Archive for دی, ۱۳۹۲

گفتگویی دوستانه با خانم رحیمه شهابی مربی تیم والیبال بانوان سیمان لامرد

دی ۳۰ام, ۱۳۹۲

رحیمه شهابی نائب رئیس هیئت والیبال و مربی تیم بانوان سیمان لامرد که به همراه این تیم در مسابقات لیگ دسته اول کشور حضور موفقیت آمیزی داشته در بهمن ماه به همراه تیم خود در مرحله پایانی این مسابقات دیداری حساس با تیم هیئت والیبال قزوین برای صعود به سوپر لیگ ایران برگزار خواهند نمود که در صورت موفقیت به عنوان یکی از سهمیه های لیگ یک به سوپر لیگ ایران صعود خواهند کرد . خانم شهابی که با کوله باری از تجربه و افتخارات در این دوره از مسابقات شرکت نموده است در گفتگویی با روابط عمومی باشگاه سیمان پاسخگوی سوالات ما بود :

صعود تیم والیبال بانوان سیمان از ابتدا به چه نحوی بوده و روند تمرینات این تیم جهت شرکت در مرحله مسابقات نهایی لیگ یک کشور چگونه می باشد ؟

مسابقات لیگ دسته اول کشور در دو گروه شمال و جنوب به صورت دوره ای برگزار شد که تیم سیمان لامرد در گروه جنوب با تیم های نفت امیدیه خورستان ، اسلامشهر و منطقه یک تهران همگروه بود که در مجموعه دیدار های رفت برگشت با بدست آوردن ۱۵ امتیاز به عنوان تیم اول گروه جنوب به مرحله نهایی این دور از مسابقات صعود نمود . این مسابقات در دور رفت به میزبانی شهرستان لامرد و در دور برگشت به میزبانی شهر تهران برگزار گردید . اکنون تیم سیمان لامرد در حال پشت سر گذاشتن تمرینات منسجم و فشرده زیر نظر خانم اکبر زاده هستش که امیدواریم بتونیم در دور نهایی با قدرت تمام در مقابل تیم هیئت والیبال قزوین حضور پیدا کنیم .

در بعضی از رسانه ها و سایت های داخلی شهرستان بیان شده است که تیم شما از وجود بازیکنان بومی استفاده ای نمیبرد و و کلیات تیم سیمان بازیکنان غیر بومی تیشکیل میدهند آیا این دلیلی بر ضعف بازیکنان بومی شهرستان هستش ؟

تیم سیمان لامرد در این دوره از بازی ها فقط مجاز به استفاده از ۱۸ بازیکن هستش که از بین این ۱۸ نفر ده نفر بازیکنان بومی و ما بقی غیر بومی می باشند لازم به ذکر است که در هر دور از این مسابقات فقط مجاز به استفاده از ۱۲ بازیکن می باشیم که در هر دور از بازیکنان بومی در ترکیب اصلی این تیم استفاده میشد و همچنین باید عنوان کنم بازیکنان غیر بومی تیم سیمان از جمله بهترین بازیکنان استان و کشور می باشند که سابقه حضور در اردو های تیم ملی را دارا می باشند و حضور آنها در این تیم وزنه ی موثری برای تجربه و پیشرفت والیبال شهرستان خواهد شد و ما باید از تجربه این بازیکنان در جهت رشد و پیشرفت والیبال شهرستان استفاده نمائیم .

آیا این امیدواری وجود داره که در سال های آتی بتوانیم شاکله اصلی تیم های باشگاه سیمان بخصوص والیبال بانوان رو از بازیکنان بومی استفاده کنیم  ؟

قطعا ما در سال های آینده با برنامه ریزی هایی که در تیم های پایه انجام داده ایم و خواهیم داد به دنبال این هستیم که بیش از هفتاد درصد از ترکیب تیم را بازیکنان بومی تشکیل دهند و حضور بازیکنان غیر بومی و مربیان با تجربه و طراز اول میتواند در این مسیر کمک شایانی به پیشرفت بازیکنان و و تیم های ورزشی شهرمان نماید .

با وجود سطح بالای مسابقات لیگ دسته اول کشور و حضور بازیکنان ملی پوش و سوپر لیگی در مابقی تیم های حاضر این مسابقات  ، آیا میتوانستیم با وجود بازیکنان بومی نتیجه در خور شایسته ای کسب نمائیم ؟ 

متاسفانه در سال های گذشته بدلیل عدم وجود امکانات ، نبود حمایت های مسئولین و حضور نداشتن مربیان با تجربه و طراز اول در شهرستان ، نتوانستیم در رده پایه و حتی بزرگسال به سطح مطلوبی از لحاظ فنی برسیم و این مسئله باعث شد که والیبال لامرد توانایی حضور در مسابقات لیگ کشوری را نداشته باشد ، ولی در سطح استان در سال های گذشته مقام هایی را کسب و حرفی برای گفتن داشتیم اما در سطح کشور به دلیل مشکلات بیان شده نتوانستیم حضور داشته باشیم ، در حال حاضر با حمایت های مدیریت کارخانجات سیمان در سطح ورزش شهرستان و بخصوص والیبال این زمینه برای ورزشکاران ما فراهم شده که بتوانیم در سطح اول کشور بدرخشند و حضور فعالی داشته باشند . در رابطه با کسب مقام توسط بازیکنان بومی در لیگ کشور باید این نکته را اشاره کنم که حضور و کسب مقام در سطح اول کشور نیاز به آمادگی های تاکتیکی ، تکنیکی ، آمادگی جسمانی و روانی بالایی  دارد که متاسفانه بدلیل مشکلات متعددی که در سطح شهرستان بخصوص در ورزش بانوان وجود داشت ما نتوانستیم به این توانایی ها در حد مطلوب دست پیدا کنیم و اکنون با حضور باشگاه فرهنگی ورزشی سیمان و حمایت از تیم والیبال و سرمایه گذاری در این بخش لازم بود که ما برای کسب مقام در کنار بازیکنان بومی از نیرو های غیر بومی هم استفاده نمائیم ، البته لازم به ذکر است که استفاده از این بازیکنان به عنوان سکوی پرشی برای پیشرفت والیبال در سطح شهرستان در تمامی رده ها را خواهد بود  .

از نحوه تمرینات مربی تیم ، خانم اکبر زاده رضایت دارین و آیا در کنار رسیدگی به تیم بزرگسالان به تیم های پایه هم توجه میشه ، برنامه های آتی شما برای تیم های پایه چگونه هستش ؟

باعث افتخار اینجانب است که در کنار یکی از مربیان با تجربه و با دانش بالای علمی کشور قرار گرفته و فعالیت می نمایم  . سطح تمرینات و آموزش های خانم اکبر زاده با توجه به آخرین و پیشرفته ترین تمرینات موجود در حال اجرا می باشد و ما از این فرصت بدست آمده باید نهایت استفاده را داشته باشیم . اولین هدف ما از تشکیل تیم والیبال سیمان لامرد سرمایه گذاری در رده های پایه بوده است و یکی از برنامه های آتی ما حضور تیمهای پایه و بازیکنان شاخص در سطح استان و کشور و ملی می باشد و در کنار این این رده ها به فعالیت در رده بزرگسالان پرداخته ایم .

در صورت موفقیت در دور نهایی و برتری مقابل تیم هیئت والیبال قزوین ، تیم سیمان لامرد موفق به حضور در مسابقات سوپر لیگ ایران خواهد شد ، شما به عنوان مربی و مسئول کمیته والیبال این باشگاه برنامه های آتی خود در جهت تقویت تیم را چگونه بیان میکنید ؟

انشالله با پیروزی در مقابل تیم قزوین حضور ما در لیگ برتر قطعی خواهد شد و اولین برنامه ما بعد از اتمام مسابقات لیگ دسته یک دور جدید تمرینات با بازیکنان بومی جهت حضوردر مسابقات لیگ برتر سال آینده می باشد ، انشالله با تلاش بازیکنان بومی و تمریناتی که توسط کادر فنی و مربیان این تیم صورت خواهد گرفت بتوانیم در مسابقات لیگ برتر سال آینده تعداد بیشتر از بازیکنان بومی در ترکیب اصلی این تیم قرار بگیرند البته لازم به ذکر است با توجه به سطح بالای مسابقات لیگ برتر و حضور بازیکنان تیم ملی در تیم های شرکت کننده لازم است که ما از چند بازیکن کمکی جهت تقویت این تیم استفاده کنیم . شایان ذکر است که همه ی مدیران ورزشی و ورزشکاران به این مسئله توجه دارند که  تیمی که در سطح بالای مسابقات شرکت میکند باید در بالاترین سطح فنی و تکنیکی قرار داشته باشد و از آنجایی که باشگاه سیمان توسط بخش خصوصی اداره می شود و سرمایه گذاری در ورزش متحمل هزینه های زیادی برای اسپانسر ها خواهد شد لازم است که ما در جهت سیاست های ورزشی باشگاه قدم برداریم از بازیکنان نخبه و طراز اول جهت تقویت و موفقیت تیم استفاده نمائیم .

شناخت شما از تیم و بازیکنان هیئت والیبال قزوین در چه حدی است و آیا به همشهریان عزیز قول صعود به مسابقات سوپر لیگ را میدهید ؟

بدلیل اولین حضور در مسابقات لیگ یک کشور شناخت ما از  تیم هیئت والیبال قزوین که در گروه دیگر این مسابقات حضور داشته است در حد کمی میباشد ولی با درایت کادر فنی بازی های این تیم در دور قبل را آنالیز نموده ایم که امیدواریم  بتوانیم با بررسی بیشتر ، مشکلات تاکتیکی و تکنیکی تیم سیمان را رفع نموده و و نقاط ضعف و قوت تیم حریف را مورد بررسی قرار دهیم تا در انتها با قدرت کامل در مقابل این تیم قرار بگیریم و با تلاش بازیکنان و کادر فنی در مقابل این تیم به موفقیت برسیم  .  انشالله با تلاش بازیکنان و کادر فنی به لیگ برتر صعود خواهیم کرد .

به نظر شما بازتاب حمایت های مدیریت کارخانجات سیمان و مسئولین زحمت کش این نهاد خصوصی در شهر لامرد چگونه بوده و  آیا با حضور و حمایت شرکت های خصوصی در ورزش شهرستان موافق هستید ؟

در این زمینه لازم است که من توضیحاتی هر چند کوتاه برای روشن شدن افکار عمومی بیان کنم : برای اولین بار در سطح ورزش شهرستان بخصوص ورزش بانوان یک نهاد خصوصی حاضر به سرمایه گذاری شده است ، از آنجایی که تا کنون هیچ شرکت خصوصی حاضر به هزینه نمودن در امر ورزش نبوده این فرصت طلایی پیش آمده را باید به فال نیک بگیریم و در جهت پیشرفت و توسعه ورزش شهرستان گام برداریم و از تمام پتانسیل های موجود استفاده کافی را داشته باشیم تا از این طریق بتوانیم باعث معرفی ورزش شهرستان لامرد به واسطه حمایت کارخانجات سیمان لامرد در سطح کشور باشیم ، لازم است که در این زمینه مسئولین ورزشی شهرستان و نهاد های مختلف همکاری خود را با این بخش خصوص داشته باشند تا از این طریق مدیریت کارخانجات سیمات انگیزه وافری برای ادامه حمایت از ورزش داشته باشد و همچنین الگویی برای بقیه شرکت ها و نهاد های خصوصی در سطح منطقه باشد و این جرات را داشته باشند که بتوانند تیم های ورزشی را تحت پوشش خود قرار دهند که این امر باعث رشد و توسعه ورزش شهرستان در سطح استان و کشور خواهد شد .

از آنجایی که دغدغه اعزام به مسابقات و داشتن اسپانسر یکی از مشکلات اصلی تیم های ورزشی شهرستان هستش مدیریت باشگاه فرهنگی ورزشی سیمان چه نقشی در موفقیت های اخیر شما داشته است ؟

در گذشته جهت اعزام به مسابقات ما با مشکلات بزرگ و عدیده ای روبرو بوده ایم که شاید دو هفته قبل از اعزام به مسابقات درگیر برطرف نمودن مشکلات اعزام تیم به مسابقات بوده ایم که مسئولین وقت گواه این مدعا هستند ولی اکنون با حمایت سیمان لامرد از ورزش و مخصوصا نگاه ورزشی مدیران عامل این بخش خصوصی تمامی دغدغه ها و مشکلات اعزام و اردو های ورزشی ما به طور کامل بر طرف شده و ما با آسودگی و رفاه کامل به مسابقات اعزام میشویم در پایان لازم است که از طرف هیئت والیبال شهرستان ، کادر فنی و بازیکنان تیم والیبال سیمان لامرد تشکر ویژه خود را از مدیریت محترم کارخنجات سیمان جناب آقای ابراهیم غلامزاده و مدیر باشگاه فرهنگی ورزشی سیمان جناب آقای حسین غلامزاده داشته باشم که با درایت و نگاه ورزشی ویژه آنها گام های موثری در سطح ورزش شهرستان برداشته شده است که انشالله حمایت این بخش خصوصی بستر مناسبی برای ورود بقیه شرکت ها و نهاد های خصوصی در عرصه ورزش خواهد بود .

