دختر بـخت بربسته !
عقیل شبانینژاد تیر ۱۶م, ۱۳۸۹
دوستی گفته بود تراکمه حکم خانه ای را دارد که دستپخت نویسندگانش را به خورد میهمانانش می دهد . میهمان یعنی شما خوانندگان گرام !
مدتی است توأمان با افزایش دمای هوا ، تب نوشته های جدی و خشک در این خانه افتاده و گلاب به رویتان می رود تا گرمیمان کند . علی الخصوص که در کنار محتوای مطالب، قیافه های زمخت و نتراشیده نویسندگانش را هم تصور کنید . (به جواد و مسعود بر نخورد!خودم را عرض می کنم)
اینطور مواقع شربتی،خاکشیری یا دست نوازشگری علاج کار است که عین آب روی آتش عمل کند . برای “تراکمه” شعرهایی که دوستان گاهی گداری می نوشتند ،حکم همان خاکشیر را داشت . هم تنوعی بود و هم روحمان را صفا می داد ..
نمی دانم دوستان شاعرمان را چه شده که مدتی است ما را از تراوشات روح و ترشحات قلمشان بی بهره کرده اند ؛ انگار که روزه ی قریحه گرفته باشند. من اینجا گفته ام و نیز اینجا هم تأکید کرده ام که دستی بر شعر و هر چیز لطیفی از این قبیل ندارم و حرف یومیه را هم به زور می زنم. اما سعدی وار ( سعدی وار ها با دیگر شعرایی مثل ایرج و عارف اشتباه نشود !) خوشه چین ذوق شاعران و بهره گیرنده لطایفشان بوده ام و اگر خدا بخواهد هستم . یکی از این شاعران عزیز که بحمدلله هر دو وصف را به نحو تمام و کمال واجدند ،بانویی مکرمه به نام الف . زمان . ف است که با کمال تأسف (یا بسته به حالتان تشعف!) تنیر خرون (که به گمانم ستون نیمه پنهان کیهان را می نویسد!) هویتشان را در همین سایت برملا کردند . اما چه باک ؛ به قول شاعر گفتنی وصف العیش نصف العیش !
باری این شاعر عزیز دوشنبه ماضی در شب شعری که کاردان ترتیب داده بود شعری خواند که کف صاحب مجلس را برید . حیفم آمد برایتان ننویسم .
* * *
گرچه سی سال دلم یاور وغمخوار نداشت
عیب ازاو نیست، ازاین رو زخودش عار نداشت!
گوهری بود که پنهان شده در دامن خاک
“یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت”!
روزگاری است که باید خفن و داف شوی
دل ما عور و ادا و قر و اطوار نداشت!
می فروشند کنون جای قناری، گنجشک
گوهر ما که فروشنده مکار نداشت!
شده معیار، جمال و هنر و پول و سواد
مانده تنها کسی ار بهره ازاین چار نداشت
هرکسی دارد ازاین چارصفت، مقداری!
هست کم این که زهریک دوسه خروارنداشت؟!
ازچه نالم که دراین دوره ظاهربینی
پدرم خانه به مقدارسه هکتار نداشت!
نه ورا اسمی و رسمی، نه ورا پول کلان
خانه در اقدسیه، حجره به بازار نداشت!
چشم من فاقد سگ بود و کسی را نگرفت!
کمر بی هنرم مهره ای ازمار نداشت!
ای خدا! سهم دماغم دوبرابر دادی!
بخت ما سهمی ازانصاف تو انگار نداشت!
خواستی دایره قسمت ما را بکشی
ولی افسوس که این دایره پرگار نداشت!
تو که انبارْت(!) برای همه شوهر دارد
تا که شد نوبت ما پس چه شد این بار، نداشت؟!
پطروسی یافت نشد تا که فداکار شود
و شود شوهرمن، هیچ کس ایثار نداشت!!
یعنی ای ایزد بشکوه! جهان هستی ت
یک عدد مرد فداکار وفادار نداشت؟!
هیچ کس نیست بگوید:”جگرت را بخورم”!
بخت ما یک فقره هند جگرخوار نداشت!!
“خانه بخت” شنیدم ز دهان دگران
خانه بخت من انگارکه دیوارنداشت!
خانه ای هم که نسازند برایش دیوار
حاصلی جز تل سنگینی ازآوار نداشت!
هرکه آمد، اگر او عادت ناجوری داشت
در عوض پول و سواد و هنر و کار نداشت!
ورنه گر پول و سواد و هنر و کاری داشت
قبل ِمن، عاشق ِ شیدا و گرفتار نداشت؟!
یا اگر هم که دلش فارغ ازاین و آن بود
یا که اوGF ِ فابریک، به ناچار نداشت،
مطمئنم که مرا نیز نمی خواست دلش
دومین بار دگر رغبت دیدار نداشت!
این یکی کیفیت ظاهری اش پایین بود
آن یکی حالت و اخلاق بهنجار نداشت!
این یکی داشت اگرcar ولی کارنداشت
آن یکی داشت اگر کار ولی car نداشت!
طبق یک اصل ز مورفی اگر او دکتر بود
جزخودمن به همه عمر، یه(!) بیمار نداشت!
آن که می شد بله را گفت به او، وقتی رفت
برنگشت و به تقاضای خود اصرار نداشت!
گوییا بخت مرا بسته کسی، می دانم!
بر گره هاش، کسی قدرت انکار نداشت!
ای که بی شوهری! ازخیر عروسی بگذر
هرچه خواهی زجهان، بگذر و بگذار، نداشت!!
پ.ن :مدیر محترم سایت لطفاً ندروشید . همین شعر عینن! در جشن چند سال قبل پرشین بلاگ و در حضور از ما بهتران خوانده شده و خدشه ای به آن نگرفته اند!