Archive for اردیبهشت, ۱۳۹۲

گمبرون کجاست !

اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۲

بی مقدمه وبدون معرفی موقعیت شهر که همه بنا به نقشه ی ایران میشناسیم بندرعباس مرکز استان هرمزگان در قدیم به این نام بوده است (گمبرون) . کاری به تاریخ پرفراز ونشیب این خطه از ایران نداریم،شهری شلوغ وپررفت وآمدوبه گفته سروران وبزرگان شهر قطب اقتصادی ایران،وبیشتر معرف حضور با جزایر کیش وقشم و…

همه ی ایران سرای من است،شعاریست که بنا به وظیفه ی شغلی هرفردی به زبان می آورد وخدمت میکند،حسب وظیفه قرعه ی مانیز۷۶ تا….

تاحالا خیلی شنیدیم که میگویند شنیدن کی بود مانند دیدن .فکرمیکنم همه ی ایران روز ملی خلیج فارس را چندین بار شنیده اند وبزرگداشتهای مختلف را ازشبکه های تلوزیونی دیده اند،بله واقعا به به !چه چه دارد!بخصوص ما که در نقطه مرکز این خلیج همیشه فارس هستیم شهربابنرهای زیبا وچشم فریب آذین بسته میشه ،سرهرخیابان نوشته ای زیبا میبینی در وصف این خلیج نیلگون..

دلت پرمیکشه کاش میشد در این ساحل قدم بزنیم واین وسعت راببینیم ،بله آب زیباست،به قول شاعر آب را  گل نکنیم.

فاضلاب را به دریا نریزیم ،آشغالها را کنار دریا وساحل نریزیم ،موشهای اندازه ی گربه که از آدم نمی ترسند مجالت را درهنگام نشستن کنار ساحل میبرند،کوچه های بافت قدیم وجدید پرزباله هست،خورهای وسط شهر که هنوز لایروبی کامل تمام نشده خور اول بازشده زباله دانی محله ها!بازم بنر خوش آمدگویی های بزرگان پایتخت در ودیوار این شهر را زیبا کرده است خیابان اصلی شهر آب وجارو میشود به به !چه چه !اسامی کاندیداهای شورای شهر سابق وجدید صف کشیده نمیدانم واقعا اینهایی که من میبینم دیگران نمیبینند یا نمیخواهند ببینند،یا میبینند ومهم نیست !آشغالی که باپلاستیک از طبقه ی هفتم به زمین بایر کنار آپارتمان شوت میشه را من گذری یک بار دیدم اما دراین آپارتمان ده طبقه چهارواحدی چند نفرزندگی میکنند !؟اینها سوالاتیست که گاها ازخودمیپرسم،وبه نتیجه ای نمی رسم .مسولین شهر اکثرا غیر بومی هستند تاجاییکه متلک وار خودشان میگویند فارس جنوبی(استاندارمحترم فارسی هستند-بنده خدابسیارهم فعال وزحمتکش..)

نمیدانم چرا شهری بااینهمه پیشینه ،ازبهداشت به دور است ،فرهنگ وادب وهنر بماند،چراخودبه فکرشهرودیار خودنیستند آدم قلبش درمیگیره وقتی چیزهایی میبینه ومیشنوه،تابوده ساختمانهای شهرهای ساحلی طوری ساخته میشود که مشرف به دریا باشند اینجا برعکس هست برجهای مختلف نزدیک ساحل میسازند آپارتمانهای بلندو زشت وزمخت..

درجلسات کاندیداهای شورا که پای صحبت مینشینی آنقدرازخود وکرده هایشان میگویند که گوش درد میگیری .حسرت این مانده به دلم یکی بلندبشه بگه آقا /خانم شهر بااین جمعبت ورفت وآمد تاکسی تعداد انگشتان دست دیده نمیشه ،ماشینهای شخصی با خداتومن مردم را جابجا میکنند وگاها نه،  بیشتر مواقع چه فجایعی از این مسافرکشی ها میشنویم وباز چشم میپوشانیم .

وقتی مثل یک شهروند در جایی زندگی میکنی نسبت به آن تعصب داری،این حقیقتی است انکار ناشدنی ،نوشتم شاید بخواند آنکه باید بخواند ودردی دوا کند،شهری که کنار آب است خود اهالی آب میخرند و دیروز افتتاح کردند آب شیرین کنی وانتقال وصادرات به ناکجا آباد…

گرامی بداریم این جمله را “همه ی ایران سرای من است ”

فرستنده: نعمانی

چاسهای تاوسّون – شکار بلبل

اردیبهشت ۲۸ام, ۱۳۹۲

«چاسهای تاوسّون» مجموعه ای است از : شیطنتها ، بازیها و داستانهایی که در دهه های ۵۰ و ۶۰ (آن زمان که برق ،‌امکانات و دیگر تجملات کنونی نبود ) رخ داده است . چندسالی از «سالِ  اَوْ گوتو » و « سالِ درذو » گذشته است .اکثر این حوادث برای کودکان سرزمین بیخه جات ( ایراهستان ) روی داده ، شاید بعضی از این اتفاقات برای شما خاطرات شیرین کودکی را بیاد بیاورد .

سعی شده اشخاص و مکانهای  درون داستان مجازی باشند . این داستان شرح حال شخص خاصی نیست .

تازه امتحانات را تمام کرده بودم . امتحانات نهایی پنجم دبستان . « تَشْ باد وَلْمی » از شمال به سمت «کوش » در حرکت بود . صدای زوزه آن را می شد از میان رقص شاخه های سبز «‌ مَزّوییِ » وسط حیاط به خوبی شنید . « چَلْغِه » ( چَلگه ) های گِز انگار که داشتند « دِنْگلَه مُوتَوْ » می باختند .  « بُنْجیرها » با دهانی فراخ به سایه «مشکلونمان » پناه آورده بودند . برای قطره ای آب لع لع می زدند . یک زوج بلبل خوشبخت نیز بر شاخه های «کُنارِمان» نشسته اند . تش باد « پِلیتِه » هایشان را به زیر کُنار انداخته ، تخم هایشان شکسته ، « زیکو » ی پدر در کمین جانشان است . پدر می گوید اگر اینها امسال تخم بگذارند دیگر رطب و خرمایی برای خوردن نخواهیم داشت .

امروز « دَی » برای چاشت« روغن خوش »همراه با « سورو» آورده است . چند «کچه ی »  پیاز هم در گوشه  « معجومه » گذاشته . « کارْذی اَرّه ی » را به دست من می دهد و فرمان چیدن « پُرگو » ها را صادر می نماید . دمپایی «کِر انگُشتی » را می پوشم . مادر یک ساعت پیش « لَیْوانی » را آب پاشی و گلیم های یادگار « دَی با » را کنار هم پهن کرده است . پدر تازه از مسجد برگشته . به لیلا خواهر بزرگترم می گوید که قلیانش را بیاورد . پدرم عاشق « تنباک کهوردون » است .  لیلا مانند « مار روشت » برای پدر قلیان  می آورد . صدا کُرکُر قلیان پدر نماهنگ زیبایی را در میان چهره ی دود گرفته اش نشان می دهد .من پرگوها را می چینم و در «مُسَنّی» را هم پشت سر خود می بندم که یک وقت « بُزِ کَلِ گیمینو » نرود و تمام سبزی ها را بخورد .

«پرگو » ها را می شورم . در همین حال مادر « معجومه »  بدست می آید . لیلا هم با خودش تنگ آب می آورد . فاطمه و حسن که کوچک ترند با خود «گلاسها» و یک «پیاله ی جومی » را می آورند . پیاله جومی مربوط به پدر است . پدر همیشه در پیاله جومی آب می خورد . حسن با پای « پتی » دوان دوان از « مُطْبَخی » به سمت لَیْوان می آید .

پدر قلیانش را در گوشه لیوان دور از دسترس حسن و فاطمه می گذارد . هفته گذشته بود که فاطمه با شیطنت خود ( سَرمُولی بابا رفته بود ) گوشه گلیم یادگاری «دی با » را سوزانده بود . ولی مادر عجب تبحری در برداشتن « خُلْگِ تَشی » داشت .

پدر با مُشتی محکم پیاز را به دو نیم می کند . مغز وسط آن « وینگه » ای داد و به بیرون پرتاب شد . حسن و فاطمه خنده ای بلند کردند و پدر هم لبخندی بر لب آن ها را با دست نوازش کرد .

کاسه ی « سورو و روغن » را جلو خود می کشم . نانهای گرم تنیری طعم دل انگیز به چاشت ما داده است . (این غذا بسیار خواب آور است که برای کسانی که قصد رانندگی دارند اصلا توصیه نمی شود ) .

پس از صرف چاشت موقع خواب بود و پدر رفت کولر آبی را روشن کرد . هنوز برق منطقه ای نداشتم تازه عامو « مَکینه ی پلاکِسّان » را روشن کرده بود . صدای تَک تَکش تا یک کیلومتر آن طرف تر می رفت ولی عجب لالایی شیرینی بود این صدای مکینه .

صدای مکینه ، صدای جیریک جیریک تسمه کولر آبی و سورو پلکهایمان را سنگین می کرد . بعد از بخواب رفتن همه آروم آروم از منزلی به بیرون رفتم .

امتزاج خروپف پدر و خْناهِشت کولر آبی، و خوانش بی وقفه ی « بنجیرهای لیخوی چِلِ تیر » لالایی ای می شد که حتی پلک بُنجیرها را هم سنگین می کرد .

پاکوتاه” سگ با وفای خانه هم چُرت می زد.حتی اگر « توره ای » می آمد تا مرغ و خروس ها را زَهْره ترک کند، پاکوتاه حال نداشت به آن اعتراض کند.

وقتی مطمئن شدم خواب همه را گرفته، زیر ملافه بیرون آمدم و به خونه ی نشینی رفتم . چند بالشت زیر پایم گذاشتم و از توی «کولُخ » دست دوز مادر کنار چرخ خیاطی قدیمی با عکسی از شیر که با آن ری بالیشتی ، شلوار  و «سیک های » همیشه پاره ما را می دوخت یک چَرخک چوبی سفید را برداشتم . نزدیک بود یکی از آیینه های پهلوی را بشکنم که به خیر گذشت . سپس به مطبخ رفته ، برنج پاله  – همان آبکش شهری ها و به قول بعضی ها آش پاله  – را برداشتم و باز طوری که صدای پایم کسی را بیدار نکند ، به خانه ی گندمی  رفتم. خانه ی گندمی  در انتهای حیاط کنار«  بوزینی »قرار داشت . بَرنی های خرما تقریبا خالی شده بود فقط « برنی خرمای لَشت پوس واکَنده » کمی خرما تهش داشت . کوزه روغن خوش نیز توی طاقچه بود . تمام سامان و ابزار کار پدر نیز همانجا به دیوار نصب شده بود .  