با تشکر 

اخذ مالیات بر ارزش افزوده ، چه کسی پاسخگوست؟

دی ۲۵ام, ۱۳۹۲

ماشین حساب را بر می دارد تا کارمزد را حساب کند و سپس با گفتن ” خوب ، ۶ درصد هم مالیات بر ارزش افزوده ” ماشین حساب را به طرفم بر می گرداند و مبلغ نهایی چیزی نزدیک به ۲۰۰ هزارتومان است. با تعجب از او می پرسم که شما در سیستم مالیات بر ارزش افزوده ثبت نام کرده اید ؟ با قیافه ای حق به جانب می گوید بله . از آنجا که می دانستم اداره مالیات و دارایی برای ثبت نام کنندگان گواهی صادر می کند ، گواهی را از وی درخواست کردم ولی این بار برای اینکه کم نیاورد گفت : حالا چون شما آشنا هستید ، از شما نمی گیریم و ….

متاسفانه عده ای سود جو در همین لامرد خودمان برای سود بردن از ناآگاهی مردم نسبت به قوانین مالیاتی به همین راحتی که در سطور بالا گذشت پول های هنگفتی را به جیب می زنند و تاسف بار تر اینجاست که هیچ دستگاه نظارتی بر این موضوع نظارت ندارد و حد اقل هیچ اطلاع رسانی در این زمینه در روزنامه ها و وبسایت های محلی صورت نگرفته و نمی گیرد. به همین دلیل بر آن شدم تا آنچه بر من رفته است را به رشته تحریر در آورم و اندک اطلاعاتی که دارم را برای ادای دین به جامعه ای که در آن زندگی می کنم به اشتراک بگذارم.

دوستان ، در واقع فرد فروشنده یا خدمات دهنده به شما در صورتی می تواند از شما مالیات بر ارزش افزوده را اخذ نماید که در اداره مالیات و دارایی ثبت نام کرده باشد و گواهی ثبت نام وی می بایست دارای تاریخ معتبر و منقضی نشده باشد، تاکید می کنم دارای تاریخ منقضی نشده، و در غیر اینصورت در صورت اخذ مالیات بر ارزش افزوده ، حتی یک ریال ، تخلف محسوب شده و قابلیت پیگرد دارد.

وقتی فرد در این سیستم ثبت نام می کند ، موظف است پولی که از شما به عنوان مالیات بر ارزش افزوده دریافت می کند را مستقیما و بدون هیچ تصرفی به حساب اداره دارایی واریز نماید و در فاکتور فروش یا خدمات ارائه شده خود نیز می بایست مبلغ دریافتی مالیات بر ارزش افزوده را به طور جداگانه قید نماید. نکته حائز اهمیت اینکه باز افرادی سودجو وجود دارند که با هزار منت عنوان می کنند که از شما به جای ۶ درصد ، ۲ درصد می گیریم که باید گفت ، مالیات بر ارزش افزوده قابلیت تخفیف ندارد.

حتی اگر کار به اینجا رسید که به اصطلاح پول زور از شما اخذ شد ، بر این نکته تاکید کنید که در فاکتور فروش و خدمات ، مبلغ دریافتی قید شود و فاکتور را مستقیما به اداره مالیات و دارایی ارائه دهید تا برخورد قانونی در این زمینه صورت پذیرد.

اما پیشنهاد می کنم اداره مالیات و دارایی نیز شرایط احرازی برای ثبت نام کنندگان در نظر بگیرد و در صورت احراز شرایط ،گواهی مربوطه صادر گردد. به عنوان مثال عده ای نیز در بازار حضور دارند که گواهی ثبت نام برای آنها صادر شده ولی در فاکتور های آنها ستونی با عنوان میزان مالیات بر ارزش افزوده وجود ندارد. اصلاح فاکتور های فروش مطابق با فرمت مورد تایید اداره دارایی می تواند یکی از شرایط احراز باشد.

این نوشته تلنگری بود بر مسئولین تا با پیگیری ها و شناسایی و برخورد با افرادی سودجو پیش زمینه جامعه ای پاک را فراهم آورند. باشد که اینچنین شود.

برای مطالعه بیشتر

در کشورهایی که مالیات بر ارزش افزوده یا همان VAT (Value Added TAX) از مشتری اخذ می گردد ، سیستم های فروش و خدمات مستقیما به مراکز مالیاتی متصلند و مالیات بر ارزش افزوده مستقیما به حساب سیستم مالیاتی کشور واریز می گردد و در تمامی فاکتور ها این مبلغ درج شده است و درصد آن تخفیف دادنی نیست . در صورتی که به عنوان توریست وارد آن کشور شده باشید در زمان ترک آن کشور ، شما می توانید با ارائه فاکتور ها ، مالیات های پرداختی را در فرودگاه از شعبه ای که به همین منظور وجود دارد ، بازپس گیرید.

کلوزآپ : نمای نزدیک (۱۰)

دی ۲۲ام, ۱۳۹۲

مجموعه نوشته هایی را که با عنوان عمومی (CLOSE UP : نمای نزدیک) خدمت تان ارایه خواهم کرد، دستچین خاطرات من است در برخورد با مردم شهرم .این برخورد ها در هرجای این شهر ممکن است برای من اتفاق افتاده باشد: کوچه و بازار،اداره ها،پارک ها و… این خاطرات هر کدام متضمن نکته ای اند و هدف از این خاطره گویی هم بررسی همین نکته ها ودر نتیجه شناخت بهتر شهرمان است. شهرمان : شهری که ما آن را ساخته ایم.
اداره ی خودمان – حوالی ساعت چهارده
اغلب نیروهای اداره ی ما صبح می روند بیرون پی ماموریت. این “بیرون” غالبا مشمول رانندگی در راه های صعب العبور می شود و بنابراین وقتی ظهر بر می گردند اداره همه خرد و خسته هستند. از ساعت دوازده تا یک ونیم ناهار و نماز است. بعدش هم معمولا کار های اداری و پشت میزی شروع می شود: پاسخ به نامه ها،گزارش نویسی ها و پی گیری نامه های اداری.
آن روز طرف های ساعت دو بود که دیدم یکی از راننده های اداره وارد اتاقم شد و برگه ی مرخصی ساعتی اش را گذاشت روی میزم. طبق معمول با او شوخی کردم و با خنده برگه اش را امضا کردم.هنوز در اتاق بسته نشده بود که یکی دیگر از نیروهای قراردادی هم با برگه ی مرخصی آمد. او رفته و نرفته بود که نفر بعد هم برگه به دست آمد . برگه اش را گرفتم و گفتم: ها؟ چه خبره؟
خنده ای کرد و طفره رفت. سمج شدم. چون یادم افتاد که چند هفته پیش هم همین سه نفر مرخصی ساعتی گرفته بودند.جدی شدم و گفتم: خب؟
او هم خیلی ساده گفت: میریم امتحان.
– امتحان چی این موقع سال؟ اصلا مگه شماها درس می خونید؟من که ندیدم کتابی دستتون باشه.
خنده ای کرد و جواب داد که: به کتاب و جزوه نمی رسه. یه ثبت نامه و یه پولی و جلسه امتحان وتمام!
بعد برایم توضیح داد که آنها در مرکز آموزش از راه دور (…) ثبت نام کرده اند .در این مرکز دو سه درس را برایشان انتخاب می کنند، هزینه اش را می گیرند و فقط یک جلسه قبل از امتحان می روند سر کلاس . سر این کلاس سوال هایی به آنها داده می شود و عینا هم در امتحان می آید و حتا با این حال هم سر جلسه امدادهای علنی(امدادهای غیبی مال دوره ی ما بود، حالا علنی شده. نه این: خیلی چیزای دیگه هم علنی شده. بگذریم!!) امدادهای علنی از طرف خود معلم ها به آنها می رسد.
گفتم : خب درس زبان را چکار می کنید پس؟ بالاخره باید انگلیسی بلد باشید که بنویسید. جوابی داد که مخم فیشکه داد: سر جلسه رو تخته سیاه برامون می نویسند، ما هم نقاشی می کنیم!!! یکی دیگه هم بعدا تعریف کرد که خود معلم زبان سر جلسه داد میزده : سوال دو…b رو وصل کنید به d . منتها بدبختانه ما b وd هم بلد نبودیم. نبوغ معلم گل کرد و گفت: خب گزینه ی دوم سمت چپ رو وصل کنید به گزینه ی چهارم سمت راست.شمردن که بلدید؟
حرف به اینجا که رسید یادم آمد که خود من هم یک بار که با دوستی قرار داشتم ، آدرس جلسه امتحان را داد. با اینکه مقطع راهنمایی بود ، اما یکی از دانش آموزانی که سر جلسه بود ، دو برابر من سن داشت.آخر جلسه هم که همه ی دانش آموزان رفتند معلم رفت بالای سرش و جواب ها را “کد بسته” به ایشان تحویل دادند!! پرسیدم قضیه چیست؟ آقای معلم هم گفت: سر پیری ایراد دیپلم از نیروی بیست و هشت سال سابقه گرفته اند!با این قوانین مسخره شون!
خلاصه در این سیستم بدیع آموزشی شما چار ، پنج تا چک پول پنجاهی می سلفی و دوماه بعد : آقا بفرمایید! اینم یه سیکل خدمت شما!آقا شما دیپلم سفارش داده بودید؟ آماده است. بفرمایید!!لازم دارید باشه…جون عمو!!!
یکی از اقوام خودمان می گفت راننده های سنگین را برای ” دفترچه کار” ملزم به دیپلم کرده اند . خودش می گفت مدرک دوم راهنمایی داشتم. یک شهریور ثبت نام کرده ام. دو شهریور برایم انتخاب واحد کرده اند. پانزده شهریور هم به من سیکل داده اند!!کلا پونزده روز! (خداییش “سورو” پونزده روزه عمل نمیاد که سیکل اینا میاد. تربزه بگی بله! دو هفته ای کچچه میزنه ایقد!)
بیچاره این خویش ما، با اینکه سوادی نداشت اما حتا به او هم برخورده بود. به شوخی می گفت حالا هم دارم برای دیپلم پول می دهم.
یکی از همکاران غیر بومی خودم هم از همین مرکز آموزش از راه دور (…) ظرف سه سال از یک راهنمایی خواند و دیپلمش را گرفت.بماند این که همین آدم که شش سال راهنمایی و دبیرستان را در سه سال گذرانده، مقطع پنج ساله ی ابتدایی را در هشت سال(با تمام تابستان هایش البته!!) گذراند.راستش یادم به ماتریکس(۱) افتاد.آنجایی که برای یادگیری هر کاری سریع نرم افزار آن کار را بر روی آن شخص نصب می کردند!!
چه بگویم؟
اگر نسل ما نردبام ترقی را پله به پله طی کرد ، نمی دانست روزی چنین آسانسورهایی هم خلق خواهد شد.پشیمان نیستیم ، اما نگرانیم.نگران فردایی که هیچ واژه ای دیگر معنای خودش را ندارد: علم، تلاش، کلاس و معلمی که روزی شغل انبیا بود و نانش مصداق نان حلال.
این ها را می گذارم کنار انبوه دانشجویانی که از مراکز بسیار عالی مان فارغ التحصیل می شوند . با این مقوله دیگر تنگاتنگ درگیرم.
البته میخواهم اشاره ای داشته باشم به آن قانون گذاران محترمی که قوانینی وضع می کند بی آنکه بررسی کند آیا مخاطبین آن قانون توان اجرای آن را دارند یا نه؟ کسی که در جوانی تا سیکل هم نتوانسته بخواند، چرا نان شب او را منوط به گرفتن سیکل و دیپلم می کنی؟ چرا مثلا نمی آیید هر ده سال تجربه معادل یک مقطع؟ این وسط فقط اخلاق نابود می شود. قانون علیه اخلاق. اینها هستند قانون هایی که قانون شکن تولید می کنند!
نتیجه گیری بازاری:آقا لامرد مظنه قیمت مدرک بالاست! آشنا دارم یاسوج با صد وبیس تومن دیپلم فنی برات پست میکنه در خونه!
نتیجه گیری ضرب المثلی: در گربه بازه ، حیای دیزی کجا رفته؟!!
نتیجه گیری برادران واچوفسکی: اجازه بدید ماتریکس ۴ رو تو اون مدرسه پر کنیم!
نتیجه گیری روحانی: من معلم نیستم… من حقوق دان هستم!
نتیجه گیری اخلاقی: آخه با این قانوناتون اخلاقی گذاشتین تو جامعه که توقع نتیجه گیری اخلاقی هم دارین؟ برو از خدا بترس!والللللاااا
نتیجه گیری مولویایی : رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن/ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
نتیجه گیری صهبایی: وعزا من به آینده امیدوار بودی!
نتیجه گیری سیاسی: این نوشته هیچ نتیجه گیری سیاسی ندارد و … به روح کسی که در این مکان آشغال بریزد!!

