Archive for آبان, ۱۳۹۴

انتشار کتاب «یکی بود، یکی نبود»

آبان ۳۰ام, ۱۳۹۴

به نقل از همشهری آن لاین.انتشارات سیمای شرق، کتاب «یکی بود، یکی نبود» را با موضوع تحلیل جریانات اجتماعی دوران پس از درگذشت مرتضی پاشایی، به قلم اسماعیل رمضانی  (نویسنده وبگاه تراکمه) منتشر کرد.

امیر لعلی، مدیر اجرایی انتشارات سیمای شرق در این مورد گفت: در روزهای آخر حیات مرتضی پاشایی و پس از درگذشت او، جامعه ایران با پدیده‌ای مواجه شد که حتی بسیاری از جامعه‌شناسان تحلیل مناسبی برای بروز و ظهور آن نداشته‌اند تا جایی که حتی دیدگاه‌های کاملاً متناقضی در این خصوص مطرح شد.

وی افزود: آنچه در شبکه‌های اجتماعی و بعد از آن در مراسم تشییع جنازه و مراسم دیگر مرتضی پاشایی اتفاق افتاد، برای برخی افراد و تحلیلگران اجتماعی تعجب‌برانگیز بوده است که به نوعی نشان از فاصله میان نخبگان و بطن جامعه ایرانی دارد.

مدیر اجرایی انتشارات سیمای شرق ادامه داد: اگرچه این کتاب از چند ماه قبل آماده انتشار بود اما تلاش شد در شرایطی روانه بازار شود که گفتمان واقع‌نگرانه بین گروه‌های منتقد و مدافع این پدیده حاکم شده باشد. تردیدی نیست نمی‌‎توان از آنچه پس از درگذشت مرتضی پاشایی رخ داد، به آسانی عبور کرد، چرا که این رخدادها نشانه‌هایی از خاستگاه‌های نسل جدید و جامعه امروز ایران دارند.

15-8-26-17551ai3u33ftلعلی افزود: این کتاب دارای سه فصل است که بخش اول آن به این پرسش پاسخ می‌دهد که «مرتضی پاشایی چرا «بزرگ» شد؟، بخش دوم به آموخته‌های اجتماعی و ارتباطی از پدیده مرتضی پاشایی می‌پردازد و در بخش پایانی نیز تلاش شده است مجموعه‌ای از عکس‌های مستند مربوط به آنچه در این کتاب به آنها پرداخته شده است، آورده شود.

وی گفت: به‌طور کلی این کتاب شامل تحلیل‌هایی اجتماعی- ارتباطی در مورد پدیده مرتضی پاشایی است که شاید مقدمه‌ای باشد برای ارائه تحلیل‌هایی عمیق‌تر از این پدیده.

این کتاب هم اکنون در کتابفروشی ها عرضه شده و قابل تهیه است.

انتخابات دگر

آبان ۳۰ام, ۱۳۹۴

هر چه عمر  نود و چار اَ سر می آید
ماه اسفند شتابان به نظر می آید

آخر سالِ نود عید فخیرون واگذَشت
بعد اَ چار سال دو ولا عید دگر می آید

نقل مجلس شده راس و چپ و کاندیداها
شور و غوغا شده برپا، بوی جَر می آید

از سامون بیخِ کَل تا تَهِ دارالمیزان
هر دم از کاندیدای نو یه خبر می آید

دکتری اومده از بیخ اسیر و گله دار
کاندید دیگری از ده ماظَفَر می آید

گر چه چپ می کنه اما و اگر، اما راست
با گونی چَکِّر چِک پول، بارِ خر می آید

پسرم گفت پدر از چه سبب پی جوری؟
گفتمش بوی چلو مرغ و جگر می آید

گفت این ثروت هنگفت اَ کجا آورذه ان
گفتمش کار نذارُم کامو وَر می آید

گفت دیدم یه غریبه سر قبر باپیرو
گفتمش هامو خوذشن! با چِشِ تر می آید

گفت پهلیش تَ بُرُم بلکه بگیرم نامه ی
گفتمش حوصله کن، خوش کُلِ در می آید

گفت ندیذه ام که بِرِه تا دَرِ خونه ی مَرذُم؟
گفتمش بعذ اَ شومی، پیش اَ سحر می آید

گفت یعنی بنهد پای به بیغوله ی ما
گفتمش رای بذی با شَهِ سر می آید

گفت حتا برود شی کُنار کولی ها؟!
گفتمش حتا نَزیکتر شی کَپَر می آید

گفت شایع شده کاندید شده پورِ وزیر
گفتمش محسن بابا اَ سفر می آید

گفت غیر از موسا و درویش دیگه کی میا؟
گفتمش بیشتر از بیست نفر می آید!

