Archive for فروردین, ۱۳۹۴

سلحشوران فضای مجازی اینترنت : سفما !!!

فروردین ۳۰ام, ۱۳۹۴

اگر شما هم مثل من واتساپ باز باشید، این حرف من را تایید می کنید که چند سالی ست هر اتفاقی که در جامعه ی واقعی اطراف ما رخ می دهد ، به ساعت نکشیده همان اتفاق دستمایه طنز و فکاهی در فضای مجازی قرار می گیرد و خلاقیت ها فوران می کند.
وقتی قضیه راهیابی تیم ملی و برنده شدن فلان نامزد انتخاباتی و پارک دوبل دخترها و رتبه ی پرسپولیس در جدول لیگ(!!) باشد می توان به نحوی با این قضیه کنار آمد.
ولی وقتی قضیه ی اسید پاشی به صورت دختران بی گناه است ، مساله ی اختلاس های چند هزار ملیاردی ست یا تصادف های جاده ای، سقوط هواپیما، خشک شدن دریاچه و به تازگی هم تجاوز به هموطنان مان در عربستان و قضایای تلخی از این دست ، وقتی این اتفاقات تلخ دستمایه ی طنز و تمسخر قرار می گیرد ، آن وقت است که این مسخره بازی ها واقعا
جای سوال،
جای تعجب
و جای تاسف دارد.
اما اگر فکر می کنید این پایان قصه است در اشتباهید.

اتفاقی که گاهی در فضای مجازی مخصوصا واتساپ و فیس بوک می افتد و برای من از این جوک ها هم تلخ تر است ” کنش های اجتماعی در فضای مجازی ” ست. پدیدار شدن یک مشت قهرمان مجازی و توخالی. این دلاوران و سلحشوران همان هایی اند که پیام هایی از این دست را تولید و منتشر می کنند که :
در اعتراض به فلان عمل زشت، اینقدر این پیام را دست به دست می کنیم تا به گوش مسوولان برسد.
یا بیایید عکس پروفایل مان را فلان کنیم.
یا این آهنگ را بگذاریم پیشوازمان .
ایرانی نیستی کپی نکنی.
غیرت آریایی نداری منتشر نکنی و …
این سلحشوران فضای مجازی اینترنت (سفما !!) تمام غیرت و مردانگی شان خلاصه می شود در فوروارد یک پیام و لایک فلان پست و Share فلان شعر. احتمالا هم بعد از اینکه پیام اعتراض آمیزشان را به چند جا ارسال کردند و در فیس بوک هم share کردند و لایک کردند ، باد رگ غیرت شان می خوابد و خسته از یک تلاش میهن دوستانه و کنش اجتماعی خفن، با توهم یک قهرمان ملی ، شباهنگام سر را با آرامش بر خاک آریایی می گذارند.
واقعا باید به این دلاوران پوشالی ،به این سلحشوران فضای مجازی خسته نباشید گفت. امنیت ملی ما مدیون شما فوروارد کن ها و پست share کن هاست!
از آنطرف آن حیوانی که برروی دختران معصوم اسید پاشید می بیند تمام وجدان درد اجتماعی ما خلاصه می شود در ارسال چند تا جوک وفورورد پست های غیورانه در واتساپ و فیس بوک، قطعا با خیال راحت تر به کثافت کاری هایش می رسد.
به نظر من کنش اجتماعی یعنی پیاده روی ۳۰۰ کیلومتری آهنگساز بزرگ هموطن مان – لوییس چکناواریان - بعد از زلزله ی ارمنستان و جمع آوری ۱۵ ملیون روبل برای کمک به زلزله زدگان ارمنی و یا مدل داخلی اش : کنسرت شجریان بزرگ به نفع زلزله زدگان بم.
کنش اجتماعی یعنی اردوهای جهادی عده ای از دانشجویان پزشکی و رفتن به روستاها و درمان رایگان مریض های بی چیز.
کنش اجتماعی یعنی همین گروه های کوچک جوانان که برای حفاظت از محیط زیست به کوهستان ها می روند و زباله های برگشت ناپذیر را جمع آوری می کنند ( ویا به صورت مشابه ، همین حرکت همشهریان مان که ۱۵ هر ماه فضای شهر را تمیز می کنند).
کنش اجتماعی یعنی همین نامه های صادق زیباکلام که هرکس در هر مقامی اگر حرفی بزند که از نظر ایشان دور از منطق و واقعیت است ، او را به چالش می کشد.
کنش اجتماعی یعنی حلقه ی انسانی به دور تاسیسات فردو(منظورم تایید محتوا نیست.)