بسم‌الله، شوم… (شب آخر-بخش دوم- میزبانی اِلهام)

دی ۲۰ام, ۱۳۹۲

تهران- سعادت‌آباد- خانه‌ی نازنین‌.

مهمانان وارد آپارتمان شده اند وهر کدام روی  یک مبل لم داده اند. دی‌منصور و یوسف روی یک مبل دو نفره و مُندنی تنها روی یک مبل تک‌نفره نشسته و هر سه به گوشه کنار آپارتمان نگاه می‌کنند. فضای داخلی آپارتمان برای شرکت کنندگان قدری سنگین به نظر می آید. دو دست مبلمان مجلل و یک میز ناهارخوری سلطنتی در سالن پذیرایی؛ مجسمه های قیمتی و تابلوهای بزرگ نقاشی در گوشه و کنار آپارتمان چشم نوازی می‌کنند. نازنین از مهمانان عذرخواهی می‌کند و برای دوش گرفتن و کندن لباس‌های بیرونی دقایقی آنان را تنها می‌گذارد. الهام با شکلات و چایی از مهمانان خود پذیرایی کرده و با آنها خوش‌وبِش می‌کند. شال سیاه‌،  بلوز قرمز و دامن کوتاه مشکی  به همراه جوراب شلواری سیاه‌رنگ، الهام را بیش از همیشه در نظر مهمانان زیبا و جذاب کرده است.

الهام: «خیلی خوش اومدید. ببخشید که من نتونستم بیام فرودگاه. دَی منصور شما خوبید؟»

دی‌منصور: «الحَمدِالله دِی…. با خوشی بیوی… مو خیلی سختم بیذ بیام ولی بخاطر تو اومَذُم. مالآم  اُ بِچَکوم اصغر وِل داذَم اومذَم.»

 الهام: «اقا یوسف چه خبر ؟ خانم بچه ها خوبند؟ چقدر تغییر کردی؟ خوشتیپ شدی حسابی!.»

یوسف: « الحَمدِالله الهام جان. خدا یارت بو… حکیکتش مو دِل اَ دریا زَدُم سیویلام اَ شی رِختُم. بخاطر هَمی تو نظر شوختَه میام.»

الهام: «آقا مندنی شما چه خبر؟ ماشالله چه کت و کروات بهتون میاد؟ خیلی خوش اومدید. خانواده خوبند؟ محمد آقا خوب بودند؟»

مندنی:  خدا را شکر دخترُم… محمد هم کَذِ یَه دنیایی سلامت رسوند. شَهرَبان هم خیلی دلش میخاس بیا. گفت ایی چی به کابلی‌اِن ببر بر الهام .»

مندنی  چِکِّشت در سامسونتی که  روی پای خود گذاشته را باز می‌کند و کادوی شهربانو را تقدیم الهام می‌کند. الهام هم بعد ازکلی تشکر و تعارف به آشپزخانه برمی‌گردد.  ابول در گوشه‌ای از سالن بزرگ آپارتمان و جلوی دوربینها در حال گریم نهایی و آماده‌سازی مقدماتِ ضبط برنامه است. دقایقی طول می‌کشد که ابول جلوی دوربین بیاید.»

ابول: « با درودی دیگربار. ابول‌حسن هستم از اینجا، یعنی تهران بزرگ؛ پایتخت ایران عزیز قسمت چهارم بسم الله شوم و شب سرنوشت ساز مسابقات را برای شما گزارش می‌کنم.  اگر اجازه بدهید به آشپزخانه میرویم تا ببینیم الهام خانم برای استارتر چه درست کرده است.»

مندنی که از دور ابول را زیر نظر دارد از سر جای خود بلند شده وبه سرعت خود را به ابول می‌رساند.

مندنی: «خالو ابول. الان وقتِشِن. باید بُرُم شَ بُگُم. نازنین هم خو گفت میره اُویی اَ ری خوش بیریزه اُ بیا… هَمی حالا اُشتُر خُوسِشِن… دُورُ بَرِ دخترکو هَم هیشکَه نی. سرُ گوشِش اَ خُووِن. هر چند که مُو خیلی خاطرُم آسودَن.»

ابول (در حالی که با پشت دست راستش به کف دست چپش می‌زند): «صبر بُکُن… مُهلِت بو…بِهِل تا برسی… خَسَّه خونی واخور اَ لُهی… دختر خو نیخا بوگورذِه»

مندنی: « بَرِ هَمی‌اِن که تا حالا بِچِه‌هات سَرُ سامونی نگرفتن… از بس که آذمِ لَحمی هِسّی»

ابول: «آذَم کَهرَه هم که میخا بخره دو دَیکَه میشینه خونه‌ی مَرذُم. چای… کَهلونی… بعد گپ و گفتش میزنه.»

مندنی: «ولّا سَرِ سیزَنی هم اَ مرذُمونِ ایی دورَه زمونَه اعتبارُم وانیکُنِه… کاراشون میکُنِن شی جُلَکی…. وَختی خبر آویذَه‌ی جای خیار کُلُمِن»

ابول: «چه بیذه؟ چه سَرِت در اومذه که ایکَذَه هراسونی»

مُندنی: «تو ملاحضه‌ی هَمی دَی‌منصور بُکُن.  از روزی که ایی مسابکات شروع بیذه؛ هَی اصغر… اصغر…اصغر… اصغر… اصغری شی… اصغری بالا… اَ کا معلوم تا حالا حَلکَه هَم نبرذَووو بر ایی دختر. هَی یُوسُف… هَی مارِ شی کَه… یَه وَخت دیذی کاکا زنی، پسرخالَه‌ی چی اَ تو اَمّارِ کَهی در آوُرد که ایی خاسِگارِ اِلهامِن. مو راسِش باخاسَوی اَ توی شیطون هم سرِ سیذَنی اعتبارُم وانیکُنِه».

ابول: «خوذِت میفهمی فُلانی!… مو مونِعِت نیوُم… هَمی حالا جلو چِشِ خوذِت  دستور میذُم دوربینا هَمَه خاموش بُکنِن… تو هم برو تو آشپزخونَه مَثَلِت بِکَش… بروو… ایی تو، ایی‌هَم دختر… تو که لَحم نیسی تو که شیرِ میدونی برو بینُم چه میکنی… فَکَط دَس اَ جون ما واسون. از اول ایی مسابکات دوذورِ ما واویذَی که ایی دختر میخام کَرار بِذُم بَرِ مَمَذ… برو…»

الهام  در آشپزخانه مشغول رتق و فتق اموراست و خوشحال و راضی بنظر می‌رسد. مراسم مهمانی خیلی خوب و طبق برنامه پیش رفته.  بوی غذا در آشپزخانه پیچیده. او که برای استارتر سوپ اسپاگیتی در نظر گرفته حالا همه چیز را آماده کرده که از مهمانان خود پذیرایی کند. او حتی مَین کورس خود را که اسکالپ میگو به همراه باقلاپلو و ماهیچه هست را  پیشاپیش و با ذوق و سلیقه خاصی تهیه دیده  و حالا منتظر است تا وقت شام فرا برسد و سفره را روی میز بچیند.

مُندنی راهی آشپزخانه می‌شود و ابول او را از پشت سر و آسَهکو  تا دَمِ در تعقیب می‌کند.»

مُندنی: یا الله…یا الله… ای ماشالله دُخترُم… عجب بو روبیونی میا… ماشالله با این سن و سال  کَذبانویی هم هِسّی بر خوذِت… دونِشت نذاریت اینجا؟ کاشکی بیذ، دَی‌منصور تَشُ و دونِشتی میکِرذ بَرِت.»

الهام: «خواهش میکنم… بفرمایید اقا مُندنی…شما لطف دارید… کاری نکردم من. حالا شما میل کنید بعدش نظر بدید، امتیاز بدید.»

مُندنی:  « نُمرَه‌ت که بیستِن. بَه بَه.. عجب آشپزخونه دل وازی‌اِن… قشنگ اَ تو آشپزخونَه مهمونات میوینی. آهان… دی‌منصور اُ یوسف نِگَه بُکُن چطور بِنگَ اَ دیوارا و عَکسا واویذَن… ندیذَن خو بَذبَختَکا… حالا مو میوینی دنیا دیذَم…  محمد هم یَه همیطو آشپزخوونَه‌ی ساخته… مَو شَ گفتم کابینِ‌تات رنگ سرخ جیگری بکن که جَلا داشتَه‌وو… میگو” مُو واهِشتَم که خاِنم بیا خوذش رنگِش نظر بذه… زن میخا تو آشپزخونه  بیستُ چار ساعت آشپزی بکنه… بوشوره اُ واشوره… نه مُو” ماشالله خیلی عاکِلِن.»

الهام:« اِ اِ… چه جالب… واقعا هم حق با اوشونه!»

مُندنی: « باآ الهام… تو چه رنگی پَسَندِتِن بر کابینِ‌تا؟»

الهام: « من چرا نظر بدم… عروس آینده شما باید نظر بده.»

مندنی (که خود را تا کنار اجاقِ گاز رسانده): حالا مُو… شَهرَبان.. محمد… اُ دخترا… هَمَه بخاسَوَیم تو عروس آینده ما بیوی، اوسا چه میگی؟»

الهام( که خُشکِش زده): «وای نه…»

ابول که دقایقی است پس نوش  آشپزخانه همه مکالمات را جز به جز گوش میدهد، کله ای تکان میدهد… « خصّال کار خوذِش کِرد… بعله گرفت… ایی باید بره ژنو با اَشتون مذاکره اتمی بکنه.

الهام: « این همه دختر خوب و خوشکل و دَمِ بخت توی لامِرد هست… من که الان واقعا بَرام زوده آقا مندنی… من اصلا قصد ازدواج ندارم به خدا… بحث کلاس گذاشتنُ اینها هم نیست. اصلا تو مودِ ازدواج نیستم».

مندنی: «البته یَه جای هم حَک با خوتِن… ما حالا انشالله وارفتیم لامرد با بَچَه بارا  تشریف میاریم خونَه‌تون بَرِ حرف زدن.. مُو فقط میخاسُم یه هونی اَ تو بگیرُم که خیالُم راحت آوو.»

الهام: «وای نه تو رو خدا… چه اینجا چه اونجا اقا مندنی، فرقی نمی‌کنه… من قصد ازدواج ندارم . میخام همنیجا تهران بمونم فوق بگیرم… دکترا بگیرم…قصد برگشتن به لامرد رو ندارم فعلا… بعدش هم من و هم محمد اقا فکر کنم ایده ال های زنگیمون هیچ سنخیتی با هم نداشته باشه… نه اینکه محمد اقا پسر بدی باشه…ولی ما هیچ تناسبی با هم نداریم…»

مندنی: «تناسبِ چه مثلا؟ … باوَرِت میوو مُو گَطَر بیذَم کابینِ شَهرَبان بریذَن بَرُم… مُو همه دو کَشَه هم اَ شهربان نیذَویذَم. الحَمدِالله شش تا بَچَه هم پَسِمون  پا گرفته. تناسب هم هنیذا که هنیذان نیفهمیم چنن… نَذاریم هَیطوچی»

الهام: « در هر صورت من الان قصد ازدواج ندارم.»