گفت راستش بگو واعظ  نظرت با کاموتان
گفتمش هر کَه کِه به کیسه ی زر می آید

احمد واعظ زاده ایراهستانی-آبان ۱۳۹۴

لحاف ملا

آبان ۲۶ام, ۱۳۹۴

پدری با پسری در سفری دوشادوش
پسرک بانگ برآورد به فریاد و خروش

گفت از خواب خوشم کنده شدم چون مستان
چو بکوبید کسی لنگر همسایه به ‪”دوش”‬

سفره رای به پا بود در آن نیمه ی شب
همه سرمست از آن باده ی خوش، نوشانوش

صحبت از کیسه ی تومان و دلار و لیره
سخن از ‪”‬نقد ستان‪”‬ و ‪”‬همه آرات فروش‪”‬

آن یکی ریش گرو داد که قولش حتمی است
بشکند عهدش اگر او، بتراشد ‪”‬ابروش‪”‬

گفت سازد پلی از بیخ کُهَک تا پُدنو
متصل می کند او ‪”کال”‬ به دروازه ی شوش

مشعل گاز به دریا و به صحرا و به کوه
دیگها میکند از روغن یک عده به جوش

ناگهان در دل شب ناله ی تلخی پیچید
گوییا گشته زنی غمزده، مایوس از شو ش

‫****‬

گفت ای آن که سر مجلس شورا داری
دعوی معجزه چون عهد مسیحا داری

موسم رای به هر دهکده پیدا بشوی
مدتی بوده نهان باز هویدا بشوی

هیچ دانی که شده خاک بلا بر سر من
پنجه در پنجه ی امراض زده شوهر من

شوهرم آن که  مرا همدم و غمخوار بود
مدتی هست که او یکسره بیمار بود

نه دگر قدرت آوردن دارو دارم
نه سر کندن دل از نفس او دارم

پسر تازه جوانم ز سر بیکاری
همه شب بانگ برآرد به فغان و زاری

دخترم دخترک پاک و عفیفم ای آه
دست افکند به بازوی نحیفم ای اه

گفت در خانه ی ما هیچ نباشد مادر
پدر از درد چسان چهره خراشد مادر

آن زن از واگویه ی درد چو غوغا میکرد
سینه ی پر زغمش از گله ها وا میکرد

موسم رای به هر دهکده پیدا بشوی
مدتی بوده نهان باز هویدا بشوی

‫****‬

وعده دادی به یقین دخت تو شوهر بدهم
به سر سفره به او کیسه ای از زر بدهم

موسم مهر چو آید در هر مدرسه من
یک به یک شهریه و بسته ی دفتر بدهم

وعده دادی که گلستان کنم این منطقه را
بر سر وعده ی خود قول دهم سر بدهم

وعده و آن چه نشد قسمت مردم باشد
به رفیقان خودم شقه ی بندر بدهم

گفته ای پست و ریاست شود از آنِ رفیق
سینی ِ بردنِ چایی کفِ قنبر بدهم

بهره ی سایت و فلزات گرانمایه ی شهر
به رفیق یله ی مهتر صفدر بدهم

تو که بر وعده خود هیچ وفایی نکنی
ز چه رو من به تو یک آریِ دیگر بدهم

شور و شر کرده به پا وعده بی پشت و عمل
آخر ای دوست چرا رای به یک شر بدهم

زیر و رو می شود هر گوشه به هنگامه ی رای
شرح این قصه عزیزم! بله! بهتر بدهم

نیست از کار و تکاپو خبری در هر سال
موسم رای ولی؟… شرح مکرر بدهم؟!