بر این باورم که انسان دردمند به اندازه ی عمق زخمش برای بهبود زخمش تلاش می کند. کسی که با چهار تا کلیک دردش درمان می شود،به گمانم که زخمش بسیار سطحی ست.
میخواهم نوشته ام را با طنزی گزنده به پایان برسانم.امیدوارم تلخی حرفم را لابلای این لطیفه مزمزه کنید.

فرض کنید شهریور سال ۱۳۵۹ است و عراق به ایران حمله کرده است. حالا اگر واتساپ هم برقرار بود، حدس می زنم این پیام ها به سرعت در فضای مجازی تولید و دست به دست می شد:
- شنیدید عراق میخاد بیاد خرمشهر رو بگیره؟……..وای حالا من چی بپوشم؟!؟!
– همه اشون رو البگیرید و البکشید …………الکی ، مثلا من صدامم!!
تیپ ۸۵ زرهی اهواز رو بفرستید کمکشون … دقت کنید ۸۵ باشه ها!!

بعد از اشغال خرمشهر

– یه سرباز عراقی میخواسته یه دختر خرمشهری رو بکشه ، دختره گفته: چلا آخه؟ من که جوجو ام هنوز! میگم پیشی بخولتت ها! میگن سربازه تمام طول اروند رو خلاف جهت شنا کرده!!!
بار دیگر تاریخ تکرار شد و نژاد پست عرب به نژاد برتر آریایی حمله کرد.باید که انتقام تاریخ را در جغرافیای خوزستان بگیریم.اینقدر این پست رو دست به دست کنید تا به گوش مسوولان برسه. اگه خون آریایی تو رگ هاته این پست رو به اشتراک بگذار.(بچه های سفما)
– امشب بین ساعت ۱۰ تا ۱۱ هیچ پستی نمی گذاریم مگر این یک جمله: الموت لصدام … غیرت داشته باش و در دفاع از مردم مظلوم خوزستان این پست رو به اشتراک بگذار. (بچه های سفما)
– +۱۸…… من یه جوون عرب هستم . چند وقتیه نمی تونم شب ها راحت بخوابم. و اما پاسخ های ملت همیشه در صحنه بووووووووووووووووووق
فیلم تجاوز چند سرباز عراقی به یک نوجوان.حتما ببینید.
– یک زمین شخم زده …آماده ی کاشت شلغم. آدرس خوزستان .خرمشهر سابق. خخخخخخخخخ

بعد از تصرف نصف ایران

پیام یک شهروند شیرازی به صدام: صدام نگاااااا….همی کاراااااته که تو دلُم نمی ری هااا!
– شعار کرمانی ها پس از اشغال کرمان: دلاور بصره ای … یه دود بگیر خسته ای
– سوال اکثر سربازان عراقی از لامردی ها: وَین دوکون بی بی شاه؟!؟!

باورکنید اگر به این سلحشوران فضای مجازی بود ، الان نام و نشانی از ایران بجا نمانده بود. بماند که در آن صورت هم باز ما داشتیم به عربی برای هم تو واتساپ جوک می فرستادیم: لا تخف! نحن من ابنا کورش…انتشر هذا ان کانت بارسی!(نترسید . ما از فرزندان کورش هستیم. این را منتشر کن اگر پارسی هستی)
درود بر آنانکه برای عقیده شان زحمت می کشند. میزان باور ما به هر عقیده ای به اندازه ی زحمتی ست که برای عمل به آن می کشیم.