از توی گونی گندمی ، مشتی گندم بر داشتم. زیر گشخا برنج پاله را وارونه روی زمین گذاشتم و بعد تکه چوبی زیر یک طرف آن قرار دادم،آن را « یک بُرْدی » کرده، سر نخ را به آن چوب  بستم و گندمها را به عنوان طعمه ریختم زیر برنج پاله . تله ای آماده شد برای گرفتن بنجیر ، بلبل ، دُم بیل ،  تری نیسک و هر پرنده ی دیگر .

در حالی که یک سر نخ  به چوب زیر برنج پاله گره خورده بود،یک سر دیگرش نیز در دست  من بود که تو « خونه ی خَری » مخفی شده بودم.

هیچ کس از تله من خبر نداشت فقط هر از گاهی « پاکوتاه » چرتش که می برید ، زیر چِشی چموش بازی  من را می دید اما عکس العملی نشان نمی داد.

آن روز یک بلبل باغی ، بعد از آنکه روی «گشخا» نشست ، بلافاصله فِر کرد و آمد

روبروی برنج پاله ، تا چشمش به گندمها افتاد بی خیال و البته خوشحال برای خوردن آنها شتاب کرد . همینکه بلبل مشغول برچیدن گندمها  شد ، من نخ  را کشیدم.کشیدن نخ  همان و در  رفتن چوب از زیر برنج پاله  و اسیر شدن بلبل همان.

سرخوش و مغرور از گرفتن بلبل سراسیمه خود را به او رسانده،نخ  را به پایش می

بستم.بلبل فِر می کرد اما اسیر من بود. تا پسین خود را با بلبل زبان بسته که صدای تپیدن قلبش مثل « مَکینه های » شمال وَلات به گوشم می رسید، سرگرم کردم.

تش باد خوابیده بود ، با نصیحت «دیخالو» ، نخ  را باز و بلبل را آزاد کردم و او چه شادمانه فِر کرد و چه شادمانه آواز سر می داد آواز رهایی از پسرکی چموش و بازیگوش …

اردیبهشت ۲۶ام, ۱۳۹۲

این روزها همه چیز داغ است… داغ داغ. این یکی آمد… آن یکی با پراید آمد… آن یکی از مرخصی زندان آمد … آن یکی با بهار آمد… . آنقدر همه چیز داغ است که داغی آفتاب جنوب را بر فرق مردان و زنان زلزله زده هرمزگان در برابر سرمای قلب منجمد ما، سرمای قطب جنوب را ماند…
امیدوار باش برادر که از میان این همه خدمتگزار فهیم و صادق، مردم بهترین را برخواهند گزید باشد که از لطف خدمتگزاریش خیری به بینوایان رسد و آرامشی به ملک بازگردد. اینان در سال حماسه، اوج شعور سیاسی را به نمایش خواهند گذاشت. این مردان و زنان صاحبان باشعور این ملکند! باشد که برگزیده ملت زان پس اسیر یخ زدگی زمستان نشود و دل به گرمای آفتاب بسپارد؛ نه آفتاب کم رمق بهار که آفتاب سوزان تابستان.

در اوج شعور سیاسی این ملت، به ناگاه به مرز تردید رانده می شوی آنگاه که حماقت کسانی را می بینی که لذت هماغوشی بامداد را بر اجرای قانون ترجیح می دهند، آنان که تنها از حق سخن می گویند و معیار حق را تنها خود می بینند. اینان همانانی هستند که دل به اراده و شعورشان برای ساختن فردای بهتر بسته ام!
هیاهو و جنجال آمدن آن مرد و این مرد مجال خوبی است تا برای فرار از این آمدنها و رفتن ها دل به بی انتهای طبیعت بزنی و پای در دامن کوهستان بنهی تا ببینی که مردان و زنان باشعور این ملک چگونه نداشته هاشان را به رخ می کشند. برادر! آینده سیاسی پیشکش. زباله هایت را از دل طبعیت جمع کن. آزادی سیاسی را واگذار. بیا در قالب یک موجود هویت دار باشعور از بابت ایجاد مزاحمت عذر بخواهیم، بیا با ادب سخن بگوییم، بیا بد مستی کنیم و برای یک بار قداست اندیشه را پاس بداریم.
آزادی سیاسی پیشکش! بیا حرمت موی سپید نگه داریم و به احترام قد خمیده قیام کنیم. آزادی سخن را واگذار و بیا تا روحمان را آزاد کنیم. برادر! کودکان این خاک مستحق بیش از اینهایند. بیا و از آنان دریغ نکن آنچه ماترک واقعی آنان باید باشد.
بیا تا نبازیم قدر خود را به ثمن بخس که اندیشه تو بیش از اینها می ارزد. آزادیت را فدای توهم این و آن نکن. اگر برای انسانیت ارزشی قائلی، آن را جایی هزینه کن که ارزش قیاس داشته باشد.
من به چشم خود شور را در این ملک دیدم اما از شعور تنها شنیدم و باز هم شنیدم. بیا این بار فارغ از آن همه شور بی انتها، بر شعورمان تکیه کنیم. بیا در میان آن همه هیاهو، صدای خانه به دوشان بی خانمان را بشنویم. بیا خود را نفروشیم به منافع آن یکی یا به اعتبار این یکی.
نه بهار و نه شعار؛ بیا دل ببندیم به آنچه شایسته دلبستن است.

همه ی دولت مردان ایران اسلامی: نگاهی مختصر به دولت های بعد از انقلاب- جلد اول

اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۲

اول: به نام بنام که هر نامی هست در سایه ی نام اوست.
دوم: آنچه خاهید خاند مختصری ست از پرونده ی ” از بازرگان تا احمدی نژاد” که در ماهنامه ی نسیم بیداری شماره ی نهم (شهریور و مهر ۱۳۸۹) کار شده است.در این شماره علاوه بر مختصر بررسی کارکرد هر دولت ، مصاحبه ای نیز با یکی از رجال سیاسی موافق و منتقد آن دولت انجام شده است. علاوه بر آن از چند منبع کاغذی و دیجیتالی هم در تهیه ی این مطلب استفاده شده است.
سوم: برای نوشتن این مطلب خیلی زحمت کشیده ام ، چرا که حجم مطلب زیاد بود و خاندن و خلاصه نویسی آن به شکلی که مناسب سایت و متناسب با حوصله ی شما خانندگان باشد، وقت فراوانی برد. منتی نیست، اولین فایده اش به خودم می رسد که می توانم دورنمایی از اوضاع سیاسی کشور را ببینم و ریشه ی بسیاری از حرف ها و سکنات سیاسی امروز را متوجه شوم. اما خاهشمندم با نگاهی منصفانه نوشته را بخانید و با دیدن نام “محمد جواد صفایی” در بالای نوشته گارد موافق یا مخالف نگیرید. غالبن در کامنت ها ، فضایی خلق می شود که ربطی به اصل نوشته ندارد و نوشته و صاحب نوشته هر دو قربانی می شوند.
جهت یادآوری: ما بعد از انقلاب یک دولت بی رییس جمهور داشته ایم(دولت موقت- نخست وزیر : بازرگان ) و یک رییس جمهور بدون دولت (شهید رجایی که فرصت تشکیل دولت نداشتند).
سپاس
۱) دولت اول: دولت موقت… از همه نظر!
دولت بازرگان موقت نامیده شده، نه به دلیل آنکه نیمه کاره ماند، بلکه به این دلیل که وظیفه ی اصلی این دولت ترتیب امور کشور ، برگزاری انتخابات مجلس شورای ملی ، رفراندم قانون اساسی و فراهم آوردن مقدمات اولین انتخابات ریاست جمهورری بوده است. متن حکم نخست وزیری ایشان را هیاتی شش نفره مرکب از آقایان: شهید مطهری،مهدوی کنی،هاشمی رفسنجانی،احمد صدر حاج سید جوادی، یدا… سحابی وابراهیم یزدی در اتاقی در مدرسه ی علوی تهیه کردند.
امام حکم را در ۱۵ بهمن سال ۵۷ صادر کردند.این در حالی بود که هنوز دولت دکتربختیار بر سر کار بود.بازرگان به وی توصیه کرد که ” جناب دکتر شاپورخان بختیار لر، دکتر بختیار حر بشود”. این تعارض وجود دو دولت بر سر کار باعث شد مردم در حمایت از دولت بازرگان به خیابان بریزند و شعار بدهند:” بازرگان،بازرگان، نخست وزیر ایران” و یا ” نخست وزیر ایران ، مهدی بازرگان است؛بر او زجانب ما، از دل و جان سلام است”.
بازرگان ۷۱ ساله همان ابتدا اعلام کرد که مانند حضرت علی(ع) نیست که همان شب اول به معاویه گفت از جایت بلند شو.یا حتا مثل رهبرانقلاب هم نیست که با عزم راسخ و ایمان قوی مثل بولدوزر حرکت کندو صخره ها و سنگ ها را بکند. گفت:” بنده ماشین سواری نازک نارنجی هستم که باید روی جاده های آسفال و راه هموار حرکت کنم …”.
بازرگان چهار معیار را برای انتخاب وزرایش اعلام کرد:
الف)مسلمان عامل به فرائض
ب)سابقه مبارزاتی مشخص
ج)حسن شهرت و شایستگی اخلاقی و اجتماعی
د) صلاحیت اداری و فنی در وظیفه ی ارجاعی.
به هرحال کابینه ی ایشان با ده وزیراز اعضای حزب نهضت آزادی و مابقی بیست عضو از احزابی چون، جبهه ملی، جاما،حزب ملت ایران، حزب ایران و انجمن اسلامی مهندسین انتخاب شدند(در ادامه ی نوشته ی ” چگونه می توان حماسه ی سیاسی خلق کرد” باعث تاسف است که دولت سی و چهارسال پیش ما متشکل از چندین حزب بوده اما امروز از این طرف و ان طرف می شنویم که حزب و تحزب یک پدیده ی فرنگی ست)
با توجه به مشکلات و تداخل مدیریت هایی که بین اعضای شورای انقلاب و دولت موقت پیش آمد، مهندس بازرگان به منظور هماهنگی با شورای انقلاب ، در چهار وزارتخانه ای یک روحانی را به عنوان معاون منصوب کرد(به عنوان مثال هاشمی رفسنجانی در وزارت کشور ).
یکی از وظایف دولت موقت، برگزاری مجلس موسسان قانون اساسی بود. پیشنویس قانون اساسی جدید بر اساس قانون اساسی وقت و توسط آقایان : ناصر کاتوزیان، عبدالکریم لاهیجی، حسن حبیبی، محمدجعفر جعفری لنگرودی، ناصر میناچی و احمد صدرحاج سیدجوادی و با کمک رضا زواره‌ای تدوین گردید. این گروه در مدت زمان یک ماه هرروز در حسینیه ارشاد هر روز جلساتی برگزارمی کردند تا پیش نویس آماده شد. این پیش نویس به امضای امام خمینی رسید و برای رفراندوم به دولت تحویل داده شد. فرق اساسی آن قانون اساسی با قانون اساسی امروز این است که در آن بحثی از ولایت فقیه مطرح نگردیده بود.
از آنجا که این پیش نویس توسط مجلس موسسان تهیه نشده بود، بازرگان از برگزاری رفراندوم سر باززد . بازرگان تشکیل مجلس موسسان را از شعارها و آرمان های انقلاب معرفی می کرد و اصرار به طی روال دمکراتیک داشت. سران حزب جمهوری به مخالفت برخاستند که با توجه به نوپا بودن انقلاب و گروه های مخالف و از طرفی زمان بر بودن فرایند تشکیل مجلس موسسان به همه پرسی گذاشته شود. نهایتن پیشنهاد بینابینی آیت ا…طالقانی پذیرفته شد که از هر استان چند خبره انتخاب شوند و قانون را تهیه کنند. بدین ترتیب مجلس خبره گان قانون اساسی به جای مجلس موسسان تشکیل شد و قانون اساسی نیز در ۱۱ و ۱۲ آذر سال ۵۸ به همه پرسی گذاشته شد.بحث ولایت فقیه پس از طی روند دموکراتیک و تشکیل مجلس خبره گان در قانون اساسی لحاظ گردید.
دولت موقت راه نا هموار و پر از دست انداز تدبیر امور کشور را در نیمه ی اول آبان ۵۸ ادامه می داد. همان روزها بود که بازرگان و دوتن از وزرایش  به علت دیدار و برگزاری جلسه با برژینسکی(مشاور کارتر رییس جمهور وقت آمریکا) در الجزایر مورد حمله قرار گرفته بودند. در ویدیویی که شاید از مرحوم بازرگان دیده باشید، ایشان در جلسه ی هیات دولت می گوید:”…نه بنده هویدا هستم و نه حضرت امام ، محمدرضا پهلوی که برای هرکاری بروم و از ایشان اجازه بگیرم..”.
گل دیدار با نماینده ی آمریکا در ۱۳ آبان به تسخیر سفارت آمریکا توسط دانشجویان آراسته شد! عده ای از دانشجویان در اعتراض به پذیرفته شدن شاه مخاوع توسط حدولت آمریکا، در جلوی سفارت تجمع کرده وسپس  از دیوار سفارتخانه ی آمریکا بالا رفتند و آنجا را تسخیر کردند .

