Archive for تیر, ۱۳۹۱

عاشقانه‌هایی برای “مرغ”

تیر ۲۹ام, ۱۳۹۱

ای قشنگ‌تر از پریا/تنها تو کوچه نَری‌آ/لوشی‌های‌ محل دزدند/ گوشتِ تو رو می‌دزدند/

شیرینم(!) اگر خلاف عادت مالوفِ عاشقانه‌ها، از همان ابتدا قربا‌ن‌صدقه‌ات نرفتم و بی‌مقدمه قلم بر مدارِ توصیه‌های امنیتی-اطلاعاتی ‌چرخاندم، همه را یک‌جا بر منِ سراپا بی‌تقصیر ببخشا. والا خودت خوب می‌دانی که “جیگر” هر خزنده‌ای و جهنده‌ای خوردنی نباشد، جیگرِ تو یکی خوردنی‌ست؛ جیگرتو بخورم. لابد الان پیش خودت می‌گویی:« سَندونَمَم نمی‌تونی بخوری» و من هم وقتی می‌بینم که به چه نکته‌ی ظریفی اشاره کرده‌ای، رو به پنجره آهی می‌کشم و یک دقیقه سکوت می‌کنم.

بین خودمان باشد و حتی‌الامکان رسانه‌ای نشود؛ در حسرت یک رانِ تو آواره‌ترینم.از این محله به ان محله.از این صف به ان صف.از این مرغ‌فروشی به آن مرغ‌فروشی. دستانِ ابتذالِ تورم تن سیمین و لخت‌ُعورت رااز سفره‌ها دریغ می‌کند و من خود به چشم خویشتن دیدم که داری ‌می‌روی. “هیچکی مثل تو نرفت/هیچکی مال تو نموند/شعرهای تنهایی‌مو/هیچکی مثل تو نخوند“.

از رانِ با پوست بدون دنبالچه، چربی و سرساقَ‌ت ( یا به عبارتی همان لِنگ‌وپاچه) بگویم یا از رانِ بدون پوست، دنبالچه، چربی و سرساق که مانند دو خط موازی هیچ‌وقت به یکدیگر نمی‌رسند. از ران و سینه با پوست بدون دنبالچه، شش، گردن و بال‌ت نغمه‌ها یسرایم یا از ران و سینه بدون پوست، دنبالچه، شش، گردن و بال. از ساقِ بدون پوست و سرساق‌ت همان بهتر که صحبتی نکرده و تصویر سازی نکنیم که “خلق را ممکن است رستخیزی پدید آید که صَفَت نتوان کرد!“.

عزیزم، دیگه با عاشقانه‌هام و آه‌و ناله‌هام نمی‌خوام ناخواسته اب در حُوضین دشمنان بریزم. تا همین‌جاش کافیه. تو را با یک قطعه شعر بدرقه کرده و به خدای بزرگ می‌سپارَم. باقی پرندگان هم سلام برسان.

تو را در کیسه‌ی مشکی داخلِ فریزر قاطیِ یخها نهان باید کرد

مبادا فامیلها و همسایه‌ها ببینند و بگویند: مایه‌دارا

بعد از خوردن هر وعده‌ی تو، حتما باید نَخِ دندان کشید

مبادا تکه‌ی گوشتی لای دندان‌ها مانده باشد و رفقا ببینند

روزگار غریبی‌ست نازنین

خروس را در حیاط‌خلوتِ مرغداری تازیانه می‌زنند

مبادا دودَره بازی درآورده باشد

روزگار غریبی‌ست نازنین

آن که بر در می کوبد شبانه‌روز

برای خالی کردن سفره آمده‌ست

در را باز نکن.

با تقدیم آرزوها!

CLOSE – UP : نمای نزدیک(۱)

تیر ۲۸ام, ۱۳۹۱

مجموعه نوشته هایی را که با عنوان عمومی (CLOSE – UP : نمای نزدیک) خدمت تان ارایه خواهم کرد، دستچین خاطرات من است در برخورد با مردم شهرم .این برخورد ها در هرجای این شهر ممکن است برای من اتفاق افتاده باشد: کوچه و بازار،اداره ها،پارک ها و… این خاطرات هر کدام متضمن نکته ای اند و هدف از این خاطره گویی هم بررسی همین نکته ها ودر نتیجه شناخت بهتر شهرمان است، شهری که ما آن را ساخته ایم.


