Archive for فروردین, ۱۳۹۲

close-up:نمای نزدیک(۹)((با اندکی اصلاحیه))

فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۲

مجموعه نوشته هایی را که با عنوان عمومی (CLOSE UP : نمای نزدیک) خدمت تان ارایه خواهم کرد، دستچین خاطرات من است در برخورد با مردم شهرم .این برخورد ها در هرجای این شهر ممکن است برای من اتفاق افتاده باشد: کوچه و بازار،اداره ها،پارک ها و… این خاطرات هر کدام متضمن نکته ای اند و هدف از این خاطره گویی هم بررسی همین نکته ها ودر نتیجه شناخت بهتر شهرمان است، شهرمان : شهری که ما آن را ساخته ایم.

شب- منزل خودم -یکی از شب های بهمن ماه سال ۱۳۹۱

دو مهمان عزیز داشتم ، هر دو آموزش پرورشی و هر دو از دو شهر دیگر که در سال هایی دور، به عنوان نیروی آموزش پرورش در شهر لامرد حضور داشته اند.
حرف سایت تراکمه به میون اومد، گفتند این سایت رو بیار نگاه کنیم.به  سایت  وصل شدم . از قضا عکس- نوشته ی من مربوط به راهپیمایی ۲۲ بهمن (۲۲ بهمن ماه…یوم الله،یوم الله)بالاترین مطلب بود. عکس ها را نگاه می کردیم که رسیدیم به عکسی که من از آقایان صفری(فرماندار محترم)،جعفری، موسوی(نماینده ی محترم)شهیدی(امام جمعه محترم) انداخته بودم و اسامی این بزرگواران را نیز زیر آنها نوشته بودم.

دوستم وقتی اسامی را خاند پرسید: محمد جعفری کدام یک از اینهاست؟ آقای جعفری را که نشانش دادم گفت: عجب! پس محمد جعفری ایشونن! شاخک های کلوزآپ نویسی من تکانی خورد و سیگنالی گرفت. گفتم چطور مگه؟

گفت :”  والا سال های اول خدمت من در لامرد(حوالی سال های ۷۰)، من آدمی از همه جا بی خبر خانه ای در لامرد اجاره کرده بودم که از بد حادثه کنار خانه ی آقایون شهابی بود. ظاهرن همان روزها در لامرد یک سری شب نامه ها علیه مسوولین رده اول لامرد توزیع شده بود.

دوستان آموزش پروشی از دست به قلم بودن اینجانب اطلاع داشتند، این قضیه را گذاشته بودند کنار همسایگی من و شهابی ها به این نتیجه رسیده بودند که این شب نامه ها به قلم بنده است. لذا من را به اتاقی در آموزش پرورش وقت لامرد بردند ، در را بستند و سه نفر(آقایان: ص  و  غ و نفر سومی که مطمئن نیستم چه کسی بود ) اطراف من نشستند. آقای غ  روبروی من نشست و گفت: شما متهم هستید که شب نامه هایی علیه آقایان شهیدی، علوی، حیاتی و محمد جعفری نوشته اید. از خودت دفاع کن!

من که از این نحوه ی بازجویی خنده ام گرفته بود گفتم: من فقط اسم آقایان شهیدی، علوی(نماینده وقت)و حیاتی(رییس وقت آموزش پرورش) را شنیده ام ولی حتا تا به حال ایشان را ندیده ام ، چه رسد به اینکه علیه شان شب نامه بنویسم. ولی این آقای جعفری که فرمودید، اصلن تا این لحظه اسمشان را هم نشنیده ام که بخاهم علیه ایشان چیزی  بنویسم، بعدش هم، شما که اتهام می زنید باید مدارک تان را در اثبات مدعی تان ارایه دهید تا بعد من از خودم دفاع کنم.

در ادامه جلسه  آنها کپی یک حکم  را به من نشان دادند .حکم نشان میداد یکی از سران بلند مرتبه ی لامرد عضو یکی از احزاب وابسته به دربار شاهنشاهی بوده است.گفتند این حکم را تو در لامرد توزیع کرده ای! در دل به سادگی آنها خندیدم.آنها حتا اگر مطمئن هم بودند که من این کاغذ را در لامرد توزیع کرده ام نباید آن را به من نشان می دادند و باید غیر مستقیم از من حرف می کشیدند.چه رسد به اینکه انها فقط حدس زده بودند و با فقط با یک حدس سندی با این  مهمی را به من نشان داده بودند!!”

دوستم بقیه ی آنچه بر او رفته بود را برایم تعریف کرد و کمی هم فضای آن موقع لامرد را برایم تشریح کرد. دوست دومم هم خود از قربانیان همین گونه برخوردها بوده، وقتی تعجب من را از رفتارهای سیاسی بزرگان آن روز- والبته امروز- لامرد می دید ، قصه ی  دیگری را که در همان روزها برای برخی همکارانش افتاده بود را برایم تعریف کرد:

گروهی از معلمین  تازه استخدام شده بودند  و هنوز رسمی نشده بودند. دقیقن همان مهر ماهی که باید رسمی می شدند  یکهو ظرف دو سه روز بیست تا از این معلم ها را اخراج کردند. غالب این بیست نفر از مخالفین سران لامرد بودند و به همین دلیل ! جزو جریان چپ محسوب می شدند. اشتراک دیگر اکثر این بچه ها این بود که اکثرن از بچه های جبهه رفته بودند. در میان ما آقای سید حسین احمدی زاده  بود که تعداد ماه های حضور ایشان در جبهه از مجموع ماه های تمام امضا کنندگان حکم اخراجش بیشتر بود!(ایشان با اینکه نوجوان بودند، هفده ماه در جبهه ها حضور داشتند)

بماند که در آن جلسه بر دوست اولی من چه گذشت و چگون ایشان به جاهای دوردست  منتقل شد و چه سختی ها کشید…
بماند که عده ای از همان جوان ها با دست پیت پتی به چه سختی تا شیراز رفتند  و برخی شان هم  بالاخره به آموزش پرورش برگشتند…
بماند… همه ی اینها در بغچه ی تاریخ رفتارهای سیاسی مردان لامرد بماند، اما دو نکته را می خاهم بگویم که لال از دنیا نرفته باشم:
۱- کسانی که مانند من در خانواده ای هم سو با طیف فکری جریان حاکم لامرد بزرگ شده اند، گوش مان پر است از حکایات ظلم و فساد چپی های لامرد و مهر و اشکنان ، چقدرش راست است و چقدر دروغ بماند. اما لامردی هایی مانند من کم تر می توانند آن روی سکه را هم ببینند و بفهمند قصه گوها خود چه قصه هایی را در نهانخانه شان مخفی کرده اند؟این  مطبوعات و رسانه ها هستند که باید نقش حافظه ی تاریخی جامعه را بازی کنند  تا مخاطب با دیدی جامع تر نسبت به آدم ها و جریان ها قضاوت کند (البته به نظر من بهتر آن است که جز در شرایط اجبار راجع به هیچ انسانی قضاوت نکنیم و آن را به عهده ی ذات لایزال الهی بگذاریم که از آشکار پنهان ما اطلاع دارد)

۲- صادقانه اذعان می کنم هدف از این نوشته “که کهنه اَ باد دادن ” و ” نو کردن کینه های کهنه” نیست. فقط محتوی یک تذکر ساده –اول به خودم و سپس به شما – است: آن روز ها گذشته اما هنوز “ما” هستیم و همان “شرایط” وجود دارد. هنوز “انسان ” هست، هنوز “میل به قدرت ” هست، هنوز “میل به بقا” هست، هنوز “وجدان و شرافت” هست، هنوز “مذهب ” هست، هنوز “آبرو” هست…خلاصه که بستر تکرار همه ی همه ی آن حوادث هنوز گسترده است، آقایانی که قدرتی دارید و نان و آبروی مردم در دستان شماست – از هر جریان و جناحی که هستید و هستیم- شما را به خدا اوصیکم و نفسی به این کلام حسین در روز عاشورا :

“در برابر آنانکه در برابر شما جز خدا کسی را ندارند مهربان باشید…”

نتیجه گیری پسر شجاعی :خیلی شجاعت می خاد آدم اعتراف کنه و بگه: بله! من کردم و اشتباه کردم. یادمه زمستان ۸۱  در دانشگاه شیراز مرحوم حیاتی که داشت خودشو واسه نمایندگی مجلس هفتم آماده می کرد، در مورد برخی رفتارهایش در دانشسرا  در جمع دانشجویان لامردی این اعتراف سخت را انجام داد.خدا بیامرزدش

نتیجه گیری جناح چپی: اونا اینجوری برخورد کردند، ما هم متقابلن تلافی کردیم. منتها ماها تو این سی و چهار سال فقط هشت سال کار دستمون بوده! ۲۶ سال طلبکاریم هنوز!!
نتیجه گیری سعدیایی:

جهان ای برادر نماند به کس

دل اندر جهان آفرین بند و یس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

نتیجه گیری سیاسی: این نوشته هیچ نتیجه گیری سیاسی ندارد و … به روح کسی که در این مکات آشغال بریزد!!