مُندنی: «یعنی حرف اولُ آخِرِت نَهِن.؟»

الهام: « به خدا دوست ندارم نارحتتتون کنم. شما مهمون من هستید. ولی با همه احترامی که برای شما قائل هستم  جواب من منفی‌اِه».

مُندنی با بهت و تعجب به کلماتی که از دهان الهام خارج میشود نگاه میکند. باور انچیزی که میشنود برای او سخت است. صحبت‌های الهام مانند مَنتیلی بود که زیر شالدَه‌ی آمال و آرزوهای مُندنی واکِردَه باشند. بُتی که  مندنی پیش خود و برای پسرش محمد ساخته بود اَ دَرَنگ دَیکَه واروکید.  مُندنی نگران و آشفته آشپزخانه را ترک میکند. در حال ترک اشپخانه است که دَمِ در اَ کُمِ ابول می‌جَخَد.

ابول: «چِتِن؟  اَ خوشالی تو کُمُ  دِلِ ما جَخیذی… هاا خَصَّال… جواب هونی گرفتی! اَ شتابی که بیری خبر بیذی؟ شیرینی ما یاذِت نره.»

مُندنی: «اَ جلو چِشُم دیر آویذی یا یکی بزنُم شی نَفَسِّت که گِلَمولوچَه‌ای ری دست بِفتی. مَرذَه‌کَی خَر… مَگَه مُو هَمسِنِ تُنُوم که ریشخندِ مُومیکنی؟»

ابول: «حالا دُرُسِن… تو بوگو چه بیذه ؟…بعذَه سَرِ ما بُبُر. اَلَه … ما حرفی نذاریم… تو بزرگ ِما هِسّی.»

مُندنی: «دیگه حرفی وانَمُنده… دیذی چطور زشت‌‌آ ویذُم… هَی میخاسی؟… دخترهِه تو دِهِ ما که هَنی بیست سالش نیسه جُمیل آورذِه… میگوو برای من زوده… زود چِنِن؟…  بَچَه‌ی مو اَ نَظَرِش نمی‌آ بونَه‌ش اَ چی دیگَه کَرار داذِه»

سر وصدای بلند مُندنی در فضای آپارتمان می‌پیچد. یوسف و دی‌منصور سراسیمه خود را  به دَمِ درِ آشپزخانه می‌رسانند. حالا همه دور مندنی جمع شده اند.

دی‌منصور: «نه چه خَوَری‌اِن اَبول‌سَن؟ چه بیذه خالو مُندنی خونه ری سَر ناذَه‌ی؟»

مندنی (رو به دی منصور): دی‌منصور!  تو چند سالِت بیذه شیگر کِرذه‎‌ی؟ بلند بوگو که هَمَه  بِشنَه‌وِن!»

دی‌منصور: « مو دَی سَرُ صابِ سن و سال خو نیوُم… گمون دارُم یَه هَبدَه سالیم بیذ که اکبر اَ کُمُم بیذ. دیگه هم خو تا کُدرَت داشتُم سالی یَه کُمی می آورذُم»

مُندنی: اَلَه… وَختی بیسُ دوسالِت بیذ چَنتا بَچَه داشتی؟

دی‌منصور:  «گمونُم چار تا یا پَش‌تا داشتُم.. اَلوَته..چی ته خاطر نرسه… یکی  دومذَه‌ی اکبر گیرُم اومَذ که مریض آویذ، سرِ چِل روز هم مُرذ.، داخَ دِلَکِش… یکی هم خو پیش اصغر آوردُم که زومشسّه  از بس جوون بیذ چِشِش زَدِن اَ تو حوضین افتاذ، فارِخ آویذ.»

یوسف نَوَدِلَکوونی و با ترس لرز از ابول سوالی می‌پرسد: « خالو ابول! نه ایی خالو مُندنی چِش بیذه؟»

مُندنی: «یوسِف کاکا!.. دیگه بوگو چِمون نویذه… تو بوگو محمدِ ما بد بَچه‌اِن؟ عیبی ایراذی توش دیذی تو؟»

یوسف: «نه خالو… محمد طِلان… خَنجِش نَیخورُم…. تِکَّه‌ی اَلاهِدَّن… ماشالله هزار ماشالله خیلی خوب بچه‌ی‌اِن. رَی خذا عروسی‌ش خدمت بکنیم برخصیم.»

ابول: «حالا یَه کَم جاکَن آویذ … بی‌یَیت ای‌یَلتَه…  حکیکتِ امر ایی‌اِن که خالو مندنی، حالا مو نیگُم کارش درست بیذه یا نویذه… مُوکَش بیذه یا نویذه… حالا زبون بَسَته ری خوذحالی رفته با دختر صحبت کرذِه بَرِ بَچَش محمد. دختر هم ری دوپا وَیسیذه یَک کلام جوابش نَهِن.»

دی‌منصور: «فَذا ری سر نهاذَیت بَرِ هَمَی… دختر خو رِخته عین سَنگِ دَمِ دَرَه… چیی زوری خو نَویذِه خالو… چی ذوری سورِن…(دی‌منصور رو به مُندنی)  حالا هم راسش بخاسَوی امروزِ روز جای ای مَثَل نویذ. مَگه میخاسَی مُرخ بخری؟ تو که خوذِت الحَمدِلله فهمیذَه هِسّی. »

یوسف: خالو مُندنی … خالو مُندنی …حالا میفَهمی چِنِن؟.. تو هَم سنگِ خوت بیشتر ایی سَوُک نکن. مو هَمو شُویی که محمد دیذُم، یه دختری براش در نظر گرفتُم… دخترِ خوب… با سَلیکَه… درس خوندَه… هَمی دانشگاه پیام نور لامرذ هم لیسانسش گرفته…  جای دیری هم نی… داذا زنِ خوذُمِن. آسیَه…اَلَه.. دیگه چه میخَی؟… دنبالَش کوتا بُکُن بریم بیشینیم نونمون بخوریم… تا ایی دختَرَکو هم چیاش بیاره… گُناه کاری‌اِن… زُومَسَّه صُح تا حالا زحمت کشیذه.»

مندنی: «حالا دیگه کار مو اَ یه جای رسیذه که تو بَرُم دل بوسوزونی…. هامو سامسونوتِ مو بیاریت… مُسابَکَه بَرِ خوتون… امتیازای مُو هم بَرِ خوتون… حساب کنید نه مندنی بیذه… نه مندنی اومذه… اُ نه مندنی رفته»

الهام که از داخل آشپزخانه همه گفتگوها را شنیده خود را به دَمِ در میرساند. قطرات اَشک مثل باران از چشمانش سرازیر است. باور ان‌چیزی که اتفاق افتاده برای او سخت است. انقدر بهت‌زده شده که حتی نمی‌تواند صحبت کند. فقط با اشاره از ابول می‌خواهد غائله را هر طور شده ختم به خیر کند.»

دی‌منصور: «دَی … بوش بوش بوش بوش … روذ اَ رسوایی … تو دیذی چه بر سر ما اومَذ؟  حالا خو مُندنی  رفتنتَ‌م زشت… ویسیذَنِت‌َم زشت… ( دی‌منصورعبای خود را که روی دوشش افتاده سَرکَش می‌کند و سر را بسوی آسمان می‌چرخاند و دو دست‌ش را بسوی آسمان بلند می‌کند: ای خُذا خوذِت اُویی اَ ری آتَش بریذ.»

یوسف: «خالو بخاطرِ مُو کوتا بیو… بخاطر ریش سفیدِ خوذِت. بخاطر دُمِ مَکنای ایی پیرذَن»

مندنی: « یوسف! خالووو… جای مُو دیگه اینجا نیسه…دِکَت نکن همرام… اَبولو زنگ بزن بَرِ تاکسی تا بیا»

 الهام فقط اشک می‌ریزد. فکرش را نمی‌کرد شبی که قرار بود رویایی رقم بخورد حالا و آنهم تنها در چند دقیقه تبدیل به کابوسی شده باشد.

دی‌منصور: «دای … دای .. دایَه  زشت زشتی…»  دی‌منصور خود را مقابل الهام  میرساند و با گوشه‌ی مَکنایَش اشک‌ها را از روی گونه ‌های او پاک می‌کند.

دی‌منصور: « دَی تو را به هر کَه می‌پرستی گریخ نکن… دَی کَسَمِت داذُم… تو خوذِت ایی پیرمرد مِشناسی دَی … ایی مِثِ بارونِ خمینَه‌ن… یَه گَی ایکَذ خوبِن که هیشکَه مِثِ خوذش نی… یَه گی هم سوزن اِ کِرِش نَیره…»

ابول: « خالو مندنی اَ خَر شیطون بیو دومَن… مُرخِت یَه پا نذاشته‌وو… ( یَه چِشکی هم به الهام می اندازد) حالا کامو دختری بیذه هامو دفعه اول بوگو مُو میخام… حالا ایی دختر شاید ریش نومَذه… شاید نتونه اَ تو بوگو…»

مُندنی (با فریاد): « یِکِ مُو دو وانَکُن ابول… زنگ بزن بر تاکسی تا بیا»

ابول: «ایی موقع شُو بری تو شهر دَرَندَشتی که نه سر داره … نه بُن داره…کُمِت پاره  بُکُنِن. کلیه هات در بیارِن… شوخِن بَرِ ما؟ بَچَه تو هم که ماشالله وکیلِن… نَیگی ما اَ چاتمَه میکنه پول چار تا دیه اَ ما میگیره… ای موقع شو نه جای داری… نه جِرِّی داری که بیری»

مندنی: « مُو هر جا بُرُم احترام دارُم. کسی دِلِش بَرِ مُو نسوذِه… اصلا نیخا هم بر تاکسی زنگ بزنی… الان خوذُم زنگ میزنُم بَرِ دکتر اسدپور یَه دَیکَه‌ی با ماشین میا دنبالُم… ممنونَ‌م داره…»

ادامه دارد…

 ——————————————————————————————————————————————–

بسم الله،شوم… (شب چهارم-بخش اول-میزبانی اِلهام)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش پایانی-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش دوم-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش اول-خانه مندنی)

بسم‌الله، شوم… (شب دوم-بخش پایانی-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم-بخش دوم-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم- بخش اول- خانه‌ی یوسف)

بسم الله، شوم… ( شب اول-بخش پایانی-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله ، شوم … (شب اول – بخش اول-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم

 

حلقه گمشده توریسم و گردشگری در پس صنعتی شدن منطقه

دی ۲۰ام, ۱۳۹۲

صبح یک روز سرد زمستانی مطابق اکثر جمعه ها به همراه دوستان برای پیاده روی و کوهنوردی (شاید تپه نوردی بهتر باشد) در بلوار چمران شیراز آماده می شوم. در طول مسیر در مورد مسایل روز به بحث می پردازیم . به دوستان می گویم اگر شیراز چشمه یا رود دایمی در شهر داشت ، دیگر مردم در خانه ها نبودند و تمام ایام به طبیعت رو می اوردند.یاد دوران دانشجویی و دربند – درکه رفتنهایمان با توجه به رودخانه جاریش می افتم و مرا به آن دوران می برد.پس از پایان پیاده روی به خانه برگشته و ورودی خانه چشمم به فصلنامه “گزارش” ویژه نامه نظام مهندسی استان فارس (شماره ۷۶-۷۷) می افتد که همیشه به منزل پست می شود.
طبق معمول نیم نگاهی به فهرست مطالب می اندازم که ناگهان مطلبی توجهم را جلب می کند:” گزارش کوه پیمایی و طبیعت شناسی تنگ ترمان شهرستان لامرد” به قلم مهندس حسین اسدی از اعضای کمیته ورزش سازمان که این برنامه به همت بچه های نمایندگی نظام از جمله مهندسان کشتکار و نعیمی انجام شده بود. نویسنده ضمن ذکر تاریخچه و توصیف مناظر زیبای نخلستانها و درختان انار و لیمو چنین می نویسد:در ارتفاعات ۷۰۰ متری از سطح دریا و در ارتفاعات زاگرس جنوبی بیشتر از ۶ آسیاب تکی پابرجا و یک آسیاب دوقلوی قدیمی در حال فرو ریختن و نابودی با قدمت ۴۰۰ ساله است که نماد همت مردمان باذوق و هنرمندان منطقه جنوب فارس است.