مذاکرات هسته ای، ریحانه جباری و آزاده نامداری

فروردین ۲۶ام, ۱۳۹۴

‎از قدیم گفته اند «شرط عقل است صبر تیرانداز/ که چو رفت از کمان نیاید باز» حالا اگر جای کمان، رسانه بگذارید از همین شعر معروف سعدی برای روزگار امروز می شود نکته های فراوانی استنباط کرد. به راستی ما چگونه می توانیم از کارکردها و نقش رسانه ها در جهت رسیدن به مقصود خود استفاده کنیم و نه عکس آن؟ به این چند نمونه نگاهی بیاندازید.

  1. مذاکرات هسته ای: یک نمونه منحصر به فرد از نظارت رسانه ای. همه طرف های درگیر به خوبی آگاه بودند که جای مذاکره دور میز است نه توی صفحات رسانه ها. بنابراین از افشای هرگونه اطلاعاتی که به مذاکرات ضربه وارد می کرد خودداری می کردند. در مذاکرات لوزان بیش از ۵۰۰ رسانه از سراسر جهان همگی هتل محل مذاکرات را محاصره کرده بودند. ایجاد «سکوت خبری» در میان این همه خبرنگار ورزیده فقط نشان از یک چیز داشت: رسیدن به یک فهم مشترک از استفاده هدفمند از کارکردهای رسانه ها.
  2. ریحانه جباری: یک نمونه کاملا روشن برای اثبات نقش مخرب رسانه ها در ایجاد فشار رسانه ای. یک موضوع شخصی که می توانست به راحتی با پادرمیانی و ریش سفیدی گری آدم های درگیر و نهادهای قانونی شاید ختم به خیر شود با حضور رسانه ها و کمپین سازی های بیهوده و فشارهای خارجی خانواده مقتول را واداشت که نه شاید به خاطر قتل نفس پدرشان که به خاطر ریختن آبرو و حیثیت خانوادگی شان در رسانه ها به بخشش رضایت ندهند.
  3. دعوای آزاده نامداری و فرزاد حسنی: یک نمونه منحصر به فرد برای اثبات بیسوادی رسانه ای آدم های معروف. رسانه جای دعوای خانوادگی و ایجاد قضاوت برای گناهکاری و یا بیگناهی خویشتن در معرض عموم نیست. مهم نیست که در این ماجرای کودکانه حق با چه کسی است، مهم این است که هیچ کدام از طرفین آگاه نیستند که چه بازی خطرناکی را با زندگی خویش در معرض دید همگان ادامه می دهند. سپردن زمام عقل به دست احساسات آتشین و عدم درک کافی از کارکرد رسانه ها و عدم برگشت پذیری خطا در یک فرایند رسانه ای، کار رابه جایی رسانده که باخت نتیجه قطعی برای همه طرفین ماجرا باشد. یک بار قبلا در همین ستون هشدار داده بودیم که آیا آدم معروف ها حواس شان هست که چطور باید از رسانه های شخصی شان استفاده کنند؟ این ماجرا یک بار دیگر اثبات کرد که بسیاری از آنها از رسانه بزرگی که در اختیار دارند درک و فهم مناسبی ندارند.

اگر بخواهیم به زبان علم شیمی سخن بگوییم، رسانه قرار نیست «حلال» مشکلات باشد، بلکه در غالب اوقات در نقش یک «کاتالیزور» فرایندهای ارتباطی را سرعت می بخشد. باید بفهمیم که در چه موقعیت و زمانی همه گیری ارتباط می تواند در مجموع به نفع هدف و مقصود ما باشد، باید بفهمیم که چه زمانی و چه نوع تیری باید انداخت، در غیر این صورت رسانه همان تیغ تیزی خواهد بود که در دستان یک زنگی مست افتاده باشد.

 

پی نوشت: این مطلب در ستون سواد رسانه، ستون هفتگی نویسنده در روزنامه همشهری منتشر شده است.

