Archive for مرداد, ۱۳۹۵

وصیت نامه شهید گمنام

مرداد ۶ام, ۱۳۹۵

وصیتنامه شهید گمنام!!
متن زیر زبان حال وصیت نامه یک شهید گمنام است که به قلم موسی هنرپیشه از نویسندگان دفاع مقدس در کتاب « کلمه طیبه » صفحات ۲۳ تا ۲۸ به چاپ رسیده و اکنون در هنگامه تشییع این شهدای خوش نام آسمان و گمنام زمین به محضر مردم شهید پرور تقدیم می شود:
فرزند : روح الله محل تولد : ایران اسلامی
تاریخ تولد: ۲۲/۱۱/۱۳۵۷ محل شهادت :جبهه غرب و یا جنوب
تاریخ شهادت :خدا می داند
« وَلا تَحسَبَنَّ الذینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِِ اللهِ اَمواتاً بَل اَحیَاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُونَ »
بنام الله پاسدار حُرمت خون شهیدان
خدایا! دلم از این دنیا به تنگ آمده و می خواهم بال گشایم و بسویت تا پهنای ابدیت اوج بگیرم.
بار الها! در عالم «ذر و الست» از همه پیمان گرفتی که دینت را با جان و دل پذیرفته و بفرمان نبی و ولیّت گردن نهیم و نهایتاً همه با هم به قُرب و وصل تو نائل آییم و من می خواهم به این تعهد وجدانی وفادار بمانم و شیاطین درون و برون را رَجم نمایم تا به نعمت بزرگ خشنودی تو نایل آیم و در جوار رحمتت به سکون و آرامش ابدی برسم.
پروردگارا ! اینک که به همه بندگان مخلصت لطف کردی و باب جهاد و جنّت و در باغ بهشت را برویشان گشودی تو را شکر می کنم. تو را سپاس می گویم که جان ناقابلم را به قیمت بهشت و رضوان ابدی می خری. پس مرا توفیق بده که این معامله سود آور و تجارت نجات بخش را با رضایت کامل و با ایثار جان امضاء نمایم و ولیّ اعظمت صاحب العصر و الزمان روحی فداه را خشنود و لبخند رضایت را بر لبان چون مرواریدش، بنشانم تا او هم فقط یک امضاء زیر نامه عملم بفرماید تا در نتیجه با اکسیر ولایت، از مقام فرشتگان برتر و بالاتر روم. و امّا شما برادران و خواهران!
شما که امروز ما را بر روی دستان خود تشییع می کنید، نه ما را می شناسید و نه پدر و مادرمان و نه برادر و خواهرمان را؛ خود آنها هم از ما بی خبرند. ولی ما شما را می شناسیم و می بینیم. مگر تو آن رزمنده دلاور خطّه شلمچه نیستی که با هم به صف خصم می زدیم مگر در غروب حنابندان عملیات با هم نبودیم. آن هشت پری ها و سیم خاردارها را یاد داری؟ ما غریب نیستیم از دیار آشنا آمده ایم. از ناممان نپرسید که می خواستیم گمنام بمانیم. از مراممان و هدفمان بپرسید که می خواستیم با هدف به شهادت برسیم. هرگز گمان نبرید که ما مادر نداریم که شهادت می دهیم که بانوی پهلو شکسته و قد خمیده ای چون فاطمه زهرا سلام الله علیها بر ما مادری کرده و دست حنان و مهربانی ایشان بر سر ماست.
نمی خواهیم نام و نشانی داشته باشیم که بی نشانی خود بزرگترین نشان است. مگر مادرمان فاطمه (س) نشانی از قبر دارد؟ اما او که بیاید همه ما نشان داریم. قبر فاطمه (س) را نشان می دهد. به روی قبر ما هم نامی می نویسد و دیگر گمنامی بسر می آید. شاید هم ما را زنده کند تا سرباز رکابش باشیم. پس اگر می خواهید ما از گمنامی در آییم برای فرج آن عزیز دور از نظر دعا کنید و اگر قبور ما بهانه ای است، همین جا دعای ندبه بخوانید. برادران و خواهران عزیز!
شما ما را نمی شناسید پس وصیت ما اخلاصش بیشتر خواهد شد. بنابراین اجازه بفرمایید که در این غوغای دنیا چند سفارش از چند گمنام و بی نام که حتی پلاک هم با آنها قهر کرده، بشنوید. در ابتدا همه شما را به ملتزم بودن به مکتب حیات بخش اسلام، قرآن کریم و مذهب حقّه جعفری و اهل بیت علیهم السلام دعوت می کنیم. سعادت دنیا و عقبای همه ما و شما در گِرو عمل به این دین مُبین و فرامین پیامبر بزرگش حضرت محمّد(ص) و ائمه اطهار(ع) است.