به هر حال دولت موقت در نهمین ماهش برای چندمین بار استعفا داد.با این حال بازرگان تسخیر سفارت آمریکا را علت استعفای خود ندانست بلکه “..دخالت ها،مزاحمت ها ،مخالفت و اختلاف نظر ها ، انجام وظایف محوله را برای همکاران و اینجانب مدتی است غیر ممکن ساخته…”
امام نیز که شاهد امور بود استعفای ایشان را قبول کرد و دولت موقت ، نیمه کاره نیز نامیده شد.

۲) دولت دوم: بنی صدر لیسانسه …یا  توبه یا  فرانسه!
با استعفای دولت بازرگان ، این شورای انقلاب بود که وظیفه ی برگزاری اولین انتخابات ریاست جمهوری را بر عهده گرفت و انجام داد. با توجه به حضور احزاب متنوع ، صد و شش نفر به عنوان نامزد ریاست جمهوری به مردم معرفی شدند . در غیاب روحانیون که به دستور امام از تقبل کارهای اجرایی منع شده بودند، کاندیدای حزب جمهوری جلال الدین فارسی بود . از آنجا که ایشان متولد ایران نبود رد صلاحیت شد و سید احمد مدنی و حسن حبیبی جایگزین ایشان شدند.

اما این ابولحسن بنی صدر-فرزند آیت ا… نصرا… بنی صدر و فارغ التحصیل اقتصاد از دانشگاه سوربن فرانسه – بود که  پیروز انتخابات ۵ بهمن ۱۳۵۸ شد و توانست با ده ملیون پانصد و هشتاد هزار رای عنوان اولین رییس جمهور را به خود اختصاص دهد .

بنی صدر ابتدا خاست که با معرفی سید احمد خمینی  راه اداره ی کشور را بر خود هموار تر کند اما این امر با مخالفت جدی امام مواجه شد. کسانی که رییس جمهور به آنها تمایل داشت مورد نظر نمایندگان مجلس اول – که غالبن ازاعضای حزب جمهوری بودند- نبودند و بالعکس. بالاخره رجایی – وزیر آموزش و پرورش دولت قبل- مورد توافق هر دو طرف قرار گرفت . اگرچه  همان روز ها روزنامه ی انقلاب اسلامی – که منتسب به رییس جمهور وقت بود- مطلبی با این عنوان زد:رجایی نخست وزیر مجلس و نه نخست وزیر رییس جمهور!
دعوای مجلس وابسته به حزب جمهوری به ریاست هاشمی رفسنجانی با دولت هر روز شکل تازه ای به خود می گرفت.کودتای نوژه در داخل و آغاز دفاع در مقابل عراق در خارج فضای کشور را متشنج تر کرده بود.بنی صدر در اولین سالگرد پیروزی انقلاب دست به افشاگری زد و حزب جمهوری و دیگر نهاد های مردمی- انقلابی را متهم به کار شکنی می کند. چندی بعد در غائله ی ۱۴ اسفند ، رییس جمهور در دانشگاه تهران صحبت می کند و کارت شناسایی عده ای از -به قول ایشان- اخلال گران را به مردم نشان می دهد تا نشان دهد که چه نهادهایی در کشور اختلال ایجاد کرده اند.همین مساله باعث تنش شده و بین هواداران حزب جمهوری و رییس جمهور درگیری به وجود می آید.
بنی صدر در مصاحبه ای با روزنامه ی انقلاب اسلامی عنوان می کند: ترجیح می دهم امروز به دست تبهکارچماقداران کشته شوم بلکه رسم چماقداری در این کشور از میان برود.بلبشوی حاکم بر کشور را می توانید متوجه شوید اگر بدانید در همین شماره از روزنامه ی انقلاب اسلامی در ذیل همین خبر تیتر دوم روزنامه این است: دشمن اهواز را به موشک بست.
از شعارهای هواداران رییس جمهور در ۱۴ اسفند ، شعارهای زیر جالب است:
مرگ بر حزب چماق به دستان/بهشتی، بهشتی، طالقانی رو تو کشتی!/حزب چماق به دستان، باید بره گورستان و…
بنی صدر در برابر قانون هایی که مجلس تصویب می کرد مقاومت می کرد و با اعلان اینکه آن قانون را قبول ندارد از ابلاغ آن سر باز می زد.امام در  مخالفت با روحیه ی قانون گریزی بنی صدر جمع نمایندگان مجلس گفتند: …نمی شود از شما پذیرفت که من قانون را قبول ندارم، تو غلط می کنی که قانون را قبول نداری… .بنی صدر نیز در مقابل تز رفراندوم را طرح کرد که مخالفت هایی برانگیخت. سرپرست وقت روزنامه کیهان- سید محمد خاتمی- ضمن انتقاد شدید از بنی صدر طرح او را پل زدن روی قانون اساسی نامید.
۱۹ خرداد ۵۹ روزنامه اطلاعات تیتر زد: امام: دیکتاتور همان است که نه به مجلس سر فرو می آورد ، نه به شورای نگهبان ،نه به قوه قضائیه و نه دادستانی. همان روز در چندین شهر بزرگ،طرفداران رییس جمهور و مخالفان به خیابان ریختند و نزاع شدیدی در گرفت. روز بعد امام بنی صدر را از فرماندهی کل قوا عزل کرد. به دنبال بالا گرفتن اغتشاشات  در تهران، سازمان مجاهدین(منافقین بعد از آن) با صدور بیانیه ای رسما اعلام قیام مسلحانه کرد و درگیری هایی در سطح تهران رخ داد که منجر به کشته شدن بیست نفر شد ،آن هم در کوران جنگ .

آیت ا… خامنه ای در آخرین نماز جمعه ی بهار شصت که با حضور پرشور مردم برگزار شده بود ، پیشنهاد طرح عدم کفایت بنی صدر را داد که با استقبال مردم در سطح جامعه مواجه شد. ۳۱ خرداد بود که  طرح عدم کفایت بنی صدر با ۱۷۷ نفر از ۱۹۰ نفر در مجلس به تصویب رسید و در اولین روز تابستان سال شصت از ریاست جمهوری عزل شد.بنی صدر در جلسه ی بررسی کفایتش حاضر نشده بود.

1

جلسه ی ابلاغ حکم نخست وزیری مهندس بازرگان

22

بازرگان و برخی از اعضای کابینه اش

2

همراه با ابراهیم یزدی : وزیر خارجه

3

در عکس: آیت ا…کنی،مرحوم بازرگان،مرحوم یدا…سحابی،شهید رجایی،شهید باهنر،شهید چمران،آیت ا..یزدی و شهید محلاتی قابل تشخیص اند.

4

شهید رجایی در نماز جماعتی به امامت ….سید محمد خاتمی،سرپرست وقت روزنامه کیهان!

5

پوستر تبلیغاتی بنی صدر…او هم در خیال اصلاح جهان بود.6

رییس جمهور و نخست وزیرش

 

/////////////////////////////////////////////////

اگر عمری بود و قلمی برای نوشتن به همین زودی جلد دوم و سوم را هم خدمت تان ارائه خاهم کرد.