تکامل یا تفاوت؟ (نگاهی به روابط دو جنس غیر مخالف)

فروردین ۲۴ام, ۱۳۹۴

به هر چه نگاه می کردم انگار شورشی علیه من بود. یا جنبشی که به هرچه بیگانه تر شدنم سرعت می داد.مبارزه را خوب می فهمم و اصولا زندگی برای من یک مبارزه ی دائمی ست. اما نمی توانم بپذیرم که برای ساده ترین و پیش پا افتاده ترین حقوقم نیز باید انقلابی باشم. چیزی که آزار دهنده بود، این بود که می اندیشم گاه تلفات یک جنگ، به قدری زیاد است که حتی در صورت پیروزی، شادمانی،  مضحک است.

هنوز شاید کمی زود باشد اما ممکن است روزی بگویم، پارانویا، در جامعه و فرهنگ من یک بیماری نیست. نوعی  درد آور از یک واقع بینی تلخ ا ست و هم جنس های  من، در یک نابرابری تاریخی، مصرف می شوند. و غم انگیزترین قسمت ماجرا شاید این باشد که  پدرسالاری و مردسالاری جامعه ی من، قرن ها از زن ستیزی معاصر، عقب تر است و انگار تلاش جهانی مدافعان حقوق زن، نتوانسته است فرهنگ زن ستیز کشور مرا کوچک تکانی بدهد.

برای ایجاد یک مسلک متفاوت، باید اول بتوانم جنس مخالف خود را پای صحبتم بنشانم و اینطور بگویم که تو هرگز کمتر از من به جامعه یی سرزنده تر و شاداب تر نیازمند نیستی.و این شادابی و سرزندگی در گرو احساس رضایت جنس دیگری از توست.ظلم و نابرابری مسیری دو سویه است که اگر یک سو قدرتمند تر شدن یک جنس باشد، سوی دیگر الزاما  ناتوان و ضعیف تر شدن جنس دیگر نیست! برای قدرتمندتر کردن همدیگر، به تلاش هردوی ما نیاز است، تا بتوانیم رضایت را جایگزین سرکوب، پرخاش و تنش های منفی کنیم. که فرزندان ما در بستری سالم عشق را بیاموزند و بتوانیم فلسفه و فرهنگی مستقل را به معبر تکرار یک اجحاف تاریخی و غیر انسانی تزریق کنیم.ما  باید بتوانیم بی آنکه رشته های پیوند را بگسلیم، هر کدام جداگانه “خود” باشیم. باید بتوانیم از تفاوت ها بیاموزیم و بپذیریم، سرکوب صدای مخالف، پیش از همه چیز خودمان را بیمار می کند.و یک قدرتمند بیمار، همیشه ناکامل و ناشادمان خواهد ماند.

اما ما برابری را تجربه نکرده ایم.جنس غالب، نمیتواند بپذیرد که میتوان غالب نبود ولی قدرتمند بود. و نمی خواهد جایگاه تاریخی اش را از دست بدهد. او خودآگاه یا ناخودآگاه سرکوب میکند، چون ترسی مبهم مدام به اوهشدار میدهد که مراقب باشد.این همان ترسی است که جنسیت را به موافق و مخالف تقسیم کرده است.

جنس من در تعیین ارزش های انسانی هیچ نقشی نداشته است. که هیچ گاه اجازه ندادند قلم در دست او باشد. جنس غالب ارزش ها را ساخت و تمام ویژگی های مردانه، ارزش و معیار ارزیابی شد. اگر جنس من ارزشگذاری کرده بود شاید در رأس هرم ارزش ها، ویژگی های زنانه ای می گذاشت.همانطور که مثلا اگر گلها یا خرس ها و یا پرندگان ارزشگذار بودند بی شک در رأس هرم ارزش های متفاوتی با ارزش های کنونی وجود داشت.

