Archive for مهر, ۱۳۹۱

کره خر و کرّه خر

مهر ۳۰ام, ۱۳۹۱

(۱)

بیچاره ای زیر بار طلب کمر خم کرده بود. آواره خیابان بود از ترس طلبکاران. از قضا طلبکاری، اتفاقی گیرش آورد و شروع کرد لیچار نثارش کردن که مرتیکه طلب ما را چرا نمیدهی؟ از بیچارگی اش گفت و از اینکه طلبکارانی مثل وی شب و روز جلو خانه اش پرسه میزنند و گفت که او ندارتر از این است که بتواند همه آن طلبها را صاف کند.

طلبکار گفت ترفندی یادت میدهم تا از دست بقیه طلبکارها خلاص شوی مشروط به این که طلب ما را راست و حسینی بدهی. قبول کرد. طلبکار زرنگ پیشنهاد کرد خودت را به دیوانگی بزن. هر کس آمد گفت طلبم را بده ادای دیوانگان در بیاور و با صدای بلند بگو کَره می خَریم!

بدهکار قضیه را گرفت. به خانه برگشت و خود را به دیوانگی زد. از ان روز به بعد هر طلبکاری مراجعه میکرد و میگفت طلب ما را بده در جواب می شنید: کره می خریم! چند بار که درخاستش تکرار می شد و در جواب همان جمله را می شنید با خودش می گفت آخی بیچاره خل و چل شده. کمی هم دلش به حال او می سوخت و دست آخر ناامید میشد و میرفت.

چند روز بعد همان طلبکاری که این حقه را به او یاد داده بود آمد در خانه اش و تقاضای پرداخت طلب کرد. بدهکار طبق عادت گفت: کره می خریم. طلبکار عصبانی شد و گفت: بابا! به همه کره به ما هم کره؟! من که خودم کره خریدن را به تو یاد دادم!

-‫———‬

(۲)

زن و مرد فقیری پسری داشتند در سن ازدواج. این زوج از دار دنیا یک اتاق داشتند برای زندگی و یک الاغ برای گذران زندگی. به فکر بالا زدن آستین برای پسرشان بودند اما دستشان خالی بود.

دست بر قضا الاغ آبستن شد و کره خری آورد. از این واقعه بسی خوشحال شدند و بال در آوردند. شب بعد از تولد کره خر، زن و شوهر، قبل از خاب در مورد پسرشان پچ پچ می کردند. پسر هم در گوشه ای از اتاق دراز کشیده بود و خود را به خاب زده بود. مرد می گفت انشاالله این کره خر کمی بزرگتر شود آن را می فروشیم و برای پسرمان زن میگیریم.

از آن روز به بعد پسر بیچاره هر روز قد و بالای آن کره خر را اندازه می گرفت تا ببیند بزرگتر شده یا نه. هر وقت هم فرصتی پیش می آمد که با پدر و مادرش صحبتی کند موضوع بحث را به سرعت عوض می کرد و می پرسید: راستی از کُره خر چه خبر؟!

‫———-‬

‫(۳)

سالها پیش آقای احمدی نژاد با حمایت تام اصولگرایان تکیه بر کرسی ریاست جمهوری زد‬. در این مسیر، راه و رسم حرف زدن عامه پسندانه و منش پوپولیستی را از تک تک اصولگرایان آموخت. اصولگرایان هم در یاد دادن این ترفندها برایش کم نگذاشتند. احمدی نژاد با همین روش یکی یکی طبلکاران را از سر اصولگرایان باز کرد. در این مسیر هشت ساله تعداد قابل تأملی از مسئولین کشور یا خانه نشین شدند یا عطای همکاری با دولت را به لقایش بخشیدند.

در این میان اما کبک اصولگرایان خروس میخاند تا این که بین این دو گروه بر سر مسایلی بنیادی که از همان اول پیش بینی می شد اختلاف پیش آمد. حالا همه اصولگرایان منتظرند تیم احمدی نژاد چند ماه باقیمانده را هم سر کند و کار مملکت که حالا چرخهایش به قیژ و ویژ افتاده را به دست کاردان بسپارد. اما مثل این که تیم ایشان دست بردار نیست و دارد برای انتخابات بعد دورخیز می کند.

حالا دیگر وضعیت به جایی رسیده که هر کدام در این گیر و دار مسایل اقتصادی و تحریم و … دارند پرونده پشت پرونده باز می کنند و دست دیگری را رو می کنند. انگار باد صبا صدای همان طلبکار را به گوش می رساند که : بابا با همه کره ، با ما هم کرّه !

-‫———‬

(۴)

خانواده ای بودند در یک دهی گوشه دنیا. اتاقی داشتند برای زندگی، پسری داشتند برای نشاط زندگی و خری داشتند برای گذران زندگی. یک روز این خر کره ای زایید. با خود اندیشیدند: خر را فعلن برای گذران زندگی خودمان احتیاج داریم، لااقل کره خر را برای آینده پسرمان نگهداریم تا با آن زندگی اش سر و سامان بگیرد. تصمیم گرفتند حسابی به کره خر برسند تا خر که شد بارکش خوبی شود. دیگر کسی سوار کره خر نمی شد مگر وقتی چاره ای نبود. حالا دیگر خیلی مواظب بودند آن را بیهوده استفاده نکنند. خلاصه استفاده اش پایین آمد. عزیز شد. قیمتش چند برابر شد. ارزش پیدا کرد. پسر خانواده خیلی مواظب آن کره خر بود. چون آینده اش بسته به سرنوشت او بود.

دست بر قضا میان این خانواده و کدخدای ده دعوایی پیش آمد. کدخدا آب را بر این خانواده بست مگر بقدر آب خوردن و خرید و فروش جنس را به انان قدغن کرد مگر قوت لایموت. خانواده های دیگر از ترس کدخدا مجبور به قطع رابطه با این خانواده شدند. نه برای مرد خانواده کاری بود و نه برای الاغ خانواده باری. درآمد خانواده قطع شد. تصمیم گرفتند خر را بفروشند تا گذران زندگی کنند. از ترس کدخدا کمتر کسی حاضر بود خر آن خانواده را بخرد. آنهایی هم که خریدار بودند بزخری میکردند و میخاستند به قیمت پایین بخرندش. کم کم چیز زیادی برای خوردن نداشتند.

روزها صبر کردند تا گشایشی پیدا شود. ذخیره حبوباتشان تمام شد. ذخیره خرمایشان تمام شد. حالا دیگر بغیر از خر و کره خر چیزی نداشتند. خودشان که غذایی برای خوردن نداشتند خر و کره خر هم بار اضافی شده بودند بر دوششان. تصمیم گرفتند خر را بکشند و گوشتش را بخورند. خر را کشتند. گوشتش را هر چه پختند دیدند نمی پزد. گوشتش را به قیمت پایین فروختند به همسایه ها که بدهند به سگهایشان و در عوض چند کیلو برنج گرفتند. تا چند روز با برنجها سر کردند. برنجها هم تمام شد مجبور شدند کره خر را سر ببرند.

وقتی سر کره خر را میبریدند فرزند خانواده نگاهی اشک بار به کره خرش کرد اما دیگر نپرسید: از کره خر چه خبر؟!

‫————-‬

(۵)

اگر ‫در داستان فوق، خر، نفت باشد و کره خر، بنزین، وضعیت آن خانواده بی شباهت به وضعیت الان ما نیست.‬ چند روزی است مصرف بنزین کشور از تولید بنزین بیشتر شده است! دلیل آن هم بالا رفتن قیمت دلار و پایین بودن قیمت بنزین (حتی بنزین آزاد) نسبت به بنزین کشورهای همسایه است. در نتیجه قاچاق بنزین رونق پیدا کرده است. در حقیقت مصرف بنزین بالا نرفته بلکه قاچاق آن بالا رفته است.

پس از حذف یارانه ها امیدوار بودیم درآمد اضافی دولت بشود خرج خودمان و آینده فرزندانمان تامین شود. اما با سیاستهای ناکارآمد آقای احمدی نژاد و کابینه وی نه تنها این همه فعالیتی که برای حذف یارانه ها صورت گرفت و فشاری که به قشر مستضعف و تولید داخلی در این چند ماهه وارد شد یک شبه به باد رفت بلکه کشور هم در وضعیتی بحرانی قرار گرفته که برگرداندن آن به قبل از انتخاب آقای احمدی نژاد حتی ده ها سال دیگر هم غیر ممکن مینماید.

به هر حال مردم ما باید یاد بگیرند هنگام رای دادن خوب فکر کنند و هر کسی که شعار قشنگ میدهد ولی آزمون پس نداده را در فضایی احساسی انتخاب نکنند. مردم ما باید حواسشان باشد هر رایی که می دهند در سرنوشتشان تاثیرگذار است.