سالم باشید و شاداب

نمایش “دختر باغ آرزوها”

اردیبهشت ۲۳ام, ۱۳۹۲

روزهایی که همه نگاه ها به سمت سالن مبارک فرهنگسرای بهمن تهران بود گروهی در لامرد مشغول به اجرا درآوردن نمایشی با نام “دختر باغ آرزوها” بودند،نمایشی خلاقانه و سرشار از پیام هایی زیبا که نه تنها کودکان را به سمت سالن اجرا کشاند، بلکه در شب آخر بزرگسالان نیز برای تماشا آمدند.

نمایش باغ آرزوها به مدت ۴ روز و در ۱۱ سانس در سالن آمفی تئاتر شهید آوینی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی به روی صحنه رفت.نمایشی که نویسنده و کارگردانش خانمی بود به نام سمیه باقری کودکانی،او متولد شهرستان رودسر هست و چند سالی است که در شهر لامرد زندگی می کند، او اولین کارگردان تئاتر کودک در لامرد است و تاکنون سه نمایش را در لامرد ساخته و به اجرا برده است،آغاز کار هنریش با شبکه باران استان گیلان بود در زمینه صدا پیشگی و عروسک گردانی فعالیت می کرد.

نمایشش روایتگر دختری به نام ستاره است که اسیر غول های جنگل می شود و دختر با رفتاری که از خود نشان می دهد باعث تغییر رفتار غول ها و خودش آزاد می شود.

او در پاسخ به این سئوال که  استقبال مسئولین فرهنگی از تئاترت چگونه بوده می گوید باید از زحمات مجموعه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی لامرد بخصوص آقای هنرپیشه تشکر کنم که حمایت زیادی از ما کردند اما دیگران…(بعد از سکوتی کوتاه لبخندی زد و گفت سئوال بعدی را بپرس اما از همه راضیم)

او آنچه نمایشش را که با استقبال خوب مردم شهر مواجه شده بود حاصل زحمات گروه با استعداد وهمراهی دوستان انجمن نمایش چون محمدرضا روزمند و فاطمه شکوهی می داند و ازهمه آنها تشکر دارد.

او توانسته در این مدت بازیگران زیادی را به تئاتر شهرستان معرفی کند،گروهی  که او را همراهی می کردند به شرح زیر معرفی می شوند.

لیلا قائدی فرد، مریم زارعی، سکینه غلامی، بیتا حیاتی، سید موسی احمدی زاده، احمد عباسی، زهرا مرشدی، لیلا نمازی، زهرا زارعی، مریم روزمند

این سومین نمایش در سال ۹۲ است که توسط انجمن هنرهای نمایشی به روی صحنه می رود.

dba1

dba2

dba3

dba4

تولد یک رویا…(با حذف و اضافه)

اردیبهشت ۲۲ام, ۱۳۹۲

سلام دوستان

DSC04591

بچه ها من امروز اینجا بودم.

IMAG0367

و یا دقیق تر بگم: اینجا . اول وقت قالبیاف اومده بود و ابوترابی فرد

 

DSC04590

باورتون نمی شه چند نفر بودند که نامزد شده بودند و خییییییلیییی جدی برنامه هاشونو واسه مردم توضیح می دادند! اینی که می بینید یکی شون بود که یه پارچه ای دستش بود که روش اعلام حمایت مردم تمام استان ها از ایشون بود!!

DSC04602

یکی دیگه این بچه ی متولد ۷۶ بود که اهل سمنان بود و اسمش هم بود: محمود احمدی نژاد!!

IMAG0371

اینم یه بچه ی دیگه!بچه بار بازینو شده بود بد!

DSC04614

این پیرمرد فکلی هم می گفت من پنج تا دکترا دارم! و فقط برای یک چیز اومده: ایران آزاد

 

DSC04600

ابوترابی فرد یکی از معدود کسایی بود که گذاشتند با ماشین بره تو! ولایتی هم با ماشین رفت تو!

DSC04596

دکتر زاهدی- وزیر علوم دولت نهم- هم اومد ولی اسمی ازش نشنیدم.

DSC04607

جوانفکر هم اومد ولی نمی رفت تو! منتظر یکی بود . شایع شد منتظر مشاییه!!ولی خودش رفت و ثبت نام کرد.

DSC04609

هرچی خبرنگارا پرسیدند واسه ثبت نام اومدید؟ جواب سر بالا می داد: اینجا پس برای چی میان؟؟یا : نه اومدم بچه امو ثبت نام مدرسه کنم!! کلن همه شون با ما شوخی  دارند!!

DSC04616

اینم ابرام اصغر زاده که ملت تا  دیدنش شعار بلند شد: زنده باد اصلاحات! بهش گفتم: مناظره ات با شریعتمداری عالی بود. خنده ای کرد و تو افق محو شد!!!

DSC04620

برید کنار که صاحابش اومد:علی آبادی! یکی ازش پرسید فرق وزارت نیرو با ریاست جمهوری چیه؟! ملت سوالایی می پرسن ها! یکی دیگه هم داد زد: ورزش رو آباد کردی نوبت مملکته؟!

DSC04622

نیومده هم برگشت! سجلش یادش رفته بود گمونم! اون زنه هست جلوی علی آبادی…

DSC04621

همینکه انگشتشو…آره! این  داد می زد: امشب شب تولده! و از همه ی کاندیدا ها یه پولی می گرفت! می گفت : شب تولده! دشت این خاهر دیوونه اتونو بدید!!

 

 

DSC04624ا

تا ما رفتیم چاسی  زدیم متکی اومده بود! رسیدم دیدم رییس انرژی های هسته دار و بی هسته هم اومدن..

DSC04625

بله! سعید آقای جلیلی!البته مردمی که بودن یه شعارهایی علیه ایشون دادند که خب…کار جالبی نبود!

IMAG0373

طرفای چار و نیم بود که گارد ویژه اومد و با مهربانی مردم رو از جلوی در متفرق کرد!!شایع شد که مشایی داره میاد.

IMAG0377

ساعت ۱۷:۴۸ دقیقه چن تا بنز اومدن و یکی داد زد: آیت ا… آمد!

DSC04631

و شعار ها شروع شد: خاتمی پاینده باد!هاشمی پاینده باد!

DSC04634

واز گارد کاری ساخته نبود : هجوم مردم به سمت آیت ا…، همان لحظه سکه تمام بهار ۱۵۰۰۰ تومان پایین آمد!

DSC04633

و البته گروهی از  جامیان مشایی هم شعارهایی علیه آیت ا… می دادند: هاشمی حیا کن…

IMAG0369

صدای خاهر دیوانه هم می آمد: امشب شب تولده!  و من زیر لب زمزمه کردم: تولد یک رویا!

پی نوشت:

این عکس را من نگرفته ام:

285703_865

اما این حرکت رییس جمهور سابق و البته رییس فعلی ستاد تبلیغاتی “مهندسِ بهاری” – به نظر من- بسیار ناپسند بود. پیامش هم برای تمام اصحاب قدرت واضح است: از هیچ گونه تخلفی برای ادامه ی دولت عدالت کوتاهی نخاهم کرد.

خدا نبخشه اونی که  اسس اساس الظلم و الجور…

 

فرهنگسرای بهمن میزبان ویژه برنامه ی “درنگی در فرهنگ لامرد”

اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۲

برای اجرای این  ویژه  برنامه  که به شکل یک بسته ی فرهنگی متشکل از : تیاتر،عکاسی، نقاشی و خاطره گویی ست ،از مدت ها قبل توسط انجمن هنر های نمایشی شهرستان لامرد و با همکاری  گروهی دیگر از هنرمندان و جوانان لامردی هم اندیشی صورت گرفت و مقدمات این امر فراهم گردید . سپس بین مسئولین فرهنگی شهرداری تهران وانجمن نمایش و اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان مکاتبات زیادی صورت گرفت . لازم به ذکر است که در تمامی مراحل راه اندازی این برنامه ، نهایت محبت و همکاری را از جانب سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و نیز شورای اسلامی شهر تهران بالاخص جناب آقای دکتر شکیب شاهد بودیم.
در سطح شهرستان نیز ، مدیریت محترم کارخانجات سیمان لامرد نیز با نگاه ویژه ی فرهنگی حمایت قابل توجهی از این برنامه به عمل آوردند. همچنین اعضای محترم شورای شهر بذل محبت کردند و در زمینه ایاب و ذهاب هنرمندان به تهران همکاری کردند.
این ویژه برنامه با هدف ارتباط فرهنگی با جوانان  همشهری که مقیم پایتخت هستند و نیز دیگر علاقه مندان به فرهنگ دیار جنوب و شهر لامرد برگزار می شود . با توجه به رشد روز افزون جمعیت لامردی ها و افزایش تعداد دانشجویان لامردی در تهران، نیاز اجرای برنامه های اینچنینی برای جلوگیری از گسست فرهنگی، بیش از پیش احساس می شود. همچنین مد نظر است که با ارائه ی این بسته ی فرهنگی، مسئولین و نهاد های فرهنگی نیز با دید حمایتی ، زمینه را برای بروز خلاقیت در این قشر هنرمند در عرصه ی ملی فراهم آورند. در این راستا از مدیران و هنرمندان اداره کل هنرهای نمایشی مرکز دعوت گرفته شده و همه این دوستان با اعلام خرسندی از این اتفاق ، قول های حمایتی فراوانی داده اند.
این مراسم از سوی انجمن هنرهای نمایشی شهرستان لامرد در روزهای ۱۹ و ۲۰ اردیبهشت ماه جاری (پنجشنبه و جمعه )در تالار مبارک فرهنگسرای بهمن از ساعت ۱۶ برگزار می شود.

