Archive for شهریور, ۱۳۹۱

۳۱ شهریور ۵۹

شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۱

پس از طی جنگ و گریزهای شهری و مرزی در کردستان ، بمنظور حال و احوال و کسب تجارب بیشتر از رزمندگان عزیز امثال علی هاها ، جعفر زمانی ، غریب ، کشتکار ، سید حبیب هاشمی و دیگر دوستان رزمنده که در جنگهای پارتیزانی آن خطه تجاربی داشته و آبدیده شده بودند و همچنین اخذ کمکهای بیشتر جهت تقویت بنیه بسیج مستضعفین لامرد که خود موسس آن بودم چند روزی بود که در شهر لار و سپاه لارستان بسر میبردم که مصادف شد با ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ و بمباران فرودگاههای کشور و واقعه شروع جنگ تحمیلی ، در عین ناباوری با توجه به درگیریهای کردستان و اقدامات ضد انقلاب در گوشه و کنار کشور مسیری طولانی در ذهنم تداعی نمود ولی خطر بزرگ را در حمله ارتش تا بن مسلح عراق دیدم که بی محابا حمله ای وسیع در بیش از ۲۰۰۰ کیلومتر مرزهای مشترک آبی و خاکی شروع کرده بود و ما هنوز در جنک کلاسیک تجربه ای نداشتیم و ارتش نیز با توجه به وقوع انقلاب در کشور نمیشد توقعی از آن انتظار داشت . فلذا با مروری برجنگهای ۱۳ ساله ایران و روم در دوران حکومت شاپور دوم (ذوالاکتاف) از دودمان ساسانیان که در ۳۱ شهریور مثل همچو روزی مطابق با ۲۲ سپتامبر سال ۳۳۷ میلادی آغاز شده بود و در تاریخ عمومی به جنگهای دور اول معروف شد ( جنگهای دور دوم از سال ۳۵۹ آغاز شدند) و در هر دو دور، ایرانیان پیروز شدند (در دور اول، که جنگ تا سال ۳۵۰ طول کشید، رومیان هرچه را که در شرق مدیترانه به دست آورده بودند از دست دادند و در دور دوم، امپراتورشان هم کشته شد) و شروع این جنگ در ۳۱ شهریور مطابق ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ که میبایست با توجه به روحیه انقلابی و اسلامی و ایرانی که ۳ عامل مهم برای مردم ما محسوب میشد ، نمی گذاشتیم خدشه ای حتی بر یک وجب از خاک این وطن وارد شود . این انگیزه موجب شد که بنده بجای کردستان توجهم را معطوف به این مسئولیت ببینم . با تحلیلی و مشورتی با دوستان به لامرد برگشتم و آموزشهای متراکم شبانه روزی متوجه جوانان و میانسالان منطقه نمودم که مانند استقبال قبلی از بسیج ، مورد استقبال مردم واقع شد و در مدتی کوتاه و پس از اطمینان از کفایت آموزشها و ایجاد آمادگی رزمی ، اولین گروه اعزامی از منطقه در آبانماه سال ۵۹ به جنگ با ساماندهی و سازماندهی گروههای بسیجی صورت پذیرفت و این در حالی بود که اکثر افرَاد اعزامی مسلح به سلاحهای شخصی و مابقی نیز توسط اینجانب مسلح و اعزام َشدند و میتوان ادعا کرد که این مدل استقبال و اعزام ، مدلی بی نظیر در دفاع مقدس ۸ ساله و تاریخ منظقه محسوب میشود و یادآوری اینجانب از این واقعه تاریخی در منظقه نیز بخاطر این جوشش مردم منطقه لامرد بود که نزدیکی ایام سالگشت دفاع مقدس بهانه آن شد. درود بی پایان خداوند بر شهدا ، جانبازان ، ایثارگران و خانواده های معظم آنان و سفارش و تاکید بر حفظ عزت و پایداری آنان و قدرشناسی مردم عزیز از ایشان . والسلام

close-up: نمای نزدیک(۶)

شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱

مجموعه نوشته هایی را که با عنوان عمومی (CLOSE UP : نمای نزدیک) خدمت تان ارایه خواهم کرد، دستچین خاطرات من است در برخورد با مردم شهرم .این برخورد ها در هرجای این شهر ممکن است برای من اتفاق افتاده باشد: کوچه و بازار،اداره ها،پارک ها و… این خاطرات هر کدام متضمن نکته ای اند و هدف از این خاطره گویی هم بررسی همین نکته ها ودر نتیجه شناخت بهتر شهرمان است، شهری که ما آن را ساخته ایم.

خیابان پانزده خرداد – فروشگاه آرایشی بهداشتی

عصر بود و برای خرید ادکلن همیشگی ام رفته بودم مغازه ی یکی از دوستان.مغازه شهر هنوز به  ساعت شلوغی اش نرسیده بود و مغازه خلوت بود. گرم صحبت بودیم که دختری وارد مغازه شد. محدودیت های اخلاقی و قانونی اجازه ی توصیف شمایل ایشان را نمی دهد و فقط به ذکر همین نکته بسنده می کنم که با دیدن ایشان خود به خود این آهنگ در ذهنم Run  شد: every night in my dreams.. !!طفلکی هر نوع مواد آرایشی که داشته را بر روی خودش امتحان کرده بود و آخرش هم بلا تکلیف مثل یک تابلوی تبلیغاتی سیار زده بود به کوچه! با عشوه سوالی پرسیدند و رفتند و من را با این سوال تنها گذاشتند که ایشان خریدار بودند یا فروشنده؟!؟! (بین خودمان بماند: احساس خود مزاحم بینی  هم بهم دست داد!!)

پس از این میان پرده (!! آره!!) دوباره صحبت را از سر گرفتم که متوجه شدم روی پاکت یکی از ادکلن ها ، تکه چسبی کاغذی زده شده. میخاستم چسب را بکنم که صدای رفیقم در آمد:

-         الووووووووو! چیکار میکنی عمو؟!

-         یه تیکه چسب کاغذی مونده اینجا..

-         چی چی رو مونده؟ عکس رو پاکت رو نگاه کن!

عکس زن و مردی بود که داشتند همدیگر را می بوسیدند و تکه چسب را دقیقن را در محل اتصال این دو دلداده زده بود تا بدینوسیله بوسه را سانسور کند!

گفتم: این دیگه چه کاریه؟

فرمودند: دستور است عمو! تحریک آمیزه لابد! باعث مفسده میشه لابد! اینکه خوبه اونور فلکه رو نگاه کن! اون عکس خانومی که تو تابلوی آرایشگاه زنونه بوده رو هم پوشوندند عمو!

از شوک که بیرون آمدم از دوستم پرسیدم: به نظرت اگه این آقا به جای بوسه ، گرده مشتی حواله ی این خانم کرده بود، آیا بازهم می گفتند این را بپوشون؟

-          خب نه! چرا بپوشونند! شما مهندسا واقعن یه تخته تون کمه ها!

سری تکان دادم و به یاد جلسه ای افتادم که بعد از اکران فیلم مزرعه ی پدری در حضور مرحوم ملاقلی پور(کارگردان فیلم) بودیم. خدا بیامرز تعریف می کرد که: اول این فیلم صدای لالایی مادری بود. گفتند این را حذف کن که تحریک آمیز است! بعد مرحوم با آن صدای نتراشیده اش گفت: من نمی دونم بعضیا چی میخورن که لالایی یک مادر هم براشون تحریک آمیزه!

نتیجه گیری اخلاقی: والا با این نونشون!!

نتیجه گیری اجتماعی: آدم باید فرق خریدار و فروشنده رو بفهمه!

نتیجه گیری سینمایی:  میم مثل ملاقلی پور، ی مثل یادش به خیر!

نتیجه گیری سیاسی: این نوشته هیچ گونه نتیجه ی سیاسی ندارد و به روح کسی که در این مکان آشغال بریزد.

 

طرحی برای بازیافت زباله شهر لامرد

شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱

مقدمه: در آیین مقدس اسلام از یک سو مردم به بهره وری و استفاده بهینه از منابع به حکم آیه قرآنی « هُوَ الذِی اَنشَأَکُم مِنَ الاَرضِ وَاستَعمَرَکُم فیها» امر شده اند و از سوی دیگر عموم مردم و بالتبع مسئولان از اسراف و تبذیر ممنوع شده اند. اینهمه آیاتی که اسراف را حرام می داند و مسرفین را برادران شیطان می خواند، دلیلی محکم بر تحریم آن است.
یکی از مقوله هایی که مردم عموماً و شهرداری ها خصوصاً بطور روز آمد با آن مواجه هستند، جمع آوری و دفع زباله است که هر روز نیز بر وزن آن افزوده می شود. در حالی که می توان با یک برنامه ریزی مختصر هم مقدار زباله رتا کاهش داد و هم با دفع دقیق آن زمینه بهره وری و استفاده بهینه از زباله را فراهم نمود . طرح زیر تا حدودی به شهرداری و شورای محترم شهر کمک می کند تا در این زمینه به هدف نسبتاً مطلوبی برسد :
ضرورت: به قرار آمار اجمالی شهرداری لامرد این شهر روزانه ۴۰ تن زباله دفع می نماید که هم اکنون این مهم بوسیله ۵ دستگاه ماشین و ۲۱ نفر نیروی انسانی صورت می گیرد. از سوی دیگر این زباله ها به صورت غیر تفکیک شده از محدوده شهر خارج می شود صرف نظر از سرنوشت نامعلوم این تجمیع زباله و مضرات آن که در جای خود قابل بررسی است تفکیک این زباله ها می تواند بخش مهمی از این معضل را حل نماید. در برخی از کشورهای خارج که شعار نورانی قرآنی «کلوا واشربوا و لا تسرفوا » را ندارند در مقام عمل از این زباله ها بیشترین استفاده را می نمایند و ظاهراً در برخی کشورها از جمله ژاپن از گاز متصاعد از دستشویی ها انرژی!! تولید می کنند. به نظر می رسد وقت آن فرا رسیده که ما نیز از این گونه ابتکارات استفاده کنیم. جان این طرح در تفکیک زباله و کم کردن بار زباله و نهایتاً فروش زباله و خرید دستگاههای زباله سوز و دفع سیستماتیک زباله و تأمین هزینه از این طریق است.
مراحل اجرای طرح: این طرح در چند مرحله قابل اجراست که به طور خلاصه به آن خواهیم پرداخت:
مرحله اول و مقدماتی: در این مرحله شورای شهر و شهرداری با تهیه انبوه ۵ کیسه زباله به رنگهای مختلف و چاپ نوشته های مربوط به آن و توزیع رایگان آن از طریق نیروی انسانی دفع زباله درب منازل مقدمات این کار را فراهم می کند. کیسه ها به این پنج نام می تواند باشد: «مخصوص زباله مواد غذایی و فاسد شدنی » « مخصوص نان خشک» «مخصوص زباله مواد نایلونی و پلاستیکی » « مخصوص زباله شیشه و مواد مشابه » و « مخصوص زباله کاغذ، کارتن و امثال آن » .
هم زمان با تحویل این کیسه ها یک بروشور حاوی توجیه طرح به منازل تحویل داده می شود و در روزنامه محلی سبحان، طلوع و تریبون های عمومی از جمله نماز جمعه و صبحگاه مدارس تمهیدات فرهنگ سازی آن انجام می شود.
مرحله دوم: در این مرحله شهرداری بطور معمول و روزانه فقط دو نوع زباله یعنی مواد غذایی فاسد شدنی و شیشه را دفع می کند و عمداً به سه نوع دیگر توجهی نمی نماید و در دو ماه بعد هر یک ماه یک بار با ماشین های مخصوص به جمع آوری سه نوع دیگر با هدف بازیافت و فروش می پردازد. که در نتیجه بار ترافیکی زباله به دو پنجم کاهش می یابد.
مرحله سوم: اگر دو مرحله پیش به خوبی صورت گرفته باشد بخش خصوصی فعال شده و مردم شخصاً و یا شهرداری عموماً به فروش کاغذ، نایلون یا نان خشک می پردازند. این شرکتها می توانند نماینده شرکتهای استانی باشند.
همیاران این طرح:۱- شورای اسلامی شهر لامرد ۲- مجامع امور صنفی شهر لامرد با عنایت به اینکه مغازه ها چشم شهر هستند ۳- آموزش و پرورش در جهت جا انداختن فرهنگ شهری ۴- ستاد نماز جمعه و نشریات سبحان و سایت های لامرود، نخل جنوب و تراکمه جهت ترویج فرهنگ شهری
امید است بتوانیم با این عمل گامی در جهت اسلامی شدن شهر برداریم .
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

آخرین کید شیطان جنون اوست

شهریور ۲۸ام, ۱۳۹۱

دلنوشته ای در محکومیت اهانت به ساحت مقدس نبی اکرم صلی الله علیه واله با انتشار فیلمی توهین آمیز

و امروز که به تقویم می نگرم ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۲ میلادی است و به نوعی ۲۱ شهریور ماه هجری خورشیدی است  بعد از مدتهای مدیدی دوباره دستهایم سراغ قلم گرفت تا اندکی از انچه در درون داریم بر کاغذ سرازیر کنیم.

از  انروز که انسان پای بر این کره خاکی نهاد تاکنون دهها هزار سال می گذرد و تا امروز بشر مدرن به اخرین پیشرفت های تکنولوژیک خویش دست یافته است و  طبیعت را هر طور که باب میلش است استثمار می کند بی انکه ذره ای بفردایش بنگرد و به هر ان نیازی که از ذهنش گذر کند دست می یابد و زمان نیز بی انکه بخواهیم درگذر است.

و تو  امروز در مرزی از تاریخ قرار گرفته ای  که گامی بیشتر تا ان پیچ  همیشگی گذار به فراسوی دیگر تاریخ نمانده است و درست فرمود ان پیر فرزانه : «دنیا در پیچ تاریخی خویش قرار دارد و این دست های ماست که سرنوشت را رقم می زند»

اما بگذریم انچه را که می خواستم بگویم  فارغ از اینها بود و تو خود خوب می دانی انچه را که در عنوان امده است از اینها جداست اما نمی دانم چرا افسار ذهن باری به هر جهت می پرد و رشته افکار را نا گهان از هم می گسلد .

امروز ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۲ میلادی است .عجبا بازی دنیا را ببین ، شیطان خود داستانی را خلق می کند و سالها ما را در گیر خویش می کند ۱۱ سال از ان واقعه ساختگی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ میلادی بدست اهریمن زمان اسراییل غاصب می گذرد  و از ان روز تاکنون هر سال به بهانه های مختلف به ارمانهای ناب اسلام عزیز هتاکی می کنند و اوج حقد و کینه خویش را از حقیقتی که چه بخواهند چه نخواهند سرنوشت تاریخ را رقم خواهد زد بروز می دهند یکسال به این بهانه میلیونها انسان مظلوم در عراق و افغانستان و پاکستان و فلسطین و لبنان و غیره به خاک وخون می کشند وبه ناموس مسلمانان تجاوز می کنند و یکسال قران را در حین پخش زنده کانال هایشان به اتش می کشند و امسال نیز به همین بهانه دست های پلیدشان را در هتاکی و تخریب ان چهره لطیف و مهربان اشرف اولاد ادم در کار می نهند ان سرمنشاء پیدایش هستی ان پیامبر نور  و رحمت !  تا شاید به خیال خام خودشان ان نور الهی را به خاموشی بگرایند که زودتر از انچه می پنداشتند برایشان چونان زنگ خطری به صدا در امده است که  اسلام تمام دنیا را در خویش فرو می  خورد ! اما حقیقت انست که :

یریدون ان یطفئوا نور الله با افواههم و یابی الله الا ان یتم نوره و لو کره الکافرون..هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون..

و امروز  با انتشار یک فیلم صهیونیستی دست به هتاکی به ان ساحت نورانی زده اند اما اینبار دیگر کور خوانده اند بدون تردید!

چراکه دیگر این نشان از ان حقیقتی می دهد که همه جا را فرا گرفته است اری اینان اینبار به بن بست رسیده اند وقتی دشمن به معنای حقیقی کلمه به بن بست می رسد دست به چنین دیوانگی های می زند و این نشان از جنون او می دهد  … توهین به ارمان های یک و نیم میلیارد مسلمان در سراسر کره زمین ..وقتی هجوم بی امان اسلام را در پشت مرزهایشان احساس می کنند ، بدیهی است که ابلیس اخرین تیرهای خویش را نیز از خشاب بیرون کند اما اینبار کسی کشته نخواهد شد و برعکس این تیرها به خودشان اصابت خواهد کرد، گلوی خودشان را خواهد فشرد و به سراشیبی سقوط نزدیک خواهند شد .

امروز دنیای اسلام عجیب یک پارچه شده است و انان را نیز که در خواب غفلت بوده اند بیدار کرده است تا مرز خویش را در میان حق وباطل عیان کنند.امروز تمام مسلمانان اعم از شیعه و سنی و حنفی و حنبلی یک دشمن دارند و ان نیز کفر است، یعنی مثلث شوم شیطان –امریکا شیطان بزرگ، انگلیس روباه پیر   و سرکرده انان اسراییل غاصب . امروز چهره کریح اسراییل بر تمام انسانیت اشکار گشته است و صدای خورد شدن استخوان های پلید و فرو ریختن هیبت پوشالی امریکا وانگلیس به گوش می رسد و حقیقت انست که نه به گوش به چشم دیده ایم.

بعد از کشتار میلیون ها انسان بی گناه در افغانستان و عراق اکنون دیگر تمام دنیا سیاست های پلید امریکا و اسراییل را می شناسند وهیچ کس نداهای دروغین ، حقوق بشر  و ازادی و دموکراسی  وانسانیتشان را باور ندارد وبشریت به دنبال یک ارمان سالم برای دفاع از حقوق خویش می گردند.  وقتی دشمن چیزی برای از دست دادن ندارد با تمام قوا به میدان می اید  وهر چه در درونش است رو می کند  ومن به حق می گویم امروز دشمن به عینه درصدد جلو گیری از نابودی خویش و حفظ بقای خویش برامده است که او بماند یا ما !

چرا که این را ما هر دو قبول داریم هم دوست و  دشمن ،  که یا حق یا باطل  و این دو هیچ گاه با هم کنار نمی ایند .

من نمی دانم شیطان برای بقای خویش امروز چه در سر دارد و از چه حربه هایی استفاده خواهد کرد اما این را می دانم که نهایت الامر حق امدنی است و باطل نابودشدنی “قل جاء الحق و زهق الباطل ”

اما بگذار ای عزیز چند کلامی هم  با یگانه مظللوم روزگار  انکه مسیر حقیقی انسان به سمت کمال را مشخص کرد، ان حقیقت متعالی و ان نور خدا ، پیامبر رحمت ، از دل بگذرانیم و از او بگویم تا شاید اندکی شعله های درون ما نیز با وی همنوا گردد.

ای رسول ما! از ان روز که تو از میان ما رفتی تاکنون ۱۴ قرن گذشته است و امتت هفتاد فرقه و انسانیت به هزاران راه رفته است و تو از خود فقط دو چیز به یادگار گذاشتی تا بگویی که فقط ان یک راه است که ما را به مقصد می رساند-به قله های کمال و معرفت –به ارمش واقعی و خدایی گشتن .و ان دو چیز قران بود و علی  ،  قران و فاطمه ، قران و حسین  و قران و عترت  و امروز قران و مهدی . و امروز به حق می توان گفت هر دوی اینان یکی اند “مهدی”!   چشمهای ما که از دیدنت نابینایند مولا جان،  و به امید روشنایی گرفتن از تو اند.

ای اخرین فرستاده خدا ! شاید این نیز از تقدیر روز گار بوده است که یکبار دیگر همه اسلام تو را صدا کنند و همه بر خود یاد اورند که تو از انان چه می خواستی ،  امروز که دشمنان بر تو دست گذاشته اند تا به خیال خام خویش از جذبه ات بکاهند و مشت هایشان گره کرده بر سر انان می کوبند و هزاران انسان از تو خواهند پرسید و در جستجوی تو خواهند رفت که مگر محمد کیست .

و ببین ای عزیز  دشمن از پایان داستان غافل بود و چه می دانست که ماجرا چنین خواهد گشت .

امروز نه تنها مسلمانان تو را صدا خواهند کردو نه تنها اینکه به خاطر تو لانه های دشمن را در هم تنیدند و نه تنها این که فتوای مرگ عاملین این جنایت را سر دادند ونه تنها همگی ان را محکوم نمودیم و نه تنها این که دشمن تمام قد بر خویش لرزید و در خویش خزید و چون موشی در سوراخ گزید ونه تنها این که تمام حق در مقایل باطل یکتا گشت بلکه امروز هزاران تن نیز  در جستجوی تو خواهند رفت و به دنبال گمگشته خویش خواهند بود و به تو خواهند پیوست امروز همه انسانها خواهند پرسید  که چرا در میان تمامی مکاتب و مذاهب ، دشمن بر اسلام محمد دست گذاشته است وهتاکی می کند! مگر اسلام چیست و چه می خواهد. واین خواهد بود که از امروز به بعد تو موج اسلام گرایی  در دنیا را شدیدتر از پیش خواهی دید.

و کنون به نظر تو ای عزیز ایا نه اینست که مکر دشمن به خویش بازگشته است!

و درانتهای کلام ای رسول ما ای اخرین فرستاده حق !

ما را در این هیاهوی زندگی بر راهت ثابت قدم بگذار  که عجیب دلهایمان مالامال از عطش به ظهور آن یگانه فرزندت توست که دلهایمان را  لبریز از عشق کند.

ای رئوف ورحیم بر ما رحمت اور و بر دلهای خشکیده ما قطره ای از باران رحمتت ببار تا در سایه سار ابرهای باران انگیزت جان بگیریم و چون پروانه بر گرد شمع وجودت فنا شویم.

و در اخر، اینبار نه از خویش می گویم بلکه از او می گویم که چه از سخن عشق خوشتر!

مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَیْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکَّعًا سُجَّدًا یَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْرَاهِ وَمَثَلُهُمْ فِی الْإِنجِیلِ کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَهً وَأَجْرًا عَظِیمًا  ۲۹ فتح

یا علی مدد

تو نیز اگر دوست داری با ما همراه باش و ما را یاری کن

بیماری شناسی بیمارستانی!

شهریور ۲۷ام, ۱۳۹۱

فرستاده شده توسط: امید رها (اسم مستعار)

تاکنون شنیده اید که فردی با بیماری یا مشکل جسمی به پزشک مراجعه نموده، اما بدلیل تشخیص و درمان نادرست دچار عوارض جانبی و یا حتی مرگ شده است (تشخیص ودرمان نادرست)؛ یا بیماری که پس از مراجعه با تسکین موقت درد و از بین رفتن علائم، خوشحال به منزل بازگشته اما اندکی بعد با حالتی وخیم تر باز مجبور به مراجعه می شود (تسکین ودرمان موقت،عدم درمان اصولی)؛ یا بیماری که به پزشکی نابلد مراجعه و تا مدتها درمانهای متنوع را امتحان ولی جواب لازم را نمیگیرد (عدم تخصص ،عدم مشاوره،)؛ یا بیماری که گرفتار جمعی از کادر درمانی شده که علیرغم تعداد زیاد حاضر بربالین بیمار، بیمار را بسوی مرگ رهنمون مینمایند (عدم مهارت ،عدم هماهنگی)؛ یا بیماری که دچار پزشکی پرمدعا و یا منفعت طلب شده که سعی بر نگه داشتن بیمار نزد خود نموده و بیمار را از انتخاب های دیگر منع میکند (تنگ نظری ومنافع شخصی یاصنفی)؛ یابیماری که همزمان زیر نظر چند پزشک است و ضمن دریافت درمانهای متنوع و پرداخت هزینه گزاف، این تکثر درمانها  نیز یا همدیگر را خنثی و یا حتی اثر عکس بجا می گذارند (تکثر رویکرد و برنامه، عدم تحلیل اطلاعات و سوابق)؛ یا مواردی که پزشک با اطمینان کامل منکر بیماری شخص می شود، اما بیمار هنوز احساس مشکل می کند و به خود می پیچد (وضعیت انکار)؛ یا زمانی که شلوغ است و پزشک بدلیل ضیق وقت و سرعت بخشیدن به کار، معاینه سریع و سطحی می کند و نسخه ای فوری می نویسد و بعد چه شود خدا میداند (محاسبت زمانی ارجح بر منافع بیمار، عدم صرف توجه و حساسیت لازم)؛ یاپزشکی که با نیت جلب رضایت کامل بیمار ،هرچه میخاهد در دفترچه اش می نویسد و یا هرچه میگوید تأیید میکند، عوارضش هم مهم نیست، مهم اینست که راضیست (عوام گرایی، عدم دوراندیشی)؛ یا مواردی که بیمار را چون بیمه تکمیلی دارد و هزینه ای نمی دهد فرستاده اند چکاب، سی تی اسکن سرتاسری، معاینات متعدد، دارو وخلاصه هرچه میشود(عدم توجه به منافع وسرمایه های ملی)….

نگران نباشید اینها دربخش درمان نادر است اما دلیل بیان من از این مثالها ،بیشتر وجه اشتراکشان است :

«درهمه موارد، امکانات و ضروریات درمان مهیا و هزینه های مادی و انسانی صرف شده، اما نتیجه چیز دیگریست…»

اما….

غرض از نگارش همه مطالب بالا، ذکری ست مرثیه وار از بیماری آشنا، جوانی هفده یا هجده ساله که از زمانی که بیاد دارم در بستر بیماری خفته است، از زمان تولد تا هم اکنون، بزرگتر وبالغ تر شده، تواناییش بیشتر شده و حتی توجهات اطرافیان به او، اما هنوز بیمار است و از قضا در این زمانه بیماری اش از هر زمان دیگر حادتر؛ همراهانش نیز ناامید از وضعیت او شده اند و حتی می پندارند که نسخه های جدید پیچیده شده توسط طبیبان حالش را تا سرحد مرگ پیش خواهد برد، هرچندجای نگرانی نیست چون او مردنی نیست….اگر خود یا اطرافیانش هم بخواهند، نمی تواند بمیرد…

مشکلش مال امروز و دیروز و این طبیب و آن طبیب نیست، مشکلش درد پنهانی ست که در چهره بزک کرده اش قصد پنهان شدن دارد، مشکلش عدم تشخیص است و طبیبان بسیار، مشکلش عدم تخصص است و مهارت کافی دردرمان، مشکلش منافع شخصی و حزبی ست، عدم تحلیل درست والبته عوام گرایی و شعارزدگی است و هزار مشکل دیگر… و همه و همه موجب گشته درمانش اشتباه باشد و حالش هر روز بدتر از دیروز شود .بله متأسفانه این بیمار به همه آن مثالها دچار است.