جنس من در طی هزاران سال زندگی، به شکل غم انگیزی پذیرفت که زایده ای بر وجود مرد و شکلی شبیه سایه ی اوست و اینگونه خود را و ارزش ذاتی خود را در برگ های تاریخ جا گذاشت.او به منفعل بودن تن در داد و همیشه جای خالی اعتماد و باور به نفس را در نقطه نقطه ی زندگی اش احساس کرد زیرا او در عمق وجود خویش پذیرفته بود که اربابی دارد. حتی پیوند عاشقانه ی آن ها با جنس دیگر، در ضدانسانی ترین قراردادها، در نتیجه ی نابودی “من” در برابر “دیگری” بسته شد. و رضایت به آرزویی دور تبدیل شد. ”بدین سان/ بیگانه با زمین و با آسمان ها/ زندگی می کنم/ و دیگر آوازی بر لب ندارم” (آنا آخماتوا) و به این شکل، آنچه در من توسط غیر از من کشته می شد، همان چیزی بود که می توانست دیگری را دوست داشته باشد.

گاهی نیز می اندیشم که اگر ارزش های جامعه را از همان ابتدا جنس من تعیین کرده بود، بازهم ماجرا همین بود. غالب ومغلوب و فاعل و منفعل فقط جایشان عوض می شد.بهتر است که با کمی همدلی نوع دیگری از جنس خودم ، “مرد” را به این نتیجه برسانم که قرار نیست تو شبیه اجدادت باشی. تو پذیرفته یی که انسان مدرن فرهنگ را تغییر داده است، ارزش ها را از نو تعریف کرده است، و شباهت های کمی با آن چه از ابتدا بوده است دارد. قدرت و ابزار اعمال قدرت لزوما  مجوز استفاده از آن را به ما نمی دهد.

همیشه  جنس مرا به انفعال محکوم کرده اند و به اینکه برای رهایی خود تلاشی نمی کند، اما پرسش جنس ما این است: جامعه ی مرد سالار چه امکانات و چه ابزاری  را به مادران من ارزانی داشت  که استعداد و خلاقیت و هنر آن ها شکوفا شود؟ چقدر دست آن ها را باز گذاشت  تا به “خود” واقعی شان شبیه باشند؟ چقدر آن ها  توانستند برای زندگی، برای اهداف و آرزوهایشان بی مدیریت جنس شما، قدم بردارند؟ چقدر از جانب جنس شما حمایت شدند؟ و پرسش دیگرم اینکه: من، فرزند جامعه ی مدرن، با آرمان ها و ارزش هایی متفاوت، چقدر در میان شما پذیرفته شدم؟

آنچه روشن است این است که شاید زن فرهنگ سنتی مرد را به خاطر کشتن بخشی از وجودش می بخشید و مادرانه میتوانست او را دوست داشته باشد، اما زن فرهنگ نو، هیچ گاه با این نابرابری خو نمی کند و در ازای این جنایت، دنیا را از عشق، و مهربانی اش بی نصیب می گذارد. و هشدار می دهد: “آوایم ضعیف است/ اما اراده ام نه/ بی عشق/ تولدی دیگر را احساس می کنم” (آنا آخماتوا) همچانکه امید می بخشد رهایی من رها شدن توست. میله های زندان مرا بشکن و عشق را با چهره ای تازه تماشا کن.

دیمونِن

فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۴

اونی که عین اِساره ی آسمونه دیمونِن

اونی که با مو همیشه مهربونه دیمونن

 

اونی که شبانه روز همیشه در تَپ و تلاش

بِم محبت میکنه بی چک و چونه دیمونن

 

او که گر یَه تالِ مین از سر مو جدا واوو

مِل شمع اُوو آیوو سیم دل میسوزونه دیمونن

 

او که گر خوُم نَوارِه شوو میشینه وَر سَرِ مو

نمی خُوسه  تا شفق اُم می تَکونه دیمونن

 

اونی که هر چی بخوام هرگز اَ مو نه نمیگو

اِم نمیگو بَچِرا؟ بَهرِ چِمونه دیمونن

 

اونی که اگر جونم آلوش بذه میا با دست

مالی مالیم میکنه اُم میکَرونه دیمونن

 

