگه و موز

دی عادل آورد گلاسی شیر و کَند
کوطی خوخ و اَلَناس َ بُرم واکند

سیم آورذن لک و جومه و طُوال
بَعدَ ملَّح وُومَذُم خوب سَر حال

شوُنَ گفتم که هَمَه ی چی بَلَدُم
ولی شَمپُو سر و بُشکم نزدُم

همو روز میخاس واره مَشَی صَفَر
سِی بامون فرستادُم خطّ و خبر

شوم آویذ دوره نشستن اُ میون
معجومه ی مَجبوس گرمِ روبیون

بعدَ نون بَرُم آورذن یه لحاف
خوسیذم تا روز بعدی شی ملاف

وختی از خو پاویذیم ریم نمیمذ
آسه آسه واسذُم لایِ شَمَذ

سیلی کرذُم چو دیذُم هیش کسی نیس
در آوردذُم اَ کَوَت شال و کمیص

سُرمه کردم کُتِ چِش با چو مالم
صاف آکِرذُم پَل و زنگُل پیالم

سَرِ زنگل پیاله تا کمرم
روغن سر زدم َ بُشکِ سَرم

بَر آ کِردُم جومه ای یقه خُوسی
هَنی قابل نبیذُم سی عروسی

وقتی رفتم هنیزا جُرّه بیدم
لاجون و لِجمار و کُم گِرذه بیدم

یاذُمن وقتی که رفتم اَ گَتَر
نبید از موتَر و کهربا خبر

اُو چَه بید برِ شُشتن هنیزا
نون می کرذن با تنیر زن و زیلا

برق و برّاده و ای چیا نبید
می نشستن هنیزا پای تش و دیذ

پیرمرد و پسراش بر سر کار
وایمَذِن عصری بر چاس و ناهار

پیرمرد صداش می کردن مَشَذی
بچه هاش شِیما و عادل و علی

نبیدُم رسمُ و رسومشون بَلَد
وقتی عادلو میمذ رِیم نَمیمَد

روز و شو همیشه با دیا بیدم
دختری شَرموک و با حیا بیدم

مو میشُشتم لک و پک اُ پخت و پز
نمی کردم تو مَحل رفت و اومَذ

یه سالی گذشتُ مو گُت تر واویذُم
گوشت گرفتم کمی بهتر واویذم

هَمی که عاقل و قابل واویذُم
عیش کِرذُم، زنِ عادل واویذم

شویی جمعه بید که مو زن واویذم
همو شو اوّلی اَوسَن واویذم

حالا مو پنتلکی بچّه کُمُم
نمی فهمیدُم چطو سَر بُکُنم

بعدَ مدتی اومد درد و بَلا
کُک و کِسیون میمذ از دلم بالا

اسپیتالی بید تو شرکت علی
اُم می برذَن هموجا حَلی حَلی

یه شویی باذُم گرفت دروشیدُم
جیغ زدم، لیکه داذُم تا خوسیدم

وَر سرِ مو زن همسایه اومَد
بَعد اون بالای سَرُم دایه اوُمد

با تی چُنگو کَمکی اُووُم داذن
بعدَ اون کُنگیری جُلّابم داذن

دِل مَختک والَوُندِن آهِنی
اَ مو گُفتن نه که پا اَ در بِنی

بی بی علویه اومد روزی هَذُم
اسم مرتضی نهاد رِی پَسَرم

خلاصه با این تنِ لار و مِمِل
وانهاذم پسری بهر ِ عادل

عادلو ده رو نیومد اَ هَوام
هیچ نپرسید که چطورم ،چه میخام

روز ده بید که دیدم صداش اومد
تا که بچه دید، یهو هواش اومد

بخت بد یَه شو سَتور صدا می داد
مُروای نَحس خودش هوا می داد

بی خبر بِچَهکو کِشت واخورده بید
کرده بید تی پَل پَلو تا مُرده بید

هر چی کرذُم نَکَکی چِش نواکند
داد زدم، چیره داذم تند و بلند

بچّه اوّلی مُرد، ایطوری مُفت
ولی هیش که جونِ خُم چی مَ نگفت

یکی رفت ولی به لطف کردگار
مَ وامونده حالا چار تا بَچَه بار

پَسِ مو گرفته پا نر و ماذه
پر و پَخشن حالا نسل و زِهواذه

همشون ما شا لله چاقُ و گی پَنَه
هر کدومشون واویذَن قدّ بَنَه

همه جنسیّه دارن گُت واویذن
هر کدوم آدمی سی خُت واویذن

تو می فهمی کَی گَتَر واوید آباد؟
وقتی نفت پیدا واوید یادت میاد؟

نگو نفت بگو طلای سیاه اومد
پی سرش ماشین و ای چیا اومد

یهویی گَتَر واویذ عین پاریس
بَدوهای پاپَتی شدن رییس

اومذن اَجنبیها اَ هر ملوک
می آورذن کِرِن و بیم و بلوک

می آوردن سیمان و لمر و سَرَند
کشیدن شقّه های بلند بلند

اومذن بیخه ای ها، بَندریا
هندیا، بنگالیا، کندریا

رِِخت تراکمه ای یهو بَکا هزار
ذُر می خوردن همه جا پی جور کار

میمذن قاچاق با یک کیف کولی
مُذیفی بیدِن می خوردن فاسولی

شرته و پلیس واویذن بدوها
همه کارمون شدن ریش گپوها

خلاصه گَتَر آباد واویذ و ما
مون داذن خونه و آب و کهربا

کشیدن اَ چار طرف شارِع و سوق
پُر آویذ سر و صدایِ باس و بوق

بزدن مطعم چاوُول و کباب
دجاج لایِ چپاتی و کچاپ

میوه لبنان و سیب سرخ و سوز
فراوون بَمبُلی و مَنگه و موز

حالا مو هیچی دیگه کم ندارم
دلِ پُر غصه و ماتم ندارم

عربی گَپ می زنم با این و اون
سوق و جَمعیّه می رُم سَرِ دکون

می خورم خوراک همه ی چی ، همه جور
جا گه ها می رُم با طیاره و تور

حالا فکرم که اگه خدا بُخا
یه سری بُرُم نجف اُ کربلا

حالا شُکرش خونه خدّامه دارم
دو سه تا موتَر ثَلاّجه دارم

هال و دیوونیه دارم شوخ و شیک
فرشِ کف مرمر و دوره ش سرامیک

گُلُپ و لوسترِ خُنج خنجی دارم
سنگ مُستراحِ اِفرنجی دارم

اگه مهمون یه یروزی برُم بیا
می زنم زنگ بَرِ مَطعَم سی غذا

چه و دُول و آب تَهلو دیگه نی
وای خورُم همه ش میاء معدنی

وای خُورُم سَردی، همه ش پپسی کولا
ای خوشِن وختی گارِشت میاد بالا

می فرستم همه نوع جومه ی زَری
پارچه های حَلَ تار و کَوُذری

می فرستم شِلِ خوخ و اَلناس
کَستر و ساگو و رب گرجه و ساس

می فرستم سی همه سُرمه و مِش
دوایِ کَلّونو اُ مَرحمِ چِش

می فرستیم پَک و پول سِی فقرا
پول روضه و ولیمه و آغا

خلاصه هَمَه ی چیمون عَذلن و ولَم
ولی وای کُنم یاد تولَه و سَلم

وای کنُم یادِ کُه و کور و کُمُوس
یادِ شو سردِ پایِ تَشِ چُلوُس

هَنی وای کنم یاذِ بز و چیپون
یاد شو تاوِسّونا در پَسِ بون

اَی دلم تنگه بَرِ بَچّگیام
رَی خدا بو، اَ تراکمه وامیام

جون واعظ اگه مردم واهِلِن
وامیام بهار که سَلم و خَلِلن

احمد واعظ زاده

 

———————————————————–

واژه های به کار رفته در شعر :
گَتَر : قطر
وا می مُشتم دَرَبون : حیاط را جارو میکردم
چُکُلو : هیزم ، چوب
تَحسُمِ دی : کمک مادر
هسین : نان دان ( نون دون )
فَلزین : نوعی نون نازک محلی
چاس : ناهار
خَشار : هیزم
گَوَن : نوعی پیراهن
کُرشُپو : نوعی بازی محلی
مُهُوو : تنه ی در خت نخل
دنگله گتو : اَلا کلنگ
گاگل : راه گله رو
چِل : زیر بغل
پنتلکی : ریز جُثه
لرذ له : زمین صاف آبرفتی
هگال : چفیه عربی
ترس و حِیت : اضطراب
بَرَک : کنار
شاخونی : شاهانی ، نوعی نخل
کَروه : کوزه
لِتی کِلی : تکه ای نان
خَشله : کشیدن چیزی روی خاک
کُترُم و لَس : بی رمق
مَراه : رمق ، توان
خَسّه خونی : استراحت
دُکونی : سکّو
دی مارو : مارمولک
خزیک : خزوک، سوسک سیاه
حَل : نفت (oil)
پوشَن : فرش
بَرا : روشن
فَنَر : فانوس
کُرُنگ : خرمایِ پلاسیده
بَخ : وسیله حمل و بار که روی چار پا می گذارند
واپُلید : عوض کرد
پَرچَل : آلوده ، کثیف
دیخل : دیزی
خَجوم : جانوران موزی ، حشرات
پِلی نووَه : نوبت به نوبت
بالوهه : چاه فاضلاب
اووَلترک : انطرفتر
گپ : حرف
فُرُک : دم و بازدم هنگام کشیدن قلیون
کروُن : فضای روی زانو
حول واویذ : عجله کرد (دس پاچه )
دو و دولا : دوباره
کوپ : فنجان
واذمهریز: خوردن
گُلی کَند : حبّه ای قند
سرکشو : سرک کشیدن
شیگر ک شوهر
گُت : بزرگ
هَنیزا : هنوز هم
هَنی : هنوز
شوخ : زیبا ، قشنگ
بالشت : سکویِ داخل اتاق
دبگیر : پشت سر هم
کاوین کردن : عقد کردن
ورتواس : بی تابی کردن
اُوساکو : بعداً
مُتّکلی : سرپا نشستن
یکَلی : کج
هِش بُکُتم : کتکش بزنم
خنیس : هیز
کامو گفتم : کجا من حرف زدم
واسون : بردار
آرو برو : حیا بکن ، آبرو نگه دار
ترازین : ترازو
چشمِ بِر : چشم بینا
وادُخت : دوخت
صوا : فردا، صباح
گریخ : گریه
کَپَ شی : خوابیدن روی شکم
دسِ درو : دست زبر
بُشک بَل : موی جلو سر که پیدا باشد
خوشواش دادن : با محبت راضی به انجام کاری کردن
پریشک : زیر یقه
دنگو و خسک : دانه گندم و خِسک پخته شده
نمشک : کره محلی
بَرَکم : کنار من ، چسبیده به من
مُل : پشت گردن (ملاز)
سریکو : سکسکه
دلم واداد : دلم تسکین گرفت
مَشَمور : کسی که در هم و در فکر باشد
ششین : کسی که همیشه شپش دارد
چُهرِ خَر : بالای خر ما بین وسایل
جنجال کرد : دعوا کرد
اَرین : نوعی نان محلی
چُکرین : نوعی نان ضخیم
تی وَر : جلو
هیین : صدای رام کردن خر
دلم پُرواویذ: دلم عقده گرفت
کِشت واخورد: پیچ خورد
ذُرواخوردن: پیچ و تابخوردن
وَرتکون: تکان دادن
خِرِه: درّه کوچک-شیار کوه
دَرَه: رودخانه ، درّه
ماوَین : مابین
کَپّه ای نون : نصف نون، قسمتی از نون
پوذال : کفش
خو کشید: بالا کشیدن ،طرف خود کشیدن
لنگوته : چفیه،(هندی)
چُرم : مُف
اَوسار: اَفسار
پَر: سر کوه ،قله کوه
برکه کالاخور :نام برکه ای طبیعی در کوه پدنو
بندر مغدون :بندری در ساحل خلیج فارس
بتوله :صورت بند
هَشَنه :ماهی ساردین
واوَس : بَست
دوسه: تخته بلند
جَهاز :لِنج بادی
حَصیر : فرش
جُلکی: پارچه کهنه
هَذُم: کنارم
شَتیره ای : عمودی
سَحار : بوی گند
شَمَد: ملافه
ماین گَند : ماهی بو کرده
مَکنا : روسری عربی
کَچ : چانه
ماذمون : ماده
اَفتووه : آفتابه
دَبه : ظرف آب
کَوَت : کُمد
گَشخا : نخل گشخاد
گُلت : ظرف مخصوص خرما
یَکَشُر: پشت سر هم
فذا :خانه ، منزل، حیاط
اِی مجال : این موقع
شَپ زدن : کف زدن
گِلَ ری :خاک بر سر
کَپ فراخو : خمیازه
اِساره : ستاره
تُرّ خوشون : به سلیقه خودشون
کلّه کرذن : نشانه کردن
پَرتِ کُمش : روی شکمش
لِیت : لخت : لوت
مِرِی : سرو
لحمال : زمین نرم و صاف
گرد واکردُم : جمع کردم
جَمته : چمدان
اَخَل : طوفان خاک
ساره : صندوق
چپاتی : ساندویچ
شُرته : پلیس عربی
سَبَخ : شوره
گار : قیر
ملو : میمون
بُری وقت : وقت زیاد
نَرگُتلی : یَل ، هیکلی
چَکَل : گوسفند نَر
دلش میگشت : حالش به هم می خورد
شَلو عرق : خیس عرق
اَو خویله : آب اطراف لب و دهان
چَمپَلی : نوعی کفش
شِیله : روسری ، شال
وابوسید : مرا بوسید
گِمِشت : مالش داد
نَهشت : نگذاشت
دَوَنگ : گیچ ، مَنگ
خُرچَه : ناودونی
مَنگه : اَنبه
گلاس : لیوان
طَوال : حوله
مَلَح : حمام کردن ، شنا
مجبوس روبیون : دمپخت میگو
ریم نمیمذ : روم نمیشد ، خجالت میکشید
پَل : گیسو
کمیص : قمیص، پیراهن
ماله : چوب سرمه دان
قابل نبودم سی عروس : دختر باید به موقعی برسد تا بتواند عروسی کند وتا عادت ماهیانه ندیده می گویند قابل عروسی نیست.
موتَر : موتور و ماشین
کهرُبا : برق
برّاده : آب سردکن
ثلاّجه : یخچال
دیا : مادر
شرموک : خجالتی
اَوسَن : آبستن
جلّاب : نوعی سوپ مقوّی
چنگو : وسیله ای آهنی مانند نوک پرندگان و قطره چکان
دروشیدم : لرزیدم
کنگری : کاسه ی فلزی
والووندن : تکیه دادن
درام : بُشکه
بی بی علویه : زن روضه خوان
پَل پَلو : جان کندن
زه واده : نسل ، نوه ونتیجه
گی پَنَه : چاق
بَدو : ساکنان اصلی مناطق عربی
ریش گُتو ها : سلفی ها ، روحانیون سنّی ، صلا ها
مُذیفی : زندگی کردن مّجردی
فاسولی : کنسرو لوبیا
شارع : خیابان
سوق : بازار
جمعیّه : مغازه ای بزرگ ، هایپر استار
شقّه : آپارتمان
دجاح : مرغ
کچاپ : سُس
چاوُل : چلو ، برنج
بمبُلی : نوعی میوه شبیه گریپ فروت
طیاّره : هواپیما
کستر : نوعی دسر نشاسته ای زرد رنگ
ساگو : شبیه نشاسته
مرحم چشمی : پُماد ساده چشمی
دوای بن کلک : نوعی شربت
آژدین : نوعی دوا مخصوص زخم
مجَّت : مسجد
خَدامّه : نوکر ، خادم
دیوونیه : سالن بزرگ پذیرایی
مَطعم : رستوران
میاء معدنی : آب معدنی
تَهل : تلخ
سَردی : نوشیدنی خنک
گارشت : آروغ
عذلن و وَلم : زندگی بر وفق مراد ، هر چیزی به خوبی جای خودش است.
توله ، پنیرک ، سبزی محلی
سَلم : نوعی سبزی محلی
کُه : کوه
کُموس : بوته ای کوهی
چلوس : چوب و هیزم نیم سوخته
رَی خدا بو : اگر رای خدا باشد ، اگر خدا بخواهد
وامیام : بر می گردم
واهله : اگر بگذارد ، اگر چیزی باقی بگذارد
خَلِل : نوعی سبزی محلی صحرایی

عجب حال و هوایی داره شورا!

بهمن ۲۰ام, ۱۳۹۳

چه شور و ماجرایی داره شورا!
عجب حال و هوایی داره شورا!

کِل و هی جار و عیش و تار و تُمپَک
تَش دایُم بَرایی داره شورا!

رقابت بر سر تخت رییس است
چه تخت با وفایی داره شورا!

همه آزاد، دهقان و کشاورز
جمال با صفایی داره شورا!

شبان آورده از ملک سناسیر
عجایب کدخدایی داره شورا!

واشونده مخ لب جوغ و در و بون
چه ملک دلگشایی داره شورا!

چه زیبا میزند پَکّو به آسفالت
چه چاله چوله هایی داره شورا!

برای دوستان و آشنایان
دم مشکل گشایی داره شورا!

سَرِ کِه تا بُنِ بیخ و بیابون
به هر جا ردّ پایی داره شورا!

ز چاه قایدی تا ده مظفّر
به هر کو ماجرایی داره شورا!

به خلوتگه دم افتو غروبی
مصوب نامه هایی داره شورا!

در این یک سال و اندی نیست آرام
عجب هول و ولایی داره شورا!

سر کیسه واویذه شُل اخیرن
چه راز برملایی داره شورا!

سوار اسب چالاکن رحیمی
چه عضو بی ابایی داره شورا!

ماوین هیکلی با دِه تُرُش جَرّ
چه جنگ و کودتایی داره شورا!

نموده داغ بحث انتخابات
جناح چپ نمایی داره شورا!

گرفته مصطفی نیدانی هم بُل
چه دیگ روسیایی داره شورا!

شده هر دوره بدتر، واعظ ای داد!
که درد بی دوایی داره شورا!