نمی دانم که سن و سال شما اقتضا داشته که در هنگامه آتش و خون در جبهه های نبرد حاضر باشید یا نه؟ اگر به هر دلیل نتوانسته اید، لابد بعد از جنگ آثارشان را می بنید. مبادا در اخلاص و جهاد و ایثار شهیدان و جانبازان ایران و خانواده های سرافرازشان تردیدی به خود راه دهید. مبادا آن دوران طلایی جهاد و یادگاران عزیزش را از یاد ببرید و یا دنیا و متاع آن شما را از یاد این قهرمانان جهان غافل کند که اگر خدای ناخواسته چنین شد، برکت از میان شما خواهد رفت و پرده های تیره غضب خود را نشان خواهد داد.
ممکن است بعد از ما شهیدان، شیاطین عده ای را وسوسه کنند تا اصل نهضت ما را زیر سؤال ببرند، در مشروعیت دفاع مقدس و مظلومانه ما را تردید ایجاد کنند. شما در آن روز به آنها بگویید که ما بی اذن و اجازه ولی فقیه که جانمان فدای یک نفسش باد به دفاع بر نخاستیم و مطمئن هستیم که او نیز بی اذن ولی الله الاعظم امام عصر(عج) فرمانی نداده است و ما صد البتّه فرماندهی امام زمان(عج) دیدیم و امداد فرشتگان را نظاره گر بودیم و مادری فاطمه زهرا(س) را احساس کردیم و این موضوعات را بعد از ما نَقل می کنند و به سینه تاریخ می سپارند.
به جوانان عزیز و غیور این سرزمین وصیت می کنم که تا در باغ شهادت باز است و باغبان شما را می خواند، بشتابید و از قفس رها شوید و گرنه تارهای دنیا چنان بر اطرافتان تنیده خواهد شد که دیگر نه وقتی برای تدبیر، نه راهی برای گریز و نه بالی برای پرواز خواهید داشت. امیدوارم شما هم جزء شهیدان باشید. اما اگر تقدیر الهی چنین شد که در این دنیا بمانید، مسئولیت دفاع از حق و عدل و حراست از ارزشها و پایبندی به رهبری، وظیفه ی همه دوستان خواهد بود و ممکن است دفاع از حق چنان سخت شود که از خدا آرزوی مرگ کنید در آن حال هم مأیوس نباشید و بدانید که « اَلا اِنَّ نَصرَاللهِ قَرِیبٌ»
امّا ای پدر و مادر و ای برادران و خواهرانم!
نمی گویم گریه نکنید؛ نمی گویم ناله نکنید. امّا این همه را بر مولای غریبمان حسین(ع) بکنید. به شما حق می دهم که ناراحت باشید. زیرا دست تقدیر شما را از یک لوح قبر ساده که اسمی بر آن نوشته باشند و ما را از پلاکی که ناممان معلوم شود، محروم کرده است و ای کاش شما صدای مرا از زیر خراوارها خاک شلمچه می شنیدید و نیزه شکسته ها را کنار می زدید و حجله شادی ما را می دیدید تا باور کنید که دامادی ما را به گور نبرده اید و نخواهید برد. امّا گویا که ما ذخیره امروز مردم هستیم تا سفیر حقانیت شهیدان باشیم و از شهری به شهری از روستایی به روستایی دیگر، وظیفه سفارت را انجام دهیم.
ای مردم بزرگوار!
اگر شبهای جمعه بر مزار ما غریبان گمنام نمی آیید یا وقتش را ندارید که بر مزار ما شمعی روشن کنید، لااقل در خانه دلتان شمع ولایت علی و سید علی را روشن کنید. آن خواهر حجابش را و آن برادر حیای خود را و همه ما دینمان را پاسدار باشیم. اگر صبح جمعه ما غریبان را به دعای ندبه و راز گویی با صاحب الزمان ( عج ) دعوت نمی کنید، در خانه و مسجدتان به یاد ما دعای ندبه بخوانید و از همه مهمتر نمازتان را محافظت کنید. و کلام آخر اینکه اگر در گِردباد و طوفان سهمگین و در غبارهای غلیظ، حق برایتان مُشتبه شد، پرچم علی (ع) و پیروانش و شاخص ولایت را جستجو کنید که به فرمایش پیامبر اکرم (ص) « عَلِیٌّ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ علی با حق و حق با علی است .»
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
عبد عاصی خدا ملتمس دعای بندگان خدا
شهید گمنام