سخن از رای چو آمد پدر شولاپوش
آن که بر حرف پسر بود سراپایش گوش

گفت این نکته سر دور و درازی دارد
صحبت رای، پسر! قصه و رازی دارد

نه فقط حرف تو باشد که چنن و چون است
دل دَه نسل از این واقعه خون در خون است

پسرم حیله و نیرنگ بنایش این جاست
بیرق زور و زر و سلطه هنوزم برپاست

آن که یک عمر ز سرمایه ی مردم خورده است
از طمع با دهن باز به فکر فرداست

تازه این اول یک معرکه ی سنگین است
موسم تعرفه در خوردن آرا غوغاست

به یقین با همه ی خدعه  و نیرنگ و رقیب
فصل سرسبزی فردا ‪”‬زبهارش پیداست‪”‬

این همه همهمه و غلغله کاینجا بینی
پسرم قصه سر اصل  ‪”‬لحاف ملاست‪”‬

شعر از: کرنا

 

تذکر: این شعر طنز تلخ، قصد انتقاد از کاندیدایی خاص یا حمایت از کاندیدایی خاص را ندارد و هر گونه مشابهت اسمی یا شباهت وقایع ذکر شده با منطقه اتفاقی است و فقط جنبه طنز دارد.

انحصارطلبی، آفت جدی اصلاح طلبی

آبان ۲۴ام, ۱۳۹۴

تفکری که بعدها بدنبال تشکیل دولت اصلاحات ،به عنوان اصلاح طلبی شکل گرفت ، دارای ریشه و سابقه فکری و اعتقادی گسترده تر از چیزی است که ما به عنوان اصلاح طلبی در مقطع خاص از آن یاد می کنیم.
اصلاح طلبی نقطه مقابل جریان انحصار در قدرت است . یک انحصار طلب علاقمند است که سایر لایه های تشکیلاتی و جامعه مطابق نظرات او تابع محض و بله قربان گوی مطلق باشند ، در این جریان فکری هر فرد مجموعه باید در دایره ای که برای وی ترسیم شده و درچهارچوب اختیاراتی که به وی تفویض شده است حرکت نماید .
سوء استفاده از موقعیت های در اختیار، جهت تداوم حاکمیت امری پذیرفته و لازم الاجراست .
نیروی انسانی در اختیار باید به عنوان بازوان نگهدارنده حاکمان این جریان در مقاطع حساس نظیر انتخابات فعال تر از هر زمان دیگری وارد عرصه اجتماع شده و با ترفندهای متعدد و متنوع به هر شکل ممکن نسبت به تغییر باور مردم اقدام نماید.
تنها انتظار، تلاش در جهت موفقیت و تداوم حاکمیت است .با توسل به هر وسیله ممکن ، تطمیع از طریق ابزارهای در اختیار ، تغییر و تخریب باور جامعه با دروغ و شایعات بی اساس ،و نهایتا به حاشیه راندن منتقدان خود !!!!
اما در مقابل این جریان همیشه در قدرت ، جریان حق طلبی که به عنوان جریان مردمی اصلاح طلبی شناخته شده است قرار دارد که بنا نداشته از هرابزاری جهت نیل به قدرت استفاده نماید .
این جریان تنها ابزار مشروع رسیدن به قدرت را برگزاری انتخابات قانونمند و سالم می داند و رعایت الزامات قانونی جهت صیانت از رای مردم از سوی مجریان و ناظران انتخابات را ضروری تلقی می کند.
نکته مهمی که در این نوشتار بناست به آن بپردازم اینکه آیا اصلاح طلبان
در هنگام حاکمیت ودر قدرت بودن به دقت مراقب متعهد ماندن بر میثاق هایی که بامردم بسته اند می باشند؟
توجه به نخبگان جامعه و استفاده بجا از افراد مستعد و خوش فکر و متعهد به ارزش های نظام اسلامی
در دستگاه های اجرایی ، دوری و پرهیز جدی از رانت اقتصادی و بوجود آوردن فضای رقابت سالم بین کارآفرینان و مولدان تولید واقعی ،
صیانت از حقوق اجتماعی مردم بدون لحاظ کردن مرز بندی های جناحی موجود ، پرهیز از خود محوری و تلاش جهت پدید آمدن فضای مشارکت واقعی و فعال افراد و گروه های اصلاح طلب در تصمیم سازی ها و احترام به خواست مردم ونظرات ارشادی آنان در فرآیند ایجاد تصمیمات مهم ، میتواند جریان اصلاح طلبی را از گرفتار شدن به آفت انحصار طلبی برهاند.
عاملی که میتواند ضامن اجرای مفاد برشمرده در بالا باشد تنها ازطریق تغییر در نگاه ومشی برخی از افرادمؤثراصلاح طلب درمنطقه امکان پذیر است تا از بروز خودکامگی جلوگیری شود .
توجه دقیق و حساب شده به نیازهای جامعه ومحترم شمردن منتقدان و مخالفان و برقراری نگاه عادلانه بین مردم ، الزامات ماندن در قدرت مشروع هست که هر گونه غفلت از آنان می تواند تبعات غیر قابل تصوری را در جریان اصلاح طلبی به همراه داشته باشد.