پِشِنگه ای چَند است؟

دی ۲۹ام, ۱۳۹۳

چِشِ سیاهِ تو چشمِ آهیذِ پَسبَند است
دِلِت گَپِن مِل دریا، لبت مِلِ قَند است
(چش:چشم – چهشا:چشمان – آهیذ: آهو – پسبند: از روستاهای شرقی – گپ:بزرگ، وسیع – مل:مثل)

سفیذی شَفَکی تو، اِساره ی فلکی
ورای صورَت شوخِت، هزار لبخند است
(سفیذی: سپیدی – شفک:شفق – اساره:ستاره – شوخ:زیبا)

مریز زلف کَجِت دومن و مذه دَسِ باد
که تی کَجِ سَر زُلفِت، هزار دل، بَند است
(واریز:بریز – دومن: پایین مذه:نده- دس:دست – تی:نوک – بندن:بند است، گرفتار است)

آهاری از سر کویَت پَرُنده هوش اَ سرم
بگو که قیمت عطرت پِشِنگه ای چَند است
(آهار: نسیم – پرونده:پرانیده – پشنگه:قطره)

ضریح گُبَّه ی بُرمت چو قله ی سادول
وصال کوی تو مشکل تر اَز دماوند است
(گبه:قبه – برم:ابرو)

اگر بِذِن به مو دنیا یه کُچ نمیخواهُم
یَه تالِ موی تو به از خلیج ناوَند است
(بذن:بدهند – کُچ:تکه – تال:تار – خلیج ناوند:خلیج نای بند)

تمام سامون سینه ام که لُکَّه نذر چِشات
تمام جان حقیرم فدای دلبند است
(سامون:حوالی – لکه:تمام)

کمی بخاطر واعظ بکن کرشمه و ناز
که هر دم از نفسش بر تو آرزومند است

احمد واعظ زاده ایراهستانی – دی ماه ۱۳۹۳

…که دلم رفت تو دلت

دی ۱۷ام, ۱۳۹۳

اولین مَرتَه لاوَر بی که دِلُم رفت تو دِلِت
شَفَکی بُنگِ سحر بی که دلم رفت تو دلت
(مرته: مرتبه – شفکی: اول صبح، شفق – بُنگ: بانگ – بی: بود)

وامیمُشتی دَرَبون، جسّ میبُریدی پَسِ بون
مَکنایِ گَرسی تَ سَر بی که دلم رفت تو دلت
(وامشتن: جارو کردن – دربون: حیاط – جس بریدن: پریدن – پَس: پشت – بون: بام)

تِرِه از پا وامیکَندی و میکِرذی هِخِ بُز
پَسِ خَسّ، شی یَ کَپَر بی که دلم رفت تو دلت
(تره: بند – هخ: صوت راندن بز – خس: باغچه)

دو وَلَه، رَه گاگَلی، پیپِ سِری بی ری سَرِت
بغلت کَهره شِکَر بی که دلم رفت تو دلت
(وله: وهله – دووله: دوباره – ره: راه – گاگلی: مال رو – پیپ: دلّه – سِر: آشغال – کهره: بزغاله – شِکر: بور، روشن)

یاذُمِن گَهذُمِ کَندَر تو حنابندون بِیگ
عیش عُوودُل با هاجَر بی که دلم رفت تو دلت
(یاذمن: یادمه – گهذم: پایین – بیگ: عروس – عیش: عروسی – عوودل: عبدل، عبدالحسین)

دسمال خوس اَ دَسِت، بیت “نِگار ای…” اَ لبِت
جومه ی ویلی تَ بَر بی که دلم رفت تو دلت
(خوس: جنس براق نقره ای – بیت: ترانه های عروسی – نگار ای … نِگارم: از بیتهای عروسی قدیم – جومه: پیراهن – ویل: نوعی پارچه)

اومَذی پایْ تَشِ چالَه بُکُنی کَهلونی چاک
اَ خِرِت دُرّ و شَمَر بی که دلم رفت تو دلت
(تش: آتش، کهلون: قلیان – چاک: چاق کردن قلیان – خِر: گلو)

پِرپِر زُلفای شوخوت که میرِختیش ری چِشِت
چو پَر و عقربِ پَر بی که دلم رفت تو دلت
(شوخ: قشنگ- چش: چشم – پر و عقرب: از صور فلکی که در هنگام ظهور یکی در آسمان دیگری قابل رویت نیست و به همین دلیل دو نفری را که چشم دیدن همدیگر را ندارند به پر و عقرب تشبیه میکنند- عقربِ پر: عقرب بالدار، ظاهرا نوعی گزنده بالدار بوده که قدیمی ها معتقد بودند اگر انسان را نیش بزند مرگ او حتمی است)

همیشه فصل جورین وقتی میرفتی مَسیله
زیر پات اسب کَهَر بی که دلم رفت تو دلت
(جورین: درو – مسیله: مسیل، محل جاری شدن سیلابها)

وُومدی تا خونه تون هُووگ و تَرپَّه ری کولِت
کَپِ کیچَه کُلِ دَر بی که دلم رفت تو دلت
(هووگ و ترپه: از انواع گیاهان – ری: روی – کَپ کیچه: توی کوچه – کُل در: دم در)

نقل حرفای خوشت بی که دلُم کَندی اَ جاش
کَلَّه ام از دل بی خَوَر بی که دلم رفت تو دلت
(دلم کندی ا جاش: دلم را تکان دادی – خَوَر: خبر)

واعظی وَرتَواسِش بی که بیا خواستگاریت
شانس بد، ماه صفر بی که دلم رفت تو دلت
(ورتواس: بیقراری)

احمد واعظ زاده: آذر ماه ۱۳۹۳

خاطره یک روز کاری در قدیم

شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۳

کَذیم بی کسب و کارُم بُنجَه کندن

می آوردم بَرِ مردم خَجه بَن

 

چه تو سرما چه تاوِسّونِ گرما

تَبَر تیشه به دستم جون بَن ها

 

تاوِسّون پیش اَ شومی، رُو می کرذم

دل شُو تی سَرِِ کُه خُو می کرذم

 

هَبَیس یک در میون تو تنگ پُدنو

کارم بی بُنجه کندن قُله ی کُو

 

شفق پا می شدم با داس و تیشه

می کَندُم تُنگه ی بَن ها ز ریشه

 

با پولش جا و جرُّ و زن گرفتم

نسایی دخترِ مَح سَن گرفتم

 

نری داشتم، الاغی گوش به فرمون

می کِرذ بارُم جاکَن زومَسّه حیوون

 

ما وینِ کوه و دِه در رفت و اومد

همینطو خرجیِ ما در میومد

 

یه سالی فصل گرما بید و خارَک

دهانِ روزه در ماهِ مبارک

 

پاویذُم بعد اَ خُو پیشِن پَسینی

واکرذم جلدَکی گِرذ فَرش مینی

 

وابَستُم ری خَرُم بارتنگ و پالون

نوار و آب و تیشه در کِرِ اوُن

 

نهاذُم چُهرِ خر بار و اَثاثم

یه فرش و دسمالِ نونی و داسُم

 

واکرذم سفت، لَنگوتَه ی سرم را

در آوُرذُم اَ تویِ خَسّ خَرُم را

 

سوار خر زدم از خونه بیرون

بَرِ آورذنِ یک لقمه ی نون

 

زنم، گفتم که اسم او نساء بید

زرنگ و با حیا و باوفا بید

 

همیشه مکنای مشکی سرش بید

جومه ی چَپّه سِوِندی در بَرِش بید

 

نساء بید یک زن خوب و نمونه

کمک کار مو بید تو خرجِ خونه

 

همیشه در کنارم، وَر دَسُم بید

به وقت ناخوشیها مَردَسُم بید

 

نساء با تَحسُمِ دِی سَید سلیمون

کَمِ کیچه میکرذ هر رو پسین نون

 

می کرذ تَش تو تنیر با سِرگین و خار

یه حَصین نون می پخت از بهرِ افطار

 

نساء تام دید، با دستِ خمیری

برام آورد کیلی گرمه ی تنیری

 

نهاد چند تا خرک پُخته تو دستم

مو اون ها را پَرِ لنگوته بستم

 

بِزد لبخندی و دستش هوا کرد

پِس و پِس شی لبی سی مو دعا کرد

 

دلم نِیمَذ ولِ چهشاش کنم مو

چطوری ترکِ شوخی هاش کنم مو

 

نساء واگشت و وارفت جنبِ زنها

مو هم رفتم حَلِ کُه تَک و تنها

 

کشیدم اوسارِ خر، جهل بیذُم

مِلِ تمباک چَه کور تَهل بیذُم

 

با کینِ پا زدم بر سینه ی خر

خرُم جسّی برید، بالا آورد سَر

 

خرم تا دید که مو داذُم هُلنگش

مو واسد با دو پایِ تیز چنگش

 

یهو داد زاره ای در بسّه بیذه

دُمش بالا گرفت و رفت سیذه

 

نرِ خاکستری رنگم جَلَب بید

ولی راهِ سَرِ کُه خوب بَلَد بید

 

تا هُوش گفتم یهو گوشش واکرذ زیچ

گذشت از کوچه هایِ پیچ در پیچ

 

سر کیچه سینَم واویذ دو دختر

می برذن سوی مسجد چای و کَستر

 

یکی پُرگ و سُرو میبرد مسجد

یکی کشک و یکی خرما و کُنجد

 

گروهی در کنار برکه بیذن

یه عده زیر گز رُخ می کشیذن

 

حاجی مختار سینَم واویذ شتابون

می رفت تا که اذان گوید پَسِ بون

 

عجب حال و هوایی داشت این ماه

مو امّا در پَیِ کارم دمِ راه

 

مو و چارپا ملِ دو یار و یاور

کمی قبل اذان از ده شدیم دَر

 

به چشم بر هم زدن از ده گذشتیم

گل و گَرذی به پا کردیم و رفتیم

 

به پشت سر نهادیم راه  لَرذو

واویذ زردِ خَزالی نورِ اَفتو

 

رسیدیم سنگلاخِ کوهپایه

واچیذ کم کم شعاع نور و سایه

 

میراشکالی شِی اومد اون حوالی

به کولش بید لَشِ گوشت شِکالی

 

رهش کج کرد و اوُمذ در جُوارم

سلامی کرذ و تا کرذ از کنارم

 

سَرِ اَفتو بِهی کوگ و کبوتر

به سویِ لانه یِ خود میزدِن پَر

 

چو افتو رفت و ظلمت هر کجا گشت

صدای توره ها پُر کرد در و دشت

 

چو رفتم سر پایینی تویِ خرّه

واذاشت امواجِ تش باد و باذِرّه

 

دَرَه بید ساکت و آرام و بی نور

دل تخته سیاهی، ظلمت و کور

 

چو رفتم در گِری گوری میانی

دلِ کُه وانشست صوتِ اذانی

 

ز خَر شی اومدم فوری و جنگی

تره کرذُم خرَم بر پاره سنگی

 

واکرذم پوشَنُم لَرد چَکی پهن

واخورذم چند گُلُپ اَو از لبِ خهن

 

گرفتم از لب اَو دس نمازی

بکرذُم با خدا راز و نیازی

 

کنار جا نمازم پَرپَروکی

واخورد مانند مو کلّه بروکی

 

واکندُم آب و دسمال از جُل و بار

با خرما و سفیدی کرذم افطار

 

کیلی خرما  دمِ دندون گرفتم

واخوردم اَو دوباره جون گرفتم

 

کمی بعد از نماز و استراحت

پاویذم رونه بیذم چند ساعت

 

دل تخته تماما سر بالایی

به غیر از ماه نبیذ نور بَرایی

 

به دس اَوسار ، تبر تیشه سَر کول

زدم بر تخته یِ پُر پیچ سادول

 

پسِ قلّه هوا  خور و تاریک بی

مسیر مو دراز و ره باریک بی

 

مو امّا چابک و ورزیده بیدم

مثال یوز پلنگ خیز می بریدم

 

بَلَد بیدُم رهِ کُه چون کف دَس

نمی گشتم دلِ کُه خَسّه و لَس

 

ولی هنگام ره رفتن همیشه

می کرذم خَم خوذُم بر چوبِ تیشه

 

خلاصه پا و پاکو تا بار انداز

که کرذُم خُور قرص مَهتُوِ ناز

 

از اینجا خُم پیِ سر ، خر به تی بَر

برفتم تا رسیدم بر سر پَر

 

سر پَر تا سرِ برکه گُلاخور

بَن و باذُم بید و انجیر و یک لور

 

جلوتر در کنارِ برجِ گاهی

رهِ سادول می خورد بر یک دو راهی

 

یه ره می رفت به کهری سویِ لاوَر

یه  ره هم سیدَه می رفتی به بندر

 

یه جنبت بید، اِشکفتی و خَسّی

کپرهای عرب های گا بَسّی

 

او وَل تر بید یوردِ اسپری خان

سه چار تا سگ بیذن اونجا نگهبان

 

مو سویِ لاور کهری پیچیدم

میونِ پاره ها رفتم، رسیدم

 

نمود پهن خرمنش ماه منوّر

دل کُه روشن آویذ تا سَرِ پَر

 

مو کردم جا کنار برکه یِ اَوو

برای استراحت با کمی خَوو

 

کِرِ برکه به زیر چرخ گردون

مو بیذُم با یکی زومسّه حیوون

 

خرم بستم بدون جُل، بی بارِش

وارِختم یک کمی اَو روی یالش

 

در آوردم جوتیهام از کفِ پام

پوشَن را پهن کرذم در سَرِ جام

 

نهاذُم کلّه ام روی دُکُونی

زدم چُرتی واخُرذُم خَسّه خونی

 

خرم گل برذه ای کرذ و دِروشید

کنارم گوشه ای تَپ  زد اُ خوسید

 

زِ سرمایِ سرکوهی تاسیدم

کمی قبل اذانِ صُح  پاویذم

 

اَ لای بار دسمالم آوردم

سحر خوردم اُ سیری اَو واخُوردم

 

چو شد بُنگِ اذان خوندُم صلاتم

واکرذم جمع و جور بار و بساطم

 

واکرذُم گِرد فرش و مُتَکایم

کشیدم پاشنه ی پوذالَ پایُم

 

چو پیدا شد کمی نور سپیده

کشیدم اَو زدُم بر چشم و دیده

 

مو قبل از گرمی و امواج اَفتو

به دنبال خَجه کرذُم تک  و دو

 

خزیدُم و جخیدم و پریدُم

بکندُم و بریدم و کشیدم

 

مثال بازرنگو میدویدم

تبر بر  گردن بَن میکشیدم

 

نمیکرذم اَ هَم کوچیک و گنده

کاپون کرذم ری هم تُنگه و کنده

 

چو شد کارم تموم و بار بستُم

دلِ راحت سَرِ سنگی نشستم

 

زدم بر صورتم آبی دوباره

کمی دور و برم کردم نظاره

 

هَنی بیذ در سر که خَپِه و هوگ

کنار مو رَد آویذ رَمّه ای کوگ

 

ماوین سبزه و برگ و بَن و گُل

میخوندن دایما بنجیر و بلبل

 

صدای بُک بُکِ اَشکال و پازن

فضا پُر بیذ از عطر آویشَن

 

صدای کر کر کوگان دل مست

دل سنگ ، سینه یِ لُفهای پُر دست

 

صدایِ چَهره ریسکِ خوش خط و خال

اووَلتر جَسّ و جسِّ کهره اِشکال

 

کنار بُنگر از آب لبریز

کِز و سربَردَه و بَنگو و بَبریز

 

صدای ِ وِز وزِ مورذک با پرتوک

خُنک نرمه آهارِ لایِ اَهلوک

 

عجب جایی است این بالا بلندی

نه شَرّ و شُر، نه زندانی نه بَندی

 

چرنده و پرنده با دلی سیر

خبر نی از غُل و زنجیر و شمشیر

 

همه پی جور یک آب و غذایی

همه دارند، یک لانه یه جایی

 

همه قانع  به چند تا حبّه دانه

همه راضی به یک جا آشیانه

 

از این نوع  زندگانی حال کردم

به حسرت ترکِ آن لحمال کردم

 

یه دَهنه سی دِل خُم شَروه خوندم

اَ دستِ پخشه مورذک خُم کروندم

 

دیگه نی ویذ که بیش از این بگرذُم

تا بی گه وانویذه باد واگرذم

 

نهاذُم چُهرِ خر بار و بَرُم را

وابستُم بندِ بار تنگِ خرُم را

 

کوموس و بُنجه ها را کوپه کرذم

به پُشتم با نواری کوله کردم

 

دهان روزه لُنگُم خیس کرذم

بگفتم یا علی و خیز کرذم

 

خرم افتاد جلو مو پَی سر او

واگشتیم از رهِ خینه و پُدنُو

 

مسیر خِرّه ای در تنگِ خینه

بکندُم از تنه ی یک بَن بِذینه

 

تن خسته و گرمایِ خرک رنگ

برفتم تا مخسّون دم تنگ

 

لب تشنه رسیدم چاهِ دُولاب

مَلَح کردم کمی در بُنگُرِ آب

 

پاویذم رونه بیذم از دوباره

خرم از خستگی می داد ذاره

 

بهش گفتم  مَده  مُنگه و لُنده

تحمّل کن کمی راهِ وامونده

 

مسیر کُه تا ده بید راهِ راسی

رسیدم تا تراکمه قبلَ چاسی

 

کَپ کیچه ولِ آبادم اومد

دو بیتی های واعظ یادم اومد

 

نسایی آی نسایی آی نسایی

مِلِ ماهِ چهارده دلربایی

 

نسایِ منتظر تا کِرد ،خورُم

ملِ پروانه اومذ گشت دورم

 

با کنگِ باز اوُمد پیشبازم

کمک کرد کوله بارُم وانهاذُم

 

واسَد از مو تبر تیشه با پیله

کمی پاک کِرد اَ لبهام خویله

 

خرم برد داخل و بارِش شِی آورد

بَرُِم بوذن تو اَو زد، پُشتی آوُرد

 

نمودم استراحت ظهر گرما

به امید خدا تا عصر فردا

 

همی بی کار ما ای زن با شیگر

همین منوال تا یک روز دیگر

 

احمد واعظ زاده – تابستان ۱۳۹۳ – چابکسر

 

شیگر خلیج رو

تیر ۲۹ام, ۱۳۹۳

کل غلوم بیو مو بَهسا زنتم
دُرُسن پیرم ولی همدستُم

کل غلوم امرو بیو بشین هَذُم
بگو از خوب و بد و پخت وپَزُم

تو می گرذی حلِ خُت، مو حلِ خُم
بَرَکُم بیو بشین تا سیت بگم

پیرمرذُم یاذتن او قدیما
کلی گرمه ی  تنیری پای تنیرا

لُکهّ ای مردم محله ی دومنی
حاجی ملا، حاجی شعبون، حَسنی

دور هم پیر و جوون، زن و زیلا
سر سردون می نشستیم پسینا؟

خوب واموندیم سال درذو مو و تو
جون اَ در برذیم اَ کرّو مو و تو

دختری جُرَّه بیذم، تو گُتَکو
اِت می گفتم کلکو چمبلکو

مو نبید هنی شک وشیگر حالیم
اومذی با گپترات خواستگاریم

دیباتون اومذ تو نوش کِرُم جا کرد
سی نشون انگشتری دسم واکرد

تا که دیتون دس اَ ری دسم گذاشت
جس بریدم، جخیذم اَ پسِ باشت

یاذمن که دوره ی نومزادیمون
نبیذ این رسم و رسوما حالیمون.