می‌روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم …

فروردین ۲۶ام, ۱۳۹۲

وارد اروند که می‌شوی حس عجیبی داری. نیزارهای بلند و سرافرازی که از آب جاری آنجا سر درآورده‌اند و غرور و افتخار خاک ایران را به نمایش گذاشته‌اند، یادآور قدمهای عزیزانی‌ است که وقت عملیات برایشان لحظه وصال محبوب بود. شب عملیات که می‌شد هر کسی مشغول کاری بود. بعضی‌ها مشغول نوشتن وصیت‌نامه، بعضی‌ها استخاره تسبیح که فردا به یاران رفته‌شان می‌رسند یا نه؟ بعضی‌ها مشغول مرتب کردن لباس‌های رزمشان. انگار قرار است بروند عروسی. اما در گوشی‌ای از خاکریز جوانی را می‌دیدی که همه می‌گفتند خط خوبی دارد. ماژیک آبی‌ای داشت که با آن خط می‌نوشت. آن شب هم روی لباسش می‌نوشت. «می‌روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم».010

حدود ۸ سال قبل بود. آن روز که به اتفاق جمعی از دوستان پا به خاک اروند گذاشته بودیم. هوای شهادت در سر همه فضایی درست کرده بود که خواه‌ ناخواه وقتی از پل‌های دست‌ساز بین نیزارهای اروند می‌گذشتی اشک از چشمانت جاری می‌شد. او پشت همان لباس خاکی‌ای که بر تن کرده بود نوشته بود: «می‌روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم» اسماعیل خطش خوب بود. یادم هست شبی که قرار بود فردایش به اروند برویم بعضی‌ها آمدند پیش اسماعیل و روی لباس‌های خاکی‌شان هر کدام چیزی نوشتند. اما «می‌روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم» جمله دیگری بود. پشت لباس سید عقیل نوشته بود. حتما اسماعیل حال و هوایش با همه ما متفاوت بود. روزی پدرش آنجا قدم گذاشته بود. او پا جای پای پدرش می‌گذاشت. امروز دیگر سید عقیل در بین ما نیست،‌ اما نوشته پشت لباس خاکی‌اش را نمی‌توانم از ذهنم فراموش کنم. سید عباس آن روز برایمان اشعار حماسی می‌خواند. یکی از همان اشعار هم شعر معروف مداح ارزشی‌مان «محمدتقی مقیمی» بود. همان شعر «عباس علمدار حسین». شعری که یادآور حماسه‌های شهدای عزیزمان بود و تا همین چند سال پیش هم آخرین شعری بود که شب‌های شام‌ غریبان در حین ورود دسته‌های سینه‌زنی به گلزار شهدای اسیر می‌خواند. آن شعر حماسی و آن نوشته زیبای پشت لباس سید عقیل تصویری ساخته بود که چشم‌های همه زائرین آن سرا را به خود جلب کرده بود. بچه‌ها دیگر طاقت نداشتند. همه می‌خواستند خود را به زهرا(س) برسانند. سید عباس با صدای بچه‌ها شور بیشتری می‌گرفت. وقتی شعرش تمام شد،‌ هر کس در گوشه‌ای نشسته بود. من هنوز تصویر «می‌روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم» را در ذهنم مرور می‌کردم.

دیروز سید جمله‌ای از آقا نقل کرد که مرا به یاد آن روز انداخت. او می‌گفت: آقا می‌گوید من همه درخواست‌ها و خواسته‌هایم را جمع می‌کنم و شب شهادت خانوم حضرت فاطمه زهرا (س) از او طلب می‌کنم. سید می‌گفت: ائمه هم این چنین بوده‌اند. او داستانی از امام صادق(ع) نقل کرد که ایشان هم به اطرافیانش می‌فرمودند که ما هر وقت چیزی از خدا بخواهیم مادرمان را واسطه می‌کنیم. او می‌گفت شهدا عشق عجیبی به خانوم حضرت زهرا(س) داشتند. او از پیشانی‌بندهای شهدا می‌گفت. از زمزمه‌های زیر لب آنها می‌گفت و از مداحی‌ها و اشعاری که می‌خواندند.

ما هم امروز از او می‌خواهیم. از او می‌خواهیم تا شافع ما در روز محشر باشد. از او می‌خواهیم تا دستگیر ما در سختیها و مشکلات باشد. در خاطرات برخی از شهدا آمده است که برای مراسم عروسی‌شان از حضرت زهرا دعوت می‌کردند و ایشان هم می‌آمدند. نشانه آمدنشان را هم به آنها می‌دادند. ما هم از او می‌خواهیم که در شادی‌ها و غم‌های ما باشد. دیشب همسایه‌مان که مراسم عزاداری شب شهادت حضرت داشت، برایمان نذری آورد. قیمه و پلو. مادرا آیا می‌شود روزی کسی در بزند و بگوید این سند شفاعت مادرتان از شما در روز وارسی حساب‌هاست؟…

او می‌گفت وقتی وارد اسارتگاه عراق شدیم، سربازان عراقی کوچه‌ای درست کردند به تنگی کوچه بنی‌هاشم. از آن کوچه که می‌گذشتی با هر چه داشتند بر سر و دست و پایمان می‌زدند. بعضی‌ها با باتوم؛ بعضی‌ها با اسلحه، بعضی‌ها با شلاق؛ بعضی‌ها هم با زنجیر و چیزهای دیگر. کسی چیزی نمی‌گفت. می‌گفتند ما آه بکشیم و این نامردان صدای ناله شیعه را بشنوند؟ بدنهایشان زخمی بود، اما آرام بودند. شب در گوشه‌ای از اقامتگاه، نشسته بود و زار زار گریه می‌کرد. از او پرسیدم برادر چی شده؟ کجایت درد می‌کند؟ … گفت: هیچ. به یاد کوچه بنی‌هاشم افتادم. آن لحظه‌ای که مادرم در آن کوچه تنگ دست حسن و حسین را گرفته بود و آن نامردان با غلاف شمشیر بر بازوانش می‌زدند و کسی نبود …

یا فاطمه اشفعی لنا فی‌الجنه

یادداشت:

۱- سید عقیل بسیجی سرافراز اسیری بود که چند ماه پیش در حادثه‌ای رفت تا زودتر از ما دیدار آنها که دوستشان داشت برسد.

۲- اسماعیل فرزند شهید مظاهری از شهدای شهر گله‌دار است.

۳- سید عباس هم همان سید عباس موسوی  مداح ارزشی و دوستدار اهل بیت است که تقریبا اکثر دوستان می‌شناسندش.

۴- محمد تقی مقیمی از نوحه‌سرایان و شاعران حماسی سال‌های مبارزه و جهاد از صدای او برای اکثر اهالی شهر اسیر و اطرافش شناخه شده است.

۵- سید هم یکی از روحانیون همکار ما در تهران است که البته بومی منطقه نیست.