سید عباس علوی

ریزعلی کجایی؟

آبان ۲۰ام, ۱۳۹۴

به نام خدا

روزگاری نه چندان دور، جوانان شهری کوچک اما با آرزوهای بزرگ ، دورهم جمع شدند تا قطار توسعه منطقه شان را به حرکت درآورند. آنها با هم عهد بستند که در این کار همه با هم یکدل باشند و تمام تلاششان را خرج قطار توسعه منطقه کنند. جوانان با هم تصمیم گرفتند که هر کس گوشه ای از کار را برعهده بگیرد، یکی بشود لوکوموتیو ران، دیگری شود مامور کنترل بلیط، آن یکی شود سوزن بان، یکی شود خدمات و… به هر حال هرکس با توجه به توان خودش گوشه ای از کار را برعهده بگیرد.یکی از آنها که به نوعی باتجربه تر و کشوردیده تر بود هم قرار شد به مناطق اطراف برود ، فرصت ها وخطرات را شناسایی کرده و به اطلاع بقیه برساند و به قول معروف شود دیده بان منطقه !

به امید آنکه خیر این قطار به همه شهرهای منطقه برسد ، نقشه راهی برای توسعه ریل قطار در سرتاسر منطقه آماده شده بود تا جوانان سایر شهرهای منطقه نیز بتوانند بر قطار توسعه سوار شوند . آنها عهد کردند که قطار توسعه منطقه راه بیافتد نه قطار توسعه شهر!!

قطار به راه افتاد، هرکس به وظیفه خودش عمل می کرد ، آن دیده بان هم که به شهرهای دورتر رفته بود ،مسیرهای جدید را اطلاع می داد، هرکدام از مسافرین جوان بعد از پذیرفتن مسوولیتی در قطار و کسب تجربه در ایستگاهی پیاده می شد تا مسوولیت جدیدی بپذیرد و البته به جای او چند مسافر جدید وارد قطار می شدند تا مسوولیتی بر عهده بگیرند و آماده پیاده شدن در ایستگاهی دیگر!

در ظاهر همه چیز خوب بود اما کار سخت بود و بعضی خدمه قطارکم تجربه، بی نظم و شاید هم … ! تا جایی که با گذشت زمان هرروز قسمت هایی از پیمان نامه ها و نقشه توسعه ریل گم می شد!!!! نقشه محدودتر و محدودتر می شد!! خدمه قطار هر روز به بهانه ای فقط جوانان خاصی را سوار می کرد، ریل ها گسترده نشد وصدای اعتراضات مردم منطقه در آمده بود !!! دیگر مردم برای آنها هورا نمی کشیدند و حتی آنرا قطار خصوصی می خواندند!! در داخل قطار هم کم کم زمزمه های نارضایتی شنیده می شد، مامور سوخت لوکوموتیو خسته از کار همیشگی خود بود، مامور کنترل پیشرفت بیشتری می خواست، بعضی مسافرین برای پیاده شدن عجله داشتند و از همه بدتر دست روزگار سوزن بان را از شهر گرفت!! زمزمه هایی از کودتا در قطار پیچیده بود. ولی به هر حال مسوولین قطار بدون توجه به اعتراضات ، قطار را هدایت می کردند ، مسافرین هروز کمتر، ایستگاه ها کمتر و کمتر و نقشه ها هر روز محدودتر می شد تا جاییکه نقشه ای که روزی در یک برگ ۲متری هم جا نمی شد اکنون به راحتی در یک برگ نیم متری جا می شد!!

قطار بدون توجه به اطلاعات دیده بان و نقشه های قبلی وارد مسیرهای اشتباه می شد ، گاهی چندبار در یک مسیر حرکت می کرد، مامور کنترل بعضی مسافران را به جای ایستگاه در بین راه پیاده می کرد، تعداد مسافران جدید هر روز کمتر می شد، بعضی از خدمه نیز حتی حاضر نبودند بازنشسته شده و جای خود را به دیگران بدهند ! تحمل ها هر روز کم رنگ تر و حب وبغض ها پررنگ تر می شد!