نبیذ این خنکیا مثل حالا
پَی سر هم بشینیم دَرَی چالا

هر جا رفتیم بغل هم جا کنیم
عسل و کیک اَ کپ هم واکنیم

نوومزادی بیذیم ولی اَ دیراَ هم
نیدازیم شی کِرِ هم تو خونه لم

تو فذا پهلی بامون تَپ می زدی
دِ بگیر چشمک و برمک می زدی

چار طرف ذُر می داذی تخم چشات
هر چه جون می کندی نیمذم هوات

بعضی وقتا بَغَل چاله ی تشی
میمذی می گفتی کهلون می کشی

لب میناذی می کشیدی چند فُرُک
هر فرک به دنبالش هَف هَشتا کُک

دنبال مو می مذی از ره دیر
گاهی وقتا میمذی سر تنیر

بعضی وقتا میمذم در که وارُم
تو ملِ دُزملکو اَ دنبالُم

چو می رفتم سر برکه میمذی
دول و بندم اَ دسُم وا می سَذی

درِ برکه میدازی مشک اَ کولُم
جمع می کرذی کمکُم بند و دُولُم

می گرفتی دسِ مو لرذ چکو
مَ میگفتی بَرِ هیچکس وا مگو

کول می کردی دمِ ره مشک کُمکُم
رُو می کرذی تا هذِ ده بَرَکم

یه روزی دیمون یه سُپ داذ اَ دَسُم
اَ مو گفت برِ بامون فال ببرم

کپِ کیچه اُومذم سُپ ری سرُم
نبیذ انگار آدمی دور و وَرُم

مو نگام بید اَ جلو ،  دَسُم بالا
اومذی در تو اَ پشتِ خشارا

مو گریختُم ، می خاسُم ذُر واخُورُم
یهویی کرذی دسِت دور مُلُم

بَرِ ای که واسونی دَس اَ جونم
گاز گرفتم ری کولِت با دندونم

نمی هِشتم سر و کلّهَ م وابوسی
خین واکرذم جگرت تا عروسی

یاذمن بعد شوم کاغذ گیرون
اومذی با قوم و خویشات خونمون

با خالو ما بَرِ عیش مو و تو
چند میر اشکال با تفنگ فرساذ اَ کُه

عروسی یاذت میا نری سوار
دنبالت مردم ده قطار قطار

سُکابی بیذ اَ  کولت  قبا بَرِت
زن و مرد، گَپ و کوچیک پشتِ سرت

صلوات، صلِّ علی ، صلِّ علی
دوره ای میتنگیذید رقصِ سه پا

بیله یِ بیگ پاویذِن جلو پاتون
شربت بنتو دازِن همراهاتون

تو بیذیّ و سی موسا و کذخدا
او مذید سینه ی دیوار ماوینِ ما

ریم نمیمَذ  نمی فهمم کا بیذم
زیر کنگُم که گرفتی پاویذُم

مو وَ همرات اومَذُم یَلَم یَلَم
سَرِ جا دیمون واموند ، اومذ خالَم

تو یَلی نرگُتلی کُلَه سرت
مو نهاذی دَمِ در روی خرِت

اَوسارِ خر دَسِت و رفتی جلو
مَ آوردی تو کیچه بُدو بُدو

کشت واخوردی تو کیچه ی پر پیچ و تنگ
می زدن تفنگچیا تیر و تفنگ

می زدن شَپ پَس بون همسایه ها
جا رو هیجار می زدن کِل و شوا

خیز می کرزی تو پیاده مو سوار
می دازی اُوسار خر با خُت فشار

تا رسیدیم سر نوشِ کیچه تون
تَش زدن دونشت جلو ما طیفه تون

رسیذیم هر ذو کُل درِ فذا
دووَلَه کِل وشوا واویذ به پا

شیم اورذی کُلِ در ، اَچُهرِ خَر
چنگله ی خرما زدم وَرتخِ در

دورمون با دلّه تمپکی زدِن
چرخکی و رقصِ هاسَکی زدن

سر بریدن اَ جلو پام چَکَلی
واسذُم پا بدروش و یَکَلی

حجله رفتیم تو خونه هر دو تامون
دم در دلاکو موند با خالَمون

دبگیر در میزدن با چَخ و سنگ
می زدن جار که تو شیری یا پلنگ

در واکندن شفک صُح هراسون
کُلی حلوا میاوردن بَرِمون

مو و تو چار رو بیذیم یه کنج دنج
چاس میخوردیم یه حِرفت گوشت وبرنج

می نشستیم دوتایی ، شوم تا سحر
تا سه رو  پا  ننهادیم کُلِ دَر

تو اِی چند رو دازاها و عمّه ها
می دازن بشقاب نُقل اَ خونه ها

بعد اَ یک هفته خویش و قوم شما
اومذن واطلبونی خونه ی ما

خدا رحمتش کنه بامون صفر
رفت اَ کُه آورد سه لَش اشکالِ نر

واطلبون یاذت میا مَشَی غلوم
کُلِّ ده دعوتی کردیم بَرِ شوم

همو ماه یا که یه  هفته بعد از اون
رد آویذ گَهذُم ده یه کارَوون

هَنی بیذ حنا دسُم وِلُم داذی
خر و خَسّ و خونه ری دلم داذی

تو که رفتی اَ خلیج ماه حاجیون
همه چی تموم واویذ همون زمون

توکه رفتی همه ی دلخوشی رفت
دوُوم زندگیمون تی پَس تی رفت

شیگر وشیگر داری جَلدی گذشت
واویذم همون خجو چول و پَلَشت

مو بیذم بَهسا زنی تازه عروس
پایویذُم هر رو شفک بنگ خروس

تو که رفتی همه شون ری دل مو
سِر و چاه و دَرَبون ری دلِ مو

مرغ و دون و بز و حیوونَ کول مو
چاس و شوم و کیلی و نون کولِ مو

قبل اَفتو سر برکه بَرِ اَو
آرد می کردم با هاسک گندم و جو

صدایِ مرغ و خر و گا می زدم
تِرِهِ کهره و بزها می زدم

در می کرذم صُحِ گه حیوونامون
گَهذُمِ ده می داذُم دست چیپون

پابیل و پاخه ی مُخها اَ کولم
پاییز و خارک و خرما اَ کولم

یَه دسُم نهره بیذ و نمشک و کشک
یه دسم مشکلون و تار بیذ و مشک

مُرّه ی باپیر و دیبا یه طرف
زاره ی میش و خر و گا یه طرف

یه طرف دسّهَ جَوَن تَهک و تُرُهپ
یه طرف خَجه ی بَن و خَهپ و خُرُهپ

بعذَ چند ماه بَچَه شد بار دِلُم
شُدُم اَوسن با او قدِّ مِمِلُم

کُمِ  پُر او می کشیدم اَ گاچَه
خوسیذُم جومیل آورذُم دو بَچَه

دیَ حاج حمزه پَهلیم اومذ با سَکو
جُلّابُم داذ و کمی ماین مُتُو

پایِ مختک میدازم دو بَچّه شیر
کمکم دیبا می کرذ، گاهی باپیر

روزگار! ای روزگار! ای روزگار!
چقدر بیذیم گرفتار و ندار

جون می کَندُم کاریکِرذُم  روز و شو
ننشستم همه کِرذم تَک و دُو

می دازُم اَ مُخهامون گردِ  هُوار
بَشکار و بِریزَه تو فصل بهار

تو تاوِسّون گِل اَ بون و شَل اَ بون
شُو زمسّون چاله و باذ و بارون

تو که رفتی نَواگشتی دو سه سال
نگرفتی تو اَ حال مو سوال

نمی گفتی اَ کسی میخام وارُم
نمی کرذی فکر دو تا بچّه دارُم

ننوشتی خَطّی از کسب و کارت
ننوشتی خبر از حال و بالت

تا یه روز خطّی رسید دست باتون
تو نوشتی اَ حال و کار و جاتون

تو نوشتی که رئیس و فورمَنی
لب دریا چَهِ نفتی می کَنی

تو نوشتی که فَهیلن جایِ تو
عَبدلو زار کاسِمن همپایِ تو

واسذُم خَطِت نهاذُم ری دیذَم
آروم آویذ کمی قلبِ بِرشیذَم

پیر مرد اون دوره ها یاذت میا
چقدر دلم واکرذی تو سیا

ویساذی خلیج و کِرذی کار و کار
نمی فهمیذی چطورم موی زار

خونه بید عینهو یُرذِ کولیا
چاس و شوم خوراک تَلیتِ اُو پیا

یادِتن شرکت نفتی پیرمرد
می نوشتی مَ مگو جَلدی واگرد

می نوشتی که آواذ گشته کویت
می خوری چاوُل، چپاتی، چاکلیت

بَعد چند سال که نبیذِی هَذِمون
وومذی پول بیاوردی بَرِمون

یادتن وختی واگشتی از سفر
خَتره ی سُرخی می بستی دور سر

وو مذی  جوتیِ تَخت سوزی اَ پات
بچه نِیمَذ تا سه چار رو اَ هوات

وومذی ویساذی چند هفته وَلات
باز واگشتی و وارفتی سَرِ جات

جون خُم وقتی خَرَک رنگ وامیویذ
دلِ مو سی دل تو تنگ وامیویذ

یادتن یه بار نوشتی وامیَی
مَ نوشتی مَ بُگو هر چی میخَی

اَ تو خَطِّت تو مَ گفتی جگرم
اگه وومذَم تَ مشهد میوَرم

بگذشت سال و سرم نَوومَذی
سر دختر پسرم نوومذی

بعد اون خط وانوشتی چند وَلا
اما مو واویذه ویذُم دل نَها

ویساذی اما تو پولدار آویذی
تو محل سرور و سالار آویذی

دو سال بعد نَزدیکای فصل جُورین
وومذی با تویوتایی دو کابین

عصرِ پیشِند که میره اَفتو اَ به
وومذی شی، دوومنِ قلعه ی دِه

اَ برِت بید جومه ی اَرو سفید
عرق از چِنگ کَمیصِت می چکید

کلِّ مردم اومذن کوچیک و گپ
ماچ می کردن اَ لُپت چَلَپ چَلَپ

اومذم چش گریخ تا بَرَکت
نَمیمَذ ریم که بِذُم دَس به دَسِت

دِیبا بدبخت دم در تا تو رو دیذ
سر و کله ات بَکا ده بار وا بوسید

کنیزک دختر بدبخت حکور
کِز واویذ گوشه ی دهریز مَشَمور

اَبولَک وِیسیذَه ویذ با پای پتی
نِگَهِت می کرد ولی شی چِشَکی

اومذی وقتی دیذی باپیر نبیذ
انگاری دنیا ری کلّه ات واروکیذ

وسط فُذا واکَندی چَمَدون
بَچَهای ده همه رِختِن سرمون

چَمَدون میداذ بوی عطر کویت
بو مَکنتوش، بوی نقل و چاکِلَیت

در آورذی گَوَنی سی هاجرو
جومه ی چَبِّ سِون بَرِ مَرو

فای اَبول اومَذ پیله ای آورذی پیش
پاتلونِ بُلگَرمه ای خَطّی اَ ریش

یه میوه ای عین خیار تَهلوی سوز
بیاورذی بَرِمون هَمرای موز

در آوُرذی بیلیسو، نُقل و اَلوچ
هی می خورذِن بَچَه ها کُروچ کُروچ

ابولک با کنیزک ملنگ بیذن
بابا شون چطورین نفهمیذن

شو واویذ پوشَن آوُرذُم پَسِِ بون
اُومذن  همسایه ها پیر و جوون

اومَذِن قوم و خویشا کنارمون
حتا کولیای دَرِ فذاهِمون

خویشاوندها اَ کنارِت پیرمرد
اُم میکُشت چفیه عِگالِت پیرمرد

مو به قول امروزی داذُم کلاس
اشکنوندم قوطی خوخ و اَناناس

تَ نَخوش بیذ بیکاری و خوسیذن
وَرتَواس میکرذی سی غَلَّه چیذن

فردا صُح داس واسَذی رفتی درو
وومذی چاس و زدی تلیتِ دو

نمی گفتی همی دیگرو رسیذَه ای
نمی فهمیذی که چند سال نبیذَه ای

قول دادی اُم بِوَری امام رضا
حتّی اوباذُم نبردی به خدا

بعد دو ماه واسَذی کیف و لباس
به مو گفتی آ ها و الله شد خلاص

ما میخواستیم نَهِلیم بِری واری
تویِ ده پیدا کنیم کسب و کاری

ما میخواستیم که همین جا وامونی
واخوری پهلیِ ما خَسّه خونی

ولی افسوس که تو با تَشَر و حَیت
دو وِلا وِلُم داذی رفتی کویت

تو که رفتی اَ رَوَخ بید دس و پام
دو وِلَا گریخ اومذ توی چشام

دو ولا غصّه و غمها مالِ مو
طعنه و پیریکَکِ زنها مالِ مو

دوباره مرغ و خر و گا اَ کولم
تر و خشک کرذن دیبا اَ کولم

سَرِ ماه دوباره اُوسَن واویذُم
خوسیذم صاحب بیژن واویذم

دوباره بچّه واناذُم تو محل
اَ کولُم کُره های کور و کچل

یه شووی گوذِل گرفت ماه رمضون
همگی اذان میگفتیم پَسِ بون

میزدیم پشت پاتیل دَسَّه جَوَن
تا گوذِل از ری سینه اش واویذ جاکَن

یه شووی کَهره و بُز مَهکَه میداذ
سَتوری هَبَیس هَبَیس وَهْکَه میداذ

تویِ اون زمسّونِ سرما و سُرد
دیبا کرد چند سیریکو، افتاد و مُرد

دیبا خیلی انتظارت میکشید
نَکَکی آخر عمری اِت ندید

یادمن کویت آواذ واویذ یَهو
سال بعدی وومذی نیمه ی شو

چقدر واویذه ویذی شیک و نو
همه جا داشتی سی خُت برو بیو

وومذی ره اَبَدان طریق لنج
خریدی یک موتور صد بیست و پنج

مو و تو با بچه ها با وسیله
سوار موتور می رفتیم مَسیله

می نشستی تو جلو مو پَی سرت
مو میکرذم دس اَ دورِ کمرت

می دازی گاز، پا می کرذی گل و گَرذ
یاذتن چقدر بیذیم خوش پیرمرد

ری باکت سوار می کرذی ابولک
پشت او بیژنو پشتش کنیزک

چقدر فیس تو می کرذی تو ولات
کسی جرات نمی کرد بیا هَوات

وا می خوردی صُحِ گَه کافه گلاس
می زدی عطر به سرِ بُشک و لباس

ساعت زردی می بستی سرِ دَست
می زدی مین بیتِلی با دلِ مَست

می زدی رنگ اَ مینات عین کَلاخ
عینک دودی میناذی ری دُماخ

بیخِ گوشت مینهاذی رادیون
عربی گپ میزدی با این و اون

بعذ اَ شوم لم میدادی دِلّ اَ بالا
کیف ایکرذی پا ری پا بین فُذا

میزدی تکیه به سَکّو و بالِشت
وامیکندی سیریکو گاهی گارِشت

گپ  جومه ی زَنَک ها میزدی
حرفِ دختر لب دریا میزدی

بَرِ مَرذا گَپِ سِرّی میزذی
حرف دخترای مصری میزذی

حرف تایلند و پیلیپین و پرو
می زدی مِک به سِگار مالبورو

مُلِ دَهسات ماشالا عین تَوَت
دار میکرذی لباسات تویِ کَوَت

وامی رفتی، وا می گشتی جَلدَکی
می آوردی سیم بِوِندو بَک بَکی

دیگه زندگیم واویذ چون زنِ شاه
وافروختم خر و مرغ و بز و گا

واروکوندم طاخ چَه با آخِلَه
همچنین مشکلون و خَسّ و کُلَه

کَل و مَنقَلُم داذُم اَ کولیا
سر میکرذم شال و دستمال و عَبا

واسَذُم بُرمِ بُروشِ بُکَلُم
رنگ زذم حِنو زَذُم بُشک و پَلُم

در آوردُم اَ برُم پاچه ی گشاد
ماکسی کردم اَ تنم با رنگ شاد

چَمبیله ای وایسذَم و تِرتِ دُکون
وایسَذُم همه اش چیای خوب و گِرون

می زدم زنگ بَرِت از مخابرات
بعد از اون حمله به بانک صادرات

سال بعد یخچال نفتی خریدی
خونه ی گچی و لَیوان کشیدی

می آوردی سی همه جومَه ی اَرو
مرحم و شربت و آژدین سیو

می آوردی چَمَدونِ پر زِ لَک
کفش لندنی، دوای بِن کَلَک

سال تژدَه ای وسط گیر و بگیر
یه فیلیس موزَر آوردی بَرِ میر

کیف میکرذم که تو دارم پیرمرد
تو شدی دار و ندارم پیرمرد

هامو سال یادم میا که روز و شُو
مو بیذم دنبال تو اَ هر جا رُو

ناز ایکرذم با دَسُم فرق طاسِت
تَش میناذُم کَتِخِ ماین سی چاسِت

میناهاذُم تو تَنیر گوشت بالین
صُح گَه بَرِت میکرذم فلاذین

اگه چند روز اَ سَرُم نوایمذی
وایویذُم گِنا به جون مَشَذی

ولی تو مَسّی غلوم نه انگاری؟!
همیطو دلت میخاست جَلدی واری

یاذُمِن وقتی خمینی کرذ قیام
تو کویت شدی طرفدار امام

تو و کل بیخه ایها همو جا
مردی کرذید ویساذید پشت آقا

همیطو گذشت تا انقلاب آویذ
جنگ آویذ ایران پر از عذاب آویذ

حمله کرذن به وطن اَ هر طرف
مو بیذم خوار بر کپسول توی صف

سینه شون به تیر سپردن جوونا
نیداذن جنسی اَ مرذُم دکونا

اما بعد جنگ محل آواذ آویذ
حتا بذریو ما با سواد آویذ

خونه ساختن با گار و بیم و تابوک
پر آکرذن کُل و اوبند و دُروک

کشیذن جاده و برقمون داذن
رونقی به کار و کسبمون داذن

تو ولی رفتی کویت تا سال شصت
سنت از هشتاد و خورذه ای واگذشت

کا دلت میمذ ویزَه ت ول وا کنی
کسب و کارت همه کنسل وا کنی

تو که اینطوری سَرم وانومذی
عبّرِت کرد عربو تا وومذی

بعد عمری که اَ مو دیر آویذی
نوارفتی همی جا گیر آویذی

بعد مدتی که ویساذی خونه
سر هرچی می گرفتی بهونه

واویذی لَهمَه و لَهپر و کچور
مینشستی تی بر افتو مَشَمور

کَم کَمَک واویذ دس و پات کُتُرُم
غیر مین، سفید واویذ مزنگ و بُرم

واویذی پیر و خمل، سُر و سُحار
نی تونستی که واوی موتور سوار

ته رسید باذ زمین لَنگ آویذی
یهویی کَچِت واگشت مَنگ آویذی

هی میگفتی دِ بگیر هَلَه و بَلَه
اَ چاک کَپِت میرِخت اوخیویلَه

واویذی پخمه و پَرچَل و پِلَشت
هر کسی نِگَهْتْ میکرذ دِلِش میگشت

ولی تو هَنی بیذی گَپ پیش مو
نِیتونُستُم بکنم بات یک و دو

مو میام هنی پیشِت دَست به بَغَل
هَنی هم بَرِت مینُم گوشت تو دیخَل

پیرمرد عمری تو زحمت کشیذی
بَرِ ما رنج و مصیبت کشیذی

زجر غربت تو کشیذی بَرِ ما
تو شکستی تا وا ویسیم سر پا

مو می فهمم تو کی بیذی پیرمرد
هنیزا پیشُم عزیزی پیرمرد

هنی هسّی افتخارم، شیگَرُم
دَسِ تو هَنیزا هِه بالای سرُم

مشذی غصه نخور پاوَه بیا
زندگی ادامه داره هنیزا

احمد واعظ زاده  تابستان  ۹۳

دختر اُفتینی

خرداد ۱۷ام, ۱۳۹۳

دختر اُُفتینی

         (مخمّس محلی)