ارادتمند آقای مهندس هم هستیم

فروردین ۲۴ام, ۱۳۹۲

با سلام خدمت همه خوانندگان و پیگیران مطالب سایت تراکمه، و البته سلامی ویژه خدمت مهندسین محترمی که نگاهی به مطالب این سایت دارند.بله، همین روز هاست که ثبت نام برای شورا ها شروع شود و مهر پایانی باشد بر تمام شایعاتی که گاه خبر از احساس تکلیف کسی در ورود به صحنه انتخابات شورا و گاه از خبر تردید ها و رصد شرایط برای برخی دیگر می دهد!
مخاطب این نوشته اما، طیف خاصی از نامزدهای احتمالی انتخابات هستند: مهندسین محترم عضو نظام مهندسی ساختمان شهرستان لامرد.
دوست عزیز که اطمینان دارم مرا می شناسی، من به علت چندین سال افتخارعضویت در هیات رییسه ی نظام مهندسی شهرمان و بالطبع درگیر بودن با پروژه های عمرانی شهر و مهمتر از همه ارتباطات ناشی از پیگیری مسایل کلان عمرانی شهر و جامعه نظام مهندسی از یک سو ، و نیز پیگیری دغدغه های شخصی خود درمورد مسایل جاری شهر،در ۸ سال اخیر ارتباطات و نشست های بسیاری با اعضای محترم شورای اسلامی محترم شهر و نیز شهرداری محترمان داشته و اطلاعات نسبتا خوبی از زوایای پنهان این جامعه دارم.در طی این سال ها خرده اعتمادی را در میان مهندسین به عنوان سرمایه گرد آورده ام و امروز می خواهم این سرمایه را به نحوی شایسته خرج کنم. بله!من هم احساس تکلیف کرده ام. اما نه برای آمدن و نامزد شدن که برای نصیحتی دوستانه و خیرخواهانه
مهندس عزیزی که عزم بر آمدن و حضور در رقابت داری:
این روز ها در هر جمعی که می نشینیم حرف اول و آخر مردم این است که یکی از مهمترین دلایل ضعف شورای فعلی شهرمان -در کنار نقاط قوت و خدماتی که ارائه کرده اند- ناشی از عدم حضور یک مهندس آشنا به مسایل عمرانی در شورا می باشد. من این نظر را به این صورت جامع تر بیان می کنم که فضای فکری عمرانی شورای کنونی ، فضای مهندسی محوری نیست و به همین دلیل تصمیماتی که در حوزه ی مسائل عمرانی شهر اتخاذ می گردد ناقص و گاهی بی فرجام است. برای اثبات این موضوع مصادیق زیادی وجود دارد(از جریانات رخ داده در مسکن مهر گرفته تا جانمایی ترمینال شهر و پارک های محله ای و…) که بی گمان شما نیز این حرف ها را شنیده اید که پا به عرصه و جولانگاه انتخابات گذاشته اید. شما نیز مصادیقی را سراغ دارید که می دانید اگر مهندسی در حلقه تصمیم گیری آن بود، یا بهتر اجرا می شد و یا اصلاً اجرا نمی شد. اما می خواهم شما را متوجه یک پیچ تاریخی بکنم که اگر به سلامت از آن نگذریم، در پرتگاه فراموشی و بی اعتباری سقوط خواهیم کرد. مهندسان خوش فکر و کارآزموده:
امروز نگاه بخشی از مردم شهرمان و بطور ویژه قشر تحصیلکرده به ماست و تقاضا دارند که برای اصلاح و بهتر شدن شرایط شهرمان گامی برداریم . اما اگر مهندسان از این سرمایه به خوبی استفاده نکرده و ادای دین ننمایند و توقعات قانونی و بجای مردم را برآورده نکنند،اگر وارد شورا شوند وبخاطر ضعف های شخصیتی خود و یا به هوای قدرت و پول و پروژه و متراژ و دیگر تله هایی که بر سر راه هر انسانی هست، حضور شما بی اثر شود ، این نه فقط یک شکست انتخاباتی ست که از دست دادن سرمایه ای عظیم به اسم جایگاه و وجهه ی مهندس و نظام مهندسی . اگر وارد شورا بشوید و شرافت و وجدان مهندسی تان را –خدای ناکرده- فراموش کنید برای سالیان سال این طعنه را خواهیم شنید که: آمدند…جیب هایشان را پر کردند …و رفتند! پیشنهاد اینجانب این است:
۱- مهندس هایی خود را نامزد خدمت کنند که نگاه محدودی به مشکلات موجود ندارند. مشکلات را در چند مصداق محدود نبینند ، بلکه با نگاهی باز و جامع ، ریشه و اساس مشکلات را بررسی کرده باشند.
۲- در میان آنها که مشکلات را به دقت شناخته اند،آنهایی نامزد شوند که با تکیه بر دانش و تجربه ی خود و البته تعاملاتی که با دیگر صاحبفکران جامعه مهندسی دارند ، و نیز با توجه به شرایط اجتماعی – سیاسی لامرد ، راهکاری قابل اجرا در چنته داشته باشند.

۳- در میان آنها که مشکلات را به دقت شناخته اند،راهکار اجرایی آن را هم می دانند،آنهایی نامزد شوند که می توانند حضوری موثر و تاثیرگذار در یک جمع هفت نفره داشته باشند.آنهایی وارد گود شوند که می توانند منشأ تصمیمات باشند و تصمیم سازی کنند نه اینکه برای تصمیمات افراد سیاسی شهرمان توجیه فنی پیدا کنند!!! در یک کلام دوستانی وارد این کارزار گردند که علاوه بر مدرک مهندسی، شخصیت مهندس نیز داشته باشند و بتوانند با عملکرد خود افتخاری برای شهرمان و عزت وآبرویی برای جامعه مهندسین به ارمغان بیاورند.

قناعت یا تنبلی؟

فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۲

در جائی و به تناوب، موارد متعددی از عدم موفقیت کسب و کارهای همشری ها را شاهد بودم. بعضا خانه هایشان در رهن بانک ها بود، اقساط وام هایشان به تاخیر افتاده و بانک در صدد مصادره اموال آنها بود و به دنبال مهلت بیشتر از بانک ها بودند.