یارت نوای وُم

مهر ۲۸ام, ۱۳۹۱

شعر به زبان محلی        
مَکُن دقت، مو دلدارت نوای وُم               
مزن بُرمَک که مو خارِت نَوای وُمَ

نواکَش ایکذه سرمه اَ چَهشات
که مو هرگز خریدارت نوای وُم

نَجَخ اطراف مو، اینقد نخور زُر
که آماجِ تی پَرگارت نوای وُم

مَزَن دنبال مو هیجار هیجار
پشیمون کرد یک جارِت نوای وم

مَکش زحمت، مَده قیلون به دستُم
با چند تا پُک گرفتارت نوای وم

یک اندر چال میدی خوشواش دیمون
با دَی دَی، مو کَس و کارِت نوای وم

به غربت می روم خط می نویسی
مکن همچی که چِش کارت نوای وًم

نیا دیگر نشین زُکِ دل مو
که این طوری مو غَم خوارِت نوای وُم

نخون یاریار، شو و روز بهرِ واعظ
که با یار گفتنی یارت نوای وُم

نسخه ساده تر:

مکن خواهش مو دلدارت نمی شم
با یک خنده گرفتارت نمی شم

میا عشوه، مزن سرمه به چشمات
که مو هرگز گرفتارت نمی شم

مکش زحمت، نچرخ دورَم شب وروز
که مو سر خط پرکارت نمی شم

چرا دنبال مو جار می زنی تو
پشیمون از یه هیجارت نمی شم

نمی باشی دوای درد مو تو
به قلبم رو نیار خوارت نمی شم

به روز دوری ام، نامه تو ننویس
که مو مشتاق دیدارت نمی شم

میار یادم فقیری و غریبی
با این کارا، بدهکارت نمی شم

دگر هر دم جلو چشمان واعظ
مگو یار یار که مو یارت  نمی شم

کنسرت گروه زخمه، ۲۹ و ۳۰ ام مهرماه.. به رنگ و بویی دیگر!

مهر ۲۷ام, ۱۳۹۱

این گروه اذعان بر این داره که اینبار تونسته افتخار میزبانی اساتید جام گوهری و مبشری و سه دیگردوست لاری خودشو داشته باشه تا کاری در خور ارائه بده!
اینبار تونسته از سرپرستی استاد جام گوهری بهره ببره و هرچه بهتر “هم دلی” شو به نمایش بزاره!
و اینبار اومده هزینه ی کارشو از مخاطبش بگیره تا برا اولین بار برا یه کنسرت تو شهر خودش بلیط فروخته باشه!!
جمع هم نوازان گروه از این قراره:
شمس الدین جام گوهری (سنتور) روح الله مبشری (تار و نی) احمد رییسی (تار) علی قاسمی (تار) جواد صفری (کمانچه) بهنام مبشری (کمانچه) فرشید فردنیان (عود) حمیدرضا اقدام (تنبک) علیرضا شیرپور (دف) با همراهی آواز محمد صفری.
همینطور از اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی لامرد به عنوان نزدیک ترین همراه و پشتوانه ی خودش به نیکی یاد میکنه و این امر رو مدیون این مجموعه و نتیجه ی کلاسای آموزشی چند ساله ی اونجا میدونه!
امید بر اینکه شاهد استقبال همشهری های هنر دوستمون باشیم.. .

فرازها و فرودها

مهر ۲۵ام, ۱۳۹۱

تلنگری بر «گذر عمر»:

بطور کل تغییر  امری اجتناب ناپذیر و ضروری است و لازمهء آن تفکر سازنده بمنظور ایجاد تحولی نسبی یا اساسی و مؤثر است و میبایست در هر موضوعی بطور اخص طراحی و مدیریت شود. افراد و جامعه هر آن  نیاز فزاینده ای به آن و نوع طراحی و چگونگی رهبری در آن را دارند که در این راستا بتوان به ایجاد تحولاتی سازمان یافته همراه با فعال کردن پتانسیل های موجود در بطن خود یا جامعه دست یافت . بها دادن به تفکر ، طراحی و ساختار تغییر و در عین حال پرداختن به راه حل برون رفت از بحرانها و توجه به شرایط اضطراری محیطی ، از اموری است که نمیتوان از آن بسادگی غفلت کرد . در این شرایط ما باید بدانیم که برای رسیدن به منویات احسن و اهداف مقدس در آینده  ناچاریم تفکر شدن را به آرزوی ماندن عجین نمائیم تا بتوان ضمن غلبه بر فرودها ، فرازی را درآتی به منصه ظهور رساند . در هر زمان و بالطبع عصر حاضر- تغییر ، تحول ، بازسازی و نوسازی یکی از ابعاد مهم سلامت فردی ، خانوادگی ، اجتماعی ، اقتصادی و سازمانی است که خود زمینه ای برای دستیابی به فراز و گریز از فرودی است که قهرا و بعلل مختلف از جمله غفلتها و سطحی نگریها در زندگی فردی و اجتماعی ما رخ داده و میدهد  میباشد . این طبیعی است که در محیط همیشه فرصتها و تهدیدهائی  وجود دارد یا بوجود میآید که اگر دانشمندانه به آن توجه نشود و مدبرانه در آن مدیریت نشود ، فرصتها نیز تبدیل به تهدید و تحدید شده و فرودی دوبل اتفاق میافتد که باز گشت یا جبران آن بمراتب سختتر و هزینه برتر  خواهد بود . مدیریت تغییر در هر جامعه ای ولو خانواده یکی از حساسترین و سختترین وظائف افراد ، جامعه و مدیران است . در این نوشتار تلاش شده ضمن بیان اهمیت و ضرورت تغییر و تحول ، دست کشیدن از حالات روزمرگی و بعضا عادات غیر مؤثر ، به بیانی آسیب شناسی اجتماعی نیز در آن کند و کاو شود .

در تغییر و حاجت ایجاد آن کمتر کسی است که مقاومتی نداشته باشد ولی همینکه آغازی از آن در مجموعه ای و یا باکسی شروع شود نیز کمتر کسی است که نوای همخوانی با آن را پیدا ننماید از این نکته میتوان نتیجه گرفت که ما در دو حالت  با دو عادت در فرهنگ خود خوی گرفته ایم  و همیشه در گذار زندگی اجتماعی خود هم میخواهیم و هم نمیخواهیم همچنانکه در زیگزاگ تناوببار زندگی خود گهی بر فرازیم و گهی در فرود. تاریخ اجتماعی ما نیز گواه همین مطلب است گرچه در این مطلب میتوان افراط و تفریط را نیز وارد کرد و معمولا اینطور بوده است که برای نجات از چاهی به برکه ای اوفتاده و یا از برکه ای به چاهی سقوط را تجربه نموده ایم . آیا میتوان این موضوع را بپای داشتن یا نداشتن  علم ، دانش ، آگاهی ، بینش یا … گذاشت یا همانطور که مقدمتا عرض کردم میتوان آنرا به عادات و حالات ما در زندگی اجتماعی نسبت داد ؟

معمولا عادات ما بر طی یک مسیر روشن و مشخص تا رسیدن به انتهای نسبی آن قریب به اتفاق نبوده و بهمین علت همیشه هزینه ها را تجدید و یا مانند انرژی تجدید پذیر بر آن رفتار کرده ایم و این بمعنی ادامه این عاداتی است که در کشاکش حوادث بارها و بارها تجربه کرده و چوب آنرا خورده و یا هزینه آنرا بارها انجام داده و از طرفی بر ادامه آن اراده نکرده ایم .

در این عادات و حالات متفقا تلاش نکرده ایم که به عمق بیندیشیم و به سطح  قناعت کرده ایم و بعضا تابع گفتمانی تواضعی شده و گفتمان نوکر مؤابانه را بر داشتن دانش مدیریت ترجیح و یا معمولا خود را از وجود مدیری مدبر و تغییری مؤثر محروم ساخته ایم  چرا که همیشه در قالب وجودیمان بر عاداتی خوی کرده ایم که دائما بر ما تلنگر افتادگی و تعارف داشته و این عادت بر دانش و تدبیر و علوم متفقه معمولا غلبه داشته است و این در صورتیست که یک خانواده یا یک جامعه یا یک کشور یا یک دنیا در این جهان هستی در وهله اول نیاز مبرمی به مدیری دارد که مدبر باشد تا نوکری که اوفتاده باشد گرچه نوکر نیز در جای خود ضرورت نیاز به آن وجود دارد ولی در اولویت نیست .

در این گذر و به علل اتفاقیه و آنچه که خود تجربه کرده و بر تغییری همت گماشته ایم معمولا بعلت فراز و فرودهایی بوده که حادث شده و برای گریز از فرازی به فرودی روی آورده ایم و بالعکس  ولی متأسفانه  بیشتر در تغییرات به فرود رسیده ایم و این بخاطر همان موضوعی است که بر آن اشاره شد و آن عدم عمق اندیشی است که اگر هم پس از مقاومتهایی در تغییر ، همخوانیی در این مقوله از خود نشان داده و یا بوجود آورده ایم  با سطحی نگری بوده و در راستای ایجاد فراز نیز نبوده است .

واقعیت این است که جامعه ما  در هر مقطع تاریخی نه حالاتی مبتنی بر علم و دانش و تدبیر بر منوال تحقیق و تفحصی درست برگزیده و نه بر عملکردی موفق از جریان یا استعدادی درخشان و با ثبات پیروی نموده است . اصولاً مطالبات هر جامعه در هر عصری برآیند تعامل پیشینه و تجربیات تاریخی، ساختار اجتماعی، استعدادها و مقتضیات آن و طرز تلقی و رویکرد آن نسبت به حوزه های فرهنگ ، سیاست ، اقتصاد و… و در برخی موارد نیز بر اوضاع بین المللی آن روزگار استوار است که این حالات و عادات شرح داده شده در فوق معمولا و متأسفانه هیچوقت بر این مقتضیات استوار نشده است. به بیان دیگر، میان مطالبات هر جامعه و ساختار اجتماعی آن ، گونه ای تعامل و تناسب و سنخیت وجود نداشته است و از منظر جامعه شناختی هیچ جامعه ای نمی تواند مطالبه ای ناسازگار با ماهیت خود داشته باشد و الا آسیب پذیر خواهد بود کما اینکه چنین است .