اداره آموزش و پرورش شهرستان لامرد و مؤسسه فرهنگی و هنری فانوس وصال

وصیتنامه شهید محمد قائدی

مرداد ۶ام, ۱۳۹۵

باسمه تعالی
اشاره: متن زیر وصیتنامه پاسدار وظیفه شهید محمد قائدی است که در کتاب « جنود غالب » و نیز کتاب « ده ستاره زندگینامه، وصیتنامه و خاطرات ماندگار شهدای سرفراز محله تلخندق شهرستان لامرِد فارس» تألیف موسی هنرپیشه با همکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان لامرد و مؤسسه فرهنگی هنری فانوس وصال به چاپ رسیده که در آستانه یافتن پیکر مطهرشان توسط گروه سخت کوش تفحص و تشییع پیکر پاکشان، به مردم عزیز و شهید پرور استان فارس و به ویژه مردم ولایتمدار شهرستتان لامرد تقدیم می شود.

وصیتنامه پاسدار وظیفه شهید محمد قائدی
فرزند: علی محل تولد: چاه حاج ابول
تاریخ تولد:۱/۶/۱۳۴۶ محل شهادت: جزیره ی ام الرصاص
تاریخ شهادت :۴/۱۰/۱۳۶۵
بِسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم
«اِن تَتَّقُوا اللهَ یَجعَل لَکُم فُرقاناً» اگر راه تقوا پیشه کنید، خدا نور روشنایی در قلبتان قرار می دهد.
درود بر پیامبر بزرگ اسلام (ص) و سرور شهیدان، امام حسین (ع) که معلّم شهادت است که جنگیدن با هر چه کفّار و متجاوز و ستمگر را از او آموختیم. و از او آموختیم که حتّی با دست خالی و با نفرات اندک، باید بر علیه ظلم و طاغوتیان جنگ کرد و در نهایت شهید شد. «کَم مِن فِئَهٍ قَلیلَهٍ غَلَبَت فَئَهً کَثیرهً»
و با درود به رهبر کبیر و بنیان گذار جمهوری اسلامی؛ وصیتنامه ام را شروع می کنم:
اکنون که دو باره توفیق یافتم به این دانشگاه الهی قدم بگذارم و به ندای حسین گونه رهبرم، پاسخ مثبتی د اده باشم، در وجودم چیزی به جز ایمان به خدا و عشق به لقای او احساس نمی کنم و امیدوارم که خدا از من راضی شده باشد و مرا به لقای خود بخواند.
ای خواهر و برادر! فریب این چند روز دنیا را نخورید و به فکر آخرت خود باشید. انقلاب را با جان و دل یاری کنید. و بدانید که این انقلاب با خون هزاران شهید به دست آمده و باید راه شهیدان را ادامه دهید و تا پرچم لا اِله اِلاّالله را در تمامی جهان به اهتزاز در نیاورید، از پای ننشینید و از مرگ نترسید که مرگ برای هر انسانی است پس چه بهتر که مرگ در راه خدا و اهداف اسلامی باشد.
خدایا! این بنده حقیرت که امانتی پیش پدر و مادرم بوده، تو را شکر می کنم که توانستم در راه تو قدم بردارم و در راه تو کشته شوم.
سخنی چند با پدر و مادرم دارم که مرا بزرگ کردید و مرا دوست داشتید و دارید. اکنون که من در راه خدا و با لطف الهی کشته می شوم، هیچ ناراحت نشوید و راهم را که همان راه اسلام و همگامی با انقلاب است، ادامه دهید. بدانید که خدا به شما اجری عظیم و پاداشی بزرگ خواهد داد.
و شما ای خواهرانم! در سوگ من ثابت قدم باشید و نقطه ضعفی از خود نشان ندهیدکه دشمنان ما و دشمنان اسلام و انقلاب شاد شوند. خواهرم! سیاهی حجاب تو تیری است در قلب سیاه دشمنان اسلام و انقلاب؛ و اگر لیاقت د اشتم که شهید شوم، مرا تا زادگاهم تشییع و در قبرستان «بید» نزدیک دیگر برادرانم به خاک بسپارید.
خدایا! تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار ز عمر ما بکاه و به عمر او بیافزا
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
محمد قائدی

وصیتنامه سردار شهید قنبر اسدپور

مرداد ۶ام, ۱۳۹۵

باسمه تعالی
اشاره: متن زیر وصیتنامه سردار رشید اسلام پاسدار شهید قنبر اسدپور است که در کتاب «سبز پوشان سپیدرو» و نیز کتاب «سیرت سرداران زندگینامه، وصیتنامه و خاطرات ماندگارسرداران شهید شهرستانهای لامِرد و مُهر در استان فارس» تألیف موسی هنرپیشه با همکاری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان لامرد و مؤسسه فرهنگی هنری فانوس وصال به چاپ رسیده که در آستانه یافتن پیکر مطهرشان توسط گروه سخت کوش تفحص و تشییع پیکر پاکشان، به مردم عزیز و شهید پرور استان فارس و به ویژه مردم ولایتمدار شهرستتان لامرد تقدیم می شود.