دلایل متعددی برای این عدم موفقیت ها یا به نوعی((ورشکستگی ها)) وجود داشت که با توجه خصیصه های شهر لامرد می شد فرضیاتی را برای آنها برشمرد، که البته بررسی دقیق آنها وارد فاز علمی می شود و پرداختن به آنها در اینجا نه مجال و نه تناسب لازم را دارد. اما برشمردن برخی از آنها نمی تواند خالی از لطف باشد.
– تقلید شدید لامردی ها از کسب و کارهای موفق موجود در لامرد، بدون توجه به محدودیت های فضائی و جمعیتی حاکم بر این شهر کوچک و نیز عدم توجه دقیق به دلایل شخصی و محیطی صاحبان کسب و کار موفق.
– کسب و کارهای وارداتی، بدون توجه به تفاوت های فرهنگی، جمعیتی (تعداد، سلائق، تنوع، رفتارها و…) و … مثلا بعضی خدمات در شهرهای بزرگ و کلان شهرها بخاطر جمعیت بیشتر و سلائق متنوع تر، توجیه پذیر است و زنده می ماند و رشد می کند و نه در شهر کوچکی مثل لامرد.
– عدم استفاده از مشاوره های قوی اقتصادی و تجاری. مشورت های مربوطه باید با توجه به ضروریات محیطی و رفتار و خصوصیات و رزومه فرد و نیز با پیش بینی شرایط آینده صورت گیرد و مناسبترین کسب و کارها را پیشنهاد دهد.
– منبع گرا و بازار گرا بودن تولید و خدمات. حمل مواد اولیه به محل تولید و صدور محصول به بازار، تعیین کننده محل(اقتصادی) تولید است که متاسفانه در مواردی به آنها توجه نشده بود و این، هزینه های تولید را بالا برده و به ورشکستگی کشانیده بود.
– عدم تمایل لامردی ها به تجمیع سرمایه های خرد. در چند مورد، سرمایه گذاری در خرید مثلا کامیون های بی کیفیت چینی، از تجمیع سرمایه ای مثلا دو میلیاردی برای استفاده در صنایع پائین دستی گازی جلوگیری کرده بود.
– اعتماد بیش از حد به برخی از افراد و بی تجربگی و یا سوء استفاده این افراد و بی توجهی به اصول رسمی و قانونی کسب و کار، مشارکت و سرمایه گذاری، سرمایه های زیادی را از لامردی ها به باد داده است.
– بی توجهی به مزیت های نسبی شهر لامرد، یعنی اینکه در لامرد به خاطر محیط، منابع، فرهنگ و رفتارها و… خاص خود چه کسب و کار و تولیدی ای را می شود راه انداخت که در سایر شهرهای دیگر این امکان وجود ندارد و به نبال آن جذب مشتریان فراتر از شهر و منطقه.
– و…
*********************************************
شبی از شبهای نوروزی لامرد به قصد گردش و صرف شام، یکی دوساعتی را در لامرد به گردش پرداختیم که به موارد جالبی در همین راستا برخوردم:
– تازه ساعت ۹ شب است و فست فودی ((الف))، به این بهانه که نان باگت هایش تمام شده، مشتریان جدیدی که هر لحظه بر تعداد آنها بیشتر می شد را رد می کرد، دوستی می گفت، دیروز شاهد بوده که سفارش ۳۰۰ پرس غذا را بخاطر اینکه نمی توانست کارگرانش را یک ساعت دیرتر در رستوران نگه دارد، رد کرده است.
– آقای ((س)) مغازه ساندویچی کوچکی دارد و بخاطر مزه متفاوت فلافل هایش، مشتریان وفادار و حتی روز افزونی دارد اما در همان مغازه کوچک، محدود مانده و بخاطر عدم استفاده از کارگر بیشتر و فضای کافی، بسیاری از تقاضاها را جوابگو نیست. می گفت: ((وارسی نی کنم)).
– رستوران سنتی معروف با آن سیب زمینی خوش مزه اش، علی رغم گسترش فضا و مشتریان دائمی، هنوز منوی غدای محدودی دارد و به فکر تنوع نیست. آرزو می کردم در چنین جائی بتوانم روزی ((کتخ دیخلی تنیری)) بخورم.
– ساعت ۱۰ شب است و مغازه های دهشیخ علی رغم وجود مشتری نسبتا خوب در حال تعطیل کردن هستند. انگار نه انگار که اکثر مهمانان نوروزی ساکن شهرهای بزرگند و حتی تا ساعت یک شب نیز برای خرید و تفریح بیرون در خیابان ماندن برایشان عادی است. نیز رقبائی همچون قشم، کنگان و گناوه با بازارها و اجناس متنوع تر و بزرگتر و حتی مارک، مشتریان سالانه نوروزی زیادی را به خود جذب کرده اند.
اگر چه این ها نمونه های محدودی هستند و طبعا نماینده کسب و کارها و نیز رفتار کاری بازاری های لامرد نمی توانند باشند اما به هر حال مشاهده چند مورد ذکر شده، آن هم در زمان اوج تقاضا و فراوانی مشتری، لا اقل این نکته را به همراه دارد که همه عوامل شکست در کسب و کارها را نمی شود تنها به گردن عوامل محیطی کسب و کار انداخت و باید به روحیات کاری صاحبان کسب و کارها نیز توجه کرد. شاید یکی، این رفتار را به روحیه قناعت و دیگری به تنبلی تعبیر کند اما آیا تا جائی که ظرفیت برای پیشرفت وجود دارد، نباید روحیات و رفتارهای کسب و کارها را با آن متناسب کرد؟
کسب و کار ها و بازاریان فعال، درآمد خوبی تولید می کنند، مالیات و عوارض خوبی به شهر می دهند و انتظار کار مناسب و شایسته ای نیز از مسوولین شهری خود دارند. شهروندان، علاوه بر استفاده مستقیم از بازار، از این طریق نیز منتفع می شوند.

یک عاشقانه ی بهاری…(به همراه فایل صوتی)

فروردین ۱۹ام, ۱۳۹۲

دیدمش.اون ور سالن نشسته بود.سالن شلوغ بود، خیلی شلوغ. فصلش بود به هرحال، بهار بود. عید بود.
دیدمش .اونور سالن نشسته بود،قاطی بقیه ی زن ها،اما تنها.مثل همیشه که تو هر جمعی تنها بود.بس که تک بود این تنها.
دیدمش.اونور سالن نشسته بود.یه بچه بغلش بود.یه تیکه ماه بغلش بود.یه تیکه ماه که چشماش تمام معصومیت مادرش رو یکجا بلعیده بود.
دیدمش.اونور سالن نشسته بود.یه بچه بغلش بود.مثل من که این گوشه ی سالن ایستاده بودم بودم و یه بچه بغلم بود.قرار بود این دوتا بچه یکی باشند.آره ، قرار بود.یه قراری که تو دل من بود .تو دل اون هم بود. اگرچه هیچ وقت نگفت.اگرچه هیچ وقت نگفتم.بس که دل هامون آینه بود واسه هم. می دیدم تو دلشو.می دید تو دلمو. شفاف بودیم واسه هم، عین ماه و برکه، بی واسطه، هر حرفی حرف اضافه بود اون روزها.
دیدم که ماه پاره شو بوسید و مکثی کرد.این یکی از اون شیطنت های قدیمی مون بود. موی من سپید شده اما شیطنتش جوونم کرد. شرم از موی سپیدم نکردم و به پیامش پاسخ دادم: بچه ام رو بوسیدم. دست تو موهای بچه ام کشیدم و تنگ در آغوش گرفتمش.قلبم داشت چهار نعل تو صحرای سینه ام تاخت می زد، بلکه مفری، بلکه گریزی

/ای وای دلم دلم دلم..ای وای گلم گلم گلم ..ببین که گر گرفتمت..ببین گل انداخته تنم…تا لحظه ی رسیدنت جون منی روی لبم/
اون گوشه ی سالن نشسته بود و مثل همون موقع ها نگاهم نمی کرد.یه جوری نگام نمی کرد که فقط من می فهمیدم که همه ی حواسش بامنه.یه جوری که فقط بچه دبیرستانی های عاشق می فهمند چه جوری.همه ی حواسش با من بود. مثل من که همه ی حواسم پیش اون بود. نه که فقط چشمام، من داشتم موسیقی نفس هاشو می شنیدم، داشتم رایحه ی موهاشو مزمزه می کردم. داشتم تراشه ی خوش تراش بینی شو لمس می کردم.همه ی من به سوی اون جاری بود.مثل همه ی ماه که به سمت برکه جاریه.
هنوز مشغول سلام و خوشامد بودم با بقیه . ولی باید می رفتم سمتش. باید سلام می کردم.نمی دونستم پاهام طاقت رفتن این راه دراز رو داره یا نه؟ این راه دراز،از دوزخ من تا بهشت اون.این راه رو باید با سر رفت.به سمتش رفتم.رفتم.شدم رو در رو .شدم رخ به رخ.رخ به مات . کیش و مات شدم.نفسم از بینیم تنوره می کشید بیرون.داغ بود.حرفی نبود که بتونه از لای لب های به هم قفل شده ام خودشو بیرون بکشه.باید بی کلام از کنار هم رد می شدیم.تمام خودم رو جمع کردم که تو چشماش زل بزنم.چشمم به سمت بالا لغزید،لب ها،بینی ،و چشم ها و برقی که ته اون چشمها هنوز خرده شراری ازش مونده بود.. همون خرده شرار هم برای آتش زدن دنیای من کافی بود.سوختم.ذره ذره سوختم.ترسیدم نفس های داغم اونو هم بسوزونه.رفتم.رد شدم، بی حرف و کلامی ،مثل اون موقع ها که سکوت بهتر از کلمات حرف می زد.
نمی دونم نشستم؟ افتادم؟ از هم پاشیدم؟اون هنوز اون گوشه ی سالن بود و من اینجا . تنها با یه حس عجیب.یه حسی مثل گریه تو پاییز..مثل پاییز توی کوچه…مثل کوچه زیر بارون …مثل بارون روی شیشه…

برای شنیدن فایل صوتی این نوشته به همراه دو آهنگ از بنیامین بهادری، اینجا کلیک کنید:

terakmeh2

ارزش یک صندلی

فروردین ۱۸ام, ۱۳۹۲

ارزش یک صندلی چقدر است ؟ پاسخ این سؤال بر اساس موقعیت ، مخاطب، متکلم و کسی که قرار است روی این صندلی بنشیند، کاملاً متفاوت است.
گاهی خدای ناخواسته به یک مُبل فروشی می روید و یک صندلی سفارش می دهید که مطمئنم با این گرانی سرسام آور، سرسام خواهید گرفت و بهتر است خودتان دست به کار شوید و با تنه درخت یک صندلی بسازید و فعلاً از آن استفاده کنید تا شاید زبانم لال ، فوّاره قیمتها هم به مصداق « فواره چون بلند شود ، سرنگون شود» از جاذبه زمین شکست بخورد و به پایین سقوط کند.