و این مثل همان چیزی است که بجای خواستن مدیری مدبر برای خود و یا جامعه و یا اداره امور ، نوکری اوفتاده را با زبانی چرب بر داشتن دانشی چند از مدیریت ترجیح داده ایم و خود کرده را هم معمولا چاره ای نبوده است کمااینکه همیشه نیز خود کرده را به گردن دیگران گذاشته و بر مسند انتقاد آن نیز طبل نواخته و عبرت نیز نگرفته ایم که دیگر بر تکرار آن پافشاری نباشد .

در عصر حاضر و جامعه امروزی، افراد و مدیران با آگاهی کامل محیط یا سازمان های خود را در معرض تغییر و توسعه در زمینه های خط مشی ، ساختار ، رفتارهای انسانی ، فنآوری ها و انتخاب ها قرار می دهند. یکی از مهم ترین جنبه های تغییر ، تغییر در بکارگیری و استفاده از تجارب ، هزینه ها ، فرازها ، فرودها و فنآوری اطلاعات است. تغییر در این مقوله ، مدیریت خاص خود را می طلبد زیرا اینگونه تغییر هم می تواند ماهیت سازمانی و هم ماهیت تکنولوژیک داشته باشد که به آسانی قابل پیش بینی بوده و دستیابی آن ممکن و معمولا روشن و واضح است . ماهیت انسانی و اجتماعی نیز که معمولا به آسانی قابل پیش بینی و تشخیص نیست- بدین ترتیب بهنگام مواجهه با موضوع تغییر و استفاده از یک راهبرد مناسب در تمامی فاکتورها و مدیریت مدبرانه بر آن، قابل پیش بینی می شوند و یکی از راههای مناسب و عاقلانه مدیریت تغییر ، شناسایی عواملی است که علل و آغاز گر تغییر و یا عامل بروز فراز و فرودها است .

***توجه : « منظور این نوشتار گریزی بر گذر عمر و آسیب شناسی اجتماعی است و از منظوری دیگر پیروی نمی نماید » والحمدلله

کیچه

مهر ۲۵ام, ۱۳۹۱

بی تو مهتاب شویی باز از اون کیچه تا کِردُم
سَرتا پا
چِش واویذم،خیره نگه هر جا کردم
پی تو،چاله به چاله،همه جا چشم چروندم
جسم خود را به هوای تو به هر جا واکَشُندُم
چون گنایی یَکَشُردر همه جا گشتم وگشتم
سر کیچه دلِ دیوار شَلی،سُچِّکلی زار نشستم
شوق دیدار تو،چون خُلگِ تشی کرد کبودم
بار دیگرگِلاسی عشق وارِختی به وجودم
شدم آن عاشق دیوانه ی،دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یادتو درخشید
تَخَلم کِشتی واخورد بویِ تو فهمید
دلم از جا بِد روشید
عطر صدخاطره پیچید

یادم آمد سَر شومی که پس بون بِنشتیم
زیر مهتاب،کِرِهم،تا سحری چشم نَبستیم
بِک بِک درچش هم،دل به دل همدیگه بستیم

تو در آن خلوت شب صد تا اساره واشمردی
کپَ شی خوسونکی کِشت واخوردی
منِ دلباخته را لحظه ای از یاد نبردی
آسمون صاف وگپ وخواب خلایق
من وتو همچو دو بُنجیر، دو عاشق
نه صدایی نه خُنا هشت، نه بلایی نه کَرَهکِشت
نه پَلیدی نه پَلهکِشت
سرکوه و دل صحرا وتن سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
میا یاذم که تو گفتی
از این عشق حَذَر کن
سر واگرذون،کمکی،برگذر آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
مُتَ گفتم که جوونم
گذراز عشق ندونم
تَ واگفتم که دلم را به تو بستم
خرُم از پل که گذشت،پُل بِشِکستم
وارکیدم، اومدم در بَرَک تو واتپیدم
به دلم تش وادَووندم
از پَلَشتی واکووندم، واتکوندم
دل خود را به دل تو والوندم
روز اول که چوبنجیر،لب بوم تو نشستم
تو به من چَخ بزدی من نَجکیدم، نگسستم
به تو گفتم که گنانم،تا لب گور باهاتُم
باز گفتم تو میر اشکالی ومن پازن کوهم
تابه دام تو در اُفتم،همه جا، در همه سویم
هدفت در دل تخته،لب جویم
حذر از عشق ندانم ،نتوانم
اشکی از لِنِگله اُفتید
مرغ شب چیخََه ی تَهلی زدوچرخید
در کُتِ،چشم تو آبی بِدِروشید
ماه چیلخند زدوآروم بخوسید
هر چه خوندُم،هر چه گفتم
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنفتم
دگر از عشق کلامی نشنیدم
نگران،دِلَّتَمی، گوشه دِنجی وا تپیدم
پای در پاتلون اندوه واکشیدم
ندا گفتم ،ندویدم،نجخیدم
بگذشت آن شب وشبهای دگر،رفت قرارم
وا گذشت فصل بهارم
تو نباشی دگر امروز کنارم
نگرفتی خبری از دل زارم
سوت وکور است کنون کیچه ما عصر پَسینی
بی تو انگار کسی نی تو دگر پای به این کیچه نَمی نی
بی تو اما مو چطور،پای به این کیچه گذارم
واعظ

 

 

به قول حافظ گفتنی…

مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱

همه ی آنهایی که سال های ۷۵ تا ۸۰ را در خابگاه مفتح دانشگاه شیراز گذرانده اند، بوفه ی طبقه ی هشت را به یاد دارند، آن میعادگاه ساندویچ خورهای ظهرهای جمعه. بعضی ها شاید یادشان باشد که یکی دو اتاق آنطرف تر ، روی در یکی از اتاق ها با خط نستعلیقی خوش نوشته بود:
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد…
تعارفی مختصر بود به این معنا که : دوست من! اگر به اتاق ما سر بزنی خوشحال می شویم.
همیشه وقتی از آنجا رد می شدم به این چند کلمه ی ساده خیره می شدم و انرژی فراوانی از آن می گرفتم.چه کرده بود حضرت حافظ با همین چند کلمه که چنین غرق جادوی آن می شدم؟ چگونه حضرتش این انرژی را در پس واژه ها پنهان کرده بود؟ چطور شانه ی واژه ها زیر بار سنگین مهربانی و زیبایی خفته در این مصرع خم نمی شد؟ دانشگاه را با حیرت این شعبده به پایان رساندم.
سال ها بعد ، در یک محیط کاملن صنعتی مشغول به کار شدم. روزی به یکی از همکاران خبر خوشی دادم. ایشان در پاسخ گفتند:
بر این مژده گر جان فشانم رواست!
باز همان حس حیرت به سراغم آمد. ایده ای در ذهنم شکل گرفت: اگر در موقعیت های متفاوت بتوانیم از این دست تک مصراع ها در ادبیات شفاهی مان استفاده کنیم ، گفته های ما چقدر دلنشین تر و موثر تر خاهد شد؟ کمی بالاتر بگیریم: وقتی از این مصرع ها در گفتار روزمره مان استفاده کنیم، گفتارمان خوش بو و معطر خاهد شد، این عطر به سوی دهان ما گسیل می شود و در انتها این ذهن ماست که خوش بو و معطر خاهد شد.
آنچه در ادامه خاهید خاند ، تلاشی ساده است در همین راستا. نه پژوهشی سنگین است و نه گفتاری مدون. ساده است مثل واژه های حضرت حافظ . پیشکش ناقابلی ست خدمت حضرتش دراین روز: بیست مهر ، زادروز جادوگر واژه ها و الهام بخش عشق و مهربانی: حضرت حافظ.
یک: فرض کنید برای ورود به جمعی، گروهی ، حزبی و یا نفوذ به قلب عزیزی هر چه تلاش می کنید به در بسته می خورید. اینجاست که هنگام درد دل با دوستی می توانید بگویید: به قول حافظ گفتنی “چه افتاد این سر ما را ، که خاک در نمی ارزد!” یا می توانید بگویید: به قول حافظ گفتنی ” بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر؟
دو:فرض کنید برای دوستی، موقعیت خاصی،سمت خاصی ویا شرایط خاصی جور شده، اما دودل است. شما که می خاهید ترغیبش کنید. می تونید بهش بگید: بابا! به قول حافظ گفتنی:” حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح!
سه: فرض کنید دارید نکته ای را به طور غیر مستقیم به کسی می گویید.طرف نمی گیرد و شما هم نمی خاهید مستقیم از دهان شما چیزی بشنود.اینجاست که می توانید به او بگویید: به قول حافظ گفتنی:” آنکس است اهل بشارت، که اشارت داند!”
چهار:دوستتان می خاهد برای پولی یا امکاناتی یا مقامی با آدمی با کلاس شخصیتی پایین همراه شود. می تونید بهش بگید: به قول حافظ گفتنی: ” که یک جو منت دونان، به صد من زر نمی ارزد“رفیق!
پنج:دارند تعریف کسی را پیش شما می کنند که شما خیلی به او علاقه ای ندارید و بزرگش نمی پندارید. می تونید بگید: به قول حافظ گفتنی ” فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست “، آره بابا!همچینم که شما می گید نیست.
شش: رفیق تون بهت گیر داده که هان! چندوقتیه مسجد محله پیدات نیست. می تونید بهش بگید: به قول حافظ گفتنی: ” خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد” عمو! .یا بگید ” برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر!”
هفت: معشوقه عشوه ای آمده ولی شما محلی نگذاشته اید. حالا خودش پشیمون برگشته. می تونید بهش بگید: به قول حافظ گفتنی: ” تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت” برو عموجون که قرار دارم!(خهکش واکنید که بر دفاتاش بو!)
هشت: طرف خیلی به پر و پاتون پیچیده و تو کارتون موش می دوونه! می تونید بهش بگید: به قول حافظ گفتنی: ” رحم کن برجان خود! پرهیز کن از تیر ما!” نگی نگفتی!
نه:می خاید بگید این چیز خوب ،این سمت بالا ، این لباس قشنگ ، این ماشین خفن فقط به یار ما می یاد. می تونید بگید: به قول حافظ گفتنی: “مستی به چشم شاهد و دلبند ما خوش است
ده:میخاید به یکی بگید : عجب حرف خوب و پر معنایی گفتی! می تونید بهش بگید: به قول حافظ گفتنی: ” غزل گفتی و در سفتی
یازده:میخاید بگید با این روش ها نمیشه فلان آدم باهوش رو به چنگ آورد.طرف حواسش جمعه. باید از راه خودش وارد بشید. می تونید بگید: به قول حافظ گفتنی: ” به بند و دام نگیرند مرغ دانا را !
دوازده:میخاید بگید ما هر کاری بکنیم ، اسممون بد در رفته. می تونید بگید: به قول حافظ گفتنی: ” در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
سیزده:میخاید به یه تازه وارد بگید: حالا که تو این جمع راهت دادند، لنگر ننداز و برو.خیلی خودمونی نشو. می تونید بهش بگید: به قول حافظ گفتنی: ” در بزم دور یک دو قدح درکش و برو!”
چهارده:دارید واسه چارتا جوون تریپ پیری و پختگی میاید: هیییییییییی! جوونی رفت و کیفی تو این دنیا نکردیم. می تونید بگید: به قول حافظ گفتنی: ” ای دل! شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش! “آره بچه! گفتی چند سالته؟
پانزده:میخاید بگید : اینقدر غصه نخور، بی خیال شو. می تونید بگید: به قول حافظ گفتنی: ” خاک بر سرکن، غم ایام را” پاشو تو هم!
شانزده:تو یه مشکلی گیر کردید. پیشنهاد های دوستان هم مفید نیست. می تونید بهشون بگید: به قول حافظ گفتنی: “ صلاح کار کجا ؟ من خراب کجا؟
هفده: از یه جمعی بیرون تون کردند. می تونید به خودتون بگید: به قول حافظ گفتنی: ” رباط دو در ، ضرورت است رحیل