عصر – بلوارشاهد- یکی از نمایشگاه های ماشین


خسته از کار روزانه با پیکاب اداره سمت خانه می رفتم که به ذهنم رسید از یکی از این نمایشگاه ها قیمت ماشین شاسی بلند”رونیز” را بپرسم. راستش تازه کرم ماشین شاسی بلند افتاده بود به جونم و به دلیل آشنایی کامل با رونیز، اولین گزینه ام همین ماشین بود.
پیکاب را گوشه ای پارک کردم وپیاده رفتم سمت صاحب نمایشگاه که داشت با دو سه نفر در مورد کیفیت ماشینی صحبت می کرد. به احترم شون چند قدم دورتر وایسادم تا صحبت شون تموم بشه. چند دقیقه گذشت و با اینکه فروشنده متوجه حضورم شده بود، محلی به من نمی ذاشت. رفتم جلوتر و گفتم : ببخشید میشه یه سوالی بپرسم؟
فروشنده فقط سری برگرداند و چشمکی زد که لابد ترجمه اش این بود: چیه جوونی که به ریختت نمیاد مشتری خوبی باشی و برای من حتا اینقدر ارزش نداری که بپرسم چی میخای؟ باور کنید چشمکه همه ی این معنا ها رو در خودش داشت.
گفتم: ماشین شاسی بلند چی دارید؟
سرش رو برگردوند و گفت : نداریم.
با دونستن اینکه یه سانتافه و یه کیا-اسپرتیج تو نمایشگاه بود، ترجمه این گفته ی ایشان را به خودتان واگذار می کنم.
فکری به ذهنم رسید. ده دقیقه بعد رفتم سوار پیکاب اداره شدم و اومدم سمت در نمایشگاه. عینک دودیم رو پوشیدم و چندتا بوق زدم. کلک ام گرفت: فروشنده هه جلدی دوید اومد طرفم و گفت: سلام دایی جان! چه خبر؟
گفتم: دایی رونیز خوب چه قیمت گیرم میاد؟
گفت:یه دونه سراغ دارم که …
گفتم:…
نتیجه گیری اجتماعی : مهم نیست چی هستی،مهم اینه که سوار چی هستی؟
نتیجه گیری اخلاقی: هرکی تو رو به یه شکلی میبینه.
نتیجه گیری پزشکی: بعضی ها چشماشون مشکل ویژه ای داره : مردم رو از یه قیمتی پایین تر دیگه نمی بینه!
نتیجه گیری سیاسی: این خاطره هیچ نتیجه گیری سیاسی ندارد و لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد.
                                      

جامعه شناسی نخبه کشی

تیر ۲۸ام, ۱۳۹۱

“جامعه شناسی نخبه کشی” عنوان کتابی است از علی رضاقلی (نشر نی، ۱۳۷۷). دراین کتاب به این مبحث پرداخته شده است که در میان ده ها نخست وزیر و صدر اعظم در تمام دوره های تاریخی ایران تا پایان دوره پهلوی سه تن نام نیک از خود بر جای نهاده اند و از قضا هر سه این بزرگان مورد غضب دستگاه حاکمه قرار گرفته، به قتل رسیده یا در غربت و انزوا پایان عمر خود را سپری کرده اند.

این سه تن عبارتند از: قائم مقام فراهانی، امیر کبیر، و مصدق که نویسنده آنان را به عنوان “نخبگان اصلاح” می شناسد. کتاب، بستر تاریخی برآمدن و حضور این نخبگان را موشکافانه مورد تحلیل قرار می دهد و با مقایسه راههای پیموده شده فرهنگی و واقتصادی جوامع شرق و غرب در آن زمان، به خصلتهای فرهنگی و اخلاقی ایرانیان  و تمدن سنتی-قبیلگی ایران آن زمان ها می پردازد.

در اینجا قصد ندارم این کتاب را خلاصه نویسی کنم بلکه توصیه می کنم دوستانی که به مباحث جامعه شناسی و اجتماعی علاقمند هستند آین کتاب را مطالعه نمایند هرچند ممکن است بعد از مطالعه کتاب، حالت یاس و نا امیدی به شما دست دهد.