هنگام خواندن این سطور اشک شوق از چشمانم جاری شده و احساس غرور کردم. از سویی دیگر برای خودم متاسف می شوم که تا امروز صبح در فکر دربند- درکه بودم اما تنگه ها و دره های زیبای منطقه مان که روزگار کودکی و نوجوانی مان را بارها پیمودیم به ذهنم خطور نکرده است.با خودم می گویم که واقعا در شناساندن طبیعت غنی و پیشینه منطقه مان(کل منطقه لامرد و مهر) کوتاهی کرده ایم.چطور یک گروهی فرا منطقه ای به اینجا آمده و از این طبیعت بکر لذت برده ، اما ما در جمع خودمانی می گوییم: مگر ما چه داریم؟ چه پیشینه ای داریم؟ هویت ما چیست؟ مگر نه اینست که چند تا از این مناطق پرآب و چشمه ها در مراکز شهری لامرد و مهر یا با فاصله کمی از شهر قرار دارد که شیراز این پتانسیل را ندارد؟
متاسفانه در طول مسیر اصلی گله دار تا اشکنان که اکثر این تنگه ها و دره ها در کنار جاده واقعند هیچ اثری از تابلو جهت معرفی این نقاط بکر دیده نمی شود.(به جز در شهر مهر که آن هم برای یک غریبه تابلو “تنگ مهر” بدون مفهوم و گنگ است.شاید بگویند روستایی به این نام وجود دارد)

2

در منطقه اکثر این مناطق دره مانند با اندک پیاده روی به چشمه ها، نیزارها ، باغات یا استخرهای طبیعی ختم می شود که تنگه های پدنو ، مهر ، خینه ، نی دان، خور، خله ، فاریاب، چک چک و … از این دسته اند. آیا سزاوار نیست که نهادهای مسوول نظیر شهرداری ، تربیت بدنی، آموزش و پرورش، دانشگاهها ، میراث فرهنگی و … به طور چرخشی در هر هفته از فصول مناسب سال مسیرهای پیاده روی خود را به جای خیابانهای شهر به سمت این مناطق سوق داده و بدین شکل به معرفی و احیای این مناطق طبیعی همت گمارند؟

8

نکته دیگری که راجع به موضوع مورد بحث ذهنم را مشغول کرده اینست که هیچ اثری از هویت و گذشته مان را حتی در ۳۰ سال اخیر به جا نگذاشته ایم.هنوز اسم مکانهای قدیمی محلات و روستاها نظیر گاراژ و قلعه حسین آباد، ،قلعه ملا، قلعه های خندق،کهوردان، سورغال، چاه حاج ابول ، خافی ،خطیمی وقلعه ترمان ، گاراژ حاج علی بدیعی، ملنگو(molongu)، له مخک(lah mokhak) ، چاه گاچه مزارع(chah gachah) و …را می شنویم اما متاسفانه هیچ نشانه ای از آنها برجا نمانده و یا اگر مانده رو به تخریب و نابودیست.این مکان ها برای آنهایی که سنی از آنها گذشته است یاداور خاطرات بسیاریست.

4
شایسته است که نهادهای متولی نظیر شهرداری یا میراث با توجه به قیمت نه چندان زیاد اینگونه مکانها به خرید آن اهتمام کرده و یا لااقل مجوز تخریب آنها را صادر نفرمایند .به امید آنکه فردی علاقمند در سالهای آینده پیدا شود و با ذوق و سلیقه خود آنها را احیا کند. به همین آثار می توان آثار قدیمی نظیر آسیابها و قلعه ها را اضافه کرد که اکثرا رو به نابودی است.  با سرعت رشد شهر و شهرنشینی دیگر هیچ آثاری از معماری سنتی خود وفضاهایی نظیر مشکلون(mashkaloon)، کوشکنی(kaveshkani)، دکونی (dokooni)، مسنی(mosanni)،سواطی(savati)، خس(khas)، دروازه و … در خانه های مدرنمان وجود ندارد که چه خوب است افراد مسوول، تحصیلکرده و بخصوص ما مهندسین در جهت معرفی این آثار تلاش بیشتری را انجام دهیم. یادم می آید عید فطر امسال مطابق رسم منطقه به منزل بازماندگان یکی از دوستان رفته بودیم. معماری سنتی و مصالح بکاررفته در آن چنان بود که گرمای ۵۰ درجه بیرون بدون هیچ سیستم سرمایشی در داخل به حدود نصف رسیده بود و خنکای لطیفی را به صورت نوازش می داد. یکی از گزینه ها اینست که یکی از خانه ها به عنوان نماد معماری سنتی شناسایی شده و تمام موقعیتها در آن بازسازی وتبدیل به موزه گردد و از این طریق نیم نگاهی به شناساندن منطقه از بعد طبیعت شناسی، مردم شناسی، گویش، آداب و رسوم، غذاها و … داشته باشیم. انواع غذاهای محلی نظیر سورو(souru)، ماجون(majoon)، دلته(گویزه) و … را فقط دیگر در خانه مادربزرگ ها باید جستجو کرد . جالب اینکه در استان فارس اینقدر که خرمای جهرم شهره شده، خرمای مرغوب لامرد و مهر را کسی نمی شناسد.در این زمینه نیز حمایت جدی از تولیدکنندگان و شرکتهای تولید و بسته بندی را می طلبد.
به هر حال مطالب بالا تلنگری بود که به خود آییم و با گسترش صنعت و پیشرفت منطقه از پیشینه غنی خود غافل نباشیم.
اکنون که دیگر منطقه با وجود مناطق تجاری و یا با برگزاری مجالس کشوری نظیر تعزیه محل رفت و آمد گروههای مختلفی از سراسر کشور است، به نظر شناسایی این پتانسیلهای نهفته نقطه قوتی جهت جذب بیشتر گردشگران می باشد.
امید است که با همت افراد متخصص و پیگیری مسوولان دلسوز در پستهای مدیریتی دو شهرستان شاهد پیشرفت منطقه در این ابعاد نیز باشیم.

دیدار اعضای شورای شهر و شهردار لامرد با استان دار محترم فارس

دی ۱۷ام, ۱۳۹۲

در پی بازدید غیر رسمی استاندار محترم فارس-جناب اقای دکتر احمدی – از زادگاه خویش ،اعضای محترم شورای شهر (با استثنای آقایان صفایی و آزاد) به همراه شهردار محترم صبح روز جمعه (۹۲/۱۰/۱۳) دیداری با ایشان داشتند. فضای این جلسه که در زادگاه استاندار محترم(دهستان فال)برگزار شد ،فضایی سرشار از دوستی و همدلی بود و خلق و خوی ساده و خودمانی استاندار محترم باعث شد خبری از تکلف ها و تقید ها در جلسه نباشد.
پس از عرض خیر مقدم توسط استاندار، ابتداآقای شبانی نژاد صحبت مختصری کردند و از انتصاب ایشان به عنوان استاندار ابراز خرسندی نمودند . همچنین ایشان خواستار آن شدند که شورا و شهرداری های منطقه را به عنوان فرزندان خود در مسیر خدمت به مردم یاری کنند: ” ما خواستار آن هسنیم که اتصال مجدد استان فارس به خلیج فارس در زمان استانداری شما محقق شود.ما باید بتوانیم از ظرفیت بزرگان منطقه نظیر حجج اسلام علوی (وزیر محترم اطلاعات)، موسوی لاری و شهیدی ودیگر بزرگان منطقه در مسیر رشد و توسعه منطقه استفاده ببریم.اگر توسعه شهرستان لامرد و مهر در این مقطع تحقق نیابد نشانه ضعف ماست. همچنین ما خواستار آن هستیم که اگر گشایش مشکلی از مشکلات منطقه نیاز به ورود حضرت عالی داشت دریغ نفرمایید.”
پس از ایشان ، آقای محمد دهقان به نمایندگی از اعضای شورا ضمن ابراز خرسندی از انتخاب فرزندی شایسته از منطقه به عنوان نماینده عالی دولت ، عنوان کردند که ما در این شورا به دنبال وحدت و یک پارچگی در راستای استفاده از تمام ظرفیتها جهت رشد و توسعه منطقه هستیم ودر این راه از آقای استاندار میخاهیم دست ما را گرفته و کمک نمایند .همچنین خواهشمندیم که ما را در جذب بودجه های ارزش افزوده ناشی از چاه های گازی فعال در منطقه از جمله تابناک ونیز جذب عوارض آلایندگی پالایشگاه پارسیان و حتی منطقه پارس جنوبی این شورا را همراهی نمایند.

سپس استاندار محترم ضمن ابراز خوشحالی از برگزاری این جلسه سخنانی را مطرح کردند که به شرح ذیل است.

متن صحبت استاندار محترم فارس در جمع شهردار و اعضاء شورای شهر لامرد

بنده خوشحالم که در جمع دوستان جوان و متخصص از شورای شهر لامرد و هم چنین شهردار لامرد هستم اینکه شما از این فرصت استفاده کرده اید و این نشست را ترتیب داده اید نشان از احساس مسولیت و پشتکار شما عزیزان دارد.
رویکرد اصلاح طلبی ما معنایش این نیست که مثلا موتلفه و دیگر جناح ها حقی ندارند . همه باید به حق شان برسند. نباید فکر کرد که آنها باید مثل ما فکر کنند. این اصلا شدنی نیست. در دولت تدبیر و امید “من” دیگر معنایی ندارد باید همه “ما” شویم و به هم کمک کنیم. . امروز مرزها برداشته و همه باید برای پیشرفت و ابادانی منطقه کمک کنیم. آقای دکتر علوی که به شهرستان لامرد آمده بود به ایشان گفتم امروز لامرد، مهر، خنج و گراش همه شهرستان شده اند. لامرد و مهر در نماینده مجلس با هم مشترک هستند و هر کس رای اورد همه باید به ایشان کمک کنند چون اگر کمک نکنند همه ضرر خواهند کرد و کل منطقه عقب خواهد افتاد.
من منتهای آرزویم این است که کل استان رشد کند خصوصا این منطقه که دور افتاده و محروم بوده است . لازمه آن هم این است که همدیگر را قبول داشته باشیم. شما باید تلاش کنید و برای لامرد جاذبه ایجاد نمایید. مردم در این مقطع حساس به شما اعتماد کرده اند.
تصمیمات شورای شهر لامرد بسیار سرنوشت ساز می باشد. اثرات این تصمیم نه تنها بر روی شهر لامرد بلکه انعکاس آن بر روی کل منطقه می باشد. در این خصوص اصلا شک نکنید..مردم عملکردها را خوب بررسی می کنند. حدود سی و اندی سال از انقلاب می گذرد. مردم به خوبی عملکردها را زیر نظر دارند و دلیل آن هم این است که امروز دیگر قلم دست سلاطین و میرزا بنویس های حکومت نیست . بلکه این مردم هستند که همه اتفاقات را رصد میکنند. اگر خدایی نخواسته از روی حب و بغض عمل کنید باید در آخرت و حتی هم جهان پاسخگو باشید.
شما با آنهایی که مخالفتان بودند با برخورد خوب بفهمانید که آنها اشتباه می کردند و از این طریق تفکر دولت تدبیر و امید و رویکرد اصلاح طلبی را گسترش دهید.
مجددا میگویم برای لامرد جاذبه ایجاد کنید. کبریت و خطر آتش زدن به امر توسعه یقینا تفرقه می باشد. شما با پرهیز از تفرقه و اختلاف تفکر خود را در جامعه بسط دهید و ریشه دار نمایید.
الحاق یک فرصت استثنایی برای استان و خصوصا برای لامرد می باشد . شما باید بدنبال ایجاد منطقه آزاد باشید و از این فرصت توسعه لامرد بخوبی استفاده نمایید.
در تهران هم آقای موسوی نیز در این زمینه بسیار تلاش می کنند شما هم با ایشان همکاری کنید.
مصلحت لامرد را با هیچ چیز عوض نکنید . با امام جمعه فرماندار نماینده و همه مسولین ارتباط خوبی داشته باشید. اگر شده وقت ملاقات با دکتر علوی بگیرید و بروید تهران با ایشان در مورد توسعه شهرستان صحبت کنید و از وی کمک بگیرید. شما به عنوان یک شورای شهر متخصص و جوان باید متفاوت از دیگران عمل کنید تا الگو برای آینده باشید.
شورای شهر به زیبا سازی و مبلمان شهر توجه کامل نماید و بدنبال جذب سرمایه گذار باشید . با وجود سایت انرژی بری در لامرد زمینه سرمایه گذاری بسیار فراهم میباشد بقول انگلیسی ها شما باید جلو سرمایه گذاران فرش قرمز پهن کنید . اگر شده حتی عوارض هم نگیرید ولی سرمایه جذب کنید . شورایی که بتواند با جذب سرمایه حتی یک شغل هم ایجاد کند به نظر من اون شورا موفق هست .
من بدنبال این هستم که از سهم آلایندگی پارس جنوبی درصدی برای شهرستانهای لامرد و مهر در نظر گرفته شود چون این دو شهرستان در مجاورت پارس جنوبی هستند و آلودگی آن به این منطقه نیز سرایت نموده است و پالایشگاه گاز پارسیان نیز جزء صنوف آلاینده می باشد ولی متاسفانه به دلایلی که مشخص نیست آن را غیر الاینده اعلام کرده اند که حق این دو شهرستان ضایع شده و من پیگیرم که عوارض الایندگی پارلایشگاه پارسیان دوباره به این دو شهرستتن پرداخت شود.
شما شورای شهر لامرد یقیین داشته باشید که در راه توسعه شهرستان من هرنوع کمکی که بخواهید دریغ نخواهم کرد و هر مصوبه لازم داشته باشید با کمال میل حاضر به همکاری با شما هستم .