خوب به درک!!! بیماری اش چه کم و زیاد ما دارد، بله غم انگیزش اینجاست، او کاری انجام می دهد، مسئولیتی دارد و تا بیمار است مسئولیتش را درست انجام نمی دهد و مشکل او می شود مشکل من و تو و همه، آری او مرکز درمان  و درمانگران است…

«این بیمار همان بیمارستان خودمان است»

  کمی دقت کنید شباهتها را می بینید:

هزار پیش بینی برنامه ریزی جهت احداث بیمارستان های دوم و سوم در مرکز شهرستان و در آینده ای نزدیک، درمانگاههای موازی، نصب تجهیزات هزینه بر و با کاربرد اندک همچون ام-آر-آی (تشخیص نادرست وبالطبع درمان غلط)، کمک های مالی هر ازچندگاهی (مسکن های موقت، عدم درمان اصولی)، واگذاری به هیأت امناء، حمایت مجمع خیرین، واگذاری به شرکت نفت، حمایت صنایع انرژی بر، پوشش بیمارستان تحت لوای دانشکده پرستاری و سیستم آموزشی (تناقض در برنامه ها وعملکرد)، پردازش به بخشهای پاراکلینیک و تشخیصی به جای درمانی (عدم تخصص،عدم مشاوره)، اخذ تصمیمات اشتباه درسنوات گذشته و تکرار مجدد آن (عدم تحلیل اطلاعات و سوابق)،اعلام حل تمامی مشکلات بیمارستان اعم از مشکلات مالی، مدیریتی و.. و اینکه هم اکنون تنها نیازمندی بیمارستان ام آر آی است (وضعیت انکار)، تبیین برنامه های چشم انداز، تصمیمات و سیاستهای کلان و تاثیرگذار بدون  طی مراحل کارشناسی و یا جمع آوری آراء و نظرات و بومی سازی آنها (تنگ نظری،منافع شخصی یا صنفی یا اختلافات سیاسی و حزبی)، بی نظمی در امور جاری، عدم توجه به اصول اصلی امور درمانی (عدم مهارت وتجربه)؛ علاقه مدیران و مسئولین به ثبت دو امر اساسی هر پروژه بنام خودشان، یعنی کلنگ زنی و روبان چینی، با تصور اینکه اهمیت هر کارصرفن درهمین دو امر است (ارجحیت زمانبندی بر منافع بیمار، مصالح سیاسی و شخصی) شعارهای دهن پرکن و عامه پسند تأسیس بیمارستان در هر گوشه و کنار شهر با تمامی امکانات، فراخانی تمام تجهیزات، با این روند چند سال دیگر کافی است از درب منزل خارج شوید یا دست دراز کنید و خدمات درمانی دریافت کنید (عوام گرایی،عدم دوراندیشی) ساخت درمانگاه، خرید تجهیزات از پول نفت، ایجاد لابی ها نادیده گرفتن قوانین جاری کشور، اخذ مجوزهای مختلف احداث، تجهیز و خرید و هر چه هست، انهم بدون لحاظ اصول قانونی و کارشناسی با این استدلال که شاید روزی لازم شود و یا اینکه مامنطقه محرومیم، مهم نیست نسبت هزینه به کارایی، عدالت در توزیع آن در سراسر کشور و یا اولویت ها و نیازمندیها چیست، چرا چنین است؟؟؟ چون پول چاههای نفت است، پول تخصیصی وزارتخانه است، پول فلان سازمان است (عدم توجه به سرمایه های ومنافع ملی)-…. و سخن کوتاه که بیان بیشتر این مثالها مسلمن از حوصله خانندگان خارج است.

درست نگاه کنید می بینید که همه امکانات و توجهات جهت حل مشکل این بیمار معطوف است:سرمایه ای انسانی کافی، ظرفیت سیاسی، کادر مدیریتی وپشتیبانی، توجه عمومی ودیگر عوامل مرتبط وتأثیرگذار. در پس همه این هیاهوی فراگرفته حول این بیمار یک چیز، واضح وانکارناپذیر است،حقیقتی تلخ: «این بیمار درحال احتضار است»

البته نگران نباشید او نخاهد مرد، هیچوقت. اما امید کار هم از او نمی توان داشت، هر روز ضعیف و ضعیف تر می شود و حرکتش، منفعت رسانی اش کمتر و این مایه اصلی نگرانی ست…

با همه این اوصاف چه باید کرد؟

جواب ساده است وشاید در مکاتبه و نظرجمعی کارکنان بیمارستان به نماینده شهرستان درمجلس واضح بیان شده و خلاصه اش می شود:

 «اندکی مکث در زمان، فراخوانی همه دلسوزان و دست اندرکاران با هر سلیقه و دیدگاه، تبیین نقشه راهی جامع با جزئیات کامل با لحاظ منافع ملی، شرایط منطقه ای و بر پایه منفعت کلیه بیماران، والبته و صد البته عمل به این برنامه در تمامی مقاطع زمانی همراه با به روز رسانی در جزئیات»

درپایان توصیه ای کوچک از این حقیر به عزیزان خاننده چه از این جناح، چه از آن جناح و چه هر جناحی و حتی افراد تک و تنهای مستقل از تمامی جناح ها:

«این متن سیاسی نیست ومتنی از سرعقده شخصی هم نیست، کامل هم نیست و مانند هر گفته دیگر انسانی قابل نقد وبررسی است. لطفن صحیح بخانید، نقایصش را متذکر شوید و لطف کنید بنویسید تا کامل شود تا بدین سان بیشتر ما را یاری دهید؛

                                                                                                 خرسندم از همراهی تان…

بسم‌الله، شوم…(شبِ آخر-بخش اول-میزبانیِ الهام)

شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۱

فرودگاه عسلویه.

دینگ-دینگ-دینگ؛ از مسافرین محترم پرواز شماره ۲۳۹۸ هواپیمایی آسمان که عازم تهران می‌باشند تقاضا می‌شود جهت امور بازرسی به سالن ترانزیت مراجعه فرمایند.

دقایقی بعد: سالن ترانزیت.

دی‌منصور و یوسف روی صندلی کنار یکدیگر نشسته‌اند و خُتُ‌وپُت می‌کنند. یوسف مانند هنرپیشه‌های هالیوودی در هیئتی کاملا جدید و نامانوس خود را برای شب مهمانی آماده کرده است. شلوار لی بَگی و تی‌شرت سفید یقه گرد، کفش اسپورت، موهای کوتاه و سبیل‌های بر باد داده شده چهره‌ای جدید از یوسف ساخته‌اند. دی‌منصور هم عبای نو که سوغاتی کربلاست را روی سر انداخته و برق اُرسی سیاه رنگِ جدیدی که بپا کرده، نگاه هر بیننده‌ای را به سوی خود جلب می‌کند. اما هر دو نگران و مضطرب به نظر می‌رسند. ابول و مندنی که دقایقی‌ست در سالن ترانزیت دنبال جایی برای سیگار کشیدن می‌گردند هم به انها می‌پیوندند. مُندنی با کت‌و‌شلوار کِرِم رنگ،پیراهن سفید، کفش مشکی واکس زده و کراوت مصری سورمه‌ای- که اگر کسی نفهمد فکر می‌کند جراح مغز و اعصاب، دارای بُردِ تخصصی و عضو جامعه‌ی جراحان مغز و اعصاب آمریکاست- بنظر می‌رسد از یوسف و دی‌منصور حال و روز بهتری داشته باشد. ابول هم با جلیقه‌ی خبرنگاری و شلوار کتان کِرِم رنگ و ریش و سبیل پُرفوسری، ظاهرا تمام تلاشش را کرده تا در شمایلی رسمی، خود را به جامعه‌ی خبرنگارن و مجریان تحمیل کند.

ابول: « بچه‌های فیلمبرداری یَه جای خلوتی تهِ سالن آماذَه کِردَند که مصاحبه تونَ بگیرِن، بینُم نظرتون درباره‌ی خوراکای الهام چِنِن. پرواز سه‌ربع ساعتی تاخیر داره. هَمی جا وَلمِشِن که مصاحبَه تونَ بگیریم. لیست غذاها هم پیشَ‌پیش بَرِتون می‌خونُم که جلو دوربین چَهک اَ دَسُ‌پاتون نره .اَلوَته مُو خوذُم هم تا جای که دَسُم بِرَسه راهنمایی‌تون میکُنُم . حالا هر گوشی واکُنید چارگوش بینُم مُو چه بَرِتون می‌خونُم:

پیش‌غذاش سوپ اِسپاگتی میخا اِتون بذه. دیگه مُو بیشتر از ایی راهنمایی‌تون نمی‌کنُم که شما هم جلو دوربین جا بَرِ مانور داشته‌َوید. غذای اصلی هم بنده خدا دوچی در نظر گرفته. هم غذای دریایی داره هم زمینی. دریاییش اِسکالپ میگو، زمینیش هم باقلاپلو با ماهیچَه. یه سالادی هم دُرُس کرذه به اسم سالاد تاوزَند آیلَند. دِسِر هم تیرامیسو شکلاتی داره. حالا پاویت بیریت جلو دوربین نظرتون بیگیت.»

یوسف نگاهی به مندنی می‌اندازد و هر دو نگاهی به دی‌منصور می‌اندازند که حالا دانه‌های تسبیح خود را سریعتر بین انگشتانش می‌چرخاند. در میانه‌ی نگاه‌ها ناگهان به یکباره فضا منقلب می‌شود و هر سه با هم ری اَ ابول می‌نهند و او را به باد مُنگََه می‌گیرند…

 

ابول:« چه خبرِتونِن. یتیم گیر آوردَیت. یَکی یَکی بیگیت بینُم مَرَض‌تون چِنِن؟»

دی‎منصور:« هَمَه تقصیر تو بیذ که تهران تو خِرِ ما کِرذی. دوتا بُذ دارُم تو فذا وِلِن. مرغامِن. یَه گای کَچخاری دارُم. اصغر هم که صُح میخا بره سرِ کار، کی بَرِش خوراک دُرُس بکنه؟. حالا هم خو مُو باید هَیطو اووک بزنُم ، شی دِلُم بزنه تا برسیم اَ تهران»

ابول:« دِرای دِلِت نَوو دی‌منصور. مو قرص گیچو دارُم اِت میذُم. مو بَخَلُم زهرَت اَ لیستِ خوراکا رفته. حالا چیای که مُو بَرِت خوندُم خُو فهمیذی چند بر چَندِن»

یوسف:« تو خوذِت فهمیذی چه خوندی که دووذوور اَ پیرزن آویذَی؟ مثلا تو میخَی چه شمشیری بزنی که میگی مُو راهنمایی‌تون میکنُم؟. مُو خو فَکَط یَه سوپی اَ تو گوشُم آشنا اومَذ.»

ابول:«تو سکوت اُکُن. کَلَّه‌ی مِمِل‌آکِرذَی، سیویلات هم ذَدَی واویذَی عین لُف. دَمدَری مو میکنی؟. جو متشنج می‌کنی؟ هَی که تونَ گفتُم میگو دریایی‌اِن، باکَلَه زمین‌اِن، هَی نه راهنمایی‌اِن؟»

مندنی (رو به ابول) :« اَلوَته یه جایی هم حَک با یُسُفِن. گِل‌اَمّار بیذَه، تو نبایتی اقلا یَه هفته زودتر ایی لیست بَرِ ما بیاری که ما رَوون‌آ کنیم. تو خو باتون نسخه گَرذون بیذه. شَوی هم که میخان در بیارِن یه صُح تا ظهری می‌شِنِن نسخه رَوون آیکنِن. جیلیسکه‌ی بر کِرذِه حساب کُن کامران نجف‌پورِن. حالا تو خوذِت اگه راس میگی نِگَه ری کاغَذ نکن، یه کَشَه‌ی دیگه اسم سالادش بَرِ مو از بَر بوخون. مو که سالای سال خلیج بیذَم همرای خارجیا، حالیم وانَویذ. دیگه میخی یوسُف اُ دی‌منصور بفهمِن»

ابول:« اولا که نجف‌پور نَه‌ُ، نجف‌زادَه»

مندنی:«حالا هر مُرذَه‌هایی‌اِن»

ابول:« به پیر به پیغمبر تقصیر مو نی خالوو مُندنی. ایی لیست دوش فَکس کِردَن بر کارگردان. اَ کا بیذه که نصف شویی مو بیام بَرِ شما بُگُم. راسِش بِخوایت مو خوذُم هم وقتی لیست دیذُم رَوَخ اَ دَسُ‌پام رفت. لَمس آویذُم. مُنتا دیگَه کاری‌اِن که شده. رَه پَسُ‌پیش نذاریم. حالا هم توکل به خدا بکنید بریت جلو دوربین. یه چندتایش بیگیت تا حالا ” تِرای” نَکِرذَیم. شوختَرِن تا بیگیت نخورذَیم. یَه خورذَیش هم بیگیت اَگه خوب سرخ‌آوو -آبش اندازه باشه- اُ دُرُس عمل بیا خوشمَزَه میوو. بالاخره یَکی پَسِش .وایوو. یالا یوسُف اول تو برو که هَم فهمیذَه‌تری هم جوونتَری.»

یوسُف:« هَیطو باذَ اَ مو بُکُن بینُم مُو اَ لآ مینی یا نه. ایی هَمَه زحمت کشیذَم یَه چهره‌ی جذابی اَ خُم درست کِرذَم، هَمَه میخَی اَ یَه دیکه‌ی اَ فوس‌آ کُنی. جای خوشوش که مُو اول نیسُم. حالا که دارِن خَر داخ میکُنِن، یوسف اول بره که فهمیذه‌تَرِن.»

 

یوسف کله‌ی چرخ می‌دهد و مُشتی نُچ‌نُچ می‌کند و با گامهایی لرزان و چشمانی نگران راهی لوکَیشِن مصاحبه می‌شود.

دقایقی بعد- گوشه‌ی سالن ترانزیت فرودگاه عسلویه- ابول و یوسف

ابول:« با درودی دیگر بار- ابول‌حَسَن هستم و در شب فینال مسابقه‌ی تلوزیونی« بسم‌الله، شوم…» در خدمت شما خواهم بود. اینجا فرودگاه عسلو‌ست. با سه مهمانِ الهام و در حساس‌ترین شب مسابقات با شما خواهیم بود تا نظرشان را در مورد منو بپرسیم. مصاحبه‌ی خود را با یوسف غزالِ تیزهوشِ مسابقات آغاز می‌کنیم.»

یوسف (که دارد لیست را وَرَنداز می‌کند):« والا ایی چی که مَن دارُم می‌وینُم این مِنو میتونه برنده واوو. پیش‌غذا که سوپِ… اَسپ…اُسپ… اُسپا…»

ابول:« خیلی شَ سخت وانَوَه. برو بعذی.»

یوسف:« سوپ خوذِش تنهایی خیلی خوبِن. اونی که باهاشِن حقیقیتش تا حالا “تِرَی” نَکَردَم. من باید از نَزدیک بیوینُم و بچشُم که چه هست. غذای اصلیش هم که من جونُم ماینُ میگو‌اِن. ولی گمون دارَم ایی اُسکالپ میگو همون مجبوس میگو باشه. اَگَه دُرُس عمل بیاره همه خودش هست. باقله من خورذَم ولی باقلاپلو حقیقتش من نه دیذَم نه هم تا حالا اسمش شنیذَم. امیدوارُم که باقَلَش، باقله‌ی نَپَذوو نباشه. واسه‌ی اینکه هیچ دندونی چارای این نوع باقله نمی‌کنه. سالادش هم ایطو که من دارُم می‌وینُم گمون دارَم سالادِ تایلندی باشه.»

ابول:« آره. نظر من هم به نظر تو خیلی نَزیکِن. دِسِر چی یوسف جان؟»

یوسف ( شی چِشَکی نگاهی به دِسِر می‌اندازد و دستی پسِ سر خود می‌کشد):«واَلّا ایی چی که من دارُم اَز اینجا می‌وینُم دایی ابول جان، بنظر میا الهام جان خیلی وقت گذاشتته‌وو. و خیلی هم پاش زحمت کشیذهَ‌وو. فقط مسئله اصلی شکلاتِش‌ِن. اگه شکلات کویتی گیرش بیاد- داخِلِش بکنه- دیگه هَمه خودِ خودِشِن.»

ابول:« خَسّال جونَوَری هم هِسّی بر خوذِت. جای تو، تو کُهَک نَویی. جای تو دانشگاه شریف و ناسا بیذ. تو حَرووم آویذی یوسُف. واقعا نسل سُختَه که میگُن، خُوتی.»

دقایقی بعد- گوشه‌ی سالن ترانزیتِ فرودگاه عسلویه. ابول و دی‌منصور

ابول:« دی‌منصور، میخوام لیست غذاهای الهام بَرِت بخونُم. پیش غذای الهام سوپِ اِسپاگیتی‌اِن. نظرت چنِن؟»

دی‌منصور:« دَی، هاموو سوپِ خالی بَس بیذ. دیگه نمی‌خواست چیای دیگه شَه کَرار بذه، خوذِش اَ تو زحمت بنداذِه»

ابول:« غذای اصلیش هم اسکالپ میگو داره، هم باقلاپلو با ماهیچَه با سالاد تاوزَند آیلند. حالا خیلی هم نمی‌خا تو بَحرِش بیری. نَظَرَم نداذی، نداذی.»

دی‌منصور:« گمونُم ایی چیای که خُوندی سَندَویچ بوو. شهری‌آ پَتَکِ دل نذارِن پای چراغ وَیسِن، چی تَش بِنِن. اَگَه سندویچ بوو که مُو هوای کَپُم هم نَی‌وَرُم. خُذا بکنه خوراکِ اُو داری بوو، مو یه لُکمه‌ی نون توش بزنُم، بَسُمِن دَی»

ابول:« مُو هم گمون دارُم هَمَی فَس‌فوسا بوو. اسمش اَ خوراک نَیوَرِه. راسی بَرِ بعدِ غذا هم تیرامیسو شکلاتی دُرُس کرذه که گمون نکنم چی بر گفتن داشتَه‌وی.»

دی‌منصور:« حالا ایی دخترکوو بر خوذِش که دلش خوش بوو ایی چیا دُرُس کِرذه و گرنه یَه ژَلَه‌ی چی درست می‌کِرذ خوردنش راحت‌تَر بیذ.»

ابول:« بناذُم دی‌منصور. تو اُ یوسف سرفرازُم کِردید. خالو مُندنی هم که دنیا دیذَن مطمئنُم که روسفیدمون می‌کنه»

دقایقی بعد-گوشه‌ی سالن ترانزیت فرودگاه عسلویه- ابول و مُندنی

ابول:« دایی مُندنیِ بُزُرگَوار و محترم نظرتون رو بفرمایید و بیگیت که منوی الهام می‌تونه منوی برنده باشه یا خیر؟»

مُندنی:« جناب خالو ابولِ بزرگوار؛ ضمنِ احترامی که مُو بَرِ ایی دختر قائل هِسُّم، حَکیکَت امر این‌ِن که ما تا ایی چیا از نزدیک نوینیم و نخوریم، خوذِت هم خوب حالی‌تِن که نظر داذَن بلا نسبت شما، گَه خوردنِ زیادی‌اِن. فَقَط تنها چی که مُو توی ایی بَرگَه سَر در آوردُم، روبیون‌اِنُ بَس . البته حَتمُمِن که الهام خانم سربلند در میا. مُو هم که چی بَرِ کاهام کِرذَن نذارُم. حکیکَتش خیلی دلُم میخا که ایی دختر برنده واوو»

ابول:« خالو مُندنی، نَه‌وَ ایی کوتُ‌ کراواتِت، نه‌وَ ایی نظر داذَنِت. نظر نَوی خو. کُنگُلِ صَد‌مَنی بیذ. حالا یه چی هم گفتی که ما مجبوریم یَه بوقی ریش بندازیم. سانسورش بکنیم.»

مُندنی:« اَلوَته مو خیلی هم مراعاتُ ملاحظه‌ی خوذِت اُ خانواده‌ها کِرذُم.»

ابول:« برنامه‌ی اخلاق در خانواده اُ برنامه‌ی صبح‌وزندگی‌ باید بِذِن دَسِ تو، توش حرف بزنی»

ابول (رو به دوربین):« خُب بینندگان عزیز؛ نظر مهمان‌ها رو درباره‌ی منوی الهام شنیدیم و همانطور که از بلندگوی فرودگاه می‌شنوید ما تا لحظاتی دیگر این شهر بندری را به مقصد پایتخت ترک خواهیم کرد.»

دقایقی دیگر هواپیمای فوکر۱۰۰ هواپیمایی آسمان به شماره ۲۳۹۸، قلب آسمان را می‌شکافد و فرودگاهِ عسلویه را به مقصد تهران ترک می‌کند. لحظات پر التهاب پرواز تا رسیدن هواپیما به ارتفاع اوج سپری می‌شود. مهمانداران خود را برای پذیرایی ناهار از مسافران آماده می‌کنند. التهاب دقایق اولیه سفر، اینک جای خود را به آرامش داده است. دی‌منصور و یوسف در میانه‌ی هواپیما ودر دو صندلی کنار یکدیگر نشسته‌اند. مُندنی و ابول هم یک ردیف عقب‌تر و در صندلی پُشتی آنها جا خوش کرده‌اند.

دی‌منصور:« یوسف! میگُم ایی دُختَرَکا که تو هواپیما کار می‌کُنِن مالِ لامرذِن یا مالِ تهرانِن؟»

یوسف:« بر چِرا؟»

دی‌منصور:« دُختَرَکای شوخ اُ زِرِنگی‌اِن. دَرَنگ دَیکَه ایی هَمَه آذَم نون داذِن، شوخُ با کاعِدَه. دِلُم یَه همیطو چی میخوا کَرار بِذُم بر اصغر. گمون دارُم حکوکشون هم خیلی بالا بوو.»

یوسف:« هیچی نگیرِن بُرجی دویست،سیصد‌هزار تومَن می‌گیرِن. گمون دارُم شیگَرَم نذاشته‌وِن. هامو او کَذ بلندترو دیذی خو چند مَرته اومذ بالای سرِ مُو اُ همیطو با خندَه گفت آبی چیزی لازم نذاریت. نونِ اضافَه نمی‌خَید. زومَسّهَ گمونُم دارُم عاشِکِ مُو واویذهَ‌وو. خَوَر خو نداره که مو چار تا کُرّه دارُم.»

دی‌منصور:«دی! گمون نذارُم اییا بیان پَنگروو بشینِن. اصغر هم خونَش آماذَن. اشپزخونَش تا زیر سقف کاشی کِرذه. تو دیوار منزلیش هم داذه هَمَه برش نقش در آوردَن.»

دی‌منصور و یوسف در حال گفتگو و خوردن ناهارهستند. محور گفتگوها همچنان مهمانداران پروازند و ازدواج اصغر. یک صندلی عقب‌تر گفتگوی دیگری در جریان است.

ابول:« خالو مُندنی، اگه می‌خیَ برِ محمد کاری بکنی فرصتی دیگه نذاری. اِمشو وَلمِشِن. آسَکوو شَ کناریَ واکُن اُ حرف اول و آخِرِت بِذَن. اَگَه شرم مانعِت میوو، سر و زبون مَثَل کشیدذَن نذاری، مو خوذُم می‌تونُم بُرُم بر محمد کاصِدی بکنم.»

مُندنی:« والا محمد هم خیلی ایی دختر تو دلش رفته. میگو مو خیلی دختر دیذَم ولی ایی هم‌فرهنگِ خومونِن. شهر گَشتَن. سر و زبون دارِه. تاذَه مو خوذُم باپیر گَپِشونَ‌م مِشناسُم. مُنتا محمد بَچَه‌ی مغروری‌ِن. ری خوذُم بُرذِه. هَمَه زَهرَش میره که ایی دختر جوابش نه بوو. ما هم خالو ابول، آذَمای سرشناسی هِسیم بَرِ خومون. زِشتِن بر ما بریم جای اُ جواب نه بیگیریم.»

ابول:« حالا می‌فهمی چِنِن خالو مُندنی. هامو شُو خونه‌ی شما که محمد سه‌تار می‌زد، مُو فهمیذُم که دلِ ایی دختر بُرذ. دختر که نیتونه بیا سَرِ کیچَه جار بزنه که آی مَرذُم مُو شیگر می‌خام یا دلم ایی کَلَک میخا. اُ ایی دختر که ایکَذَه باحیان. اگه صَد کَشه هم بوگو نه، بازَم شما برید. ارزشش داره.»

مُندنی:« نه وَلّا. راس میگویی؟. حالا مو تا اِمشو بسنجُم اگه فرصتی دست داذ که پا پیش مینُم»

دقایقی بعد-کابین مسافران

مهمانداران هواپیما این‌بار مشغولِ جمع‌آوری ظروف غذا می‌شوند. پرواز عسلویه-تهران نیمی از مسیر را طی کرده‌ است. ابول کلّه‌ی خود را مابینِ دو صندلیِ جلو فرو می‌کند تا آخرین سفارشات خود را به یوسف و دی‌منصور بکند طوری که مندنی هم صدای او را بشنود.

ابول:« یوسف! دی‌منصور! گوش بگیریت بینُم مُو چه تونَ میگُم. حالا که کُمِتون گرم آویذه، دِل اَ مَسَل بیذیت. ایی چی که مُو میخام بُگُم به نفعِ خوتونِن. حالا یه خورذَی مشاوره اَ خالو مُندنی هم داذَم که البته ربطی اَ شما نذاره. یه مَثَلی بیذ بین خومون. اونجا که رفتیم دوسِ الهام-نازی خانُم- هم هِسّش. خوتون گُت بگیریت. مَسَلِ شوخ بکشید. اگه نازی سرش پتی بیذ، جومه‌ی دُرُسی برش نَویذ، کَنگِش اَ در بیذ،دِنگلاش اَ در بیذ، مِثِ هیچی نَیذَه‌ها بِنگ شَ وانَویذ. اگه بحثی کِرذِن، صحبتی کِرذِن که سر در نمی‌آوردید که حتما هم نمی‌آریت، نِگه تو خاگِ چِشِشون بکنید اُ کَلّه تَکون بیذیت که یَنی می‌فهمید. اَگه نظرِ هر کدومتون خواسِن بگیت ما با نظر شما موافقیم. دیگه دنبالَه هم شَ کرار نذیت که مثِ خَر توش گیر بُکنیت، رَه پَس‌و‌پیش نذاشتهَ‌وید. حالا هم میخوام یَه چی تونَ بُگُم که بفهمید که مُو چقدر خاطرتون می‌خوام، اُ چقدر فکرِ آبروتونُم. البته بیشتر نظرُم رو یُوسُفِن که هم جوون‌تَرِن هم فهمش روشن‌تَرِن. دی‌منصور اُ خالو مُندنی حَرَجی بالاشون نی. اَ بچه زارمَد-پسرِ همسایه‌مون- که تهران درس می‌خونده- گفتم چندتا کلمه که تو کَپ خوش می‌چرخه و آذم فهمیذَه نشون میذه بَرُم پیذا بکنه. یوسف! پرواز که شی اومذَیم خوذُم تلفن بَرِت می‌گیرُم با ایی بِچُو صحبت بُکُن. هَمَه چی تکرارِت می‌کنه. خوب کلمه‌ها رَوونآ کن. اونجا که رفتیم هَیطو که حرف میزنی، دو سه تا همی‌آ هم توش وَرآ کن. خالو مُندنی تو هم که تو خلیج با خارجیا کار کِرذَی هر چه یاد گرفتی اَ انگلیسی، هندی، عربی، تُونُسی بیگی، رحم شَ نکن.»

یوسف:« حالا خالو ابول، مو یادگیریم خیلی خوبِن. همه‌ی چی تو کلّه‌م وایمونه.»

مُندنی:« گمون نکن چی اَ تو ایی کَلّه وامونه. کلّه‌ای که چهل سال اَفتُو  توش زده دیگه چه شَ وایمونه؟. مغز دَلَمه بیذه. گمونُم یوسف کرار خندَه‌ی بذه.»