قصد بنده از نوشتن این مطلب این است که بگویم متاسفانه نخبه کشی در جامعه ما محدود و منحصر به اصلاحگران اجتماعی نمی شود بلکه این بیماری اجتماعی را می توان نوعی مازوخیزم دانست که نادانسته و بر حسب عادت پس از هزینه های زیاد چیزی را به دست می آوریم و به دست خود آنها را از بین برده یا این سرمایه های علمی و اقتصادی خود را رایگان به جوامع دیگر هدیه می کنیم.

مهاجرت نخبگان علمی به سایر کشورها، انزوای مدیران برجسته  فرهنگی و اقتصادی، سنگ اندازی در راه سرمایه گذاری و چسباندن انواع انگها به فعالان اقتصادی، پرونده سازی مجلات زرد برای برجستگان هنری و ورزشی و دهها نمونه دیگر همگی نشانه هائی از ظهور این بیماری در میان طیفهای مختلف جامعه دارد.

شاید بتوان گفت وجود خصلتهائی همچون حسادت، عدم اعتماد متقابل، شخصیت پرستی، مصلحت گرائی، دوروئی و ریا، القا پذیری، تمایل به لذت جوئی افراطی و کارگریزی و دهها خصلت ناپسند دیگر دست به دست هم داده اند تا جامعه ما به جائی برسد که جامعه شناسان آن را در مرز بحران اخلاقی ارزیابی کنند و رفته رفته با از دست دادن نخبگان خود و عدم جایگزینی مناسب شاهد روند رو به انحطاط باشیم.

این نوشته را در تایید مطلب وزین دوست عزیزم آقای علی نژاد نوشتم. امید است همه ما به دور از حب و بغض سیاسی بتوانیم نخبگان اقتصادی، فرهنگی و علمی منطقه را دلگرمی داده و از این طریق به آینده فرزندان خود خدمت نمائیم.

ماهواره

تیر ۲۸ام, ۱۳۹۱

امروزه بیش از ۹۰ ماهواره در جهان فعالیت می کنند و بیش از ۳۵ ماهواره کشور ایران را پوشش می دهند،این تعداد ماهواره امواج حدود سه هزار شبکه را بر روی ایران می افشانند، اگر آنهایی که کد شده اند را از آن کم کنیم در حدود ۱۷۰۰ شبکه آزاد وجوددارد که تعداد شبکه های فارسی زبان به بیش از ۵۰ شبکه می رسد.
هر روز بر تعداد استفاده کنندگان از این دستگاه رو به افزایش هست که حتی در بدترین نقاط کشور هم می توان آن را پیدا کرد.

چندروزی است که دوباره بازار جمع آوری گیرندهای ماهواره به راه افتاده است، همه ما می دانیم که استفاده از ماهواره خلاف قانون است،این قانون در کشور ما در سال ۷۲ به تصویب رسید.در سال های ابتدایی دهه ۸۰ نیز بحث هایی پیرامون این قانون مطرح شد که مجلس به آن رای نداد،آن زمان عماد افروز که ریاست کمسیون فرهنگی مجلس را به عهده داشت به عنوان موافق طرح استفاده کنترل شده از ماهواره گفت:تجربه ۲۷ ساله ما نشان داده است که داشتن برخورد صفر و یک سیاست تکذیبی با پدیده هایی مانند ماهواره جواب نمی دهد،فراگیر شدن این پدیده به معنای پذیرش آن نیست و … .

در مورد ورود به خانه ها باید گفت تجسس در منزل دیگران که شامل در ورودی تا ‍پشت بام می‌شود مستلزم دستور قضایی است. وجز با اجازه دادگاه یا بازپرس نمی‌شود به منزل دیگران وارد شد و اگر هم گاهی دیده می‌شود که ماموران نیروی انتظامی یا اطلاعاتی وارد منزل دیگران می‌شوند مصداق بارز هتک حرمت منازل است و می‌شود خاطیان را تعقیب کرد. بنابراین این شیوه که بدون حکم قضایی وارد پشت بام و منازل افراد بشوند، خلاف قانون است مگر اینکه تصمیم قضایی در این مورد وجود داشته باشد. تصمیم قضایی هم باید با شناخت متهم و مظنون مطروحه در پرونده صادر بشود و گفته بشود که شما می‌توانید با رعایت سایر قوانین وارد منزل شخص شوید٬ قبل از غروب آفتاب و بعد از طلوع آفتاب و شب در موارد اضطراری. حال در جاهایی گفته می شود که ماموران دارای یک حکم کلی هستند،که از نظر برخی حقوق دانان به علت آنکه مجرم باید دارای جرم مشخص باشد صدور این نوع احکام خلاف قانون است.