“تقدیم به همه دختران با حیا ـ شوخ سبزه رو و سنگین دیارم “

دخترکو قلب مو جای تُنن

مخلص بی چون و چرای تُنن

چشم مو دنبال دعای تُنن

محو تماشای جلایِ تُنن

حورو پری جارو کشای تُنن

                                                                  دختر اُفتینی نگار مُنی

                                                                 هستیِ مو ، دارو ندار مُنی

                                                               بانوی ِ بارونِ بهار مُنی

                                                              گرچه تو آروم وقرار مُنی

                                                              اما دلم خهکِ لبای تُنن

بُشکِ بَلِت بُرجِ نیاز مُنن

آرزوی دور و دراز مُنن

کفره ی قلبت جانماز مُنن

چشمک چهشایِ تو راز مُنن

خواب و خوراکم چشکای تُنن

                                                      دختر اُفتینی بلالت مُنُم

                                                     شو پَرَک دور جمالت مُنم

                                                     مُرده ی چهشای غزالت مُنم

                                                    واچلکیده زلف شلالت مُنم

                                                     دار مو گیسویِ سیایِ تونن

هم سختم ، برگ بنَم ، گلشتُم

بی تو اسیر دسِ اهریمنم

دختر اُفتینی مَراحِ تَنُم

برس به فریاد دل جا کَنُم

حرف دل مو سُخنای تونن

                                                      اون که میوو قربون چهشات مُنُم

                                                     جون میده شی زلفِ هیلنگات مُنُم

                                                     چش مینه در پایِ قدمهات مُنم

                                                     تیر رس غصّه و غمهات منُم

                                                     غصّه ی مو دردَ و غمای تونن

دختر اُفتینی مو همراهِتُم

همدل و هم فکر و هوا خواهِتُم

خادم و سِروامُل درگاهتُم

از ته قلبم مو خاطر خاهِتُم

بیخِ دلم عشق و صفای تونن

                                                           ای مو واوُم قربونِ چاکِ لبات

                                                           ناز بکن تا مو بیفتم به پات

                                                           جون مَ بخا تا بکنم جون فَدات

                                                            وای وو اَو اَفتو اگه بینه چشات

                                                            بِرّی اَفتو ز چَشای تونن

تو تیلَت جگر بَرا  می کنه

بُشک بَلِت جگر برا می کنه

حرفیلت جگر برا می کنه

پیچ پَلت جگر برا می کنه

تشِ دلم درد و بلای تونن

                                                            دختر اُفتینی تویی شوخ و تک

                                                           دنیا ندیده مِلِ تو با نمک

                                                          سر تری از حور و پریُّ و مَلَک

                                                          حرف تو پر کرده زمین و فلک

                                                         گوش فلک کر زِ صدای تونن

چهشای نازت سی مو عین بُتِن

شه سر مو تا نوک پام سی خُتِن

قلب مو سی قلب تو در مُت مُتِن

پهنه ی عالم بی تو عینِ کُتِن

عالمی در حول و ولای تونن

                                                       روشنیُم ، ماه منیرِ دلم

                                                      بزن چو بارون به کویر دلم

                                                      تا خنک آوو ،  ای تنیر دلم

                                                     عشق تو وابسته به تیر دلم

                                                    عشق و محبت تو رگایِ تونن

دختر اُفتینی اَیا بی نظیر

سبزه رویِ با نمک سر به زیر

بانویِ مکنا به سر گرمسیر

جن و ملک  گشته به دامت اسیر

جن و ملک محو  حیایِ تونن

                                                           ای که دلت صافِ مِلِ شبنمن

                                                            شُهرتت از بیخه ی کل تا جَمِن

                                                           هر چی  بگم از تو و خوبیت کَمِن

                                                           هر کهَ درون دل او ماتمِن

                                                            منتظرِ دستِ شفای تونن

ای گل هفت رنگ سراسرنما

زهره ی افلاک مهِ کبریا

یک تُکِ پا هم طرفِ ما بیا

ری نواگرذون کَمَکی کن نگا

لذت دنیا  به نگایِ تونن

                                                      دختر اُقتینی اَیا عطر یاس

                                                     وای چقدِ سی تو کنم ورتواس

                                                      هُم   بگو  تا کِی بکنم التماس

                                                      آبرویم رفت تو عوام و خواص

                                                       آبروی مو تو دسای تونن

دختر اُفتینی مو خام تُنُم

آهویی افتاده به دام تُنم

گوش به فَرمانِ کلام تُنُم

شاه منی تو ، مو غلام تُنم

چشم ، دلم هر دو گدایِ تونن

                                                        فالت و فیست دلم از جا بکند

                                                        چشم خنیست دلم از جا بکند

                                                        خوس کمیصت دلم از جا بکند

                                                        گمپل گیست دلم از جا بکند

                                                        دل جاکنیم سی گیسو های تونن

تابه ی عشقی و مو برشیده تمُ

در عطش آب دَرَی کیزه تُم

در پیچ و تاب پل پیچیذه تُم

هر جا در آیوی تی بَر دیذه تم

هر جا می رم حال و هوایِ تُونن

                                                    وای وی قشنگ وقتی که قهر می کنی

                                                     وقتی جومه ی اُفتینی بَر می کنی

                                                      وقتی پلت وِل ری کَمر می کنی

                                                      وقتی عبای کویتی سر می کنی

                                                       گویی که اَفتو شی عبایِ تونن

ای تَ میا پترین رویِ دماغ

دور سرت خُر و کُلین و دراخ

نی مِل تو از گله دار تا فداغ

نقش تو عکس گُلن و آب و باغ

خالق این نقش ، خدایِ تونن

                                                                   دخترک شیله سرِمَه جبین

                                                                  شک مو ندارم که تویی حور عین

                                                                 گهذمِ گروون تو خُلدِبرین

                                                                  کی گفته که بهشتی نی رو زمین

                                                                   بهشت ، شی کنگ و بغلایِ تونن

پاشو بیو باد زیر مکنا بکن

پَلت بچرخون و هیلنگا بکن

بیو ، عزیزم بَرَکم تا بکن

قدم واسون گرد و گلی پا بکن

چرخ زمین با قدمایِ تونن

                                                           عاشقتم حرف مرا رد مکن

                                                           نه مَ نگو راه مرا سد مکن

                                                           اینقده برگشتن و آمد مکن

                                                          دل تو دلم نی ، به دلم بد مکن

                                                            دلخُشیُم عهد و وفایِ تونن

لبهای سرخت مِلِ خُلگِ تَشَه

سیل تو کرذن سی مو خیلی خَشَه

مگر چه وای وو که تو بی خَرخَشَه

تا واوی از کیچه ی ما یک کَشَه

پا بنه این کیچه ری لای تونن

                                                            گر مو بَخَی عیش به پا می کنم

                                                               مردم دَر محَلَ صدا می کنم

                                                                رقص سه پا با کَرَنا می کنم

                                                                مستِ تو تر نی تَرَنا می کنم

                                                                  کامِ مو تر نی تَرَنایِ تونن

نکن به قلبم دبگیر ترس و حَیت

هی مَ مباز خیز و خَریش و تَرَیت

گر مو بَخَی اِت میبرم تا کویت

سیت می خرم جومه ی ویل و جوکیت

مُلکِ کویت پوذال پایِ تونن

                                                                         دختر اُفتینی وِلِ سبزه رو

                                                                        بَر چه دلم را می کنی خپ خپو

                                                                        دور سرت ذُر می خورم عینِ گو

                                                                       جون مَ واسون اما بِهِم نه مگو

                                                                       نه به مو گفتن نه صلای تونن

ره مَ مبند جون ، که مو دلبندتم

کشته ی یک ترکش لبخندتُم

تشنه ی لبهای  شکر قندتم

تا نفسی هست مو پا بندتم

عمرِ مو بندِ نفسای تونن

                                                            درک مو کن که دل مو هم دِلن

                                                             گمون مکن دلم کاپونی گِلِن

                                                            نگو هَبَیس عاشقی کَشکن ، وِلِن

                                                             ترک تو کرذن به خدا مُشکلن

                                                             مرگ مو در ترک لقایِ تونن

تیر نگاهت چو دم تَرکشن

حور و پری پیشِ تو جاروکِشِن

دل که به قربون تو واوُو خَشِن

دل مو که دل نی  یَ کُلُنگه ی تَشِن

دلی دلن که به  فدای تونن

                                                                 روز دلِش نَیّا که لِیلت کنه

                                                                 نی تونه اَفتو دمی میلت کنه

                                                                 نیست  اِسارهِ ی که سُهیلت کنه

                                                                 شرمِش اِیا ماه بُخا سیلت کنه

                                                                  ماه و اِساره رفقای تونن

گر مو بِخی این دل و جون بَرِ چِمِن

ماه و اِساره ی آسمون بَرچمن

دختر شاهِ پریون بَر چِمِن

بی تو عزیزم دو جهون بر چِمن

دنیا کشِ دمپلیهایِ تونن

                                                         بُرده دلِ مو قدِ رعنای تو

                                                         پا مَ رَوَخ کرده قَدمهای تو

                                                       خَهکَم آ کِرذ ، خالَک لبهای تو

                                                       دل مَ واسد زُلفِ شی مَکنایِ تو

                                                         بنُگ دلم صوتِ رسایِ تونن

ارض و سَما تش زده ، آتیش تو

شمس سرافکنده شده پیش تو

عالم و آدم  شده هم کیش تو

ماه و اساره شده درویش تو

ماه ، رُخِ دل بِرُبای تونن

                                                               دخترکو طعنه پَروندن چرا

                                                              خنجر اَ گُرذهَ م واکشوندن چرا

                                                            تَش به دل مو وادَووندن چرا

                                                            نمک به زخم موکَشوندن چرا

                                                               زخم دلُم از نَمکای تونن

رَحمی بکن برمو جوونم هَنی

زار و گرفتار و فَغونم هَنی

در پیِ وَصلت نگروونم هَنی

نام توههِ  وردِ زبونم هنی

وردِ زبونم  خوبیهایِ تونن

                                                               دختر ناز بَلدِ  بیخه جات

                                                               ماه چهارده نَرسه  گردِ پات

                                                              غیر مو، دِلبر، کی میمیره برات

                                                              پس بتِکون از تَن مو مشکلات

                                                              داروی درد مو دوایِ تونن

دنیایِ مو در  پَرِ مکنای توست

ورد زبونم گپ و حرفای توست

خطّ و نشونم خَطِ چَهشای توست

شعر مو زاییده ی شَروای توست

شروه و شعر مو برای تونن

                                                               خیلی خُوشن جون به فدایِ تو بو

                                                               کُنجِ دلم صحن و سرای تو بو

                                                                مرگ مو مُروای بَقای  تو بو

                                                                خاک مزارم گِلِ پای ِ تو بو

                                                              جونِ مو یک جو ، ز بَهایِ تونن

ماه صَنمِ مَحمِل واعظ بیا

هم نفس و هَمدلِ واعظ بیا

روشنیِ مَنزل واعظ بیا

مَرهم درد دل واعظ بیا

واعظِ بیچاره گنایِ تونن

                                                           احمد واعظ زاده

دِی مو میخام

اردیبهشت ۲۱ام, ۱۳۹۳

دِی بیا و یک زنی سی مو واجور
یک زنِ شوخ و خومونیٌّ و صبور

یک زنی باشه که بو بابِ دلم
طول عمرم بو چراغ منزلم

دل رحیم و خانم و شیگر بخوا
هم ردیف و سربه زیر و با خدا

قد بلند وچِش گَپ و خیلی جُوهون
چهره اش بو عین ماه آسَمون

دختری باشه که مَکنا بو سَرش
جومه ی وِیل کَمر چین بو بَرش

دی مو نیسُم مثلِ مردای خُنک
دختری نیخام زبون باز و سبک

مو نمیخام یک زن بازار گرد
دختری که کار کنه وَر دست مرد

مو زنی نیخام که چیلِش واکنه
شو بِره تو پارک تخمک بشکنه

مو نمیخام مثل مردای فِت فِتی
یک زنی پیدا کنم اینترنتی

دی پاوه جَلدی بیو همراه مُو
دختری واجور که بو دلخواه مو

دختر مو مشکی چِش سُرمه ای
یک زن پُر دست پهنه تُنگه ای

دختر شوخ و نسب دار و زرنگ
پُر دل و پُر جرات و بی عیب و ننگ

دی مو میخام دختری عین بلور
بُرم کج، گردن دراز و سُرخه مور

دی بیو امرو بکن هرجا سوال
بِخترِن گَر واجُرُفتی یک خزال

بِخترن باشه سفید و با وقار
اَو دَرِی بُتِ بلوریش بو دیار

مو زنی میخام که پاوو صبح گَه
واکشه با دول ، اَو از چرخ چَه

تیز چنگ بو همچنون یک ماده شیر
با حیا باشه فخیر و سر به زیر

دختر ی بی فال و بی فیس و حَکور
تَحسُمت نون وازنه پای تنور

مو زنی میخام که بو وَر دست تو
چاق کنه کَهلون بده وَ دست تو

یک زنی که حرف بامون گوش بده
عیب طیفه ی شیگرش سرپوش بُنه

یک زنی که آشنا بو با گَله
با جارو شی پای حیوون وامُله

بتونه بُنجه بیاره با خَشار
مَشک کنه کوله با دول بند و نوار

یک زنی که روغن خوش خورده بو
دِبگیر دورُم بگرده مثل گُو

تو شفق نهره زنه پای سُپاخ
صبخ ناشتا سیم بیاره شیر داخ

یک زن شروه بخون و پر نفس
ساده و با مرد بساز و دل وارَس

یک زن دل مَست طیفه ی مرد واچسب
رَو کُنه چار نعل ، عین نره اسب

قد یک لَشت بلند بو هیکلش
همچو تلواره هیلنگا بو پَلِش

شاد بو همچو گل فصل بهار
روز و شو خسته نوو از کشت و کار

خوش بِوَنده زهک و شیر و دوغ و ماس
نون گرمه وازَنه سی شوم و چاس

مو نمیخام دختر لحمه و نَشت
دختر وامونده چول و پَلَشت

دختر تُخس و خِمِل عین کُرُنگ
هی کنه ذُکِ دلِ مو مُنگَ مُنگ

مو زنی میخام که درِ شو خونه بو
اهل این رسم جدید اصلا نبو

مو نمی خام لنگ پتی بُشکَ دَر
این وِلَک هایی که دارن صد شیگر

دی مو میخام دختری دل سیرو ناز
دختر لامردی اهل نماز

دختر لامرد نبیده وُ بَزَک
تو خیابون رَه بره با تیله سگ

کا بیذه لامردی خوب و نجیب
جا بگیره بَرَکِ مردِ غریب

مو زنی میخام که نیک کردار بو
قلب او از معرفت سر شار بو

یک زنی که در جوانی یار بو
سن پیری مونس و غمخوار بو

مو زنی میخام که باشه باوفا
وقت بدبختی بشه مشکل گُشا

هیچ نباشه اهل جَّر و شَرّ و شُرّ
نشنوم از او صدای مُّر و کُر

یک زنی بو که نشینه در هذُم
شو بِنه دُنگو برشته تو کَپُم

دی مو میخام یک زن شیگر پرست
سن پیری چون عصا بو توی دست

مو زنی میخام که باشه مَر دَسُم
دستشو دائم بزاره در دَسُم

یک زنی که همدم و دلدار بو
هو که واعظ گفت: از دل یار بو

بچه های سیک پاروو

اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۳

چو میمذ  فصل بهار و سال نو
بَر می کرذن بَچَها کَمیصِ نو

(کمیص: پیراهن، قمیص)

پلیسیر جیک جیک و خوشحال وا می گشت
می نهاذ شَل تو پلیته شی موهو

(پلیسیر: پرستوُ-شَل: گِل- پلیته: لانه-شی:زیر-موهو: تنه درخت خرما)

زن و زیل با روخَنِ سَر و نِمِشک
سرِ بُشکشون می کِرذِن نَمَذو

(نمشک: کره حیوانی-بشک: فرق سر-نمذو: نوچ)

بَچَها مَلَح می کِرذِن سرِ سنگ
وایویذِن نو، عبدیکو با علیکو

(ملح: آب تنی)

مَویز ودُنگو برشته تو کیسه
سر اَ فامیل می زدن بُدو بُدو

(دنگو: گندم بوداده)

مین وپشمِ میش و بُزها وایچیذن
می نهاذن شاخ حیوُونا حِنو

بُرجِ گرما وختی تعطیل می ویذن
جار و هیجار می زدن چیکَلَه چیکو

جَسَّ و جَس خَطّو میباختن دخترا
می زدن جیغ حَلَه گرگِ خَمپلو

(خطو: بازی لی لی)

زیرِ گزها،  یا کُلِ دَرِ فِذا
کُتُر و کُل پشکلو ، خالَو خالَو

(کل: جلو-فذا: خانه- کتر: نوعی بازی قدیمی معادل pombo و jacks- کل پشکلو: نوعی بازی معادل بازی Mancala-خالو خالو: خاله بازی)

پای پتی ، تِرِیت می باختِن چاله ها
در و مَحله شون می کرذن کُل وا کو

(تریت باختن: دویدن، شلنگ تخته رفتن-کل واکو: واکاوی و زیر رو کردن)

پسرا گهی اَ کوش، گه اَ شمال
چار طرف بیذن دَرَی دِها ولَو

دنبال بُنجیرا،  شی کور و کُنار
تیرکمون اَ خِر میگشتن روز و شو

(بنجیر: گنجشک-اَ خر: به گردن)

پا ری کولِ هم میرفتن اَ بالا
بَچه بُنجیر می گرفتن تو کَلو

(کلو: سوراخ)

بعدَ  افتو بِهی ، باتور و تَلَه
میگرفتن کموتر تو چَه دولو

(افتو به: غروب-کموتر: کبوتر)

وا می گشتن لب تشنه و خُناک
مِر میناذن کَپِ مشکِ پُرِ اَو

(خناک: حناق، گلوی خشک از تشنگی-مر نهاذن: لب گذاشتن- کپ: دهان، دهانه)

چانِشون وقتی میزد اَ گشنگی
می زدن خرمای بَرنی چَنگلو

(چان زدن: گرسنگی زیاد، برنی: خمره)