یوسف( کله را چرخ می‌دهد و صورت خود را بین دو صندلی قرار می‌دهد):« کوتُ کراواتی ذَدِه حساب کن محمد مُرسی‌اِن. آذَم هِه هَمی کوتُ شلوار تو بَرِشن کشور ۱۰۰ میلیونی می‌چرخونه. پاش اَ لَوِ گورِن بجای ذکر و تسبیح، نشسته پسِ سرِ ما ایراد اَ تو کَلّه‌ی ما وایجوره.»

دی‌منصور:« تو دنیا و خُذا بَسِن. سُکمَتی در نیارید. خومون ماوَین زمینُ‌آسمون اَ کِشتیم، آیا حَذ برسیم، نرسیم. اَ صُح که جاکَن بیذَیم شما دو تا جیل اَ جیلَ هم واناذَیت، تمومی هم نذاره.»

ابول:« تو یَه چی شونَ بوگو دی‌منصور. بَکی گوش حرف تو داذِن. مو خو صُح تا حالا مالاذیم ماسیذ، خِرماسَکی واگرِفتُم از بس نصیحت ایی دوتا کِرذُم»

با صدای مهماندار سکوتی بر پرواز حاکم می‌شود: مسافرین محترم لطفا کمربندهای خود را بسته نگه داشته، صندلی‌ها را به حالت عمودی در آورده و میز صندلی‌های خود را ببندید. انشالله تا دقایقی دیگر در فرودگاه مهرآباد به زمین خواهیم نشست. جهت اظلاع شما درجه هوا در تهران همینک ۲۷ درجه سانتی‌گراد گزارش شده است.

ابول:« پیرزن بفرما! حالا خو دیذی چه‌کَدر راحت رسیذیم. زَهرَی خوت اُ ما برذَه‌ ویذی.»

دی‌منصور:« حالا شی بیریم؟»

ابول:«هاا. بَر چه نَری. عبات سَرکش بکن برو شی یَه زیارتیَ‌م تو قُم بوخون تا ثوابی هم بُرذَه‌وی»

دی‌منصور:« نَه وَلّا!. مَگو نَه. خیلی‌م خوب»

مُندنی:« بشین ابول عذّابِ پیرزن نَذه. دی‌منصور هَنی تو آسمونیم. ۱۰ دَیکه-ربع ساعت دیگه هنی تا تهران رَهِن»

ابول:«راسی! یَه خَوَرِ خوشی هم برتون دارُم ولی حیف که خین توشِن. حالا نمیتونُم تونَ بُگُم. اِمشُو که مسابقه تمون آویذ، گَرذُوگِلا که خوسیذ، اوسا اعلام میکنُم.»

مُندنی:« بنظرِ مُو اگه خین توشِن هَمی حالا بوگو که تا گَه‌گُمونِن، چِش روشَنِن، شَ یَه جای برسونیم.»

ابول:« خوب بیذ که اول کار اَ ما نگفتِن. وگرنه ایی مسابقه اَ آخر نمی‌رسید. سینَه‌ی یَکی اَ کِولَه وایداذِن»

هواپیما به تدریج از ارتفاع خود می‌کاهد. لحضات پر التهاب پایانی پرواز سپری می‌شود و هواپیما بر باند فرودگاه مهراباد فرود می‌اید. دقایقی بعد درهای هواپیما باز می‌شود و مسافران سوار اتوبوس راهی سالن خروجی می‌شوند. ابول که موبایل خود را روشن کرده، بلافاصله تماسی می‌گیرد و از شخص ان طرفِ خط خواهش می‌کند که چند تا کلمه‌ و اصطلاح باکلاس که توی کَپ خوش می‌چرخد همراه با معانی‌ش و محل کاربرد انها به یوسف یاد دهد. ابول گوشی را به یوسف می‌دهد…

مسافران در سالن خروجی منتظر ساکهای خود می‌باشند. ۱۰ دقیقه‌ای می‌شود که یوسف دارد با موبایل حرف می‌زند که ابول با اشاره از او می‌خواهد که تمامش کند و به انها بپیوندد.

سالن خروجی فرودگاه مهراباد

ابول:« یوسف! چی اَ مَسَلای بِچو حالیت واویذ!؟»

یوسف:« نود درصد حالیم واویذ. ۱۰ درصد دیگش هم که حالیم وانَویذ به‌نظرُم  چی بدرد بخور اَ مهمی نَویذ.»

ابول:« خو الحَمدِلله. خذا را هزار مرتبه شکر.»

مسافران ساکهای خود را از روی ریل می‌گیرند. در همین اثنا موبایل ابول زنگ می‌خورد. شماره تهران است و ابول حالا دیگر شماره‌های تهران را خوب می‌شناسد.

ابول:« سلام نازی جان. ارادتمندیم. ما تو سالن خروجی هستیم. بارمون‌م تحویل گرفتیم»

نازی:« اوکی. من هم از پشت شیشه دارَم می‌بینم. میشه دست‌تون را بالا بیاریت که من بشناسم‌تون… آهان دیدم. جلیقه تن‌تونِ؟»

ابول:« آره.آره. اگه ریش پرفسوری هم داره، خودم هستم.»

نازی:« اوکی. من ماشین رو بیرون پارک کردم. تشریف بیارید بیرون که با هم بریم.»

ابول:« اوکی اوکی»

ابول، دی‌منصور، یوسف و ماندنی به بیرون سالن می‌روند، جایی که نازی منتظر آنها ایستاده. نازنین با قدی نسبتا بلند، چهره‌ای زیبا و لبخندی دوست‌داشتنی، مانتویی صورتی رنگی به تن دارد که درواقع از اتصال چند تیریشَه درست شده است. مانتو سر و تَهی ندارد. روسروی سفید کوچکی که تنها بخشِ اندکی از موهای نازنین را پوشانده است بیشتر از مانتوِ او جلب توجه می‌کند. مهمانان که حالا متوجه حضور نازنین شده‌اند به سمت او می‌روند و او هم به سمت انها می‌آید.

نازی:« سلام. سلام. سلام. نازنین هستم. خیلی خوش اومدید. »

دی‌منصور(دست نازی را می‌گیرد و بالا می‌کشد و ماچِ رَسّایی پشت آن می‌کند):«عَلیَکَ سلام دَی. با خوشی بیویت. راضی اَ زحمت شما نَویذیم.»

نازی :« خواهش می‌کنم مادر. زحمتی نیست. خوشحالم که می‌بینمتون.»

ابول:« نازی جان. ایشون مامانِ منصورَند. حتما الهام جان پیش شما زیاد تعریفش کِردِه. ایشون هم آقا یوسف هستند. ایشون هم آقا ماندنی که از بزرگانِ منطقه‌ی ما هستند.»

یوسف و مندنی هم علی‌رغم توصیه‌های ابول- بدون آنکه لحظه‌ای چشم از نازنین بر گیرند- سلام و تواضع می‌کنند و هر ۵ نفر به سمت ماشینِ نازنین می‌روند. ابول ساکها را عقب مورانوی مشکی رنگ شماره تهران جا می‌دهد. دی‌منصور صندلی جلو کنار نازنین می‌نشیند و یوسف و مندنی و ابول در صندلی عقب جا خوش می‌کنند. مقصدِ نازنین، سعادت‌آباد است…

دقایقی بعد- مورانوی نازنین- میدان آزادی

یوسف:«اَه‌ه‌ه… نِگَه بکنیت… میدون آزادی‌… چه عَظّمَّتی… گمون دارُم هَمَه هم سنگ‌وسیمان کار کِرذَن.»

ابول که مابین یوسف و مندنی نشسته با پشت آشنیک‌ش راستش زیر نَفَّسِ یوسف می‌زند. یوسف هِکِّشتی می‌کند و برای لحظاتی خُپ می‌کند. بی‌شک یوسف متوجه شده است که نباید بیش از این ادامه دهد. این‌بار اما چمن‌های سبز و یکدست دور میدان ازادی دی‌منصور را به حرف می‌آورد.

دی‌منصور(سری به عقب زُر می‌دهد):« یوسف! کاکا تو نِگَه ایی علف بکن. حساب کن کُرذِ خسیلِن که شَوَاَن‌دَر-روز اُو پاش بیذه. خذا خوشش میا ای‌یا که نَه گای دارِن-نه گووَری دارِن یَه ایطو علفِ شوخی داشته‌َوِن، اووَخَت مالای ما تو کیچه‌ها نَیلون اُ کارتون بخورِن. اَ شی گِه‌ذا بُخوسِن اُ تاسَه بیارِن. داسِ تیذی داشته‌َوی یَه شی‌بَخلی بچینی همرای خوذت بِوَری.»

مُندنی:« کاشکی تَرَکتولِ یوسف بیذ_سه‌چار نفری مِفتاذِیم اَ تو خُرُمِّش، می‌چیذیم، یَه بیرذَه‌ی شوخی هم می‌ذَدیم، بار می‌کِرذیم می‌بردیم»

ابول که کاردَش بزنی تُکّه‌ی خین شَ نَمِفته  این بار با پشت آشنیک چپش شی نَفَّسِ مندنی می‌زند. مندنی نیز هِکِّشتی می‌کند و بحث را نصفه‌نیمه رها می‌کند.

نازی:«اقا ابول‌حسن! گویش شما فکر کنم شبیه به گویش لُری باشه. دُرُسته؟ خیلی دوست داشتم بدونم مامانِ منصور چی می‌گه. خیلی بامزه حرف می‌زنه»

ابول:« آره. حق با شماست نازی خانم. یَه چیزی مابینِ لُری و بوشهری و شیرازیه. مامان منصور خیلی صاف صحبت کردند. من تعجب می‌کنُم چرا شما متوجه نشدید.»

نازنین:«البته من دقت کردم. یه چیزهایی تونستم حدس بزنم ولی خواستم بدونم درست فهمیدَم یا نه؟ میشه شما بگید چی گفتند؟»

ابول:« مامانِ منصور داشتند درباره وظایف شهرداری می‌گفتند که شهرداری باید آشغالای مثل پلاستیک، مثل کارتن از هم جدا بکنه.  به فضای سبز برسه. مرتب به چمن‌آ آب بده»

نازی:« من اگه اشتباه نکنم یه کلماتی مثل “داس” و “علف”  شنیدم»

ابول:« آفرین به هوش و ذکاوت تو. معلومه خیلی دختر باهوشی هستی. مامانِ منصور یه کم احساساتی شد و یه شعری به زبون محلی خوند که میگه: کاشکی هیچ داسِ تیزی هیج جای دنیا نباشه که خواسته باشه ساقه‌ی عَلَفی ببره»

مُندنی سر تو گوش ابول می‌نهد:«خسّالیت نَوَرِن که یَک‌دَم واپولیذیش»

نازی:« چه قلب مهربون و روح لطیفی داره مادرِ منصور. خوشَم اومد.»

ابول:« مردمِ سمت ما هَمَه همین‌جوریَ‌ن»

نازی:«اره. من هم در مورد جنوبی‌ها هم دیدم و هم شنیدم که آدمای احساسی و خون‌گرمی هستند. همین الهام جان، بهترین دوستِ منه. خیلی دوسِش دارَم»

سکوتی نسبی بر فضای ماشین حکم فرما می‌شود. ماشین به مسیر خود به سمت ایران‌زمین در منطقه‌ی سعادت‌آباد ادامه می‌دهد. از اتوبان شیخ‌فضل‌الله وارد اتوبان یادگار می‌شود. مُندنی غرقِ در افکار خود است و اینکه امشب چطور سرِ مَسَل را با الهام بردارد.   یوسف هم جاجورو جاجوروش است و به تقلا افتاده‌. ظاهرا چیزی نظر یوسف را به سوی خود جلب کرده که علی‌رغم وجودِ حکومت نظامی در صندلی‌های عقب، او نمی‌تواند جلو کَپِ خود را بگیرد. نیم نگاهی به ابول می‌کند و مشاهدات خود را دَراِنداز می‌کند.

یوسف:«دایی ابول! دایی ماندنی! هامو نه برجِ میلادِن؟»

مُندنی:« اَ کانِش؟ کامو طرفی‌یِن؟»

یوسف( با دست به سمت جلو اشاره می‌کند):« خونَت تَش نگیره. کَذِه دَه‌تا لَشت بُلَندیشِن.دَس اَ تو چِشِت می‌زنه خُو! خُورِش نَیکُنی؟»

مُندنی:«هاا. ایی میگی؟ ایی خُو چی نی یوسِف. من تو خلیج فُورمَن بیذَم، دَه‌تا همیطو ساختمونی نظارت کِردَم. ایی که پُرِ پوذِش پنجاه طَبَقِ‌ن. ما صد طبق، صدو‌پنجا طبق هم بُرذَیم بالا»

ابول که می‌بیند تلاش‌هایش جهت برقراری دیسیپلین نظامی ره به جایی نمی‌برد استراتژی خود را این‌بار بر پایه مدیریت اشتراکی بنا می‌نهد.

ابول:«بله یوسف جان. این همون برج میلادِ معروفِن. اون کله‌ی بالاییش هم که می‌وینی خودش چند طَبَق‌ن. سالن داره. رستوران داره. اون بالا که بیشینی همه جا می‌تونی ببینی. درسته نازی جان؟»

نازی:« آره. اون قسمت انتهایشش ۱۲-۱۳ طبقه هست که هر کدومِش یه استفاده داره. یه رستوران چرخان هم داره. کلا این برج یک جور نمادِ تهرانِ مدرنِ.»

یوسف:«آره. بُرجو خیلی رِئال بالا بردند. فانتزیکِ‌ش هم خیلی بالان»

ابول (سر توی گوش یوسف می‌نهد): « افرین یوسف. بچه‌ی زارمَد کارِ خوذِش کِرد. حالا هَمَش  خرج‌آ نکن. یه چندتا اَ هامو خوشوآواش هم واهِل برِ تو خونَه»

یوسف:«دایی ماندنی! ایی دیوارش که سیمان کِردَند، هَمَه دُوسَه بَستَن؟ یَه همیطو چی خاسَوِن تو لامرد درست بکنن گمونُم هر چی سنگِ کُهَکِن اُ سیمانِ کارخونه‌ی لامردِن هَمَه باید ریش وانِن»

دی‌منصور:«یوسُف! اگه هیطو بوو خو بَرِ تو هَمَه وامُل دَر بریذِن!»

ابول:« نازی جان چند دَیقه‌ی دیگه می‌رسیم منزل؟»

نازی:« دیگه راهی نمونده. ماکسیمُم دَه دقیقه دیگه خونه هستیم. الهام جان هم اس‌اِم‌اِس دادند گفتم دیگه نزدیکیم. داریم می‌رسیم»

ادامه‌ی داستان را در قسمت بعدی بخوانید.

——————————————————————————————————————–

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش پایانی-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش دوم-خانه مندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش اول-خانه مندنی)

بسم‌الله، شوم… (شب دوم-بخش پایانی-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم-بخش دوم-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم- بخش اول- خانه‌ی یوسف)

بسم الله، شوم… ( شب اول-بخش پایانی-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله ، شوم … (شب اول – بخش اول-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم


سهم من از دنیای یک ف.احشه

شهریور ۲۱ام, ۱۳۹۱

شبی است همچون همه شبهای خدا. برای یادآوری خودم سه شنبه است و تقویم چهاردهم شهریور یکهزار و سیصد و نود و یک خورشیدی را نشان می دهد. شب از نیمه گذشته. ساعت یک بامداد روز چهارشنبه را نشان می دهد و من و سالار هر دو خوابزده و پریشان برای یافتن روشنای امید، پای در رکاب، به کوچه می زنیم.؛ کوچه های تاریک و نمور و یخ زده پایتخت در دنیای الیور تویست درون من. هنوز به خیابان نرسیده در زیر نور چشمان پر نور سالار چشمم به زنی تنها می افتد. او یک متهجد شب زنده دار نیست، برای دادن نان و خرما به کودکان یتیم شبگرد کوچه های تاریک نشده است؛ او یک ف.احشه است؛ یک ف.احشه جوان.

پاسخ نگاه سالار را با یک نگاه کنجکاوانه داد؛ شاید او هم ما را به چشم ف.احشه می دید. هنوز چشمم در پی او بود که سیل نورها و بوق ها از راه رسیدند. آنها مردان شبگردی بودند که به دنبال شکار بودند. در گوشه ای توقف کردم تا لحظاتی را با زندگی یک فاحشه شریک باشم. به چند دقیقه نرسید که از سیل اتومبیل ها ترافیکی شد. گویی حراج «کریستی» است که هر کس پشنهادی می دهد و آن یکی پیشنهادی بهتر. دخترک سرگردان است. نگاهی به بنز c200 خاکستری دارد و نگاهی به موسو. یکی از پژو پیاده می شود و دیگری از پروتون. هر یک دلبری می کنند و خود را به رخ می کشند و من نظاره گر هرزگی مردان و حراج عصمت زنان سرزمینم می مانم.

شاید من هم می توانستم در این رقابت شرکت کنم، اما نه … دیگرانی هستند که بر مردانگی چوب حراج می زنند. نیازی به شبزده ای چون من نیست. آنان درگیرند و من نظاره گر، و قلب فلزی سالار به آرامی می زند و صدای ناله ای از ته دلش می آید؛ گویی وجود بی احساس او نیز اندوهگین و ناخوش مجال ماندن ندارد. او خود را به آرامی سرگرم نوای موسیقی می کند و با من می گوید: « … هنوز هم تو این هیاهو/ توی این بغض شبونه/ من و گنجشکای خونه/ دیدنت عادتمونه/… »

… و من سهمم را از زندگی یک ف.احشه نظاره کردم و رفتم تا شب دیگری را با این اندیشه شبگرد کوچه های خیال باشم…

پلیسیر (پرستو)

شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۱

پلیسیر باز اومدی پرّ سیاه
بعد چند سال دوباره خونه‌ی ما

مگه نیتونی اَ گشتن سیر آوی؟
جای خوب پیدا کنی، جا گیر آوی؟

حوصله ات شی بُن تیر سر نمیا
خسّه نَی وِی ای همه برو بیا

نمی فهمُم بر چه مُک مُکتن
می جَخی بالا و شی، مُت مُتتن

نی تونی یکجا قرار گیری، چِتِن؟
با خودت این همه درگیری، چتن؟

بیا پهلیم بی زبون اینجا بشین
بال بزن بیو اَ شی چینه واچین

چقدر می‌ری تو شهر پَر می زنی
اَ کجا می‌ری؟ کجا سر می زنی؟

بر چه نوک می‌زنی به جون خُت
چرا گاز گِرفته‌ای زبون خُت

چه دیدی از دل شهر و کوچه‌ها
نکنه بد دیدی از همسایه‌ها

پلیسیر نکنه کسی چَخِت زده
یا فشنگ به سینه و پَرت زده

اینجا مردم به  شما مُقّیدن
مونه می‌گُن پلیسیرا سیّدن

چه دیدی مگر که غُب غُب می‌کنی
پس چرا ایقدر، تعجب می‌کنی

گیچمون کِرذی بیو همچی نکُن
پَر نازت اینقدر چین چین نکن

پلیسیر بیو بینُم اَ کابیذی؟
بُری وَختن تو زما سوا بیدی

همه مردم کوچیک و جوون و پیر
یادشون وارفته کوچ پلیسیر

بیا تا بَرِت بگم آَ شهرمون
از مرام و دین و کار و طحرمون

پلیسیر دهات ما شهر آویذه
سرملک بین همه جَهر آویذه

ما همه همدل، پاک و همزبون
چپ و راس جدا واکرد میونمون

یه نگه بکن بینم گِز می‌بینی
علف و بیرزه و کَهکِز می بینی

می‌بینی گرزینه و دیشک و مُهُو؟
تَخ گُرزی می‌بینی تو حوض اَو ؟

آخه جونم تو ای چند سال نویذَی
برق و برّاده  و یخچال ندیذَی

ندیذی کارخونه و تَهکُ و تُرهپ
ندیذی کنتر و کبّوس و گُلُپ

ندیذی ال اِن بی و قیچی و دیش
می شینند جوون و پیر، پاش پس و پیش

ندیذی دخترای فارسی وانی
لباسای مدل دار آنچنانی

ندیذی جومه‌ی کوتاه، مدّ فرنگ
پس دیوار جوونای با سیخ و سنگ

دخترای کَنگ اَ درِ، لنگ و پَتی
بُشکایِ تاج خروسی، پَل تَوَتی

ندیذی لُخت و دَرِن کنگای او
بُشک اَ در، دور پَلِن مکنای او

ندیذی زنی بره بَنگ بکشه
کُتِ چِش تا بن گوش رنگ بکشه

کجا بید تو ده ما مردِ نری
بفروشه جومه‌ی زیر زنی

پسری بُرم وِ مزِنگاش واسونه
با یه رشته سر لپ واسَوُونه

پلیسیر! واعظ شهر شاعر آویذ
ملامون رفت شیخ منچستر آویذ

دکترا گرفته بچه‌ی هاجرو
می کنه تو مملکت پاپنجرو

سکینو واگشته از شهر فرنگ
بر نموده فانیله‌ی بی گوش و کَنگ

ممذو گلیم صادر می‌کنه
عَلیکُو طیّاره چارتر می‌کنه

ابولو ماین و گویزه نمیخاد
میره پیتزا می خوره برج میلاد

تو بیوین کیا شدن رییس شهر
باغ و بستون واگرفتن بی‌خبر

یکی شون برای خُش باغچه داره
یکیشون سی خُش هزار فُرجَه داره

می‌کنن کِیف توی پولهای ما
ارمنستان میرن و آنتالیا

توی بلوار وانشوندن گَتکی
کشیدن خیابونامون کجکی

رئیس شهر شده زیارتی
ماهی یک مَرته میا عیادتی

معتادای ده شده‌اند خدای ما
خریده‌ان مِلک جلو فذای ما

پلیسیر اینجا زیادن، ماجرا
برو یک گشتی بزن بعدَ بیا

پلیسیر قبلاً نویذه، این چیا
پاساژ و بانک و پراید و پرشیا

نفت و گاز پارسیان اینجا نبیذ
خونه ی هال و سیمان هیچ جا نبیذ

می رسیدی چو زِ رَه، ای پلیسیر
می گرفتی زیر سقف جا، کِرِ تیر

از توُ دروازه همه‌ی جا می‌دیدی
هر کجا دلت می‌خواست ریش می‌ر…دی

می‌نشستی ری دیوار کاه گلی
هر کجا خواستی می کردی منزلی

شَل می کردی لونه داشتی هر مکان
در دَهریز لنگ و باز بی هر زمان

امّا امروز مُدّ کافی میکس شده
خونه ها هالی و دوبلکس شده

خونه ها پرده و مبل و قالین
سقف و دیوار خونه، گچ کارین

گیر نمیّا زیر تیر جای خالی
دیگه نی وو بشینی روی قالی

به جای سقف دیوار و خَسّ خار
اومده بلوک و سیم و بیم و گار

یادشون وارفته مردم مَشکلون
عارشون می وو بخوسن پس بون

دیگه نی خرما و نون چَپَنَه
مینِن هات داگ لای نون جای حَشَنَه

یادشون وارفته چاله‌یِ تَشی
خرکُ و خرما و پنگ بَگَشی

کسی نیفهمه که لَشت چند بغلن
حیوونک بُزن، کَلن، یا چَکَلِن

دیگه خسّی نی که دختر وامُله
چاهی نی که تاری پر اُو واکنه

جای تار اومده برق و برّاده
جای دلو ردیف نموده سلّاجه

دیگه نیوینی سگ و مرغ و توره
نی‌وینی دیگه زنای مشک اَ کوله

دیگه نیوینی کَهِ تو آخِله
صدای کهره و مرغای تو کُله

بر مردم دیگه نی شال و قبا
جومه آفتینی جاش داد به عبا

مردکو، ریش و سیبیل تَه میزنه
زَنکو، کِرم مُلُهته می‌زنه

همه هر شو تا بی‌گه شی سانترال
پای ماهواره می‌شینن کف هال

چشماشون همش دُمِ تلویزونِن
گوشاشون کِر موبایل یا تلفونِن

چه واویذ، خلق سحرخیز اَ کجا
نماز صبح همه وایوُو قضا

کسی گشنه نی، دیگه همه سیرن
سوال از احوال هم نمی‌گیرن

او شیرین آوردن از سد کارون
دیگه هیشکه نی‌کنه دعای بارون

نمینه کسی دیخل توی تنیر
چیپس چی توز  می خرن جوون و پیر

پلیسیر حق داری  مَلَّخ بزنی
دُبِگیر دور خودت چرخ بزنی

باورت نی همه چی عوض شده
دلمون پر کلک ومرض شده

وایَ بِدعت، وایَ خلق بی خدا
بدعتا شده بلای دین ما

ظهر عاشورا که شد قحطی آب
تو حسینیه میدن جوجه کباب

هیئتا با هم رقابت می کنند
با چلو کباب شفاعت می کنند

مسجد چپ و راسی جدا شده
هر کسی حسینیه‌اش سوا شده

موقع رای که می شه به جون هم
می زنند طعنه و تیرکمون اَ هم

یکی می‌گو سهم مو چهار منن
یکی می گو خر مو ری خر منن

سَر شُو با بیلَه شون میان فِذات
بعد رای هیش که نمیا اَ هوات

پلیسیر حق داری واوی ترُّ و گُم
کمی نزدیکم بیا تا سیت بگم

چه بگم از دل تنگم که پیسید
عقده هام  بُتِِّ بلوریم والیسید

بیا پهلیم بنشین قبا سیا
بیا که جونم داره بالا میا

دین و عمر ما شده بر سر رَای
نیتونی اونکه اونا میگن نَخی

یه موبایل زدن کرِ کیوونشون
نیکنه هیچکه چاره ی زبونشون

پلیسیر دیر اومدی مردی بمرد
زنکو فرمون مردکش، نبرد

خجو سرگینی شده خدای فیس
میزنه سشوار وعطر آرامیس

میپوشه کفش کلارک، دوبله پالیش
نیتونی رو بکنی هفتوالیش

خونه ی دوره ای دیگر نمیخا
نمیره صحرا که واچینه گی گاه

دیگه نیکنه شفق آرد و خمیر
نیکنه دَسِش تو سرگین و تنیر

ساعت ده پامیشه دوش می‌گیره
با تی منکاش زیر ابروش می‌گیره

یه کَمیص بر میکنه دِنگِلِ پا
تکیه بر مبل می زنه عین یه شاه

شو کریسمس می خره کیک و آجیل
میاره چلو کباب چند تا پاتیل

کُت چِش تا بنِ گوش رنگ می‌کشه
تا بی گه  شو می شینه بنگ می‌کشه

سر سیزن نمی ذه گوش به شیگر
میره هر جا که میخا بی دردسر

مو می‌ترسم که یه رو مرد ول آوو
خونه و بچه داری کَنسِل آوو

مو میترسم که یه رو مرد بشه زن
بزنه شه سرِ مرد دسّه جَوَن

پیلیسیر چه سیت بگم،  تشَ دلم
به خدا از این که مَردم ،خَجِلُم

مو میترسم همه چی واری واوو
بچه بازی، شهر و شهرداری واوو

مو میترسم که گدا خر بخره
با پولش مسجد ومنبر بخره

عزیزم ملا ومنبر نویذه
کولی و کُلینِ احمر نویذه

نویذه کولی سوار بو کمری
شیر بشه نوکرِ گرگ چمبری

نویذهِ کوهی که کدخدا واوو
بچه‌ی ریس غلوم عاجز وبینوا واوو

تاجر محل بشه گربه نرو
اختیارمون بِذِن پینوکیو

خولی گنزل بشَوه خدای پول
بزنه پنج تا ستاره روی کول

مو میترسم که عوض بو همه چی
بلا نسبت بخره خر پا پتی

او بگو که کی بشه مدیر ما
گوش به حرف او بده حاجی آغا

پلیسیر با چش دیدی دهاتمون؟
چه اومد بر سر این ولاتمون؟

گپ شومون بزِ قندی واویذه
شروه مون سوسن و اندی واویذه

همه چی مون واویذه  پول و دلار
کاکلِ منگو واوو بُنه‌ی هزار

بیا تَحتُم پلیسیر بشین کِرُم
بیا یشنو بی‌زبون درد دِلُم

این چیا که بِت میگُم آسَه بگو
حرف مُو هیچ جای دیگه وامَگُو

سکس و ماهواره شده بهشت ما
به جهنم شده سر نوشت ما

شهر ما پر شده از بچه سوسول
کیچه هامون واویذه پَرچل و چول

جوونا تا نصف شو پای چَتِن
بیخیال وطن و  مملکتن

دیگرو رفتم سَر کُه که دیر  آوم
بُخُورم هوای خوب تا سیر آوم

وقتی رفتم پلیسیر به پایِ خهن
شیشه ی ویسکی دیدم اَ زیرِ بَن

اُفتادم گوشه ای گیچ و وِل شدم
جبهه‌ها یادم اومد خجل شدم

یادم اومد شهدای زمان جنگ
پاره پاره شدن از تیر و فشنگ

بهر دین کشته شدن پیر و جوون
بهر ناموس شدند غرقه بخون

دیگه مردم شهدا یاد ندارن
روی خون شهدا پا میذارن

شب جمعه ها می‌رن گشت و گذار
عارشون میوو برن سر مزار

کسی نی بگو نکن بلا میاد
زلزله از جانب خدا میاد

کسی نی بگو کمی حیا کنید
کمی به، دی شهدا نگاه کنید

خوش به حال شهدا پَر کشیدن
دست از این دنیای پر شَر کشیدن

خوش به حالشون که رفتند زیر خاک
ندیدن شیشه و تریاک و کراک

رفتنُ این مرد و زن‌ها ندیدن
شیشه‌ی مشروب، شی بَن ها ندیدن

پلیسیر واوُم تَصُدُق سَرِت
هر چی دارم میزارم زیرِ پَرِت

می دونم میخی از اینجا بپری
بِم بگو، واعظ از این اینجا میبری ؟

هر کجا میخی بری مو هم ببر
اَمونم نی بخدا جَلدی بِپَر

بهمن ماه ۱۳۸۹

نقطه‌ای فراتر از زمین

شهریور ۱۷ام, ۱۳۹۱

اینجا با هر نقطه‌ی دیگری از زمین فرق دارد. شاید اولین‌باری که پا بر خاک اینجا گذاشتم هنوز درست نمی‌توانستم قدم بردارم. فکر کنم حدودا ۳ ساله بودم. سال‌ها بعد از آن، در آغاز جوانی به اتفاق جمعی از دوستان از کاشان عازم اینجا شده بودیم. به یاد دارم سادگی و صمیمیت آن سفر را. آنجا بود که از او خواستم مرا بیشتر به درگاهش دعوت کند.