IMG-20140105-WA0041

IMG-20140108-WA0027

بازینکو

دی ۱۷ام, ۱۳۹۲

در لهجه بیخه ای پسوند ‪”‬ک‪”‬ و ‪”‬کو‪”‬ زیاد مورد استفاده قرار میگرفته است. این دو پسوند جزو پسوندهای تصغیر هستند و معمولا برای کوچک کردن به کار میرفته اند مانند کَلَکو یا مَرذَک. اضافه شدن این پسوند به برخی کلمات همراه با تغییر آهنگ ادای کلمه‪،‬ گاه برای برانگیختن حس ترحم یا برای اضافه کردن صمیمیت به جمله نیز بکار میرفته است مانند ‪”‬داخ اَ دِلِ دیَکو‪”‬.

این کلمات در حال از بین رفتن است و غیر از پیرمردها و پیرزنها کسی در صحبت روزمره از آن کلمات استفاده چندانی نمی کند. این شعر تلاشی است برای زنده کردن این گونه کلمات:

بازینَکو

چه خوشَک بی دَر و مَحْله ی گِلَکو
فُذای خَسّ و خار امّا گَپَکو
‫(‬فذا: خانه – خسّ:باغچه – گپ:بزرگ)

چه خوشَک بی خونه ی خشت و گِلی
صدای نِهره ی دِیمون شَفَکو
‫(نهره:مشک مخصوص کره گیری از شیر – دی:مادر – شفک:شفق، صبح زود)‬

تو کُته، مرغ، بچیله، خاگ و خروس
صبح گَه مَعکه ی کَهره ی بُزَکو
‫(‬کته:محل نگهداری مرغ و خروس – بچیله:جوجه – خاگ:تخم مرغ – معکه:صدای مع مع – کهره:بزغاله)

فال و ناشتا همگی گِرذِ چالَه
دیخَلِ پر از گِزَر ری تَشَکو
‫(دیخل:دیزی – گزر:هویج محلی)‬

عطری داشت ری کیلی گرمه ی تنیری
روخَن و سور با پِشِنگه ی پِشَکو
‫(‬کیلی:نان – روخن:روغن – سور: مهیاوه – پشنگه: پاشیدن – پش: برگ درخت خرما)

ای یاذِش تو دروازه، ظهر چاسی
کَتِخِ ماین با برنج و رِشتَکو
‫(‬چاس:ظهر – کتخ: خورش – ماین: ماهی – رشتکو: رشته)

سوز سرمای زمستون سَرِ شوم
شی لحاف و گَپِ شوهای دَیَکو
‫(‬گپ شو: قصه شب)

تی بَر اَفتو زیر چُکّه ی باپیرو
خرما ارذه ی وراوی چِنگِلَکو
‫(برافتو: روبروی افتاب – چکه: عبا – چنگلکو: به هم چسبیده)‬

سر بِرکَه وایویذیم زَهلَه تَرَک
میگوریختیم اَ دَسِِ دُزمَلَکو
‫(زهله ترک: زهره ترک – دزملکو: حیوانی خیالی و ترسناک که معتقد بودند در آب زندگی میکند)‬

پیش ملّا مکتبی نر و ماذه
نماز و جُزعَمَّ و چو فَلَکو
‫(‬جزعم: عم جزء)

رقص دوره همگی بِجَخ بُجوخ
همبونه، ساز گَپو، لَرذِ چَکو
‫(‬بجخ بجوخ: بالا و پایین پریدن – ساز گپو: سرنا – لرذ چکو: زمین صاف)

کَپِ رَه لَرذُووِ بِرکَه میچَکیذ
اُو دِره ی مَشک سَرِ گُرذه ی فاتَکو
‫(‬لرذو: لرزاب، آبراه – دره: در امتداد)

شو تاوِستون زیر سقف آسَمون
شروه خونی پَسِ بون با نِیَ کو
‫(‬بون: بام)

چه میچسبیذ چاسِ گرما شی کُنار
وایویذیم شِلوُ عرق، چَرمَلکو
‫(‬شلو: خیس – چرملکو: لیز)

پسرا شی کور بُلَند، نُوشِِ دیوار
خَرِ سوُز، اَلَختُرو، توپای لَکو
‫(‬نوش: کنج – خرسوز :نوعی بازی- الخترو:نوعی بازی شبیه کبدی-توپای لکو: توپ پارچه ای)

بِچای مَحْله ی ما لِبَی لِبَی
میزدیم جار کَلَکو چَمبَلَکو
‫(‬لبی لبی: جمع شوید)

مینشستیم همگی سُچَّکَلی
سَرِ سِرذون، شی گَلی پاپَسَکو
‫(‬سچکلی: سر زانو – سرذون:آشغالدونی – گَل:خشتک)

دخترا بازین میکِرذِن کُتُرو
کُرشُپو، کُل پِشکِلو، چِش کاهمَکو
‫(‬چش کاهمکو: قایم موشک)

عصرِ پیشِند زَن و زیل، گَپ تا کوچیک
رُخ میبافتن زیر سایه ی گِزَکو
‫(‬پیشند: دیروقت – رخ: از صنایع دستی)

دَمِ اَفتُو بِهی خوش بی تو محل
وقتی وایگشت گله، همرای سَگَکو

مغربی کَهرَه میکِرذیم تو کُلَه
میزدیم تِرِهْ، پای حیوونکو

وا‪گُذشت دوره ی مَشک و مَشکَلون‬
وِل آویذ رسم قدیم، کَم کَمَکو

وارُکُنده ان کیچه های مَحْله یِ ما
اومَذه شهرِ فَرنگ، جای دِهَکو
‫(واروکیذن: خراب شدن)‬

اومذه گار و سِمِنت، مبل و ماشین
همه واویذه ان کُتُرُّمّ، شُلَکو

مرذم اَ شی سانترالِن، ری تختخواب
همه تَمپَل واویذه ان، لَحْمِلَکو

امروزا رسم گذشته ول بیذه
رسمهای خوب واویذه لَه چِلَکو

حالا مرذا پای مَخْتَک میشینِن
میاره خرجی خونه، دَر، زَنَکو
‫(مختک: گهواره)‬

دیگه نی پَکّو اَ پاچه یِ کسی
مِندازه بَند شی بُرماش نَرَکو
‫(‬پکو: پینه – برم: ابرو)

هیش کَه پاییز اَ مُخِستون نمیره
نمیذِن حتا هُوار اَ مُخَکو
‫(‬مخستون:نخلستان – هوار: گرد نخل نر)

غلومو نیّا یاذِش سیکِ پاره اش
کوت و شلوار بَرِشِن عُودُلَکو
‫(سیک: خشتک )‬

ول آکرذه اَبولو گَرذِ گاچَه
واویذه پولدار شهر دُزدِ گَپو
‫(‬گاچه: گاوچاه)

چه میوو وقتی گدا خَر بخره
سانتافه سوار بیذه کُولیَکو

اَ کاکُل مَنگو دیگه بَدِش میا
وایخوره کاپوچینو، خُرچینَکو

کارخونه ی سیمان زذه ان تو مَسیله
اسپیتال زده موسا پای کُهَکو

چینی ها پخش آویذه ان تو همه جا
واگرفته ان باریکو تا بَرذَکو

رسم گَپ تری دیگه وِل واویذه
شده کدخدای ما نُوذینَکو

چه بگم از دل تنگم چه بگم
همه چی داذه ان اَ دست زَنَکو

پشت ماشین سوارِن شَهرو جَتو
می وازِه بُرمَک با چیلِ فِرَّکو
‫(‬برمک باختن: ابرو انداختن، چشمک زدن – چیل فر: خندان)

زیوَرو سی خوش داره میز توالیت
شُو کریسمس میگیره با مَرذَکو

میزنه سرخُوو سَفیذوو خاوَرو
دَسِشِن گوشی گالاکسی اِس، سَکو

دی غلوم اَحته مینه پول، تو کیفش
میخوره چیپس چی توز پیرزَنَکو
‫(‬احته: بسته)

زَلو، شُو با تَبلِتِش چَت میکنه
با پسر گپ میزنه دُز دُزَکو

بی بی شاه رفته شیراز لهجه داره
جای دی میگو مامان، کاکا، کاکو

میگو مِرسی! نه ‪”‬دَسِت درد نکنه‪”‬
میگو سکسه به جای سیریکو

میگو یُبسَم یا که اسهالم زده
دیگه نیگو اُم زَذه فُرْفُرَکو

واویذه ان بیکار تمام زن و زیل
نیکُنِه بُنجَه اَ کول دُختَرکو
‫(‬بنجه: بوته)

ول آویذ چارواداری با خر و بار
کارمون شده بازین بازینَکو

واعظا رسم و رسوم عوض بیذه
واویذ آسوذَه زَنَک با خَرَکو

اتحاد ملی ۱۵ دی ماه

دی ۱۵ام, ۱۳۹۲

دو هفته نامه اتحاد ملی ویژه لامرد و مهر مربطو به ۱۵ دیماه را از اینجا دانلود نمایید.

 

«بسم‌الله، شوم»؛ آنچه گذشت…

دی ۱۴ام, ۱۳۹۲

اولین قسمت از مجموعه‌ی تلوزیونی «بسم‌الله ،شوم » در تاریخ دوم شهریورماه هزار و سیصد و نود و با حضور چهار شرکت کننده‌ی اصلی بر روی آنتین می‌رود. بدین ترتیب که در شب اول مسابقات دی‌منصورِ هفتاد ساله -خانه‌دار از پَنگرو از سه مهمان خود میزبانی می‌کند؛ یوسُف چهل‌ساله ، شغل آزاد از سبخی. الهام بیست‌و دو ساله، دانشجوی سال سوم زبان و ادبیات انگلیسیِ از  دانشگاه تهران اهلِ تراکمه. و مُندنی شصت ساله، بازنشسته‌ از ناوبندی.

دی‌منصور به عنوان میزبان شب اول، برای استارتِر کیلی تاوَی با سرو و روغن خوش،  برای مین کورس کَتخ بچیله‌ی خومونی با برنج و برای دِسُر جُلاب  در نظر می‌گیرد. این پیرزن دَرِ خونه‌دار و سفره‌دار  نهایتا موفق می‌شود با کسب ۲۳ امتیاز از مجموع ۳۰ امتیازِ مسابقه، شب سخت مسابقات را پشت سر بگذارد. یوسف به دی‌منصور نمره دَه از دَه می‌دهد. الهام نمره هفت و مُندنی امتیاز شش. اما این همه ماجرا نیست… مسائلی که درخانه‌ی دی‌منصور اتفاق می‌افتد، شرکت‌کنندگان و مجری صاحب‌نام و صاجب سبکِ برنامه – ابول از کور سُخته- را ناخواسته وارد حاشیه می‌کند.  شکاف بین نسلی میان مُندنی و یوسف ، غَش کردنِ مجری برنامه به سمتِ مُندنی، شرایط ویژه و دَمِ بخت بودن الهام، همگی جرقه‌ی آتشی می‌شوند  که هنوز دیذِ سیاه از چار جَمِّ آن بیرون می‌زند.