وصیتنامه سردار شهید قنبر اسدپور
فرزند : اسد محل تولد : قلعه ی ملا
تاریخ تولد:۹/۸/۱۳۳۰ محل شهادت :شرق دجله
تاریخ شهادت : ۱۹/۱۲/۱۳۶۳
بسم رب الشهداء والصدیقین
بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان، وصیتنامه ام شروع می نمایم.
اِنّا لِلهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ
با سلام و درود فراوان به امام عصر حجت ابن الحسن العسکری (عج) و با سلام به رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و درود به روح پرفتوح شهدای پیروزی انقلاب و جنگ تحمیلی و سلام و درود بر شما امّت شهید پرور و خانواده های شهدای بخش لامرد و سلام به پدر و مادر و برادر و خواهران و خانواده هایم و فرزندان و تمام بستگان و اقارب و سلام بر شما برادران پاسداری که در منطقه لامرد خدمت می کنید. به گفته امام از پاسداری خوب پاسداری کنید که مردم شما را با آغوش باز، بپذیرند نه شما را طرد کنند.
سپس خدای را شکر می گویم که این افتخار نصیبم شد و توانستم بار دیگر در جبهه های حق علیه باطل شرکت نمایم. اینک که عازم جبهه های نور علیه ظلمت می باشم، کاملاً آگاهانه است و هیچ گونه اجباری در کار نیست و خودم با اشتیاق تمام راهی جبهه های حق می باشم و ان شاء الله تا کربلا را آزاد نکنیم از پای نخواهیم نشست و خداوند را همیشه شکر می گویم و سپاسگزارم که هر حاجتی از حضرتش خواسته ام، حاجت هایم را یکی پس از دیگری روا نموده است. اوایل انقلاب شب و روز از خدا می خواستم که یک بار روی رهبر کبیر انقلاب را می دیدم بس بود. یک بار دیگر از خدا خواستم که به جبهه ها بروم باز هم خداوند حاجتم روا نمود و چند ماهی راهی جبهه ها شدم و این دفعه باز از خدا خواستم که بروم به جبهه. باز هم حاجتم روا شد. خلاصه هر حاجتی از خدای خویش خواسته ام، حاجتم را روا نموده است. از خدا خواستم که یک بار رهبر کبیر را از نزدیک زیارت کنم، ولی موفق شدم نه یک بار بلکه برای چندین ماه متوالی محافظ و نگهبانش باشم و همه وقت از نزدیک، دستش ببوسم. دیگر حاجتی نداشتم فقط شهادت که آخرین آرزویم بوده است و چنانچه شهید شدم و جسدم پیدا شد، مرا در قبرستان گلزار شهدای تلخندق دفن نمائید و اگر اسیر شدم یا اینکه جسدم پیدا نشد و مفقود الاثر گردیدم، هم بدانید که هنوز آمرزیده نشده ام و خداوند می خواهد یا به واسطه اسارت یا مفقود شدن جسدم، گناهانم را ببخشد. زیرا بنده بسیار گناهکارم و خداوند هم ارحم الراحمین است و اگر در میدان حمله شهید شدم این برایم حتم است که خداوند از گناهانم درگذشته است. از همه مردم منطقه بخش لامرد حلال بودی می طلبم و همچنین از برادران پاسدار و پدر و مادر و برادر وخواهرانم.
چنانچه شهید شدم، حق ندارید برای من گریه کنید. زیرا ضد انقلاب خرسند و خوشحال می شوند و حق ندارید سیاه در بر کنید. مقاوم و استوار باشید فقط هر هفته پنجشنبه ها حتماً سری به مزارم بزنید و فاتحه ای برایم بخوانید. شاید همین فاتحه های شما روحم را از عذاب الهی محفوظ بدارد. فقط تقاضای بنده از شما این است که زیاد گریه نکنید و جلو خودتان را بگیرید تا اجرتان ضایع نشود. فرزندان بنده را به مدرسه بفرستید تا چیزی برای خودشان یاد بگیرند و مثل ما بی سواد نباشند که از اسلام چیزی یاد نگرفته بودیم فقط نماز و روزه آنهم لقلقه زبانمان بود و محتوای نماز را نمی دانستیم.
قرآن کتاب آسمانی را به آنها بیاموزید و راه و روش اسلام را به آنها نشان دهید.
سهیلا و مهدی که علاقه بسیار به پدرشان داشتند و اگر بدانند که شهید شده ام بسیار غصه می خورند و حتماً مریض می شوند و چنانچه بپرسند پدرمان کجا رفته؟بگویید به سفر رفته و بعد به آنها راستش را بگویید.
و فرزندانم را دیده بوسی نمایید. بخصوص فرزند کوچکم مرتضی که خیلی دلم می خواست او را ببینم. چه کار کنم که اسلام بالاتر ازهمه چیز است حتی فرزند و جانم.
امت حزب الله منطقه بخش لامرد! اگر فرزندانتان خواستند به جبهه بروند، جلو آنها را نگیرید زیرا مگر خودتان همیشه نمی گفتید ای کاش ما در کربلا بودیم و حسین را یاری می نمودیم. پس چرا حالا جلو فرزندانتان رامی گیرید و هزار بهانه واهی برایش پیدا می کنید؟ مگر حسین در کربلا برای چه می جنگید مگر نه برای دین بود؟ مگر برای همین اسلام عزیز، نمی جنگید؟ چرا بیدار نمی شوید و جلو فرزندانتان که خودشان راه را پیدا کرده اند را می گیرید و آنها را از راه منحرف و به بیراهه می کشید تا به جبهه نروند و یا سربازی نروند. لااقل کمی به عمق مطلب فکر کنید. شما هر ماه محرم عزاداری می کنید و تعزیه خوانی می روید. ماه محرم و صفر روضه می خوانید و در تمام مجالس روضه و تعزیه ها می گویید« ای کاش در صحرای کربلا بودیم و حسین را یاری می نمودیم .» مگر رهبر برای چه کسی می جنگید ؟ برای اسم است برای قدرت است؟ خیر، فقط و فقط برای گسترش اسلام به تمام جهان و یاری دین خدا، می جنگد.
آمریکای غرب و شوروی شرق و جنایتکار بزرگ و اسرائیل غاصب و انگلستان تروریسم پرور، می خواهند این اسلام عزیز را از ما بگیرند. چرا به کشورهای دیگر حمله نمی کنند؟ از خواب غفلت بیدار شوید که این زَرق و برق دنیا، فایده ندارد.
