Archive for اسفند, ۱۳۹۱

روزی که نی انبان بریمو خاموش شد+ فایل صوتی

اسفند ۳۰ام, ۱۳۹۱

اسمش ابراهیم بود ولی  بریمو صدایش می کردند.نی انبانی داشت و با آن روزگار می گذراند ، نه خود که چند تا از برادرهایش نیز در کنار همین ساز بادی نانی می خوردند. دیگر کم کم همه می شناختندش و پای ثابت هر مراسم شادی بود و کارش حسابی گرفته بود و از این حیث راضی به نظر می رسید. بارها از طرف نیروهای انتظامی تذکر داده بودند که دست از نوازندگی بر دارد ولی چه می توانست بکند ، هنر دیگری نداشت، نه درسی خوانده بود و نه حرفه ای جز مطربی و آهنگری بلد بود و این آخری را از پدر آموخته بود . اما به قول خودش ، مطربی برایش بیشتر داشت ، غیر از پولی که از قرارداد نصیبش می شد ، آنها که از نوازدگیش لذت می بردند نیز بر پیشانی عرق کرده اش هزارتومانی و پانصدتومانی می چسباندند تا مراسمشان را گرم و گرمتر کند. بزرگترین خلافش سیگار کشیدن بود و اگر قلیانی هم چاق بود، تفریحی فروکی می زد، نه اهل مشروب بود ، نه اهل مواد مخدر.

اما در یکی از شبها، ریختند ، نی انبانش را گرفتند و خودش و گروهش را ۱۲ ساعتی بازداشت کردند اما با تعهدی که داد، بیرون امد. نمی توانست عطای درآمد مطربی را به لقایش ببخشد ، دوباره شروع کرد. اما بریمو این بار محتاط تر شده بود ، دیگر از آن شور خبری نبود. حتی با خواهش و انعام هم به زور تا ۱۲ شب می نواخت تا مبادا به سرنوشت قبلی دچار نشود. اما باز داستان تکرار شد و تکرار شد. بریموکه دیگر نمی خواست به سرنوشت های قبلی دچار شود ، کارش را کنار گذاشت و رفت در شرکت راه سازی مشغول به کار شد اما خودش می گفت ، در همان گیر و داری که مرا گرفته بودند ، ارگ زن ها صدای نی انبان مرا در می آوردند ولی کسی کاری به کارشان نداشت.

روزگار گذشت و کار شرکت راه سازی تمام شد ولی خبر بد این بود که بریمو در همین شرکت معتاد شد. خرج خودش را به زور در می آورد چه برسد به زن و بچه . حال و روزش، روز به روز بد و بد تر می شد . او حالا خلاف سنگین شده بود و علاوه بر کشیدن، خرید و فروش هم می کرد و وضعش هم حسابی توپ شده بود تا بالاخره در یکی از روز های سال ۹۰ او را با چند کیلو تریاک گرفتند. بازداشت شد. الان دوسالی است که در زندان است و منتظر حکم نهایی، عده ای می گویند حکمش حبس ابد است و عده ای اعدام. از مادرش که حال بریمو را می پرسم با آن لهجه خاص خودش می گوید ”  چه بگم، اگَه همو خیر خوش نیذه ها ، همونش نگرفتَه بیذن ، نه خوش تو زندان بی و سهرابو  و عبدلو هم دسشون ا تو کاری بی” و نهایتا برای آزادی فرزندش دعا می کند.

برای دانلود فایل صوتی کلیک کنید (braimoo)

ای صندلی …های شورا …آماده باش!آماده باش!

اسفند ۲۶ام, ۱۳۹۱

سال طبیعت رو به پایان است و صدای پای فصل اول سال می آید(می ترسیم اسم این فصل اول رو بیاریم بگن دارید واسه اون آقاهه چش قشنگه تبلیغ می کنید!! ما هم که انگ خورمون ملس ، یه وقت دیدی دوباره سایت مون رفت هوا…حالا خر بیار کباب ببر! دکتر مسعود هم دوباره فریادش تهران رو پر کنه که : کیههههه!) بگذریم… چی می گفتیم؟ آها…خلاصه که سر اومد زمستون…شکفته اون فصلون!!

اما تقویم سیاسی لامرد خیلی وقته که تندتند ورق خورده و یکی دو ماهی هست که حضرات سیاسی، کت و شلوار پلوخوری شونو پوشیدند و سال نو سیاسی رو شروع کرده اند،بله:فعالیت های انتخاباتی شورای شهر در سطح وسیعی می رود که آغاز شده شود!

طیف راست سنتی که در غیاب اصلاح طلبان تونستند انتخابات مجلس رو به زحمت خودشون از خودشون ببرند تا جایی که چیزی نمونده بود که از دشمن فرضی هم شکست بخورند!! برای جبران آن پیروزی نچسب و نیز زمینه سازی برای انتخابات بعدی انچنان آستین ها را بالا زده اند که یکی دوبارکه زعمای اونها را دیدم فکر کردم تریپ رکابی زده اند! اصن یه وضعی!!
طبعن انتخابات شورا ها برای اونها بسیار حساس تر و حیاتی! تر است.یک پیروزی دلچسب و قاطع می تونه اووووووفییییییشت نگفته و بر دل مانده صبح ۱۳ اسفند پارسال را جبران کنه!از طرفی هم پیام قاطعی هم به دوستان سابق خودشان بدهند که:ما اییینیییم! بیایید و برگردید به آغوش بابا (نمی دونم چیه این چند وقته همه ی راه ها به یه آغوشی ختم می شه! جمع کنید این آغوشتونو خب!!)

ترکیب آرای پارسال شهر لامرد هم که نصف ونیمه بین آنها و رقیبشان تقسیم شد مزید برعلت شده که مساله هی حیاتی ! تر تر بشه و لاجرم آستین ها را از اینی که هست هم بالا تر بزنند .به نحوی که توصیف آن با شئونات اسلامی هم خانی نداره و شما هم اصرار نکنید و ما مجبوریم به آغوش بابا برگردیم (دیدی گفتم همه ی راه ها به …اینه)!

اگرچه قرائن و شواهد حاکی از اینه که شخص آقای دکتر موسوی (دکتر موسای سابق و البته نماینده ی محترم فعلی) شخصن وارد این جریانات نشده اما خب خاهی نخاهی اسم و فامیل این طیف فعلن طیف دکتر است و اسم و فامیل اون طیف هم طیف درویش است و این اسم و فامیل بازی اصالت وجودی نداره، به جون علی حسن زاده!

نامزدهای طیف دکتر ظاهرن سه نفر از اعضای فعلی شورا هستند به علاوه ی دو نفر نیروی جوون و جدید تا هم خودشونو از اتهام عدم جوونگرایی مبرا کنند ( به اصطلاح کادر سازی کنن) و هم اینکه فهمیده اند نمیشه همه ی تخم مرغ ها را در سبد معلم ها گذاشت و باید روی قشرهای دیگر جامعه هم سرمایه گذاری کرد. لابد پیش خودتون می گید خب تا اینجا می شند پنج نفر ، پس دو نفر دیگه چی؟ باید بگم که توی همه ی جریانات سیاسی عمدن یکی دو نفر رو خالی می زارن تا هر جا رفتند بگن ما از کاندید شما حمایت می کنیم پس شما هم از کاندید ما حمایت کنید! هوشمندی شونو حال کردی؟ اونوقت ما مهندسا دوتا لاپلاس می گیریم فکر می کنیم خیعععلی باهوشیم!!