قطار وارد مسیرهای عجیبی شده بود ، لوکوموتیوران به تابلوها و علایم خطر توجهی نمی کرد، سوزن بان هم که نبود و دیده بان دیگر طرف اعتماد قطارنشینان نبود!!! در این بین دیده بان خسته از ناملایمات دوستان دیروز ، به یاد سوزن بان سفر کرده اشک می ریخت و آرزو می کرد ای کاش یک ریزعلی پیدا شود و قطارنشینان را از خطر ریزش های کوه آگاه سازد. دیده بان ناراحت و نگران زیر لب شعری می خواند:

نازک آرای تن ساق گلی   که به جانش کشتم و به جان دادمش آب   ای دریغا به برم می شکند!!

دیده بان که مدت ها بود در فکر چاره ای بود دیگر نمی توانست آرام بنشیند، باید کاری می کرد، باید که نقشه های قدیمی را پیدا می کرد و قطار را به مسیر اولیه بر می گرداند. باید که قطار برای همه مردم منطقه باشد و صدها باید دیگر…

دیده بان در رویاهایش به دنبال ریزعلی می گردد.ریزعلی کجایی؟ پیراهنت را آتش بزن!

 

 

تماته ها سرگردانند…

آبان ۱۵ام, ۱۳۹۴

هر چیزی قدیمیش بهتره، از “رفیق ” بگیر تا “پراید” .
از “دانشگاه ” بگیر تا “بارون” .
والا!
قدیما بارون میومد هرقطره قد یه خرمای هلیله. از سر شب بارون می زد تا صبح. صبح که میخاستیم بریم مدرسه همه چیز خیس ِ بارون بود: کوچه ها ، درختا ، آدما.

الان چی؟ معلوم نیست کی زمستونه کی تابستون؟ بهار و سرسبزی و صحرا که اصلا حرفش رو هم نزن. به همین سوی چراغ ، الان که من دارم این مطلب رو می نویسم نشستم زیر سنترال. مگه نیمه ی آبان نیست. کجاست سوز سرما؟ کجاست بوی بارون؟ کجاست کوچه هایی که کپه کپه آب توش جمع بود و ما ” با دوپای کودکانه” از روشون می پریدیم؟

یه چیز دیگه هم که قدیمیش بهتر بود “انتخابات ” ه .

شاید بعضی از خواننده های این سایت سن و سالشون قد نده که مثلا انتخابات مجلس دوم و سوم یادشون باشه.

من هم سن ام به رای قد نمی ده اما حال و هوای اون روزا رو یادمه. از شور و حال و تقلب کردنا که بگذریم یه چیز خاطره انگیزش واسه ام اینه که واقعا انتخابات بود.
تو اگه “راست” بودی به سیدمحمود علوی رای می دادی .
اگه “راست” نبودی ، یا از راست ی ها خوشت نمی یومد یا “چپ ” بودی (دقت کنید این سه وضعیت با هم متفاوت اند) ، در این سه صورت رای می دادی به سید رضی حسینی.
خلاص!
سید محمود نماینده مطلوب “راست” بود و سید رضی هم نماینده ی مطلوب تمام “نا- راست” ها و “چپ” ها!

مردم هم بلاتکلیف نبودند: این ها “شیشه” ی آنها را می شکاندند ،آنها هم ” تماته گند کرده” حواله ی اینها می کردند.

اما الان چه؟
راست هستی؟ چپ ؟ اصلاح طلب؟ اصولگرا؟ پایداری؟ اعتدالیون؟
هر کدام از این ها به یک گزینه ی متفاوت ختم می شود!!

فرض کنیم اصلاح طلب هستی:
خب اصلاح طلب لامرد ؟ مهر ؟ گله دار؟ اشکنان؟چاهورز؟ علامرودشت؟
هر کدام از این ها هم ممکن است به یک گزینه ی متفاوت ختم شود!!

اصلاح طلب لامرد:
باند شورا؟ باند سیمان؟ باند ع . م ؟ باند م. ح؟ باند فرودگاه؟!؟!

تازه بعد از این همه تقسیم بندی که چپ هستی و اصلاح طلبی و لامردی و… یهو می بینی –مثل انتخابات سال ۹۰ – پشت سر “درویش” ایستاده ای !! “درویش” ی که ذات و فی الذاتش راست است!

در این حد پیچیده شده انتخابات!

دل مان را خوش کرده بودیم که انتخابات ۹۴ دیگر بلا تکلیف و سرگردان نیستیم. راست دکتر موسا را معرفی می کند ، چپ هم یک نماینده ی حداکثری و بسم الله یک انتخابات راس راسکی!