همین اسلام عزیز است که ۱۲۰۰۰۰ هزار پیامبر در راهش آماج تیرهای دشمنان اسلام شده تا اینکه بدست ولی فقیه رسیده که پس از چهارده قرن، امید است اسلام عزیز به دست صاحب اصلی اش سپرده شود.
مگر قرآن نمی خوانید که می گوید:« یا اَیها الَذینَ آمَنُوا اِذا لَقیتُمُ الَذینَ کَفَرُوا زَحفاً فَلا تُوَلّوُهُمُ الاَدبار وَ مَن یوَلَّهُم یومَئِذٍ دُبُرَهُ اِلّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ اَو مُتَحَیزاً اِلی فِئَه فَقَد باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ مَأواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئسَ المَصیر»
ای کسانی که ایمان آورده اید! هرگاه به کفّار برسید در حالی که برای جنگ با شما اقدام نموده اند، پس به جانب ایشان پشت مگردانید(یعنی فرار نکنید) و هر کس درآن وقت به ایشان پشت کند به غیر آنکه به طرفی میل کند برای مصلحت جنگ و درست کردن اسلحه یا پناه جوینده باشد به سوی گروهی ازمسلمانان و کسی که به غیر این دو وجه هزیمت کند، پس به تحقیق به خشمی بزرگ از خداوند باز می گردد و بازگشتن وی، بازگشتن بسوی دوزخ است و بد جای بازگشتی است
و امیرالمؤمنین می فرماید: « فرار کننده از میدان جنگ باید بداند که خدای خود را به خشم آورده و خود را هلاک نموده است .» و اینکه در گریختن از جنگ و جهاد، خشم خداست و خواری لازم و ثابت است و ننگ دائم است. یعنی اگر اجل او رسیده باشد، فرار برایش نفعی ندارد و به سبب دیگر خواهد مُرد. حتّی اگر در خانه باشد. و اگر اجلش نرسیده باشد،در جهاد هم که باشد، رشته عمرش گسسته نخواهد شد.
و تذکر دیگر اینکه غیبت هم دیگر نکنید. طوری شده است که غیبت نُقل مجالس شده و هر جا چند نفر جمع شدند، به غیبت برادر دینی خود می پردازند. در قرآن ( روایت ) این آیه ( مطلب ) را می خوانید که می گوید: « الغَیبه اَشّدُ مِن الزَنا» غیبت کننده گناهش از کسی که که زنا نموده است، بیشتر است و این یکی از گناهان کبیره است که در منطقه لامرد، به آسانی از آن رد می شوند و نُقل مجلس شده است.
و مطلب آخر اینکه دعا برای رهبر کبیر و بنیان گذار جمهوری اسلامی را فراموش نکنید بعد از هر نماز دعای «خدایا! خدایا! ( تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار ) » فراموش نشود.
در آخر از همه حلالیت می طلبم. کسانی که احیاناً از بنده طلبی دارند و بنده فراموش کرده ام، به پدرم و برادرم رجوع کنند و آنها هم از مقدار پولی که در بانک دارم، بگیرند و بدهی هایم را بدهند و اگر بنده از کسی طلب کار بوده ام و فراموش کرده ام، می بخشم.
مدت یکماه روزه در سربازی نگرفته ام و دو ماه هم که رمضان بوده و در جبهه به سر می برده ام و نمی توانستم روزه بگیرم و هم وقت نکرده ام که قضا نمایم و جمعاً سه ماه هم نماز نخوانده ام، آنهم در موقع سربازی بوده است که بدلائلی نمی توانستیم نماز بخوانیم، نمازم فوت شده و یک سوم از دارایی ام از وجه نقد هم جهت اجیر گرفتن قضای نماز و روزه ام.
پدرم و مادرم! بنده فرزند خوبی در این دنیا برای شما نبودم و نتوانستم وظیفه فرزندی به جا آورم. امیدوارم چنانچه شهید شدم، در آن دنیا پیش حضرت پیغمبر و ائمه و فاطمه زهرا(س) شما را سرافراز و خرسند سازم و این افتخار را داشته باشید که یک قربانی ناقابل در راه به ثمر رسیدن اهداف اسلام،داده باشید.
پدر و مادرم و برادرم و خانواده هایم و فرزندانم و خواهرانم! مرا حلال کنید و اگر بد اخلاقی و بی ادبی از این جانب رخ داده، مرا ببخشید و حلالم کنید. در خاتمه از تمام بستگان و تمام امت حزب الله منطقه لامرد به خصوص برادران پاسدار التماس دعا و حلیت می طلبم(خداحافظ).
برادران سپاه چند شب جمعه و شب چهارشنبه بر سر قبرم، دعای کُمیل و توسل بخوانید و باز هم تکرارمی کنم جسدم ببرید به قلعه ی ملا تا مرا ببینند و بعداً دفنم کنید.
بنده گناهکار و سرباز سراپا تقصیر قنبر اسدپور ۲۱/۱۲/۶۳
از بنیاد شهید بخش لامرد استدعا دارم که جهت همسرم که در خانه ای اجاره ای می باشد یک حیاط در شهرک قلعه ملا که سنگ آن هم ریخته ام، درست نماید و از کارکنان بنیاد شهید حلالیت می طلبم و امید است که مرا حلال نمائید.
و امّا چند اشعاری درباره منطق پاسدار:
منطق پاسدار، منطق است سلحشور بدان برپایی حکومت حق: خونبهای ما
در بزمگاه ما، سخن از خلقپروری استدررزمگاه ما، سخن از مردی و وفاست
در شامگاه ما سخن از مکتب و هدف در صبحگاه ما سخن از راز با خداست
در دیدگاه ما سخن از مال و جاه نیست در خوابگاه ما سخن از جنگ با هواست
ما امتحان خویش به تاریخ داده ایم دیوان انقلاب، خدائی گواه ماست
ما هفت ستاره دیو شکستیم در جهان هفت آسمان گواه دل و رسم و راه ماست
ما دل به لانه ای به فضایی نبسته ایم آغوش خاک و آب و سما عرصه گاه ماست
پیکار کار ما و حقیقت شعار ما در راه بسط عدل چو سرمست باده ایم
ما را ز جنگ و حیله و نیرنگ باک نیست صدها ورق ز دفتر ایام خوانده ایم
خطّ و طریق و راه زیاد است پیش پای ما سر بر آستان ولایت نهاده ایم
قنبر اسدپور۲۱/۱۲/۶۳