نکته جالب اینجاست که جمع آوری دیش ها معمولا شامل مجتمع های مسکونی می شود و آن هم نه همه.
اما آیا جمع آوری دیش ها تنها رiه مبارزه با این پدیده و دستگاه است؟ آیا ماموران نمی دانند که این دستگاهها چگونه وارد کشور و شهرستان می شوند؟ آیا نمی دانند که در کجا به راحتی مثل خریدن یک آدامس می توان این دستگاهها با انواع تجهیزات خریداری کرد؟ وقتی نصابهای آن برای خود کارت ویزیت چاپ می کنند نمی توان جلوی آنها را گرفت؟ وقتی به راحتی وارد کشور می شود،به راحتی وارد شهرستان می شود، به راحتی فروش می رود، به راحتی نصب می شود، چرا من به راحتی استفاده نکنم؟ یعنی همه آنها قانونی است و استفاده از آن غیر قانونی؟

وقتی تلویزیون بهترین برنامه سرگرمیش مسابقاتی مثل گوی ومیدان است باید چه کرد؟ وقتی شبکه استانی ما تنها با لهجه مرکز استان برنامه پخش می کند و بقیه شهرها برای آنکه بتوانند توانمندی های خود را نشان دهند باید زمین و زمان را به هم ببافند باید چه کرد؟
این روزها همه جا نام شورای فرهنگ عمومی به گوش میرسد، آنها برای فرهنگ سازی در این بخش چه برنامه هایی دارند؟ به جرات می توان گفت که بیش از ۹۸ درصد مردم شهرستان از ماهواره استفاده می کنند (هم شبکه های داخلی هم خارجی).
آیا به فکر جایگزین بهتری برای ماهواره و شبکه های مختلف آن هستیم؟ استفاده از تکنولوژی های روز دنیا چه می شود؟

گفتگوی جالبی در کافه خبر ، خبر آنلاین است که شما را دعوت به خواندن آن می کنم.

http://www.khabaronline.ir/news-172657.aspx

گزارش همایش ۵ هزارنفری قرآنیان مکتب القرآن+ گزارش تصویری (۲)

تیر ۲۵ام, ۱۳۹۱

در این همایش، شهردار شیراز، حجت الاسلام برزگر، مهندس ذوالانوار، خانم دکتر افتخاری، حجت الاسلام محمدی و دکتر آقاتهرانی سخنرانی کردند و در حاشیه این مراسم بزرگ نیز کارگروههای تخصصی حفظ قرآن کریم تشکیل شد. خلاصه ای از سخنرانی سه نفر از سخنرانان:

۱- حجه الاسلام آقاتهرانی :تدبر و عملیاتی کردن دستورات قرآن در کشور مدنظر قرار گیرد.وی با بیان اینکه‌ قرآن تنها کتابی است که وحی خالص است و باطل از هیچ طرفی به آن وارد نشده است، افزود: خدا را شاکریم که نهضت اسلامی و نظام اسلامی ما قرآنی است و قرآن آرام آرام جایگاه خود را پیدا می‌کند.

حجت‌الاسلام آقا تهرانی تصریح کرد: زمانی حسرت می‌خوردیم که مسجدی باشد تا بتوانیم در آن به عبادت و راز نیاز و قرائت قرآن بپردازیم اما به حمد خدا اکنون در با وجود هزاران مسجد، حسینیه و تکایا،‌ وارد هرکدام که شویم، قرآن در آن تلاوت می‌شود… وی با اشاره به آیه ۳۰ سوره فرقان « وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا؛ و پیامبر [خدا] گفت پروردگارا قوم من این قرآن را رها کردند» گفت: آن روز نرسد که پیامبر خدا (ص) این‌گونه از ما شکایت کند و باید تلاش کرد تا قرآن را به مهجوریت نکشانند… حجت‌الاسلام آقا تهرانی در پایان با تأکید بر اینکه کسانی که قرآن می‌خوانند باید به آن عمل کنند، تصریح کرد: قرآن را بخوانید و تلاوت کنید و تفسیر آن را بیاموزید و حتماً به آن عمل کنید. اطلاعات بیشتر