هجده:لج کردید بد. حرف هیچکس رو هم گوش نمی دید. می تونید بگید: به قول حافظ گفتنی: ” نصیحت همه عالم به گوش من باد است!!”برید پی کارتون!
نوزده: میخاید خودتون رو با یکی مقایسه کنید که خیلی اوضاعش بهتر از شماست. ما کجا ؟ فلانی کجا؟ یا مثلن ماشین ما یا سمت ما کجا؟ ماشین یا سمت فلانی کجا؟ می تونید بهش بگید: به قول حافظ گفتنی: ” چراغ مرده کجا ؟ شمع آفتاب کجا؟
بیست: بیست مهر! روزت مبارک حافظ!

(این نوشته را با احترام و تواضع هدیه می کنم به محضر دوست عزیزم : حسن ذکاوت . هرچند رابطه ی برگ سبز و تحفه ی درویش بر من و این نوشته صادق ست. خاطرت خیلی میخام حسن!)

سر برکه

مهر ۲۰ام, ۱۳۹۱

‎دخترو رفت سر برکه دول و بَند شی آ کِرد

جَلدَکی اُو کشید و مَشکش اَ اُو، پُر آ کِرد

 

در مَشکِش که واوَس، پهن واکرد نوارش

مشک نهاد سر نوار، خُش اَ دِل مشک وِل آ کِرد

 

خِفتک انداخت ری  سینه اش، سُچُک نشست که پاوو

وختی که می خاس پاوو، دَسَ طرفم دِرا کرد

 

اومدم تَحسُم او، با کمکم جاکَن بید

مَشک اَ مکناش که گرفت، جیریک جیریک صدا کرد

 

ره لَرذو واگرفت، قدم نهاد به لَحمال

کَمَکی که رفت جلو، پشت سرش ری آ کرد

 

دُویذم اَ دنبالش تا رسیدم تاواتَه اش

یه چی اِم می خاس بگو، گمون دارم حَیا کرد

 

قدمی واسد بره، ولی دلش نیومد

کِرِ مَکناش کَجَکی شی چِشکی نگا کرد

 

جُل مشکش واکشید، کمر بالا کشید راس

پا واسَد چرخی واخورد، کِرشمه ای رها کرد

 

مو اَ دنبالش کشوند،  کاسه ی زانیم شُل آویذ

وختی چهشای آهیذِش، بِلِک بِلِک واز ا کرد

 

رسیدم گَهذُم ده ، یهو دیدم شتاب کرد

گمونم اَ ترس مردم، خُش اَ مو سوا کرد

 

در واکند، رفت تو فُضا، با مشک و دول و بندش

نِگهی کرد با دَسش لنگه ی در تی آ کرد

 

دل مو بُرد با خودش، مُو هَر رو دنبالش خوار

نمی فهمیذ چه تَشی بیخ دلم بَرا کرد

 

شو می رفتم پس بون ، خُو اَ  چِشُم نمیمذ

نمی فهمیذ به دلم چه جوم جولی بپا کِرد

 

بی خیال خوسیده ویذ، حالیش نوی که واعظ

گل واکُو کرده کیچه بَس که اَ اون جا تا کرد

گذر عمر

مهر ۱۸ام, ۱۳۹۱

سالها پیش همه شنیده بودیم و هنوز هم میشنویم که گذر زمان موجبات کسب تجربه را فراهم میآورد و در این گذر نیز نقش انسان در محیط درونی و پیرامونی روشن و در محک روزگار علاوه بر شناخت از خود، کنشها و واکنشهائی را در سایه بروز اخلاق و رفتار و منش از خود بجای میگذارد که بروز تمامی قضاوتها ، قساوتها ، دوستی ها و در یک جمله حب و بغض ها را از خود ترسیم و شخصیت انسان در تلؤلؤ نور متساعد شده از آن مشخص می گردد.

در این شنیده ها و گذر زمان معمولا بعلت خامی هر وجود هیچوقت بر خود باور نمیکنیم که در رهگذر این کسبیات، عمریست که مانند فرصت ها میسوزد و از بین میرود اما تأثیر آن برخود کمتر احساس داریم و زمانی میرسد که ای کاش ما بر این مطلب که اگر این تجارب و اندوخته های ما در مثلا ۱۰ سال قبل اتفاق میافتاد چه ها که از دستمان بر نمیآمد و چه ها که نمی کردیم و بهمین علت است که شاعر میفرمایند:

«بنشین بر   لب  جوی   و  گذر عمر ببین      –       کاین اشارت  ز  جهان  گذران  ما  را بس(حافظ)»

در این اثنا معمولا با توجه به همه امکاناتی که از استفاده از تجارب دیگران در اختیار ماست اما معمولا آویزه گوش ما قرار نمی گیرد مگر آنکه خود سر بر سنگ شویم و این بجز با صرف فرصت و از دست رفتن مزیت با ارزش عمر حاصل نمیشود. بنابر این معمولا ما بطور دائم در خسران و فرصت سوزی هستیم .

«من پیر سال و ماه نیم، یار بی وفا است    –     بر من  چو عمر می‌گذرد، پیر از آن شدم(حافظ)»

امیر المؤمنین علی علیه السلام که پیامبر اکرم(ص)در مورد ایشان فرمودند «ان مدینه العلم و علی بابها» که ایشان عالم به کلیه علوم محدثه و غیر محدثه بودند و همه این دانائیها و دانشها را در اوان جوانی خود داشتند ، آیا همه اینها علوم لدنی بوده یا علوم کسبی بودند ؟   آنچه که بنده از آیه های پر مغز قرآن کریم یافته ام و از اینکه همیشه امیرالمؤمنین(ع) از تاریخ و علوم مکتسبه زمان خود جلوتر بوده اند  دانستم که چیزی جز زیرکی و با هوشی حضرت امیر در استفاده مفید از عمر شریفشان و بکار بستن تجارب دیگران و عدم صرف عمر خود بر آن نبوده و بهمین علت همیشه جلوتر از تاریخ زمان خود که تا آن زمان دیگران تجربه کرده بودند ، سیر و سلوک در علوم و فنون و مهارت و… داشته اند .

« باز هم  مهر  تو  می ‌پرورم  اندر دل تنگ    –     گر چه عمری به تو دل بستم و یارم نشدی(گلچین احمدی)»

در این رهگذر که گذر عمر را به تحریر آن بر من الزام کرد چیزی نبود جز آمدن یکی از حادثه ها در بیستم مهر که در همچو روزی تکه پاره های خمپاره ای ۶۰ مرا در سال ۶۰ درید و در تن من جای کرد که هنوز پس از گذشت سالها همچنان بدون هیچ تغییری در جای خود مانده اند ولی خود من تغییراتی بس عظیم بر جسم و جانم در این گذر ۳۱ ساله اتفاق افتاده است و این در صورتیست که آن تکه پاره ها ساخت دست همین بشر است که از گذر زمان تأثیر یا تأثیر چندانی نگرفته است ولی خود این بشر یک سر دو گوش به اندازه زمین و زمان دچار تأثیر و تغییر و استهلاک شده است .