چه می فهمیدیم چِنن چلو کباب
نمی فهمیدیم چنن مرغ و پلو

خِرِ دخترا سَبَخ بید و ساهار
اَ کابید ماتیک و سُرخو سفیدو

(سبخ: شوره، ساهار: بوی گند)

دلمون خوش همگی کنار هم
نمی کرذیم همه چی هَپَلی هَپو

کِرِهم جورین میکرذیم گُهره ای
بافَه بافَه خوشه های گندم و جو

(جورین: درو-گهره ای: گروهی-بافه:دسته)

زَنَکو صبحِ شَفَک اَ پای هاسَک
آرد می کرد و نون میپخت سِلو سِلو

(شفک:شفق-هاسک:آسیاب دستی-سلو: آهسته slow)

فصل گرمای خرک رنگ که می ویذ
چاس می خوردیم کاکُل و تَلیتِ دُو

(چاس: نهار، خرک: میوه خام خرما، خرک رنگ: ماه مرداد)

ظهر گرما بَچَها سایه ی دیوار
سر و پِرتَک اَز عرق، شلو شِلو

(سر و پرتک: سر و صورت)

جونشون وقتی می بَست چرک و سَبَخ
تویِ بُنگر می جَخیدن  سی شِنو

(جون: تن-بنگر: آبگیر-جخیدن: جهیدن، پریدن)

فصلِ پاییز و مُخِسون که میویذ
وا می کرذن پس بون، خرما وَ طَو

(مخسون:نخلستان-بون:بام-طو: آویزان)

اَ خوشالی مِلِ اسب، گرزی سوار
میزدیم داد اَلَمون، بدو بدو

(گرز: شاخه دراز درخت خرما-المون:الامان)

شی و بالا ، سربندِ گِل کنی
ری مُهو چهار نفری، دنگله گُتو

(دنگله گتو: الاکلنگ)

موسم عقرب و مار و خار خَجوم
مار میکرذ دور خِرِامون خلیفو

(خارخجوم: حشرات گزنده)

شو تاریک صدای بدنحس سَتور
واخ و ویخِ توره ها موقع خَو

(ستور:حیوانی با صدای وحشتناک که حاصل جفتگیری سگ و شغال است -توره:شغال)

شُو مَهتو پَس نوش کلاتین
تا بی گَه دنبال هم چِش کامَّلو

(کلاتین: خرابه-چش کاملو: قایم موشک)

زیر کوربلند میباختیم خَرِ سوز
چوچالُخ با سنگِ چَرمَن چِلَلو

(خرسوز: نوعی بازی، سواری گرفتن- چوچلخ: الک دو لک)

فصل سرمای زمسّون که میشد
می گرفت بارون ، دَره می ویذ اَ رو

پاچه ها وَر میزدیم بَعذَ بارون
می زدیم با پای پَتی اَ طوکِ اَو

هر که کُک می کِرذ میمَذ در مُلازیش
وامیسَد گِرِیش با بَلگو بَدریو

(ملازی: لوزه-کک:سرفه-گری:حلق-بلگو:برگ درخت سدر)

دخترو سرِ سحر سِر وامی مُشت
صبحِ گَه نِهره میزد دِی حلیمو

(سر:آشغال-وامشتن: جارو کردن-نهره:مشک)

سُردِ سرما بَرَکِ خُلگِ تشی
گوش میکردیم شی لحافی گَپِ شو

(برک: کنار-خلگ:ذغال گداخته-تش:آتش-گپ شو: قصه های شب)

ای یادش اَسپَن چِرَنگ تو کیچه ها
تی بَر افتو کیلی خُرما با دِشو

(اسپن چرنگ: اسبم چه رنگ، نوعی بازی-کیلی: نان-دشو: شیره خرما)

ای یادش کُولی های شی کُنارا
ای یادش نوذین پشت مُل سیو

(نوذین: نودین، زرتشتی های قدیمی-مل: گردن)

یاد ملا با خَر و شال وقباش
ای یادش مَردکو مَعدن کَچِلو

(معدن کچله: خریداران اقلام بازیافتی مثل ظروف رویین و پلاستیک)

ای یادش پسرهای پَرچَل دِه
ای یادش دخترای مین کنجرُو

(پرچل: کثیف-کنجره:فرفری)

واعظا کاشکی زمونه برمی گشت
وایویذیم هامو بَچای سیک پارُو

(سیک:خشتک)

احمد واعظ زاده       اردیبهشت ۱۳۹۳

سی خودت بو (جواب شعر واعظ)

اسفند ۲۱ام, ۱۳۹۲

   برو هر جای لامرد سی خودت بو                                   کُل و تُّمبایِ لامرد سی خودت بو

دلت خوش کرده ای واعظ به لامرد                                  گِل و گرذای لامرد سی خودت بو

درخت و بوته و کُور و کُنارش                                       سبد کالای لامرد سی خودت بو

ما انگور میخوریم با توت فرنگی                                    دِشو خرمای لامرد سی خودت بو

سرِ سفره نهاده سُس با سالاد                                          کاکُل مَنگای لامرد سی خودت بو

شب اندر روز زیر سانترالیم                                           تَش گرمای لامرد سی خودت بو

پُر است ثلّاجه از آب سپیدان                                         آب انبارای لامرد سی خودت بو

کُرُنگ واویذه خارک بَر سر پَنگ                                    بَرِ نخلای لامرد  سی خودت بو

بهار اویذه کلاً پَخشه مورذک                                        همه صحرای لامرد سی خودت بو

میخوسیم از سرِ چاس تا پَسینی                                      پَسین  تنگای لامرد سی خودت بو

کسی دیگر نمی خوسِه پَسِ بون                                        پَسِ بونای لامرد سی خودت بو

دِگر وافتیده رسم شَروه و بیت                                         کَل و محیای لامرد سی خودت بو

نَفَسِت می بُره شرجی و تش باد                                      اَخَل نُذبای لامرد  سی خودت بو

دگر نی  دست زَنها خوس و تلّی                                     فیس زَن های لامرد سی خودت بو

کُهِ لامرد که  دولت  واگرفته                                          کُهِ زیبای  لامرد  سی خودت بو

چَهِ گاز غیر دیذ هیچی نداره                                        همه گَنجای لامرد سی خودت

سَرِ هر متر دریا جَرّ و دعواست                                    لَبِ دریای  لامرد سی خودت بو

ما که غیر از بلا  چیزی  ندیدیم                                    بلا ، دردای  لامرد سی خودت بو

چقدر خواهان لامردی تو واعظ                                      شی و بالای لامرد سی خودت بو

سی خومون بو…!

اسفند ۱۶ام, ۱۳۹۲

 بِهِل جا جای لامِرد سی خومون بو                      گل وگردایِ لامِرد سی خومون بو

زمین و کیچه های دل بگیر و                           خَس وبندایِ لامرد سی خومون بو

بِهِل خوب و بدش حتیّ  تاوِستون                        تشِ گرمایِ لامرد سی خومون بو

درخت و بُتَه و بون و علفزار                         کاکُل منگایِ لامرد سی خومون بو

ما هَم جنسیم با شَرجی و تَش باد                      اَخَل نُذبایِ لامرد سی خومون بو

بهار سُوزمون اِنگار  بِهشتن                            گُلِ صحرای لامرد سی خومون بو

گاخور، گَشخا ، خِنَیزیّ و مُصلّی                       بَرِ نخلای لامرد سی خومون بو

دلِ ما مهربونن  عینِ  خرما                             دِشو  خرمای لامرد سی خومون بو

به جز ما کس نداند  قدر برکه                         خُنک آبای لامرد سی خومون بو

بیخِ مِهران، از کَوش تا شمالش                         شَطِ زیبای لامرد سی خومون بو

پَرِ سادول و اوج اقتدارش                           کُهِ بُرنایِ لامرد  سی خومون بو

بیا احیا نمائیم بُرج  سورغال                        چَهِ دولایِ لامرد سی خومون بو

ما داریم شاعری بهتر زِ فایز                          بیا محیایِ لامرد  سی خومون بو

بیا رسم قشنگ شروه خونی                         پَس بونای لامرد سی خومون بو

بیا نقش ونگار خوس و تَلّی                           دسِ زنهای لامرد سی خومون بو

بیا آثار فرهنگ و تمدّن                                دلِ تنگایِ لامرد سی خومون بو

ما که در شادی و غمها شریکیم                      غم و دردای لامرد سی خومون بو

کشیدیم ما مصیبتها زِ دوران                         مصیبتهای لامرد سی خومون بو

همینجا مخزن  گنج زمینن                            بهل گنجای لامرد سی خومون بو

زِ ایراه و زِ بیخه  تا تراکمه                          همه دنیای لامرد سی خومون بو

پُر از عشقیم عین سادگیمون                         دلِ رعنای لامرد سی خومون بو

بِهل تا کور آوو چشم حسودش                       لب دریای لامرد سی خومون بو

بیا واعظ در این خاک پُر از عشق                بلند بالای لامرد  سی خومون بو

                                        احمد واعظ زاده

واژه های محلی :

خَس وبند : بند های خاکی دور درختان

کلُ و تمب : ناهمواری ، پستی وبلندی

اَخَل: طوفان

نُذبا = نُدبا: مِه گرفتگی

بَرِ نخل: ثمره ی نخل ، خرما

مهربانی خرما: گویند که خوردن خرما قلب را مهربان می کند. بخصوص برای زنان حامله توصیه شده تا فرزندانی مهربان و خوش قلب به دنیا آورند.

دِشو: شیره ی خرما

بیخ مهران: رودخانه ی مهران که از اسیر گله دار شروع شده  و از وسط لامرد گذشته ودر بندر خمیر به دریا می ریزد.

پَرِ سادول: قلّه ی سادول

کُه: کوه

چَه دولا: چاه دولآب در قلعه ی گبری سیورغال لامرد.

محیا: شاعر شروه سرای لامردی که در کال مدفون است در دوره صفوی می زیسته و فایز بسیاری از دو بیتی های خود را از محیا گرفته است.

خوس وتلّی: نوعی صنایع دستی مخصوص مناطق جنوبی فارس و هرمزگان.

تَنگ: تنگه های وسط کوه که اکثراً چشمه و در خت دارند و آثار زیادی بخصوص از تمدن آبی و سد سازی مربوط به دوره گبر در آنجا دیده میشود.

ایراه: ساحل دریا ، نام قدیمی سواحل فارس، یک واژه اصیل فارسی است.

بیخ: زمین های گودی میان دو کوه که آب های سرازیر شده از دو طرف در آن محل جاری می شود و به آبادیهای قرار گرفته در میان دو کوه بیخه می گویند.