 

۲- دکتر لاله افتخاری، با انتقاد از عملکرد دولت در پرداخت بودجه‌های فعالیت‌های قرآنی کشور تأکید کرد:‌ انتقادی که داریم این است که دولت بودجه‌ای که ما با خون دل جهت فعالیت‌های قرآنی در مجلس شورای اسلامی تصویب می‌کنیم، امسال مانند سال ۹۰ نشود که سال قبل همه بودجه‌ها پرداخت و بودجه فعالیت‌های قرآنی را سال ۹۱ پرداخت کردند، مگر ما قرآن را اول جلسه نمی‌خوانیم پس چرا بودجه آن آخرین بودجه است…افتخاری با بیان اینکه در کشور اسلامیمان تشکل‌های قرآنی برجسته و فعالی داریم و باید حمایت‌های لازم از آن‌ها صورت بگیرد، گفت: در بحث قانونی ما مصوباتی داریم که انشاءلله با هماهنگی با مرکز قرآن و عترت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برنامه‌ریزی انجام می‌شود تا بتوانیم با همت بیشتری از فعالیت‌های قرآنی‌های خود حمایت کنیم.

وی با اشاره به جمع قرآنی حاضر در جلسه افزود: اکثریت فعالین قرآنی‌ ما را بانوان تشکیل می‌دهند و این موجب می‌شود که مسئولیت آنان سنگین‌تر شود… افتخاری با بیان اینکه در دین اسلام مسائل مالی از دوش خانم‌ها برداشته شده، تأکید کرد: نگاه ما فیمینیستی نیست بلکه نگاه ما قرآن و عترت و نگاه مکتب وحی است چرا که در پیشگاه خداوند همه انسان‌ها مسئول هستند.

رئیس فراکسیون قرآن و عترت مجلس شورای اسلامی در پایان با اشاره به اعمال تحریم‌های بیشتری بر کشور ایران گفت: این تحریم‌ها اگر در هر جای دیگری بود مردم آن‌جا یکسال هم دوام نمی‌آوردند اما از برکت قرآن و عترت کشور ما روز به روز بالنده‌تر می‌شود. اطلاعات بیشتر

۳- حجه الاسلام محمدی :تربیت حافظِ حاملِ عامل به قرآن باید مدنظر قرار گیرد. آنچه که می‌تواند مایه نجات ما شود تحقق سه چیز است، اول حفظ قرآن است، این که مقام معظم رهبری مطالبه ۱۰ میلیون حافظ قرآن می‌کنند، چون نجات انسان در حفظ قرآن و اتصال با قرآن است چرا که انس مقدمه‌ای برای تدبر و تدبر مقدمه‌ای برای فهم و فهم مقدمه‌ای برای عمل به قرآن است… دومین مورد انتقال قرآن از ذهن به قلب است. سومین مورد این است که قرآن از قلب به جوارح انسان جاری شود.
وی در پایان با بیان اینکه در کشور ۲ هزار مؤسسه قرآنی وجود دارد، گفت: خداوند در آیه ۸۲ سوره اسراء می‌فرماید « وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَهٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ…؛ ما آنچه را براى مؤمنان مایه درمان و رحمت است از قرآن نازل مى‏کنیم…» یعنی قرآن دارای دو رسالت شفا و رحمت است که رسالت شفای قرآن یعنی تطهیر وجود از هرگونه ناپاکی و رسالت رحمت یعنی تعظیم به سمت همه پاکی‌ها برای انسان‌هاست. اطلاعات بیشتر
گزارش تصویری (۲)
——
——
——
حجه الاسلام والمسلمین دکتر محمدی معاون محترم قرآنی وزیر فرهنگ وارشاد اسلامی
——
مهندس ذوالانوار نماینده محترم مردم شیراز در مجلس شورای اسلامی
——
مهندس پاک فطرت شهردار محترم شیراز

خبر همایش ۵ هزارنفری قرآنیان مکتب القرآن + گزارش تصویری (۱)