از اعضای فعلی هم بنا بر شنیده ها حضور اقای قسمی –رییس محترم کنونی شورا- قطعی شده و اگر این سوال در ذهن شما پیش می آید که مگه قضیه ی استعلام و عدم سکونت خانواده ی ایشون به سرانجامی رسیده ؟ پاسخ بنده هم این است که از آنجا پرونده ی ایشان به همراه پرونده ی ترور جان اف کندی و شکایت تاج زاده از آیت ا.. جنتی در یک زمان بررسی خاهد شد ، پس بیشین بینیم باااا!از طرفی هم چون در سطح ملی اصل بر برائت برادرانه ! لذا ایشون هیچ مانعی برای شرکت و البته پیروزی مجدد ندارند به کوری چشم دشمنانِ «بابا!»(همون بابای قبلیِ آغوش گشوده!)

طیف درویش هم که قصد دارند مجددن خرده نیروهای مخالف طیف حاکم رو سازماندهی کنند و تعدادی از صندلی های شورا رو تصاحب کنند بیکار ننشسته اند. در گفتگویی که با خود درویش داشتم قوین حمایت از یک گروه خاص رو رد کرد. من که بلکم تر از این حرف ها تشریف دارم گفتم: عمو گرفتی مارو؟ نامزدهای طیف حامیان درویش رو لو بده بینیم! ایشان هم در گوش بنده استدلال شان را برای عدم حمایت از یک گروه خاص گفتند . استدلال شان هم خدایی آنچنان منطقی بود که بنده پذیرفتم و اگر شما کنجکاو شده اید که استدلال ایشان چه بود، کاری از دست این حقیر بر نمی آید و وجدان کاری نمی گذارد آن را بیان کنم چرا که قول شرف داده ام و اگر قول شرف نمی دانید چیست آن را از دکتر حداد عادل و قاضی مرتضوی بپرسید(قابل دوستان طیف راست که بانگ اخلاق مداری شان گوش فلک را پاره کرده است!)

در همین راستا هم چند شب پیش جمعی (زیر سی نفر!) در جایی (منزل یه بنده خدایی!!)جمع شده بودند. راه انداز این گروه(یه آقایی!!!) از هر محله دو سه نفر جوون فعال رو دعوت کرده بود و سازماندهی و برنامه ریزی و از این صحبت ها.تا اونجایی هم که من فهمیدم اشتراک فکری این گروه نارضایتی از وضع موجود و احساس نیاز به تاثیرگذاری بیشترجوان ها در مدیریت شهر بود. چند کاندیدایی هم با اونها صحبت کرده بودند ولی هنوز تا انسجام نهایی ایده هاشون، به کسی قولی نداده بودند.من هم در راستای بلکمی ذاتی ام بهشون گفتم که اگه واقع گرا باشید ، قبول کنید که شما خاهی نخاهی در طیف درویش محسوب خاهید شد ، پس مواظب باشید که اثرات همدیگه رو خنثا نکنید.

و اما اصلاح طلب های لامردی :
اگرچه اصلاح طلب ها در سطح ملی امسال را سال “موتور روشن / چراغ خاموش ” نامگذاری کرده اند، اما این شعار در لامرد به سال “آشفته باد نشیمنگاه اصلاح طلبی/ دعوای دکتر و درویش رو بچسب” !! تبدیل شده است. از آنجا که بنده نیز با سری افراشته خود را یک اصلاح طلب می دانم (راستش از وقتی هم که اون آقایونی که سر تو چاه جمکران فرو می کردند، سر از آغوش ننه ی چاوز در آوردند ، ما هی سرمون رو بالاتر می گیریم) حدس بنده این است که در صورت حضور پررنگ یک کاندیدای اصلاح طلب در انتخابات ریاست جمهوری ،خیلی از این معادلات شورای شهر هم بر هم خاهد خورد و آنگاه است ممکن است اصلاح طلبان لامردی هم با شعار “موتور روشن/ اگزوز پاره ” وارد انتخابات شوند: هان هااااااااااااااااااااااااااااان هانننننن(این صدای اگزوز پاره ی یک موتور صد یاماهاست که می شنوید!) اگه هم که سید محمد اومد که چنان دیذگندی راه بندازیم که دکتر و درویش بپرند در آغوش همدیگه(باز هم این آغوش لعنتی!)
ما گفتیم…شما هم خندیدید…ولی این خط ، این هم نشون!!

کیههههه؟! کیههههه؟!

اسفند ۲۲ام, ۱۳۹۱

راستش نمیدانم چی شد که تراکمه از دسترس خارج شد و چی شد که دوباره در دسترس قرار گرفت. ماجرا از روزی شروع شد که گروه مذاکره کننده برای انرژی اتمی به خارج رفتند. حالا این که این قضیه ربطی به موضوع خارج شدن تراکمه از دسترس دارد یا نه را نمیدانم. فقط میدانم از همان روزها شروع شد.

اتفاق دیگری که آن روزها افتاد شدت گرفتن نویز روی کانالهای ماهواره ای و محدود شدن دسترسی به https بود و برخی پروتکلهای دیگر اینترنت بود.

همین باعث شد اولین چیزی که با عدم دسترسی به سایت به ذهن برسد احتمال فیلتر شدن ان باشد. به هر طریقی بود تلفن دبیر کمیته فیلترینگ را گیر آوردم و با ایشان تماس گرفتم. فیلتر شدن سایت را کامل رد کردند و اذعان داشتند اگر سایتی فیلتر شود فقط از کانال کمیته فیلترینگ خواهد بود و به همین دلیل احتمال میدهد مشکل فنی باشد.

اما نکته این بود که چرا سایت در ایران از دسترس خارج شده اما در خارج از ایران قابل دسترسی است. یعنی سایت سر جایش بود اما در ایران درخواستها برای اتصال به سایت به ناکجا اباد منتهی میشد و بقول فرنگی ها تایم اوت میداد.

روزهای اول سایت با فیلترشکن قابل دسترسی بود. روزهای بعد که فیلترشکنها از کار افتاد دسترسی محدود ما هم غیر ممکن شد و عملن فعالیت ما متوقف گردید.

درخواست عقیل که میگفت چک کن سایتهای دیگر روی همان سرور تراکمه در دسترس هستند یا از دسترس خارج شده اند ما را به سمت دیگری سوق داد. مشاهده شد بقیه سایتهای روی سرور هم از داخل ایران در دسترس نیستند و کلا سرور از داخل ایران قابل رویت نیست.

این موضوع را به مسئولین شرکت هاستینگ منتقل کردیم و امروز ایمیلی دریافت کردیم که چک کنیم مشکل حل شده یا نه؟ چک کردیم دیدیم حل شده. نه آن مسئولین موضوع را روشن کردند نه این ور معلوم شد چه اتفاقی افتاده بود.

حالا ما مانده ایم که به شما بگوییم مشکل از کجا بوده و چرا این مدت فعالیت سایت مختل شد؟!

راستش را بخواهید نمیدانیم! فقط میتوانم بگویم یک نکته احتمال بیشتری دارد: همزمانی تغییرات جدیدی که در اینترنت ایران داده شده و اکثر وی پی ان ها از کار افتاده اند با این اختلال نباید تصادفی باشد.