زمانی خریدار صندلی دامادی هستید که در این صورت با این مخارجی که ما برای ازدواج جوانان درست کرده ایم، از این دامادی لذتی نخواهید برد. زیرا درست در همان رو.ز اول عروسی، دفترچه های قسط، در مقابل داماد خوشبخت!! مانور می کنند که بدون مراجعه به باشگاه بدن سازی، بطور طبیعی لاغر خواهد شد.

گاهی فرزند یا برادر بیکار یا به تعبیری « جویای کار» دارید و منتظرید در آگهی های استخدام ، او نیز مثل « مسئول زاده ها » برنده شده و یک پست سازمانی به دست آورد. ارزش این صندلی نیز چنان بالاست که برخی ها به خاطر آن حاضربه پرداخت رشوه و زیر میزی هم هستند و بیچاره برخی ها نیز هر سال و ماه، در آزمونهای مختلف شرکت می کنند و از همه از یک پاسخ ثابت می شنوند: « شما حد نصاب نمره در آزمون کتبی و یا مصاحبه را بدست نیاورده اید». این آزمونها تا کی ادامه می یابد؟ خدا می داند.

زمانی شما دنبال مسئول اداره شدن هستید تا فرزندان خود یا پسر خاله و پسر دایی را به کاری مشغول کنید؛ در این صورت برخی ها مجبورند مثل حزب باد به جهت آن میل کند تا نانی به نرخ روز بخورند. بستگی دارد که نان کدام تنورداغ تر باشد و بادنما چه جهتی را برای باد نشان می دهد.

حالا هم رقابت بر سر یک کرسی است « ریاست جمهوری ». هر حزب و گروهی خود را آماده می کند تا آتش را به گرده خود بیاورد. در شوراها ی شهر و روستا هم رقابت بر سر « کرسی کوچک عضویت شورا » راستی قیمت این کرسی ها چقدر است؟ قرار است برخی ها چه هزینه ای بابت تصاحب این کرسیها بدهند؟

آیا قرار است اگر عده ای مثل چهار سال پیش از تصاحب این صندلی بی بهره ماندند، مردم را به خیابانها بکشند و دشمن را شاد و حتی شارژ کنند؟ آیا قرار است برای به دست آوردن این کرسی ها وحدت مردم ، روابط خویش و قومی را کنار بگذاریم؟ آیا وقت عمل به اخلاق انتخاباتی برای انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان فرا نرسیده است ؟

آیا نمی شود تصور کرد که در یک خانه آن قدر آزادی انتخاباتی باشد که زن به یک کاندیدا و شوهرش به نامزدی دیگر رأی بدهد؟ درست همان اتفاق شیرینی که در مورد انتخاب مرجع تقلید افتاده که در خانه ای اهل آن خانه، چند مرجع تقلید دارند و هرگز تنشی هم ایجاد نشده است.

آیا باز هم قرار است اگر کسی به کاندیدای مورد نظر ما رأی نداد ، متهم به بی دینی گردد؟

پاسخ این سوال به بصیرت ملت ایران بستگی دارد. مقام معظم رهبری امسال رابه عنوان « سال حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی » نامگذاری کرده اند. خلق و آفرینش یک حماسه حقیقتاً به آگاهی و بصیرت نیازمند است. رزمنده حماسه آفرین باید. جبهه ی مقابل را بشناسد و چشم به پیشانی و دل گرو فرمانده داشته باشد.

آری اگر این بصیرت و قانون پذیری وجود داشته باشد، هرچه طراحان فتنه، برنامه ریزی کنند، نتیجه ای نخواهند گرفت. که وظیفه خطبا و نویسندگان بنا به فرمایش مقام معظم رهبری، آگاهی بخشی و بصیرت دادن است.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سلام آقای رییس!!

فروردین ۱۷ام, ۱۳۹۲

با سلام خدمت تمامی دوستان و آرزوی داشتن سالی مملو از سلامتی، دلشادی و البته پول!!
ایام عید فرصتی شد تا با فراغ بال بیشتر به مطالعه در زمینه های دلخواه ومطلوب خودم بپردازم. طرز برخورد با مسوولین مافوق و علی الخصوص رییس، یکی از دغدغه های همیشگی تمامی افراد شاغل می باشد. مطلبی که در این قسمت ارائه شده، مقاله ای است که در تارنمای اقتصاد ومدیریت ارائه شده و در آن به معرفی ۲۰ نوع رییس و توصیه هایی در خصوص تعامل و طرز برخورد با این رییس ها می باشد که بدون هرگونه دخل وتصرف در این پست ارائه شده است. امیدوارم که اطلاعات ارائه شده به کار تمامی دوستان بیاید.