تیر ۲۵ام, ۱۳۹۱

بزرگترین همایش کشوری قرآنیان موسسه موقوفه مکتب القرآن ثارالله برگزارشد.  به گزارش روابط عمومی مؤسسه موقوفه مکتب القرآن ثارالله همایش بزرگ کشوری قرانیان مؤسسه موقوفه مکتب القران ثارلله در تاریخ های ۲۲ و ۲۳ تیرماه در شهر شیراز برگزارشد.در این تجمع بزرگ که در دو روز متوالی در حرم مطهر حضرت سید علاءالدین حسین (ع)برگزار شد. شرکت کنندگان در این همایش در صبح ۲۲تیرماه با شرکت در کارگاههای تخصصی حفظ ، ترجمه ومفاهیم ، مهد قرآن وپیش دبستانی ،کارگروه مدیران شعب ومراکز آموزشی مؤسسه و سایر گارگروه ها به پایان رساندند.قرآنیان شرکت کننده در این برنامه عصر روز پنج شنبه نیز باحضور بر سر مزار قبور شهداء شهر شیراز با نثار گل با شهداء تجدید عهد نمودند.

این مراسم با همکاری اداره کل اوقاف وامور خیریه فارس ،شورای شهر وشهرداری شیراز، مرکزتوسعه وترویج فعالیتهای قرآنی کشور، اتحادیه تشکلهای قرآنی، حرم مطهر حضرت سید علاءالدین حسین(ع)، موسسه آموزش عالی قرآن و معارف اسلامی غدیر برگزار شده است.

به همین گزارش مراسم اصلی وپایانی در روز جمعه ۲۳تیرماه با تجمع نزدیک به پنج هزار قرآنی شرکت کننده از مؤسسه موقوفه مکتب القران ثارلله و با حضور حضرت آیت الله زبرجد تولیت استانه مقدسه، حجه الاسلام والمسلمین دکتر محمدی معاون محترم قرآنی وزیر فرهنگ وارشاد اسلامی ، سرکارخانم دکتر لاله افتخاری نماینده مردم تهران در مجلس و رئیس فراکسیون قرآن و عترت مجلس شورای اسلامی ، حجه الاسلام والمسلمین دکترمرتضی آقا تهرانی رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس، مهندس ذوالانوار نماینده محترم مردم شیراز در مجلس شورای اسلامی، حجت الاسلام والمسلمین شریفانی مسوول نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در استان، حجت الاسلام والمسلمین دکتر مکارم شیرازی، مهندس پاک فطرت شهردار محترم شیراز، جناب آقای عالیشوندی مدیر کل فرهنگ وارشاد اسلامی استان فارس و دیگر مسوولین استانی و شهر شیراز برگزارشد.

حجت الاسلام والمسلمین برزگر مدیر مؤسسه موقوفه مکتب القران ثارالله در پایان مراسم ضمن تقدیر و تشکر از حضور تمام قرآنیانی که از سراسر کشور در این برنامه شرکت کرده بودند، از برگزاری این همایشها در دیگر استانهای کشور و به میزبانی دیگر شعبات مؤسسه خبرداد.

گزارش تصویری

————–

حضرت آیت الله زبرجد تولیت استانه مقدسه

——

——–

حجه الاسلام والمسلمین دکترمرتضی آقا تهرانی رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس

——-

دکتر لاله افتخاری-رییس فراکسیون قران وعترت مجلس

زمینه های سرمایه گذاری در لامرد

تیر ۲۴ام, ۱۳۹۱

مطلبی را جناب آقای مظفری در خصوص امکان سنجی احداث پتروشیمی در لامرد نگاشته اند.  این موضوع یک بحث کارشناسی است و در مورد  پتروشیمی هم بدرستی یکی از محدودیت ها آب می باشد. اما هم زمینه هایی برای رفع این محدودیت  و هم پتانسیل های دیگری وجود دارد. به طور مثال جهت رفع محدودیت آب دو طرح در حال انجام است: یکی انتقال آب از دریا به شهرستان که مطالعات فاز صفر آن در حال انجام است. تا زمانی که این مطالعات به اتمام نرسد و نتیجه آن اعلام نگردد هیچ نظر کارشناسی نمی توان در این مورد داد. طرح دیگر قرار داد سامانه انتقال آب سدهایقر با شرکت خاتم الاوصیاء است که این طرح در حال رایزنی است و قرار است به امضاء برسد.