جایی که پیشاب آدم معرف شخصیت او می شود !

اسفند ۲۲ام, ۱۳۹۱

حالا که اینترنت شخمی شده است ( یعنی به قول مسعود مرعشی لنگرهای کشتی کابلهایش را شخم زده است ) و به جز خواص آن هم از طریق ژانگولر(!) کس را یارای ورود به «تراکمه» نیست و با همه ی تلاشی که مدیر سایت ( البته مدیر محترم سایت) جهت رفع مشکل انجام داده اند ، احد الناسی خَهک شدن تراکمه را تن نگرفته است (!) جان می دهد «دورهمی» پستهایی را مرو کنیم که پیش از این به دلیل عبور آدمهای فرهیخته (!) نمی شد منتشرش کرد.

یادداشتی که در پیش رو دارید خاطره ای از برادر عزیز و فرنگ رفته مان مهندس ف مقیم آمریکای جنایتخوار! با اندکی تغییر و تلخیص است که پیش از این ” مردان تنبان راه راهی ” را به قلم ایشان در همین سایت خوانده ایم .

 

قبل از ازدواجم، فکر می‌کردم سخت‌ترین و دشوار‌ترین مرحله زندگی‌ام، پیدا کردن همسر مناسب است و به ضرس قاطع بر این عقیده بودم که فتح این قله، مثل فتح اورست میباشد و لااقل روی کره زمین، هیچ بزمجه‌ای، نمی‌تواند ادعا بکند که بالاتر از آن را فتح کرده است… اما واقعیت ماجرا طور دیگری رقم خورد… شخص مورد نظر به راحتی پیدا شد… مراحل اولیه هم نسبتا راحت انجام شد…سختی آن، فوقش در حد “کَعله گاری” خودمان بود… اما مفهوم سختی را وقتی فهمیدم که قرار شد برای عقد، آزمایش اعتیاد بدهم…

ساعت حدودهای هشت صبح، دم ِ آزمایشگاه نادر کاظمی، خودمان را قاطی یک صف طویل کردیم… لامروت آنقدر این صف طولانی بود که سر آن به نحو حیرت‌انگیزی پرسپکتیو شده بود و به صورت یک نقطه دیده میشد… حین دو سه ساعتی که توی این صف، زیر آفتاب ذوب میشدیم، کمی رایزنی کردیم که چند و چون آزمایش و آزمایشگاه دستمان بیاید… فهمیدیم که داستان فقط یک آزمایش ساده خون نیست… گویا مشتاق دیدن ش.ا.ش مردان هم هستند… یکی آنطرف‌تر با حرارت و اشتیاق از تجربه‌های قبلی‌اش میگفت… یکی آدرس و تلفن یک بابائی را می‌داد که توی کار ش.ا.ش بود و به عبارتی قاچاقچی ش.ا.ش … و میگفتند نرخش هم مناسب است… البته برای آنهایی که معتاد بودند و میخواستند پاچه پدر‌ زنشان را مالش بدهند… خلاصه اطلاعات عمومی وتخصصی من در همه زمینه های زرد و آبکی، در همان دو ساعت بالا رفت…

نهایتا نوبت به ما رسید و وارد سالن آزمایشگاه شدیم… شناسنامه‌ها را گرفتند و اسم‌ها را نوشتند و عکس‌هایمان را بردند و خلاصه آماده نبرد شدیم… از خانم‌ها، یک تست ظریف خون برای تالاسمی گرفتند و روانه‌شان کردند به سالن نتظار… برای ما مردها، داستان کمی فرق میکرد… آزمایش خون را که گرفتند، به هر کداممان یک لیوان ایکس لارژ دادند که برایشان پرش کنیم… به طرف گفتم تا کجای لیوان را؟ ابرو بالا انداخت و به قد و هیکلم نگاه کرد و ناخن انگشت شستش را دو میلیمتر پائین تر از لبه لیوان گذاشت و گفت تا اینجا… پدر آمرزیده فکر می‌کرد که ما شتر هستیم… لابد اگر کمی هیکلم درشت‌تر بود، پارچ دستم میداد…

خلاصه رفتیم توی صف تست… هر کس که از اتاق تست بیرون می‌آمد، عرق کرده بود و مثل لبو سرخ شده بود… احساس میکردی همین الان از پای منقل کباب بلند شده‌اند… ده دقیقه‌ای طول کشید تا نوبت ماشد… رفتیم توی اتاق… یک اتاق مثلا بیست متری که مثل قصر آئینه اصفهان، تمام دیوارهایش آینه‌های قدی کار گذاشته شده بود… یک آدم درشت اندام با سبیل‌های شیر افکن و کله‌ای که چیزی کمتر از آینه‌ها نداشت، پشت میز نشسته یود… کمی دور و برم را نگاه کردم که ببینم این مایع حیات را کجا باید تخلیه کنم… خیلی سوالی سرم را برای سبیلو تکان دادم که یعنی کجا برم؟ خیلی جوابی و مستحکم سرش را کمی جلو داد که یعنی همینجا… تازه دو ریالی من جا افتاد و دیدم ده دوازده نفری رو به دیوار ایستاده‌اند و دارند تلاش میکنند… رفتم کنار یکی‌شان… طفلک می‌گفت یک ربع است که دارد تلاش میکند…به قول خودش از دیدن سبیلو، “ش.ا.ش بند” شده است…

حالا خیلی بیشتر در جزئیات نرویم… در همین حد بگویم که یک سمفونی مزخرفی آنجا راه افتاده بود که تا یک ماه از صدای آب ریختن پارچ توی لیوان و قوری توی استکان حالم به هم میخورد… و همانجا خدا را شکر کردم که علم بشر اینقدر پیشرفت کرده که با همین ماجرای شفاهی، پی به اعتیاد میبرد و مجبور نیستیم که قسمت کتبی را هم رو کنیم..

 

همه لیوان‌ها را صفایی می‌دادند و روی یک طاقچه می‌گذاشتند و اسمشان را میچسباندند روی آن و خجل و شرمسار از جلوی سبیلو ، اتاق را ترک می کردند…نمیدانم آن روزی که این سبیلو به خواستگاری رفته است به پدر زنش گفته من چه کاره‌ام؟… ” ش.ا.ش بان؟

درنهایت کار آزمایش تمام شد وبعد از یک کلاس نیم ساعتی آموزشی، راهی‌مان کردند منزل… دو روز بعد هم جوابها را دادند و فهمیدیم و فهمیدند که معتاد نیستیم… البته گویا اگر ایدز و هپاتیت و اینها داشتیم، خیلی برای کسی مهم نبود… مهم اینست که معتاد نباشی…

 

 
پی نوشت :
ـ این پست فقط بازخوانی یک خاطره قدیمی بود . تکراری بودنش را توی سرمان نکوبید.

ـ یکی دو وبلاگی که این پست را دزدیده بودند بحمدلله و المنه به خاک فنا رفته اند . لعنت الله علیهم اجمعین .

 

مونولوگ به روایت علی و سلمان

اسفند ۵ام, ۱۳۹۱

جشنواره ی نمایش های تک نفره هم تمام شد. یک ایده از شب نشینی چند تا تیاتری، منجر شد به دو هفته در گیری همه ی بچه های تیاتر لامرد. در نهایت هم با ده نمایش تک نفره پنجشنبه – سوم اسفند ماه- جشنواره برگزار شد . همان شب هم جایزه ها تقسیم شد و دو هفته خوشی و جنب و جوش اهالی تیاتر به پایان رسید.