در شب دوم مسابقات یوسف میزبان است. مُندنی و ابول که در همان شب اول برنامه پیوندی  نانوشته ونامیمون برقرار می‌کنند، همه تلاش و ترفندها را بکار می‌گیرند تا با گمراه کردن یوسف، رُسُّ او را در بیاورند. اما یوسف  به کمک مشاوره‌های خواهرش مرضیه، به‌طرز معجزه‌اسایی دست انها را خوانده و در شب میزبانی‌اش چنان اَل‌اَمانی می‌بازد که مندنی و ابول شی زانی را شُل کرده و قافیه را می‌بازند.  یوسف با نم‌پاشی کردن کوچه و بریدن سر کَهره در جلوی پای مهمانان و رو کردن سورپرایزهای پی‌درپی تعجب همه را برمی‌اَنگیزاند. هرچند در نظر مُندنی همه این تلاشها چیزی به‌جز لیخ‌لیخی در آوردن و خالَسَه بازی تعبیر دیگری پیدا نمی‌کند. استارتر یوسف سَلم وماست و رنگینَک است. استارتری که یوسف اعتقاد دارد شاه در ارزوی خوردنش سر بر  خاک حسرت نهاد. او برای مین کورس گوشت کَهره و ماین کبابی، برنج، نوشابه و سالاد تدارک می‌بیند و در انتهای شب با  بلالیت شکری به عنوان دِسِر از مهمانان خود پذیرایی می‌کند. نقطه اوج تدارکاتِ یوسف برنامه سرگرمی و فان او بود که مهمانان در مراسم عروسی یکی از همسایگان  حضور می‌یابند. یوسف در نهایت موفق می‌شود در شب دوم مسابقات و با بدست آوردن ۲۴ امتیاز جای خود را در صدر جدول مستحکم کند.  دی‌منصور معتقد است نمره دَه برای یوسف کم است. و اگر جا داشت به او بیست می‌داد. الهام نمره ۹ را مناسب می‌داند . مُندنی به سختی نمره پنج می‌دهد وبه قول خودش  اگر در انظار مردم زشتی نداشت، نمره‌ی یک هم به یوسُف نمی‌داد.

شب سوم مسابقات در ناوبندی پیگیری می‌شود. شبی که هر چند در ابتدا آرام بنظر می‌رسد اما آبستن حوادث بزرگی‌ست. تغییر منوی غذایی مندنی توسط فرزندانش و آنهم  دقایقی قبل از شروع پذیرایی جنجال‌برانگیز می‌شود. رد پای تبانی ابول و مُندنی در این توطئه شبانه را می‌شود با چِشِ کور هم تشخیص داد. یوسُف  که کاملا اتفاقی و در سیاهی شب دختران مُندنی را معجومه به‌سر در مسیر آشپزخانه می‌بیند،  پی به اتفاقات پشت پرده می‌برد. بُلکُمی‌ها و تعقیب شبانه‌ی دختران مُندنی برای پی بردن به پس پرده ماجرا، یوسف را تا سر حد مرگ پیش می‌برد. با تهدید یوسف به قتل توسط سلاح گرم، مَین کورسِ مندنی با کمک پسرش محمد و دخترانش لیلا و صغری از گیویذه به خوراک کَبک تغییر می‌یابد. به همین ترتیب استارتر از کاکل مَنگوی سرخ شده به نشا ، و دسِر از نشا به حلولی پیچ انگشتی. مُندنی که الهام را برای پسرش محمد در نظر گرفته، برنامه فان را طوری ترتیب می‌دهد که محمد و الهام از نزدیک با یکدیگر آشنا شوند. محمد سه‌تار می‌نوازد و الهام هم که از دور دستی بر آتش دارد با او همراه می‌شود… مندنی در شب میزبانی در مجموع ۲۶ امتیاز از مهمانان خود کسب می‌کند و در صدر  جدول قرار می‌گیرد. دی‌منصور مطابق معمول دَه امتیاز می‌دهد. الهام نمره ۸ را ایده‌آل می‌داند و یوسف که هنوز سردی و سختی لوله تفنگ را پَسِ کله خود احساس می‌کند چاره‌ای جز دادن امتیاز بالا به مندنی بر خود نمی‌بیند. او  با دادن نمره هشت راه را برای اول شدن مندنی هموار می‌سازد.

شب چهارم مسابقات با پیشنهاد الهام و با مساعدت مالی عوامل مجموعه بسم‌الله شوم، قرار میشود در تهران و به میزبانی الهام برگذار شود. الهام، خانه یکی از هم‌کلاسی‌هایش به نام نازی(نازنین) را برای مهمانی تدارک می‌بیند. عوامل مجموعه با پرواز شماره ۲۳۹۸ هواپیمایی اسمان و از فرودگاه عسلویه عازم تهران می‌شوند. در فرودگاه عسلویه دی‌منصور، یوسف و مندنی از منوی غذای الهام مطلع می‌شوند . با مشاهده منوی غذا چَهک از دست‌وپای هر سه می‌رود. کمتر واژه‌ای از میان استارتر-مین کورس و دِسر به گوش مهمانان آشناست. غذاهایی با اسامی غریب و نامانوس که بهت و وحشت بر دل شرکت‌کنندگان می‌نشاند طوری که حتی ترجیح میدهند در همان فرودگاه عسلویه سر مُچِ پا ضُرّ واخورند و تا دیر نشده به منطقه برگردند . با تلاش ابول و صحبت‌های عوامل مجموعه شرکت‌کنندگان نهایتا به حضور در مهمانی الهام  راضی شده، سوار هواپیما می‌شوند . درمیانه پرواز است که ابول مجری برنامه و مُندنی حرف‌ها و نقشه‌های خود را نهایی می‌کنند. شبی که قرار است مندنی از الهام و برای پسرش محمد خواستگاری کند. در میانه‌ی همین پرواز است که ابول‌حسن از رازی سخن می‌گوید. رازی که ابول معتقد است فاش شدن نابهنگام آن خین توش است. در فرودگاه مهرآباد مهمانان الهام مورد استقبال دوست الهام، یعنی نازی خانم  قرار می‌گیرند. مهمانان سوار بر مورانوی نازنین عازم خانه‌ی او در منطقه سعادت‌آباد تهران می‌شوند…

ادامه داستان هفته‌ی آینده

———————————————————————————————————

بسم الله،شوم… (شب چهارم-بخش اول-میزبانی اِلهام)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش پایانی-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش دوم-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش اول-خانه مندنی)

بسم‌الله، شوم… (شب دوم-بخش پایانی-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم-بخش دوم-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم- بخش اول- خانه‌ی یوسف)

بسم الله، شوم… ( شب اول-بخش پایانی-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله ، شوم … (شب اول – بخش اول-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم

اتحاد ملی اول دیماه ۱۳۹۲

باید سیاه پوشید…

دی ۱۰ام, ۱۳۹۲

اول:
وقتی بچه تر از حالا بودم صندوقی فلزی در خانه ی ما بود که پر از کتاب بود. کتاب ها هم همه متعلق به بابام بود. بیشتر این کتاب ها مربوط به مرحوم شریعتی بود: پدر،مادر ،ما متهمیم/کویر/ محمد رسول ا…/آری اینچنین بود برادر … به همراه قصص انبیا و مجموعه ی سه جلدی داستان راستان و نیز حماسه ی حسینی مرحوم مطهری.
سال های راهنمایی با قصص انبیا گذشت و سال های دبیرستان با کتاب های مرحوم شریعتی(اون موقع ها اصرار فراوانی داشتیم که حتما باید گفته بشه: معلم شهید دکتر علی شریعتی. اگه کسی هم می گفت مرحوم شریعتی اونو از دست نشونده های مرحوم مطهری می دونستیم . بچه بودیم دیگه)
سال های دانشگاه باز هم سری به صندوق کتاب های پدر می زدم اما راستش را بخواهید تریپ روشنفکری ایام شباب -چنان که افتد و دانی- بیشتر مرا به سمت کتاب های شریعتی می کشاند.
سال های اخیر اما،دوباره سری به مجموعه ی داستان راستان مرحوم مطهری زدم. در خیالم این کتاب متعلق به نوجوان ها بود و از سن و سال من گذشته بود. اما داستان هایی در آن دیدم که برداشتی که دراین مقطع سنی از آنها دارم بسیار با انچه در سال های شصت و چند داشته ام فرق می کرد.
دوم:
این روزها ایام سنگین دهه ی سوم صفر است و امروز که این را برای شما می نویسم بیست و هشت صفر است: سالروز ارتحال نبی اکرم، اولین رهبر یک حکومت اسلامی.
همه ی اولین ها در هر زمینه ای این خصلت را دارند که تمام حرکات و سکنات آنها پایه و مبنایی برای آیندگان خواهد شد.قطعا حضرت ایشان نیز با اشراف بر این مساله کلمات و حرکاتی را از خود به یادگار گذاشته اند تا آیندگان بتوانند معیاری در دست داشته باشند برای بررسی رفتار و کردار خلفا و حاکمان جامعه.
آن روزها برایم سوال بود که اندیشمند و متفکر بزرگی -در سطح انقلاب ما- چون مرحوم مطهری چرا به وقت گذاشته و داستان هایی کوتاه از سیره ی پیامبر و امامان را جمع آوری کرده؟
امروزه به این نتیجه رسیده ام که شاید ایشان می خواسته به مردم زمان خود(حوالی سال های ۱۳۴۸) بفهماند که رفتار و کردار حاکم وقت جامعه ی اسلامی -محمد رضا شاه پهلوی- چقدر با رفتارهای نبی اکرم فاصله داشته است. از این منظر شاید بتوان این کتاب را سیاسی ترین کتاب ایشان دانست.
سوم :
به مناسبت این ایام بیست و هشت صفر این داستان را از مجموعه ی داستان راستان برایتان نقل می کنم:
” در یکى از روزهاى بیمارى، در حالى که سرش را با پارچه‌‌اى بسته بود و امام على علیه‌السّلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند وارد مسجد شد و روى منبر قرار گرفت و شروع به سخن فرمود و گفت: مردم! وقت آن رسیده است که من از میان شما غایب شوم. اگر به کسى وعده‌‌اى داده‌‌ام آماده‌‌ام انجام دهم و هر کس طلبى از من دارد بگوید تا بپردازم.

در این موقع مردى برخاست و عرض کرد: چندى قبل به من وعده دادید که اگر ازدواج کنم، مبلغى به من کمک کنید.

پیامبر فوراً به فضل دستور داد که مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پایین آمد و به خانه رفت.

سپس روز جمعه سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمد و شروع به سخن کرد و در طى سخنان خود فرمود: هر کسى حقى بر گردن من دارد برخیزد و اظهار کند، زیرا قصاص در این جهان آسان‌‌تر از قصاص در روز رستاخیز است.

در این موقع، «سواده بن قیس» برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد «طائف» در حالى که بر شترى سوار بودید، تازیانه خود را بلند کردید که بر مرکب خود بزنید، اتفاقا تازیانه بر شکم من اصابت کرد. من اکنون آماده گرفتن قصاصم.

پیامبر دستور داد، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند. سپس پیراهن خود را بالا زد تا «سواده» قصاص کند.

یاران رسول خدا با دلى پرغم و دیدگانى اشک بار و گردن‌‌هایى کشیده و ناله‌‌هایى جان‌‌گداز منتظرند که جریان به کجا خاتمه مى‌‌پذیرد. آیا «سواده» واقعا از در قصاص وارد مى‌‌شود؟ ناگهان دیدند سواده بى‌‌اختیار سینه پیامبر را مى‌‌بوسد. در این لحظه، پیامبر او را دعا کرده، گفت: خدایا! از «سواده» بگذر، همان طور که او از پیامبر اسلام درگذشت. (مناقب آل ابى طالب، ج  ١ ، ص  ١۶۴ )

البته ذکر این نکته لازم است چون اصابت تازیانه بر شکم سواده، عمدى نبوده است؛ از این نظر حق قصاص نداشته است، بلکه با پرداخت دیه‌‌اى جبران مى‌شد. با این حال پیامبر، خواست، نظر وى را تأمین کند.”
آری…فقدان چنین رهبری عزا گرفتن و سیاه پوشیدن دارد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد

برتری سیمان لامرد و صعود به مرحله نهایی لیگ یک کشور

دی ۹ام, ۱۳۹۲

تیم والیبال سیمان لامرد امروز با یک بازی حساب شده و با برتری کامل توانست تیم اسلامشهر را در سه گیم متوالی با نتیجه های ۱۶ – ۲۵ / ۱۱ – ۲۵ و ۱۶ – ۲۵ شکست دهد و به عنوان یکی از دو تیم گروه اول به مرحله نهایی مسابقات لیگ دسته یک کشور صعود نماید . لازم به ذکر است از همین گروه هم اکنون بازی بین دو تیم دیگر این گروه یعنی نفت امیدیه خوزستان و منطقه یک تهران در حال برگزاری است که در صورت واگزاری یک گیم از سوی تیم نفت امیدیه ، تیم سیمان لامرد به عنوان سر گروه به مرحله بعد صعود خواهد کرد و در غیر این صورت جهت مشخص نمودن تیم اول گروه به امتیاز شماری خواهد رسید . این موفقیت را به تمامی بازیکناان خصوصا مربیان زحمت کش این تیم سرکار خانم شهابی و خانم اکبرزاده و سرپرست زحمت کش این تیم خانم زمانی تبریک عرض مینمائیم .