اجرای دو نمایش از کارهای محمدجواد صفایی نویسنده و کارگردان لامردی ، محور اصلی این ویژه برنامه را تشکیل می دهد . چرا که  تئاتر دارای زوایای مختلفی است و می تواند فرهنگ را به بهترین نحو و با کمترین تغییری به مخاطب ارائه کرد.
نمایش ” لام و رود” که در دسته ی نمایش بومی (فولکلور) قرار می گیرد شامل متن، بیان و لهجه، لباس و ساختار قصه، همه برگرفته از برهه ای از تاریخ این شهرستان است که بر روی صحنه خواهد رفت.
همچنین نمایش “عشق در آفساید” کار کمدی و مفرحیست که  برنده ی دو جایزه ی بازیگری از جشنواره ی تئاتر فجر استان فارس در سال ۸۹ شده است. این نمایش هم از کاهای محمد جواد صفایی است که با بازنویسی از قصه معروف شنگول و منگول اجرا خواهد شد.
در بخش دیگری از این ویژه برنامه نمایشگاهی از آثار عکاسان بومی شامل ۴۰ اثر از آقایان علی حسن زاده و علی اسدی که موفقیت های گوناگونی در جشنواره های ملی و بین المللی از جمله جشنواره ی عکس Sony لندن و عکس امارات کسب نموده اند و ۱۲ تابلوی نقاشی از هنرمند فاطمه عباسی در سبک آکرولیک برگزیده ی جشنواره های ملی برگزار خواهد شد. کلیه عزیزان شرکت کننده در این ویژه برنامه از ۵۱ عنوان کتاب نویسندگان بومی شهرستان نیز بازدید خواهند کرد.
همچنین در بخشی از این ویژه برنامه تنی چند از لامردی ها به خاطره گویی برای جوانان با عنوان “از تراکمه تا لامرد” خواهند پرداخت.
مهمترین هدفی که در این برنامه دنبال می شود استمرار برگزاری این قبیل برنامه ها در جهت احیای هویت و فرهنگ بومی است که نیازمند حرکت جمعی و همدلی تمامی مسئولان است که متأسفانه این روزها همه این دوستان از بحث فرهنگ غافل شده و همه ی نگاه ها معطوف به توسعه ی صنعتی شهرستان است .
به منظور حرکت در راستای توسعه ی فرهنگی شهرستان، پیش نویس طرحی تحت عنوان سازمان علمی و فرهنگی لامرد توسط آقای مهدی شاکری و چند تن از دوستان تهیه شده که ان شاءالله با مساعد شدن زمینه فعالیت همه دوستان به جد و بدون چشمداشت مالی و . . . حاضر به اجرای این طرح فرهنگی می باشند.
با سپاس از تلاش های مجموعه سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، مدیریت محترم شرکت کارخانجات سیمان لامرد، مدیریت محترم فرهنگسرای بهمن، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان لامرد و یاری صمیمانه ی حاج علی صابری که بدون همکاری و دلسوزی این عزیزان اجرای این برنامه غیر ممکن بود.
به امید دیدار همه ی همشهریان و نیز دوستان مقیم پایتخت…
(این گزارش توسط اینجانب و آقای شاکری تهیه شده است.)

IMG-20130507-WA0021

آهای خبر … آهای خبر

اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۲

آی خبر، آاای خبر، آاای خبر
انتخابات اومذه بار دگر

انتخابات اومذه دو تا دو تا
بار دیگر پا بیذه شور و شَرَر

باز اُفتاذَه ان جَوونها جُونِ هم
گشته این بار نَوبَه یِ شورای شهر

خَو نذاریم تا بی گه وَرگارِ شَو
یک به یک در می زنن تا خَو سحر

لودر و غلتک به صحرا میزَنِن
گار و اِسفالت آیکَشِن ری بَحر و بَرّ

بار دیگر پول و چک پول و برنج
بنزین و آبمیوه و مرغ و جگر

بار دیگر تا دَم بیغوله ها
میگُذارِن آرذ بَندر پشتِ در

بخت با کولی مسکین یار شد
آمده سانتافه تا زیر کپر

بار دیگر بر مزار مردگان
میکَشِن مُشتی گِل مُرذَه به سَر

در عزا و در عروسی حاضِرِن
عکس میگیرن کوت و شلوار اَ بَر

در عروسی حجله میوَندِن ری بُون
در عزا بَر سَر زَنون با چَشمِ تَر

شد ستادا پر ز قِیلونهای چاق
بستنی، نسکافه با شیر و شکر

در محله پارک و بلوار می زنن
شهرداری گوش مردم کرده کر

گوییا اَفتو زذه بیخ غروب
گشته کاندیدای شورا زار خاوَر

زَن زیلَکهای محل با افتخار
پشت اویند غافل از حَرف شیگر

از جناح راست یک جین آمده
جز علی قسمی نذارِن نامور

آمده سهراب چون اسفندیار
گفته پشتش هست نسل کارگر

آن یکی گفتا صداقت آمده
آمده او مستقل و بی خبر

منصور انصار لامردی نسب
گشته کاندیدای ایل زار جَفَر

چپ واویزه سمت دهنو هیکلی
از جمالی، ده تُرش تا برزگر

فرصتی پیدا نموده حق شناس
تا شود رایش ز هرکس بیشتر

لشکری آورده، چار تا پنج هزار
از جناح راست تا اصلاح گر

گیج و حیرونیم در این هیر و ویر
عباس نیکرو بچسبیم یا صفر

این یکی هدیه دهد اُشتر با بار
آن یکی آورده است اِشکال نر

طِیفه ی موسی کمین کرده به راست
ایل درویش آمده از باختر

اون یکی قول دولومیت میدهد
دیگری ول میکند گا وُ گووَر

شرق و غرب شهر جولان میدهند
کاندیدا آورده اند از چار بر

یار دارِن مرکز و کوش و شمال
بهر فتح پله ها بسته کمر

هر که می خواهد نماید سروری
نقشه ره می کشد جَلّاب خر

***

هموطن، امسال چشمت باز کن
از جناح و طِیفه ها بنما حذر

کاملا باهوش و با انصاف باش
شهر ننداز تو دَس چند در به در

هموطن هوشیار شو بیدار باش
دست هر کس نسپری اوسار خر

واگذشت پول و برنج و زور و زر
نیست دیگر دوره ی عصر حجر

شهر باید داد دست کاردان
دست مردانی شریف و راه بَر

ما میخِیم آباد گردد شهرمون
آدمی میخِیم که باشد چون پدر

آدمی با فکر، دنیا دیذه بو
کاری و کارکُشته و خوب و قَدَر

آدم با عرضه ی مردم بخواه
بسته باشد شال همت بر کمر

آدمی میخیم فهیم و نیک خو
با صداقت کار کنه بی شرّ و جَر

با کمال و صاف و خوش کردار بو
با حیا و با مرام و دادگر

آدم بی حیله ی با معرفت
اهل خلاقیت و فن و هنر

مردم همشهری ما عاقلن
خوب می دونِن کی نفعِن کی ضرر

واعظا بنویس به برگ تعرفه
نام هفت تا آدم صاحب نظر

شاهکار آفرینش

اردیبهشت ۱۱ام, ۱۳۹۲

‎قلم را برمی دارم، درنگی! اندیشه ای! تیک تاک ثانیه های ساعت، ثانیه ها…، دقایق…، ساعت ها…! زمان به آرامی در سکوت سپری میشود…
‎و من هنوز در اندیشه ام…
‎می دانی که سخت است! با عقل نوشتن سخت است! درد است این انتظار! زجر است! این چرتکه ی محاسبه گر در وادی احساس چه حرفی برای گفتن میتواند!
‎شوری باید…
‎شرری…
‎شعله ای…
‎راستی مادر! شرمم می آید! شرمی غریب! از خودم خجالت میکشم! برای منی که یک عمر عاشق پدر بوده ام… پدر را ستایش کرده ام… پرستیده ام…
‎بخدای تو که خجالت میکشم مادر! و این احساس را همین امشب! همین دقایق دریافته ام! دفترچه های خاطراتم همه رنگین است با نام و یاد پدر… دفترچه هایم نه! همه ی دقایقم! پس تو کجایی مادر!! کجای این دنیای من!!
‎چشم هایم را میبندم! با منطق وعقل و احساس و تمام وجودم تو را می کاوم! تمام قوایم را به استمداد می جویم! نفسم دارد بند می آید…
‎من تو را یک عمر ندیده ام مادر…
‎یک عمر فراموشیِ مظلومانه…
‎تو را وقیحانه گم کرده ام…
‎از تو گفتن سخت است مادر…
‎برای من سخت است…
‎از کجا بیابمت مادر!!
‎یادم آمد! یک چیز هایی دارد یادم می آید! هرچند که حق نیست! بخدا حق نیست! گنجاندن عظمت تو در این حقارت من، حق نیست مادر!
‎در آن لحظات نفرین شده! آنجا که در فراق پدر عاجزانه بر خاک فروریخته بودم و خاک بیچارگی بر سر می کردم… یادت می آید مادر! تو دستانم را گرفتی! با دستان مهرت خاکم را افشاندی، نهیبم زدی! نهیبم زدی که تو را چه شده! تو که عارت میشد بر خاک بنشینی چطور اینگونه خاک بر سر میپاشی…
‎وای مادر…
‎چقدر با تو غریبه بودم آن لحظات! چقدر از تو دور بودم…
‎و دوباره چقدر در برابرت از خودم خجالت میکشم!
‎در آن سحرگاه غریب، با آن تاریکی و جاده ی خاکی که در پیش رویت بود… تنها.. با پهلوانی که دیگر نداشتی! میان آن درد طاقت فرسای جانکاه تو را سخاوتمندانه بر بالینم یافتم! وقتی که هنوز نبودی به سفیدپوشان آن سکوت گوشخراش! به قصابان لحظات زجر مادر شدن! التماس میکردم که مادرم! مادرم را بیارید تا چون کعبه طوافش کنم! اما تف به آبرویم مادر! تف به شرافتم! تف به حیثیت و هستیم که تا فارغ شدم تو را میان همان آوای ملکوتی اذان،دوباره جا گذاشتم مادر! فراموشت کردم!
‎وبازهم خجالت بار من مادر!
‎زمانی که با آن کوله بار درد و رنج! برای اولینبار به این کوچه ی غریب قدم گذاشتم،کوچه ای که گویا خاک مرده بر مردمانش پاشیده ای! زیر آن سقف کوتاه! در آن یک وجب جا! میان آن کشمکش های دهشتناک افکارم فقط تو بودی که چند روزی با مهر تمام میهمان آن به ظاهر قفس تنگم شدی مادر! تویی که خوب میدانم عقاب تیز پرواز طبیعت بوده ای! نفسم بند آمده مادر! می اندیشم که چطور با من ماندی!! مرا نفسی عمیق باید تا تنفسی بگیرم از فرط این خفگی و خجالتی دوباره برای من مادر…