او که هر موقع نگاهُم میکنه از تو چشام

غم و غصه ی دلم از نگام میخونه دیمونن

 

او که گر شو نَوارُم یا دیر وارُم مُتَّکَلی

میشینه چِش انتظار، دل نگرونه دیمونن

 

او که از رو بچّگی یه وقت باهاش قهر بکنم

با مو آشتی میکنه به هر بهونه دیمونن

 

او که گر بی حرمتی کُنُم، کلام، چی نمیگو

بدیهام یادش میره به پام میمونه دیمون

 

اونی که برای مو قرار و آروم نداره

اشک شوق زندگی سیم میچَکونه دیمونن

 

اونی که برا کویر مو مثال بارونن

توی قلب واعظی واکرذه خونه دیمونن

 

روز مادر بر همه مادران این سرزمین مبارک!

 

واعظ زاده ایراهستانی، فروردین ۱۳۹۴

بازدید مدرسه فوتبال سیمان از مرکز توانبخشی سینا

فروردین ۱۸ام, ۱۳۹۴

نویسنده: سهراب ابراهیمی

عصر روز شنبه بیست و سوم بهمن ۹۳ حرکت خودجوش بچه های مدرسه فوتبال سیمان لامرد ، لبخند را به لبهای پرسنل مرکز توانبخشی سینای لامرد هدیه کرد ، بچه های مدرسه فوتبال تصمیم گرفته بودند تا در رسیدن به مقامهای ورزشی خود ، معلولین ذهنی و حرکتی سینا را نیز با خود همراه کنند ، با لباس ورزشی و با مربیان خوش فکر خود در مرکز حضور یافتند و با بچه های سینا دقایقی را به ورزش گذراندند و سپس عکس یادگاری انداختند ، من به وضوح برق شادی و امید را در چشمان بچه ها و مربیان مرکز دیدم ، بچه های مدرسه فوتبال آمده بودند تا بگویند که ما ،هم توانائیمان را با شما قسمت میکنیم ، و هم به مردم شهرمان میگوییم که ما میخواهیم بیاموزیم چگونه با یک معلول رفتار کنیم ، پیام زیبای این بچه ها را باید فریاد کرد .

شایسته است که از جناب آقای جواد قادری مسئول واحد تربیت بدنی سیمان لامرد و مربیان مدرسه فوتبال تقدیر شود ، و نیز از جناب آقای مهندس غلامزاده مدیر عامل محترم کارخانجات سیمان لامرد ، که پیش ازاین نیز پشتیبانی مالی ویژه از این مرکز نموده اند .

IMG_2386

IMG_2418

 

معرفی موسسه خیریه ی آموزش و توانبخشی سینا

فروردین ۱۷ام, ۱۳۹۴

نویسنده: سهراب ابراهیمی

 

مقدمه:

ده درصد و شاید اندکی کمتر از جامعه ای که در آن زندگی میکنیم را معلولین تشکیل می دهند ، یعنی تقریبا از هر ده نفر یکی معلول است ، یا ذهن او دارای نقصی ست و یا در حرکت مشکل دارد ، وقتی که در خیابان در حرکتیم گاهی نگاهمان را به خود مشغول میکنند ، آهی یا ترحمی …. و این نهایت انسانیت ماست ، گاهی هم دیده یا شنیده ایم که مورد تمسخر قرار گرفته یا به آنها توهین شده است و آن حضیض پستی بوده است .

آیا تا کنون اندیشیده ایم چرا؟!

چرا آنها اینگونه اند و ما به عنوان یک انسان و عضوی از این جامعه ی بزرگ از آنها چه میدانیم ؟

معلولیت او را چگونه ارزیابی میکنیم و با او ، زندگی اجتماعیمان را چگونه بنا میکنیم ؟

موسسه توانبخشی سینا ، سه سال پیشتر از این در مهر ماه ۱۳۹۰ به عزم نیک اندیشانی که هم اکنون نیز تلاش می کنند ، و با همت بلند سید مصطفی سید عابد خیر اندیش و بزرگوار (سازنده ی بنای آموزشی) با نظارت بهزیستی لامرد بنا شد تا اولین شمع در مسیر تاریک و نامعلوم زندگی آنها باشد . نتیجه تلاششان امروز حضور کمتر از ۴۰ نفر توانخواه در دو واحد توانبخشی و گفتار درمانی سیناست .