۱٫ رئیس فداکار
رئیس فداکار هر آنچه را که به نفع شرکت باشد انجام داده، می دهد و خواهد داد. او هر روز بدون دریافت هیچ گونه مبلغ اضافی تا ساعت هشت بعد از ظهر در محل کارش می ماند. شما چگونه با این فرد رفتار می کنید؟ شما کاری جز گوش دادن انجام نمی دهید؟ او احتمالا بعد از بازنشستگی هم اینجا خواهد بود. پس بهتر است از همان ابتدا چگونگی کنار آمدن با این فرد را یاد بگیرید.
۲٫ رئیس داد و فریادکن
رئیسی که داد و فریاد راه می اندازد، فکر می کند اگر صدایش را تا حد نامعقولی بلند کند به خواسته هایش می رسد. صدای بلند تر، تعهد بالاتر. فراتر از همه چیز داد و فریاد کن ها فقط می خواهند بدانند که مورد توجه قرار می گیرند. اگر شما بتوانید با این رئیس کنار بیایید و احترام و اعتماد وی را جلب کنید، شاید بتوانید صدای او را پایین بیاورید.
۳٫ رئیس دلهره آور
کارکنان هر آنچه را که رئیس دلهره آور می گوید انجام می دهند؛ چرا که از وی می ترسند. او همیشه از تهدید برای ساکت نگهداشتن کارکنان استفاده می کند. این رئیس نرخ جابه‌جایی کارکنان بالایی را دارد و در نتیجه برای حفظ عامل ترس کارکنان را اخراج می کند. رئیس دلهره آور دوام نمی آورد. سرنوشت یقه او را خواهد گرفت.
۴٫ رئیس استثمار کننده
معمولا به عنوان رئیس ماکیاولی شناخته می شود. این نوع رئیس خیلی با هوش، خطرناک، متمرکز و با انگیزه بوده و همواره یک برنامه سری دارد. او به افراد به عنوان ابزاری برای رسیدن به هدف می نگرد. اگر شما برای چنین فردی کار می کنید مراقب پشت سر خود باشید. بهترین راه این است که با او راحت و صادق باشید. اطلاعات را به‌صورت داوطلبانه ارائه کنید.
۵٫ رئیس سرهم کننده
رئیس سر هم کننده کم خردترین رؤساست. بهترین راه رفتار با این رئیس این است که به او کمک کنید ترقی ‌کند. هنگامی که آنها ترقی کردند به خاطر ارتقا به افراد تحت امرشان مدیون هستند. دیر یا زود مدیران، کم‌خردی رئیس شما را خواهند دید و او کله پا خواهد شد.
۶٫ رئیس سردرگم
رئیس سردرگم احمق نیست، او بی سواد است. شاید کارش را در شرکت تازه شروع کرده است و با فناوری آشنا نیست و یا به طورموقت به دلیل مسائل شخصی اطلاعات و دانش وی به روز نیست. رئیس سردرگم می تواند رئیس خوبی باشد اما در حال حاضر از مسیر خارج است(تو باغ نیست). بهترین راه برای کنار آمدن با این رئیس این است که به او یاد بدهیم و سرعت او را افزایش دهیم. آن وقت شما از اینکه او با چه سرعتی وارد جریان می شود، تعجب خواهید کرد.
۷٫ رئیس سنت گرا (محافظه کار(
او درباره روزهای خوب گذشته و درباره روشهایی که پیشترکارها انجام می شد زیاده گویی می کند. با این حال اگر او در گذشته سنگر گرفته باشد قادر نخواهد بود که در زمان حال کارکند. این رئیس باوجود مقاومتش برای حرکت به جلو، دارای اطلاعات گرانبهایی است که می تواند به نفع سازمان باشد. صبور باشید و به خاطر داشته باشید که جدید بودن الزاما به معنای بهتر بودن نیست.
۸٫ رئیس قدرت‌طلب
رئیس قدرت‌طلب دیوانه قدرت است. او ممکن است از آزادیهای ظالمانه ای، مانند: داشتن یک خدمتکار برای تمیز کردن ماشین بر خوردار باشد. هنگامی که چیزی از او می پرسید او به افتخاراتش اشاره می کند. دیگران اطمینان دارند که این ردای قدرت، ناتوانیهای وی را می پوشاند. چگونه با این رئیس کنار بیاییم؟ او را بخندانید. دستوراتش را اجرا کنید و این تصور دروغین را در او ایجاد کنید که کارها را به روش دلخواه او انجام می دهید. به خاطر داشته باشید که او هرگز ذهن شمارا کنترل نمی کند.
۹٫ رئیس نچسب(تفلون(
اگر چیزی نادرست از آب دربیاید، برای اینکه نشان دهد در آن وقت او جای دیگری بوده است شواهد و مستندات بی نظیری را رو می کند. این رئیس بیشتر مایه مزاحمت است تا عامل خطر. هنگام گفتگو با وی بهتر است تمام جزییات را موردنظر داشته، گفتگوهای خود را ثبت کنید.
۱۰٫ کدام رئیس؟
این رئیس همواره در عمل گم است. او بی ضرر است، چون هیچگاه در دفتر کارش نیست. هنگامی که او در دفتر کارش حضور دارد از وجودش بهره بگیرید. شما از فقدان عدالت احساس رنج خواهید کرد. شما در یک اطاقک به مدت هشت ساعت در روز و پنج روز در هفته برای نصف حقوق او برده وار کار می کنید.
۱۱٫ رئیس مشکوک
این رئیس به تمام انگیزه های افراد مشکوک است. هر آنچه فرد انجام می دهد، می تواند تلاشی برای خراب کردن وی قلمداد شود. این احساس بی کفایتی منجر به دخالت در آنچه که به نفع کارکنان و شرکت است، می شود. شما چه کار می توانید بکنید؟ به او قوت قلب دهید و همواره صادق و رْک باشید.
۱۲٫ رئیس دنیا به دوش
این رئیس می تواند ناتوانی های خود را پنهان سازد، چرا که می تواند خود را به عنوان آدم سرسختی معرفی کند. او تمام نگرانی های دنیا را جذب می کند و برای تمام دنیا نگران است. او اول صبح با چهره بر افروخته و آشفته به دفتر کارش وارد می‌شود، چرا که تمام شب را بیدار مانده و روی اقلام سفارش کار کرده است. با این رئیس چگونه برخورد کنیم؟ آرام باشید و در صورت امکان از تعامل با او بپرهیزید، چرا که عصبانیت او می تواند مسری باشد.
۱۳٫ رئیس پرطمطراق
رئیس پرطمطراق، لباسها، ماشین، خودکار و مسواک گرانبهایش را دوست دارد. آنچه او بیشتر دوست دارد حرفهای کلیشه ای است که در آخرین گردهمایی مدیریتی شنیده است. این رئیس به این حقیقت عشق می ورزد که در تیم من وجود ندارد. او نمی تواند بدون شما موفقیتی کسب کند. این رئیس اساسا بی ضرر است . لبخند بزنید و تحمل کنید. اگر می توانید به‌گونه‌ای منظم چند کلمه جدید به او یاد دهید.
۱۴٫ رئیس رفیق
رئیس رفیق می خواهد دوست شما باشد نه مافوق شما. از شما می خواهد که او را دوست داشته باشید چرا که دوستان هوای همدیگر را دارند. زمانی را که شما با او سپری می کنید سرمایه گذاری خوبی است.
۱۵٫ رئیس دو دقیقه ای
رئیس دو دقیقه ای، پیوند بین رئیس قدرت‌طلب و رئیس دنیا به دوش است. او به صورت لحظه ای می خواهد موقعیتها را کنترل کند (زمانی که من در تعطیلات بودم چکار کردید؟) و بعد از دو دقیقه حرف شما را قطع می‌کند، چراکه وقت ندارد درباره آن بحث و گفتگو کند. او پی‌درپی ولی به صورت تصادفی از شما می خواهد گزارشی درباره پیشرفت کارها تهیه کنید، ولی به ندرت آنچه را که خواسته است به خاطر می آورد. کار کردن با این رئیس تمرین هنر به ایجاز صحبت کردن است.
۱۶٫ رئیس مغرور (متکبر)
این رئیس، یک فداکار محافظه کار است. او شرکت را از پایه بنا کرده است. در حقیقت این میزی که شما آلان روی آن می نشینید، او ساخته است. شما به عنوان یک زیردست به راهنمایی های تقدس گونه وی نیاز دارید. کمک او اغلب به دردسر منجر می شود. با این سلطان موفقیت چگونه رفتار کنیم؟ غرور خودتان را بشکنید و از او بپرسید فردی که با سواد و مستعد کارکردن برای چنین شرکتی است، چگونه آدمی است؟
۱۷٫ رئیس منزوی
رئیس منزوی، می خواهد تنها باشد. او در دفتر کارش می ماند و یا از خانه کار می کند. از تماس های انسانی بویژه از تعامل با کارکنان پرهیز می کند. او می تواند یک متخصص باشد چرا که بر مبنای مهارتهایش ارتقا یافته است. اما یک آدم اجتماعی نیست. رئیس منزوی شما را به حال خود رها می کند. لذا انتظار کار تیمی و گفتگو درباره اهداف شغلی نداشته باشید.
۱۸٫ رئیس کمال گرا
رئیس کمال گرا، مدیر جزء‌نگری است که می خواهد همه چیز شما را کنترل کند. رفتارش وسواسی بوده، اعتماد کمی به توانایی های شما دارد. به مرور زمان شما در می یابید که نمی‌توانید کاری را انجام دهید که از نظر او خوب باشد. به جای از دست دادن انگیزه، یاد بگیرید که برای خودتان و مطابق با استانداردهای خودتان کارکنید. در یک مقطع زمانی با رئیس خود بنشینید و از او بخواهید که انتظاراتش را بیان کند بنابراین هر دو تکلیفتان را بهتر می‌فهمید.
۱۹٫ رئیس نامعقول
رئیس نامعقول، انتظارهای غیر واقع بینانه ای از کارکنانش دارد. او یک روش منحصر به فرد برای انجام کارها دارد و از کارکنانش انتظار دارد به همان روش کار کنند.
۲۰٫ رئیس بزرگ
رئیس عالی- بر انگیزاننده حامی- رئیسی است که باوجود سیاست، با هر فردی با انصاف رفتار می کند، او ارتباط برقرار می کند و سیاست درهای باز را در پیش می گیرد. افراد را تشویق می کند که راه مناسب را دنبال کنند. او الگو است و آموزشهای عالی و محیط کار مثبتی را فراهم می سازد. او دارای چشم‌انداز است، نگران نبوده و داد و فریاد نمی کند. او کارکنانش را هدایت و مربیگری می کند و هنگامی که آنها شرکت را ترک می‌کنند او سالها با آنها ارتباط دارد، تا به شرکت برگردند.

فرستاده شده توسط: امیر صفایی

مادران تسامح، پدرانِ تساهل: کودکانِ مدارا

فروردین ۱۷ام, ۱۳۹۲

جایی خواندم که انسان، ذاتاً خودخواه است و این خودخواهی، معنایی زیست شناختی دارد. خودخواهی آدمی در این معنا به نحوه ی عملکرد ژن ها مربوط است. ژن ها – که حاملان رمزهای ژنتیکی و ویژگی های جسمی و شخصیتی ما هستند- به غایت خودخواه اند. زیرا بدون خودخواهی، به هیچ عنوان نمی توانستند پایدار بمانند. ژنهایی که طی نسل ها توانسته اند جان به سلامت برند همانهایی هستند که بهتر از بقیه ی ژنها-که دیگر وجود ندارند- توانسته اند خود را در جریان رقابت برای بقا، حفظ کنند.