از آن هیاهوی بسیار ، خاطره ای در ذهن هنرمندان مانده و … چند فریم عکس!

بله، دوستان هنرمند عکاسم: علی آقای حسن زاده و سلمان هاشم پور منت گذاشتند و با عکس هایشان رنگ جاودانگی بخشیدند به کار ما…سپاس بسیار

عکس های علی حسن زاده:

9

نمایش:لاجرعه زندگی  نویسنده و کارگردان : مهدی شاکری بازیگر :قاسم صادقی(سوم بازیگری +تقدیر کارگردانی)

8

مونولوگ:پس از نمایش  – بازیگر و کارگردان(عادل صفایی)

7

مونولوگ: لب خندی به روی آب      نویسنده و کارگردان: محمودصفری بازیگر: محمد پیکایی (اول کارگردانی+دوم بازیگری+تقدیر متن)

5

هپروت در جاده ی مه آلود – بازیگر و کارگردان :سید موسا احمدی زاده (سوم کارگردانی و تقدیر بازیگری)

3

مونولوگ: مونولوگ      کارگردان: حبیب تقی زاده- بازیگر حسین خاتمی  (تقدیر بازیگری و کارگردانی)

6

مونولوگ: شازده هملت  کارگردان :علی اکبر صفری   بازیگر:هادی علی پور(تقدیر متن و کارگردانی)

10

مونولوگ: می شنوید؟  نویسنده و کارگردان: محمد رضا روزمند  بازیگر:افشین راستی (اول بازیگری+تقدیر کارگردانی)  /علی از تکنیک  رد ستاره ها   در عکاسی استفاده کرده است/

1

مونولوگ: بودم یا نبودم؟ نویسنده ، کارگردان و بازیگر: محمدجواد صفایی(اول متن+دوم کارگردانی)

2

مونولوگ: از خدا گله دارم.. نویسنده و کارگردان:علی اکبر صفری بازیگر: سیدجواد هاشمی (تقدیر کارگردانی و بازیگری)

4

مونولوگ: دیدار یار  کارگردان و بازیگر : حمید تقی زاده

عکس های سلمان هاشم پور:

DSC_3259 copy

DSC_3314 copy

DSC_3289 copy

DSC_3422 copy

DSC_3493 copy

DSC_3328 copy

DSC_3523 copy

DSC_3364 copy

DSC_3387 copy

DSC_3647 copy

هنرمند نیمه بینا: مریم روزمند در مراسم اختتامیه با بازیگری و تمبک نوازی اش هنرنمایی کرد.

DSC_3799 copy

هنرمندان+داوران+ روسلی برخی ادارات…اگه گفتید من کجام؟

مِشِی لی سه پسر داشت

اسفند ۴ام, ۱۳۹۱

اسمش در اصل، علی بود. سالها پیش که نه طیاره ای بود و نه رویال سفری با کاروان رفته بود زیارت آقا اما هشتم. هر کسی دل و جرات این کار را نداشت. مشهدی شدن آن زمان هزینه داشت، بیشتر هزینه جانی.

مشهدی علی کشاورز بود و برای خودش زمینی داشت، پانزده هکتار و خرده ای که آن خرده ای اش همه درختان کُنار بود. آب مزرعه مشی لی حرف نداشت. شیرین شیرین بود. کُنارهای مزرعه مشهدی هم حرف نداشت. وقتی پُخ میشد دل هر رهگذری را آب می انداخت. اگر آن دل آب افتاده به خود جرات می داد وارد مزرعه شود به قصد نصیب بردن از آن میوه ترش و شیرین و دِرو‪،‬ خود را با اِشکَهرینِ دوذه ای در می انداخت که عاقبتش درسی بود بر گُرذکویش که تا عمر دارد از هفتَوالی آن ‪جا‬ تا نکند.

مشهدی علی از لقب مشهدی اش کیف می کرد. اما خب گفتن آن با تلفظ دقیق حال و حوصله ای میخواست که از همه توقعش نمی رفت خصوصن آنها که حالِ گفتن فاطمه را هم نداشتند و به گفتن فامَه بسنده میکردند چه رسد به گفتن مَش هَ دی عَ لی! اووووه!

کم کم مشهدی علی شد مِشَذی علی، بعد شد مِشَی علی و دست آخر تلخیص شد به مِشِی لی. مشی لی هم خیلی مته به خشخاش نمیگذاشت که حتمن مشهدی علی صدایش کنند.

‫***‬

مشی لی در اصل چهار پسر داشت. پسر گَپویش که نامش حسین بود در سن ۲۵ سالگی، وقتی که برای خودش مردی شده بود و زنی داشت و پسر کوچکی، از موتور افتاد و فوت کرد. زنش را پسر بعدی که اکبر نام داشت اِستَد تا نوه اش خوار دست شیگَرِ زن پسر نشود.

اکبر بازیگوش بود و سر به هوا. هر چه زن مرحوم حسین معقول و سرد و گرم چشیده بود، اکبر بچه بود و کم عقل. تقصیری هم نداشت. اکبر از او چند سال کوچک تر بود. از آنجایی که زنان گرمسیری زود بالغ می شوند، عقلشان از پسران هم سنشان بیشتر است. زن اکبر هم از این امر مستثنا نبود.

اکبر که شور کودکی در او هنوز افول نکرده بود نمی توانست با زنی که شوهرش را از دست داده و شورش را، همدم شود. او که نه مزه عشق و عاشقی دوران بلوغ را چشیده بود و نه طعم ماچ های مخفیانه نُوشِ دیوار دوران نامزدی را. او که پسین تنگی نامزدش را پَسِ موتور نزده بود و میان خِشارهای کاکُل مَنگو دست در دست یار صحرانوردی نکرده بود. تنها به یاد داشت یک باره چشم باز کرده و از کوچکی گُت شده بود.

حالا که وقت عاشق شدنش بود و یافتن جفت زندگی، جفت آماده تحویلش داده بودند. جفت آماده که تحویلت بدهند مثل این است که بروی از میدان تره بار تُرُشَه یا هَکَل بخری. مزه به دل نمی دهد. وقتی که زیر سنگهای کوه را برای پیدا کردن یک بُنَه ترشه گشته باشی مزه ترشه را میفهمی. هیجان باز کردن یک کُپه روی زمین و کُل واکَو کردن خاک برای یافتن یک دایره سفید رنگ با خریدن حتا صد کیلو هَکَل مغازه هم قابل مقایسه نیست.

اکبر این گونه سر به هوا شد و از خانه فراری. مدرسه را ول کرد. لوتَک شد و با لوتَکها می گشت. پشت مویش یک بِدِس از گِروونش شی تر آمده بود. سوار بر موتور از چَه کاذی می زد میرسید تا چَه حاج اَبول و از نو دور بعد. به این امید که شاید از تاواتَه ی دختری رد شود و چِشَک و بُرمَکی نصیبش کند.