————————-

خبر تکمیلی : تیم والیبال سیمان لامرد به عنوان تیم اول گروه به مرحله نهایی لیگ دسته اول کشور صعود کرد 

برگزاری مسابقات انتخابی کشتی جهت اعزام به مسابقات بزرگسالان

دی ۸ام, ۱۳۹۲

مسابقات بزرگسالان کشتی استان فارس اواخر هفته آتی با حضور تمامی کشتی گیران مطرح استان فارس در شهر شیراز برگزار خواهد شد ، حمیداسدپور سرپرست باشگاه کشتی سیمان لامرد بیان مسابقات انتخابی داشت : تیم بزرگسالان لامرد در این مسابقات با ترکیبی کامل حضور خواهد یافت . کشتی گیران بزرگسال تیم سیمان در ماه های گذشته تمرینات منظم و سختی را زیر نظر مربی شایسته خود آقای بهزاد تولایی انجام داده اند که امیدواریم در این دور از مسابقات که جهت اعزام به مسابقات کشوری و در نهایت انتخابی تیم ملی می باشد نتیجه ای در خور شایسته کسب نمائیم . مسابقات انتخابی اوزان ۵۷ . ۶۱٫ ۷۱ و ۷۴ جهت مشخص شدن ترکیب کامل تیم سیمان در شب گذشته برگزار گردید که در پایان با تصمیم آقای تولایی مربی تیم ترکیب نهایی جهت اعزام به مسابقات بسته خواهد شد . 

این مسابقات طبق قوانین جدید فدراسیون کشتی و در اوزان جدید برگزار خواهد شد .

ضمنا نعمت الله نیکمنش به عنوان نماینده داوری شهرستان لامرد در این دوره از مسابقات سوت خواهد زد . 

هشتم دیماه روز فتح بحرین توسط بیخه ای ها

دی ۸ام, ۱۳۹۲

بحرین کشوری است در سواحل جنوبی خلیج فارس ، که بسیار کهن و قدیمی است ، این جزیره مهم سالها جزء خاک ایران بوده و ایرانی ها بر آن حکومت داشته اند .

مردم بحرین و مردم منطقه بیخه جات در جنوب استان فارس همیشه با همدیگر در ارتباط بوده اند ، حتی زبان آن ها یکی بوده است.

در دوره اسلامی ، فالی ها بر این منطقه مهم و تجاری حکومت داشته اند . در هنگام حمله اشغالگران پرتغالی ، نورالدین فالی و شرف الدین فالی در هرمز ، لحسا ، قطیف و بحرین صاحب قدرت بوده اند .

آنها در مقابل حمله پرتغالی ها استادگی می کنند. اما چون پرتغالی ها تجهیزات نظامی خوبی داشته اند ، می توانند این مناطق را تصرف نمایند.

پرتقالی ها شرف الدین فالی را دستگیر نمودند و به لیسبون پرتغال تبعید می کنند که بعد از سال ها تبعید در همانجا فوت می کند.

بعد از گذشت سال های زیادی شاه عباس صفوی متوجه جنوب و جزایر و مناطق ساحلی می شود. او ابتدا به لار که رابطه نزدیکی با پرتغالی ها داشته حمله می نمایند.

فالی ها از فرصت استفاده کرده نزد حاکم فارس می روند و از آنها می خواهند در آزاد سازی منطقه بحرین با آنها کمک نمایند.

سرانجام نیروهای بیخه فال ، اسیر ، علامرودشت ، تراکمه ، اشکنان در سواحل عسلویه و شیو بر کشتی ها و لنج های کوچک و بزرگ سوار شده ، به جزیره کیش می روند و از آنجا به سواحل بحرین می روند و در تاریخ هشتم دی ماه ۹۸۰ هجری شمسی مطابق با پنجم رجب سال ۱۰۱۰ هجری قمری موفق می شوند با کمک نیروهای خودی داخل بحرین ، این جزیره مهم و استراتژیک را از اشغال پرتغالی ها آزاد نمایند.

این روز مهم ( فتح بحرین ) یکی از وقایع مهم و افتخار آمیز تاریخ ایران است اما متاسفانه بدست فراموشی سپرده شده است . مدیران فرهنگی شهرستان می توانند با هماهنگی و تدبیر همایشی در سطح منطقه جهت پاسداشت این روز بزرگ با حضور نخبگان منطقه و کشور به راه انداخته و از نام مردان شجاع بیخه که صاحب افتخارات ارزشمندی بوده اند ، دفاع نمایند.

کشتی گیر سیمان لامرد با اقتدار بر جایگاه نخست ایستاد

دی ۷ام, ۱۳۹۲

مجید شهابی که جزء افتخارات کشتی لامرد محسوب میشود با شایستگی توانست در مسابقات پتروشیمیهای منطقه پارس جنوبی در وزن ۷۴کیلوگرم  به مقام قهرمانی دست یابد.کشتی گیر ارزنده شهرستان لامرد که در این مسابقات در قالب تیم شهرک پردیس شرکت کرده بود موفق شد در دیدار اول کشتی گیری از همدان را با ضربه فنی شکست دهد و در دور بعد با کشتی گیر کرمانشاه سرشاخ شود که در یک نمایش خیره کننده موفق شد وی را نیز با حساب ۷بر۰ در کمتر از وقت قانونی شکست دهد تا در فینال رو در روی کشتی گیری از جم قرارگیرد،شهابی که از آمادگی خوبی برخوردار بود در این دیدار نیز توانست با اجرای یک کشتی چشم نواز و اجرای فنون زیبا عرصه را بر حریف خود تنگ کند و این حریف را نیز به زانو در آورد تا باشایستگی تمام و ضربه فنی تمامی کشتی های خود ، به مقام اول دست یابد.

وی در خصوص این مسابقات بیان داشت،مسابقات از سطح بالایی برخوردار است چراکه مرحله بعد انتخابی تیم ملی است و از طرفی وعده هایی که شرکتها به کشتی گیران خود میدهند انگیزه کشتی گیران را بیشتر میکند و حضور کشتی گیر از نقاط  مختلف کشور در این مسابقات بر کیفیت این مسابقات می افزاید ایشان ادامه داد بعد از ین مسابقات خود را آماده میکنم تا در مسابقات قهرمانی استان به همراه تیم سیمان لامرد به روی تشک بروم و امیدوارم بتوانم برای شهرم افتخار افرینی کنم .

تلاش والیبالیست های سیمان لامرد برای صعود به مرحله نهایی لیگ کشور

دی ۶ام, ۱۳۹۲

شاگردان خانم اکبر زاده و شهابی در مرحله رفت با ارئه بازی های خوب و با حمایت تماشاگران شهرستان توانستند در سه بازی متوالی تیم های شهرداری اسلامشهر ، نفت امیدیه خوزستان و منطقه یک تهران را شکست دهند اما تیم سیمان لامرد در گام بعد مصمم است تا با شایستگی به دور نهایی صعود کند و حتی میزبانی حریف نیز مانع از پیروزی و صعود بانوان سیمان نشود.

در دور اول بازی ها آنچه که بیشتر به چشم می ام یکدلی و همراهی هواداران خوب و پر شور لامردی بود که از محلات مختلف حتی از بخش ها و شهرهای دیگر برای تشویق شیر بچه های لامرد آمده بودند و همین تماشاگران فهیم زمینه پیروزی نماینده شایسته استان فارس در لیگ دسته یک والیبال بانوان را فراهم کردند . انتظار میرود تا تیم والیبال بانوان سیمان نیز در دور برگشت با ارائه بازی های زیبا و با غیرت مثال زدنی پیروزی تیم را استمرار بخشند.

لازم به ذکر است که تیم والیبال سیمان لامرد در صورتی که بتواند در لیگ دسته یک درخشش داشته باشد قدر مسلم افتخار آن نصیب استان و شهرستان است که بازیکنان زیادی به تیم ملی تحویل داده است. به هر حال امیدواریم که همکاری خوب و صادقانه مسئولین و باشگاه همچنان ادامه داشته باشد .

یادمان باشد بازیکنان خوب شهرمان در کنار بازیکنان شایسته تیم ملی که به اندازه کافی در اردو های تیم ملی یا مسابقات لیگ کشور صیقل خورده اند میتوانند آینده والیبال شهرمان را تضمین کنند و ساده لوحانه خواهد بود که اگر تصور کنیم فقط و فقط با نیرو های بومی میتوانیم در لیگ یک کشور موفق شویم . با این کار ، هدف نادیده گرفتن توانمندی ها نیست بلکه بالفعل رساندن استعداد های بالقوه هست . پس زمینه مناسبی فراهم شده تا بازیکنان رده های مختلف بتوانند هم آموزش خوب ببینند و هم برای آینده بیشتر امیدوار شوند .

 

حال ما خوب است…اما تو باور مکن!

دی ۲ام, ۱۳۹۲

آقا جان از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان ما گاهی با این دخترک مان صهبا خانم می نشینیم و کارتون هاشو نگاه می کنیم.چه اون هایی با سی دیش می بینه، چه اونایی که فقط با دیش می بینه، یعنی از کانال های آره دیگه…منظورم کانال کولره.
جونم براتون بگه که تازگی ها متوجه نکات جالبی شدم. مثلا اینکه غالب کارتون هایی که ماها تو بچگی مون می دیدیم یا کارتونای بی کیفیت بلوک شرق اروپا بوده، مثل اون سگه رکس، یا پت و مت یا لولک-ولک(با اسم اصلی جیم و جام) و یا هم کارتونای آسیای شرقی بوده مثل : پسر شجاع،نل،موش کوهستان،حنا دختری در مزرعه و… .
میدونید ، میخام بگم که نسل ما از همون عنفوان قوزکی هم مثل حالا با همین چشم بادومی ها و روسی ها دمخور بوده. محض همینه که حالا هم برادران چینی و اخوان روسی دست از سر نسل وامونده ی ما بر نمی دارن.
یه چیز دیگه هم که بر ما مکشوف گردید این بود که سانسورهای خرکی همزاد نسل ما بوده. قصه ی سریال اوشین که همون روزها معروف شد. منتها دیگه نمی دونستم این نره خری که به اسم عموی سوباسا به ماقالب کرده بودند به واقع “دوست” ننه ی سوباسا ست و اون دختره هم به واقع GF ایشان بوده اند نه خواهر محترمه شان.وقتی هم که به کیفیت واقعی رابطه ی بابا لنگ دراز و جودی ابوت پی بردم ، خداییش فک ام از لنگ اون مرتیکه درازتر شد! از روابط عاطفی خانم کوچولو و پسر شجاع هم که بگذریم از دوئل های عاشقانه ی تام و جری سر یه تکه هلو!! نمی تونم بگذرم. از اونم که بگذرم از اینکه حالا می بینم پایان کارتون تام و جری بزرگ می نویسه: Made in USA.Hollywood که اصلا نمی شه گذشت. تو نگو ما همیشه قربانی این صداقت آمریکایی بودیم.
راستش خوشحال بودم که اون دوران گذشته و ما دیگه بزرگ شدیم .ولی تا دیدم پیامک اومد که وی چت هم فیلتر شد، فیل ام یاد هندوستان فیس بوک افتاد و نامه ی این آقای مثلا زیبا کلام و پاسخ دندان شکن و مستدل فقهی حضرت آیت ا…العظمی مکارم شیرازی پیرامون ” ادله ی شرعی حرمت فیس بوک” و پارازیت ها و ماهواره و محرومیت زنان ورزشکار و… به یاد این ها که افتادم به صهبا گفتم: بابا جان ! یه کم برو کنار! بزار منم کنارت دراز بکشم.جا بده بابا!
راسته که سال ها بعد ، وقتی احوالات نسل ما رو بنویسن ملت چه نعره ها که نزنند و در چه افق ها که محو نشوند!! والا با این نوناشون!!