بحثی که شهرستان به دنبال آن بود ایجاد شهرک پتروشیمی در لامرد می باشد. این طرح طی نامه شماره ۹/۱/۵۶۵۷ مورخ ۴/۱/۹۱ به امضاء مشترک جناب آقای دکتر قادری و دکتر موسوی و فرماندار تقدیم وزیر نفت شد. ایشان نیز هیاتی از شرکت ملی صنایع پتروشیمی به منطقه اعزام نمودند.

در جلسه مشترک کارشناسان محترم در محل فرمانداری راجع به پتروشیمی و صنایع بالادستی، میان دستی و پایین دستی بحث شده است. نظر کارشناسان محترم نیز بر این است که در حال حاضر که محدودیت آب وجود دارد بهتر است بجای این که به سراغ طرح های بالادستی و میان دستی پتروشیمی که مصرف بالای آب دارند برویم، می توان تا زمانی که این معضل برطرف شود به سراغ صنایع پایین دستی آن رفت.

در زمینه ایجاد شهرک پتروشیمی نیز این بزرگواران اظهار داشتند براساس آیین نامه اجرایی آن در صورت تمایل بخش غیردولتی، پشتیبانی و حمایت و هدایت آن را برعهده خواهند گرفت ( همان علت خصوصی سازی ).

در این اظهار نظر کارشناسی که مطابق با نظر کارشناسان مربوطه هم می باشد سرمایه گذاری در صنایع پایین دستی تاکید شده است. حال سوال اینجاست چطور شده که نیروهای متخصص و علاقمند به کار کارشناسی یک باره  بدون توجه به همه مطالب جناب آقای مهندس مظفری همه کارها و همه تاسیسات و برنامه های زیر ساخت های اقتصادی را با ذوق زدگی به کلی رد می کنند! از جمله منطقه ویژه استقرار صنایع انرژی بر آلومینیوم  و …!

برای اطلاع خوانندگان عزیز و صاحب نظران اطلاعاتی راجع به صنایع انرژی بر به شرح زیر اعلام می گردد:

  1. منطقه ویژه استقرار صنایع انرژی بر از برنامه های سازمان توسعه و نوسازی معادن و صنایع معدنی ایران می باشد و حوزه فعالیت آن در زمینه صنایع معدنی و کانی و فلزی است نه پتروشیمی. بدلیل مزیت صنایع پایین دستی پتروشیمی بخشی از آن نیز با اولویت صنایع معدنی برای این منظور پیش بینی شده است
  2. در اسناد ملی توسعه از جمله “سند چشم انداز طرح آمایش نواحی تاثیر پذیر از پارس جنوبی” برنامه پنج ساله چهارم و استراتژی توسعه صنعتی کشور، بر توسعه صنایع انرژی بر تاکید شده است که از این سند می توان به موارد زیر اشاره کرد:
  • تقویت مزیت های رقابتی و توسعه صنایع مبتنی بر منابع (صنایع انرژی بر ، صنایع معدنی، صنایع پتروشیمی ، صنایع تبدیلی و تکمیلی کشاورزی و زنجیره های پایین دستی آن ها )
  • فراهم آوردن شرایط برای استقرار صنایع انرژی بر در سواحل جنوب
  • ایجاد صنایع مرتبط با گاز ، نفت ، پتروشیمی و پایین دستی آن و به منظور تکمیل زنجیره  ارزش افزوده گاز و نفت
  • حفظ مزیت نسبی گاز به عنوان انرژی تمیز و ماده اولیه صنایع و تبدیل آن به مزیت رقابتی در توسعه صنعتی

تعریف صنایع انرژی بر:

به دلیل اهمیت انرژی، صنایع از نظر میزان مصرف انرژی طبقه بندی شده اند. دپارتمان انرژی آمریکا، آژانس انرژی سوئد و صنایع هند مطالعاتی در زمینه مصرف انرژی در صنایع داشته و صنایع را از این نظر طبقه بندی کرده اند . در ایران نیز پژوهشگاه نیرو، دانشگاه علم و صنعت، وزارت صنایع ایمیدرو، و دانشگاه صنعتی شریف مطالعاتی در زمینه صنایع انرژی بر انجام داده و تعاریفی برای این صنایع ارائه داده اند.