سینا آمده است تا توانبخشی کند

سینا آمده است تا یک علامت سوال بسازد برای من و تو ، که وظیفه ی ما چیست ؟!

سینا آمده است تا زندگی آینده این کودکان را روشن کند

و در این راه دست گرم شما را می فشارد .

 

 بیانیه رسالت :

موسسه خیریه ی آموزش و توانبخشی سینای لامرد با هدف آموزش و توانبخشی معلولین ذهنی و جسمی ایجاد شده است . این موسسه با بهره گیری از کمک های دولتی و مساعدتهای خیرین گرامی و نیز پرداختهای خانواده ی توانخواهان ، و به کارگیری توانایی های علمی روز دنیا و تجربیات خود به توانبخشی توانخواهان کمک می کند .این موسسه تلاش میکند با سیاست گذاری مناسب و بر پایه ی نوآوری و علم روز دنیا به اهداف خود دست یابد .

این مرکز تاکید دارد که توانبخشی فردی به همراه آموزش و ارتقاء سطح فرهنگ اجتماع در برخورد و تعامل با معلولین از ضروریات رسیدن به مقصود است . موسسه در شهرستان لامرد تشکیل شده است اما ارائه ی خدمت به شهرهای همجوار و جنوب کشور را از مهمات رسالت خود میداند .

این موسسه برای دستیابی به رسالت خود بر موارد ذیل تاکید دارد :

  • برنامه ریزی و نظارت و پایش فعالیتهای مرکز
  • تلاش در اطلاع رسانی ، بالا بردن سطح اطلاعات و تشویق خانواده های توانخواهانی که تمایلی به توانبخشی فرزندان خود نشان نمی دهند
  • تحصیل علوم جدید دنیا و استفاده از ابزار و تجهیزات جدید در آموزش توانخواهان
  • به کارگیری نیروی انسانی متعهد و دلسوز
  • جذب کمک های دولتی ، خیرین و پرداختهای خانواده های توانخواهان
  • ارتقاء سطح علمی پرسنل موسسه
  • ارتقاء سطح اطلاعات و فرهنگ عمومی مردم در تعامل و شیوه ی برخورد با توانخواهان با بهره گیری از گروههای هنری و فرهنگی

 

مرکز توانبخشی سینا در سه راه زیارت – خیابان گلستان واقع است .

 

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت…

فروردین ۱۵ام, ۱۳۹۴

الف) لطیفه ای هست که احتمالا همه تان در واتساپ خوانده اید: غضنفر رفت پیش کدخدا و شروع کرد به گلایه که : خانه ای محقر دارم و عیالی سنگین. جا برای استراحت نداریم.کمک مان کن. کدخدا گفت : دیگر چه داری؟ غضنفر گفت: الاغی و گاوی و خروسی. کدخدا گفت: اگر کمک من را میخاهی ، امشب الاغت را بیاور در همان تک اتاقت. غضنفر نالید که من می گویم جا برای خودمان نیست تو میگویی الاغت را هم بیاور. بالاخره غضنفر قانع شد. روز بعد کدخدا احوال غضنفر را پرسید.
– والا چی بگم؟ تا صبح این الاغ لگد پراند. نگذاشت دقیقه ای راحت بخوابیم.
– خب امشب گاوت را هم بیاور داخل اتاق.
– کدخدااااااا! ما برای خوابیدن خودمان جا نداریم. گاو و الاغ را کجا جا بدهم؟
اما غضنفر به هوای کمک کدخدا ، دستور او را اجرا کرد.
روز بعد
-دیشب چطور بود غضنفر؟
-لگد های الاغ کم بود، تپاله های گاو هم اضافه شد.
– خب امشب خروس را هم ببر داخل.
– نههههههه
روز بعد:
– لگد الاغ و تپاله های گاو کم بود، خروس هم تا صبح سر و صدا کرد.تو بگو دقیقه ای خوابیده باشیم.
– خب امشب هر سه تاشان را از اتاقت بیرون کن.
روز بعد:
– خب دیشب چطور خوابیدی غضنفر؟
– خدا خیرت دهد کدخدا. در عمرم هیچ وقت مثل دیشب راحت نخوابیده بودم.
و پس از آن غضنفر سال های دراز به خوشی زیست.