بازگشت به ده

بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۲

بعدِ سی سال نمی فهمُم بَرِچه
ای دِلُم کِرذ هَوَسِ مرذُمِ دِه

بعد عمری که واگشتُم به دهات
ندیذُم خونَه ی گِلی تو این وِلات

نه خَجَه بید، نه خَشار بید، نه بُچُک
نه خروس بید، نه ری خاگ مرغِ کُرُک

نه خری بید، نه بُزی بید، نه پازَن
نه سُپی بید، نه چاکون بید، نه جَوَن

نه گَله‌ی بید، نه سگی بید، نه وَکی
زرد بید بَون و دونِشت و گَتَکی

ندیذم طاخِسّون وچِکرِکِ چَه
کلاتین بید تونُلِ گَرذِ گاچَه

دهِ ما سقفِ گِلی هیچ نذاشت
کیچه‌ی تنگِ پرِ پیچ نذاشت

از کذیما که نذاشت نقش و نما
نمیمَد از تو فَذا هیچی صدا

دهِ ماه بی گِز و سِردون بیذه ویذ
برجِ قلعه‌ی گوری ویرون بیذه ویذ

نمی کرذِن توره‌ها، چاخ و چیلیخ
نَمیمد صدای ماخ و واخ و ویخ

نَمیمد از کُتِ مُرغا کیخ وکاخ
نَمیمد صدای نِهره شی سه‌پاخ

در و دیوارهمه بید سنگ و سیمان
خونه ها بلند تا زیر آسمان

جایِ داس و بَنَه و هوسین و بُخ
جایِ لَشت و گاخور و بندایِ مُخ

جایِ مال و کُته و خَسِّ خَرون
جای حوض و چَه و طاخِ مَشکلون

جایِ باشت و بوُذَن و تار و تِرِه
جای دوشتِ سَلّاوَه با گِلِ لِه

جایِ خَرس و بَرنی و آرد و کیلی
به جای خونَه‌ی نشین با منزلی

به جای ورتَخ و طاقچه و کَلَه
به جای پِلّه و بُرج و بَذَنه

سرِ در بید دو سه نوع کاشی و سنگ
دلِ دیوار آجرای رنگ وارنگ

کفِ صبحانه خوری، جای دُکُونی
موزاییک بید جایِ لَشت و شاخونی

ایزوگام بید همه جا پَهنه‌یِ بون
مو ندیدُم گِل اَ بون و شَل اَ بون

هر خونه‌ی طَبَق طَبَق، جِذا جِذا
مَعجومه‌ی دیش، پَسِ بون، ری اَ هوا

کفِ کیچه‌ی گِلیمون، گار آویذه
جایِ سِرذون، گُل و بلوار آویذه

ندیدیم مَیلاک و کَروه با دَلو
مَشکا بی اَو، همه بیذن تَکَلو

کُلِ در ویساذه ویذن ماشینا
نمی رفِتن سر برکه پَسینا

نمی کرد هیچکسی، هاسَک و جورین
پایِ ماهواره بیذِن صُح تا پسین

دیگه نی کاغذ گیرون، لک بُبُرون
ری گوشون، حنا بَرون، کاوین بُرون

عیش میکرذن بدونِ شَروه و بیت
نمی رختن سرِ دُوما چاکلیت

نمی خوندن سرِ بیگ صّلِ علی
می زدن ارگ، جای ساز و کَرَنا

نمی بسّن پِش و حجله سرِ دَر
نمی کُشتن پایِ بیگ، اِشکالِ نَر

اسم دختر می گذارن آزیتا
ملیکا و پارمیدا و آرمیتا

دیگه نی تویِ کیچه‌ها خیز و خروش
سر صذای دخترایِ مشک اَ دوش

دیگه پیدا نمی وُو چَکِّ صافی
بِکُنند رُخ زنی و تَلّی بافی

لهجه‌هاشون که واویذه تهرونی
جارِ دیشون می‌زنن مامان جونی

بَرِشون نی پاچه وگنجه فَراخ
چُلّاب و کُلخچه و خُرّ و دَراخ

شلوارِ گُمپی اَ پاش نی زَنَکو
می پوشه مانتو اُ شلوار فاتَکو

می‌خورن چلو کبابِ زعفرون
میذارن همبر و کالباس تَهِ نون

دیگه ول واوی تراکمه‌ی عُلیا
واویذن صاحبِ خونه کولیا

خلیفو اَ رسم دنیا پا زده
رفته دخترِ کَلونتر اِسّذه

کد خدای دِه شده چیپونکو
گَپ تَر ما واویذه خُرچینکو

حبیبو که بچّه‌ی دِه دوُمَنن
به او سرهنگی داذه‌ان گفته کَمِن

غلومعباس مِل پَنگِ بَگَشی
سَر کول گُبّه نهاذه سَر اَ شی

عبدو زارسین حاجیا داره دکون
تو شیراز داره هف هش آپارتمون

یِه نفراومده از ده مظفر
کارخونه ی سیمان زده تُو لیتِ بَر

بازیار وِل داده مُخها و کَپَر
همه کاره مون شده مَشتی صفر

دیگه نی احمد و محمود و علی
سه نفر شورا شده اَ هیکلی

زنگنه‌ی اوّل شورا واویذه
سَناسیری شهردار ما واویذه

اسم ده تُرش نهاذن گُل سرخ
وانشوندَن کَپِ رَه فَصیل و مُخ

تاجر شهر واویذه کوش دِره‌ای
دی تو دی زده تو ده ، عینِ دبی

موذیری ویلا خریده شهر رشت
واویذه کُرُنگ ، خَرک بر سَرِ لَشت

دهِ ما چولِ چولِ چول آویذه
همه جا حرف حساب پول آویذه

بیخه‌ای مغازه داره رِس به رِس
بِچه‌اش هم سوار بنز مرسدس

امروزه کولی سوارن کَمِری
کَنیزک بَر میکنه جومَه‌ی زَری

جومه ی اُفتینی نی بَرِ زَنَک
خوراک ما واویذه چیپس و پُفک

دَی بَچَه تا نصف شو چَت میکنه
شیگرش به پایِ مَختک میکنه

میره هر هفته جکوزی خاورو
کفش تن‌تاک میکنه پا، زیورو

پیتزا مخصوص می‌خوره شَهرو شِشین
می شینه دلّ اَ تُمی پشتِ ماشین

دی غلوم تخت داره با میز توالیت
می خوره کاپوچینو با چاکلیت

اَ خِرِش دو تا گوشی داره سَکو
می کشه تنباکِ بِن ملوک حَکو

مریمو کیف میزنه شی بغلش
رنگِ های‌لایت میکنه بُشک و پَلش

میره بانک در میذه نوتِ چَپَنه
مینه هات داگ لایِ نون، جای حَشَنه

دوستاش اینترنتی دعوت میکنه
با گوشیش واتس آپ و وی‌چَت میکنه

زنکو نیّا یادش مشک اَ کولَه‌اش
می چُکید تُک تُکِ اَو مشک اَ دَرَش

نی یادش چطو رُکو علف می‌چید
رَه گاگَل، سِرگین و پِشکِل وامی‌چید

دخترو نی‌کُنه جارو دَرَ بون
نمی نِه دَس به گَچین و چُوخَرون

نمی وُو پا، بکنه عصری خمیر
تَحسُمِ دَی وازنه نون اَ تنیر

نَی خوره دُنگو برشته زیرِ گِز
شو میره پارک میخوره چیپسِ چاکلز

کلکو نَی‌کُنه هیچ کسی چارَه‌اش
نی یادش سیکِ پاچَه‌ی شِرَّ و پاره‌اش

دیگه نی توپای لَتو لرذِ چَکی
اَ پا شون نی بَچَه‌ها پاچَه‌ی خَطی

تویِ ده حتی حالا، مردِ گذا
شلوارِ پَکّو زده نی‌کُنه پا

نمی کِرذن دیگه کارشَل ای چیا
فخیرای محل بیذِن خلیجیا

نمی فهمیذِنِ که مو بَچَه‌ی کی‌اُم
ارزشی نداشت بُگُم کویتی‌ام

هر بِدِس زمینِ دِه، هزار هزار
کوچیک و گَپ همه‌شون سرمایه‌دار

دل غافل مو می‌گفتم که وارُم
سی خودم عجب بر و بیا دارم

هَی می‌گفتُم پس اَ عمری تو کویت
بوازمُ دِرَه‌ی دِه‌ها گشت و تَرَیت

ای دلم میخاس که چاس تو مُطبَخی
سَرِ تَش بو آهو بَرّه‌ی سَبَخی

ای دلم میخاس گِذَر بو توُ دیخَل
تو تنیر بوُ کتخِ کهره چِکَل

هَی می‌گفتم که بُرُم تی ره گاگَل
واجُورم گَهذُم دِه خِهر و هَکَل

لب اَو، شی دلِ کُچّه شَفَکی
بزنُم گَلّه‌ای کوگِ لَچَکی

ای دلم میخاس دلِ تخته‌یِ کُوه
بزنم بُنجه بَرِ دختَرَکُو

بچینُم بُنه‌ی تُرُشَّه زیر سنگ
بُخورم دمبّاز گشخا، سَرِ پنگ

بشینیم دورِ تشِ گرمِ کُمُوس
والَوُم پا بغلِ خُلگِ چُلُوس

دَ میگفتم بخورم تلیتِ دَو
یاد بَچّگی بُرُم دِنگَله گُتَو

دلِ بَندا بِشَوُم گُرزی سوار
بکنم خالی دل از غصّه و بار

دل نها واویذم و گیج و دوَنگ
ده ما واویذه ویذ عینِ فرنگ

هی می‌گفتم با خودم وقتی وارُم
بزنُم کُه لَشِ اشکال بیارم

ای دلم میخاس شی کُورای لاوَرو
ببازیم مُوچو و کُشتیر کَمرو

ای دلم میخاس بُرُم سیلِ گَنُم
وسطِ ترپّه‌ها دور بزنُم

بشنوُم صدایِ خنده، تِرّه‌ها
صٌحِ گَه ، خُجُمّ خُجُمِّ نهره‌ها

ای دلم میخاس تابستون شُو ماه
بیشینیم دَر ، وسطِ چَکِ فذا

بریزن دور و بَرُم خار خَجوما
بشنوُم صدایِ ویخ توره‌ها

ای دلم میخاس شووا پَس بونا
بشُمارم اِسارَه‌ی آسمونا

ای دلم میخاس سرو با گِویزَه
واخورم اَو خُنُک از لب کیزَه

ای دلم میخاس که مارگیر بو اُ قند
پَهلی کولیا بُرُم شی کور بلند

ای دلم میخاس بُرُم پهلی خَذو
بخَرم سَرپوش و تش گردون از او

ای دلم میخاس چیپون بو اُ خَرِش
ببینم برّه و کهره بغِلش

دلِ غافل که چشُم هیچکه ندیذ
ندیدُم مخسّون و فصل پاییز

کُلِ دَر نی رِی پوشَن پیرزنی
نمی هَرّیذ دیگه دَرمون حسنی

ندیدم نوذینِ پشتِ مُل سیُو
ندیدم حّدِاقلّ اُسُّو گِنو

وومَذُم محل که واز واوُو دلم
بشینَم کُنجِ خونَه‌ی خِشت و گِلم

آه و افسوس که دلم واز نواویذ
حتی جایِ خونمون پیدا نویذ

از دهات وامونده بید فقط کَلاخ
رِی اَ مو واکرذه ویذ کَپِش فَراخ

رَد آویذ بُنجیرکِ اَشی مَشی
وانهاذ بیخ دلم خُلگ تَشی

واعظا جلدی بلیت بگیر بَرُم
بِختَرن همین حالا بُرُم وارُم

احمد واعظ زاده ایراهستانی

آذر ماه ۱۳۹۲

——————–
خَجَه : هیزم
بوذَن : باد بزن
جورین : درو
پَکّو : وصله
خشار : بوته
خَجَه: هیزم
تِرِه : طناب طویله
دوُما : داماد
بِدِس : وجب
بُچُک : ریشه
دُنشت : اسپند
کرنا : نوعی ساز بادی
ببازم تِرِیت : جست و خیز کنم
کُرُک : مرغ کرچ
سلاوه : بالای دیوار
چَک : زمین صاف و هموار
کُچّه : کمینگاه
پازن : گوسفند نَر
خَرس و بَرنی : ظرف مخصوص خرما
خُر و دراخ : تزیین روی کلاه و لباس
جَوَن : هاوَن
باشت : سکّو
بَگَشی : نوعی درخت خرما
وارُم : برگردم
فَذا : حیاط
وَرتَخ : تیر بالای درب خانه
لیت : بیابان ، دشت
موچ : تُرنه، نوعی بازی محلی
توره : شغال
کَلَه : سوراخ
بازیار: باغبان نخلستان
گَنُم : گندم
هوسین :پنجه
بَذَنه : بدنه اطراف بام خانه
موذیری : مدیریت
ترپّه : نوعی سبزی صحرایی
بُخ : وسیله روی چارپا برای حمل بار
دکونی : سکّوی دم در
کُرُنگ : خارک و خرمای خشک شده
سه پاخ : سه پایه مخصوص مشک
معجومه : مجمعه، سینی بزرگ
حکو : حکیمه
خار خَجوم : حشرات
بَنَه : توری مخصوص حمل کاه
گار : قیر
حَشَنه : ماهی ساردین
کیزه : کوزه
کُته : لانه ی مرغ
کَروَه : کوزه
ره گاگَل: راه مال رو
چِکرک : چرخ چاه
دلو : ظرف مخصوص آب
تَکَلو : خشک و مچاله
تَحسُم : کمک
نَی خوره : نمی خوره
واز واوُو : باز بشود
دَرَبون : حیاط خانه
دنگله گوتو : الا کلنگ
چلوس : هیزم سوخته

بسم‌الله، شوم… (شب آخر-بخش سوم- میزبانی اِلهام)

بهمن ۱۹ام, ۱۳۹۲

جلسه مشورتی ابول، الهام، دی‌منصور و یوسف پیرامون بحران بوجود آمده در تهران، قهر مُندنی و جدایی قریب‌الوقوع او از برنامه و آنهم در شب آخر مسابقات، در آشپزخانه تشکیل می‌شود. همه فکرهای خود را روی هم می‌ریزند که چه کنند و چطور مندنی را به ماندن و ادامه مسابقه ترغیب کنند. مندنی که دقایقی‌ست سامسونیت خود را شی چِل زده و از آپارتمان خارج شده، در حیاط راه میرود و با موبایل سر و کله میزند و شماره می‌گیرد.

آشپزخانه- جلسه مشورتی

الهام: «اگه میدونستم اینجوری میخواد بشه اصلا پام توی این برنامه نمیذاشتم. خیلی بد شد. حالا نازنین بیاد من چی بهش بگم. آبروم رفت بخدا. چقدر برنامه ریزی کرده بودم.»

یوسف: « نَوو شَکلِ پیرمرذ که پا کشیذ اَ تو هَمَی‌چی… دَیش اِش ناوُرذَه‌ویذ… اَ یَه دَیکَه‌ی هَمَی‌چی اَ توهَم فوس‌آ کِرذ. حالا هم دختر خالو! بنظر مو تو برو در حموم اَ پس لنگر بُکن تا رفیکِت نتونه در بیا… تا ما یَه راه و چاهی پیذا بکنیم.»

ابول (که در این لحظات گوشه سبیلش را می‌جود): کَپَ در نم کَشِت بِنه آقا یوسِف با ایی راه و چاهِت… (رو به الهام میکند) ببخشید الهام خانم… مو یه کمی فشار ریمِن… مسولیت برنامه ری کولومِن…. بخشیذَن با خوتونِن… (رو به یوسف می‌کند)… حالا اومذِم تا یَک ماه دیگه هم ایی مسئله حل نشد! دختر مرذم یَک ماه پَسِ در حموم  بوخوسه»

دی‌منصور:« راس میگو دَی… حمومی پر بُخمه دلش بگیره دخترَکو… خفه واووو… اوسا کی مِثِ مانِن… هَنی یکسال نی یه زنی مال دِهِ ما ا تو حموم دِلِش گرفت زومَسه خفه بیذ… اُ مَثَلِ مرذُم که ذَیفو شیگَرِش اِش نیخاسه …»

الهام:« شما بحث چی میکنید… من دارم اینجا از ناراحتی و استرس می‌میرم. تو رو خدا شما برید باهاش حرف بزنید. برید تا زنگ نزده اینور و اونور…»

ابول: « کار کارِ خوذُمِن… الهام… تو برو دُمِ کارات… کارِت اَ ایی کارا نَوو… دیمنصور اُ یوسُف… شما هم بریت سر جاتون بشینیت… اینجا تجمع نکنید… مو خوذُم میفهمُم چه بکنم.»

ابول راهی حیاط میشود… مندنی را میبیند که سِگاری تش زده و طول حیاط را می‌پیماید… در خلوت و سکوت حیاط، صدای اپراتورِ موبایل مندنی را می‌شنود… ” دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است”…. ابول با شنیدن صدای اپراتور دلگرم می‌شود… خود را به دو قدمی مندنی میرساند… ” هااا… ویسیذَه‌ی… یَه نخی هامو سیگارای گَنّدوت بذه تا بکشیم… ( سیگار را از مندنی میگیرد و تش میزند)

ابول:« حالا مو یَه چی تَ میگُم… دلِت خاس وَیس… دِلت نخواس، برو… رَه واز جاده هم دَراذ… یاذِت میا تو طیاره چه تَ گفتم؟… یاذت میا گفتم یه مساله ایی هِسّه که که اگه حالا تونَه بُگُم خین رو میگیره، یاذِت میا یا نمی‌آ؟»

مندنی (که در این ثانیه ها هر گوشی سه گوش واکِرذه): «بله…یاذمن ..مَثَلن که چه حالا؟»

ابول: «حالا تَ بُگُم چه مسئلهَ‌ی بیذه  که هِیجا مِثِ شتر ری کاسه زانی جُک بزنی… تو میفهمیذه‌ی که تا اینجای برنامه نفر اولی؟ امتیازِت بیش اَ هَمَن…  تو میفهمیذُه‌ی که جایزه برنامه تغییر کِرذه، وایویذه دَه میلیون تومَن پول نقد… توی میفهمیذه‌ی که هَمی حالا  دَه میلیون نوتِ پنجاهی تو کیفِ مونِن اُ اِمشو گیر نفر اول میا… حالا برو… هر جا دلت خاس برو… ایی تو ایی هم کیچَه…»

مُندنی ( که شی زانی شُل کِرذه):«بخیالِت بَچَه  گیر آوُرذَی؟ … میخَی گولِ مُو بذنی که وایام»

ابول: « میلِ خوتِن خالو…میخی بری برو… مونِعِت نَیوُم… یوسُف خو نمُرذِه… وَیسیذه عینِ شیر سَوَخی.»

مُندنی:« حالا تو میگی مو چه بُکُنم خالو… ایطو که مو درُ دَرتا اَ چِشِ هم زدم خو نیتونُم با هی دو کَلَمه وایام… فرذا هَی دَماخ دیخَلی  یوسُف مَ مسخره میکنه»

ابول: «او دیگه با مو… مو خوذُم بلذُم چطو گل اَ ری گی واکنم… برو داخل… پاک و پاکیذَه… بوگو ما اُذم جوشی هِسّم… قرص اعصابُم دیر زود آووو دیگَه سرُم میا… یَه عذر خواهی کوچیکی هم اَ دخترکو بُکُن…خلاص… هَی دو کَلَمه دَه میلیون تومَن می‌اَرذِه… برو… فکط جَلی تا هامو دوسِش اَ تو حموم در نومذه»

ابول و مندنی هم پشت سر او با سامسونت وارد اپارتمان می‌شوند. ابول فریاد میزند ” عوامل فنی آماذَه باشِن… دوربینا روشن بُکنید… الهام خانم شما هم پیش خوراکِت آماذه بکن تا ما بی‌یَیم سُکانسِ آشپزخونه بگیریم…”… الهام خود را به ابول و مندنی میرساند… دی‌منصور و یوسف هم از سر جای خود بلند می‌شوند و به انها ملحق می‌شوند…

دی‌منصور: «ای شاد بییی خالو مندنی»

یوسف: « سامسونَیتِت بذه مو خالو جانی… یَنی کذ کُهِ دومَنی خاطرِت میخام!»

مُندنی: « بخشیذَن با خوتونِن که مو اعصاب دُرُسی نذارُم… یه دَعفا یَه چی سَرُم میا… ولی به جانِ هَمی یوسُف( دستی هم پس کول یوسف  می‌زند) هیچی تو دِلُم نی… اگَه بوگو سَرِ سیذَنی»

الهام: «آقا مُندنی ما هم واستون احترام قائل هستیم… ماهم دوسِتتون داریم… شما هم مثل پدر خودم هستید… حالا چرا دَم در وایسادیت… بفرمایید بشینید… یوسف جان… دی‌منصور شما هم بفرمایید»

ابول:« الهام جان تو هم برو تو آشپزخونه که مو حالا میام مصاحبه قبلِ پیش‌غذت تَ بگیرُم»

دقایقی بعد- آشپزخانه

ابول: «الهام خانم… راجع به پش خوراکِت بوگو که چه درست کِردی… چه خاصیتی داره… اصلِ پیش خوراک کجایی هست؟»

الهام: « من واسه پیش غذا  سوپ اسپاگتی درست کردم. یه پیش غذای ایتالیاییه… گوشت، پیاز، فلفل سبز، کرفس، هویج و سیر رو داخل یک قابلمه بزرگ و روی حرارت متوسط می‌پزیم تا سبزیجات نرم بشه و گوشت گوساله هم تغییر رنگ بده. بعد مواد داخل قابلمه رو مرتب به هم می‌زنیم، بعدش هم چربی‌های اضافه‌ش رو میگیریم.»

ابول: «اصلِ کار هامو روخَنِ ریشِن… نگیر… نگیر که خَسَر الدنیا و االاخَرَه میوی»

الهام: « بعد از اون سُس اسپاگتی، شکر، ادویه ایتالیایی، پودر فلفل و فلفل قرمز اضاف می‌کنیم. بعد که آب قابلمه جوش اومد اسپاگتی رو اضافه می‌کنیم و اجازه میدیم تا چند دقیقه بصورت ملایم بجوشه… اسپاگتی که نرم شد؛ مثلِ الان که پیش غذای من اماده‌ست، داخل کاسه سوپ خوری میریزیم و سرو می‌کنیم.»

ابول: « ایی چی که من دارم می‌وینُیم خو هامو سوپ ماکارونی خومونِن، دختر خالو… ماکارونی دیگه نیخواس ایی هَمَه دَسِ گوتی ریش بینی… تو میفهمیذَه‌ی سَرِ هَی اسم اسپاگیتی هر سه تا خواسَن اَ تو فرودگاه عسلو واگَرذِن لامِرذ… مو سینه‌شون واذَذَم»

الهام: « پیش غذای من آماده‌ست… من میرم که از مهمونام پذیرایی کنم»

دقایقی بعد- سر میز

الهام: « بفرمایید… این هم سوپ اسپاگیتی… حتما خوشتون میاد»

ابول: « بوخورید… بخوبرید  اُ دس ا دل دیوارا واکشید که اِمشو شُو آخِرِن»

یوسف (اولین قاشق را فورچِشّت مزه میکند): « به به… مو ایطو اُسپاگوتی تا حالا نخورذویذم… واقعا دَسِّت درد نکنه… یه کاکُل و تُرُشَه‌ی هم بیذ همراش میخورذیم دیگه نَکِرذِه روذِگار بیذ… خالو مُندنی شَ سخت آوه… تو فکر در بیو… دنیا دو روذِن… لَگَت اَ زمین بَذَن اُ کیف بُکُن»

مندنی: « مو وَختی گَطَر بیذم رَستوران که میرفتیم فقط بَچَه شیخا میتونسِن ایی خوراک سفارش بِذِن… خیلی گیرون کیمَتِن»

الهام: « نوش جونتون … خدا رو شکر که دوست دارید.  دی‌منصور چطوره؟ دوست نداری؟»

دی‌منصور: « نه دَی…خیلی هم خوبِن دَی… اَ صُح تا حالا اَ تو مُدبَخی دووَرذِت اَ هم نگرفته… دوس نذاشتَه‌اُم؟!… مو هم مِثِ هَمَه… فَکَط ایی ماکارونی‌آ دُمِ دَس نمی‌آن دَی… هَمَه مَ میگورذِن»

ابول: « دی‌منصور!… تی ماکارونی واجور… تیش که واجُختی بِنه تو کَپِت، یَه میکیش بذن… دیگَه مِثِ بیریذَه میا دُم دَسِت. نِگه یوسف بُکن چِطو جیرین کِرذِه»

مندنی: « ماشالله یوسُف چه چَلگ‌ بینی سینه‌ش چه پنیر… فَرکی بَرِش نذاره… گَوَری‌ش هَمَی‌چی تو هَم می‌هَرِه»

الهام:« یوسِف!… اگه دوست دارید باز هم هست… براتون میارم».

ابول: « بَسِشِن که هَیذَه میکُنه… ایی خو نَه تو کارِش نی»

الهام: «خُب اگه دیگه میل ندارید بریم سراغ فان برنامه…من از نازنین خواهش کردم براتون گیتار بزنه و باهاش بخونه… هم نوازنده خوبیه… هم صدای فوق‌العاده‌ای داره… یه بار هم توی برنامه صداهای غایب آکادمی موسیقی گوگوش شرکت کرد که دوم شد.»

ابول:« اَلوَته ما آلت ِموسیکی هم نمیتونیم پخش بکنیم… اگه بوتونیم پس گُلی …پس گلدونی چی کامِش بکنیم»

الهام نازنین را صدا می‌کند. نازنین با تاپ و شلوارک و یک کلاه کابویی بر روی سر و موی فرفری آویزان از کنار کلاه با گیتاری در دست وارد می‌شود… الهام برایش دست میزند و یوسف و مندنی که کَهپا وازا کرده اند و بِنگ نازنین واویذه اند به تبع الهام برای نازنین می‌زنند. دی‌منصور اما عبای خود رو دَمبُچ می‌کند و سری چرخ میدهد و زیر لب نچ نچ می‌کند ” تو دیذی ما سَرون پیری اَ تو معصیت ور آویذیم… نه اَوُلوو بو نه اسمِ سر رفتَش که ما کشوند اَ ایی سَرذَمین.»

ابول (زیر لب): ای باوام روذ… ایطو که ایی اومذه نه خوش میتونیم نشون بیذیم نه گیتارش.  صذاش هم  بخواسویم پخش بکونیم، در اَگَرِن… یه عده میگن میووو یه عده میگن نمیووو

نازنین: «خیلی خوش اومدید…. خوشحالم که الهام جان افتخار دادن به من که واستون برنامه اجرا کنم. امیدوارم که خوشتون بیاد»

نازنین روی یکی از مبل ها می‌نشیند و اجرا را شروع می‌کند. پا را روی پا می‌اندازد. ثانیه‌هایی بعد  صدای گیتار در فضا می‌پیچد و بعد از چند دقیقه نواختن، نازنین ترانه‌ای را با صدای زیبایش اجرا میکند.

“سر اومد زمستون
شکفته بهارون
گل سُرخ خورشید دراومد و شب شد گریزون

کوه‌ها لاله‌زارن – لاله‌ها بیدارن
تو کوه‌ها دارن گل گل گل جنگل و میکارن

توی کوهستون دلش بیداره – تفنگ و گل و گندم داره میاره….