دو خاطره از شهید محمد قائدی

مرداد ۶ام, ۱۳۹۵

باسمه تعالی
اشاره: متن زیر دو خاطره پیرامون سیرت پاسدار وظیفه شهید محمد قائدی است که در کتاب « ده ستاره زندگینامه، وصیتنامه و خاطرات ماندگار شهدای سرفراز محله تلخندق شهرستان لامرِد فارس» تألیف موسی هنرپیشه با همکاری پایگاه مقاومت قمر بنی هاشم (ع) محله تل خندق در سال ۱۳۸۷ در انتشارات نشر معروف قم به چاپ رسیده که در آستانه یافتن پیکر مطهرشان توسط گروه سخت کوش تفحص و تشییع پیکر پاکشان، به مردم عزیز و شهید پرور استان فارس و به ویژه مردم ولایتمدار شهرستان لامرد تقدیم می شود.
تاریخ نگار شهید
شهید جاوید الاثر محمد قائدی بارها به جبهه رفت تا خستگی ناپذیری خود را به ملائکه نشان دهد. پس از او نواری به دست آمد که لحظه های عملیات را ثبت کرده بود. چون این نوار در جیب مبارک این شهید بود، به خوبی ضبط شده بود که نشان از عمق دور اندیشی این شهید دارد. والد مکرم آن شهید می گفت: خدمت وظیفه محمد به پایان رسیده و او در حال مرخصی بود. علاوه بر وظیفه اش یک ماه هم اضافه مانده بود تا گلوله ها سرود وصلش را بخوانند. برای عملیات نیاز به یک بی سیم چی داشتند که محمد از صمیم دل پذیرای این مسئولیت شد و گویا دست تقدیر شهادت او را در همین عملیات رقم زده بود.
او تلفن کرده بود که چند روز دیگر بر می گردد. از پسرم بی وفایی هم ندیده بودم ولی خبر مفقود شدنش به من گفت که میان جسم و روح او فاصله افتاده و این فاصله تا به امروز ادامه دارد.
ادب این شهید را ببینیم
احترام به پدر و مادر از دستورات اکید قرآن کریم است.« وَقضی رَبُّکَ اَلاّ تَعبُدُوا اِلاّ اِیّاهُ و َ بالوالِدینِ اِحساناً» و هر کس بزرگی یافته، از ادب در برابر پدر و مادرش به این سروری رسیده است.
شهید والا مقام و جاوید الاثر محمد قائدی با الهام از دستورات کتاب قرآن« اف گفتن» را هم بر پدر و مادر روا نمی دانست. پدر عزیزش از این ویژگی او به عنوان شاخص مهم رفتاری وی یاد می کند و می گوید: « این همه عاشق جبهه بود ولی هیچ گاه بدون اجازه ما به آن دیار راهی نشد. رضایت ما آن قدر برایش مهم بود که بدون این سرمایه، به جبهه پای ننهاد.»

زندگی نامه شهید محمد قائدی برگرفته از کتاب ده ستاره

مرداد ۶ام, ۱۳۹۵

باسمه تعالی
اشاره: متن زیر زندگینامه پاسدار وظیفه شهید محمد قائدی است که در کتاب « ده ستاره زندگینامه، وصیتنامه و خاطرات ماندگار شهدای سرفراز محله تلخندق شهرستان لامرِد فارس» تألیف موسی هنرپیشه با همکاری پایگاه مقاومت قمر بنی هاشم (ع) محله تل خندق در سال ۱۳۸۷ در انتشارات نشر معروف قم به چاپ رسیده که در آستانه یافتن پیکر مطهرشان توسط گروه سخت کوش تفحص و تشییع پیکر پاکشان، به مردم عزیز و شهید پرور استان فارس و به ویژه مردم ولایتمدار شهرستان لامرد تقدیم می شود.
جاوید الاثر شهید محمد قائدی الگوی مقاومت
نام پدر: علی ( حاج ابراهیم)
تاریخ و محل تولد: ۱/۶/۱۳۴۴ چاه حاج ابول
تاریخ و محل شهادت ۴/۱۰/۱۳۶۵ جزیره ام الرصاص
ملائک همه جمع شده اند تا با فیلمبرداری دقیق از عملکرد انسان های برتر از خود، معنای سجود آن روز خویش به آدم (ع) را بدانند« فَسَجَدُوا اِلّا ابلِیس». آن روز خداوند متعال در حکمت آفرینش خلیفه الله در روی زمین به فرشتگان گفت که من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید « اِنّی اَعلَمُ مَا لا تَعلَمون» گذر زمان به خوبی نشان داد که انسان و بنی آدم از فرشتگان، چنان برتر می شوند که به قول آن شاعر والا مقام « رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند»
تقویم سال ۱۳۴۴ در اولین روز از شهریور ماه ورق خورد و در آن صفحه، نام مولودی را به ثبت رساند که بعدها تعجّب فرشتگان را برانگیخت. در خانواده متدین و مذهبی حاج ابراهیم، شهیدی پای به عرصه وجود نهاد که به یاد خاتم انبیاء (ص)، «محمد» نام گرفت.
شهید جاوید الاثر محمد قائدی دوران ابتدایی، راهنمایی و متوسطه را در دبستان چاه حاج ابول و مدرسه راهنمایی لامرد و نیز دبیرستان شهید بهشتی ، اد امه داد. در اوج گیری نهضت امام خمینی ( ره) او با مسجد و حسینیه، رابطه تنگاتنگ داشت و نماز را اساس دین و ستون استوار آن می دانست. با شروع جنگ تحمیلی، او دلباخته جهاد و مبارزه شد و بیش از شش بار به جبهه رفت. خرمشهر، فاو، دشت عبّاس، پاسگاه زید و بالاخره جزیره ام الرصاص، رزم خالصانه او را در خود ثبت کرده و روز قیامت بازگو می کنند. « یَومَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخبارَها»
عشق او به شهادت آن قدر زیاد بود که وقتی در پاسگاه زید از ناحیه دست زخمی و مجروح و در بیمارستان فاطمه زهرا (س) تهران بستری شد، باز هم دیگر بار به جبهه رفت و حتّی مجروحیت شیمیایی او در فاو هم او را از هدف بازنداشت و سرانجام روح بزرگ او بر کرانه آرامش نشست و ندای « اِرجِعِی اِلی رَبِّکِ» را پاسخ داد و به جوار حق پر کشید.
از او ( تا این اواخر) حتّی تکه استخوانی هم به دامن پدر و مادر باز نگشت و خدای خواست تا اخلاص او را به حد کمال برساند. مقاومت این شهید می تواند الگویی پایدار برای جوانان ایران اسلامی باشد.
در معرض تابش این ستاره ها باشیم تا زیبایی را احساس کنیم.