اما خودخواهی، روی دیگری نیز دارد که از همان اوان تولد، چهره می نماید. کودک، خود را مرکز عالم می پندارد و هر پدیده ای را با خود و بر مبنای نیازهای خود تعریف می کند. هرچند انسان برای همیشه ی زندگی، خودخواه باقی خواهد ماند اما او می تواند به مدد توان اندیشه ورزی اش، این ماهیت زیستی را به گونه ای دیگر تغییر دهد. در ده- دوازده سالگی، تحولات شناختیِ کودک، او را به این امکان می رسانند که نقطه نظر دیگران را در نظر بگیرد، اما بسیار پیش از این و در سنین آغازین رشد، دیگران در مدار نگاه او تولد یافته اند و این توانش می تواند اثرات شگرفی را در زندگی او به شکل فردی یا اجتماعی برجای بگذارد.

در این مرحله است که آموزش می تواند این توانِ نویافته را بارور سازد یا این کیمیای انسانی را در محاق، فرو برد. آنچه بیش از هرچیز می تواند برداشتی مهرورزانه را در مدار نگاه آدمیان قرار دهد، تمرین مداراست. مدارا به معنی به رسمیت شناختن دیگران برای داشتن “خود”های خودشان و نه آن “خود”هایی که من و شما می پسندیم و خوش داریم است. امّا رسیدن به چنین جایگاهی از معرفت و عشق، نیازمند داشتن نگاهی در فراسوهای خودخواهی است. همین جا لازم است که بگویم گاهی خود خواهی را به معنی “تنها خود را دیدن” تعبیر می کنند. این تلقی، هرچند وارد است اما به شدت محدود و نارساست زیرا وجوهِ فاجعه بارِ خودمحوری را در نظر نمی گیرد. مرزهای خودخواهی می تواند گستره ای به وسعتِ خانواده، مذهب، قومیت و حتّی کشور داشته باشد که به غایت، فاجعه بارتر از خودخواهی فردی است. خودخواهی جمعی (عنوانی که من به تعصبهای قومی، مذهبی و ملّی داده ام) مسبّب بیشتر فجایعی است که بشریت را داغدار و انسانیت را واپس رانده است.

اما چه باید کرد؟
بر این باورم که ما در جهانی زندگی می کنیم که الگوهای مدارا و تحمل، ناچیز و نابسنده اند. علاوه بر این، الگوهای دیگرستیز و خودخواهانه، در پناه مذهب وقومیت و ملیت و نژاد، چنان با فراغ بال زاده می شوند و رشد می کنند و بر آنها ارزشی بالاتر از طلا نهاده می شود که دورنمای امیدبخشی را نوید نمی دهد. همه روز می بینیم که دیگرانِ متفاوت با خود را به خاطر داشتن ظاهرِ متفاوت، دین متفاوت، لهجه ی متفاوت، ماشین رده پایین، نوع پوشش و … مورد تمسخر قرار می دهیم و گاه، محکوم و مطرود می کنیم. مخاطره آنجاست که رفتارهای بزرگسالان، چونان حجّتی انکار ناپذیر در خزانه ی رفتاری کودکان قرار می گیرد و دوباره بازتولید می شود.

وقتی در جمع خانواده نشسته ایم و برای داشتن ساعتی خوش، یا تخلیه ی هیجانی، دیگران را به خاطر داشتن یک ویژگی خاص– مثلا کوتاه قد بودن- مسخره می کنیم. یا وقتی ادای کسی را به خاطر لکنت زبان یا لنگیدن یا داشتن لهجه ای خاص، درمی آوریم، یا دین و مرام و اندیشه اش را به استهزاء می گیریم، ناخودآگاه به فرزندمان این آموزش را داده ایم که کوتاه قد بودن، لکنت داشتن، لنگیدن، لهجه داشتن و یا دین و اندیشه ای دیگر داشتن، یعنی خوب نبودن؛ یعنی بد بودن. و این، آغاز دشواری های بین فردی برای همه خواهد بود. ما فردی را برساخته ایم که تفاوتها را برنمی تابد و دارندگان ویژگی های متفاوت را بد، ناشایست و فاقد هر گونه حق می داند و تا آنجا که می تواند، می کوشد آنها را از “دایره ی حضور” خویش بیرون سازد و نتیجه ی این غیبت تفاوتها، بیگانه شدن از یکدیگر، و خودشیفتگی است و همین بیگانگی از دیگران و شیدایی نسبت به خود، عامل عمده ی همه ی آنچیزهایی است که بر قربانیان خشونت و تبعیض، رفته و می رود.
برای برون رفت از این دام سهمگین، باید که خود، الگوی تحمل و مدارا باشیم و در کانون خانواده و در حضور فرزندانمان، از تمسخر، تحقیر، توهین و انکار دیگرانِ متفاوت با خود، بپرهیزیم. گذشته از این، باید با دیگران متفاوت با خود مراوده داشته باشیم. به عبارت دیگر، باید باور داشته باشیم که “تحقق یک جامعه ی حقیقی، مستلزم اشتراک معنوی با دیگران است“. اشتراک معنوی، نوعی صمیمیت با شخص دیگر است که مارتین بوبر- فیلسوف بزرگ اگزیستنسیالیست- آن را “شمول” یا “در خودپذیری” [Inclusion] می نامد. بوبر بر این باور است که “رشد درونیِ [هر] شخص، تنها از راه ارتباط با خود، انجام نمی گیرد بلکه با فراخواندن خودِ شخصِ دیگر، ساخته می شود.

ارتباط معنوی، محو شدن یکی در دیگری نیست؛ بلکه گفت و شنودی [Dialogue] است که در آن، یک نفر، آنچه را در ذهن و قلب شماست می شنود و شما نیز آنجه را که در ذهن و قلب او می گذرد می شنوید”. اما “گفت و شنود، وقتی شکل می گیرد که در آن، هر شخص برای شخص دیگر، موجودی دارای درک و فهم باشد”. و این مهم، هنگامی تحقق می یابد که ما انسانیت را محترم داشته باشیم و از ارتفاع شکوهناک فروتنی، بر تفاوتها آغوش گشاده باشیم. وقتی ما خود را و به تبع آن، فرزندانمان را از پذیرش تفاوت ها برحذر داریم، آنها را از “حضور دیگران”، محروم ساخته ایم؛ و با چنین رفتاری، زمینه ی گفتن و شنیدن را خشکانده ایم و در نهایت، دنیایی آکنده از انکار و محو دیگران برساخته ایم. دنیایی موحش که در آن، آدمیان تنها وقتی خوب اند که مثل ما باشند.

اما آنچنان که فیلسوف بزرگ، نیکولای بِردیایف گفته است “در خود محصور بودن و تمرکز بر خویشتن به صورتی خودخواهانه و ناتوانی در به در آمدن از خود، گناه نخستینی است که مانع تحقق حیات کامل یک شخص و همچنین قدرت کارایی آن می شود. شخصیت، مستلزم رفتن از خود به سوی دیگر و دیگران است؛ شخصیت، وقتی به زندان خودخواهی واگذاشته شود در بی هوایی، خواهد مرد”. بنابراین ما برای پاره کردن زنجیره ی خودمحوری و دیگر ستیزی، نیازمند آنیم که فرزندانمان را به گونه ای تربیت کنیم که تفاوتها را زشت ندانند و با حشر و نشر داشتن با دیگران، زیباییِ در هم آمیزیِ چشم اندازها و خلق دنیایی مشترک و زیستن سازوارانه را به آنها بچشانیم. بیاییم امروزمان، پایان تمام روزهای تمسخر و توهین و تحقیر باشد تا فردای مان، فردای مهر و مدارا گردد.

سفری به دیار نور

فروردین ۱۵ام, ۱۳۹۲

روزهای پنج شنبه و نوروز که بند از پایمان می گشایند و ما محبوسان این دنیا را با قید ضمانت آزاد می کنند و به دیار آزاد مردان «به گلزار و یا مقتل شهدا» می رویم، به هر عکسی که می نگریم با او قرابتی داریم. آخر این جماعت از آسمان که نیامده اند. از همین زمین به افلاک پرگشوده اند. آنها را می شناسیم. با آن ها هم کلام، هم کلاس، و یا هم رزم بوده ایم. اعمالشان باعث شده اند که گلوله ها ماموریت یابند آن ها را میهمان سفره اولیاءالله نمایند و ما در قفس تن اسیر بمانیم. دل را به خفتگان بیدار می سپاریم و با آن ها خلوتی می کنیم تا با عشق هم نجوا باشیم.