‎خون گریستن های عاجزانه ام در فراق فرزند، مادرم را ذره ذره آب کرد…، با گریه هایم گریست،با گرسنگی هایم گرسنه ماند، با بیخوابی هایم بیخواب و باز هم در عزای آرزوهای از دست رفته ام پنهان از چشمانم گریست…
‎یادت می آید در آن شب نشینیِ یاد پدر، وقتی سر بر آغوشت گذاشتم و آرام در گوشت نجوا کردم که : مادر من چقدر خوشحالم که اولین ثمره ی عشق تو و پدر بوده ام،در جوابم چه گفتی!! نگاه یکتایی به چهره ام افکندی و گفتی: هرچه غرور هم داشته داده به تو یکی! ومن دوباره آنجا با این جان کلامت جانی تازه یافتم و چقدر به خود بالیدم… برق آمیخته با غرور و مظلومیت آن نگاهت آتش بر جانم زد مادر…عمری را در لحظه لحظه هایش برای بالندگیم! بالندگیِمان! فقط تو بودی که با جان و دل شکستی مادر! و بازهم مادر… و باز هم مادر… و باز هم…
‎ با اینهمه مادر! چطور میتوانم از تو! از خودم! از خدای خودم! خجالت نکشم!! چطور مادر! چطور!! تو بگو!
‎برای منی که یک عمر پروانه ی پدر بوده ام…
‎غافل از آنکه پدر را نیز به تو مدیونم مادر..
‎عزیز جانم! مادرم! تو پروانه بودن را زندگی کردی و حقا که من پروانگی از تو آموختم…
‎مادر…
‎مادر…
‎مادر…

 

توضیح ادمین: انتشار این نوشته برای روز مادر برنامه ریزی شده بود اما به دلیل مشکلات اینترنت داخلی موفق نشدیم. از نویسنده این مطلب پوزش میخاهیم

چگونه می توان حماسه سیاسی خلق کرد؟

اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۲

مقام معظم رهبری در گفتار نوروزی امسال خود ، توجه مردم و مسوولین را به دو نکته ی مهم جلب کرد: حماسه ی اقتصادی و حماسه سیاسی.
با شنیدن این پیام اولین چیزی که به ذهنم متبادر شد: عبارت جهاد سیاسی و جهاد اقتصادی بود. شاید اولین تعبیری که از جهاد به ذهن انسان برسد جنگ و شمشیر و خون ریزی باشد . اما از آنجا که جهاد از ریشه ی جهد(= تلاش ، کوشش) می آید، هر کاری که انجام آن متضمن تلاش و زحمت بسیار است را جهاد می نامند(دو استفاده ی رایج دیگر از این کلمه در “جهاد نفس” و “جهاد سازندگی ” هر دو دال بر تایید معنای مذکورند).

در این نوشته ی کوتاه ، می خاهم نگاهی داشته باشم به چگونگی امکان رخداد یک جهاد سیاسی. همانگونه که در سطح افکار عمومی جامعه مطرح می شود ، بهترین محل بروز حماسه سیاسی انتخابات های پیش روست. اما چگونه انتخاباتی می تواند مصداق یک جهاد سیاسی باشد؟ انتخاباتی فقط پر شور و یا انتخاباتی پرشور و پر شعور؟ انتخاباتی پر از شعار یا پر از برنامه؟ پر از احترام یا پر از تخریب؟

انتخابات را می توان یکی از مهم ترین کنش های سیاسی در یک جامعه ی دمکراتیک دانست.اما این عمل هم مانند هر عمل دیگر مقدماتی دارد که اگر این مقدمات فراهم نیاید ، نتیجه چیزی ابتر و یا حتی استحاله شده و باژگون خاهد بود.جامعه ای می تواند ادعای برگزاری انتخابات قوی و موثر را داشته باشد که ارکان دمکراسی در آن جامعه مستحکم باشد:
۱- قانون فصل الخطاب باشد.
۲- قانون گزار، خبره و برآیند نخبگان جامعه باشد.
۳- احزاب برآمده از متن جامعه بوده و تقلیدی و جعلی و وارداتی نباشند .
۴- مطبوعاتِ آزاد حضوری فعال و سالم داشته باشند و در نهایت
۵- کرامت انسانی در این جامعه ارج نهاده شود.
هر چه این پنج رکن مستحکم تر باشد می توان شاهد انتخاباتی پرشعورتر،برنامه گرا تر و اخلاق گرا تر بود.

باورم این است که اگر بخاهیم به هر کدام از این موارد نمره ای بدهیم، در مورد رکن سوم دمکراسی- احزاب – نمره مان بسیار ضعیف است. شما وقتی به تاریخچه ی دمکراسی خاهی این مرز پرگهر نگاهی می اندازید، متوقع می شوید که با وجود پیشینه صد و چندسال فعالیت آزادی خاهانه مردم و روشنفکران این مرز و بوم ، با وجود تحمل آن همه داغ و درفش، قتل و ارعاب ، با وجود آن همه قلم بشکسته و لب و دهان دوخته ، توقع دارید ماحصل چیزی بیش از وضعیت موجود باشد.

تاسف وقتی بیشتر می شود که می بینی در کشوری مانند پاکستان احزاب موجود (مسلم لیگ، عوام لیگ(مردم) و… ) بسیار مردمی تر و موثر تر از احزاب کشور ما هستند . مردم در این کشور نیاز به وجود احزاب را فهمیده اند، کارایی شان را دیده اند و امیدوارانه خاسته هایشان را درقالب حرکت های حزبی دنبال می کنند.

برای رسیدن به این هدف ، نیازمندوجود احزابی با اساس نامه ای (مانیفستی) واضح و روشن هستیم. اساس نامه ای که در آن برنامه های اقتصادی ، سیاسی، فرهنگی و… همه مدون است و اگر کسی عضو حزبی شود دقیقن می داند زیر علم چه کسی دارد سینه می زند.

در کشورهای دمکراتیک با احزاب و مطبوعات قوی ، اگر حزبی تصدی کارها را بر عهده گرفت ، برای حفظ آرا هم که شده تمام سعی خود را می کند که کشور را به بهترین نحو اداره کند. چرا که می داند که مطبوعات حزب مقابل (رکن چهارم)تمام سکنات آنها را رصد می کنند .در چنین جامعه ای هیچ کس نمی تواند زیر بار مسوولیت سیاسی – اجتماعی خود شانه خالی کند. با وجود چنین ساز و کارهایی ست که روابط ،روشن و شفاف است.فضای اقتصادی رانت پرور نیست و کسی در حاشیه ی امنیت نیست. در چنین شرایطی صاحبان قدرت بی آنکه بدانندپل صراط کجاست و نامه ی حضرت علی به مالک را خانده باشند، تمام سعی خود را می کنند که رضایت مردم را جلب کنند.

طنز تلخی که در این میان نهفته این است که مثلن در کشوری مانند ایالات متحده و یا انگلیس تعدادی معدود حزب برجسته وجود دارند(دمکرات ها و جمهوری خاه ها در آمریکا و یا احزاب کارگر، لیبرال دمکرات و یا محافظه کار در انگلیس ) که قدرت هم دائمن در میان آنها دست به دست می شود. اما در کشوری مانند ما نزدیک به ۲۲۰ حزب رسمی ثبت شده وجود دارد! احزابی که بیشتر آنها مانند قارچ های خودرو هنگام انتخابات ها و بنابر یک فوریت سیاسی سبز شده اند، در جریان انتخابات هم زیر دست و پای احساسات و هیجانات عمومی مردم له شده اند و پژمرده به خاب زمستانی می روند تا انتخابات بعد!

در زمینه ی سایر ارکان دمکراسی نیز شاید وضع مان خیلی بهتر از این رکن نباشد ، اما به مدد ورود اینترنت و ماهواره، گردش آزاد اطلاعات وضع قابل قبول تری یافته است. به مدد افزایش آگاهی های عمومی، کرامت انسانی موضوعیت یافته و در سایه ی رشد این دو پارامتر است که توقعات مردم از مجلس و قانون گزارها بیش تر شده و جمیع این ها می تواند مقدمه ی یک کنش سیاسی مناسب باشد.

وقتی راه های ارتقای کیفی ارکان دمکراسی را در جامعه ی خود بررسی می کنیم همواره به یک جواب می رسیم: توسعه ی فرهنگی جامعه. شرایط بهتر با دولت و حکومت بهتر محقق نخاهد شد بلکه با مردم آگاه تر و توسعه یافته تر است که جامعه ترقی خاهد کرد. حتا اگر در کشوری بهترین دولت ممکن هم بر سر کار بیاید، تا مردم آن کشور به لحاظ فرهنگی –اجتماعی رشد نکنند این دولت مانند نخلی زینتی بی اثر و بی ثمر باقی خاهد ماند. جامعه ای که علوم انسانی در آن رشد نیابد و کرامت انسانی امری پذیرفته شده نباشد ، در چنین جامعه ای اندیشه ی انسان مخالف محترم نیست. در جامعه ای که به اندیشه ی مخالف احترام گذاشته نشود ، احزاب قوی شکل نخاهند گرفت. اگر احزاب قوی به وجود نیاید مجلسی فرمایشی و جعلی خاهیم داشت و اگر مجلسی ناکارآمد داشته باشیم خروجی آن چه می تواند باشد جز قانونی ضعیف ، نارسا،غیر کاربردی،غیر شفاف،رانت پرور و دارای در روهای فراوان و…

اگر به دنبال اجرای منویات مقام معظم رهبری هستیم و در اندیشه ی خلق حماسه سیاسی هستیم،باید وارد میدان جهاد شد. این جهاد از “ذهن ما” شروع می شود، از نگاه ما به “انسان”و ” کرامت انسانی”، از “فروتنی صادقانه ی ” ما در برابر آنچه نمی دانیم.

این است که ما برای خلق یک حماسه سیاسی نیازمند جهاد سیاسی هستیم، جهاد از جهد می آید، از سعی و تلاش و نه از تنبلی و شعار.

مسئولان بیمارستان ولی عصر (عج) لامرد به گوش!

اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۲

اینکه در حال نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری و شورای شهر هستیم درست …اینکه پرداختن به دیگر مشکلات شهر در این برهه زمانی جالب نبوده و شاید گوش شنوائی برای شنیدن نداشته باشد درست. ولی چه کنیم که درد است و باید بیان شود شاید دلسوزی پیدا شده و رسیدگی کند .

پس از راهیابی دکتر موسوی به صندلی سبز بهارستان خرسند از این بودیم که مردی از وادی بهداشت و درمان راهی مجلس شده و از این به بعد دیگر شاهد وجود مشکلات بهداشتی و درمانی در شهرمان نخواهیم بود ولی همچنان مشکلات باقیست و هیچ رسیدگی نیست .

چند صباحیست به خاطر شغلی که دارم مجبور به تردد بیشتر به بیمارستان ولی عصر (عج) میباشم .در این ترددها به مشکلی برخورد نمودم که هدف از انعکاس آن در سایت تراکمه آگاهی دادن به مسئولان بهداشتی شهرستان به خصوصی مدیران محترم بیمارستان لامرد میباشد .