آن زمان هنوز بنزین گران نشده بود که اکبر ملاحظه نَولَش را بکند. مگر یک باک بنزین چقدر میشد! تنها پمپ بنزین آن دیار شیلنگی بود رد شده مابین یک نرده آهنین و پشت نرده ها اتاقکی بود که حاج علی صاحب پمپ بنزین نشسته بود و بدون رد شدن کلامی پول بنزین را می گرفت و اگر اشتباه پول داده بودی با زبان اشاره و صدایی که به زور هم از حنجره در نمی آمد حالی ات میکرد.

اکبر کم کم پای منقل هم می نشست. هم منقلی هایش را معتادان و قاچاقچیانی تشکیل میدادند که هم سن خودش یا چند سالی از او بزرگتر بودند. اکبر میخاست مانند آن قاچاقچیان یک شبه پولدار شود. کم کم با آنها شریک شد. شریک که نه، راننده شان شد! برایشان تا شیراز جنس می برد. چرا مدرسه برود وقتی هر راه قاچاق به اندازه حقوق یک ماه معلم مدرسه برایش داشته باشد؟! چند باری هم به زندان افتاد و هر بار کلی خرج کرد تا از زندان بیرون بیاید. کارش درآمد خوبی داشت اما خرجش گاه زیادتر از در آمدش میشد.

اکبر از اسمش خوشش نمی آمد. آن را قدیمی میدانست و از دوستانش میخاست او را آرش صدا بزنند. کسانی که عمری بود او را به نام اکبر میشناختند هرگز زیر بار آرش خاندنش نرفتند مگردوستان نزدیکش و دوست دخترهای شیرازی اش!

‫***‬

محمد که به دنیا آمد هنوز حسین زنده بود. مشی لی تعداد نان در آورهای آینده خانواده را به سه رسانیده بود. حالا دیگر خیالش راحت بود که اگر دو تایشان هم به بلایی گرفتار شوند و از مرضهای آن دوره که کم هم تلفات نداشت جان به در نبرند یک پسر دیگر برایش می ماند که بَخَل گیر زمان پیری اش باشد.

هر چه اکبر و حسین شر و شور بودند محمد سر به زیر بود و آرام. حسین که فوت کرد محمد داشت راهنمایی را تمام میکرد. درسخان تر از پسران دیگر بود. مشی لی به او افتخار میکرد. نور چشمی اش بود.

دیپلمش را گرفت اما هر چه کنکور داد در جایی بهتر از پیام نور قبول نشد. ولی خب در شهر کوران آدم یک چشم پادشاه است. به هر حال اولین کسی بود در آن روستا که رنگ دانشگاه به چشم دیده بود و تحصیل کرده. در ده مهندس صدایش میکردند اگر چه رشته مدیریت دولتی خانده بود. احترام زیادی داشت. حتی برخی از هم ولایتی ها مریضی هایشان را هم پیش او واگویه میکردند شاید اقای مهندس دارویی برایشان تجویز کند. تجویزهای او هم در این موارد برای پیرها مَورِتَهل بود و برای بچه ها گریپ میکسچر و برای جوانان آکسار.

‫***‬

محمود پسر کیسکو که بدنیا آمد خیال مشی لی جمع جمع جمع شد. حالا دیگر دِرَه هم می آمد نمیتوانست همه بخل گیران پیری اش را از او بگیرد. محمود از همان اوان کودکی ثابت کرد در گیمین گری نمونه ندارد. با وجود سن کم زرنگ تر از همه بود. عشقش این بود که برادرها را به جان هم بیندازد و بعد خودش به گوشه ای بخزد و هِرهِر به آنها که روی خاک گِل پِلِنگ میخوردند و توی سر و پِرتَکِ هم می زدند چیلخَند بزند. برای همین مشی لی که او را در ابتدا محموذی صدا می کرد کم کم موذی صدایش کرد!

محمود تا هر روز حِرِفتی کتک از دست مشی لی نوش جان نمی کرد روزش شب نمی شد. علی الخصوص آن روز سر چاس که کاسه کَتِخی مشی لی را دور از چشمش پر از فلفل سُرخو کرده بود و مشی لی هم بی خبر از همه جا تمام کاسه را یکجا هورت کشیده بود. تنیرخَران هم برایش زار زار گریه کرد آن ظهر گرما. مشی لی پس از آن که از اوج عصبانیتش فرود آمد دلش به حال محمود سوخت. تا بحال نشده بود بچه هایش را ماچ کند ولی برای کتکهایی که به محمود زده بود عذاب وجدان گرفت. شَهِ سرش را ماچ کرد و یک نوت پنج تومانی چپانید توی کیسه محمود تا برای خودش بِبسی و کارملا و چیزهای دیگر بخرد. ۵ تومنی های آن موقع مثل الان بی ارزش تر از پشکل نبود، قد ۵۰ هزار تومن الان ارزش داشت!

‫***‬

پسرها که بزرگ شدند مشی لی تازه فهمید زنده مانده ها توفیری با رفته ها نمی کنند. عصاهای پیری او خودشان عصا لازم داشتند. او همیشه می گفت پسر بزرگ کردم که بَخَل گیرم باشند ولی خناکَت بزند گُلُپی آب هم به حلقت نمی ریزند. او عقیده داشت شانس پسر نداشته. شانس دختر هم نداشت یعنی اصلن دختر نداشت. تا روز آخر که زنده بود خودش بود و تراکتورش و خدا و زمین خدا. خدا را شکر میکرد که حالا تراکتوری بود که کار شخم زدن را چند ساعته انجام بدهد و گرنه مثل قدیم باید چند هفته صرف خیش زدن با گاو آهن می کردند آن هم گُهره ای. خدا را شکر که منت پسران را دیگر نمی کشید. آنها که فقط بلد بودند تمفِلَه توی خمپُسِشان بتپانند و کین فروکی بخوابند و کله کُمَه گُت کنند.

مشی لی تا سالی که مُرد روی پای خودش کار میکرد. همان سال انگاری که از مرگ خودش خبر داشت پسران را جمع کرد. آنان را نصیحت کرد و از آنان خاست از مفت خوری دست بردارند، تکانی به خودشان بدهند، قدر زمینها را بدانند و روی پای خودشان بایستند. پسرها که فکر میکردند این پدر سال های سال زنده است و میتواند نانشان را بدهد از گفتن این حرف تکانی خوردند. قول دادند وصیت پدر را زمین نیندازند. البته این حرف بعد از چند روز فراموش شد تا شبی که مشی لی تَکِ بَک کرد و رفت.

‫***‬

مشی لی که از دنیا رفت پسران تلنگر سختی خوردند. عزمشان را جزم کردند تا به حرف پدر عمل کنند. انگیزه بالا باعث شد تصمیم بگیرند خودشان روی زمینها کشاورزی کنند. به همین دلیل زمینهایی که به ارث رسیده بود را جوری سه قسمت کردند که هم کسی نتواند زمین را تکه تکه و بی مصرف کند و هم کسی روی بالا و دومن بودن زمین خودش گله ای نداشته باشد. زمینها را که ۲۰۰ متر عرض و حدود ۷۵۰ متر طول داشت به سه نوار باریک ۷۵۰ متری تقسیم کردند. قرعه کشی که کردند زمین سمت چپ دَل محمد گرفت، زمین وسط دَل محمود و زمین سمت راست هم دَل اکبر. کُنارها و خانه را هم به اسم مادرشان کردند.