بعد از آن چندین بار مرا طلبید و آمدم در جوارش. اما هر بار تازگی حضور اول را حس میکردم. این روزها نیز در جوار بارگاهش ماموریت‌گونه حاضر شده‌ام. چند شب قبل فشار  کاری زیاد، تمرکز و توانم را به شدت کاهش داده بود. دلم هوای زیارت آقا کرده بود. ساعت حدود ۱۱ شب بود و قرار بود تا ساعت ۲ شب یک پروژه کاری را تمام کنم. بی صدا و آرام به سمت حرمش به راه افتادم و قدم‌زنان خود را به درگاهش رساندم.

چند روز از ایام ماه مبارک رمضان را نیز مشهد بودم. آن ایام حرمش خلوت بود (البته تا حدودی). فکرش را نمی‌کردم الان آنجا چه خبر باشد. وقتی از صحن جامع رضوی وارد مسجد گوهرشاد شدم، شلوغی آنجا قدم‌هایم را بسیار کند کرده بود. به سختی خود را به مسجد بالاسر رساندم. از دور ضریح مطهر را دیدم. آن‌قدر شلوغ بود که به فکرم هم نمی‌رسید که بتوانم به ضریح برسم. زیارتنامه خاصه را از گوشه قفسه‌ای که در کنار دیوار مجاورم بود برداشتم. به سختی گوشه‌ای خالی در بین جمعیتی که مشغول دعا و نماز بودند، یافتم. زیارتش را که می‌خوانی آرامش تمام وجودت را فرا میگیرد. وقتی اذن دخولت تمام می‌شود، دست به دعا برمی‌داری و با تمام وجودت او را می‌خوانی. هیچ سلامی بی‌جواب نمی‌ماند اما شنیدن صدای او،‌ گوش دل می‌خواهد. شاید گوش دلمان شنوای صدایش نباشد اما هر کسی می‌تواند تفاوت حال و هوای آنجا را با دیگر جاها حس کند.

اینجا که می‌آیی دلت می‌خواهد گوشه‌ای بنشینی، تنها و آرام، به دور از هر دغدغه‌ای به آرزوها و خواسته‌هایت فکر کنی. مسجد بالا سر خیلی شلوغ بود. خودم را به مسجدی که نمی‌دانم چه نام داشت،‌ ولی از آنجا ضریح را به خوبی می‌دیدم، رساندم. دو رکعت نماز خواندم. سلام نماز را که دادم، حس آرامش آنجا همه وجودم را پر کرده بود؛ آن‌گونه که خستگی چند روز کار سنگینی که پشت سر گذاشته بودم را فراموش کرده و احساس سبکی کردم.

خیلی دلم میخاست بیشتر بمانم اما حدود ساعت ۱۲:۳۰ شب بود و فرصت اتمام پروژه‌ام مرا از ماندن بیشتر در آن فضای بی‌نظیر محروم کرد. از آنجا برگشتم.

دیشب دیگر بار به حرم رفتم. باز هم حس عجیبی بود. انگار هر بار که به آنجا می‌روی حسی داری که هرگز تکرار نمی‌شود.

اینجا گوشه‌ای از زمین است که نظیری ندارد…

مردان تنـبان راه راهی !

شهریور ۱۶ام, ۱۳۹۱

نقبی بر “ازدواج های مجدد مخفیانه!”

اسماعیل رمضانی که سوالش را طرح کرد انگار همه به فکر افتادندجز آنهایی که باید؛این وسط دوست عزیزی که  خودشان و خاطرشان محفوظ است و همینقدر بگوییم که مهندس هستند، یادداشت زیر را قلمی نموده، با کمی جرح و اندکی تعدیل می خوانیمشان.

 

ظرف یک مدت کوتاه، کاشف به عمل آمد که دو نفر از بستگان شیردل ِ ما، زن دوم اختیار کرده‌اند. و این اختیار کردن هم در وضعیتی رخ داده است که نه تنها همسر اولشان در قید حیات بوده‌ و نه تنهاتر(!) اسمشان هم مثل ابوالهول ته شناسنامه شیردل‌ها بوده، بلکه روحشان هم از حضور “هوو” خبر دار نشده است. اولین عکس‌العمل من به این ماجرا، تحسین سایز “توپ‌های” این فامیلهای عزیز بود که یحتمل نقطه عطفی در تاریخچه خانوادگی ما بوجود آورده‌اند و “مشتق دوم” همه را صفر کرده‌اند. حالا هم قصد من وسط کشیدن پای شارع و قانونگذار این وسط نیست… فقط داشتم فکر میکردم که این شتر “دو‌ زنه‌بودن”، احتمال دارد روی هر مردی ( یا در بهترین حالت کنار هر مردی) بخوابد و تنبان‌اش را دو تا کند… و تا جایی که خبر دارم ( و بر اساس شواهد و قرائن)، من هم یکی از مردان این کره خاکی هستم، پس بد نیست خودم را برای این شتر خوش خط خال آماده کنم و تکلیفم را با او روشن کنم.

هر دو فامیل “توپ‌درشت” ما، از نظر مالی، حرفی برای گفتن دارند… و به عقیده من این مهمترین و  اولین شرط لازم (اگر نگویم کافی) برای تنوع بخشی به زندگی‌شان بوده است. تا آدم دستش، درست و درمان به دهانش نرسد، به این راحتی‌ها دم لای تله نمیدهد… به هر حال ازدواج مخفیانه، یک سری تمهیدات می‌خواهد که هزینه‌بر هستند… خانه برای “هوو”… ماشین برای “هوو”… طلا برای ” هوو” (دیگر چه مهندس جواد؟!)…آها ،چرخاندن دو زندگی مستقل و شاید هم “حق‌السکوت” آدمهای دهن لق (مثل من) و غیره… پس پول به نظر من حرف اول را میزند که به حمد خدا این دو فامیل ما از این نظر مستغنی هستند…

دیگر اینکه، دو نفرشان تا حدی سنتی فکر می‌کنند و سنتی زندگی می‌کنند… سنتی یعنی اینکه اهل “مدرن بازی” نیستند… اهل داشتن “زید” و خط دوم و خانه خالی و اینها… حال و حوصله این قرتی‌بازی‌ها را هم ندارند و بلد هم نیستند… تازه سنی ازشان گذشته… نمیشود که پیرمرد زپرتی دست بووقش را بگیرد و برود هتل قصر چشم توی چشم صمد طالبی بخورد که (هسته اش چه می شود خب ؟!)… اینها بیشتر دوست دارند  روز کار‌یشان که تمام شد، صاف و راحت بروند منزل و “هوو” برایشان چای قندپهلو آماده کند و آنها هم تنبان راه راهی بپوشند و ولو بشوند جلوی تلویزیون و هر وقت هم حالش را داشتند، “هوو” برایشان دلبری کند و بوووق بیرون بریزد و از این برنامه‌ها … به عبارتی هر دویشان، تنوع طلبی را در خلال زندگی روزمره می‌طلبند و نه یک تفریح در کنار زندگی…

البته فکر می‌کنم عوامل دیگری هم دخیل در این “دو تنبان” شدن‌ها باشد… چه میدانم… مثلا زن یکی از آنها، زندگی‌شان را به فلان گاو حواله داده و سالی به دوازده ماه رتق امورات شوهر را (حالا فتقش به کنار) به آنجای جدّ کبارش دایورت نموده است … یا زن اول آن یکی، مثل یک کره اسب رام و قانع است که به یک لقمه نان و سرپناه راضی است و شوهر “توپ درشتش” هم به این موضوع کاملا واقف است و اسبش را هر کجا که خواست می‌تازاند… وگرنه اگر زن سلیطه و پاچه‌ورمالیده‌ای نصیبش شده بود که او را می‌توانست به صلابه بکشد، حتی اگر توپهایش هم به اندازه توپ بسکتبال بود، عمرا جرات این بلند پروازی را نمی‌کرد…

در هر حال قصد تنبیه یا تشویق این ماجرا را نداریم… اصلا در مقام این نیستیم که بخواهید کسی را منع کنیم یا هل بدهیم…  اصلا به ما ارتباطی ندارد… فقط خواستم ببینم این مردهای توپ درشت چطور از پس ِ رتق و فتق ِ امور دو زندگی مستقل (و همزمان) بر می‌آیند… چه مالی و چه عاطفی… و مخصوصا اینکه از قدیم گرفته‌اند که “نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار”… و ناخواسته همسر اول،”دل آزار” خواهد شد… اما حتما اینهایی که دو زن میگیرند یک چیزی می‌دانند وگرنه بیکار که نیستند…نه؟

پ.ن) من باب شفاف سازی باید بگویم که کل ماجرای بالا، فارغ از تمام چهارچوبهای قانون و شرع است… من فقط خواستم ببینم که خود ِ این آدمها چه فکر می‌کنند؟ اگر تجربه‌ای دارید، دریغ نکنید.دو نقطه ها و سه نقطه های میان متن محض قشنگی نیستند ، جاهای خالی است که شما باید با کامنتهای خود پر کنید. دلم می خواهد آخرش از بین حرفهایمان به یک نتیجه ـ هم که نشد ـ لا اقل به یک جمع بندی برسیم.

مهنس ف.ر مقیم آمریکای جهانخوار

 

بنیادهای شخصیت اخلاقی(۲)؛ نقش والدین در پرورش خصایص اخلاقی

شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۱

خانواده، نخستین نهاد پرورشی محسوب می شود که سلامت یا نابهنجاری روانی می تواند تا اندازه ی زیادی از آنجا منشأ گیرد. ابزار اثرگذاری خانواده در تحول شخصیتی فرزندان، چیزی است که آن را با عنوان “شیوه های فرزندپروری” می شناسند.
منظور از شیوه‌های فرزند پروری، “روش‌هایی است که والدین برای تربیت فرزندان خود به‌کار می‌گیرند و بیانگر نگرش‌هایی است که آن‌ها نسبت به فرزندان خود دارند و همچنین شامل معیارها و قوانینی است که برای فرزندان خود وضع می کنند”. شیوه‌های فرزند پروری مبتنی بر دو معیار عمده هستند: محبت و کنترل والدین.
کنترل والدین، آن دسته از رفتارهای والدین را شامل می‌شود که در خدمت جامعه پذیری (فرایند انتقال ارزش‌های اجتماعی از والدین به فرزندان) کودکان قرار دارد. این ویژگی(یعنی کنترل)، به صورت تواناییِ والدین در ارائه ی رهنمود، ثبات داشتن، توانایی تحمل رفتارهای نامطلوب کودک (برای مثال فریاد کشیدن، بهانه‌جویی، گریه و …) و استفاده از مشوق‌ها و تقویت‌ها، تبلور می یابد. محبت نیز شامل صمیمیت، علاقه، مهربانی و عاطفه والدین می‌باشد. بر اساس این دو شاخص مهم، شیوه‌های فرزند پروری را به سه دسته عمده تقسیم می کنند: شیوه ی مقتدرانه، شیوه ی سهل گیرانه، شیوه ی استبدادی.

۱-شیوه ی مقتدرانه (Authoritative)
والدینی که از این شیوه استفاده می‌کنند، واقعیت‌ها را به کودکان خود منتقل می‌سازند، و تمایل بیشتری برای پذیرش دلایل کودک خود در نپذیرفتن یک رهنمود (دستور) از خود نشان می‌دهند. این والدین، سخنوران خوبی هستند و اغلب برای مطیع‌ سازی از استدلال و منطق، بهره می‌جویند و به منظور توافق با کودک با او گفتگو می‌کنند، از رفتارهای نامطلوب نمی‌ترسند و تاب مقاومت در برابر عصبانیت کودک را دارند. والدین مقتدر به تلاش‌های کودکان در جهت جلب حمایت و توجه پاسخ می‌دهند و از تقویت‌های مثبت بیشتری استفاده می‌کنند. این والدین در بعد محبت نیز عملکرد خوبی دارند و در ابراز محبت و علاقه و مهربانی دریغ نمی‌ورزند. آن‌ها حقوق ویژه خود را به عنوان یک بزرگسال می‌شناسند و به علایق فردی و ویژگی‌های خاص کودک خود نیز آگاهی دارند.
کودکان این والدین؛ فعال، دارای اعتماد به نفس و استقلال رأی، واقع گرا، باکفایت و خشنود، توصیف شده‌اند. آن‌ها به دلیل این‌که والدینشان فرصت‌های زیادی در تصمیم گیری و انتخاب در اختیارشان قرار می‌دهند و به خاطر این‌که مورد عشق و محبت واقع می‌شوند از نوعی احساس امنیت عاطفی برخوردارند.

۲-شیوه سهل گیرانه(Permissive)
والدین سهل‌گیر کنترل کمتری بر کودکان خود اعمال می‌کنند و خواسته‌های آن‌ها چندان معقول نیست. مهرورزی و محبت آن‌ها در حد متوسطی قرار دارد. خانواده ی این کودکان، نسبتا آشفته است. فعالیت خانواده، نامنظم و اِعمال مقررات، اهمال کارانه است. والدین، کنترل کمی بر کودکانشان دارند؛ همینچنین پدر و مادر در خصوص انضباط کودک، از نگرش‌ها و عقایدی متفاوت و متعارض برخوردارند.
والدین سهل انگار در عین آن‌که به ظاهر نسبت به کودکان خود، حساس اند، اما توقع چندانی از آن‌ها ندارند. نداشتن خواسته‌ها یا انتظارات معقول، همراه با خودداری از ارائه دلیل و گفت‌وگو با کودک، همواره از ویژگی‌های این شیوه ی فرزندپروری به شمار می‌رود. این والدین، بسیار به ندرت به فرزندان خود اطلاعات صحیح یا توضیحات دقیق ارائه می‌دهند. در عین حال، والدین سهل انگار، می توانند زورگو و سرکوبگر باشند. آن‌ها از روش‌های ایجاد احساس گناه استفاده می‌کنند. این والدین همچنین در بیشتر موارد در مواجهه با بهانه‌جویی و شکایت کودک، سر تسلیم فرود می‌آورند.والدین سهل انگار در ابراز محبت با والدین مقتدر تفاوت فاحشی ندارند. مادران سهل انگار به عنوان تنبیه، کودک را از محبت خود محروم می‌سازند و به تمسخر او می پردازند.
یک پدر یا مادرِ سهل انگار در تلاش است درباره خط مشی خود با کودک مشورت کند و قواعد خانواده را برای او توضیح دهد. او توقع چندانی برای انجام کارهای منزل و رفتار صحیح از کودک خود ندارد. او خود را به عنوان عاملی فعال که هر گاه بخواهد، می‌تواند از آن استفاده کند؛ نه به عنوان عاملی که مسئول شکل‌دهی یا تغییر رفتار کنونی یا آتی کودک است، معرفی می‌کند.
کودکان این والدین از اتکاء به خود، خودداری می‌کنند و یا از استقلال رای اندکی برخوردارند. این کودکان به صورت افرادی نسبتاً ناپخته توصیف شده‌اند که هنگام مواجهه با ناملایمات، تمایل به استفاده از مکانیسم دفاعی واپس‌روی دارند. این کودکان نسنجیده عمل می‌کنند و به فعالیت بی‌هدف می پردازند. این کودکان نیز تکانشی، پرخاشگر و فاقد اعتماد به نفس هستند و می توانند در آینده رفتارهای بزهکارانه از خود نشان می‌دهند.
۳-شیوه ی استبدادی(Authoritarian)
نمایش قدرت والدین، اولین خصوصیتی است که این شیوه را از دو شیوه ی دیگر متمایز می‌سازد. این والدین، بسیار پرتوقع اند و پذیرای نیازها و امیال کودکان نیستند. پیام‌های کلامی والدین، یک جانبه و فاقد محتوای عاطفی است. والدین مستبد، غالباً هنگام اعمال دستورات، دلیلی ارائه نمی‌دهند. این والدین، نسبت به سایر والدین در میزان مرعوب شدن در برابر رفتارهای نامطلوب، در حد متوسطی قرار دارند.
در میان این سه شیوه، والدین درشیوه‌ی استبدادی کمترین مهرورزی و محبت را از خود نشان می‌دهند. به ویژه این والدین به ندرت در رابطه‌ای که منجر به خشنودی کودک شود، شرکت می‌کنند. آن‌ها عموماً نسبت به تلاش‌های کودکان برای حمایت و توجه بی‌تفاوتند و به ندرت از تقویت مثبت-دادن پاداش برای رفتارهای خوب-، استفاده می‌کنند. ابراز محبت در این الگو در پائین‌ترین سطح قرار دارد. این والدین، تأیید، همدلی و همدردی اندکی را نسبت به فرزندان خود ابراز می‌کنند و شواهد اندکی مبنی بر روابط قوی میان مادر و فرزند وجود دارد. در حقیقت بر اساس گزارش‌های موجود، این والدین برای کنترل کودکان خود از شیوه‌های “ایجاد ترس” استفاده می‌کنند و هیچ گونه تفاهمی بین والدین مستبد و فرزندانشان وجود ندارد. این والدین اطاعت کودک را یک حُسن تلقی می‌کنند و در مواقعی که اَعمال و رفتار کودک در تعارض با معیارهای آن‌ها قرار می‌گیرد، از تنبیه و اِعمال زور برای مهار خواسته ی کودک استفاده می‌کنند.
پژوهشها نشان داده است که فرزندان والدین مستبد، نسبت به فرزندان والدین مقتدر در برقراری رابطه با همسالان و داشتن موقعیت فعال و نیز استقلال رأی، در سطح پایینی قرار می‌گیرند. این کودکان، همچنین افردی خشمگین، منزوی، غمگین و آسیب پذیر نسبت به فشار روانی (استرس) و محتاط، توصیف می‌شوند.

نقش والدین در پرورش مؤلفه های اخلاقی هسته ای
۱) استدلال اخلاقی. در بررسی چگونگی رشد این ویژگی، بیشتر پژوهش ها بر سه متغیرِ اصلیِ مربوط به والدین –مرحله ای از استدلال اخلاقی که والدین در آن قرار دارند؛ شیوه ی انضباطی والدین؛ و الگوی ارتباط در خانواده- تمرکز کرده اند. امّا به نظر می رسد که تنها دو متغیر آخر، عامل رشد استدلال اخلاقی در کودکان باشند. پژوهشگران دریافته اند که این والدین مقتدر هستند که خصیصه های بسیار مثبتی –از جمله عملکرد اخلاقی سطح بالا- را در کودکانشان به وجود می آورند.
پژوهشگران دریافته اند که بالاترین سطوح استدلال اخلاقی از آنِ دانشجویانِ دارای والدین مقتدر و پایین ترین سطوح در دانشجویان دارای والدین مستبد است. پژوهشها نشان داده اند والدینی که در سطوح بالاتری از استدلال اخلاقی قرار دارند، معمولاً از استقرا(به زبان ساده، توضیح دادن دلیل رفتارهایشان به کودکان) و دیگر مؤلفه های فرزندپروری مقتدارنه استفاده می کنند. بدین ترتیب، به نظر می رسد که الگوی فرزندپروری مقتدرانه –بویژه تأکید آن بر رابطه ی صادقانه و حمایت گرایانه- رشد استدلال اخلاقی کودکان را موجب می شود.

۲) همدلی. برای پرورش این ویژگی، روانشناسان بر نقش استقراء (توضیح دادن دلیل رفتارهایشان به کودکان) و از سوی دیگر، پرهیز از روشهای اعمال قدرت یا قطع محبت، تأکید بسیار کرده اند. والدینی که رفتارهای فرزندپروری خود را برای کودکشان توضیح می دهند (به ویژه با تمرکز بر پیامدهای رفتار فرد برای دیگران)، کودکان همدل تری دارند.

۳) وجدان. استفاده از استدلال استقرایی(به زبان ساده، توضیح دادن دلیل رفتارهایشان به کودکان) توسط والدین، به افزایش درونی ساختن معیارهای اخلاقی و ایجاد [احساس] گناه در کودکان، منجر می شود. همچنین پرهیز از اِعمال قدرت توسط والدین، بیش از تکیه بر اعمال قدرت، احساس گناه را افزایش می دهد. علاوه بر این، نشان داده شده است که عاطفه ی مثبتِ (محبت) متقابل میان مادر و کودک، و پرهیزِ مادر از اِعمال قدرت، با درونی ساختن معیارها در کودکان پیش دبستانی، رابطه دارد.

۴) نوعدوستی. والدینِ کودکان نوعدوست، مهربان و حمایت گرند؛ خود الگوی نوعدوستی اند؛ تأثیر هر عمل بر دیگران را برجسته می سازند، از استدلال استقرایی(توضیح دادن دلیل رفتارهایشان به کودکان) بهره می برند؛ برای رفتارهای پخته، انتظارات مشخصی برقرار می دارند؛ و برای کودکانشان فرصت هایی می آفرینند تا آنها مسئولیت پذیری خود را نسبت به دیگران نشان دهند. آنچه گفته شد را می توان در یک سبک فرزندپروری مقتدرانه یافت.

نقش والدین در پرورش خصیصه های فرااخلاقی.
۱) گرایش به اجتماع. آنچه تاکنون به اثبات رسیده این است که هسته ی اصلی یک حسِّ اجتماعی، از شکل گیریِ دلبستگی ایمن با یک مراقب اولیه، ناشی می شود؛ و دلبستگی ایمن نیز، از کیفیتِ تعامل میان نوزاد و مراقب اولیه، ناشی می شود. لازم به ذکر است که مطابق نظر ماری اینزوورث، کودکان در طی ۵ سال اول زندگی، پیوند عاطفی محکمی با یکی از نزدیکان (ترجیحاً مادر) برقرار می کنند که با عنوان دلبستگی، شناخته می شود. اینزوورث بر اساس مطالعاتی که انجام داد دو نوع دلبستگی را از هم متمایز ساخت: ۱)دلبستگی ایمن: ۲)دلبستگی ناایمن: که خود به دو نوع ناایمن اجتنابی و ناایمن دوسوگرا تقسیم می شود. برای تعیین نوع دلبستگی، ماری اینزوورث، آزمایش معروف به “موقعیت ناآشنا” را ترتیب داد. این آزمایش بدین صورت است که مادر، کودکش را در یک اتاق بازی در حضور یک فرد غریبه و یا به تنهایی، به مدت ۲۰ دقیقه، تنها می گذارد.
کودکانی که دارای دلبستگی ایمن تشخیص داده می شوند پس از تنها ماندن ممکن است آشفته شوند و مقدار بازی شان کاهش پیدا کند ولی به هنگام بازگشت مادر، از او استقبال می کنند و پس از اطمینان از بودنِ او، فعالیتِ اکتشافیِ خود را دوباره از سر می گیرند. مادرانِ کودکانِ دارای دلبستگی ایمن، معمولا به عنوان افرادی حساس و پاسخ دهنده به گریه ها و سایر علائم کودک، شناخته شده اند. هر زمان این کودکان به آرامش بخشی مادرشان نیاز داشتند، این مادران با محبت و عشق، به نیازهای کودک رسیدگی می کنند، کودکان نیز در خانه، خیلی کم گریه می کنند و برای کاوش محیطِ اطرافشان، مادر را به عنوانِ پایگاه، مورد استفاده قرار می دهند.
کودکان دارای دلبستگی ناایمن اجتنابی، به محض ورود به اتاق بازی، مادر را رها کرده و به کاوش محیط می پرداختند. هنگامی که مادر اتاق را ترک می کرد، پریشان نمی شدند و وقتی برمی گشت درصدد نزدیک شدن به او برنمی آمدند. مادران این کودکان، افرادی نسبتاً بی توجه، مداخله گر، و طرد کننده شناخته شده اند. به نظر می رسد که کودکان این مادران، از رفتار مادر به این نتیجه رسیده اند که نمی توانند بر حمایت مادر، تکیه کنند و بنابراین، به شیوه ای دفاعی، واکنش نشان می دهند. به این علت که در گذشته از طرد شدن های بسیاری رنج برده اند برای دفاع از خود و جلوگیری از ناامیدی بیشتر، موضع بی تفاوتی و اتکا به خود را برمی گزینند. این کودک، به بزرگسالی تبدیل می شود که بیش از حد، متکی به خود و غیروابسته به دیگران استشخصی که هرگز از بدگمانی خود دست برنمی دارد و به دیگران آنقدر اعتماد نمی کند که بتواند با انها روابط صمیمانه برقرار کند.
در موقعیت ناآشنا، نوزادان ناایمن دوسوگرا، چنان نگران حضور مادراند و به او می چسبند که اصلاً به کاوش در محیط نمی پردازند. هنگامی که مادر اتاق را ترک کند بسیار آشفته می شوند و هنگام بازگشت مادر، آشکارا رفتاری دوگانه دارند: لحظاتی به مادر نزدیک می شوند و لحظه ای دیگر او را با خشم از خود می رانند. مشخص شده است که مادرانِ این کودکان، معمولاً با کودکان خود، رفتاری متناقض دارند و در برخی موقعیتها، صمیمی و پاسخ دهنده و در موقعیتهای دیگر، طردکننده و پرخاشگر هستند. این تناقض، ظاهراً کودک را از حضور مادرشان، هنگامی که به آنها نیاز پیدا می کنند، نامطمئن می سازد

۲) خویشتن داری. والدین می توانند رشد (تحول) توانایی های خودکنترلی را از طریق فرایندی که با «تکیه گاه سازی» یا «خودنظم دهی هدایت شده» مطابقت دارد، تحت تأثیر قرار می دهند. هردوی این مفاهیم به فرایندی اشاره دارند که در آن، والدین برای مهارتهای فاقد تسلط، از طریق راهنمایی و بازخورد، حمایت فراهم می آورند. شافر (۱۹۹۶) نیز خاطرنشان کرده است که والدین می توانند در هر مرحله از تحولِ خویشتن داری، یاری دهنده باشند، از طریقِ : (۱) ایجاد نظارتهای خارجی؛ به ویژه پیش از اینکه کودک در خودنظم دهی تسلط یابد، و (۲) با توجّه به ماهیت نوبنیادِ راهبردهای خویشتن داری در نوزادان و نوپایان، موقعیت ها را به گونه ای طرح ریزی کنند که به سرعت، قابل کنترل باشند. نوجوانانِ دارای خویشتن داریِ ضعیف، از خانواده هایی هستند که در آنها سطوح بالای تعارض –به ویژه درباره ی معیارهای تربیت کودک- وجود دارد؛ والدین تربیت (آموزش) فرزندشان را نادیده می گیرند؛ و از فرزندشان –هم در مورد کارهای خانه و هم در مورد تکالیف مدرسه- انتظارات کمی دارند.