و اما شرح واقعه :

رویداد اول :

در ایام تعطیلات عید به اتفاق یکی از همکاران که در محل کار دچار حادثه و صدمه به انگشت شده بود راهی بیمارستان لامرد شدم که پس از انجام اقدامات اولیه و معاینه/ پزشک شیفت بیمارستان دکتر x تشخیص شکستگی و تجویز آتل بندی دادند.کاغذی را به دستمان دادکه روی آن نوشته شده بود :

مطلب دکتر x
با سلام ”
لطف نموده نسبت به انجام آتل انگشت شکسته اقدام گردد .
مهر و امضاء دکتر x

به ایشان اعتراض کردم که چرا به مطب شخصی خود ارجاع داده اید اعلام داشتند ایام تعطیلات است و بیمارستان شلوغ و این قبیل اقدامات درمانی میبایست بیرون از بیمارستان انجام گیرد .
حال مراجعه به مطب مذکور و مواجهه با فردی که اصلا اینکاره نبود و پرداخت هزینه ۲۴ هزارتومانی که بابت آتل بندی از ما اخذ شد بماند .(اصلا اختراعی به نام بیمه و دفترچه بیمه آنجا شناخته شده نبود )

رویداد دوم
دراعزامی مشابه چند روز بعد مجدد به اتفاق یکی دیگر از همکاران که درد کلیه داشتند به بیمارستان مراجعه و چشممان به جمال دکتر x منور گردید .بعد از معاینه و توضیحات ما که همکارمان درد شدید دارند و بایست بستری شده و مسکن م……ن دریافت نماید (مسکن مذکور فقط در مراکز درمانی تزریق میگردد )باز هم کاغذی به دستمان دادند بدین شرح :

مطب دکتر x
با سلام ”
لطف نموده تزریق سرم و آمپولها طبق نسخه انجام پذیرد .
مهر و امضاء دکتر x

این بار دوباره شاکی شدم که چرا هر بار پس از مراجعه به بیمارستان ما را به مطب شخصی ارجاع میدهید که مجدد اعلام داشتند بیمارستان شلوغ است و تخت خالی برای بیماران سراپائی نداریم .بررسی که کردم متوجه شدم که فقط یکی از تخت ها پر است و بقیه منتظر بیمار .

این بار شاکی نزد سوپر وایزر شیفت بیمارستان رفتم که در کمال تعجب این جواب را از ایشان شنیدم :نظر پزشک معالج این بوده و کاری از دست ما بر نمی آید .بابا همین یه دونه پزشکو به زور و صد خواهش گذاشتیم اینجا بمونه ایام تعطیلات پزشک نیست اگه چوب لای چرخش بذاریم میره دیگه همینم نداریم ها.(به قول محمد جواد قحط الپزشک شده بود )
حال پرداخت هزینه ۲۹ هزار تومانی وصل سرم و تزریق آمپولها بماند .ولی نکته جالب اینجاست که در مطب شخصی دکتر x آن وقت شب هیچگونه پزشکی وجود نداشت و اگر تزریق م….ن شوک تنفسی میداد چه کسی جوابگو بود .

مورد سوم:
چند روز قبل جهت انجام معاینات و آزمایشهای استخدامی رفته بودم شبکه بهداشت .پس از انجام آزمایشات پشت درب اتاق پزشک منتظر ورود و تائیدیه بودم که در باز شد و پیرزنی از اتاق خارج و شروع کرد به لهجه غلیظ لامردی اعتراض کردن. باز هم به قول محمد جواد صفائی شاخکهایم که تیز کردم متوجه شدم که پزشک شیفت آنجا هم دکتر x هستند و باز هم اینبار این پیرزن بیچاره را ارجاع داده به مطب شخصی جهت ادامه روند درمان .
مسئولین محترم شبکه بهداشت و مدیران محترم بیمارستان لامرد تور خدا کمی هم که شده به فکر کاهش هزینه های درمان همشهریهای عزیزمون باشید و اجازه ندید هر کسی از هر راهی که میتونه کیسه بدوزه واسه پول بی زبون مردم …!!!!!

یک دو سه، یک دو سه، سه سه س س …

اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲

            سخن اول:

قدرت یکی از مزایای اجتماعی است که درزیست – جهان ما  از ویژگی محدودیت  برخوردار است. اندیشمندان علوم انسانی به شکل کلاسیک قدرت را ” توانایی واداشتن دیگران به انجام کاری علیرغم میل باطنی او” تعریف می کنند. با این تعریف، قدرت مساوی «هر کنش اجتماعی  یا حداقل رابطه ی اجتماعی است» (شاهرخ حقیقی / الف) اگر اقتصاد را علم توزیع ثروت محاسبه کنیم، سیاست علم توزیع قدرت است. نسبت به قدرت دیگاههای متعددی در علوم انسانی وجود دارد: عده ای در تعریف قدرت حضور عامل آگاه انسانی که به شکل هدفمند اعمال اراده می کند را لازم می دانند (مانند مارکس) اما  « میشل فوکو متفکر پساساختارگرا معتقد است که وجود سوژه در تعریف قدرت الزامی نیست» (شاهرخ حقیقی / ب)  به عبارتی اگر متفکران کلاسیک معتقدند که برای توزیع قدرت  باید رابطه میان عامل آگاه انسانی و دیگری  را دید؛ دیگرانی مانند یورگن هبرماس و میشل فوکو برآنند که برای بررسی قدرت فقط تحلیل آن از چشم انداز سوژه امکان پذیر نیست و بایست شرایط تاریخی – اجتماعی را تحلیل کرد. فوکو فراتر از آن معتقد است چگونگی اعمال اراده و شرایط عینی  برای درک قدرت کفایت نمی کند؛ بلکه اگر ما به تبارشناسی دست بزنیم باید آشکار کنیم که خود سوژه (عامل آگاه انسانی) چگونه به وجود آمده است.

   به شکل کلاسیک هر دیدگاهی را که درباره قدرت بپذیریم؛ در نهایت ما به این نظریه پیوسته ایم که برای شکل گیری قدرت حداقل باید رابطه اجتماعی متولد شود، به قولی دیگر؛ حداقل وجود دو نفر و کنش اجتماعی الزامی است.

             سخن دوم:

آیا سیاست علم بررسی قدرت و پیرو آن علم رابطه اجتماعی است؟ و یا  اینکه ، آیا سیاست فقط در مقیاس اجتماع حیات دارد و در سطح فردی غایب است؟  آیا در رابطه فرد با خودش به عبارتی در تحلیل اعمال “ایگو” و یا شاید بتوان گفت در رابطه ی me  و self  ، رد پای قدرت نمایان نیست؟ !

Ego = me = من فرد وجه عقلانیت روان اوست؛ آن هم وجهی از عقل که عقل ایزاری است. عقلی که محاسبه گر است و به ما می گوید مثلا اگر می خواهیم به فلان شهر برویم کدام راه؟ کدام وسیله؟ را انتخاب کنیم که کم هزینه تر، راحت تر و سریع تر برسیم.

  این ایگو = من یا همان وجه آگاه و مدیر شخصیت از کجا آمده است؟  وقتی تصمیم می گیریم که فلان اندیشه خود را سانسور کنیم و یا اینکه فعلا آن را به تعویق بیاندازیم آیا به سیاست نپرداخته ایم؟!

در اینجاست که  « متفکران پست مدرن از اصطلاح “امر سیاسی” استفاده می کنند … ، اینکه سیاست را فقط در پارلمان نمی بیند بلکه کنش سیاسی را در تمامی مناسبات فردی، میان فردی و جمعی می بیند. در دیدگاه میشل فوکو رابطه ای که بین “من و خودم” نیز برقرار می شود رابطه ای متضمن پیامدهای سیاسی است. چگونه من، خود را کنترل می کند» … ( منصور انصاری، ج)

         سخن سوم:

در تاریخ “پادشاه” داریم، او کسی است که اگر در شهر با خدم و حشم گذر می کرد، “خود” و یا با کمی اغماض “هویت” فرد باید مقابل او خم می شد که در اینجا همه مردم می دیدند، دیکتاتور داریم که هویت فرد باید در اتاق خود هم مقابل او خم می شد که در اینجا خانواده می دیدند و توتالیتر ( تمامیت خواه) هم داریم که هویت = خود فرد باید در ذهن  و کله ی خود نیزمقابل او خم می شد که در اینجا هیچ کسی نمی بیند حتا همان عامل آگاه انسانی هم چیزی نمی بیند! این یک بیان ساده از میزان سلطه ی حاکمان خودکامه و تحدید فردیت توسط آنهاست.

      اصل سخن:

شدید ترین اعمال قدرت، دستکاری روابط “من” با “خود” است، امری که خشونت ظاهری کمتری دربردارد منتها از جامعیت، تسلط و نفوذ بیشتری برخوردار است. 

————–

منابع نوشته موجود است.

گذری بر فرهنگ بی زبان رفته

اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۲

نزدیک شدن زمان نمایشگاه کتاب امسال بهانه این نوشته شد.

۱- در سال گذشته در مورد این سه رمان زیاد حرف زده شد:
۱-۱- من منچستر یونایتد را دوست دارم، مهدی یزدانی خرم
۱-۲- سرزمین نوچ، کیوان ارزاقی
۱-۳- قیدار، رضا امیر خانی
کتاب ۱-۱ در مورد وقایع تاریخی سالهای سی است. کتاب مرا میخکوب کرد. نوع جدیدی ار داستان نویسی را تجربه کردم.
کتاب ۱-۲ روایت جدیدی است از ماجرای مهاجرت ایرانیان به آمریکا. نویسنده خودش مهاجر بوده و همچنان پس از بازگشت این سودا را در سر دارد.
کتاب ۱-۳ را سال گذشته امیرخانی در نمایشگاه عرضه کرد. گرم گرم کتاب را خواندم ولی انتظارم از امیرخانی برآورده نشد.

۲- دو کتاب “نورالدین پسر ایران” و “پایی که جا ماند” به ترتیب در مورد جنگ و اسارت است. خواندن این دو کتاب را به همه توصیه می کنم. از لابلای این کتاب ها می توان به واقعیات جنگ پی برد. خیلی تعجب خواهید کرد که گاهی کل یک عملیات لنگ چهل نفر نیرو بوده، که وسط میدان نبرد عده ای سرخود ول می کرده اند جنگ را که برگردند خانه، که پس از دو روز گرسنگی و تشنگی نیرو مغزش یاریش نمی کرده درست تصمیم بگیرد، که آنهایی که ایستاده اند چقدر مظلوم بوده اند و …

۳- رمان گاوخونی را پس از مدت ها خواندم. کتاب معروفی است و لی با فضای ذهنی من فاصله داشت.