در ابتدا تصمیم گرفتند با گندم که بنظر دردسر کمتری داشت شروع کنند. سال بدی نبود، بارندگی خوب بود، چاه آب هم سرحال. اکبر که راننده شوتی بود سریع یاد گرفت چگونه تراکتور رُو بدهد. از چند نفر از هم ولایتی ها هم مشورت هایی گرفتند که چه بذری بکارند و چه وقت چه کودی بریزند و از این قبیل.

ولی مگر تا بحال بیل و مَنتیلی دست گرفته بودند که بدانند چم و خم کشاورزی چه است. چند هفته ای سر زمین کار کردند دیدند خیلی سخت تر از آن است که تصور میکردند. هنوز چند ماه نگذشته بود که بینشان اختلاف افتاد. یکی میگفت فلانی کم کار میکند و تنبل است. آن یکی دیگری را مسخره میکرد که سر خر هم بلد نیست بگیرد چه رسد به کشاورزی. داشت بینشان به هم میخورد که گریه های مادر پیر پا در میانی کرد و آنها را کنار هم نشاند.

خلاصه به زور و ضرب مُنگه های مادرانه آن سال را در کنار هم به پایان رساندند اما عایدی شان از هر هکتار دو تن گندم بیش نبود. درآمد چندانی بدست نیامد که امیدوارشان کند به آینده کار. بین خودشان و مادر پیرشان که تقسیم کردند دیدند اگر هر کار دیگری کرده بودند عایدی بیشتری نصیبشان شده بود.

***

برای سالهای آینده مردد بودند خودشان سر زمین کار کنند یا این که کار را به یک کاردان بسپارند. عقلشان را روی هم ریختند به نتیجه خاصی نرسیدند. ساده ترین راه را برگزیدند. قرار گذاشتند زمینها پیلی نووَه دستشان باشد. هر سال دست یکی که برای خودش کار کند. هر جور که خواست موذیری کند و هر چه توانست از آن زمین در بیاورد. نوبَه را هم به ترتیب سن گذاشتند. بقاعده هر که سنش بیشتر بود نیازش به پول بیشتر بود. علی الخصوص اکبر که چند سر عایله هم داشت: یک بچه بجا مانده از برادر و دو بچه هم ساخته خودش.

‫ از آنجا که زمینها فقط سه سال یک بار دست هر کس می رسید در سالهای دیگر بیکار بود. تصمیم گرفتند هر کسی به دنبال کار اصلی برای خودش بگردد. محمد رفت و معلم شد، محمود زد به کار دلالی. اکبر هم زمینها را اجاره داد و خودش دوباره زد به کار قدیمی اش قاچاق. کل ۱۵ هکتار را جمله ای به چهار میلیون اجاره داد به یک کارگر افغانی. چند ماهی نگذشته بود که اکبر دستگیر شد. محکوم شد به سه سال زندان. هر چه تلاش کردند نتوانستند از زندان بیرونش بیاورند.‬

حالا خرج خانواده اکبر هم به دوش بقیه افتاده بود. محمود پیشنهاد کرد خرج خانواده اکبر را در این سه سال بدهد مشروط به این که اکبر زمینش را به نام او بکند. اکبر که چاره دیگری نداشت قبول کرد. از داخل همان زندان امضاها را گرفتند و دو سوم زمینها شد به نام محمود. آن سال آن کارگر افغانی نزدیک به ۲۰ میلیون گندم درو کرد.

‫***‬

سال بعد نوبه ی محمد بود. محمد که میخاست استفاده ای از تحصیلاتش هم کرده باشد خاست اصولی و علمی کار کند. تصمیم گرفت بجای گندم زمینها را زیر کشت تماتَه ببرد که ظاهرن سود بیشتری داشت. همچنین برای این که آب چاه زیاد مصرف نشود و سطح آب پایین نرود و چند سالی بیشتر تاب بیاورد وام گرفت تا زمینها را آبیاری قطره ای کند. زمین خودش را هم وثیقه بانک گذاشت.

چند کارگر گرفت و کل زمین را آبیاری قطره ای کرد. محصول آن سال خیلی زیاد شده بود و سود زیادی در انتظار محمد بود. چین اول تماته ها به قیمت خوبی فروخته شد. هنوز چند روز نگذشته از چین اول از شانس بد محمد تماته ارزان شد. آن چنان ارزان که خرج چیدن خودش را هم به زور در می آورد. چین آخر که دیگر هزینه اش بیشتر از فروش بود و مجبور شد بقیه محصول را نچیده روی بوته رها کند.

زمینی که انتظار میرفت سود زیادی نصیبش بکند حالا حتا خرج کارگرها را هم در نمی آورد. پول وام که خرج خرید لوله و اتصالات آبیاری شده بود، محمد ماند با درآمد چین اول که قسمتی از آن دستمزد کارگرها شد، و مابقی که حتا نصف پول وام هم نمی شد، به اضافه یک وام بر دوشش که حالا باید ماهیانه قسطش را پرداخت می کرد.

‫***‬

سال بعد نوبه ی محمود بود. محمد از او خاست از ادواتی که او برای آبیاری قطره ای خریده بود استفاده کند و قسمتی از هزینه آنها را آخر سال به او برگرداند تا قسمتی از ضرر او جبران شود. محمود که با دلالی وضعش خوب شده بود در عوض پیشنهاد کرد هزینه ادوات آبیاری را به نصف قیمت خرید همان اول به او بدهد و پرداخت وامش را هم به عهده بگیرد مشروط بر این که زمینش را به او بفروشد. محمد که حالا قسطهای وام برایش قوز بالا قوز شده بود و از حقوق معلمی اش بالاتر میزد مجبور شد قبول کند.

محمود حالا کل زمینها را صاحب شده بود. او به راهنمایی دوستش تصمیم گرفت کل زمینها را گل نرگس بکارد. بعد محصولش را به خارج صادر کند. خوبی کاشت گل نرگس این بود که زحمتش یک باره بود و هر سال نیاز به آماده کردن زمین و شخم زدن و کاشت و داشت نداشت. خلاصه خرجی نداشت، آفتی هم نداشت، آب چندانی هم لازم نداشت. او حتا میتوانست آب چاه را به مزارع دیگر بفروشد. رحیم هم خودش توی کار گل نرگس بود و قول داد به او کمک کند.

باید در هر متر مربع ۴۰ پیاز نرگس می کاشتند یعنی در هر هکتار چهارصد هزار پیاز لازم داشتند. به عبارتی شش میلیون پیاز نرگس. اما تهیه این تعداد پیاز به این راحتی امکان پذیر نبود. اگر میخاستند دانه گل نرگس بکارند باید تا ۵ سال صبر میکردند تا گل بدهد. تصمیم گرفتند تا آنجا که میتوانند پیاز تهیه کنند. از خراسان گرفته تا خوزستان و دیگر جاهایی که گل نرگس داشتند پیاز جمع کردند. در نهایت برای ۳ هکتار پیاز جمع شد. اما چون زمین زیاد داشتند آن پیازها را با فاصله چند برابر کاشت تا سالهای بعد از پیازهای تکثیر شده جاهای خالی را پر کنند. در نهایت شد ده هکتار، پنج هکتار باقیمانده از زمینها را هم دانه کاشتند تا چند سال بعد گل بدهد.