۳) پیروی از معیارهای بیرونی. رفتار والدین، تأثیر عمده ای بر رشد اطاعت (پیروی) در اوایل زندگی دارد. مشخص شده است که انعطاف پذیریِ مادر، عاملی اثربخش دراین زمینه است. همچنین، تکیه ی مادر بر مذاکره و گفتگو به جای کنترلِ مستقیم؛ و عاطفه ی مثبت در زمان فرزندپروری، با سطوح بالای اطاعت در دوره ی نوپایی، رابطه دارد. علاوه براِین، چنین رفتارهایی با ایجاد وجدان در ۶ سال بعد، پیوند یافته است.

۴) عزت نفس. سه بعدِ محوریِ فرزند پروری، عزّت نفسِ کودکان را ارتقا می دهد که عبارتند از:
۱) پذیرش کودکان، ۲)تعیین محدودیتهای مشخّص برای رفتارِ کودک، و ۳) اجازه دادن به کودکان برای اظهار نظرهای شخصی، و احترام گذاشتن به شخصیت منحصر بفردِ کودک و نقطه نظرات او. این ابعاد، با آنچه که فرزندپروری «مقتدرانه» نامیده می شود، رابطه ی نزدیکی دارند.
همانگونه که در بالا بدان اشاره شد، پژوهش، تأثیر والدین بر رشد اخلاقی کودکان را بررسی کرده و نشان داده است که مجموعه ای از فرایندها وجود دارد که به شکلی پایا با تفکر، احساس و رفتار اخلاقی در کودکان رابطه دارند.

نتیجه گیری:اخلاق، بی تردید یکی از ابعاد بسیار مهم در رشد انسان محسوب می شود و ایجاد شخصیت اخلاقی در کودکان و به تبع آن در افراد جامعه، همواره یکی از اصلی ترین دغدغه های جوامع مسئول و هدفمند بوده است.
بحث های مطرح شده در این مطلب که با انبوهی از یافته های پژوهشی پشتیبانی می شوند، بر نقش اثرگذارِ والدین بر تحولِ شخصیت اخلاقیِ کودکان، تأکید داشتند. در این مقاله، کوشش شد تا با ارائه ی دیدی روشن از یک شخصیت اخلاقی، و نشان دادن مؤلفه های بنیادیِ یک شخصیت اخلاقی، به شکلی عملی نشان داده شود که والدین چگونه می توانند حقیقتاً به رشد اخلاقی کودکان کمک کنند.
نکته ی محوری که توجه عزیزان را بدان جلب می نمایم و آنچه موضوع مطرح شده در این مطلب آن را دنبال می کند این است که ما برای داشتن فرزندانی سالم و بهنجار از نظر شخصیتی، باید در ابتدا خود را در مقام یک الگوی مناسب و واجد خصیصه های شخصیت اخلاقی قرار دهیم و باید توجه داشته باشیم که بدون داشتن مشخصه های شخصیتی بهنجار، نمی توان از روی شابلون و کتاب راهنمای فرزندپروری، فرزندان بهنجار تربیت کرد. بنابراین، فرزند داشتن، زمینه ای بسیار مهم و حیاتی برای تغییر ساختار شخصیتی خودمان یا ارتقای آن است. خوشبختانه آنچه از یافته های پژوهشی مشخص می شود این است که می توان از طریق غنی سازی نهاد بنیادی و اثرگذارِ خانواده، روند تحول شخصیت اخلاقی کودکان و در نهایت جامعه را به سوی چشم اندازی مناسب و درخور، رهنمون ساخت و این، موضوعی است که توجه و تلاش همه ی دلسوزان و فعالان عرصه های خانوادگی و اجتماعی را طلب می کند.

**این مقاله برای انتشار در تراکمه، خلاصه شده، ادبیات آن، ساده تر و منابع آن، حذف گردیده است. اصل مقاله و منابع آن، قابل ارسال برای علاقه مندان است.

اولین یادواره شهدای روستای نرمان

شهریور ۱۴ام, ۱۳۹۱

 

اولین یادواره شهدای روستای نرمان در روز های ۳۰ شهریور الی ۱ مهر ماه برگزار می گردد.

۳۰ شهریور با حضور سردار برام زاده

مداح: حاج کاظم محمدی

 

۳۱ شهریور

شاعر حماسی : حاج ابراهیم سنایی –

راوی برتر کشور: سید یاسر موسوی

 

۱ مهر

باحضور سردار زارعی – جانبازان : میرازایی(قهرمان پاراالمپیک) و غلامی

با حضور مجری صدا و سیما : فرزاد جمشیدی

مداح : سید جلیل احمدی

زمان شروع هر مراسم : بعد از نماز مغرب و عشاء

 

کتاب میراث فاطمه (س) بزودی منتشر می شود

شهریور ۱۳ام, ۱۳۹۱

کتاب ((میراث فاطمه سلام الله حجاب و عفاف از نگاه قران ، روایات ، وصیت شهیدان به همراه پاسخ به شبهات و احکام شرعی)) به قلم موسی هنرپیشه بزودی منتشر می شود.
کتاب مذکور به سفارش دبیرخانه شورای فرهنگ عمومی شهرستان لامرد و با همکاری مؤسسه فانوس وصال به قطع رقعی و در ۸۰ صفحه توسط انتشارات حماسه قلم قم به چاپ خواهد رسید .
این کتاب در چهار فصل تدوین شده که فصل اول به عفاف و حجاب از دیدگاه قرآن و سنت پرداخته و فصل دوم به پاسخ به شبهات رایج در باره عفاف و حجاب اختصاص یافته است . فصل سوم کتاب با نام « پیام بهشت » به وصیت شهیدان در باره حجاب و فصل آخر به احکام شرعی مورد نیاز جوانان اعم از دختر و پسر اختصاص یافته است.
کتاب مذکور در تیراژ ۲۰۰۰ نسخه در اواخر شهریورماه جاری منتشر خواهد شد.
که
امید است مورد توجه و استفاده نسل جوان قرار گیرد.
قابل ذکر است پیش از این نیز کتابهای « ده ستاره » توسط انتشارات نشر معروف قم و « سیرت سرداران» توسط انتشارات علامه بحرانی قم به قلم نویسنده منتشر شده است .

بنیادهای شخصیت اخلاقی

شهریور ۱۳ام, ۱۳۹۱

*از خوانندگان عزیزی که مطالب طولانی را نمی پسندند، پوزش خواسته و آنها را به مطالعه ی مطلبی دیگر دعوت می نمایم.*
رشد اخلاقی یکی از ارکان اساسی شکل گیری شخصیت بهنجار و از محورهای مهم مورد بحث در روانشناسی محسوب می شود. رشد اخلاقی را می توان به یک معنا، “فهم قوانین” و در معنی وسیعتر، “فراتر رفتن از خود و در نظر گرفتن دیگران” تعریف کرد. بسیاری از انحرافهای اجتماعی، اختلالهای شخصیتی و رفتارهای ضداجتماعی، ریشه در سست بودن بنیاد اخلاقی فرد دارد و از آنجا که یک جامعه، از گروهی از افراد تشکیل می یابد می توان وجود یا عدم وجود شخصیت اخلاقی را در افراد به جامعه تعمیم داد و یک جامعه را واجد یا فاقد شخصیت اخلاقی، قلمداد کرد. از آنجا که، موضوعِ قانون گریزی و معضلات اخلاقی و روابط نابهنجار اجتماعی، و در یک کلام، مغفول ماندن توجه به حقوق دیگران در جامعه ی ما موضوعی وارد و مسئله ای شایان توجه است، شاید این مطلب بتواند دلایل رفتارهای غیر اخلاقی و قانون گریزی های ما را اندکی روشن سازد.
به همین منظور، تلاش می شود تا با استفاده از ادبیات پژوهشی موجود، عناصر تشکیل دهنده ی یک شخصیت اخلاقی و نیز نقش خانواده در شکل گیری و جهت دهی شخصیت اخلاقی، واکاوی گردد. بر این اساس، هشت جنبه ی شخصیت اخلاقی، بررسی خواهد شد و نقش خانواده در پرورش هر کدام از این جنبه ها مورد بحث قرار خواهد گرفت.

از آنجا که ارائه ی کامل مقاله می توانست به طولانی شدن مطلب منجر شود، آن را در دو بخش ارائه خواهم داد. بخش نخست با عنوان: بنیادهای شخصیت اخلاقی؛ و بخش دوّم با عنوان: نقش خانواده در ایجاد شخصیت اخلاقی که متعاقباً منتشر خواهد شد.

مؤلفه های شخصیت اخلاقی از منظر روانشناسی
مطابق یا دیدگاههای موجود در روانشناسی اخلاق، شخصیت اخلاقی را می توان دربردارنده ی هشت خصیصه دانست. چهار مورد از این هشت خصیصه، تحت عنوان “خصیصه های فرااخلاقی” شناخته می شوند (گرایش به اجتماع، خویشتن داری، اطاعت از قوانین، عزّت نفس) و چهار مورد دیگر (شامل: همدلی، وجدان، استدلال اخلاقی، و نوع دوستی)، “جنبه های هسته ایِ شخصیت اخلاقی” را تشکیل می دهند. دانستنِ این موارد، برای تشریح اینکه والدین چگونه می توانند رشد اخلاقی کودکشان را تحت تأثیر قرار دهند، بسیار مهم است. همه ی این هشت مؤلّفه، به خوبی مورد پژوهش قرار گرفته اند و مشخص شده است که با رفتار والدین، رابطه ی مستقیمی دارند.

مؤلفه های هسته ای شخصیت اخلاقی
عنوان “مؤلفه های هسته ای اخلاقی” به آن منظور به کار برده می شود تا بدین وسیله بر ماهیت حیاتی و نقش بنیادی آنها در ایجاد یک شخصیت اخلاقی تأکید شود. به عبارت دیگر، شخصیت اخلاقی، بدون این ویژگی ها نمی تواند وجود داشته باشد.

۱) استدلال اخلاقی:
افرادی که تفکّر اخلاقیِ پخته ای دارند، در می یابند که رفتار کردن مطابق با اعتقاداتشان، برای ایجاد دنیای اجتماعی عادلانه اهمیت دارد. مهمترین نظریه در باب استدلال اخلاقی را لارنس کُلبرگ (Lawrence Kohlberg) که یکی از روانشناسان بنام در عرصه ی رشد اخلاقی است ارائه کرده است. این نظریه در سه سطح و ۶ مرحله ارائه شده است.

در سطح نخست، که با عنوان “اخلاق پیش قراردادی” شناخته می شود، افراد در دو مرحله رشد می کنند:
۱- “جهت گیری تنبیه و اطاعت”: فرد بر این باور است که افراد صاحب قدرت، مجموعه ی ثابتی از قوانین را تدوین کرده اند که او باید بدون هیچ اما و اگری از آن اطاعت کند و هرگونه عدول از آن قوانین، منجر به تنبیه خواهد گردید.
۲- “جهت گیری فردگرایی و مقابله به مثل”: در این مرحله فرد به این درک می رسد که هرکس دارای دیدگاه متفاوتی است و بنابراین، هرکس آزاد است تا علایق فردی خود را دنبال کند ولی فلسفه ی حاکم بر اندیشه ی آنها مبتنی بر نوعی مبادله و مقابله به مثل است: اگر کار خوبی برای من انجام بدهی، من هم به تو خوبی خواهم کرد و بالعکس اگر بدی کنی، بدی می بینی. دلیل نامیدن این سطح، به پیش قراردادی این است که “افراد این مرحله، هنوز به عنوان اعضای جامعه، سخن نمی گویند بلکه آنها اخلاق (قوانین) را به عنوان چیزی بیرون از خودشان –چیزی که آدم بزرگها یا افراد قدرتمند می گویند- تلقی می کنند و هنوز ارزشهای اجتماعی در این افراد، نهادینه نشده است”.

سطح دو: اخلاق قراردادی: در این سطح نیز دو مرحله وجود دارد که عبارتند از:
۳) “روابط میان فردی خوب”: افراد ی که در این مرحله ی رشد اخلاقی قرار دارند بر این باورند که باید بر اساس انتظارات خانواده و جامعه زندگی کنند و “رفتار خوب” داشته باشند. رفتار خوب به معنای داشتن انگیزه های خوب، و احساسهای بین فردی مثل عشق، همدردی، اعتماد و توجه به دیگران است. استدلال اخلاقیِ این مرحله، بیشتر در روابط محدودی مثل رابطه با دوستان یا اعضای خانواده صدق می کند ولی به هر حال نشان از این دارد که فرد، اندکی از خود محوری خارج شده و دیدگاههای دیگران را نیز در نظر می گیرد.
۴)”حفظ نظم اجتماعی”: در این مرحله، افراد به نحو وسیع تری به جامعه به عنوان یک کُلّ، توجه می کنند و بر اطاعت از قوانین، احترام به افراد معتبر، و انجام وظایف برای حفظ نظم اجتماع، تأکید دارند. همانگونه که مشاهده می شود، در این مراحل، فرد به عنوان عضوی از جامعه عمل می کند و وجود قانون را برای داشتن یک جامعه ی خوب، ضروری می شمارد و می خواهد که از طریق رعایت قوانین، در ایجاد و حفظ این جامعه، سهیم باشد.

در سطح سه که با عنوان “اخلاق فراقراردادی” شناخته می شود، دو مرحله وجود دارد که عبارتند از:
۵) قرارداد اجتماعی و حقوق فردی: افرادی که در این مرحله ی رشد اخلاقی قرار دارند، اصولاً براین باورند که یک جامعه ی خوب را بهتر است به عنوان یک قرار داد اجتماعی تصور کنیم که در آن مردمانِ دارای افکار و عقاید مختلف، آزادانه برای تحقق “منافع همه”، کار می کنند. در این مرحله، افراد به شیوه ای نظری درباره ی جامعه ی خود فکر می کنند و از شرایط جامعه ی خود جدا می شوند و حقوق و ارزشهایی را که یک جامعه باید داشته باشد، مورد توجه قرار می دهند. تفاوت این مرحله با مرحله ی ۴ در این است که در مرحله ی چهار، افراد آنچه را که قانون تعیین کند می پذیرند و رعایت قانون را شرط لازم برای ادامه ی موجودیت جامعه می دانند اما افراد مرحله ی ۵ ، فلسفه ی وجودی قانون را تحقق حقوق همه ی افراد جامعه (مثل آزادی و حق حیات، تحت حمایت حکومت بودن و ..) می دانند و معتقدند اگر قانونی چنین نباشد باید به روشهای دموکراتیک، قوانین غیر منصفانه را تغییر داد.
مرحله ی۶) اصول جهانی: افراد واجد این مرحله از رشد اخلاقی، معتقدند که عدالت باید در رأس همه ی ویژگی های جامعه قرار گیرد و به همین دلیل، فرایندهای دموکراتیک مثل رای گیری یا همه پرسی شاید نتوانند این آرمان را تحقق بخشند چرا که ممکن است، اکثریت افراد جامعه به قانونی رای دهند که منافع اقلیت را به مخاطره اندازد. افراد مرحله ی شش بر این باورند که قانون باید نگاه و نظر همه ی احزاب و گروهها را مهم تلقی کند و برای شأن و منزلت همه ی مردم به عنوان افراد جامعه، احترام قائل شود. به عبارت دیگر، ما از طریق نگریستن به موقعیت از دریچه ی چشم همه ی افراد، می توانیم به عدالت دست یابیم.
پژوهشها نشان داده اند افرادی که به مرحله ی بالاتری از استدلال اخلاقی رسیده اند، اغلب به اقدامات نوعدوستانه ای مانند یاری رسانی، مشارکت، و دفاع از قربانیان بی عدالتی، می پردازند. آنها شریف تر و درستکارتر نیز هستند و به عنوان مثال، در تکالیف و امتحانات، به احتمال کمتری تقلب می کنند.

۲) همدلی: همدلی را به صورت پاسخی عاطفی به اندوه و رنج فردی دیگر در نظر می گیرند. همچنین می توان همدلی را “توانِ درک و دریافتِ احساسات و هیجاناتِ دیگران” و یا “تجربه ی چیزی از زوایه ی نگاه دیگران” تعریف کرد.

۳) وجدان: وجدان را به عنوان پدیده ای با دو بُعد اصلی توصیف کرده اند. نخستین بُعد، “ناراحتی عاطفی” است که پیامدهای عاطفیِ تخطّی از معیارها – نظیر احساس گناه، تأسّف، همدلی با قربانی و …- را در بر می گیرد. بُعد دوّم، نوعی “نظارت اخلاقیِ فعال” است که درونی سازیِ معیارها، اعتراف به خطاها، جبرانِ خسارت، و نظارت کردن بر تخلفاتِ دیگران را شامل می شود.

۴) نوعدوستی: مطابق با فرهنگ روانشناسی آکسفورد (۲۰۰۳) نوعدوستی، رفتاری است که برای کمک به شخص یا اشخاص دیگری انجام می شود و به شکل منفعت رساندن مستقیم به یک شخص یا کمک به زنده ماندن او صورت می گیرد. نوعدوستی می تواند به عنوان یک رفتار (یا مجموعه ای از رفتارها) یا به عنوان یک صفت شخصیتی(خصیصه) در نظر گرفته شود که به واسطه ی آن، فرد نسبت به انسانهای دیگر، رفتاری همراه با مهربانی و دستگیری نشان دهد. به نظر می رسد که نوعدوستی به عنوان صفت شخصیتی، در یک تمایل پیگیر به نشان دادن رفتار نوعدوستانه، منعکس می شود و می توان آن را در تقابل با رفتار خودخواهانه قرار داد.

مؤلفه های فرااخلاقیِ شخصیت اخلاقی
این مؤلفه ها را از آن رو “فرا اخلاقی” می دانند که لزوماً متعلق به شخصیت اخلاقی نیست و می توان آنها را در افراد فاقد شخصیت اخلاقی نیز یافت اما به هرحال، وجود آنها برای تحقق یک شخصیت اخلاقی، ضروری است.

۱)گرایش به اجتماع: رفتار اخلاقی، از علاقه مندی به دیگران و توجّه به آنها سرچشمه می گیرد. روانشناسان، دیرزمانی است که علاقمندی به مشارکت در تعاملات و ایجاد روابط اجتماعی را برای سلامتیِ روان، حیاتی می دانند. در واقع، فقدانِ چنین علاقه ای، تحت عنوان آسیب شناسی روانی شناخته می شود و یکی از عمده ترین علائم آسیب روانیِ در حال ظهور در کودکی و نوجوانی، آغاز یک سبک زندگیِ ضداجتماعی است که در آن، حقوق دیگران، نادیده انگاشته شده یا زیر پا گذاشته می شود.

۲) خویشتن داری(خود-کنترلی): دیدگاههای مختلف و متنوّع در زمینه ی روان شناسیِ اخلاق توافق دارند که افرادِ اثربخش و پخته از لحاظ اخلاقی، باید تواناییِ کنترل رفتارهایشان را داشته باشند. به عبارت دیگر، دلالتهای رشدیِ مربوط به تفاوتهای اولیه در کنترلِ بازدارنده، تفاوتهایی در ابعاد چندگانه ی رفتارهای مرتبط با اخلاق، نظیر تمایل به کنترلِ خشونت بدون حضور ناظر، مصرف مواد در نوجوانی، خویشتن داری به هنگام مواجهه با وسوسه ، …. یا همدلی را شامل می شود.

۳) پیروی از استانداردهای (معیارهای) بیرونی: بخشی از طبیعت یک فردِ اخلاقی، پیروی از کنترل های بیرونی است. یک فرد اخلاقی بالاخره باید معیارهای بیرونیِ درونی شده برای رفتار را بیاموزد. به عنوان مثال، کودکان باید بیاموزند که اهداف مشترک در کار و بازی، چیزی است که از لحاظ اجتماعی تأیید و تشویق می شود. و یا قوانین اجتماعی نشان از حضور دیگرانِ ذی حق، دارد و باید مورد رعایت قرار گیرد.

۴) عزت نفس: عزت نفس عبارت است از قضاوتهایی که درباره ی ارزش خودمان می کنیم و احساسهایی که بعد از این قضاوتها در ما به وجود می آید را نیز شامل می شود. عزت نفس، مهمترین جنبه ی پرورش شخصیت است، زیرا ارزیابی های ما از شایستگی های خودمان، بر تجربه های هیجانی، رفتارهای آتی، و سازگاری درازمدت ما اثر می گذارد. عزت نفس در کودکی، با سلامت روانیِ بعدی در زندگی، رابطه دارد، حال آنکه فقدان عزت نفس با بدکارکردیِ اجتماعی و آسیب های روانی نظیر افسردگی و اضطراب، در ارتباط است.

نتیجه گیری:آنچنانکه ملاحظه فرمودید، شخصیت اخلاقی، همانند پکیچی است که برای ایجاد آن، باید مجموعه ای از خصیصه ها با هم جمع گردند تا بتوان به بروز “عملکرد اخلاقی”، امید بست. این مجموعه ی ارزشمند از ویژگی ها را نمی توان به سادگی فراهم کرد و داشتن آنها مستلزم برنامه ریزی های آموزشی و فراهم کردن زمینه های تحول در خانواده و جامعه است. اهمیت این بسترسازی تا بدانجاست که می توان به قاطعیت گفت که بدون سرمایه گذاری های آموزشی در این زمینه باید آرزوی داشتن جامعه ی اخلاقی را فراموش کرد. در مطلب بعدی به نقش خانواده در ایجاد شخصیت اخلاقی پرداخته می شود.

**این مقاله برای انتشار در تراکمه، خلاصه شده، ادبیات آن، ساده تر و منابع آن، حذف گردیده است. اصل مقاله و منابع آن، قابل ارسال برای علاقه مندان است.

معامله یا معاشقه

شهریور ۱۳ام, ۱۳۹۱

خواب دیدم شد قیامت آشکار

یافت پایان این جهان و روزگار

شرح آن احوال گفتن مشکل است

ورنه اسرار نهانی در دل است

اندرآنجا هرکه فکر خویش بود

اضطراب هرلحظه بیش از پیش بود

تا که نوبت بر حساب من رسید

لرزه بر اندام افتاد همچو بید

ناگهان گفتا خداوند عظیم

از چه می ترسی به در گاه کریم

عفو من بالا تر از فهم شماست

گرچه بهر عده ای آتش رواست

گرچه از دست تو دارم شکوه ها

لیک از دوزخ تو گردیدی رها

من تو را آتش نخواهم زد ولی

با تو دارم حرفها چون غافلی

هرچه کردی کار نیک اندر جهان

از برای من نبود اعمالتان

از برای نعمت باغ بهشت

راه نیکی پیشه کردی جای زشت

لحظه ای با خود نگفتی این خدا

این خدای خالق دنیای ما

این خدا کز عشق مارا آفرید

از وجودش در درون ما دمید

لحظه ای کز بهر او کاری کنیم

با کلید عشق دینداری کنیم

در دل خود عشق او را جا دهیم

سر به خاک بندگی او نهیم

آنکه عشقش از همه والا تر است

از همه معشوق ها زیباتر است

آن خداوندی که عاشق پیشه است

لایق عشقی پر از اندیشه است

گرچه ایمان بر وجودم داشتی

بذر عشقم در دلت نگذاشتی

عاشقی اما نه در سودای من

عاشق باغ بهشتی جای من

وعده جنت برای جذب بود

ورنه جنت بی لقا من چه سود

من بهشت از بهر تو آراستم

شادی و شور تو را می خواستم

باغ فردوسی که می بینی کنون

بهر تو باشد زنعمتها فزون

وصف آن بسیار آمد در میان

از طعام و نهر ها و حوریان

لیک اینها ظاهر جنت بود

در بهشتم بیش از این نعمت بود

تو همین می خواستی ، این مال تو

آنچه بوده غایت آمال تو

این هزارن حوری شیرین سخن

بهر تو ای بنده گمراه من

لایق عشقم نبودی بی وفا

تا دهم بر قلب و جان تو صفا

هر زمان در دل تو می گفتی خدا

یا به ذکر لب تو می دادی ندا

می فرستادم ملاییک را مدام

تا بگویند از خدا بر تو سلام

لیک در تو عشق من جاری نبود

وقت شادی با خدا کاری نبود

من شدم مشکل گشا تنها همین

تا نگردی خوار در روی زمین

عاشق هرچه شدی در این جهان

جلوه ای از ذات من بودش نهان

چونکه با عشق خدا بیگانه ای

در جوار من نداری خانه ای

لیک هرچه وعده کردم در جهان

باشد اندر باغ تو بهتر زآن

این ملک هم خادم و همراه توست

روشنی بخش دل گمراه توست

گر نداری با خدای خود سخن

این تو و این باغ و نعمتهای من

ازخجالت سر به زیر انداختم

گرچه در دوزخ نرفتم ، باختم

من درون باغ جنت سوختم

 زآتشی کز هجر حق افروختم

……………….