این زبان حال آن تکه هاست : « یک روز در آغوش تو آرام  گرفتم    –      یک  عمر قرار از دل  ناکام  گرفتم(ورزی)»

یقینا مواظبت از عمر و عدم صرف زمان برای کسب تجربه ای که دیگران کرده اند و استفاده از آنچه دیگران در گذشته یا حال بر آن زمان صرف کرده و بدست آورده اند ما را بجلو میاندازد طوریکه میتوان از عمر برای آنچه که تجربه نشده بهره برد و هم عمر و هم هزینه آن را بهینه کرد و فرصتهای بیشتری را برای خود خرید . پس ای دل غافل به توجه به خود اشارتی کن و عمر را دریاب که     « این قافله عمر عجب میگذرد     –      دریاب دمی که با طرب میگذرد (خیام)»

ملک الشعرای بهار نیز گوشه ای دیگر از حاصل این عمر میگویند:

« بجز   متاع    محبّت   که گر  تمامت عمر    –     بدین   متاع   تجارت   کنی   زیان نکنی »

و یا حضرت صائب « بی محبّت  مگذران  عمر عزیز خویش را    –     در بهاران  عندلیب  و  در خزان پروانه باش»

و یا سهیلی که « در شتاب  عمر، فرداها  همه  دیروز شد    –    نارسیده نو بهاران  فصل تابستان گذشت»

و یا در آخر کلام که حضرت صائب در بکارگیری هوش و ذکاوت در بهره مندی از عمر و مواظبت از آن میفرمایند:

« به  احتیاط  ز  دست  خضر  پیاله    بگیر    –     مباد  آب  حیاتت   دهد   به  جای شراب »

بیاااااا…سلامت باشید!

مهر ۱۷ام, ۱۳۹۱

مثلن روز خبرنگار بود و به همین مناسبت در سالن همایش فرمانداری جلسه ای برگذار شده بود که از روزنامه نگارها و سایت های فعال تشکر کنند . این که میگم مثلن، به این خاطره که روز خبرنگار هفده مرداده ولی به دلیل همزمانی با شب های قدر، این جلسه در تاریخ بیست و سوم مرداد برگزار شد.از اونجایی که دکتر اسدپور تهران بود،تفویض اختیار کردند و این حقیر سراپا تقصیر به عنوان نماینده ی سایت تراکمه رفتم جلسه.

ما سایت نویس ها کنار هم نشستیم: سمت راستم عبدا… فضلی عزیز بود که مدیر سایت علامرودشتی ها بود، سمت چپ من هم احمد آقای فرهمند بود که مدیر سایت لامرد نوشته . بعدش علی حسن زاده بود و کنارش هم صادق صفری.با حساب کتاب ما علی حسن زاده از طرف سایت نخل جنوب بود ولی صادق صفری چی؟ گفتیم صبر کنیم موقع معرفی کردن ، قضیه معلوم میشه.

معرفی ها شروع شد نوبت به علی حسن زاده رسید. حساب کتاب ما دود هوا شد وقتی ایشون خودشو عکاس خبرنگاری مهر معرفی کرد. عجب تریکی زدن ناقلا ها! صادق از طرف سایت اومده و علی هم به عنوان عکاس که دو سهمیه واسه افطار بزنن تو رگ! کم گندها!! داشتم پیش خودم به این کلک شون می خندیدم که دیدم صادق صفری هم خودشو عکاس یه خبرگزاری دیگه معرفی کرد. پس کی نماینده ی نخل جنوبه ؟ دستی از غیب یک ” بیا ” یی به من نشان داد که: بشین تا مدیر سایت نخل جنوب بیاد! (البته خارجی ها به این علامت میگن موفق باشید ! ما هم میگیم سلامت باشید! بیا! ) با خودم گفتم حداقل یک نماینده؟ و ” بیا” ی دوم محکم تر از غیب رسید: بیااااااااااا!
(لطیفه ای مرتبط: به طرف گفتن همسایه تون مرده ، برو به پسرش خبر بده. طرف رفت در زد و به پسر همسایه شون گفت : بابات کجاست؟ گفت : رفته بیرون، شب میاد. طرف گفت : بشین تا بیاد!) خلاصه ما هم نشستیم تا بیاد! تا آخر جلسه هم کسی این سایت را اَ تن نگرفت که نگرفت!

چند وقت بعد یه روز رفتم اداره ارشاد دیدم یه بنده خدایی داره یه فرم پر میکنه به اسم : “اسامی و مشخصات سایت های فعال شهرستان لامرد ” و تو اون اسم مدیر سایت ها و شماره ی همراه هاشون رو می نویسه. شماره ی دکتر اسدپور رو بهش دادم . سر قضیه ی “بیا و بیااااا” هایی که تو اون جلسه نصیبم شده بود، فضولیم حسابی گل کرد (شهری ها بهش میگن : حس کنجکاوی!!) . میخاستم بدونم بالاخره کی این سایت رو تن می گیره. کارش که تموم شد ، یواشکی نگاهی انداختم ببینم روبروی سایت نخل جنوب ، اسم مدیر مسوول رو کی نوشته: خالی بود! البته خالی خالی که نه !! در واقع نوشته بود : بیااا! من هم با خودم گفتم: سلامت باشید!

چند روز پیش یکی زنگ زد که یه مطلب خلافی تو سایت نخل جنوب نوشته شده می خام از مدیر مسوولش شکایت کنم. تو میدونی مدیر مسوولش کیه؟ و این بار نوبت من بود که با هر ده انگشتم بگم: بیییییااااااااااااا!

(از شوخی که بگذریم واقعن چرا مدیر مسوول این سایت مشخص نیست؟ البته مشخص که هست، ولی چرا همونطور که مخاطب های سایت های دیگه می دونن با کی طرفن؟ نویسنده ی مطالبی که میخونن کیه؟ مدیر سایتی که می بینن کیه؟ چرا در مورد این سایت به این وضوح اعلام نمیشه؟ سایتی که چنان به مرکز قدرت نزدیکه که حتا به عکس های شخصی نماینده محترممون دسترسی داره (یه عکس از جناب دکتر موسوی بود با آقای دکتر لاریجانی ، که ظاهرن با موبایل خود دکتر هم گرفته شده بود) این سایت چه نیازی به این مخفی کاری ها داره ؟ چی؟ … سلامت باشید!)

حق گرفتنی است

مهر ۱۳ام, ۱۳۹۱

داستانی که میخواهم تعریف کنم مربوط به اسفند ماه ۱۳۸۷ است.

خیلی وقت ها شده که ما در وضعیتی قرار میگیریم که فرد یا افرادی حق ما را پایمال میکنند. متاسفانه در وضعیت کنونی کمتر کسی را میبینیم که لب به اعتراض بگشاید و معمولا در خلوت خود یا مکانی دیگر برای خنک شدن دلش چیزهایی میگوید. در واقع این سکوت در برابر ظلمی که میشود حداقل چهار تاثیر منفی دارد

۱- حق ما پایمال شده

۲- فرد مقابل برای انجام این عمل در قبال دیگران با اطمینان و انگیزه بیشتری عمل میکند

۳- افرادی دیگری هم حقشان پایمال میشود

۴- انقدر این رفتار انجام میشود که دیگر یادمان میرود این مسئله حق طبیعی ما بوده و این حق خوری عرف میشود (مثل کرایه تاکسی که گاها بخاطر نبودن پول خرد عدد را رند می کنند و بعد از مدتی نرخ میشود همان عدد جدید)و گاها نام آن عوض میشود( مثل شیرینی یا پول چای بجای عبارت رشوه)

اگر بخواهیم دلایل این بی تفاوتی در قبال حق از دست رفته ی مان را بررسی کنیم عموما به دلایل زیر می رسیم

۱- نداشتن امید به اصلاح موضوع و گرفتن حق

۲- زمان بر بودن پروسه گرفتن حق

۳- ترس از قدرت طرف مقابل

۴- باجی که برای انجام شدن کارمان میپردازیم برایمان خیلی مهم نیست و از نظر ما نسبت به انجام کارمان ناچیز است

۵- عجله برای انجام کار

۶- خجالت و رودروایستی

شاید این داستان بتواند برخی از دلایل فوق را برای دوستان کمرنگ نموده و انگیزه برای اعتراض حداقل به شکل زبانی را در دوستان تقویت کند .