محصول آن سال بد نبود اما چون سال اول بود چنگی به دل نمی زد. گلها را نتوانست به خارج صادر کند. به اندازه ای غرق در کاشت گل شده بود که فرصتی برای یافتن راه و چاه صادرات صرف نکرده بود. گلها را داد به دوستش و او هم فرستاد شیراز برای گل فروشی ها و دستفروشان سر چهار راه ها.

‫***‬

فو‬ت مادر بهارشان را بی بهار کرد و مزه آزادی اکبر را تَهل. خانه قدیمی را فروختند و پولش را تقسیم کردند. محمد که دیگر چیزی برای ماندن در آن روستا نداشت تصمیم گرفت برود شیراز. با هر زحمتی بود انتقالی گرفت و در یکی از دبستانهای حومه شیراز مشغول به کار شد. اکبر که حالا سابقه دار شده بود عطای استخدام دولتی را به لقایش بخشید. مدتی خوش نشین بود اما تاب نیاورد و دوباره رفت سراغ کار قاچاق اما قاچاق های کم خطرتر.

محمود حالا همه زمین ها را صاحب شده دارد. یک چشم او منتظر است گلهایی که کاشته سالهای آینده محصول بدهند. چشم دیگر محمود به صادرات است که مشتری خارجی خوبی برای گلهایش پیدا شود اما از شواهد امر بر می آید نه تنها این کار، کار سختی است بلکه رقبای زیادی هم دارد. تکیه او حالا به دوستش است که در این کار به او کمک کند.

————————
معنی کلمات
کُنار: سدر
پُخ: رسیده
دِرو: مزه گَس
اِشکَهرین: فلاخن
دوذه ای: بافته شده از مو
گُرذکو: گرده
هفتوالی: حوالی
گَپ، گُت: بزرگ
اَستدن: گرفتن
شیگر: شوهر
هَکَل: قارچ
ترشه: نوعی سبزی کوهی با طعم ترش
بِدِس: وجب
گروون: گریبان
نُوش: نبش
خِشار: شاخه
بُنَه: بوته
تاواته: روبرو
چِشَک: چشمک
برمک: ابرو بالا انداختن
نَول: قیمت
بَخَل گیر: بغل گیر، عصای دست
کیسکو: ته تغاری
دِرَه: دره، رودخانه
گیمین: بدجنس
گِل پِلنگ: غلت
حِرِفتی کتک: کتک مفصل
چاس: ناهار
تنیرخران: چوبی که با آن خاکستر تنور را به هم می زنند
شَهِ سر: فرق سر
کیسه: جیب
ببسی: پپسی
خناک زدن: از تشنگی هلاک شدن
گُهره ای: گروهی
تَمفِله: غذا
خمپُس: شکم
کین فروکی: رو به شکم
کله کمه: کله پاچه
تَکِ بَک: سکته
دَل: سهم
شوتی: قاچاقچی
مَنتیل: دیلم
مُنگَه: ناله، نق
پیلی نووَه: نوبتی
موذیری: مدیریت

نمایشنامه مونولوگ: حاجی هل نده

اسفند ۳ام, ۱۳۹۱

نویسنده: عبدالرضا حق شناس

تقدیم به سربازرشید اسلام شهید غلامرضا صفرپور

صحنه : معراج شهدا

مرد: بخدا این رسمش نیست..قرارمون یادتون رفت …قول دادیم هرجا که باشیم با هم باشیم …حتا شب عملیات ..حتا خنثی کردن میدون مین ..قرار نبود یکی بمونه بقیه برن…یکی نیست به این حاجی بگه ..جنگ تموم شده ..غنیمتاشو هم تقسیم کردن ..یه اب هم روش خوردن ..بابا چی میخوای از این خاک …هشت سال اینجارو شخم زدی کمت نبود …حالا با بلدوزر برگشتی..این همه رزمنده برگشتن از جبهه رفتن سر خونه زندگیشون…خوش داری اسایش مارو به هم بزنی…توهم مثل بقیه دست زن و بچه ت بگیر برو تفریح ..گردش …چیه از سی روز درماه سی و یک روزش اینجا هستی …اصلا خبر داری پسرت ترم چندم دانشگاهه…دخترت چند کلاس دبیرستانه…الان چند ماهه که اینجایی…چیه چرا اینجوری نگام میکنین ..بخندید ..بایدم بخندید…اگه شماهم جای من بودید قاطی می کردید..بدتر ازمن …/به سمت پنجره/حاجی ببین چکار با من کردی …شدم بهونه خندیدن اینا…بگم خدا چکارت کنه…الهی که بلودوزرت زنجیر بپوکنه..که داری زنجیر مارو می پوکنی…حلالت نمی کنم ..می شنوی …با توام …با تویی که داری میری سمت نمازخونه …نمازت قبول نیست به همون خدایی که میخوای به درگاهش سجده کنی شکایتت می کنم..