……”

 اجرا تمام میشود. یوسف از خود بیخود شده، از جای خود برمیخیزد و  شَهپَ َشَهَپ کف می‌زند.

یوسف : «احسنت… احسنت… خیلی خیلی خوب بود. احسنت… لذت بردُم… شما چند سالِنِ آهنگ می‌زنید.»

دی‌منصور، ابول، مندنی، الهام همگی با چشمان گرد شده به یوسف نگاه می‌کنند که چطور صحنه را بدست گرفته.

نازنین: «من از بچگی دارم کار می‌کنم… البته بیشتر برای دل خودم»

یوسف: « اَلوَتَه ایی ترانه‌ت بر دلِ هَمَه‌ی ما خوب بیذ…. زِمسّون که میرسه دیگه طرف ما گاو و گوساله و آدم به چشم همیدگه می‌خورند.  کوه سوذ… صحرا سوذ… آسمون سوذ…  دیگه کوه اُ  صحرا جای سوزن اِنداختن نیست… همینطور ادَم به هم وَصلِن… سبزیجات محلی که هر چه بِگوییی!… واقعا ترانه‌ت به دل ما نشست…. احسنت»

نازنین: «این ترانه‌ایه که به دل همه می‌شینه.»

ابول: «بنازُم یوسُف که دَسی در آوردی… ری سفیدمون کِرذی. دوتای ای‌یَکی که هیچ… نه هَبَّه میگُن نه بَبَه»

یوسف: «اونچاش که صحبت کوهِسون و تفنگ میکنه حتمُمِن که ری طبع دایی مُندنی هم افتاده»

الهام: « البته یوسف جان! خوبی این شعر به اینه که هر کسی به یه شکلی باهاش ارتباط برقرار میکنه… مثلا واسه نازنین یه مفهومی داره واسه شما یه معنای دیگه داره…  اقا یوسف بنظرم شاعر اینجا خوشحاله که زمستون سرد داره تموم میشه و بهار داره میاد.»

یوسف: «اگه ایطورن بنظر مو شاعر باید بوگو سر اومد تاوِسّون…تاوسونِن که صورت جِلت مِندازه… تاوسونن ‌که گای دی‍‌‌‌منصور باید تو کیچا کارتون بخوره … تاوسونِن که بُخمه ا آسمون شی میا… تاوسونِن که تش‌باذ فوکَه میذه… آذَمِن که وایوو عین توره تش‌باذو …تاوسونِن که  بُذ تاسَه میاره… کَهرَه تاسَه میاره… گا تاسَه میاره… درست میگُم الهام جان؟»

نازنین: «الهام؛ اقا یوسف چی می‌گند؟ برداشتشون از شعر چیه؟»

الهام:«یه خورده  بحث یوسف جان مفصله… بعدا برات کامل توضیح میدَم که چی گفتند»

یوسف: «الهام جان! من خودُم براش توضیح بدُم؟»

مُندنی: «بله یوسُف … خوذِت شَ وَیس که کار، کارِ خوتِن»

دی‌منصور(یواشکی به یوسف): « یوسف خواهش تَ دارُم دنبالَش کوتا بکن تا ایی دخترِ دُم لوکو هم پاوو بره»

مندنی: « نازنین خانم! ایی آقا یوسفِ ما خیلی صدا خوبی داره… مو صداش شنیدم… خیلی سوز داره… وقتی میخونه سنگ دو کَپَّه میشه… حالا هم به نظرُم شما یه آهنگی بزنید تا آقا یوسف هم همراش بخونه»

نازنین: «خیلی فان خوبیه … ایده جالبیه… اتفاقا بهتر هم میشه… چون اینطوری تلوزیون هم میتونه اقا یوسف رو پخش کنه… ولی یوسف باید اول ترانه رو بخونند که من ریتم و ملودی رو باهاش بگیرم که بتونیم هماهنگ بشیم»

یوسف یَه نَگهی به دی‌منصور می‌اندازد، یه نگهی به الهام … به جز مندنی، نگاه دوتای دیگر نگران است. بویژه الهام که احساس می‌کند برنامه دارد از دست‌ش خارج می‌شود.

مندنی: « یوسف! “اَی ماشالله سَی‌مَلُک بوخون”»

یوسف: « نه… نه… او چیای خُنُک خُنُکی توشِن… او جاش اینجا نی…  حلا خوذُم یَه چی شوخی میخونُم»

یوسف: «نازنین جان آماذه‌ی؟»

نازنین: «بریم»

یوسف کَچِ خود را سرذ وامی‌کند:

آی چُکَلَیتی چَکَلیت مو چطوری رَه بُرم

دمپای کویتی نذارُم مو چطوری رَه بُرُم

آی چُکلیتی چُکلیت چُکلیتی رَه بُرُم

شیگَر کویتی نذارُم مو چطوری رَه برُم

مُندنی در میانه هنرنمایی یوسف، لبخند موزیانه‌ای  پَهنه‌کَشِ صورت‌ش را می‌گیرد. اَ ایی گوش تا او گوش. الهام سرش را پایین انداخته و با گوشه روسری‌اش بازی می‌کند. او ناگهان از سر جای خود بلند می‌شود و با عذر خواهی صحنه را ترک می‌کند: ” ببخشید من برم تو آشپزخونه مین کورس رو اماده کنم.»

ابول: « برو… برو که هر چی چِشِت نوینه بِختَرِتِن.»

نازنین: « اوکی یوسف جان… من تقریبا ریتم و ملودی رو گرفتم فقط با متن ترانه نتونستم ارتباط برقرار کنم… می‌خوام با ترانه حس بگیرم. میشه توضیح بدید که ترانه چی میگه دقیقا؟  بعدش یه دور دیگه باهم اجرا می‌کنیم. اوکی؟

ابول: « شجریان هم مرغِ سحر نخونده که میخی همراش حس بیگری»

یوسف: «اوکَی!… ایی چُکَلیت چُکلیت هامو شکلاتِن.»

نازنین: «راس میگی!… آره چاکلیت میشه شکلات… چرا من دقت نکردم به این؟ خُب دیگه؟»

یوسف: «ایی داره میگو ” آی شکلات آی شکلات من چطوری رَه بِرم.  گمون دارُم یه زنی‌اِن که یه شکلاتی گذاشته جلوش و داره باش درد دل میکنه… بعدش میگو دمپای کویتی ندارَم من چطوری رَه برم… ایکه ترجمه‌ش روشِن… دیگه ادامه میذه میگو آی شکلات… آی شکلات… شکلاتی رَه بِرَم… یعنی از شکلات سوال میگیره که مو هم میخوام مثل تو رَه بِرَم. اجازه میدی؟ … بعد دوباره یادش میا که ای وای که شوهر کویتی هم نذاره… دیگه همرای شکلات ناله میکنه که شوهر کویتی هم ندارَم من چطوری رَه برم… پیشتَرها تو منطقه ما هر زنی شوهر کویتی داشت فیس  روی زنهای دیگه می‌کِرِد… برای هَمی میگو مو چطوری تو دِه رَه بِرَم»

ابول:« یوسُف چنون باذ اَ تو کَلَه‌ی دَماخ انداخته کسی نفهمه الهی قُمشه‌ای‌اِن داره شعرحافظ تفسیر میکنه»

نازنین:« خُب اخرش چه میشه؟»

ابول:« ایی سرُ و بُنِش همی‌اِن عزیزُم… دیگه میگو عبا نذارُم… دیگه میگو اَلّاه نذارُم… دیگه میگو ماکسی ندارُم. نازی جان شما بنطرُم اجراتون بکنید تا ایی اقا یوسف ما هم هرچه زودتر تخم خودش بذاره که خیلی دیر شده»

   ادامه و بخش پایانی داستان را در قسمت بعد بخوانید.

——————————————————————————————

بسم الله،شوم… (شب آخر-بخش دوم-میزبانی اِلهام)

بسم الله،شوم… (شب اخر-بخش اول-میزبانی اِلهام)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش پایانی-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش دوم-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش اول-خانه مندنی)

بسم‌الله، شوم… (شب دوم-بخش پایانی-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم-بخش دوم-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم- بخش اول- خانه‌ی یوسف)

بسم الله، شوم… ( شب اول-بخش پایانی-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله ، شوم … (شب اول – بخش اول-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم

 

بسم‌الله، شوم… (شب آخر-بخش دوم- میزبانی اِلهام)

دی ۲۰ام, ۱۳۹۲

تهران- سعادت‌آباد- خانه‌ی نازنین‌.

مهمانان وارد آپارتمان شده اند وهر کدام روی  یک مبل لم داده اند. دی‌منصور و یوسف روی یک مبل دو نفره و مُندنی تنها روی یک مبل تک‌نفره نشسته و هر سه به گوشه کنار آپارتمان نگاه می‌کنند. فضای داخلی آپارتمان برای شرکت کنندگان قدری سنگین به نظر می آید. دو دست مبلمان مجلل و یک میز ناهارخوری سلطنتی در سالن پذیرایی؛ مجسمه های قیمتی و تابلوهای بزرگ نقاشی در گوشه و کنار آپارتمان چشم نوازی می‌کنند. نازنین از مهمانان عذرخواهی می‌کند و برای دوش گرفتن و کندن لباس‌های بیرونی دقایقی آنان را تنها می‌گذارد. الهام با شکلات و چایی از مهمانان خود پذیرایی کرده و با آنها خوش‌وبِش می‌کند. شال سیاه‌،  بلوز قرمز و دامن کوتاه مشکی  به همراه جوراب شلواری سیاه‌رنگ، الهام را بیش از همیشه در نظر مهمانان زیبا و جذاب کرده است.

الهام: «خیلی خوش اومدید. ببخشید که من نتونستم بیام فرودگاه. دَی منصور شما خوبید؟»

دی‌منصور: «الحَمدِالله دِی…. با خوشی بیوی… مو خیلی سختم بیذ بیام ولی بخاطر تو اومَذُم. مالآم  اُ بِچَکوم اصغر وِل داذَم اومذَم.»

 الهام: «اقا یوسف چه خبر ؟ خانم بچه ها خوبند؟ چقدر تغییر کردی؟ خوشتیپ شدی حسابی!.»

یوسف: « الحَمدِالله الهام جان. خدا یارت بو… حکیکتش مو دِل اَ دریا زَدُم سیویلام اَ شی رِختُم. بخاطر هَمی تو نظر شوختَه میام.»

الهام: «آقا مندنی شما چه خبر؟ ماشالله چه کت و کروات بهتون میاد؟ خیلی خوش اومدید. خانواده خوبند؟ محمد آقا خوب بودند؟»

مندنی:  خدا را شکر دخترُم… محمد هم کَذِ یَه دنیایی سلامت رسوند. شَهرَبان هم خیلی دلش میخاس بیا. گفت ایی چی به کابلی‌اِن ببر بر الهام .»

مندنی  چِکِّشت در سامسونتی که  روی پای خود گذاشته را باز می‌کند و کادوی شهربانو را تقدیم الهام می‌کند. الهام هم بعد ازکلی تشکر و تعارف به آشپزخانه برمی‌گردد.  ابول در گوشه‌ای از سالن بزرگ آپارتمان و جلوی دوربینها در حال گریم نهایی و آماده‌سازی مقدماتِ ضبط برنامه است. دقایقی طول می‌کشد که ابول جلوی دوربین بیاید.»

ابول: « با درودی دیگربار. ابول‌حسن هستم از اینجا، یعنی تهران بزرگ؛ پایتخت ایران عزیز قسمت چهارم بسم الله شوم و شب سرنوشت ساز مسابقات را برای شما گزارش می‌کنم.  اگر اجازه بدهید به آشپزخانه میرویم تا ببینیم الهام خانم برای استارتر چه درست کرده است.»

مندنی که از دور ابول را زیر نظر دارد از سر جای خود بلند شده وبه سرعت خود را به ابول می‌رساند.

مندنی: «خالو ابول. الان وقتِشِن. باید بُرُم شَ بُگُم. نازنین هم خو گفت میره اُویی اَ ری خوش بیریزه اُ بیا… هَمی حالا اُشتُر خُوسِشِن… دُورُ بَرِ دخترکو هَم هیشکَه نی. سرُ گوشِش اَ خُووِن. هر چند که مُو خیلی خاطرُم آسودَن.»

ابول (در حالی که با پشت دست راستش به کف دست چپش می‌زند): «صبر بُکُن… مُهلِت بو…بِهِل تا برسی… خَسَّه خونی واخور اَ لُهی… دختر خو نیخا بوگورذِه»

مندنی: « بَرِ هَمی‌اِن که تا حالا بِچِه‌هات سَرُ سامونی نگرفتن… از بس که آذمِ لَحمی هِسّی»

ابول: «آذَم کَهرَه هم که میخا بخره دو دَیکَه میشینه خونه‌ی مَرذُم. چای… کَهلونی… بعد گپ و گفتش میزنه.»

مندنی: «ولّا سَرِ سیزَنی هم اَ مرذُمونِ ایی دورَه زمونَه اعتبارُم وانیکُنِه… کاراشون میکُنِن شی جُلَکی…. وَختی خبر آویذَه‌ی جای خیار کُلُمِن»

ابول: «چه بیذه؟ چه سَرِت در اومذه که ایکَذَه هراسونی»

مُندنی: «تو ملاحضه‌ی هَمی دَی‌منصور بُکُن.  از روزی که ایی مسابکات شروع بیذه؛ هَی اصغر… اصغر…اصغر… اصغر… اصغری شی… اصغری بالا… اَ کا معلوم تا حالا حَلکَه هَم نبرذَووو بر ایی دختر. هَی یُوسُف… هَی مارِ شی کَه… یَه وَخت دیذی کاکا زنی، پسرخالَه‌ی چی اَ تو اَمّارِ کَهی در آوُرد که ایی خاسِگارِ اِلهامِن. مو راسِش باخاسَوی اَ توی شیطون هم سرِ سیذَنی اعتبارُم وانیکُنِه».

ابول: «خوذِت میفهمی فُلانی!… مو مونِعِت نیوُم… هَمی حالا جلو چِشِ خوذِت  دستور میذُم دوربینا هَمَه خاموش بُکنِن… تو هم برو تو آشپزخونَه مَثَلِت بِکَش… بروو… ایی تو، ایی‌هَم دختر… تو که لَحم نیسی تو که شیرِ میدونی برو بینُم چه میکنی… فَکَط دَس اَ جون ما واسون. از اول ایی مسابکات دوذورِ ما واویذَی که ایی دختر میخام کَرار بِذُم بَرِ مَمَذ… برو…»

الهام  در آشپزخانه مشغول رتق و فتق اموراست و خوشحال و راضی بنظر می‌رسد. مراسم مهمانی خیلی خوب و طبق برنامه پیش رفته.  بوی غذا در آشپزخانه پیچیده. او که برای استارتر سوپ اسپاگیتی در نظر گرفته حالا همه چیز را آماده کرده که از مهمانان خود پذیرایی کند. او حتی مَین کورس خود را که اسکالپ میگو به همراه باقلاپلو و ماهیچه هست را  پیشاپیش و با ذوق و سلیقه خاصی تهیه دیده  و حالا منتظر است تا وقت شام فرا برسد و سفره را روی میز بچیند.

مُندنی راهی آشپزخانه می‌شود و ابول او را از پشت سر و آسَهکو  تا دَمِ در تعقیب می‌کند.»

مُندنی: یا الله…یا الله… ای ماشالله دُخترُم… عجب بو روبیونی میا… ماشالله با این سن و سال  کَذبانویی هم هِسّی بر خوذِت… دونِشت نذاریت اینجا؟ کاشکی بیذ، دَی‌منصور تَشُ و دونِشتی میکِرذ بَرِت.»

الهام: «خواهش میکنم… بفرمایید اقا مُندنی…شما لطف دارید… کاری نکردم من. حالا شما میل کنید بعدش نظر بدید، امتیاز بدید.»

مُندنی:  « نُمرَه‌ت که بیستِن. بَه بَه.. عجب آشپزخونه دل وازی‌اِن… قشنگ اَ تو آشپزخونَه مهمونات میوینی. آهان… دی‌منصور اُ یوسف نِگَه بُکُن چطور بِنگَ اَ دیوارا و عَکسا واویذَن… ندیذَن خو بَذبَختَکا… حالا مو میوینی دنیا دیذَم…  محمد هم یَه همیطو آشپزخوونَه‌ی ساخته… مَو شَ گفتم کابینِ‌تات رنگ سرخ جیگری بکن که جَلا داشتَه‌وو… میگو” مُو واهِشتَم که خاِنم بیا خوذش رنگِش نظر بذه… زن میخا تو آشپزخونه  بیستُ چار ساعت آشپزی بکنه… بوشوره اُ واشوره… نه مُو” ماشالله خیلی عاکِلِن.»

الهام:« اِ اِ… چه جالب… واقعا هم حق با اوشونه!»

مُندنی: « باآ الهام… تو چه رنگی پَسَندِتِن بر کابینِ‌تا؟»

الهام: « من چرا نظر بدم… عروس آینده شما باید نظر بده.»

مندنی (که خود را تا کنار اجاقِ گاز رسانده): حالا مُو… شَهرَبان.. محمد… اُ دخترا… هَمَه بخاسَوَیم تو عروس آینده ما بیوی، اوسا چه میگی؟»

الهام( که خُشکِش زده): «وای نه…»

ابول که دقایقی است پس نوش  آشپزخانه همه مکالمات را جز به جز گوش میدهد، کله ای تکان میدهد… « خصّال کار خوذِش کِرد… بعله گرفت… ایی باید بره ژنو با اَشتون مذاکره اتمی بکنه.

الهام: « این همه دختر خوب و خوشکل و دَمِ بخت توی لامِرد هست… من که الان واقعا بَرام زوده آقا مندنی… من اصلا قصد ازدواج ندارم به خدا… بحث کلاس گذاشتنُ اینها هم نیست. اصلا تو مودِ ازدواج نیستم».

مندنی: «البته یَه جای هم حَک با خوتِن… ما حالا انشالله وارفتیم لامرد با بَچَه بارا  تشریف میاریم خونَه‌تون بَرِ حرف زدن.. مُو فقط میخاسُم یه هونی اَ تو بگیرُم که خیالُم راحت آوو.»

الهام: «وای نه تو رو خدا… چه اینجا چه اونجا اقا مندنی، فرقی نمی‌کنه… من قصد ازدواج ندارم . میخام همنیجا تهران بمونم فوق بگیرم… دکترا بگیرم…قصد برگشتن به لامرد رو ندارم فعلا… بعدش هم من و هم محمد اقا فکر کنم ایده ال های زنگیمون هیچ سنخیتی با هم نداشته باشه… نه اینکه محمد اقا پسر بدی باشه…ولی ما هیچ تناسبی با هم نداریم…»

مندنی: «تناسبِ چه مثلا؟ … باوَرِت میوو مُو گَطَر بیذَم کابینِ شَهرَبان بریذَن بَرُم… مُو همه دو کَشَه هم اَ شهربان نیذَویذَم. الحَمدِالله شش تا بَچَه هم پَسِمون  پا گرفته. تناسب هم هنیذا که هنیذان نیفهمیم چنن… نَذاریم هَیطوچی»

الهام: « در هر صورت من الان قصد ازدواج ندارم.»