خاطراتی پیرامون سردار شهید قنبر اسدپور

مرداد ۶ام, ۱۳۹۵

باسمه تعالی
اشاره: متن زیر دو خاطره پیرامون سیرت سردار رشید اسلام شهید قنبر اسد پور که در کتاب « سیرت سرداران زندگینامه، وصیتنامه و خاطرات ماندگار سرداران شهید شهرستانهای لامرد و مهر» تألیف موسی هنرپیشه با همکاری ناحیه مقاومت بسیج سپاه شهرستان لامرد است که در سال ۱۳۸۹ در انتشارات نشر علامه بحرانی قم به چاپ رسیده که در آستانه یافتن پیکر مطهرشان توسط گروه سخت کوش تفحص و تشییع پیکر پاکشان، به مردم عزیز و شهید پرور استان فارس و به ویژه مردم ولایتمدار شهرستان لامرد تقدیم می شود.
عشق به امام و آرزوی زیارتش
سردار عزیز اسلام قنبر اسدپور عاشق امام بود. همیشه دلش می خواست در محضر امام باشد. بهترین خاطرات او زمانی بود که مسئولیت حفاظت از بیت امام (ره) را داشت . در دفتر یادداشت خویش، از اولین دیدار با امام (ره) آن قدر عاطفی و احساسی سخن گفته که جز عشق هیچ تفسیری ندارد. ایشان در دفتر خاطراتشان می نویسند: « نمی توانستم او را نگاه کنم انگار پیامبر بود. مردم شعار می دادند، ولی من گریه می کردم.»
ایشان تعریف می کردکه روزی خانواده امام (ره) قصد داشتند بیرون از منزل، تشریف ببرند. آن ها کاملا با حجاب بودند و من آنها را نمی شناختم ، لذا از روی احساس، وظیفه جلو آن ها را گرفتم. ولی خیلی سریع متوجه شدم و معذرت خواستم .برخی از دوستان به یگان حفاظت گفته بودند. مسئول یگان حفاظت کار مرا ستوده و گفت این دقت در نظم و انظباط است.
او از آن دوران پر خاطره، یک دفترچه خاطرات دارد که نشان از هوش سیاسی بالای ایشان می دهد.(۱)
ایشان خستگی نا پذیر بود. حتی به خاطر دارم آخرین باری که می خواست به جبهه برود، تا سحر با کمک بچه های محله منبع بهداشتی را می ساختند و بعد از سحری خوردن عازم جبهه شد و یک ذره احساس خستگی نمی کرد و مثل همیشه لبخندی بر لب داشتند.
به نقل از همسر شهید با اندکی دخل و تصرف
(۱) متذکر می شویم این خاطره جالب، به طور کامل و در قالب داستان در فصل چهارم کتاب با عنوان « قرار ملاقات» درج شده که به آن رجوع فرمایید

به این می گویند مأمور خرید امانت دار
سردار رشید اسلام، شهید قنبر اسدپور برای کار و تلاش، خیلی ارزش قائل بود . هرکاری که به او واگذار می شد، با تمام توان برنامه ریزی می کرد و خستگی برایش مفهومی نداشت .
ایشان در سپاه لامرد در بخش تدارکات ، مسئول خرید بودند. آن موقع هم که مثل حالا میدان تره بار یا مغازه های زیادی وجود نداشت . ایشان با همین موتورسیکلت، به مزارع می رفت و ارزاق را از محل تولید، تهیه می کرد و هیچ گاه در این زمینه اظهار ناخشنودی یا خستگی نمی کرد .
وقتی که دست تقدیر برای مدتی ، او را به استان فارس منتقل کرد، باز هم مامور خرید شد. در آن جا نیز، همین روحیه را داشت و سعی می کرد که وسایل مورد لزوم را به صورت ارزان در اختیار سپاه قرار دهد . گاهی حتی وسایل و داروهای مربوط به سپاه برای اداره جنگ را از گمرک، ترخیص می کرد.
این شهید بزرگوار در این مسئولیت ، خیلی متعهدانه و نسبت به بیت المال دقیق برخورد می کرد. در این میان آثار این عزیز، دفتری را یافتم که که تمام وسایل را که خرید می کرده همراه با قیمت آنها در آن می نوشته است . اصولا امانتداری و حفاظت ، سیره یوسف گونه این عزیز شهید بود. او با تأسّی به یوسف صدیق ( ع ) امانتداری می کرد. قرآن کریم در آیه ۵۵ از سوره مبارکه یوسف از قول این پیامبر تقوا پیشه می فرماید : « قالَ اجعَلنِی عَلی خَزائِن ِ الاَرضِ اِنِّی حَفیظٌ عَلیمٌ »
شاید هم مفقود الاثر بودنش، شباهتی دیگر با یوسف است که یوسف نیز از دیده پدر غائب بود. اما باور کنید پیراهنی، استخوانی و یا پلاکی نیز از این شهید، به دست کسی نرسید.
غلامعباس اسدپور برادر شهید

زندگینامه سردار شهید قنبر اسدپور برگرفته از کتاب « سیرت سرداران به قلم موسی هنرپیشه»

مرداد ۶ام, ۱۳۹۵

باسمه تعالی
اشاره:متن زیر زندگینامه سردار رشید اسلام شهید قنبر اسد پور که در کتاب « سیرت سرداران زندگینامه، وصیتنامه و خاطرات ماندگار سرداران شهید شهرستانهای لامرد و مهر» تألیف موسی هنرپیشه با همکاری ناحیه مقاومت بسیج سپاه شهرستان لامرد است که در سال ۱۳۸۹ در انتشارات نشر علامه بحرانی قم به چاپ رسیده که در آستانه یافتن پیکر مطهرشان توسط گروه سخت کوش تفحص و تشییع پیکر پاکشان، به مردم عزیز و شهید پرور استان فارس و به ویژه مردم ولایتمدار شهرستان لامرد تقدیم می شود.