/به سمت بچه ها/بخدا اگه خواسته باشن منو از شما جدا کنن…اسم همه شما رو به حاجی می گم…اول از همه اسم تورو رضا …میگم دخترت شرط عروسی رو اومدن تو گذاشته…و تو محمد میگم که مامانت شب های جمعه خونه رو چراغونی می کنه که بچه م ،محمد امشب مهمونمه…و تو علی میگم تا صدایی تو شهرتون می پیچه زنت کوچه رو اب و جارو می کنه که عزیزم داره میاد …نخندید ..نخدید تورو خدا ….خدا دردمو بی کی بگم…میبینی ..بنده خوبت داره منواز بچه ها از دوستام جدا میکنه…اصلا از روز اول من شانس نداشتم..تو میدون مین هم سهم شما بیشتر بود…سهم من شد یه مین گوجه ایی…والله به کی بگم بخدا جامون خوب بود ..بهشت بود صفا بود ..عشق بود…خدا ..به کدامین گناه منو از بهشتت داری دور می کنی …به خودت قسم من اینجا خیلی راحتم …/به سمت پنجره /حاجی جون با چی زیونی بگم…داره میاد …حاجی داره میاد ….کجار فتید ..کجا رفتید …قایم شدید …دعا کنید که از کارش پشیمون شده باشه..بخدا به اون خدا که روزی رسونمون بود تک تک شما رو لو میدم…کجا رفتید …نامردا شما کاری کنید …با توام رضا …مگه من نبودم با حاجی صحبت کردم که شب عملیات باشی…خب کجایی بیا بیا حالا نوبت توئه …با حاجی صحبت کن …تا منو نبرن ..اینه رسم رفاقت …باشه علی …اینه رسم فرمانده بودن ….فرمانده باید همه جوره پشت نیروش باشه …تو فرمانده دسته تخریبش بودی…حتما حرف تور و میشنوه…قبول می کنه….محمد باتوام ..توکجا رفتی ..تو که همشهری حاجی هستی…یادت رفته هر وقت به مشکلی گیر می کردیم.. برای راضی کردن حاجی میزدی کانال دو …تا رضایتش رو نمی گرفتی راضی نمی شدی…کجایید…./درب باز می شود..صدای قدم های حاجی میاد/..حاجی جون قربون اون محاسن سفیدت برم ..چرا میخوای منو از بچه ها جدا کنی…یادت میاد هرکاری که کسی انجام نمیداد ..به من میگفتی رو حرفت حرف نمیزدم….من که چند عملیات بسیم چیت بودم …پیکت بودم ..تو هر عملیاتی تا میگفتی کنارت بودم …نکنه واسه اون شب از دستم ناراحتی …یادت رفت گفتم حاجی ناراحتی نرم ..کنارت بمونم خودت گفتی برو ..خودت گفتی چهره ات نورانی شده..چرا میخوایی این نوررو از صورتم بگیری…نکنه از ته دل ناراضی بودی که با بچه های علی برم …بخدا اگه میدونستم ناراضی هستی نمی رفتم به اون محاسنت به اون حجی که رفتی نمی رفتم…حاجی چشمات رو ببند انگار نه انگار که منو پیدا نکردی …بین خودمون میمونه….حاجی بخدا اگه منو از این بچه ها دور کنی بخدا یی خدا قسم میخورم اون دنیا شفاعتت نکنم…اینطوریه..باشه این پلاک من نیست …زنگ بزن تعاون سپاه..تا باورت بشه …/درب بسته می شود…کنار پنجره/سردار با توام …نکنه میخوای با این کارت به درجاتت اضاف کنی…پس این رو هم بدون ..اون روزصبح یادت که ماشینت پنجر بود یادت میاد …هم روزی که من رو نمیخواستی با خودت ببری ..ماشینت رو میدونی که پنچر کرده بود…هه هه..خیلی گشتی که بدونی که بود اما ندونستی ..اون پنچری کار من بود …/می خواند/ گشته پنچر ..ماشین فرمانده لشکر …./تا اخر میخواند/ناگاه اهنگی می اید ..متوجه موبایل می شود…/بابا ایول حاجی …توهم اره …تو هم از اینا داری …یا حسین بگوشم….حاج اقا رسولی نیستن ..بگوشم بگین بهش میگم….من ..من کیم .. من بی سیم چیش هستم…چرا می خندی …باور کنید من بی سیم چیش هستم …نخندید اقا ..ببین امروز اصلا حوصله شوخی رو ندارم ..من امروز اخلاقم گنده ..نخند آقا یه چیزی بهت می پرونم آ..میگی چکار داشتی ..وگرنه ارتباط رو قطع می کنم…نخند شاید دشمن هنوز داره صدای مارو شنود می کنه …خب ..خب …خب …باشه اگه حاجی اومد بهش میگم …یا علی ..آخ خدایا تو چقدر مهربونی…خدمت رفقای نیمه راه خودم برسونم که از قرار گاه بود ..یه بچه مسلمونی از اون ور بی سیم گفت به حاجی بگم شماره اخر پلاک ناخواناست …این یعنی که حالا حالا کنارتون هستیم با کمال افتخار …حالا حاجی بگرد ..دیدی گفتم …امشب چه شبی است شب مراد است امشب …حاجی رو ببین چقدر خمار است امشب …بچه ها حاجی اومد …با نوای تپ تپو ..می رویم زیر پتو ../درب باز و حاجی وارد می شود /سلام مجدد اخوی..حاجی جان بو سوختگی نمیاد …بوی دماغ سوخته نمیاد…ولی حاجی جون بوش فضا رو گرفته…دنبال چی می گردی عزیزم..دنبال بو …یه زنگ بزن آتش نشانی ..به همین اسونی خاموش نمیشه …از ما گفتن بود …رفتی حاجی ..رفتی زنگ بزنی ۱۱۵٫٫

البته یه دوش بگیری فکر کنم سوختگیتون برطرف بشه …/موبایل زنگ می خورد /حاجی بی سیم …خدمت شما با کمال احترام …/ فالگوش می ایستد/هیس ..هیس…ببینم حاجی چی میگه وقتی خبر رو میشنوه…الهی حاجی به زانو افتاد…بخدا حاجی تقصیر من نیست…بخدا نمیخواستم این صحنه رو ببینم …خودت بگو دلت میاد من رو بعد از سال ها ازاین بچه ها دور کنی…با با دمت گرم به این همه مرام ..سجده کرد خداشو رو شکرکرد …صبر کن ..صبر کن ..حاجی داره میخنده … بچه هارو صدا کرد …بچه فکر کنم حاجی دیگه تسلیم شده ..ازخیر شناسایی من گذشته ..بابا یه لحظه حرف نزنید …دارن هورا می کشن …چی ..چی ..دارن اسم یه شهید رو می برن که تازه شناسایی شده …شهید غلامرضا /چیزی نمی گوید ..سکوت فضا رو می گیرد …/دروغه ..حاجی جون دروغ گفتن ..بهت دروغ گفتن ..رمز رو اشتباهی دادن تا دشمن و گول بزنن…من گفتم دشمن داره شنود می کنه ..حالا یه چیزی گفتن تا دشمن به رمزشون پی نبره …حاجی حرف بی سیم چیت رو گوش کن …

خودم شنیدم که نتونستن شناساییم کنن ..همه این حرفا رد گم کنیه تا دشمن اشتباه کنه …

حاجی روزای عملیات یادت نیست ..بچه هارو عمدا جا به جا می کردن تا دشمن از جبهه شب عملیات پی نبره …اینم از اون حرکتاست …بچه ها شما یه چیزی بهشون بگین …من خودم شنیدم که شناسایی نشدم …اینا من رو اشتباهی با یه نفر دیگه گرفتن …خیلی نامردین ..رفیق چندین سالتون رو دارن ازتون جدا می کنن..همینه رسم رفاقت …/در را محکم می چسبد تا باز نشود/حاجی دست به جنازه من بزنی حلالت نمی کنم ..بخدا هر شب میام تو خوابت ..می شم برات یه کابوس ..یه کابوس که یه خواب راحت نداشته باشی ..نامردا چند نفر به یه نفر …حاجی بخدا من اینجا کنار این بچه ها راحتم …میگی نه از خودشون بپرس..چرا می خندید نا رفیق آ …می شنوی حاجی ..ما اینجا کنارهم خوشحالیم …اگه من رو از اینا جدا کنی دیگه این خنده هاشون رو نمی شنوی …حاجی هل نده ..حاجی هل نده ..چه زوری داری ..حاجی از خیر ما بگذر …حاجی هل نده …/در باز می شود و به گوشه ایی پرت می شود/..نور می رود ..

تاریک می شود ..

نور می رود …

عبدالرضا حق شناس

/هرگونه برداشت واجرا منوط به اجازه نویسنده می باشد./

 

بهمن ماه ۹۱

–اضافه شده توسط ادمین:
دو فایل صوتی در حال و هوای این نوشته (با تشکر از خانم فتحی)
هر کی دلش گرفته

شهید گمنام

دردهای کهنه تاریخی

اسفند ۱ام, ۱۳۹۱

گوشه ای از آنچه آزارم میدهد را گاها بر کاغذی نقاشی میکنم ،هر چه هست دردها یم کمی آرام میشود ،شاید رعایت حال زبان و کلمه را نکنم اما بی گمان هوای تاریخ را دارم …
شعر

تو، سرشار پندی
من ،آغوش گشوده ام
                             حیرتم از هلهله شمشیر هاست
و شتران مست کف به دهان آورده ای
                                                      که
                                                      هستی مرا می بلعند.

بانوی شهر من است این
محبوس در برقعی از جهلی مسموم
بر جمازه لختی
                 که
                        به هروله
شوهران در انتظار را
                            زمان کوتاه می کند.

چه باور تلخی است 

                   در سیاهی و سرما
                                    افتاب را سرودن.