شهریور ماه ۸۷ مدرک کارشناسی ارشد خود را اخذ نمودم. به دنبال گرفتن کارت پایان خدمت خود رفتم. هر ماه تاخیر در دریافت کارت پایان خدمت به معنی یک ماه تاخیر در استخدام و دریافت حقوق و … بود. از این بگذریم که چه درد سرهایی کشیدم و کاری که معمولا در ۲ تا ۳ ماه انجام میشد به انتهای اسفند کشیده شد. بالاخره قرار شد روز سه شنبه ۲۷ اسفند ماه ۸۷ پس از ثبت نهایی در سیستم، گواهی کارت پایان خدمتم را از نظام وظیفه شیراز بگیرم. شب سوار بر اتوبوس شدم و صبح به شیراز رسیدم. تا ساعت ۷ توی ترمینال چرخی زدم و ساعت ۷:۳۰ به مقابل نظام وظیفه رسیدم حدود ۱۰۰ نفری جلوی در بودند. درب نظام وظیفه بسته بود . هوا سرد بود و باران می آمد. دژبان بیرون آمد و به همه افرادی که پشت در منتظر بودند گفت به دستور رییس نظام وظیفه ، امروز نظام وظیفه تعطیل است و علت را آماده باش برای چهارشنبه سوری اعلام نمود. عده ای غرو لند کردند، عده ای فحش دادند، عده ای اعتراض کردند اما فایده ای نداشت . خیلی ها نامید شدند و رفتند. من هم مستاصل شده بود. خیلی کلافه بودم. به یاد شماره ۱۹۷ که برای شکایت از پلیس بود افتادم. تنها راه باقی مانده بود. گرچه امیدی نداشتم اما تماس گرفتم. و قضیه را شرح دادم و گفتم اولا چهارشنبه سوری عصر است چه ربطی به آماده باش صبح دارد دوما نیروی اداری چه ربطی به آماده باش دارد. سوما دیروز به من گفته اند امروز برای انجام کارم مراجعه کنم. شماره تلفنم را گرفت و گفت تا نیم ساعت یا ۴۵ پنج دقیقه دیگر نتیجه را به صورت تلفنی خبر میدهد. شارژ موبایلم رو به پایان بود و ترس از اینکه موبایلم خاموش شود  بر کلافگی ام می افزود. بعد از حدود ۴۵ دقیقه با من تماس گرفتند و پرسیدند که در باز شده؟ گفتم نه گفتند برو به دژبان بگو قرار شده به به دستور سرهنگ … در را باز کنید تا به جلوی در رسیدم در را باز کردند و گفتند به صف بایستید و وارد شوید و با یک تماس ساده مشکل من و بسیاری از افرادی که مانده بودند حل شد و خیلی از کسانی که بدون هیج اعتراضی نامیدانه رفتند هرگز نفهمیدند که اگر مانده بودند میتوانسستند کار خود را دنبال کنند. پس از انجام کارم زنگ زدم و تشکر کردم.

گاهی اعتراض باید از راه خود انجام شود تا اثر بگذارد خیلی ها داشتند اعتراض میکردند اما اعتراض من نتیجه داد و ممکن است جای دیگری اعتراض فرد دیگری به من کمک کند. یادمان باشد گاهی سکوت ما باعث میشود تا به حق خود نرسیم. ممکن است برخی بگویند ما خیلی جاها اعتراض کردیم و به جایی نرسید اما من میگوییم گاهی اعتراض ما ممکن است برای خودمان نتیجه ای نداشته باشد اما در بسیاری موارد میتواند مانع از پایمال شدن حق دیگران شود. از طرفی اگر از هر چند بار، یک بار هم نتیجه ای گرفته شود ارزش دارد.

من دوبار دیگر هم مشکلم با تماس با شماره ۱۹۷ حل شد. همزمان شدن این خاطره با هفته نیروی انتظامی بهانه خوبی است که از افراد پاک و وظیفه شناسی که در این نیرو خدمت میکنند تشکر کنیم.

موفق باشید

نفرین بر این روزگار

مهر ۱۲ام, ۱۳۹۱

روزها می گذرند، یکی پس از دیگری…. یکسان بودن روزها و تکراری بودن لحظات چیزی از غربت روزگار ما نمی کاهد….
روزگار غریبی است گذر روزهای تکراری… روزگار غریبی است گذر روزهای تکراری کودک گل فروش سر چهارراه… بی تردید او روزها را چون من و تو نمی بیند. روزها او تنها گذر زمان نیست؛ روزهای او تعبیر مجسم خون دل خوردن است و دم در کشیدن. چقدر باید از گل بیزار باشد… و چقدر به گل مدیون… ! گل را به چه بهایی می فروشد؟ برای پوست سوخته صورتش و برای ترک دست های کوچکش چه می خرد؟ او به گل مدیون است چون ما. او به گل مدیون است چون به دنیای کوچکش برکت می دهد و من به گل مدیونم چون احساسم را با آن هدیه می کنم. او چون من گل را به بهای احساس نمی دهد… او گل را به بهای سکه ای یا اسکناسی می دهد. برای او اسکناس سبز سرمستی می آورد نه شاخ گل سرخ…
روزگار غریبی است گذر عمر فاحشه جوان کنار خیابان … گذر خودروها برای او گذر عمر است و جوانی… و چه تلخ است این گذر بی وقفه عمر برای او… بوق ممتد آن اتومبیل و متلک این جوان پشت فرمان برای آن فاحشه جوان آژیر زندگیست. بی تردید او تمام لحضات عمر خود را به این می اندیشد که فردای او چگونه خواهد بود؛ روزی پرکار چون دیروز یا روزی کسل کننده چون امروز؟ او خود را به بهای چه می فروشد؟ او برای خوابیدن در کنار آن مرد غریبه بوسه ای نمی خواهد و احساسی طلب نمی کند. او نیز اسکناس سبز را بر احساس سفید ترجیح می دهد. او باید هوشیار باشد. فردا یا شاید چند فردای دیگر که سفیدی مو یا چروک صورت ظاهر شود … . لعنت بر این عمر که چه زود می گذرد. کاش برای او هیچگاه پیری نیاید. پیری برای او زمستانی است همراه با تنهایی و سرما…
غربت روزگار آن پیرزن کنج خیابان را هیچگاه از یاد نمی برم. برای او اسکناس سبز معنای دیگری دارد و گذر عمر مفهومی متفاوت. او منتظر است… نمی داند انتظار برای او چه به همراه دارد… او از زمان چیزی نمی خواهد؛ یک لبخند، یک ناله، یک دعای خیر و پایان. زمان برای او انتظاری است برای فردایی شاید سبز، شاید زرد، … و شاید بی رنگ. او عمر خود را، احساس خود را و شاید عشق خود را در زمان گم کرده است… زندگی بیش از اینها به او مدیون است… او سیاهی مویش و سفیدی رویش را از روزگار طلبکار است. او اینک دین دنیایش را از تو گدایی می کند، به بهای دعایی برای آمرزش رفتگانت یا شادی و سلامتی خودت… از او دریغ نکن این وجیزه را … شاید امروز او فردای تو باشد…

نفرین بر زندگی که اینگونه، آینده ای را می گیرد، آبرویی را می ریزد، احساسی را پایمال می کند و دعایی را در آسمان گم می کند…
نفرین بر زندگی

قهرمانی مجید شهابی در مسابقات کارگران استان بوشهر

مهر ۱۱ام, ۱۳۹۱

مجید شهابی کشتی گیر خوب و با اخلاق شهرستان لامرد با اقتدار قهرمان وزن ۷۴ کیلو گرم کشتی کارگران استان بوشهر شد .

کشتی گیر خوب و با آتیه شهرستان لامرد اینبار با حضور در مسابقات انتخابی کشور ( کارگران ) در استان بوشهر توانست در یک کشتی نفس گیر و حساس کشتی گیر کرمانشاهی این وزن را با نتیجه ۲ بر ۱ شکست دهد و به عنوان قهرمانی این وزن دست پیدا نماید .

شهابی برای اولین بار در وزن ۷۴ کیلو گرم شرکت نموده بود که همین امر نشان از شایستگی ایشان می باشد . به امید افتخار آفرینی این کشتی گیر در مسابقات کشوری پیش رو .

وبلاگ رسمی هیئت کشتی شهرستان لامرد

کسب سه مدال طلا و نقره از مسابقات کارگران فارس

مهر ۱۰ام, ۱۳۹۱

 

مسابقات کشتی کارگران استان فارس در تاریخ ۷ مهر ماه سال ۹۱ در سالن تختی شیراز برگزار گردید .

این دوره از مسابقات که با حضور بیش از ۷۰ کشتی گیر از شهرستان های استان فارس در یک روز به میزبانی شهر شیراز برگزار گردید ، تیم ۴ نفره شهرستان لامرد با کسب یک مدال طلا و دو نقره به کار خود خاتمه داد . حامد اصلانی کشتی گیر وزن ۶۰ کیلو گرم لامرد با اقتدار قهرمان این دوره از مسابقات گردید و آقایان صالح حسینی در وزن ۵۵ کیلو گرم و عبدالله نیکمنش در وزن ۷۴ کیلو گرم نیز مدال نقره کسب نمودند . مهدی زال نیز در وزن ۶۶ کیلو گرم با قبول شکست از دور مسابقات حذف گردید . ضمنا رضا رستگار کشتی گیر لامردی ساکن در شیراز نیز در وزن ۵۵ کیلو گرم بالاتر از صالح حسینی قهرمان شد . مربیگری تیم کارگران شهرستان لامرد را در این دوره از مسابقات محمد شهامت به عهده داشت .

