عشق و دیگر هیچ
اسفندیار حیدری بهمن ۸م, ۱۳۸۸
گاهی اوقات،محاصره شدن خوب است.
هنگامی که از همه خوشی های این دنیایی،فقط و فقط،مطالعه کتاب ها برایت باقی مانده باشد،و تنها و تنها با بوی کاغذها(که یادگار کاغذ کاهی های قدیمی اند)شامه نوازی می کنی،آن وقت میدانی که هنوز هم می توان امیدوار بود،هنوز هم می توان در محاصره مشتی کتاب، عشق ورزید؛عشق به همدم هایی که سعی نمی کنند تو را بیازارند ،
تازه اگر تو از همنشینی با آنها ناراحت شوی،ترکشان می کنی بدون اینکه آزرده شوند!کجا می توان دوستان یکرنگی به این مهربانی پیدا کرد؟!هر وقت که اراده می کنی حاضرند،و هرگونه تو بخواهی با تو راه می آیند،هیچوقت هم سعی نمی کنند به تو کلک بزنند؛مگر این که تو خودت ساده باشی و اشتباه کنی!
من از همنشینی با این شیاطین کوچک!خوشحالم و از این که در محاصره ام،خوشنودم…تازه می فهمم که دنیای روشنایی را یافته ام…در اجتماعی که خیلی اوقات،انسان هایی به خاطر پاره کاغذهایی به نام پول همدیگر را به باد فنا می دهند ،جای خوشبختی است که خداوند،یاران مهربانی را با ما همراه کرده است که بوی پول را حس نمی کنند.تازه،خیلی از آنها به خاطر بی پولی،در کنج کتاب فروشی گرد می خورند!
برایتان آرزو می کنم که گوشه ای از این سرزمین محاصره شده نامکشوف هم قسمت شما شود،شاید از این رهگذر،اندیشه ها،گفته ها،خاطرات،اکتشافات،ناگفتنی ها و…هرچه بخواهید را از بزرگان گذشته و حال این روزگار در لابلای کاغذهای شامه نواز کتاب ها بیابید و روح خود را سیراب کنید و جان خود را صیقل دهید و مثل آینه شفاف شوید!و اونوقت میدونید که عشق و دیگر هیچ….چه معنایی دارد.
- فرهنگی
- نظر(۳)
سلام و خیر مقدم خدمت دوست عزیزم آقای حیدری
گل گفتی، می شه گفت ما همه در محاصره ایم ولی درکش نمی کنیم. خیلی راحت گول می خورن و ما رو خارج از محاصره که هیچ به تمام دنیا می برن. کاش همیشه گول بخورن.
سلام بر اسفندیار عزیز
خیر مقدم و البته یادآوری این شعر که ” آه اسفندیار مغموم تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی”
امیدوارم در نوشته های آینده مقداری از گفتگو های ات با دوستان خاموش را برای دوستان گویای این سایت تحفه بیاوری
پایدار و برقرار باشی
سلام آقای حیدری
من مثل بقیه از نزدیک شما رو نمی شناسم اما لذت بردم از متنی که نوشتید و احساس لذت شما رو از این محاصره خوشایند عمیقن درک کردم. حقیقتن گاهی؛ وقتی که آدم سراغ کتابخونه های شخصیش میره؛ این حسرت در تو دلش موج می زنه که چرا؟ آخه چرا وقت اینو (یا حوصله اینو!) ندارم که همه این کتابا رو با ولع بخونم.
سپاس و پاینده باشید.