مُندنی: «یعنی حرف اولُ آخِرِت نَهِن.؟»

الهام: « به خدا دوست ندارم نارحتتتون کنم. شما مهمون من هستید. ولی با همه احترامی که برای شما قائل هستم  جواب من منفی‌اِه».

مُندنی با بهت و تعجب به کلماتی که از دهان الهام خارج میشود نگاه میکند. باور انچیزی که میشنود برای او سخت است. صحبت‌های الهام مانند مَنتیلی بود که زیر شالدَه‌ی آمال و آرزوهای مُندنی واکِردَه باشند. بُتی که  مندنی پیش خود و برای پسرش محمد ساخته بود اَ دَرَنگ دَیکَه واروکید.  مُندنی نگران و آشفته آشپزخانه را ترک میکند. در حال ترک اشپخانه است که دَمِ در اَ کُمِ ابول می‌جَخَد.

ابول: «چِتِن؟  اَ خوشالی تو کُمُ  دِلِ ما جَخیذی… هاا خَصَّال… جواب هونی گرفتی! اَ شتابی که بیری خبر بیذی؟ شیرینی ما یاذِت نره.»

مُندنی: «اَ جلو چِشُم دیر آویذی یا یکی بزنُم شی نَفَسِّت که گِلَمولوچَه‌ای ری دست بِفتی. مَرذَه‌کَی خَر… مَگَه مُو هَمسِنِ تُنُوم که ریشخندِ مُومیکنی؟»

ابول: «حالا دُرُسِن… تو بوگو چه بیذه ؟…بعذَه سَرِ ما بُبُر. اَلَه … ما حرفی نذاریم… تو بزرگ ِما هِسّی.»

مُندنی: «دیگه حرفی وانَمُنده… دیذی چطور زشت‌‌آ ویذُم… هَی میخاسی؟… دخترهِه تو دِهِ ما که هَنی بیست سالش نیسه جُمیل آورذِه… میگوو برای من زوده… زود چِنِن؟…  بَچَه‌ی مو اَ نَظَرِش نمی‌آ بونَه‌ش اَ چی دیگَه کَرار داذِه»

سر وصدای بلند مُندنی در فضای آپارتمان می‌پیچد. یوسف و دی‌منصور سراسیمه خود را  به دَمِ درِ آشپزخانه می‌رسانند. حالا همه دور مندنی جمع شده اند.

دی‌منصور: «نه چه خَوَری‌اِن اَبول‌سَن؟ چه بیذه خالو مُندنی خونه ری سَر ناذَه‌ی؟»

مندنی (رو به دی منصور): دی‌منصور!  تو چند سالِت بیذه شیگر کِرذه‎‌ی؟ بلند بوگو که هَمَه  بِشنَه‌وِن!»

دی‌منصور: « مو دَی سَرُ صابِ سن و سال خو نیوُم… گمون دارُم یَه هَبدَه سالیم بیذ که اکبر اَ کُمُم بیذ. دیگه هم خو تا کُدرَت داشتُم سالی یَه کُمی می آورذُم»

مُندنی: اَلَه… وَختی بیسُ دوسالِت بیذ چَنتا بَچَه داشتی؟

دی‌منصور:  «گمونُم چار تا یا پَش‌تا داشتُم.. اَلوَته..چی ته خاطر نرسه… یکی  دومذَه‌ی اکبر گیرُم اومَذ که مریض آویذ، سرِ چِل روز هم مُرذ.، داخَ دِلَکِش… یکی هم خو پیش اصغر آوردُم که زومشسّه  از بس جوون بیذ چِشِش زَدِن اَ تو حوضین افتاذ، فارِخ آویذ.»

یوسف نَوَدِلَکوونی و با ترس لرز از ابول سوالی می‌پرسد: « خالو ابول! نه ایی خالو مُندنی چِش بیذه؟»

مُندنی: «یوسِف کاکا!.. دیگه بوگو چِمون نویذه… تو بوگو محمدِ ما بد بَچه‌اِن؟ عیبی ایراذی توش دیذی تو؟»

یوسف: «نه خالو… محمد طِلان… خَنجِش نَیخورُم…. تِکَّه‌ی اَلاهِدَّن… ماشالله هزار ماشالله خیلی خوب بچه‌ی‌اِن. رَی خذا عروسی‌ش خدمت بکنیم برخصیم.»

ابول: «حالا یَه کَم جاکَن آویذ … بی‌یَیت ای‌یَلتَه…  حکیکتِ امر ایی‌اِن که خالو مندنی، حالا مو نیگُم کارش درست بیذه یا نویذه… مُوکَش بیذه یا نویذه… حالا زبون بَسَته ری خوذحالی رفته با دختر صحبت کرذِه بَرِ بَچَش محمد. دختر هم ری دوپا وَیسیذه یَک کلام جوابش نَهِن.»

دی‌منصور: «فَذا ری سر نهاذَیت بَرِ هَمَی… دختر خو رِخته عین سَنگِ دَمِ دَرَه… چیی زوری خو نَویذِه خالو… چی ذوری سورِن…(دی‌منصور رو به مُندنی)  حالا هم راسش بخاسَوی امروزِ روز جای ای مَثَل نویذ. مَگه میخاسَی مُرخ بخری؟ تو که خوذِت الحَمدِلله فهمیذَه هِسّی. »

یوسف: خالو مُندنی … خالو مُندنی …حالا میفَهمی چِنِن؟.. تو هَم سنگِ خوت بیشتر ایی سَوُک نکن. مو هَمو شُویی که محمد دیذُم، یه دختری براش در نظر گرفتُم… دخترِ خوب… با سَلیکَه… درس خوندَه… هَمی دانشگاه پیام نور لامرذ هم لیسانسش گرفته…  جای دیری هم نی… داذا زنِ خوذُمِن. آسیَه…اَلَه.. دیگه چه میخَی؟… دنبالَش کوتا بُکُن بریم بیشینیم نونمون بخوریم… تا ایی دختَرَکو هم چیاش بیاره… گُناه کاری‌اِن… زُومَسَّه صُح تا حالا زحمت کشیذه.»

مندنی: «حالا دیگه کار مو اَ یه جای رسیذه که تو بَرُم دل بوسوزونی…. هامو سامسونوتِ مو بیاریت… مُسابَکَه بَرِ خوتون… امتیازای مُو هم بَرِ خوتون… حساب کنید نه مندنی بیذه… نه مندنی اومذه… اُ نه مندنی رفته»

الهام که از داخل آشپزخانه همه گفتگوها را شنیده خود را به دَمِ در میرساند. قطرات اَشک مثل باران از چشمانش سرازیر است. باور ان‌چیزی که اتفاق افتاده برای او سخت است. انقدر بهت‌زده شده که حتی نمی‌تواند صحبت کند. فقط با اشاره از ابول می‌خواهد غائله را هر طور شده ختم به خیر کند.»

دی‌منصور: «دَی … بوش بوش بوش بوش … روذ اَ رسوایی … تو دیذی چه بر سر ما اومَذ؟  حالا خو مُندنی  رفتنتَ‌م زشت… ویسیذَنِت‌َم زشت… ( دی‌منصورعبای خود را که روی دوشش افتاده سَرکَش می‌کند و سر را بسوی آسمان می‌چرخاند و دو دست‌ش را بسوی آسمان بلند می‌کند: ای خُذا خوذِت اُویی اَ ری آتَش بریذ.»

یوسف: «خالو بخاطرِ مُو کوتا بیو… بخاطر ریش سفیدِ خوذِت. بخاطر دُمِ مَکنای ایی پیرذَن»

مندنی: « یوسف! خالووو… جای مُو دیگه اینجا نیسه…دِکَت نکن همرام… اَبولو زنگ بزن بَرِ تاکسی تا بیا»

 الهام فقط اشک می‌ریزد. فکرش را نمی‌کرد شبی که قرار بود رویایی رقم بخورد حالا و آنهم تنها در چند دقیقه تبدیل به کابوسی شده باشد.

دی‌منصور: «دای … دای .. دایَه  زشت زشتی…»  دی‌منصور خود را مقابل الهام  میرساند و با گوشه‌ی مَکنایَش اشک‌ها را از روی گونه ‌های او پاک می‌کند.

دی‌منصور: « دَی تو را به هر کَه می‌پرستی گریخ نکن… دَی کَسَمِت داذُم… تو خوذِت ایی پیرمرد مِشناسی دَی … ایی مِثِ بارونِ خمینَه‌ن… یَه گَی ایکَذ خوبِن که هیشکَه مِثِ خوذش نی… یَه گی هم سوزن اِ کِرِش نَیره…»

ابول: « خالو مندنی اَ خَر شیطون بیو دومَن… مُرخِت یَه پا نذاشته‌وو… ( یَه چِشکی هم به الهام می اندازد) حالا کامو دختری بیذه هامو دفعه اول بوگو مُو میخام… حالا ایی دختر شاید ریش نومَذه… شاید نتونه اَ تو بوگو…»

مُندنی (با فریاد): « یِکِ مُو دو وانَکُن ابول… زنگ بزن بر تاکسی تا بیا»

ابول: «ایی موقع شُو بری تو شهر دَرَندَشتی که نه سر داره … نه بُن داره…کُمِت پاره  بُکُنِن. کلیه هات در بیارِن… شوخِن بَرِ ما؟ بَچَه تو هم که ماشالله وکیلِن… نَیگی ما اَ چاتمَه میکنه پول چار تا دیه اَ ما میگیره… ای موقع شو نه جای داری… نه جِرِّی داری که بیری»

مندنی: « مُو هر جا بُرُم احترام دارُم. کسی دِلِش بَرِ مُو نسوذِه… اصلا نیخا هم بر تاکسی زنگ بزنی… الان خوذُم زنگ میزنُم بَرِ دکتر اسدپور یَه دَیکَه‌ی با ماشین میا دنبالُم… ممنونَ‌م داره…»

ادامه دارد…

 ——————————————————————————————————————————————–

بسم الله،شوم… (شب چهارم-بخش اول-میزبانی اِلهام)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش پایانی-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش دوم-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش اول-خانه مندنی)

بسم‌الله، شوم… (شب دوم-بخش پایانی-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم-بخش دوم-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم- بخش اول- خانه‌ی یوسف)

بسم الله، شوم… ( شب اول-بخش پایانی-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله ، شوم … (شب اول – بخش اول-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم

 

بازینکو

دی ۱۷ام, ۱۳۹۲

در لهجه بیخه ای پسوند ‪”‬ک‪”‬ و ‪”‬کو‪”‬ زیاد مورد استفاده قرار میگرفته است. این دو پسوند جزو پسوندهای تصغیر هستند و معمولا برای کوچک کردن به کار میرفته اند مانند کَلَکو یا مَرذَک. اضافه شدن این پسوند به برخی کلمات همراه با تغییر آهنگ ادای کلمه‪،‬ گاه برای برانگیختن حس ترحم یا برای اضافه کردن صمیمیت به جمله نیز بکار میرفته است مانند ‪”‬داخ اَ دِلِ دیَکو‪”‬.

این کلمات در حال از بین رفتن است و غیر از پیرمردها و پیرزنها کسی در صحبت روزمره از آن کلمات استفاده چندانی نمی کند. این شعر تلاشی است برای زنده کردن این گونه کلمات:

بازینَکو

چه خوشَک بی دَر و مَحْله ی گِلَکو
فُذای خَسّ و خار امّا گَپَکو
‫(‬فذا: خانه – خسّ:باغچه – گپ:بزرگ)

چه خوشَک بی خونه ی خشت و گِلی
صدای نِهره ی دِیمون شَفَکو
‫(نهره:مشک مخصوص کره گیری از شیر – دی:مادر – شفک:شفق، صبح زود)‬

تو کُته، مرغ، بچیله، خاگ و خروس
صبح گَه مَعکه ی کَهره ی بُزَکو
‫(‬کته:محل نگهداری مرغ و خروس – بچیله:جوجه – خاگ:تخم مرغ – معکه:صدای مع مع – کهره:بزغاله)

فال و ناشتا همگی گِرذِ چالَه
دیخَلِ پر از گِزَر ری تَشَکو
‫(دیخل:دیزی – گزر:هویج محلی)‬

عطری داشت ری کیلی گرمه ی تنیری
روخَن و سور با پِشِنگه ی پِشَکو
‫(‬کیلی:نان – روخن:روغن – سور: مهیاوه – پشنگه: پاشیدن – پش: برگ درخت خرما)

ای یاذِش تو دروازه، ظهر چاسی
کَتِخِ ماین با برنج و رِشتَکو
‫(‬چاس:ظهر – کتخ: خورش – ماین: ماهی – رشتکو: رشته)

سوز سرمای زمستون سَرِ شوم
شی لحاف و گَپِ شوهای دَیَکو
‫(‬گپ شو: قصه شب)

تی بَر اَفتو زیر چُکّه ی باپیرو
خرما ارذه ی وراوی چِنگِلَکو
‫(برافتو: روبروی افتاب – چکه: عبا – چنگلکو: به هم چسبیده)‬

سر بِرکَه وایویذیم زَهلَه تَرَک
میگوریختیم اَ دَسِِ دُزمَلَکو
‫(زهله ترک: زهره ترک – دزملکو: حیوانی خیالی و ترسناک که معتقد بودند در آب زندگی میکند)‬

پیش ملّا مکتبی نر و ماذه
نماز و جُزعَمَّ و چو فَلَکو
‫(‬جزعم: عم جزء)

رقص دوره همگی بِجَخ بُجوخ
همبونه، ساز گَپو، لَرذِ چَکو
‫(‬بجخ بجوخ: بالا و پایین پریدن – ساز گپو: سرنا – لرذ چکو: زمین صاف)

کَپِ رَه لَرذُووِ بِرکَه میچَکیذ
اُو دِره ی مَشک سَرِ گُرذه ی فاتَکو
‫(‬لرذو: لرزاب، آبراه – دره: در امتداد)

شو تاوِستون زیر سقف آسَمون
شروه خونی پَسِ بون با نِیَ کو
‫(‬بون: بام)

چه میچسبیذ چاسِ گرما شی کُنار
وایویذیم شِلوُ عرق، چَرمَلکو
‫(‬شلو: خیس – چرملکو: لیز)

پسرا شی کور بُلَند، نُوشِِ دیوار
خَرِ سوُز، اَلَختُرو، توپای لَکو
‫(‬نوش: کنج – خرسوز :نوعی بازی- الخترو:نوعی بازی شبیه کبدی-توپای لکو: توپ پارچه ای)

بِچای مَحْله ی ما لِبَی لِبَی
میزدیم جار کَلَکو چَمبَلَکو
‫(‬لبی لبی: جمع شوید)

مینشستیم همگی سُچَّکَلی
سَرِ سِرذون، شی گَلی پاپَسَکو
‫(‬سچکلی: سر زانو – سرذون:آشغالدونی – گَل:خشتک)

دخترا بازین میکِرذِن کُتُرو
کُرشُپو، کُل پِشکِلو، چِش کاهمَکو
‫(‬چش کاهمکو: قایم موشک)

عصرِ پیشِند زَن و زیل، گَپ تا کوچیک
رُخ میبافتن زیر سایه ی گِزَکو
‫(‬پیشند: دیروقت – رخ: از صنایع دستی)

دَمِ اَفتُو بِهی خوش بی تو محل
وقتی وایگشت گله، همرای سَگَکو

مغربی کَهرَه میکِرذیم تو کُلَه
میزدیم تِرِهْ، پای حیوونکو

وا‪گُذشت دوره ی مَشک و مَشکَلون‬
وِل آویذ رسم قدیم، کَم کَمَکو

وارُکُنده ان کیچه های مَحْله یِ ما
اومَذه شهرِ فَرنگ، جای دِهَکو
‫(واروکیذن: خراب شدن)‬

اومذه گار و سِمِنت، مبل و ماشین
همه واویذه ان کُتُرُّمّ، شُلَکو

مرذم اَ شی سانترالِن، ری تختخواب
همه تَمپَل واویذه ان، لَحْمِلَکو

امروزا رسم گذشته ول بیذه
رسمهای خوب واویذه لَه چِلَکو

حالا مرذا پای مَخْتَک میشینِن
میاره خرجی خونه، دَر، زَنَکو
‫(مختک: گهواره)‬

دیگه نی پَکّو اَ پاچه یِ کسی
مِندازه بَند شی بُرماش نَرَکو
‫(‬پکو: پینه – برم: ابرو)

هیش کَه پاییز اَ مُخِستون نمیره
نمیذِن حتا هُوار اَ مُخَکو
‫(‬مخستون:نخلستان – هوار: گرد نخل نر)

غلومو نیّا یاذِش سیکِ پاره اش
کوت و شلوار بَرِشِن عُودُلَکو
‫(سیک: خشتک )‬

ول آکرذه اَبولو گَرذِ گاچَه
واویذه پولدار شهر دُزدِ گَپو
‫(‬گاچه: گاوچاه)

چه میوو وقتی گدا خَر بخره
سانتافه سوار بیذه کُولیَکو

اَ کاکُل مَنگو دیگه بَدِش میا
وایخوره کاپوچینو، خُرچینَکو

کارخونه ی سیمان زذه ان تو مَسیله
اسپیتال زده موسا پای کُهَکو

چینی ها پخش آویذه ان تو همه جا
واگرفته ان باریکو تا بَرذَکو

رسم گَپ تری دیگه وِل واویذه
شده کدخدای ما نُوذینَکو

چه بگم از دل تنگم چه بگم
همه چی داذه ان اَ دست زَنَکو

پشت ماشین سوارِن شَهرو جَتو
می وازِه بُرمَک با چیلِ فِرَّکو
‫(‬برمک باختن: ابرو انداختن، چشمک زدن – چیل فر: خندان)

زیوَرو سی خوش داره میز توالیت
شُو کریسمس میگیره با مَرذَکو

میزنه سرخُوو سَفیذوو خاوَرو
دَسِشِن گوشی گالاکسی اِس، سَکو

دی غلوم اَحته مینه پول، تو کیفش
میخوره چیپس چی توز پیرزَنَکو
‫(‬احته: بسته)

زَلو، شُو با تَبلِتِش چَت میکنه
با پسر گپ میزنه دُز دُزَکو

بی بی شاه رفته شیراز لهجه داره
جای دی میگو مامان، کاکا، کاکو

میگو مِرسی! نه ‪”‬دَسِت درد نکنه‪”‬
میگو سکسه به جای سیریکو

میگو یُبسَم یا که اسهالم زده
دیگه نیگو اُم زَذه فُرْفُرَکو

واویذه ان بیکار تمام زن و زیل
نیکُنِه بُنجَه اَ کول دُختَرکو
‫(‬بنجه: بوته)

ول آویذ چارواداری با خر و بار
کارمون شده بازین بازینَکو

واعظا رسم و رسوم عوض بیذه
واویذ آسوذَه زَنَک با خَرَکو

Next »