وبلاگ رسمی هیئت کشتی لامرد :

LamerdWrestling.Blogfa.Com

 

 

اعــلام فـراخوان کارگاه استـانی تخصصـی عکـاسـی

مهر ۸ام, ۱۳۹۱

اعــلام فـراخوان کارگاه استـانی تخصصـی عکـاسـی
محمد هنر پیشه از اعلام فراخوان شرکت در کارگاه استانی تخصصی عکاسی در شهرستان لامرد خبر داد .
به گزارش روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان لامرد ، کارگاه استانی تخصصی عکاسی از ۱۴ لغایت ۱۸ آبانماه در لامرد با حضور استاتید برجسته کشوری و عکاسان برتر سراسر استان فارس برگزار خواهد شد .
در همین رابطه ، هنرپیشه رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی لامرد با بیان اینکه دبیرخانه برگزاری کارگاه از اوایل مهرماه کار خود را آغاز نموده است ، ابراز داشت : فراخوان شرکت در کارگاه به تمام شهرستان های استان فارس ارسال شده است که تاکنون تعدادی از شهرستان های استان نفرات مورد نظر را معرفی نموده اند که امیدواریم تا پایان مهلت مقرر ۱۰ مهرماه ، تمام نفرات از سوی شهرستان ها معرفی و مشخصات آنها به دبیرخانه ارسال نمایند.

امروز کلنگی زمین خواهد خورد!

مهر ۸ام, ۱۳۹۱

امروز بعد از ظهر ،  درست  وقتی که شرکت ها و اداره ها ی تهران تعطیل می شوند و کارمندهای خسته ، تمام زورشان از دنیا را روی پدال گاز ماشینهای ـ اغلب قسطی شان ـ فشار می دهند و ترکیبی دلهره آور و دلزده از انبوه آهن را ترسیم می کنند ، حوالی ساعت ۴ و ۵ ، چند تا آدم و یک کلنگ صحنه ای را رقم خواهند زد که در خاطرمان ثبت خواهد شد .

چند تا آدم کاری و جدی ، حالا تلاشهایشان دارد به ثمر می نشیند و  توی یکی از خیاباهای فرعی پاسداران ، امروز کلنگ ساخت مجموعه ای را به زمین می زنند که قرار است ” سربلندی ” ما لامردیها باشد و جایی برای جمع شدنمان و با هم بودنمان و بودن بچه هایمان تا یادمان بماند و (یاد بچه هایمان بماند) از کدام خاک و ریشه ایم .

آنهایی که بعد از ظهر ها ـ و هر وقت که دلشان هوس می کند ـ هندری به موتورشان می زنند (یا در ورژن جدیدش استارتی به ماشینشان ) و سری به دوست و رفیک و البته “دی و با ”  ،حق دارند نفهمند من چه می گویم ؛ اما برای آنهایی که درد دوری و غربت را چشیده اند و برای دیدن چند تا هم رگ و ریشه که بتوانند راحت و خودمانی فارغ از کار و بار دل گفته هایشان را با هم (به قول حسین ) شیر کنند (!) ساخت مجتمع فرهنگی در دل پایتخت که می تواند بهانه این با هم بودن ها را فراهم کند ،آنوقت حکم “کعبه ی آمال ” را می یابد .

کعبه ای که امروز کلنگش را به زمین می زنند ؛ ساعت ۴٫۵ بعد از ظهر . خیابان پاسداران .خیابان شهید عراقی.

دست خدا یارشان.

پ.ن  مجتبی جان ، در غیاب بزرگان(!) کاکا مواظب باش همسایه ها با آن کلنگ کاری دستتان ندهند!

ورزشگاه اختصاصی برای تیم ستاره جنوب

مهر ۵ام, ۱۳۹۱

نویسنده:  عبدالرضا واعظ زاده

درجنوبی ترین نقطه استان فارس، چندکیلومتری خلیج نیلگون فارس و شرق شهرستان لامرد مرکزی تجاری بنام دهشیخ وجود دارد که حالا با تجارت اجناس شیک و ارزان قیمت شهرت استانی وکشوری یافته و مردمان ایران زمین از اقصی نقاط کشور جهت خرید به این منطقه سفر کرده و یا کالا سفارش می دهند. در کنار این سخت کوشی تعصب خاص ایشان به ورزش موجب شگفتی همگان است تا جایی که سود حاصل از تجارت خود را در راه اندازی باشگاه پرطرفدار ستاره جنوب صرف نموده است. این تیم که در لیگ برتر استان حضور داشته وحالا با تلاش جوانانش دارای استادیوم ورزشی اختصاصی گردیده، در بام منطقه تجاری دهشیخ چون نگینی بر انگشتر میدرخشد. شاید کمتر باشگاهی در استان و حتی در کشور وجود دارد که ثبت رسمی شده و دارای دفتر باشگاه و ورزشگاه اختصاصی باشد. کاری با ارزش که جوانانش اوقات فراغت خود را بجای نشستن در پارکها و بلوارها و پای قلیانهای معسل! در باشگاه و زمین چمن بگذرانند.

 باشگاه فرهنگی ورزشی  ستاره جنوب :

ستاره جنوب قدمت ۲۷ ساله دارد و فعالیت خود را در فوتبال لامرد از سال ۶۴ آغاز نموده است. این تیم از سال ۸۰ در لیگ دسته اول شهرستان حضور داشته و همواره در رده های مختلف مدعی قهرمانی بوده است. فعالیت استانی این باشگاه در سالهای ۸۳ و۸۸ در دسته اول استان بوده و در سال ۸۸ با اقتدار به لیگ برتر استان صعود نمود و در سالهای ۸۹ و ۹۰ نیز جزو چهار تیم برتر استان بوده است. برای این تیم که امسال برای سومین بار در لیگ برتر استان شرکت می نماید سال ۹۱ سال متفاوتی است؛ چرا که بازیهای خود را در استادیوم اختصاصی خود انجام خواهد داد و این برای بازیکنان تیم بسیار لذت بخش خواهد بود. امیدواریم سال ۹۱ سال صعود ستاره جنوب به لیگ سه کشور باشد.

پایه گذاران این باشگاه بزرگانی چون غلامرضا رحمانی، سید امین موسوی، حاج ابول صفری، ابراهیم شجاعی، عبدالله عبدالله نژاد و مرحوم محمدرضا کریمی بوده اند و حالا باهمت مردانی چون حاج غلام و حاج حمزه بهزادی، احمد و محمد صفری و مردم دوست داشتنی دهشیخ در راه استوار خود ادامه طریق میکند.

مجموعه ورزشی باشگاه ستاره جنوب:

درسال ۸۸ با واگذاری زمین منابع طبیعی و با همت مردمان دهشیخ  و همیاری بخشداری مرکزی و اداره تربیت بدنی، عملیات تسطیح، لبه گذاری و فنس کشی و رختکن استادیوم آغاز شد و همزمان این مجموعه ورزشی بنام ستاره جنوب در اداره ثبت اسناد واملاک ثبت گردید. در سال ۹۰ با بودجه اختصاصی اداره کل، زمین ورزشگاه، چمن کاری شده و جالب اینکه به همان اندازه که بودجه دولتی به این زمین اختصاص داده شده به همان مقدار و گاه بیش از آن از طرف مردم دهشیخ هزینه گردیده است.

در یک شب تابستانی زمانی که فرماندار سه ماهه شهرستان با لباس ورزشی در تمرینات تیم ستاره جنوب حضور یافت، مبلغ پنجاه میلیون تومان به اضافه هزینه برق استادیوم را به جوانان ستاره جنوب هدیه داد و با اختصاص این بودجه در سال ۹۱ شاهد وصل ترانس برق و ساخت نیمی از سکوها با نمایی زیبا در ورزشگاه هستیم. بعد از این که مسئولین اداره کل ورزش و جوانان، تلاش و همت این مردان را دیدند مبلغ ۲۴ میلیون تومان نیز جهت سیستم روشنایی اختصاص داده و نیمکت ذخیره ها و ماشین چمن زنی را نیز به این باشگاه هدیه دادند.

هر چند تاکنون مجموعا بودجه ای صد میلیون تومانی به این امر اختصاص داده شده ولی با نگاهی به این استادیوم میشود فهمید چنانچه ساخت این ورزشگاه به پیمانکار سپرده میشد میبایست بودجه ای ۴۰۰ الی ۵۰۰ میلیون تومانی هزینه می شد. اما با همت مردم و جوانان که گاهی تا پاسی از شب بنایی و کارگری می کنند و مساعدتهای مردمی، باعث شد دیگر آواره بازی در استادیوم شهرهای همجوار نباشیم و این فرصتی باشد تا مسئولین محترم همتی نمایند و ورزشگاهی در خور و شایسته ورزشکاران این شهرستان بسازند.

از جناب اقای صفری فرماندار شهرستان انتظار میرود، همانطور که ساخت مجموعه ورزشی شهید نعیمی و شهرک ایثار را به عنوان باقی الصالحاتی ارزشمند از خود به یادگار گذاشتند، در این مورد نیز با اختصاص بودجه ای مناسب جهت تکمیل استادیوم ستاره جنوب (حصارکشی، نور افکن، راه ورودی، رختکن) همت دیگری نمایند و تیم ستاره جنوب را از نظر مالی تقویت کند تا صعود به لیگ کشوری را در ورزشگاه اختصاصیش جشن بگیریم. در کنار ایشان امام جمعه، نماینده مجلس، فرماندار وشورای شهر و دیگر مسئولین وحتی مدیران کارخانجات و صنایع و خیرین نیز باید همت کنند چرا که ایجاد مجتمع های ورزشی در کنار فعالیتهای فرهنگی مذهبی و ساخت مکانهای تفریحی در پر کردن اوقات فراغت جوانان بسیار مفید بوده و به شادابی جامعه و دوری از فساد و فحشا و ناهنجاری منجر خواهد شد.