۴- تعداد زیادی کتاب را هم تند خوانی کردم که از خیر آنها می گذرم.

۵- کتابی خواندم که شاهنامه را به نثر درآورده بود. شب ها برای پسرم می خواندم. کسب تجربه کردم که چقدر شاهنامه، مثنوی و کلیله دمنه می تواند برای کودکان جذاب باشد.

۶- از رمان های خارجی عاقبت “بازمانده روز” نوشته کازوئو ایشی گورو را خواندم. این کتابی است که هر علاقه مند جدی به ادبیات باید آن را بخواند. فیلمی هم بر اساس آن ساخته شده است.

۷- رمان های زیر سال گذشته پرفروش شدند:

۷-۱- اندازه گیری دنیا، دانیل کلمان. زبان کتاب طنز است (البته نه به طنازی برخی دعواهای سیاسی اخیر). رمانی فانتزی از ماجرای زندگی گاوس ریاضی دان نابغه. بسیار از خواندن آن لذت بردم.

۷-۲- رزیدنت، آشوت آقابابیان. کتاب درباره ماجرای جاسوسی علمی شوروی از آمریکاست. کتاب جالبی بود.

۷-۳- خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت، شرمن الکسی. این رمان در مورد بدبختی های سرخپوستان آمریکاست.

۷-۴- میان سایه های خاکستری، روتا سپتیس. رمانی جذاب از تبعید بخشی از مردم لیتوانی توسط شوروی در دوران جنگ جهانی دوم.

۷-۵- من هنوز آلیس هستم، لیزا ژنووا. نویسنده رمان دکتری روانشناسی دانشگاه هاروارد را دارد. در این کتاب انسان متوجه می شود آلزایمر چگونه رشد می کند و ذهن را از بین می برد. کتاب آموزنده ای بود.

۷-۶- به سوی سرزمین سفید، جان کراکائور. کتاب ماجرای واقعی جوانی است که همه چیز را رها می کند و به یک زندگی طبیعی در آلاسکا روی می آورد و آخر سر هم جان خود را سر این کار می گذارد. من این کتاب را دوست داشتم. فیلمی هم براساس این کتاب ساخته شده است. فیلم و کتاب مکمل هم هستند.

۷-۷- ماجرای عجیب سگی در شب، مارک هادون. ماجرای هیجان انگیز تلاش کودکی نابغه را به تصویر می کشد که در جستجوی قاتل سگ همسایه است. در این کتاب تا حدودی انسان متوجه لایف استایل انسان غربی می شود.

۷-۸- مرگ کسب و کار من است، روبر مرل. به نوعی داستان زندگی رودلف هوس رئیس زندان آشویتس است. ماجرای یهودی سوزی را مو به مو شرح می دهد. در این کتاب می توان روحیات آلمانی ها را شناخت. به گواهی یکی از دوستان مورد اعتماد، کوره های آدم سوزی در این اردوگاه وجود دارد. مساله اصلی سر اندازه آن است!

۸- دو کتاب نه چندان جذاب را هم خواندم:
۸-۱- جانورها، جویس کرول اوتس.
۸-۲- آخرین کتاب جهان، رودمن فیلبریک. کتابی شبیه به ۱۹۸۴ اورول.

۹- محرم پارسال کتاب دو جلدی آیینه داران آفتاب را خواندم. در این کتاب به حادثه کربلا با جزییات تاریخی زیاد پرداخته شده است.

۱۰- رمان اتحادیه ابلهان جان‌کندی تول از جمله کتاب هایی که زیاد در مورد آن حرف زده می شود. این کتاب را هنوز نخوانده ام. کتاب ترجمه ای است از پیمان خاکسار. کتاب هایی که او ترجمه کرده همه خوبند مخصوصا باشگاه مشت زنی.
———————————
چند نکته:

۱- خواندن برای من دو فایده دارد. لذت بردن و دور نماندن از جریانات فرهنگی. وگرنه به قول حافظ نه هر که سر بتراشد قلندری داند.

۲- تقریبا تمام این کتاب ها را در اتوبوس خوانده ام.

۳- اطلاعات بیشتر در مورد هر کدام از کتاب ها با یک جستجوی ساده در اینترنت به دست می آید.

خاستگاری چخوف روی صحنه های لامرد(نگاهی به اجرای نمایش خاستگاری)

اردیبهشت ۱ام, ۱۳۹۲

شاید شما هم تبلیغات نمایش عروسکی” خواستگاری” را در سطح شهر لامرد دیده باشید. اگر دیده اید احتمالن سه نکته برایتان جالب بوده: اول اینکه این یک نمایش عروسکی ویژه ی بزرگسالان است!دوم اینکه نمایشنامه ی آن نوشته ی درام نویس بزرگ روسیه و جهان: آنتوان چخوف است. سومین نکته ی جالب هم این است که: کارگردان آن یک دختر است،فاطمه شکوهی. همه ی اینها باعث شد نتوانم وسوسه ی مصاحبه با او را از سرم به در کنم.به ایشان که زنگ زدم گفت: راستش خودم دنبال یک مصاحبه با سایت تراکمه بوده ام، منتظر بودم شما از تهران برگردید و به همین راحتی مصاحبه ی ما جور شد! مصاحبه با فاطمه شکوهی، چهارمین  کارگردان زنی که در لامرد اجرای عموم گذاشته است(می دانید سه کارگردان زن  دیگر که بوده اند؟).

3 copy
من: می دانم که ساکن شیراز هستید، ولی در شروع بگویید اصالتن بچه ی کجای لامردی؟
ایشان:ما اصالتن از شکوهی های خطیمی(خطیبی) هستیم.
من:تحصیلات دانشگاهی شما تیاتر است؟
ایشان: بله. من فارغ التحصیل کاگردانی تیاتر از دانشگاه آزاد شیراز هستم. من شاگرد میلاد اکبرنژاد بوده ام. می دانم که تیاتری های لامرد ایشان را می شناسند.
من: چه شد که به فکر اجرای تیاتر در لامرد افتادید؟
ایشان:با پرس و جوهایی که کردم متوجه شدم در لامرد کسی نیست که تحصیلات تیاتر داشته باشد و غالبن بچه های تیاتر اینجا تجربی کار کرده اند و یا مطالعات شخصی داشته اند.گفتم شاید با این کار ادای دینی کرده باشم به شهرم ونیز شاید کمکی به پیشرفت تیاتر لامرد.
من:البته ما به غیر از میلاد، مهدی رنجبر و عباس پرانداخته را هم داریم که تیاتر خانده اند.اما متاسفانه ساکن لامرد نیستند.بگذریم، با بچه های تیاتر لامرد از کجا آشنا شدید؟
ایشان:از طریقWhatsapp و گروه “بچه های تیاتر لامرد”.
من: یادش به خیرWhatsapp! بگذریم. در مورد تیاتر لامرد هم اطلاعاتی داشتید؟
ایشان: بله. دو سه کار از کارهای بچه های لامرد در جشنواره ی استانی دیده بودم. برایم جالب بود! تا قبل از آن نمی دانستم در لامرد هم تیاتر کار می شود.
من: قاب صحنه هم کار کرده اید یا فقط عروسکی کار می کنید؟
ایشان:در دانشگاه قاب صحنه کار کرده ام.ولی بیشتر علاقه ام کارعروسکی ست.هم اکنون هم در سریال گلستان که در صدا و سیمای فارس در حال تهیه است به عنوان عروسک گردان حضور دارم.
من:آیا بنا دارید که به تیاتر لامرد کمکی هم بکنید؟ البته منظورم کمک نرم افزاریست.
ایشان:تمام سعی خودم را می کنم که چه در زمینه ی تیاتر عروسکی و چه در زمینه ی تیاتر قاب صحنه کمکی بکنم. چه از طریق فیلم یا کتاب و جزوه و چه از طریق حضور خودم و یا اجرای نمایش.
من: چه شد که چخوف را انتخاب کردید؟
ایشان:بیشتر نمایشنامه های چخوف را خانده ام و به موقعیت های کمیک نمایشنامه هایش علاقه مندم.نمایشنامه ی خواستگاری هم که از نمایشنامه های کمدی معروف ایشان است.
من: چه شد که در این نمایش از بچه های تیاتر لامرد برای عروسک گردانی استفاده کرده اید؟
ایشان:واقعیتش این است که انتقال گروه شیرازم به اینجا هزینه ی زیادی داشت.وقتی هم که شما به عنوان رییس انجمن برایم شرط گذاشتید که باید برای تیاتر لامرد هم فایده ای داشته باشم تا همکاری کنید،به ذهنم رسید که از بچه های همینجا استفاده کنم.  ابتدا دوره ی فشرده ی عروسک گردانی چند روزه برای شان  گذاشتم ، بعد هم از بچه ها در کارم استفاده کردم.
من: البته من شرط نگذاشتم، پیشنهاد دادم!
ایشان:پیشنهادتان خیلی جدی بود ولی!!
من:بچه های ما چطور بودند؟بی تعارف و تکلف!
ایشان:صادقانه بگویم، فکر نمی کردم اینقدر بااستعداد و خلاق باشند.
من:از همکاری اداره ارشاد راضی بودید؟
ایشان:از روز اول بااستقبال گرم بچه های ارشاد روبرو شدم.خیلی محبت کردند و واقعن بیش از حد خودشان با من همکاری کردند.مخصوصن آقای هنرپیشه و آقای واعظ زاده پشتیبانی خوبی از گروه من کردند و من خیلی دلگرم شدم.
من: سوال آخر،باز هم از شما نمایشی بر روی صحنه های لامرد خواهیم دید؟
ایشان:با توجه به اشتیاق بچه های اینجا خودم هم علاقه مندم که باز هم در اینجا کار کنم.
/////////////////////////////////////////////////////
پی نوشت:
این نمایش از یکشنبه اول اردی بهشت تا چهارشنبه به مدت چهار شب اجرا خاهد شد.محل اجرا سالن شهید آوینی واقع در اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان لامرد و زمان آن ساعت۲۰:۳۰ می باشد.

DSC_0509

خانم شکوهی و عروسک های روسی اشان!

IMG_2184

اجرای دانشگاه شیراز همین نمایش

IMG_2185

یه چندتا صحنه ی عشقولانه داشت…داشت!