شرحی بر زندگانی سردار شهید قنبر اسدپور

فرزند : اسد
محل تولد: محله ی قلعه ی ملا
تاریخ تولد: ۹/۸/۱۳۳۰
محل شهادت: شرق دجله
تاریخ شهادت:۱۹/۱۲/۱۳۶۳

نمی دانم تا حالا انتظار کشیده ای یا نه ؟ چه قدر لحظه ها سخت می گذرد . حتی پرواز یک پرنده بر فراز بام خانه، به دل آرزومندت هزار نوید می دهد. شاید ارمغانش، خبری از منتظر باشد . چه قدر باید بیرون و درون خانه آه به آسمان حواله کنی . شبها چه سخت می گذرد . حکایت خانواده های مفقود الاثرها، همین حکایت تلخ، سخت و طاقت فرساست. سالها به انتظار خبری خوش، پلاکی ، استخوانی و یا نامه ای شب را به صبح رسانیدن و با گرمی اشک چشم، مشکی پر از آب امید کردن ، مجاهدتی است بی نظیر که قلم را نیز شرمگین می سازد. جنگ تمام می شود، اسیران باز می گردند و تکلیف بسیاری از قافله عشق روشن می شود. ولی باز هم انتظار است انتظار انتظار …….
و چه سخت است که بیست سال به انتظار یک استخوان و پلاک بمانی و آخرش دست تقدیر آن را از تو دریغ دارد و با خبر شهادتش به همه امیدهایت پایان دهی .
سردار رشید اسلام، شهید قنبراسدپور از این قافله مفقودان است که چند سال پیش شهادتش اعلام شد . او درنهم آبان ماه ۱۳۳۰ در محله قلعه ی ملا از شهر شهید پرور لامرد فارس طلوع کرد و با طلوع خویش زمینه مجاهدت بی نظیرش فراهم گشت. خانواده اش تقوا و پاکدامنی را در درون بیت، نهادینه کرده بود. او با بهره گیری از این فضای معنوی رشد کرد.«وَالبَلدُ الطَّیِبُ یَخرُجُ نَباتُهُ بِاِذنِ رَبِّهِ». (اعراف / ۵۸ ) استعداد سرشار او باعث شد که از شش سالگی پای به مکتب خانه نهد و در مدت فقط سه ماه قرآن را فرا گیرد. امرار معاش به عنوان جزیی از معاد، او را به ترک تحصیل و روی آوری به حرفه بنّایی کشید و برای تکمیل این فریضه مهم، به کشورهای حوزه خلیج فارس رفت. در سال ۱۳۴۵ و در سن ۱۵ سالگی ازدواج کرد و در سال ۱۳۵۵ خدمت سربازی را در فضای طاغوت به پایان رساند و با فضای ظلم طاغوتیان آشنا گردید. در جریان اوج گیری نهضت امام خمینی(ره) در راهپیمایی های مردمی شرکت می کرد.
وقتی انقلاب اسلامی به پیروزی درخشان خود رسید، شهید اسدپور عزم خود را برای خدمت نظام، جزم کرد. هنگامی که گروه های ضد انقلاب، غائله بندر لنگه را آغاز کردند، او و جمعی از مردم تفنگ به دوش این دیار، با حرکت مسلحانه و خودجوش به آن سرزمین رفتند و غائله نفاق را درآنجا سرکوب کردند. این حادثه آن قدر مهم بود که به عنوان یک حماسه مردم لامرد از صدا و سیمای جمهوری اسلامی در همان روز پخش شد.
سردار شهید اسدپور که درعشق به میهن و مکتب می سوخت، به سپاه پاسداران پیوست تا از طریق این نهاد مقدس از نظام دفاع کند.
عشق به امام(ره) در وجود شهید اسدپور مرتباً شعله می کشید. این شهید بزرگوار در وصیتنامه اش نوشته است:«اوایل انقلاب شب و روز از خدا می خواستم که یک بار روی رهبر کبیر انقلاب را می دیدم تا او را از نزدیک زیارت کنم و موفق هم شدم نه یک بار بلکه چندین بار متوالی محافظ ونگهبانش باشم و همه وقت از نزدیک دست بوسش بودم. دیگر حاجتی نداشتم. فقط شهادت که آخرین آرزویم بوده است»
آری او جزء یگان حفاظت از بیت امام (ره) شد و معلوم نیست چه مغناطیسی را از آن آهن ربای عشق دریافت کرد. اما هرچه بود ، قنبر از آن پس، عاشق و مرید امام(ره) شده بود.
با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، قهرمانانه قدم به خوزستان نهاد و با شرکت در عملیات بدر و رمضان حماسه های جاودان آفرید و سرانجام در تاریخ ۱۹/۱۲/۱۳۶۳ در عملیات غرور آفرین بدر، جان بر سر پیمان گذاشت و به دیدار معشوق شتافت . ولی از او جنازه ای به دیار باز نگشت. گاه فکر می کردیم اسیر باشد اما با بازگشت آزادگان این یک ذره امید نیزبه یأس مبدل شد وخانواده پذیرای شهادت گردید. اینکه در این سالهای انتظار، براین خانواده چه گذشت، جز خدای متعال هیچ کس آگاه نیست. اما سردار اسدپور امروز در آن دیار عشق، شاهد به ثمر نشستن حاصل عمرش یعنی فرزندانی نیک و عالم مانند دکتر مسعود، مهدی، مرتضی ، مجید و نیز دختران نیک اندیش خود است .«والباقیاتُ اَلصّالِحاتُ خَیرٌ واَبقی» کهف / ۴۶
شهید اسدپور اهل تحقیق و تحلیل بود و در یادداشت های روز مره اش این موضوع به صراحت پیداست. آری از او بصیرت و آزادگی را باید آموخت.
روحش قرین رحمت و مریدانش مستوجب شفاعت باد.