ولی زهی خیال باطل! به قول آن اهل دل : باران نبارد!

خرک رنگ تابستان بود که چنین پیامکی آمد : سید محسن علوی، فرزند برومند سید محمود علوی: معمار لامرد نوین و وزیر اطلاعات دولت تدبیر و امید پا به عرصه ی انتخابات می گذارد!

اوایلش گفتیم ان شاالله که خبر صحت ندارد!
ولی صحت داشت!

سید محسن جوان آمده است. خیلی هم جدی و با برنامه . قصد امتیاز گرفتن و کنار رفتن هم ندارد.

این را گروهی از علما و زعمای راست لامرد که در همین ایام محرم به تهران رفتند تا علوی پدر را قانع کنند که علوی پسر را به راه ” راست ” هدایت کند!! و صدالبته که با دست خالی برگشتند ، آنها بهتر از همه فهمیده اند که این جوان تنومند برای نماینده شدن آمده نه برای کاندید شدن! (اینکه می گویم تنومند باید ایشان را از نزدیک دیده باشید تا ابعاد کلمه ی تنومند را حس کنید).

این میان یک سوال جدی برای مردم لامرد پیش آمده:
مگر سید محمود معمار لامرد نوین نیست؟ در جناح راست لامرد مگر از علوی پدر دلسوزتر هم سراغ داریم؟ مگر او خودش عمود خیمه ی اصولگرایی لامرد نیست؟ چه شده که سید محمود –کسی که در دور قبل خودش تلاش بسیار کرد تا دو کاندیدای راست –موسا و درویش – را به وحدت وجودی برساند – چه اتفاقی افتاده ، چه کم و کسری در دکتر موسا دیده که فرزند خودش را به میدان فرستاده؟

آیا دکتر موسوی آنقدر که سید محمود توقع داشته با دولت هماهنگ نبوده تا بتواند بهتر به منطقه خدمت کند؟

آیا در راستای اتحاد سیاسی مردمان مهر و لامرد نتوانسته گام های مناسبی بردارد؟

من انصافا اقرار می کنم در این مدت دورادور چیزی جز زحمت و تلاش در جنبه های متفاوت برق وآب و جاده و انرژی بر و. .. از دکتر موسا ندیده ام.کشاندن این همه وزیر و رییس سازمان به جای پرتی مثل لامرد و مهر هم کار کمی نیست.

اما سید محمود که از نزدیک به مسایل آشناست چرا دست به چنین اقدامی زده و از آبروی خودش مایه گذاشته؟

پی نوشت – یکی از دوستان به طنز می گفت کاش هردو –محسن و موسا – به نفع م. ج کنار بروند تا برای ما هم مشخص شود این بار باید به سمت چه کسی تماته پرت کنیم!!
راست می گوید خب! تماته ها سرگردانند!!

فصل چلو

آبان ۹ام, ۱۳۹۴

هر چه این سال شتابان به جلو می آید

بویی از صندلی و مجلس نو می آید

 

پسرم گفت که بابا ز چه رو خندانی؟

گفتم ای جان پدر، فصل چلو می آید!

 

گفت پول چلو و بره و مرغان از کیست؟

گفتمش نیست جوابی که “چطو” می آید!

 

گرد و خاکی شود از گوشه هر خطه بپا

به گمانت اخل و “باد سیو”  می آید

 

به عروسی و عزا، لشکر کاندیداها

میرود آن یکی و بعدی “بدو” می آید

 

وعده های هنری، بسته فرهنگی و پول

دم صبح و سر ظهر، آخر “شو” می آید

 

به یکی مرغ و یکی آرد و یکی نسکافه

لاجرم منزل ما “هرذه دشو” می آید

 

غرش لودر و منتیل و کلنگ و غلتک

همه تا کار برانند جلو می آید

 

وعده ها می رسد از راه، چنان رنگارنگ

وعده گازکشی، گندم و جو می آید

 

انتخابات چو نزدیک شود، با مردم

موسم گفتن و بنشست و “برو” می آید

 

آن یکی قول دهد، وان دگری هم سوگند

صوفی منطقه با ریش گرو می آید

 

آن یکی داد زند: راست فقط من گویم

کدخدا نیز به “تهدید شنو” می آید

 

الغرض جان پدر، داس به کف، کاندیدا

به امیدی که کند خوشه درو می آید

 

شاعر: کرنا