ب ) به حول و قوه ی الهی غول پلید ” تحریم ” به شیشه اش برگشت . اگر چه باید تا یازدهم تیر ماه صبر کرد تا درِ این شیشه سفت و محکم بسته شود ولی به هر حال ، واضح است که این نفس های آخر این تراژدی ست . واقعیت این است که من هم مثل خیلی از شماها ، در این چند روز اخیر لحظه به لحظه کانال تلوزیون را عوض کردم، سایت های خبری را زیر و بالا کردم، رادیو گوش کردم تا ببینم بالاخره این توافق یا تفاهم یا بیانیه یا هر چیز دیگر منعقد می شود یا نه. تا اینکه بالاخره دیشب جناب ظریف و خانم موگرینی آمدند پشت تریبون و بیانیه ی مطبوعاتی مشترک شان را خواندند و اعلام تفاهم سیاسی کردند تا لبخند به لب ان انبوهی از مردم ایران و حتی مردم جهان بنشیند.
اما این لب خند عمری نداشت. چرا که یادم آمد ده سال قبل که با درایت حکام وقت ، پرونده ی ما به شورای امنیت نرفته بود و مشتی کاغذپاره علیه ما صادر نشده بود، آن موقع ها هم کشور ما دانمارک و سوییس نبود:
تورم و بیکاری بود،
فساد اداری بود،
رانت خواری بود،
صنایع مان فرسوده و بازده شان پایین بود،
قدرت های غیر پاسخگو بود،
دادگاه هایمان شلوغ بود،
درآمد توریسم و گردشگری مان ناچیز بود،
و …
همه ی این مشکلات را داشتیم که غضنفرها گاو و الاغ تحریم را نیز وارد مملکت مان کردند.
درست است که الان با رفتن گاوها و الاغ ها، مملکت مان جای بهتری خواهد شد ، اما در بهترین و خوش بینانه ترین حالت می شویم همان که بودیم (بدون در نظر گرفتن استهلاکی که بر مردم رفت).

پ ) به یاد دارم وقتی قطعنامه ی ۵۹۸ پذیرفته شد ، قیمت طلا و ارز سقوط وحشتناکی کرد. به حدی که عده ای از تجار بزرگ سکته کردند. اما کمی که گذشت باز شد همان آش همین کاسه. چرا؟
یک پله برقی را فرض کنید که رو به پایین حرکت می کند. چه فرقی دارد شما بر روی کدام پله ایستاده اید وقتی جهت حرکت روبه پایین است ؟
باور کنید همین الان هم که این مطالب را برای شما می نویسم، از توافق دیشب خوشحالم. از آن دسته آدم هایی هم نیستم که بخواهم برای پز روشنفکری هم که شده ، همیشه ساز مخالف بزنم. نه ! اما این افکار هم برایم قابل تامل است.
به هر حال می توان غضنفر وار خوشحال بود.می توان هم غضنفر وار خوشحال نبود. چرا که درد اصلی ” غضنفر ” بودن است برادر.
آری اینچنین است برادر .

ما راهی نداریم جز اینکه خودمان را اصلاح کنیم، فرهنگ مان را ، رفتار اجتماعی مان را . غالب مشکلات ما از درون جامعه ی خودمان . تحریم و جنگ و … کاتالیزور رخدادهای اجتماعی مان هستند.

ت) میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ، ره و رسم دگری داشت
صادق سرمدی