انشاالله اخبار و گزارشهای مسابقات تیم ستاره جنوب در لیگ برتر استان را در همین سایت انعکاس خواهیم داد و از ادامه ساخت ورزشگاه دوباره خواهیم نوشت. منتظر ارائه نظرات و دیدگاههای دوستداران ورزش هستیم.

 

اولین دوره مسابقات داخلی ژیمناستیک در شهرستان

مهر ۳ام, ۱۳۹۱

از آنجایی که حدود چندین ماه از راه اندازی ورزش مفرح و پایه ای ژیمناستیک در شهرستان میگذرد لذا اولین دوره مسابقات داخلی ژیمناستیک در رده های سنی ( ۴ الی ۶ ، ۶ الی ۸ ، ۸ الی ۱۰ سال ) با حضور ۵۰ ژیمناست نونهال و خردسال در شهرستان لامرد برگزار گردید .

این دوره از مسابقات با حضور جمع زیادی از خانواده های ژیمناست کارها در محل سالن ژیمناستیک آغاز و در پایان به تمامی ورزشکاران حاضر از طرف رئیس هیئت ژیمناستیک ، جناب آقای اسماعیل غافری ، هدیه هایی به رسم یابود اهدا گردید و به نفرات برتر سه رده سنی مدال قهرمانی نیز اهدا شد .

شایان ذکر است که در این دوره از مسابقات آقایان اسماعیل ثقفی ، اسماعیل غافری ، محسن اسدپور ، محمد جواد عباسی به عنوان کمیته داوری و صادق صفری ، سید عباس هاشمی ، سید محمد رضا عباسی و حمید اسدپور به عنوان کمیته اجرایی فعالیت داشتند .

 « برای دیدن تصاویر این دوره از مسابقات به سایت رسمی هئیت ژیمناستیک شهرستان لامرد مراجعه نمائید »

استعلم … یستعلم … استعلام

مهر ۲ام, ۱۳۹۱

همانطور که در پست (عضو شورای شهر بودن یا نبودن؟ مساله این نیست) نوشته بودم، از آنجا که سکونت در شهر، جزو شرایط احراز صلاحیت عضویت در شورای هر شهری ست و نیز با توجه به سکونت خانواده ی رییس محترم شورای شهرمان – جناب آقای علی قسمی – در شهر شیراز، این شبهه پیش آمد که آیا ایشان کماکان محرز هستند یا نه؟
پیگیری رفع این شبهه، منجر به ارسال نامه ای از استانداری فارس به فرمانداری لامرد گردید(نامه ی شماره ی ۱۹۸۷۶ مورخ ۲۴/۵/۹۱) که در آن از فرمانداری خاسته شده بود که از نیروی انتظامی شهرستان ، استعلام سکونت ایشان را بگیرد. به محض رسیدن این نامه ، فرماندار محترم بدون در نظر گرفتن مصالح گروهی و حزبی و صرفن بر اساس نص قانون، نامه ای تهیه کرده و از نیروی انتظامی استعلام گرفتند. هفته ای نگذشته بود که پاسخ استعلام رسید و شنیده ها حاکی از آن بود که نیروی انتظامی نیز عدم سکونت خانواده ی ایشان را تایید کرده اند(به علت محرمانه بودن استعلام ، شماره نامه و مندرجات دقیق به دستم نرسید).
از تاریخ دریافت پاسخ استعلام چندی گذشت و به دلایلی – از گرفتاری های اداری و مرخصی ها و زلزله ی اهل بگیر تا برخی مصلحت سنجی ها و یا به قول خودشان” اهم و مهم کردن ها” – پاسخ با تاخیر به استانداری منعکس شد.
طی صحبت انجام شده با آقای کهن دل (کارشناس محترم امور شوراهای استانداری)، ایشان تایید کردند که پاسخ استعلام در تاریخ ۲/۷/۹۱ به دستشان رسیده و محتوای استعلام نیز مطابق شنیده هاست.در مراحل بعد مساله به آقای قسمی تفهیم شده و نتیجه ی بررسی ها به وزارت کشور ارسال خاهد گردید.

==========================
نکته ی اول:از آنجا که فرماندار محترم به وظیفه ی قانونی شان عمل کرده اند – اگرچه با تاخیری قابل توجه – اما همین اقدام ایشان شعار فراگروهی بودن جایگاه فرمانداری را تا حدود ی تایید می کند. آرزومندیم در سایر زمینه ها نیز – از جمله عزل و نصب ها – ایشان مانع تفسیرهای شخصی از قانون شوند تا قانون سرلوحه ی کار همگان شود.در همین مورد جا دارد از اقدامات موثر معاون محترم ایشان – جناب آقای رحمانی – تقدیر شود.
نکته ی دوم: در همین مدت به کررات شنیدم که شما آلت دست فلان جریان شده اید و هدف از این اقدام ، یک بازی سیاسی ست. پاسخ من نیز همواره این بوده که هدف هرچه باشد، اگر این هدف با اجرای قانون تامین می شود هر کسی حق دارد تلاش خود را بکند. هدف نا مطلوبی که از راه قانون تامین می شود صد برابر بهتر از هدف مطلوبی که از راه قانون گریزی تامین می شود، چرا که قانون یک مطلوب ملی و فرا منطقه ای و فرا گروهی ست.
نکته ی سوم: پیگیری من در همین مرحله به اتمام می رسد، چرا که هدف من این بود که به خیلی ها ثابت کنم باعث اجرا نشدن خیلی از موارد قانونی، از سویی بی اطلاعی ما از حقوق مان و از دیگر سو پی گیری نکردن از طریق مجاری قانونی ست. پیگیری راه سختی ست و غر زدن روشی سهل. این است که ما غالبن ترجیح می دهیم در گوشه ای غر بزنیم به جای آنکه دست به یک عمل بزنیم. در ادامه اگر نتیجه ی خاصی حاصل شد اطلاع رسانی خاهم کرد.
نکته ی چهارم: این که رسانه رکن چهارم دمکراسی خانده می شود، نکته اش در همین نظارت اهالی رسانه بر عملکرد مجریان قانون است. هرچه گردش اطلاعات شفاف تر بوده و دسترسی به اطلاعات آسان تر باشد، بعد نظارتی رسانه ها تقویت می شود.اگر در جامعه ای هر مقامی ، وابسته به هر جناحی خود را زیر ذره بین رسانه و افکار عمومی ببیند ، قطعن ضریب فساد پذیری آن جامعه کاهش خاهد یافت.

امتداد راه شهیدان … اینبار روستای نرمان

مهر ۱ام, ۱۳۹۱

در آینده ممکن است  افرادی آگاهانه یا از روی نا آگاهی در میان مردم این مسئله را مطرح نمایند که ثمره خون ها و شهادت ها و ایثار ها چه شد ؟

اینها یقینا از عوالم غیب و از فلسفه شهادت بی خبرند و نمی دانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است و سردر طبق اخلاص و بندگی نهاده است ،حوادث زمان به جاودانگی و بقا و جایگاه رفیع آن لطمه ای وارد نمی سازد و ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدانمان فاصله طولانی را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جستجو نماییم.

مسلم خون شهیدان ، انقلاب و اسلام را بیمه کرده است .خون شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا میداند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست  و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود…

سطور بالا متن پیام گهر بار پیرفرزانه انقلاب حضرت امام (ره) بودکه امروز امتداد آن در دور افتاده ترین روستای منطقه مان میتوان لمس کرد. امروز یادگاران همان نسل پرافتخار انقلاب یکبار دیگر سجاده خاکی خود را در جلوی تشعشع ستارگان درخشان آسمان دیارشان پهن نموده اند تا یاد آن سجاده نشینان شب های عملیات را زنده کنند.

می گویند بعضی حس ها را نمی شود نوشت ، آنقدر خاکی اند که از ترس فاش شدن ،از قلم می گریزند ، محل یادواره شهیدان همان محلی است که همه دوست دارند، خاکی شوند.

این روزها سری به روستای نرمان بزنید ، درو دیوار کاه گلی این روستا با تو حرف میزنند، هرکس در هر نقطه ای با عکسی و پوستر و بنری راز میگوید ، بوی اسفند همه جا را پرکرده است ، معمولا  راز ماندگاری را بیشتر به ما می فهمانند، نخل ها زیباتر شده اند.

مثل همان نخل های بی سر مناطق عملیاتی که فرزندان شجاع همین روستا در سایه آن به دشمن یورش بردند و ایستاده آرمیدند ، اینان به ما می فهمانند که برای دفاع از دین ،خون که سهل است ،باید سرداد.

مادری می گفت :” عشق همیشه بهانه ای برای رفتن می شود ”  امروز رفتن به روستایی که آسمانش به زمینش سلام می کند ، بهانه ای برای رفتن است ، حکایت همان قصه عشق است .

برویم تا دلمان را به قتلگاه شهیدان دخیل ببندیم و نگاهمان را نذر آسمان مهتابی این روستا کنیم ، بهانه ای که سالها پس از جنگ دلت را به اینجا میکشاند یا عشق است یا بهانه ای که فکر نمی کردی روزی بهانه ای شود تا دلت میهمان این روستای عشق باشد.

روستایی که با نگاه به فرزندان پرافتخارش می توان صراط مستقیم را در آن پیدا کرد ،اگر چه فطرتمان در شهر ابلیس ها لنگر انداخته ، بیاییم پل بزنیم و به این دیار سفر کنیم تا کربلا که آنسوی آب هاست را یکبار دیگر نظاره کنیم و بر شهیدان و سالار شهیدان سلامی دوباره کنیم: السلام علیک یا اباعبدالله