تراژدی در تاریخ و جغرافیا ؛ خوانش و نقد یک شعر

شهریور ۱۳ام, ۱۳۹۱

 

مقدمه:

شعر، “نابهنگامی” است. نابهنگامی در “زمان” و “زبان”. ساده تر اینکه شعر “غیر معمول” است، خلاف عادت است. نابهنگامی در زمان در اشاره به متفاوت بودن در “نگاه” و “همراهی با دیگران” و به قولی در “تاریخ”،و نابهنگامی در زبان منظورم دربه کارگیری زبان به شکلی بلاغی،‌به شکلی غیر ابزاری.

شعر گفتن، زندگی کردن در خانه‌ی زبان است. در خانه‌ی “کلمه” . نه زندگی در “تاریخ”، بلکه در کلمات. شاعر اصل قراردادی در ساختار زبان و کلمه را نمی‌‌پذیرد. برای او هیچ “مدلولی” نیست. “دال‌ها” همان مدلول‌ها هستند و جمع آنها همان ساعت‌ها و دقایق، همان تاریخ است.فکر می‌کنم شاعر در  زبان به تاریخ نگاه می‌کند ولی دیگران در تاریخ به زبان نگاه می‌کنند.

از زبان می‌توان به عنوان دیالوگ استفاده کرد. دیلوگ‌ها بنیان “گفتمان” را می‌ریزند. به نظرم تاریخ خود به نوعی زبان است. تاریخ گفتمان پیروز شدگان است. . مثلا زبان یک سوسیالیت معمولا در بردارنده‌ی گفتمان‌های سوسیالیستی است. یا زبان یک مسلمان،‌گفتمان او را در بر می‌گیرد. شیوه‌ی گفتگو، مشروعیت بخشی‌ها،‌تولد حقایق و .. همه در گفتمان و در نهایت در “زبان” اتفاق می‌افتند. مثلا ما می‌گوییم: ما می‌میریم ذلت نمی‌پذیریم یا اینکه “خون بر شمشیر پیروز است” … خوب این گفتمان اسلامی است. بقیه هم همین گونه گفتمان‌های خود دارند. در لیبرالیسم گفتمان “جامعه‌مدنی” محور است و بقیه مشروعیت از او می‌گیرند. در سوسالیست‌ها اصل حمایت و عدالت و …

در شعر هم‌چنین “آواها”ی مختلف و یا “یک آوا” می‌تواند حیات داشته‌باشد. بین آنها ممکن است مکالمه‌ای برقرار شود و اینکه “راوی” = شاعر همه خود ببیند و خود بگوید! .شعر ماهیتی “در زمانی” دارد منتها در زمان نیست. به عبارتی شعر در فرآیند تاریخ هست ولی مشروعیت خود را از تاریخ نمی‌گیرد. از شعر حافظ به اندازه‌ی خودش تقریبا تاریخ سپری شده است، منتها حافظ در هر لحظه متولد می‌شود و می‌میرد. دیوان او را که باز می‌کنید و می‌خوانید،‌ شما او را به دنیا می‌آورید و همین که دیوان را می‌بندید او می‌میرد. بار دیگر باز برگونه‌ای دیگر تولد می‌یابد. “متن” متکثر است. متن مانند یک عروس فراری است. هر شب ،‌جایی … . او بی شمار متولد می‌شود ،‌عروس شما می‌شود و … مولانا می‌فرماید: شعر من نان مصر را ماند / شب بر او بگذرد نتانی خورد! یعنی هر لحظه “نو” و “تازه” است .

ادبیات را می‌شود نقدی جامعه‌شناختی کرد. یا نقد روانشناختی و روانکاوی … خیلی ها هم این کار را می‌کنند. مثلا در روانکاوی هنر یک مکانیسم دفاعی است. به عبارتی هنرمند در مبارزه با مثلث اودیپ و تهدید‌های موضوعی، به “والایش” می‌رسد. یا گاهی وقت‌ها حتا بتوان گفت تصاویر یک شعر،‌ اسکیزوفرنیک است… می‌توان شاعر را با روانشناسی ،‌ کالبد شکافی روانی کرد. می‌توان به شکلی جامعه‌شناختی وارد شد و الخ. ولی اینها همه امتحان خود را پس داده‌اند. نمی‌شود “بوف کور” را به شکل روانشناسی نقد کرد. یا “کافکا” را تحلیل روانی کرد. شاید به درد روانشناس بخورد،‌اما به کار “ادبیات” نمی آید.

ادبیات و مخصوصا شعر “افق” خود را دارد. از زمینه‌ی خودش برخوردار است. حرف خودش را می‌زند. طبقه‌بندی خودش را دارد. پشت سر هر متن ادبی تاریخی از متن قرار دارد. تاریخ متن نه تاریخ تمدن! اینها را گفتم که بگویم “شعر” غیر از فیلم است. شاید به همین خاطر باشد که هر روز عرصه بر آن تنگ‌تر می‌شود.

اگر شعر یگانه است تبدیل به “فیلم” نمی‌شود. یعنی این استعداد در ساختار شعری پیدا نیست که خواننده بگوید این را فیلم می‌توان فلان و بهمان کرد. مرگ شعر زمانی است که مدیای دیگری کارکرد او را بهتر انجام دهد. رمز پایداری شعر حافظ این است که کارکرد آن غیر قابل تفویض به مدیای غیر زبانی است. “سرزمین هرز” الیوت، یگانه است و در هالیوود کارکردش را هیچ فیلمی نمی‌تواند بگیرد. هیچ مدیایی!…

مهمترین کته اینکه؛ شعر آفریده‌هایی است که در مجموعه‌ای بزرگ به نام “زبان” اتفاق می‌افتد. بنابراین زبان و کنش‌های آن بسیار مهم است.

نقد شعر:

آقای اکبر کریمی زنگنه، شعری را در “سایت لامردنوشت” منتشر کرده‌اند . ایشان مشتاق به نقد و بررسی شعر خود هستند. بهانه‌‌ی خوبی شد تا کمی از سیاست در این زمانه دور شویم و با هم سرود‌ه ای را بخوانیم:

گربه ایران

…و قطره قطره های خون سزار

که از خنجر برتوس بر سنا میچکید

رومی امروزی

را بشارت می داد

چکمه ی سبز

هیبت دار و با شکوه

بر پای انسانی متمدن

اما

افسوس

افسوس

قطره های سرخ خون خان زند

بر دستان سیاه خواجه قاجار

گربه ای اسیر و خونین را به تصویر میکشید

http://lamerdnevesht.ir/?p=2641

من ابتدا به خوانش شعر می‌پردازم و بعد نقد خودم را می‌نویسم:

شعر کوتاه است و نمی‌شود در نهایت تمام توان سراینده را نقد کرد. نیاز داریم به سروده‌های بیشتر…

اسم شعر اشاره به نام کشوری دارد که در نقشه‌های جغرافیا به شکل “گربه ایران” است.

بنابراین خواننده مانند حرکت با “گوگل ارث” به سرعت از تمامی جهان به سمت ایران هدایت می‌شود. اولین خط شعر (…) است که می‌گوید “آورده‌اند…” به عبارتی سراینده سه نقطه گذاشته به معنای اینکه می‌گوید تاریخ روایت می‌کند … یک روایت را از وسط تاریخ برداشته و به شما عرضه کرده‌است. (و) ما را از بقیه‌ی حوادث تاریخی راهنمایی می‌کند و به .. قطره قطره های خون سزار /که از خنجر برتوس بر سنا میچکید .  این دو خط بیانگر یک حادثه‌ی تاریخی و شاید کمی هم اسطوره‌ای است: جولیوس سزار یکی از بزرگترین پادشاهان روم است که با کشورگشایی هر روز بر قدرتش افزوده می‌شد. او سرزمینهای زیادی را فتح کرد ، حس یگانگی بر او چیره شد و مانند بقیه ی کسانی که در تاریخ خود را بی‌رقیب می‌‌دانستند، خوی دیکتاتوری پیدا کرد. او قدرتمند بود اما به قیمت کنترل شدید مردم. به نگاه امروزی به قیمت حذف هویت شهروندی و ایجاد جامعه‌ای توتالیتریا با درجه‌ای کمتر،‌ جامعه‌ای دیکتاتوری … جمهوری روم را به امپراتوری روم تغییر داد و دموکراسی آسیب دید . او سزاریسم را باب کرد… سر انجام عده‌ای به همراه پسر خوانده‌اش “بروتوس” ( فکر کنم شکسپیر هم دباره‌ی همین مرد / نامرد نمایشنامه‌ای داره. سزار را می‌گویم) به او خیانت کردند و او را با خنجری به قتل رساندند… امپراتوری روم تغییرات زیادی کرد. مسیحیت آمد و …امروز روم همان کشور “چکمه‌ای” ایتالیاست. (روم قبلا وسیع بوده و شامل ترکیه هم بوده و به شرقی و غربی تقسیم می‌شده است) …رومی امروزی /را بشارت می داد /چکمه ی سبز /هیبت دار و با شکوه /بر پای انسانی متمدن.. شعر می‌گوید خون سزار در نهایت رومی امروزی را نوید داد که مانند “چکمه” ای سبز و با شکوه و پر هیبت است. منظورش کشوری پیشرفته و چکمه‌ای شکل و پرهیبت … اگر به نقشه‌ی ایتالیا نگاه کنید مانند چکمه‌ای است که “انسان” / انسانهایی را را بر پای کرده باشند. اما /افسوس /افسوس /قطره های سرخ خون خان زند /بر دستان سیاه خواجه قاجار /گربه ای اسیر و خونین را به تصویر میکشید. شعر با یک (اما) و دو (افسوس) ادامه پیدا می‌کند و به آوردن مقایسه‌ای یک حادثه‌ی تاریخی دیگر می‌پردازد. اینبار قطره‌ای خون خان زند است که احتمالا اشاره به قتل (لطفعلی خان زند) دارد که به دست آقا محمد خان پس از کلی تعقیب و جنگ در کرمان و سپس در احتمالا “بم” گیر افتاد و به علت خیانت حاکم بم به چنگ شاه قجر افتاد و در نهایت به شکل فجیعی کشته‌شد. .. شعر اشاره می‌کند که افسوس به خاطر اینکه در این صحنه‌ی تاریخی گربه‌ای اسیر و خونین با ریختن خون شاه زندیه بر دستان پادشه قجر نقش بست. به عبارتی “گربه = ایران” بعد از او در سلسله‌ای افتاد که اسیر شد و … یک توضیحی بدهم و آن اینکه “دیکتاتور” گفتن به “سزار” ،‌ برخاسته از اندیشه‌ی مدرن است. از نظر ما سزار دیکتارتور بود منتها از نظر مردم طبقات اسفل روم آن زمان و حتا هر زمانی دیگر ، معمولا خودکامگانی که خوب “ثروت” و “قدرت” میآورند، بسیار عزیز هستند. … بنابراین حرکت از جمهوری به سزاریسم یا همان دیکتاتوری، یک “تراژدی” است. کشته شدن سزار هم تراژدی است. در این شعر هم دو تراژدی در دو سرزمین با هم مقایسه شده‌اند که جذاب است. تراژدی مرگ سزار و تراژدی مرگ شاه زند. منتها در آنجا نتیجه‌ی تراژدی با اینجا فرق داشت.

نقد:

برجستگی:

در شعر بالا، ما با دو در هم پیچیدن روبه رو هستیم. با دو “عنصر موازی” : یکی “تاریخ” و دیگری “جغرافیا”. هر دو زمینه با دو تم = حادثه ،‌تغییر پیدا می‌کنند. به عبارتی شما با یک “دیالکتیک” در “تاریخ= زمان” و “جغرافیا = مکان ” روبه رو هستید. در روم باستان ، سزار قدرت یافت. دیکتاتوری شکل گرفت. مقابل او ایستادگی شد و او کشته شد. نتیجه (سنتز) روم بعد از سزار است. در ایران هم به همین منوال. در مکان هم همینگونه اتفاقی افتاده است: کشورگشایی روم با قدرت های دیگر روبه رو شد و در نهایت روم امروزی (سنتز) در ایران باستان هم به همین منوال.

در هر دو “مکان” ما تحولاتی را می بینیم که هر چند “نتایج جداگانه” ای داشته اند اما دوره‌های قبل در آن حل شده‌اند. به عبارتی دوره‌های بعدی در “مکان” و “زمان” در بر دارنده‌ی دوره‌های قبل هم هستند و البته خود هم مستقل اند؛ مثلا جغرافیای قاجاریه ، جغرافیای جدیدی است منتها میراث هخامنش هم هست و تاریخ قاجار هم هرچند دوره‌ای مستقل است اما دوره‌های گذشته و قبل از آن نیز در آن حیات دارند. در آن مستحیل شده اند. … این دیالکتیک در تاریخ است. زیبایی مفهومی شعر در این است که این دیالکتیک به جغرافیا هم راه پیدا کرده است. به “مکان”.

در مورد روم، خون بر “خنجر” است و در مورد زند، خون پادشاه بر دستان پادشه قاجار ریخته می‌شود. احتمالا در اینجا به خشونت بیشتر پادشه قاجار اشاره میکند که با دستان خود می‌گویند چشمان خان زند را درآورد.

وجود دو “عنصر”  مهم در شعر- جغرافیا و تاریخ – و در جایگذاری آن از نظر ساختاری مفهومی به شعر قوت داده است. بین “عناصر” ارتباط مناسب معنایی برقرار است (درباره‌ی ساخت شعری بعدا می‌گویم) و این نقطه‌ی قوت شعر است. سراینده احتمالا زیاد در شعرهای دیگران نفس کشیده و می‌داند باید در شعر عنصرهایی حیات داشته‌باشند. هم چنینی تسلط سراینده را به تاریخ و تحول را می‌رساند…..

کلمات “قاجار” و سزار” در پایان دو خط شعر کمی به شعر آهنگ داده … صامت هایی مانند “س” / “خ” / ش” … با تکرار شدن به زبان شعر کمک کرده‌اند.

ناتوانی‌ها:

ناتوانی‌ها بیشتر در “فرم” شعر است.

اولین مشکل، اسم شعر است. “گربه ایران” کلا از استعاره به در رفته و آنقدر به سادگی همه چیز را لو داده که این خرابی تا آخر شعر بارها بر سر شعر آوار می‌شود.. دو طرف تشبیه آمد‌ه‌اند،‌ البته با مشکل ،‌ و وجه شبه هم که جار می‌زند.

متن بالا به ما می‌گوید که اگر سرود‌ها را در یک پیوستار قرار دهیم،‌ سروده‌ی آقای کریمی تا رسیدن به شعر، بیش از نیمی از راه را هنوز پیش روی دارد. روایتی که آمد از نظر تاریخی و جغرافیایی و تحولات آن کاملا جالب است اما این حوادث در “زبان” رخ نداده است. کافی است که تاریخ روم و ایران را بخوانید و دوره‌های مربوطه را خلاصه نویسی کنید. می‌شود همین که این شعر به ما می‌گوید. چرا این حرف را می‌زنم؟

چه “بهجت” و نابهنگامی” در متن وجود دارد؟ چه لذتی ادبی به شما دست می‌دهد؟ چه کارکردی دارد که متن‌های دیگر ندارند؟ چه حیات مستقلی برای شعر هست؟ چه اصل زیبایی شناسی در متن جای داده شده است؟ چه چیزی آفریده شده است؟ … آن اونطور بود اما این اینطوری شد با دو تا افسوس هم رویش!

شعر بر سبک ساختاری شعر آزاد ارائه شده است. عناصر مفهومی مناسبی دارد اما از تعداد زیادی مشکلات دیگر برخوردار است: مانند؛

تکرار و توضیح بیش از حد .

نداشتن تصویر: شعر از جمع چند “استعاره” درست شده و بیشتر مفهومی است و. از عنصر “تصویری” که از ملزومات شعر است بی بهره مانده …

ناتوانی در آفریدن “تصاویر سپید در شعر ” و آوردن کلی “توصیفات” برای استعاره‌ها مثلا: قطره قطره های خون سزار که از خنجر برتوس بر سنا میچکید … در اینجا می‌بینیم که تمامی ستون‌های تصویر آمده است . خنجر بروتوس که به سزار زده شده و خون سزاز قطره قطره (های!) … واضح است که وقتی خون “می‌چکید”، دیگر حتما خواننده می‌فهمد “قطره” هست که می‌چکد و لابد آبشار نیاگارا نیست. (های) هم نمی‌خواهد. یا قطره های و یا قطره قطره … آمدن “خنجر بروتوس” نیز زیادی است زیرا قصد ما این است که خواننده را در “تعلیق” بگذاریم و کمی مجبور کنیم طرف “شعر را خودش کامل کند”. ما “مثنوی” نگفته‌ایم یا “قصیده” که کل صحنه را وصف کنیم. قرار است سپید” باشد. قرار است بعضی از عناصر ” سپید = پاک” شوند تا مخاطب جای‌گذاری کند. خوب این که آمده می‌شود درس تاریخ! چه تفاوت تصویری رخ داد؟ …

رومی امروزی

را بشارت می داد

چکمه ی سبز هیبت دار و با شکوه

بر پای انسانی متمدن

در اینجا نیز همان مشکل وجود دارد. اول اینکه چرا ( را بشارت می‌داد ) را پایین آورده‌ایم؟ شکل شعر قواعدی دارد. اما بعد: تمامی بخشهای تصویر آمده … چکمه‌ی سبز / هیبت دار / پای انسان متمدن…

اما

افسوس افسوس

قطره های سرخ خون خان زند

بر دستان سیاه خواجه قاجار

گربه ای اسیر و خونین را به تصویر میکشید.

“اما” خوب آمده و مقایسه را به ذهن می‌آورد منتها “افسوس” افسوس” دقیقا به خواننده حرفه‌ای جسارت می‌کند. شعر حالتی “القایی” دارد. خواننده را دست کم می‌گیرد. می‌گوید آن چی شد و این چی شد؟ عاطفه‌ی و هیجان خواننده را سراینده‌ی شعر برداشته و گذاشته وسط متن ! نمی‌گذارد خواننده “کشف” کند و حالت عاطفی ایجاد شود.

مهمترین مورد اینکه با آمدن افسوس / افسوس در شعر شما سراینده را می‌بینید که تا آخر متن با شماست و تعریف می‌کند و دست از سر شما هم برنمی‌دارد. تک گویی در اینجا برای خواننده‌ی حرفه‌ای ادبیات عذاب آور است.

افسوس / افسوس … افسوس چی؟ من که هنوز به بخش بعدی نرسیده‌ام؟ شاید به نتیجه‌ی شما نرسیدم؟ تکلیف معلوم نیست که ما با “شاعر” روبه رو هستیم یا با “شعر” . شعر باید تمام شود و نقطه که آمد ذهن جستجو گری می‌کند. به افق خودش می‌رود، ‌بازسازی می‌کند و شاید اصلا افسوس نخورد! و البته شعر هم “استراتژی خواندن” پیشنهاد می‌کند. نه اینکه “نتیجه” را به ما بدهد. افسوس و ناله همه‌اش زیادی است. …(استراتژی خواندن را در نوشته ای جداگانه معرفی می کنم، اگر خدا بخواهد) خط آخر “گربه‌ای اسیر و خونین” خونین در اینجا با خون در کل متن تفاوت معنایی دارد و باز به نظرم زیبا نیست. … شیوه نوشتن: تقطیع و شیوه نوشتن شعر آزاد و نیمایی و سپید قواعدی دارد و برای زیبایی و خوشگلی نیست. متاسفانه این هم دقت نشده است. ما خوانش ظاهری  از شعر هم داریم. باید از امکانات شیوه‌ نوشتن خوب استفاده کرد.

در شعر تقریباخیلی کلمات را می‌شود با کلماتی دیگر عوض کرد و این مناسب نیست. نتیجه:

ساختار زبانی و فرم شعر مناسب نیست. تقریبا اصلا مناسب نیست. با این اوصاف متن حالتی “شعاری” دارد تا شعری!

خیلی چیزهایی دیگر درباره‌ی شیوه‌ی روایت و ساختار و “بعد” در این شعر هست که کمی پیچیده و خسته کننده است. فعلا رهایش می‌کنیم.

***

شعر چه می‌گوید؟ شعر تلاش می کند دو حادثه و نتیجه را به ما بگوید. محورهای آن اینها هستند: کشته شدن سزار و ریخته شدن خون او / بر آمدن سرزمینی چکمه ای / کشته شدن خان زند و ریخته شدن خونش / بر آمدن کشوری گربه‌ای شکال و اسیر در زمان قاجار. شعر آقای کریمی را من بازسرایی می‌کنم (اگه ریا نباشه!) به دو شکل؛ یکی با توجه به ساختار ذهنی خودشان و دیگری آن چیزی که خودم می‌اندیشم: (با اجازه از آقای کریمی/ جسارت نشه داداش)

شکل اول:

“گربه”

… خون سزار از خنجر بروتوس

بر سنا

چکمه‌ای ‌سبز را بشارت می‌داد

و خون خان زند

بر دستان خان قاجار

گربه‌ای اسیر و خونین را.

دلایل:

قطره نیازی نیست زیرا تصویر غنی تر می‌شود. کل تصویر استعاری می‌شود. کل توصی‌ها ر ا برداشتم . چکمه خودش ابهت دارد و نیازی به توصیف ندارد. …”می‌چکید” را آوردم پایین تا چکیدن را به ذهن بیاورد. “بر دستان سیاه خان قاجار” تبدیل به “از دستان خان قاجار” ،‌ توصیف حذف شد. با آمدن “از” روابط ساختاری بین این خط با دوم شانه به شانه شد.

“بر سنا” و بر دستان خان قاجار” دو آوای تاریخی را وارد می‌کند. یکی نماد “دموکراسی” و دیگری نماد “استبداد و ارباب – رعیتی”

این ساختار کمی زیادی راحت الحلقوم است و از نظر کشف چندان برای خواننده جالب نیست….

شکل دوم:

(گربه)

  … از خون سزار

 بر سنا

 چکمه‌ای سبز شد.

  خون خان زند

  بر دستان قاجار

   گربه‌ای اسیر …

دلایل:

“عنصر “زمان = تاریخ” و “مکان = جغرافیا” بدون هیچ فاصله و عنصری دیگر کاملا در کنار هم ، تحولی عمیق را نشان می‌دهند،‌هم در زبان و هم در واقع.

با برداشتن (و) از اتصال دو “آوا” جلوگیری شد و دو صدا به گوش مخاطب رسید.

شعر از حالت تصاویر تشبیهی به کاملا تصویری یکدست و استعاری حرکت کرده‌است.

مهم ترین اصل شعر یعنی حیات تصویری در زبان و لذت کشف و زیبایی شناختی به خواننده داده شده است.

خواننده مجبور است چندین بار بخواند و هر بار در ذهنش بنایی بسازد. شعر در ذهن خواننده می‌ماند و تطویل بی خود ندارد.

به علت “مشارکت” خواننده احساس صمیمیت با متن در او پیدا می‌شود.

ذهن خواننده تقویت شده و حاصلی برای او به ارمغان میآید.

تشریح شعر:  خون سزار،‌ “چکمه” ای رویید / سبز شد / .. اشاره به دو مفهوم: الف) کشوری چکمه‌ای و با توانایی استعماری زاییده شد که چکمه در این حالت نماد قدرت نظامی آنهاست. و در نهایت “گربه” هم اسیر و بخشهای از آن تقسیم شد بین دیگران ! ب) کشور چکمه‌ای شکل متولد شد. “سبز” هم به قاره‌ی اروپا و اشاره می‌کند. امکان برداشت‌های گوناگون را به ما می‌دهد. (…) اول شعر و پایان شعر یک فرآیند را به ما میگوید. هیچ “افسوس” هم نیامده و خواننده با کمی تلاش ذهنی به نتیجه‌ی هنری و عاطفی می‌رسد. خون خان زند برابر با بقیه ی خونهای مصلحان، که نتیجه‌ی آن تراژدی اسیری گربه تا قاجار و پهلوی است. (البته با توجه نظر آقای کریمی . من خیلی به این زندیه و قجر و … فرقی نمی گذارم. البته قاجاریه ننگین تر از همه بود. سخیف بود و پست !)

ج: آمدن بر سنا و بر دستان قاجار نشان می‌دهد که تاریخ مانند روحی است که ما را در بر گرفته‌است. “سنا” هنوز آمده و …

د: “از” در اول شعر ما را به عقب بر‌میگرداند و یک زمان است . حذف “از” در ابتدای “از خون خان زند” و تبدیل به “خون خان زند” زمان را کمی از حالت خطی در آورد،‌به عبارتی کمی از امتداد در زمان شعر کاسته می‌شود و دو زمان متفوت پیش روی ماست.  (نقطه ) پایان “خون خان زند” یک توقف هم به وجود می‌آورد. در حالت اول مانند این بود که از “آنجا” شروع کنیم و به “اینجا” برسیم.

د: شعر به عناصر اصلی و شخصیت‌هایی مهم و فقط با چند حرف ربط،‌ ساختاری مناسب پیدا کرد. خون سزار / بروتوس / سنا / چکمه / خون خان زند / دستان قاجار/ گربه

دو تراژدی،‌در تاریخ و جغرافیا !

مقایسه دو حادثه کامل است.

پیشنهاد:

آقای کریمی آشنایی مناسبی با تاریخ و فضای ادبیات دارند. به جاست ایشان با خواندن انتقادی اشعار معاصر ایران و جهان،‌به آفرینشی مخصوص خود برسند. زبانی برای خود بیابند. بهتر است در صورت ناتوانی در ساختارهای نو، ابتدا با مثلا “رباعی” یا “دو بیتی” شروع کنند. شعر مدرن بهتر است بر مدار فرد بچرخد،‌ دغدغه‌های تاریخی بیشتر شعر را کهن نشان می‌دهد. …باز اینکه؛ “کلمه” همه‌ی ادبیات است. با کلمات باید با احتیاط و احترام برخورد کرد. …  شاعر اهل زبانی است که احساس و ادراک دارد نه ناظری حساس که از زبان هم استفاده می‌کند.  البته این راهی بسیار دور و دراز است و ادامه دادنش با ایشان .

————————————————————-

توضیح:

۱) نقد و خوانش به درخواست جناب آقای کریمی،‌ که از بچه‌های دل هستند و کارشناس ارشد در تاریخ، انجام گرفت. نه برای منت و حرمت برای خودم نوشتم،‌بل برای دفاع از خودم تا زبان بعضی‌ها در کام بماند که نگویند فلانی در به در دنبال “گیر” دادن است.

۲) البته این سروده بهانه‌ای خوب برای مرور شعر و ویژگی ‌های آن بود.

۳) این فقط “یک” خوانش و “نقد” است. نقد دقیقا خود به معنای اثری جداگانه محسوب می‌شود. … شما همانطور که از شعر لذت می‌برید می توانید از نقد هم لذت ببرید. راه بر خوانش‌های دیگر باز است.

۴) نگاه تاریخی به وضعیت دو کشور مربوط به نظر ایشان است و مرا با آن کاری نیست.