تخیلات ما مانند ژول ورن نیست که این تخیل پلانی از یک حقیقت است .

ای شهیدان ! چه خوب از هوا و هوس با قایق تندرو گذشتید و به ساحل نجات رسیدید و ما با آن قایق فرسوده و پاروهای شکسته در این امواج خروشان دست و پا می زنیم و امواج متلاطم هر لحظه ما را به سویی می کشاند. استغاثه می کنیم. از شما استمداد می طلبیم. به حرمت خونتان امواج گاهی آرام می گیرند. و غرق نشدن امروز ما به لطف شماست؛ گرچه هر روز عده ای در این گرداب فرو می روند ولی هنوز هم حکایت ستیز کردن ما همچنان باقیست تا کی؟ نمی دانیم. تفاوت میان ما و شما از زمین تا آسمان است.

شما پیام آور آزادی بودید و خون خود را برای آزادی نثار کردید. اما ما از فضایی که توسط شما به وجود آمده استفاده می کنیم قلم به دست می گیریم و با مرکب قلم مان خون سرخ شما را گاهی هدر می دهیم و در دفاعتان تردید می کنیم.

شما از میدان های «مین» عبور کردید و ما از«میز» نمی گذریم. میزها ما را با خود برده اند . عاشقشان شده ایم و التهاب آن حتی ما را از یاد شما هم غافل کرده است. راستی آیا تفاوتی میان عشق ما و شما نیست؟

شما «اخلاص» را پیشه خود ساختید و آثار آن نیز بر جای جای وطن مان همچنان باقیست اما ما دفاع از «اختلاس» را.

شما به دنبال رضوان الهی و «اعظم درجه» بودید و ما نیز حالا به دنبال «درصد و درجه » هستیم.

شما به همگان توصیه می نمودید که دنیا را به عشق لقای خدا واگذارند و ما توصیه می کنیم که دنیای خویش را آباد کنند. شما جان عزیزتان را به خطر انداختید و در چند وجب خاک آرمیدید و ما برای همین خاک، زمان ها صرف می کنیم و حلال و حرامش را خدا می داند.

شما ولایت فقیه را با جان و دل پذیرا شدید و لبیک تان را دنیا شنید. اما ما در گفتار هم این واژه مقدس را تحدید می کنیم و گاهی ولایت وکالتی، ولایت دوره ای و زمانی دیگر ولایت قانونی را مطرح می نماییم، ما در سخن این گونه متزلزلیم پس در هنگام بیعت با سید علی چقدر استوار خواهیم ماند…

آری! ما و شما با هم متفاوتیم.

شما به ما بشارت آرامش و رضوان در جوار حضرت باری تعالی می دهید «یَستَبشِرُونَ بِنِعمَه ٍمِنَ اللهِ ». ما باید بشارتی بدهیم، از ما بهترین ها درآرزوی شهادت لحظه شماری می کنند، بشارت ما ادامه راه شماست. ما به همت حزب شما«حزب الله» تصمیم داریم که پیام سرخ تان را تا کاخ های سفید و سیاه مستبکران برسانیم. عزم نموده ایم که سر به فرمان دستورات رهبر عزیزمان مرزهای جغرافیایی عقیده را در هم نوردیم و تفکر دینی را جهانی سازیم . گر چه مشرکان و ترسوها و معاندان را خوش نیاید.

شما اُبهت ابرقدرت ها را شکستید و بزرگی و عظمت خدا را به همه نشان دادید ما هم بزرگی و عظمت روحتان رابه نسل جدید معرفی می کنیم و تمدن خود را بر پایه خون سرخ شما و ایثار خانواده هایتان وهمه جانبازان و ایثارگران بنا می نهیم. این تمدن را جهانی خواهیم نمود و جامعه مدینه النبی را به همت شما و مواظبت هایتان از ما بر بام جهان حاکم خواهیم کرد ان شاء الله

محرمانه- فوق سری : آخرین اخبار از جلسات محفلی قلم به دستان تراکمه

فروردین ۱۴ام, ۱۳۹۲

پیش بینی های ما مثل همیشه درست از آب در آمد و همانگونه که بارها و به کررات عرض کرده بودیم، قلم به دستان تراکمه به بهانه ی عید نوروز- که خود آن را عید باستانی می نامند- محفل و میتینگ مخفیانه ی خود را برگزار کردند .
در این جلسه ی مخفیانه که دور از انظار عمومی و بدون اطلاع رسانی به دیگران و فقط از طریق یک سری پیامک های مخفیانه ” خهکستون- ساعت ده” به قلم بدستان اصلی سایت برگزار گردید، استراتژی سالانه ی این تارنما مشخص گردید.
با توجه به برگزاری انتخابات شورای شهر و ریاست جمهوری در سال جاری عمده بحث اعضا حول همین محور بود.آنگونه که یکی از عوامل جان بر کف ما –که خود را دم در محل میتینگ به شکل هوگ و ترپه استتار کرده بوده- اظهار می دارند ، شیوه ی ورود و اسم رمز این جلسه ی محفلی به این صورت بوده که: ابتدا عوامل زنگ آیفون را می زدند ، سپس وانمود می کردند ایفون خراب است و با موبایل به صاحب خانه زنگ می زدند و جمله ی رمز ” کلک سکت بیدم اَ گرما، در واکن نه!!” را بیان می کردند. پس از ادای این جمله ، در بوسیله ی آیفون باز می گردید، (دقت کنید!همان آیفونی که چند لحظه پیش مثلا خراب بوده)
اسامی واقعی شرکت کننده های در این محل مخفیانه به شرح زیر بوده است:
میزبان و طراح این محفل: آدولف ذکاوت با نام مستعار حسن ، نامبرده که در پوشش ادبیات در این سایت قلم می زند با چندین محفل ادبی در آلمان از جمله حلقه فرانکفورتی ها و نیز بنیاد سورس (گمونم نوع خاصی از سورو باشه ) در ارتباط است.
سایر قلم به دستان به ترتیب ورود:آیزاک انصاری(با نام مستعار : احمد)،کارل خضری(با نام مستعار :حسن )،باراک صفایی(با نام مستعار :محمدجواد) عقیل مرتضوی کهریزکی(با نام مستعار :  شبانی نزاد )مجید نبوی(با نام مستعار :وفادار) عباس مصباح ده مظفری (با نام مستعار :عباس غلامزاده که از نامبرده به عنوان پدر معنوی این سایت یاد می شود).
شنیده ها حاکی از آن است که جهت رعایت مسایل امنیتی ، سر مسعود گیتس(با نام مستعار دکتر اسدپور) شخصا در این جلسه حضور نداشته و به شیوه ی ویدیو کنفرانس خطوط کلی و استراتژی ها را برای قلم به دستان مشخص کرده است.
پس ازپرداخت دستمزد سالانه ی این قلم به دست ها به صورت روپیه و یوآن (این پول قرار بود به صورت دلار بین قلم به دستان توزیع شود که به علت مشکلات ناشی از تحریم بانک ها، به این صورت پرداخت گردید) استراق سمع های ما حاکی از آن است که مصوبات این جلسه به شرح ذیل بوده است:
۱-سیاهنمایی و زیر سوال بردن خدمات مسوولین خدوم شهرستان به نیت فتح صندلی های شورا
۲- زمانبندی مواقع فیلترشدن سایت در سال چاری (در راستای معروف شدن الکی)
۳- رفتن به سر کوه به صورت مجردی
۴-سیاهنمایی و زیر سوال بردن خدمات مسوولین خدوم شهرستان به نیت فتح صندلی های شورا
۵-انتخاب عبارت ” دیذ گند” به عنوان رمز آشوب
۶-تلاش برای گسترش بی کاری،اعتیاد و طلاق در سطح شهرستان
۷- سیاهنمایی و زیر سوال بردن خدمات مسوولین خدوم شهرستان به نیت فتح صندلی های شورا
۸-دعوت از سید محمد خاتمی برای حضور در تور انتخاباتی لاور خشت و جخیدن در آن(غافل از اینکه نامبرده مردد برای پرش در استخری است که ما قبلا آب آن را خالی کرده ایم!!)
در راستای مستند نگاری ، عکسی از این جلسه تهیه شده که در زیر می بینید. این عکس بوسیله ی google earth !!  گرفته شده است.

IMAG0554-1-1