 

–اضافه شده توسط ادمین: از جناب آقای ذکاوت بخاطر تاخیر در انتشار مقاله شان پوزش میطلبیم–

خاطرات و خطرات…

شهریور ۱۳ام, ۱۳۹۱

رییس هیچ اداره ای هم که نباشید بارها از دهان مسوولین این مقایسه را شنیده اید که : در اوایل انقلاب فلان چیز اینقدرداشته ایم، حالا اینقدر و نتیجه ی این مقایسه هم غالبن اینست که : واااااااااای! چه پیشرفت بزرگی کرده ایم در همین سی و سه سال!
بسیاری از مسوولین ما هنوز خاطرات لامرد سال های چهل و پنجاه جلو چشمشان است: روزهای بی آبی و بی برقی، روزهایی که جاده نبود، بهداشت نبود، تحصیل نبود و در یک کلام : روزهایی سخت و بازهم سخت تر.
اما سوال کوچکی در اینجا برای من پیش آمده: تا کی می خاهیم خود را با آن سال ها مقایسه کنیم؟ کسی می تواند تضمین بدهد که سی و سه سال دیگر هم باز مسوولین آن دوره – که البته هیچکدام شان دیگر روزهای قبل از انقلاب را ندیده اند- باز مسوولین با مقایسه ی شرایط با آن روزهای ندیده، بر طبل خسته ی مقایسه بکوبند و بر مردم منت بگذارند؟ تضمینی هست؟ اصلن این مبنا و Reference بر چه اساسی مشخص شده و دامنه ی اعتبار آن تا کی است؟
چرا این سوال را می پرسم؟
می خاهم خدمات انقلاب را زیر سوال ببرم؟ به هیچ وجه! حداقل ما روستایی زاده ها بیشتر از همه ی ایرانیان از خوان نعمت انقلاب بهره برده ایم و شکر گذار هم هستیم. پس چه شده که به این سوال رسیده ام؟
نکته ای که میخاهم به آن اشاره کنم این است که این مقایسه جنبه ی تخدیری پیدا کرده است ، باعث رخوت شده و مسوولین ما را به شرایطی که هستیم راضی و مرضی کرده است. مقایسه ی امروزمان با سی و سه سال پیش ، از سویی باعث شده ضعف های مدیریتی خود را زیر لحاف خدمات گسترده ی انقلاب، پنهان کنیم و از دیگر سو به جایگاهی که داریم قناعت کنیم و از پیشرفت بمانیم. ذهنیت ملتی که دایم خود را با گذشته ی دورش مقایسه می کند آماده ی پیشرفت است یا ملتی که خود را با همسایگان و رقیبان امروزش مقایسه می کند؟
در علوم مهندسی ، یکی از صورت های تعریف راندمان(بازده) به این صورت است: نسبت آنچه انجام داده ایم به آنچه ظرفیت انجامش را داشته ایم(نسبت بالفعل به بالقوه).
مسوولین به جای نشئه شدن از میزان پیشرفت مان نسبت به سی سال گذشته، می بایست هوشیارانه و صادقانه راندمان مدیریت منطقه را در گستره های متفاوت بررسی کنند: راندمان شهریت وتمدن ما چقدر است؟ ما چقدر به آنچه می توانسته ایم باشیم نزدیکیم؟ راندمان بهداشت ما چقدر است؟ راندمان آموزش چقدر است؟ راندمان امور مذهبی؟ راندمان امور فرهنگی؟…کاستی ها از کجاست و راه کار ها در چیست؟
یکی از مسوولین جایی می گفتند: زمانی که من از لامرد رفتم(بیست و خورده ای سال قبل) معلم ها با موتور می آمدند مدرسه، حالا در هر مدرسه چند تا ماشین است.ما چقدر پیشرفت کرده ایم!!
یا در جلسه ای دیگر، یکی از مسوولان شورای شهرمان با افتخار تعریف می کرد که یکی از اقوامش که بعد از سال ها از جایی برگشته و گفته : وااااااای ! لامرد را نشناخته ام!(لابد ایشان توقع داشته اند هنوز ما از برکه آب بیاوریم و عقب وانت به شیراز برویم و کوچه های گلی و دبستان خرد و …).
شما به من بگویید چنین مدیرانی چه دلیلی دارد که بروند مطالعه کنند، بررسی کنند، بیاموزند و … . در نظر آنها این دیگر غایت خدمت است و ما باید شکر گذار آنها هم باشیم.
این جنس خاطرات است که منجر به خطرات می شود: خطر رخوت و سستی، خطر ندیدن عقب افتادگی ها،خطر راضی ماندن و درجا زدن.
اما اگر مسوولین ما نگاهی بیاندازند به همین کشورهای آسیایی اطراف مان، آنگاه است که از این خاب سنگین بلند می شوند.آن وقت است که متوجه می شوند سی و سه سال زمان کمی نیست ! سایر ملل در زمانی کمتر از این پیشرفت هایی به مراتب بیشتر و البته پایدار تر داشته اند.
آن دور ها کره ی جنوبی مثال خوبی ست: کره ی جنوبی تقریبن پانزده سال بعد از ما برنامه ی توسعه اش را ریخت و سازمان مدیریت و برنامه ریزی اش را برپا کرد. الان کره ی جنوبی کجاست و ما کجا؟ (اصلن خود سازمان برنامه و بودجه ما کجاست؟!؟!) ایران خودروی ما قبل از شرکت هیوندا راه افتاد.الان سری به آمار فروش این شرکت در آمریکا بزنید ببینید چطور سر به سر شرکت معظم GMC گذاشته است؟آمریکا چرا! مگر ماشین های با کلاسی که در خیابان های ما چرخ می خورند غیر از سانتافه و سوناتا و جنسیس هستند؟
کمی نزدیک تر شویم: مالزی، کشور دوست و مسلمان. ماهاتمیر محمد در عرض بیست سال کشوری را که هفتاد درصد مردمش زیر خط فقر بودند را تبدیل کرد به کشوری که کمتر از چهار درصد مردمش فقیرند! ظرف این بیست سال تورم را رساند به سه درصد، صادرات چهارده ملیارد دلاری را رساند به ۱۶۰ ملیارد دلار! متوسط رشد اقتصادی این کشور ده درصد بوده است!! (برعکس ما که در عرض شش سال رشد اقتصادی را از هشت و نیم درصد در سال هشتاد و چهار به کمتر از دو درصد در سال نود رسانده ایم! پیش بینی امسال مرکز آمار هم صفر درصد است!!)به نظر شما ژاپن اسلامی که همیشه جزوآرمان های مسوولین تراز اول کشور بوده،به ما می آید یا به مالزی؟
اصلن همین بغل: ترکیه و امارات متحده. ترکیه ظرف ده سال درآمد توریسم اش را به نزدیکی چهل ملیارد دلار رساند، ما هنوز به یک ملیارد نرسیده ایم .امارات متحده ی سی سال پیش را از آشنایانتان بپرسید چگونه بوده؟(جالب است بدانید محله ی حسین آباد خودمان زودتر از دبی برق دار شده!!) آیا امروزه می توانید نسبتی بین پارامتر های اقتصادی از قبیل: تورم، تولید ناخالص ملی، اشتغال، ضریب جینی،ریسک سرمایه گذاری و …. می توانید وضعیت این پارامترهای مهم اقتصادی را بین ما و امارات مقایسه کنید؟
نمی گویم کاری نشده، این حرف باطل است، دروغ است ، خیانت است به تمام کسانی که در جای جای این کشور دارند زحمت می کشند، کسانی مثل من و تو .
حرف من این است که با وجود اینکه زحمت بسیاری کشیده شده اما کار کمی انجام شده (تفاوت زحمت و کار را هم با همان فرمول بازده می توانید تفسیر کنید). می گویم ماهاتمیر محمد بر سر ملتش فریاد می زد که شما ملت تنبلی هستید و باید بیشتر کار کنید، در کشور ما ادعا می شود که سرعت تولید علم پانزده برابر متوسط سرعت جهان است و ما داریم به سرعت پله های ترقی را طی می کنیم!!! خب چرا ما باید به کار بیشتر فکر کنیم؟

خاطراتی هست که خطراتی دارد. خاطراتی هست که چسبندگی اش زیاد است و ما را به گذشته مان چسبانده است .
به قول آن بچه ی نیم سوخته ای که ظهر جمعه های ما را کوفت مان می کرد : بچه ها مواظب باشید…

سهم موسی از قانونگذاری

شهریور ۱۲ام, ۱۳۹۱

شاید بررسی عملکرد یک نماینده بوسیله تنها یک فاکتور و در این مدت محدود سه ماهه و بر اساس آن قضاوت در خصوص کارائی و یا عدم کارآئی ایشان نمی تواند منصفانه باشد. اما درمجموع، نوع شروع کار و برداشتن گام های اولیه و تنظیم سرعت حرکت در یک مسیر می تواند وضعیت دستیابی به اهداف مورد نظر و انتظارات ذینفعان را مشخص کند.

Continue Reading »

اجلاس عدم تعهد از نگاه دو

شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۱

شانزدهمین اجلاس سران کشورهای عدم تعهد که حدود ۱۲۰ کشور و دو سوم کل کشورهای دنیا در آن شرکت دارند، هم‌اکنون در تهران در حال برگزاری است و این روزها تهران رنگ و بویی متفاوت از روزهای قبل دارد. از برنامه‌های دولت و تعطیلی شیرین ادارات گرفته تا فضای شهری و خبرهای رسانه‌های صوتی و تصویری و جلسات کوچک خانگی و کنار خیابانی … همه خبر از حواشی و برنامه‌های اجلاسی دارند و هر کس از زاویه عقاید و علایق خودش به موضوع می‌پردازد.

من نیز نگاهی …

 

وقتی نمای سالن اجلاس را از دریچه تلویزیون دیدم به یاد جشنواره حضرت علی‌اکبر (ع) افتادم که همین چند وقت قبل برای معرفی جوانان برتر کشور در عرصه‌های اجتماعی در همین سالن برگزار شد و من نیز به واسطه مسئولیتی که در کمیته داوران این جشنواره داشتم در آن حضور داشتم.

شاید همین موضوع باعث شد این اجلاس را از دریچه دیگری ببینم.

سخن از محتوا و موضوعات و حرفها و سخنرانی‌های همایش بسیار بیان شده اما به نظر من چند اتفاق جالب دیگر هم در این‌جا افتاده است که شاید کمتر به آن پرداخته می‌شود.

۱- ایران میزبان شانزدهمین اجلاس سران کشورهای عدم تعهد است و بقیه کشورها میهمان. ایران به رسم میزبانی باید آداب میزبانی را رعایت کند. آداب ایران، اسلامی است و این خود تبلیغ اسلام است.

۲- میهمان باید به رسم میهمانی، با میزبان با احترام برخورد کرده و هر چند کدورت و ناراحتی‌ای از هم داشته باشند، در فضایی صمیمی با هم به مراوده بپردازند و بازتاب این صحنه‌ها تاثیر مثبت زیادی در تغییر افکار مردم جهان نسبت به ایران خواهد داشت.

۴- سالنی که جلسات اجلاس در آن برگزار می‌شود بی اعتنا به دیپلماسی بین‌المللی مزین به دو تصویر بزرگ حضرت امام و مقام معظم رهبری است و ناخودآگاه حاضرین را با محبوبیت و بزرگی این افراد در بین مردم و مسئولین ایران آشنا می‌کند.

۵- افتتاحیه اجلاس نیز متفاوت با همه برنامه‌های بین‌المللی با قرائت قرآنی شروع می‌شود که قاری آن یک ایرانی صاحب سبک در قرائت است و آیاتی انتخاب می‌کند که اگر کسی قدری به معنایش توجه کند، متوجه پیام آن برای همین اجلاس خواهد شد. شاید بتوان گفت همه محتوا و تصمیمات مورد انتظار اجلاس در همان آیاتی که قرائت شد، آمده بود. نوای زیبای قاری نیز جان و دل کسانی که حتی قرآن را نمی‌شناختند، به تسخیر خود در آورده بود.

۶- اولین سخنران همایش شخصیتی است که نه تنها در ایران بلکه در میان سایر کشورهای اسلامی نیز محبوبیت داشته و مورد احترام است. احترام سران کشورهای اسلامی و برخی از کشورهای آفریقایی به حضرت آقا باعث شد، کشورهایی که چندان هم ایشان را قبول نداشتند به احترام ایشان از جای خود بلند شده و بازتاب آن در صحنه جهانی تصویری زیبا و دلنشین را به نمایش می‌کشد.

۷- صحبت‌های کوبنده و صریح حضرت آقا در خصوص مواضع ایران و اهداف و برنامه‌های آمریکا و عملکرد اسرائیل و نقش سازمان ملل در مراودات بین‌المللی، در حضور بانکیمون (دبیرکل سازمان ملل متحد) و سایر کشورهایی که به نوعی جیره‌خوار آمریکا و اسرائیل هم هستند، در جای خود شنیدنی بود.

۸- هیئت‌های بزرگی که از کشورهای مختلف به ایران وارد شده بودند و تنها چند نفر از آنها در برنامه‌های اجلاس شرکت داشتند، گویای اخباری ناگفته از برقراری ارتباطات و نشست‌های مختلف سیاسی و اقتصادی در حاشیه اجلاس با مسئولین و مدیران ایرانی بوده که نوید آینده‌ای بهتر برای کشورمان را به همراه خواهد داشت.

۹- اولین باری است که نام همسر آقای رئیس جمهور به عنوان یک فعال سیاسی یا مدیریتی برده می‌شود و ایشان با برقراری ارتباط با خانواده‌های میهمانان حاضر، فرهنگ ایران و ایرانی را با برنامه‌هایی که پیش‌بینی شده برای همگان ترویج می‌کنند. این در حالی است که نباید از نقش بسیار موثر خانوم‌ها بر افکار و برنامه‌های همسرانشان غافل شویم و به عقیده من در صورت تاثیرگذاری روی خانوم‌ها باید شاهد تاثیرات آن بر همسرانشان در آینده نزدیک باشیم.

۱۰- رئیس جمهور، خانم دستجردی (وزیر بهداشت) را برای استقبال از سران به فرودگاه مهرآباد می‌فرستند و حتی استقبال از آقای بانکیمون نیز توسط ایشان انجام می‌شود. نمی‌دانم از نظر دیپلماسی بین‌المللی این چه معنی‌ای دارد، ولی از زاویه نگاه من کار جالب و معناداری بود که کمی دقت در آن نتایج جالبی را نشان میدهد که شاید بیان آن در یک رسانه عمومی چندان جالب نباشد.

۱۱- حضور همه سران و مسئولین کشور در اجلاس و حتی حضور آقای هاشمی در کنار سران قوای سه‌گانه و در معیت مقام معظم رهبری، بازگوی آن مطلب سیاسی مهم بود که اختلافات فکری سیاسی داخلی ما هیچ تاثیری در وحدت ما در صحنه‌های ملی و بین‌المللی نداشته و ندارد. مردم ما در صحنه‌های بین‌المللی در عین تفاوت‌های فکری (که گریز ناپذیر هم هست) وحدت خود را حفظ کرده و گویای این شعار است که ما همه “ایران” هستیم.

۱۲- لحظه تحویل ریاست اجلاس از طرف آقای مرسی به آقای احمدی نژاد نیز اتفاق جالبی بود. تا چند روز قبل از اجلاس، حضور مرسی در ایران در هاله‌ای از ابهام بود و برخی‌ها میگفتند مرسی ارتباط خوبی با ایران نداشته  و احتمالا در اجلاس حاضر نمی‌شود، ولی همین حضور بیانگر آینده‌ای بهتر در روابط ایران با مصر خواهد بود. بالاخره مصر دارای قدرت نظامی و سیاسی منحصر به فردی در منطقه است و ارتباط با آن قطعا مفید خواهد بود. بیانات مرسی در خصوص سوریه و فلسطین هم در جای خود قابل تامل و شنیدنی بود.

این‌ها تنها گوشه‌ای از حواشی‌ای بود که از زاویه نگاهم بیان کردم. موارد دیگری هم به ذهن می‌آید که از حوصله این نوشتار خارج است.

 

در مجموع من فکر میکنم ایران به خوبی توانست این اجلاس را مدیریت کرده و در کنار یک مدیریت خوب و موفق، برنامه‌های تاثیرگذار دیگری را نیز هدف‌گذاری و با موفقیت اجرا کند.

سپید و غزل

شهریور ۱۰ام, ۱۳۹۱

۱) به فراخور حال و حوصله، مشقهایی می‌زنم اینجا، همین جا در تراکمه! چاپشان هم نمی‌کنم هرگز، توی روزنامه هم نمی‌زنم، هرگز! تا همین جایش هم بی ادبی و جسارت است.

۲) به طور کلی قافیه و عروض بلدم!

۳) این چیزهایی که می‌خوانید، همین گونه‌اند که می‌زیم و می‌اندیشم. بر گونه‌ای دیگر هستید، نخوانید عزیز دلم! چرا اعصاب خودتان را خراب می‌کنید!

۴) خیلی ممنون.

********************************

 

               نقطه

 

             باران که ایستاد

             من کوههایی بودم

             که در آغوش‌ تو قد می‌کشیدم

              وَ تو همه‌ی گنجشکانی بودی

             که لب‌های مرا کوچ می‌کردی

             باران که ایستاد

             من اتاق‌هایی بودم

             که به روی همه‌ی درها بسته ‌می‌شدم

             وَ تو همه‌ی صداهایی بودی

             که هرگز برای زنگ‌‌هایی نمی‌نواختی

             باران که ایستاد

             ساعتی در ثانیه‌ای چرخید؛

             ناگهان

             دستهایم تفنگی شد

             و بر شقیقه‌ام نشست.

                                         کندرشیخ . ۸۲

 

*****************************

 

 

                اسم تو

             پاکتِ نامه؛ وَ یک آلبوم ِ بی‌عکس ِ سپید

             دفترِ شعر؛ و قُرصی که به دادَت نرسید

                                     ***

             میز ِ بی پایه‌ی آن خانه به ما می‌گوید:

             … عاقبت بُغضِِ تو در نامه‌ی آخر ترکید

             ناگهان دست تو کِش آمد و تا پنجره رفت

             دست‌های تو به دنبالِ دلت می‌گردید

             … وَ همان دست که دنبال دلت می‌گردید

             تویِ نمناکی موهای تو کبریت کشید؛

             شعله سُر خورد و خودش را به لبانِ تو رساند

             وَ اتاق سه دری دورِ سرت می‌چرخید

             گُر گرفت آتش و بر سینه‌ی تو امضا کرد

             ذِبح شد چشمت وُ آبی به گلویت نرسید …

             مرگ از پنجره آمد؛ وَ تو را پیدا کرد

             بعد، روی جسدِ سوخته‌ات تار تنید؛

             … وَ همان کفش که از دور نگاهت می‌کرد

             مانده در کوچه‌ی شب منتظرت بی تردید!

                            ***

             بعدِ چل روز در آن آلبوم ِ بی عکسِ سپید:

             عکسِ تو ثبت شده، اسمِ تو لیلایِ شهید!

                                     دانشگاه چمران، اهواز . ۷۹

پَرتوونِ خالقانِ فروتنِ «دی منصور…»

شهریور ۹ام, ۱۳۹۱

 

لطفاً مونولوگ های این یادداشت را با لهجه ی غیاث آبادی بخوانید!

والا دروغ چرا؟ تا قبر آ ..آ ..آ..( در اینجا نگارنده نوک شست دست چپش را روی بند ماوَینی کنجه ی کوچیکویِ همان دست گذاشته و همین عمل را نسبت به سه کنجه ی دیگر هم به ترتیب تکرار می کند ، کمی هم کُخ می آورد!) ما تا همین چند وخت ِ پیش «بفرمایید شام» را ندیده بودیم ، یعنی اَصطحی اَدواتش را نداشتیم که ببینیم حتی از آن گرذالوهای منگ زده ! ولی یَک همشهری داریم که یکی از موتوردارهای نسل جدیدش را داشت ، آقایی که شما باشید تا آمدیم به خودمان بجنبیم و یَک شب بهانه ی اَحیا خانه شان تِلِپ شویم ، پا قُذُم نحسِ ما ، ناغافل برادران ریختند و آش را با جاش بردند (البَته دقایقی بعد و سرِ کیچَه نرسیده با انجام گفتمانی نقد ! غنایم جای اولش برگشت ، لکن سرش کولوپیده بود و لاجرم سیگنال no )
القصه؛ داستان خماری ما ادامه داشت . تا اینکه چند شب قبل که داشتم برای بار چهارم وصف دلاوریهای ارتش بُشار را از صدا و سیمای وطنی تماشا و همزمان هم چیزهایی زیر لب زمزمه می کردم، همسادَه ی جدیدمان هنوز عرق اسباب کشی از تنشان خشک نشده ، در زد و گفت : بچه شان تازه دانشگاه قبول شده و جای خواهری! امتحان زبان دارد و التماس دعا که :اگر زحمتی نیست ـ که البته نیست ـ امشب کمی باهاش کار کنیم.(نگو در همین مدت کوتاه راپرت ما را درآورده که برای تافِر! می خوانیم.)
آقایی که شما باشید ، هنوز لای کتاب را درست و درمان باز نکرده بودیم(در بعضی از نسخ هنوز در مرحله هو آوریوتون چطوره بودیم!) که صبیه ی همساده سرِ کتاب را با تحکمی مثال زدنی بست و گفت: خسته نباشید استاد ، بفرماییید شاااااام !
( جانِ خودمان الف شامش را یَک جوری کشید که تمام تنمان دروشید.)
ما اولش خیال کرذیم زن خالو لابد برای تشکر هم که شده ، واقعاً برایمان تدارک شام دیده است ، اما (به قول مسعود آمّا) از اتاق که بیرون آمدیم دیدیم چاهارتا کلّه کُمَه به اتفاق آقای خانه یکی کَپ اَ بُروک ،یکی هاشنیک اَ شی کِلاک ، یکی هم بالشت تو بَخَل ، مُتَکَلی نشسته اند جلوی تلویزیون . حالا چه می بینند ؟ بله ؛ بفرماییید شااام !
**
ساعت دوازده است . یک ساعتی می شود طُغرل دَمَش را هم گرفته و رفته .اما من همینطور عین ماتَک زده هاجلوی تلویزیون چَهکَم برده و یک ریز دارم می گویم : علی ، مجید ،ایول!
بندگان خدا که چیزی از حرفهای من سر در نمی آورند ، گمانشان مَذَّرتی شده ام و حکماً خولی چیزی توی اتاق دیده ام که اینطور احوالم به هم خورده ، زن همساده چشم غره ای به دخترش می رود که یعنی همه ی آتشها از گور تو بلند می شود ، فی الفور هم گردنبندش را باز می کند و ته گلاس اویی انداخته، دست شوهرش می دهد که به زور حلق ما بریزد اما افاقه نمی کند ؛ سردر گم به هم نگاه می کنند. حق هم دارند . آخر هیچ کدامشان “تراکمه” نمی خوانند .
**
حالا یقین دارم توی آن خانه ی خیابان فرهنگ شهر جادو می شود : وقتی که خالو مجید همانطور که به مبل مجنتایی ـ که کوتِ سرمه ای اش روی آن مچاله افتاده ـ تکیه زده و در حالیکه پُرتخال دوم را پوست می کند ، با نوک انگشت پایش به خالو علی که دلَّ بالا همانجا خوابیذه اشاره می کند که صفحه ی آی پد را کمی کجتر کند جوری که مجید هم ببیند مندنی تفنگ را پشت گردن هیسُف گذاشته. نفس از کسی در نمی آید.
آدم باید نسخه اصل را ببیند تا حالیَش بشود خالقان بسم الله شوم با دو تا قلم (یا خدا می داند چه؟!) جَر و مَعجَری به پا کرده اند که حتی خود آن شبکه ی استکباری بی شعور بی تربیت آشغال کثافت هم با بودجه چند میلیون دلاری از پَسَش بر نیامده است. ( دوستان عنایت داشته باشند فحش دادن به مخالف و هر کسی که از او خوشمان نمی آید نه تنها جایز بوده بلکه سفارش شده و موکد است!)
نکته ی ظریف ماجرا هم اینجاست که طوطیان شکر شکن شیرین گفتار تراکمه اغلب در دنیای حقیقی صاحبان مُلک ارقام و دارندگان سر در حسابند ؛ یعنی که کارشان رتق و فتق امورات منحنی و دستبوسی کسینوس و فوقش گرفتن نقطه ی عطف و بردن به زیر رادیکال و قس علی هذا بوده است و اینکه چگونه از دنیای پر راز و رمز اعداد ، چنین جادوگران حروفی بیرون آمده اند صد جای شکر و عجب دارد.
**
قدیمها وقتی می خواستند هم یَل بودن کسی را نشان بدهند و هم مراتب شاگردی و ارادت خود را ، دو زانو جلوی پای پهلوان می نشستند و لُنگی پهن می کردند تا بر آن گام بگذارد .
ما که جلوی خالو مجید و مهندس علی همیشه زانوی ادب را در بَخَل داریم ، اما این نوشته حکم همان لُنگ را دارد که می خواهد با زبان بی زبانی ولی باصدایی بلند و رسا از جانب من و شمای خواننده ی تراکمه فریاد بزند :

علی و مجید عزیز !

در این وانفسایی که جان آدمی قدر و منزلتش تابعی از قواعد بازار است ، لحظه لحظه های عمر شریف و قریحه سرشارتان که بی دریغ و سخاوتمندانه برای همنوعتان بکار می برید تا دمی فارغ از قیل و قال به صحاری مسحور کننده ی خیالتان میهمان شوند ، قدر می دانیم.

میکروفونیسم

شهریور ۸ام, ۱۳۹۱

… برای آنکه همکاری یک آیه قرآن بخواند حتماً چندی بار باید در بین آیه وارد شود و اشکالات متعددی را وارد کند. از اعراب واژه ها گرفته تا پرسش از معنای لغات و حتی گاهی خواندن دو بیت شعر و یا یک روایت یا خاطره در مورد آیه مورد تلاوت. دل خوش کرده بودیم که لااقل روزهای ماه رمضان را با چند آیه قرآن آغاز می کنیم تا برای چند دقیقه هم که شده به رسم کودکی بیاساییم از ناخوشی های شهر دود و بتون و قلب های یخی. قرار بود روزی یک ساعت قرآن بخوانیم. نام این برنامه را جلسه قرآن گذاشته بودند که متشکل بود از تلاوت چند آیه قرآن همراه با صحبت هایی که ادعا می شد تفسیر آیات است.

همین که عزیزی شروع می کرد به خواندن قرآن، سیل ایرادات و اصلاحات از جانب اعلاحضرت صادر می شد. مدام در بین آیات وارد می شد و مدام توصیه و فرمایش که چه کسی بخواند، چگونه بخواند، اصلاً چرا کسی باید قرآن بخواند و … . اینقدر این امر و نهی ها فراوان بود که بسیار می شد شیرینی حضور در یک محفل قرآنی تلخ شود با این گفته ها…

مراسم قرآن خوانی بود و بی ربط نبود اگر به یاد استاد فقیدم دکتر نوربها می افتادم. کسانی که در حوزه حقوق مطالعه داشته اند یا تحصیلات دانشگاهی، بی تردید نام این عزیز را شنیده اند. سالها با او محشور بودم و بواسطه همسایگی اتاق ها در دانشکده و استفاده از محضرشان به عنوان استاد مشاور در رساله، مرتب او را زیارت می کردم. به یاد آن بیماری جدیدی افتادم که دکتر از آن صحبت می کرد. گویا یک اپیدمی بود. برای شادی روحش دعا کردم و سعی کردم گفته هایش را با یاد آورم.

خود او بیماری را «میکروفونیسم» می نامید؛ مرکب از دو بخش: میکروفون و ایسم. میکروفون همان واژه آشنا و مورد علاقه همه است و ایسم نیز همان واژه سهل و ممتنعی است که همه می شناسیمش ولی در تعریف آن اختلاف بسیار است. نشانه اصلی این بیماری علاقه شدید به میکروفون است که خود نشان از اعتماد به نفس بالای فرد دارد و یا نشانه ای از توهم زیبایی فرد است. اصحاب میکروفون تحت تاثیر یک توهم صدای خود را زیبا می پندارند و بسته به موقعیت آنچنان تحریر می زنند و در اوج چنان آواز می خوانند که دیوار صوتی همچون لایه ازن از شونصد نقطه ترک بر می دارد.

به عقیده کاشف این بیماری بیشتر مردم لااقل در حد خفیف به آن مبتلا هستند و اگر بیماری آنها نمودی پیدا نمی کند به این دلیل است که به قول معروف به آب دسترسی ندارند وگرنه شناگران در حد المپیک هستند. موقعیت ها و مناسبتهای متعددی برای آزمایش در مورد این بیماری وجود دارد اما ظهور آن عمدتاً در منابر مصداق می یابد اعم از منابر مذهبی، آموزشی، علمی و …

کاش می شد که در کنار این همه علاقه به «دو صد گفته»، به «نیم کردار» نیز توجه می کردیم. شاید بی جهت نباشد که از قدیم گفته اند «دو صد گفته چون نیم کردار نیست… »

قبل از اینکه ظهور این بیماری را در قالب نسل جدید این بیماری یعنی «تراکمه ایسم» به نمایش بگذارم سخن را کوتاه می کنم و ملتمسانه از همه عزیزان برای شادی روح استاد فقیدم آرزوی نیک می طلبم.

شوریدگان شب های شانار…(شب چهارم: توقع ما از سایت تراکمه؟)

شهریور ۵ام, ۱۳۹۱

چند وقتی ست که شب های خاصی به اتفاق  دکترحسن خضری عزیز و احمدخان انصاری در شانار دور هم جمع می شویم و شب را به گفت و شنود می گذرانیم، از هر دری و هر پیکری!
وجه اشتراک تمام این گفت و شنود ها این است که هر کدام از ما سه نفر با نگرشی خاص به موضوع مورد بحث می پردازد و آن را در بوته ی نقد دانش و تجربه ی خود ورز می دهد: دکتر خضری (دکترای روان شناسی) هنگام بحث، از لابلای انبوه نظریه ها و مفاهیم روان شناسی، در را برای یونگ و فروید باز می کند، من که حیران مکانیک و تیاتر هستم نیوتون را روبروی استانیسلاوسکی می نشانم و احمد انصاری (فوق لیسانس فیزیک) برای پلانک و انشتین “ملس سرخو” سفارش می دهد!
آنچه خاهید خاند مختصری است از یکی شب های شوریده گی ِ ما :
موضوع : توقع ما از سایت تراکمه(تاثیرات فضای مجازی بر دنیای واقعی)!
صاحب موضوع: محمدجواد صفایی


جواد: موضوع صحبت امشب ، بر خلاف سه موضوع قبل یک بحث عام نیست. یعنی ما نمی خاهیم تاثیر متقابل فضای مجازی و دنیای واقعی را بر هم بررسی کنیم. بلکه موضوع بحث امشب در مورد همین سایت – سایت تراکمه – است. سوال من به صورت واضح تر بدین صورت است: یک)توقع ما نویسنده ها از سایت تراکمه چیست؟ دو) راهکار برآورده شدن توقع ما چیست؟ این بحثی ست که نظر مخاطب ها هم در آن بسیار مهم و تاثیر گذار است.
البته من همین ابتدا مبنای این توقع را می خاهم توضیح بدهم. به دو دلیل ما از سایت تراکمه توقع هایی داریم: اول اینکه غالب نویسنده های این سایت جزو قشر تحصیل کرده ی این شهرند. دوم اینکه آمار بازدید کننده ی سایت قابل توجه است. ما هفته ای متوسط هشت الی ده هزار بازدید داریم. اگر این عدد را با تیراژ روزنامه هایی چون سبحان و طلوع مقایسه کنیم می بینیم که این روزنامه هایی که به صورت رایگان در دسترس  مخاطب قرار می گیرند؛خیلی مانده تا به این عدد برسند.
احمد:در مورد توقعم از سایت، به مرور زمان متوجه نکته ای شدم و آن هم اینکه ما نباید از سایت توقع یک تاثیر مستقیم داشته باشیم. ما در سایت باید از تاثیر مستقیم به سمت تاثیر های غیر مستقیم پیش بریم. به این معنی که توقع نداشته باشیم مطلبی که ما امروز در سایت می گذاریم، همین فردا یا پس فردا تاثیرش را درجامعه ی اطراف و دنیای بیرون ببینیم.
جواد: منظورت تاثیر های دراز مدت و کوتاه مدته؟
احمد: نه .. منظورم دراز مدت و کوتاه مدت نیست.بذار یه مثال بزنم: شما فرض کن در همان قضایای انتخابات، نوشته ای مثل نوشته ی ” حاج قاسم دولت تعیین می کند” را در نظر بگیرید.این مطلبی بود که به صورت مستقیم تاثیر خودش رو می گذاشت. حالا فرض کن همین مطلب به صورت غیر مستقیم هم در دراز مدت تاثیر خودش رو می گذارد.به نظر من باید سایت به سمت کارهای فکری و نه نوشته های شتاب زده حرکت کند، کارهایی با این خصوصیات : فکری، غیر مستقیم و دراز مدت.
جواد: منظورت از فکری همون فرهنگیه؟
احمد: نه الزامن فرهنگی، نوشته هایی که معلومه نویسنده پاش زحمت کشیده، واسه اش مطالعه کرده.مثل نوشته های آقای ذکاوت.
جواد: پس احتمالن منظورت نوشته های فربه است؟
احمد: آها! آفرین! فربه!مطلبی باشه که وقتی می خونی بفهمی یه چیزی یاد گرفتی.بعضی وقتا اصلن می ترسی پای همچین مطلب هایی کامنت بذاری که یه وقت اون مطلب آسیب نبینه یا آبروی خودت نره.ولی پرداختن به مسایل سیاسی یا مطالب شتابزده توقعات ما رو خراب می کنه.
حسن: بذارید من یه کم برم عقب تر و از کل به سمت جزء حرکت کنیم. ببینیم اولن رسانه چه ابعادی داره؟ببینید هر رسانه، چه تلوزیون، چه روزنامه و چه رسانه ای دیجیتال مثل همین تراکمه، دارای سه بعد است: ساختار، محتوا و هدف. ما باید ببینیم ما در این سایت، دنبال چه هدفی هستیم. بر اساس این هدف، محتوا و ساختار تنظیم بشه. ساختار که به هر حال همه مون پیشنهاد هایی به مسعود داده ایم و خیلی دست ما نیست. اما محتوا به نظر من تا حدودی، آسیب دیده. این سایت، اون چیزی که توقع می رود، هنوز نیست. حالا یا به علت کم کاری نویسنده هاست، یا به علت دلسردی بعضی ها پس از انتخاباته. بعضی ها هم که به دلایلی رفتند برای خودشان سایت زدند. به نظر من فلسفه ی وجودی بعضی از این سایت ها در تعارض با ادعاهایشان است که می گویند برای نهادیه شدن نقد و گفتگو به وجود آمده اند .در حالیکه ما باید در کنار هم بودن، با هم گفتگو کردن رو یاد بگیریم، تحمل افکار مخالف رو یاد بگیریم و یادگیری همه ی اینها از با هم بودن به دست می آد نه از اینکه هرکی بره برای خودش دم و دستگاهی راه بندازه…
جواد: چه توقعی از سایت تراکمه داری؟
حسن:/می خندد/ آها ! ببین سایت، سایت خوبیه. امّا توقع من اینه که یک برون داد و خروجی ملموس داشته باشه. ما انتقاد می کنیم از اداره ها، فرمانداری، شهرداری و زمینه های اجتماعی. اما هیچ اتفاقی نمی افتد.
جواد: اگه درست متوجه شده باشم، شما توقع داشتی و داری که اگر مشکلی در سایت مطرح میشه، تاثیر اون رو به صورت مستقیم و فوری ببینی؟
حسن: فرض کن نویسنده ای می آد و در مورد یک موضوع به صورت عام صحبت می کند، مثل امنیت اجتماعی و روانی. این خوب است و تأثیری که باید هم بر مخاطب می گذارد. اما فرض کن که من یا شما در مورد پارکینگ عمومی بنویسم، یا در مورد نبودن سینما و فرهنگسرا. خب می بینی هیچ اتفاقی نمی افتد. یک سری مسائل، کارکرد تئوریک دارند یعنی برای آگاه سازی و نوعن اطلاع دهی، مناسب هستند؛ اما یک سری مسائل، کارکرد اجتماعی و کاربردی دارند و ما باید تأثیر آنها را در عمل ببینیم.
جواد: من میخام به نکته ای اشاره کنم: اگه ما توقع داریم که وقتی ما حرفی و ایرادی را به صورت منطقی در سایت مطرح کنیم، خروجی آن این باشد که فرداروز تاثیر اصلاحی آن را در شهرمان ببینیم، یعنی خروجی مان یک تغییر واضح و ملموس باشد،خب این اتفاق نمی افتد .اگر می افتاد خیلی خوب و ایده آل بود، آن وقت ما هم می شدیم مثل سایت ویکی لیکس که در سطح جهان تاثیر می گذاشت. اما نکته ی بسیار مهمی که نباید از قلم بیافته اینه که ما وقتی مساله ای را مطرح می کنیم، این در ذهن مخاطب ما یک توقع ایجاد می کند، توقع اینکه مسوول مربوطه یا پاسخ دهد یا اصلاح کند. وقتی این توقع ها بر هم انباشته می شود و پاسخی نمی آید، مخاطب در جایی که باید انتخاب کند، این توقع های برآورده نشده – خودآگاه یا حتا ناخودآگاه – در انتخابش تاثیر می گذارد. اینجاست که انبوه مخاطب ما کار را برای آنها که اهل پاسخ نیستند سخت می کند. خلاصه اینکه من وقتی می نویسم دنبال تاثیر بر مسوولی نیستم ، بلکه می خاهم توقعی در ذهن مخاطب بکارم. او به موقع تصمیم خودش را خاهد گرفت. من کلن دنبال تاثیرات درازمدت هستم.البته این توقع ها می تواند از تعویض یک لامپ روشنایی باشد تا مدیریت یک بحران اجتماعی.
احمد: من قبلن خیلی با جواد سر همین موضوع بحث می کردم که چرا وقتی ما می نویسیم که چرا وقتی ما در مورد مسائل شهری یا اجتماعی مینویسیم، شهردار هم که میخاند، شورای شهر هم که میخاند، مطمئنی که میخاند، پس چرا اصلاحی انجام نمی شود.بعد از مدتی متوجه شدم که اگه دنبال تاثیرات این شکلی سایت باشی سرخورده می شی!
جواد:آفرین! بعضی ها تو سایت میخاستند فکر یه نفر رو عوض کنند ، نتونستد ،دلسرد شدند و رفتند! بعضی ها میخاستند یه شهر رو عوض کنند ، نتونستد ، دلسرد شدند و رفتند!اون اوایل که بعضی ها(از جمله خود من!!) می خاستیم با همین سایت کشور رو اصلاح کنیم!! مدت ها گذشت تا ما تراکمه نویس شدیم.
احمد: کسی که میخاد تو سایت بنویسه باید حوصله ی کافی داشته باشه .دنبال تغییر آنچنانی هم نباشه و فقط بخاد تو ذهن مخاطب یک سوال، یک آگاهی ایجاد کنه.
جواد: پس به نظر شما کار سایت آگاهی بخشیه؟
احمد: بله، مثل کسی که یه چراغ دستشه و میگه آقا این راه خاکیه و اون راه آسفالت.همین. توقع خودت چیه؟
جواد: من توقعم رو تو سه عبارت خلاصه می کنم:اول – انعکاس مشکلاتی که خیلی رو نیست و  دیدن این مشکلات نیاز به تیزبینی دارد.
احمد : یعنی چی؟اون دستمال کاغذی رو بی زحمت ….ببخشید.
جواد: ببین اگه یه راهی خراب باشه، فهمیدن این تیزبینی نمی خاد اما اگه سن روابط جنسی در جوانان این شهر، پایین اومده باشه این تیزبینی میخاد. یا اینکه آمار طلاق بالاست این را دیگه نه همه می فهمند و نه به عنوان یک درد برای همه مطرح است. توقع دوم من این است که یک فضای نسبتن علمی و آکادمیک از سویی و عامه فهم از دیگر سو بر نوشته ها و کامنت ها حاکم باشه. عامه فهم به دلیل اینکه اینجا مجله ی تخصصی فلسفه یا روان شناسی یا فیزیک نیست. توقع سوم من از سایت، ایجاد فضای دیالوگ وگفتگوست، فضای شنیدن و احترام گذاشتن به نظر مخالف، تمرین ساده ی دموکراسی. شاید به مقصد و مقصودمان کامل نرسیده باشیم اما من مطمئنم که در این راه حرکت کرده ایم.
حسن: من معتقدم که هرعملی باید یک اثری را ایجاد بکند. ما فقط داریم حرف می زنیم. همانطور که بدن برای زنده موندن نیاز به غذا داره، “رفتار” هم برای تداوم داشتن، نیاز به “پیامد مثبت” داره. شما اگر کاری انجام می دهید باید دلخوشی داشته باشی تا در آینده آن را تکرار کنی. مشکل ما اینه که کمتر از آنچیزی که می تونستیم به سمت آگاهی دادن حرکت کردیم و بیشتر درگیر موضوعاتی شدیم که به نوعی حاشیه ای بوده اند.
جواد: یه سوال؟ مطالب پربازدید رو کی پر بازدید کرده؟ مدیر سایت؟ نویسنده ها ویا مخاطب؟ این مخاطب بوده که یک نوشته رو کرده پر مخاطب. پس ما با این مخاطب رو به روییم.
احمد: یعنی میخای بگی جامعه هم درگیر اون مسائله؟
جواد: دقیقن! مگه میشه جامعه به سمتی اقبال نشون بده که خودش فکر نمیکنه دردش اونه؟ این تضاد بین تصور ما از درد جامعه و واقعیت بیرونی درد جامعه است. ما میخایم براش یه درد متعالی بتراشیم.
حسن: بیشترین مخاطب را مسائل سیاسی داشته ولی همین مخاطبی که شما می گویید لابد دردش مسائل سیاسی بوده که به اینجور مسائل توجه داره، بیشترین انتقاد را از سیاسی شدن تراکمه داشته است؛ یه نکته ی اینه که شاید خود این مطلب نباشه که پر بازدیده، این کامنت های زیرشه که آمار رو بالا برده و دلیلش هم جر و دعواهای اون زیر است که اصل مشکل ما و جامعه هم همین دعواهاست. حرف من اینه که ما می تونیم ذائقه ی مخاطب رو عوض کنیم. ما باید به چیزی که واقعن درد جامعه است بپردازیم، مثلن همون طلاقی که خودتون گفتین یا خودکشی و یا بسترسازی برای تحمل، مدارا، نقدپذیری، همصدایی برای ساختن جامعه و…
احمد: فکر می کنم حرف دکتر اینه که به جای اینکه جامعه مطالب مورد پسندشو به ما القا کنه و ما مطلبی بنویسیم که پر بازدید بشه ، مابیایم و مطالبی که آگاهی بخشه رو بنویسیم و در معرض جامعه بذاریم.

جواد:من با این ایده کاملن موافقم، ادعای راهبری و جلوداری نداریم اما قرار  هم نیست پشت سر مخاطب های مان حرکت کنیم.


حسن: ما قشر تحصیل کرده ی این جامعه هستیم و ادعای دانایی داریم و مدعی نقد این ساختار فرهنگی و اجتماعی هستیم. به نظر من، این مجموعه یعنی ما نباید درگیر بحثهای روزمره ی عامیانه بشه. این چرا اینقدر ترشه؟
احمد: از اینا بریز ، طعمش بهتر میشه. البته هر زمانی مطلبی مناسبه، مثل ایام انتخابات. ولی الان خوبه که به مشکلات اساسی برسیم، الان مدارس داره باز میشه، وضعیت تیز هوشان امسال، رتبه کنکور ی های امسال و… اینها تازه مسائلیه که من باهاش درگیرم.
جواد: صد بار بهت گفتم بیا در مورد این مراکز مشاوره انتخاب رشته ی دانشگاهی بنویس…به خدا لازمه!
احمد: آخه منم به این سوال رسیدم: برای کی آخه؟
جواد: عزیزم! تو فکر کن بتونی به چار تا دانش آموز مشاوره ی درست بدی! این کمه؟
احمد: جواد جان این چیزی که می گم روننویس! من…
حسن: به نظر من ، توقع از رسانه اینه که اثر داشته باشه. اگه شما می گید اثرش آگاهی بخشیه من میگم باشه، ولی آگاهی بخشی در چه زمینه ای؟ در مورد جنگ و دعوای سیاسی که تو کوچه و بازار هم هست! به نظر من ما باید چیزی بنویسیم که به ما کمک کند برای یک دید بهتر به زندگی،کمک کنه دیالوگ و گفتن و شنیدن رو یاد بگیریم، بودن در کنار هم در عین تفاوت داشتن را یاد بگیریم. شاید نظرم ایده آل گرایانه باشد اما ما راهی جز این نداریم و به نظرم خیلی از این مطالب سیاسی، دردی از ما دوا نمی کند.
جواد: خوبه که سایت به نحوی مدیریت بشه که هم مطالب سایت گرم کن توش باشه هم مطالب فربه. سایت هم باید جذابیت خودش رو داشته باشه،چیزی حذف نشه.
احمد: نه ! حرف از حذف نیست، میگیم طوری نشه که مطالب به قول شما سایت گرمکن نچربه بر همه چیز.ترکیب نوشته ها مدیریت میخاد. باید یه مطلب خوب که نویسنده پاش زحمت کشیده ، حداقل دو سه روز در صدر باشه تا دیده بشه، همه ی بچه ها خودشون رو موظف بکنن پای مطالب قوی اظهار نظر بنویسند،بحث رو بپرورانند، کامنت ها مدیریت بشه.
جواد: با این حرف کاملن موافقم که ارتقای کیفیت سایت ، نیاز به حضور پررنگ مدیر سایت داره و فقط دست نویسنده ها نیست. باید تناسب تعداد مطالبِ سایت گرم کن و مطالب قوی و فربه حفظ بشه. گله هم البته دارم از دوستانی که باید بنویسند و نمی نویسند، این ننوشتن ها بیشتر از نوشتن ها روی کیفیت سایت تاثیر گذاشته. اگر سایت افت کرده به خاطر ننوشته هاست و نه نوشته ها. سایت با نوشته های فربه، فربه می شود و نه با غرغر کردن و لنده گفتن. خب سوال آخر: به نظر شماسایت تراکمه یعنی نویسنده هاش یا ترکیب نویسنده ها و کامنت نویس ها؟
احمد: در بیرون معنیش همون ترکیبه، یعنی حرف کامنت نویس ها رو هم به پای سایت می نویسند. جالبه که بعضی آدم های تحصیل کرده هم اینجوری به سایت نگاه می کنند و فرقی بین کامنت نویس و نویسنده نمی گذارند.
حسن: تو تراکمه البته ما سه دسته آدم داریم: نویسنده، کامنت نویس، و خاننده ای که فقط می خاند. بنابراین اگر ما میخاهیم آگاهی ایجاد کنیم، گفت و شنود ایجاد کنیم، و در یک کلمه، تغییری در جامعه به وجود بیاریم و اثری داشته باشیم، راهی نیست جز اینکه بپذیریم که اینها را به پای ما بنویسند و هزینه ها را بپذیریم.
احمد: باید کامنت ها را مدیریت کرد.
حسن: من خودم خیلی موافق نیستم چونکه این مدیریت بیشتر به معنی حذف است. البته ما این مشکل را هم داریم که در جامعه ی ما و در ذهن مردم ما، مرز دقیقی بین خیلی چیزای ظاهرن مشابه وجود نداره. مثلن خیلی ها یا نمی دونن یا خودشونو به ندونستن می زنن و مرز بین توهین و انتقاد، یا آزادی و ولنگاری رو جابجا می کنن؟ باید یک مانیفستی نوشته بشه و این موضوعات، توضیح داده بشه. واضح بشه که نقد چیه؟روش های آن کدومه؟ فرقش با توهین چیه و چیزای دیگه. این ها باید واضح بشه که به نظر من، همین ها نیاز جامعه ما هست.
جواد: خب ! بریم که به قرآن خونی هم برسیم. نوبت کیه این دفعه حساب کنه؟

نگاه ها احمد را روانه ی پیشخان می کند. من هم ته لیوانم را به یاد عزیزی که لبم را خندان و تنم را سالم می خاهد ، لاجرعه سرکشیدم.
(خاننده ی محترم! سزاست که شما نیز به این دو سوال پاسخ دهید: توقع شما از سایت چیست؟راهکار پیشنهادی تان چیست؟ قطعن نظر شما موثر است چرا که این سایت را من و تو می سازیم، سایت متعلق به همه ی ماست.)

صعود گروه کوهنوردی کارخانه سیمان لامرد به قله سلطان رشته کوه سبلان (بام آذربایجان)

شهریور ۲ام, ۱۳۹۱

سبلان از رشته کوه های مرتفع ایران است که در شمال غربی ایران و در استان اردبیل قرار دارد. این رشته کوه به طور کلی سه قله معروف دارد که بلندترین و معروفترین قله آن به قله سلطان مشهور است که سومین قله بلند ایران و یک کوه آتشفشانی غیر فعال می باشد. ارتفاع قله این کوه ۴۸۱۱ متر از سطح آب های آزاد می باشد و در بالای آن دریاچه ای قرار دارد که نماد و نشانه قله سلطان می باشد.

هیئت کوهنوردی شهرستان که در سال های  نه چندان دور و توسط دوست عزیزمان آقای محمود کریمی پایه گذاری شده است و جا دارد که از طرف تمام اعضای این هیئت از تمامی تلاش ها و زحماتی که ایشان برای این گروه کشیده اند تشکر و قدر دانی کنیم هر ساله در ایام تابستان و مصادف با ایام صعود های تابستانی برنامه ای را به صورت کاملا حرفه ای برای صعود به یکی از قله های مطرح در کوهنوردی کشور تدارک دیده و قرعه سال ۱۳۹۱ به سلطان افتاد.

پس از مشخص شدن مقصد طبق قرار معلوم و همیشگی برنامه تمرینات گروه به مدت ۳ هفته و از اواخر خرداد ماه کلید خورده و به دلایل زیادی از قبیل مرتفع بودن این قله، پوشش برفی قسمت اعظم مسیر و همچنین ۲۰۰۰ کیلومتر راه طولانی و خسته کننده ای که باید پیمود، تمرینات منسجم و هماهنگ و متراکمی را طلب می کرد که از آن تاریخ به صورت یک روز در میان و در کوه های اطراف شهر و با حضور تمام کوهنوردان برگزار گردید.

با برگزاری این تمرینات منسجم و هماهنگ امید آن می رفت که صعودی موفقیت آمیز برای گروه اعضامی رقم بخورد که همان طور که انتظار می رفت در روز ۲۰ تیر ماه ۱۳۹۱ این مهم به دست آمد و پرچم کوهنوردان لامردی برفراز قله سلطان به اهتزاز در آمد.

این صعود موفقیت آمیز را به تمام همشهریان عزیز، کوهنوردان شرکت کننده در این برنامه و کارخانجات سیمان لامرد که اسپانسری این برنامه را بر عهده داشتند و حمایت های همه جانبه خود را از ما دریغ نکردند تبریک می گوئیم و برای این کوهنوردان عزیز آرزوی موفقیت می کنیم و به امید آینده هایی بهتر می نشینیم که پرچم آنها را بر فراز قله های بلندتر و بلندتر افراشته ببینیم.

 جانپناه قله سلطان در ارتفاع ۳۷۰۰ متری. نکته جالب در مورد این جانپناه این است که این مکان پایگاه جاسوسی امریکا در قبل از انقلاب بوده و به دلیل ارتفاع زیاد و نزدیک بودن به مرز ایران با شوروی سابق یکی از پایگاه های جاسوسی بر علیه شوروی بوده است. بعد از انقلاب این پایگاه به ترکیه منتقل می شود.

    

یکی دیگر از نماد های قله سلطان تکه سنگی است که به شکل سر عقاب است و در نزدیکی های جانپناه واقع شده است

 

در مسیر صعود. ارتفاع ۴۵۰۰ متری

 

آخرهای مسیر. لحظاتی قبل از صعود.

 

قله سلطان. ارتفاع ۴۸۱۱ متری در کنار دریاچه که هنوز از خواب زمستانی بیدار نشده است.

کوهنوردان شرکت کننده در این برنامه:

برادران

۱-محمد جمالی: (مدیر گروه) هیئت کوهنوردی لازم می داند که از ایشان برای تمام زحمات و تلاش های قابل توجهی که برای برگزاری این برنامه داشتند و هماهنگی هایی که با اسپانسر این برنامه (کارخانجات سیمان ) داشتند تشکر و قدر دانی کند.

۲- عقیل منصوری: (مسئول مسائل فنی گروه) بدست آوردن شناخت کامل از منطقه سبلان و طرح برنامه صعود و نظارت بر اجرای نکات ایمنی و  فنی از وضایف این مربی عزیز بود که برای تمام این زحمات از ایشان کمال تشکر را داریم.

۳- محمود محمدی: (حسابدار گروه) بدون شک زحمتکش ترین فرد گروه که وقت خیلی زیادی را برای به ثمر رساندن این برنامه گذاشت (از هماهنگ کردن وسیله نقلیه و تمامی هماهنگی های غذا و رفت و آمد و خلاصه هرچی دنگ و فنگ داشتیم را محمود عزیز گردن می نهاد) ممنون به خاطر زحماتی که کشیدی و خسته نباشی.

۴- حسین محمدی: (کمک های اولیه و ثانویه و …..)

با حضور چنین افرادی در هیئت و تلاش های بی دریغشان، امید به برگزاری برنامه های بهتر و پر ثمرتر در آینده نزدیک می رود. در این جا لازم می دانیم از که از طرف تمامی کوهنوردان عضو این هیئت از این عزیزان تشکر و قدر دانی کنیم.

۵- اسدالله علیزاده

۶- محمد غفاری

۷- روح الله غفاری

۸- جواد غفاری

۹- ابراهیم غفاری

۱۰- احمد نکویی

۱۱- محمود شعبانی

۱۲- حسین جمالی

۱۳- ایوب دهقان

۱۴- جعفر دهقان

۱۵- مصطفی نعیمی

بانوان

۱۶- زهرا عامری

۱۷- سیده عالیه موسوی

در پایان ما اعضای هیئت کوهنوردی شهرستان لامرد بر خود فرض می دانیم که با بضاعت اندکمان در کمال ادب و احترام مراتب سپاس و قدردانی خالصانه و صمیمانه خود را از جناب آقای ابراهیم غلامزاده مدیریت عامل کارخانجات سیمان که با حمایت های خود ما را در این وادی یاری نموده اند ابراز کنیم.