تمام منابع فوق بر تعریف زیر از صنایع انرژی بر متفق القولند: لغت صنعت انرژی بر برای صنایعی استفاده می شود که “سهم هزینه انرژی در کل هزینه های تولید و قیمت تمام شده آن بالا باشد”.

مصادیق صنایع انرژی بر عبارتند از : فولاد- آلومینیوم، سیمان، پتروشیمی، سرب، روی، مس، شیشه، و آجر.

براساس نظر سنجی انجام شده توسط سایت تراکمه و اعلام آن توسط مدیر محترم سایت در خواست همه از نماینده محترم مجلس با اولویت اول اشتغال می باشد حال به نظر شما تامین زیرساخت های لازم برای سرمایه گذاری، ایجاد فرهنگ عمومی حمایت از سرمایه گذار به عنوان یک فرد موثر و مفید که می تواند با سرمایه گذاری خود زمینه اشتغال تعدادی از هم وطنان را تامین نماید نباید از اولویت های برنامه ریزی شهرستان باشد؟

کارهایی که توسط دولت و نمایندگان آن در شهرستان دنبال می شود بستر سازی برای سرمایه گذاری است. مانند:

  1. شهرک صنعتی انرژی بر با مساحت ۱۰۸۰ هکتارشامل تامین آب، برق ، محوطه سازی و …
  2. ایجاد منطقه ویژه استقرار صنایع انرژی بر با مساحت ۹ هزار هکتار با مشخصات ذکر شده در بالا.
  3. مطالعاتی هم توسط سازمان زمین شناسی و اکتشافات معدن کشور مرکز شیراز در شهرستان انجام شده که معدن دولومیت به میزان ۷/۲ میلیارد تن با خلوص بالا را شناسایی کرده اند. کاربرد این معدن در این زمینه ها می باشد.
  • کاربرد در زمینه صنایع متالوژی
  • کاربرد در صنایع شیشه
  • کاربرد در صنایع دیرگداز
  • کاربرد دولومیت در تولید فلز منیزیوم
  • کاربرد دولومیت در تولید نمک های منیزیوم
  • کاربرد در صنایع سرامیک – آجر نسوز
  • کاربرد در صنایع سیمان – بتن و مصالح ساختمانی
  • کاربرد در صنایع کشاورزی – غذایی ، دارویی ، ضدعفونی کننده و تصفیه آب

 

هرکدام از این مناطق یاد شده دارای طرح توجیهی زیست محیطی هستند که برخی از دوستان کارشناس شاید بدون آگاهی از این طرح ها به عواقب زیست محیطی آن در بخش نظرات مطلب فوق اشاراتی داشته اند.

همه می دانیم که کشورهای پیشرفته صنعتی و در حال توسعه هرچند که جمعیت بالایی داشته باشند به ازای میزان مشخصی سرمایه گذاری، حاضرند تابعیت آن کشور را به افراد بیگانه اعطا کنند مثلاً استرالیا با۷۵۰۰۰  دلار سرمایه گذاری. انتظار می رود قشر تحصیل کرده جامعه بدور از گرایشات سیاسی فرهنگ جامعه را نسبت به تشویق سرمایه گذاری، فراهم ساختن زمینه های سرمایه گذاری و ایجاد امید در سرمایه گذاران برای یک حرکت توسعه پایدار همت گمارد.
منابع :

۱-    توسعه صنایع انژی بر راهی برای توسعه اقتصادی ، گروه مهندسین مشاور، شهرسازی – عمران آب و انرژی ره شهر مرداد   ۱۳۸۷

۲-    طرح اکتشاف و پی جویی دولومیت در جنوب لامرد ، سازمان زمین شناسی و اکتشافات معدنی کشور – مرکز شیراز – مهندسین مشاور زمین آب پی – زمستان – ۱۳۸۸

 

 

همایش ۵۰۰۰ نفری مکتب القرآن در شیراز

تیر ۲۲ام, ۱۳۹۱

بنا بر اعلام روابط عمومی موسسه موقوفه مکتب القرآن ثارالله فارس، همایش بزرگ پنج هزار نفریِ حافظان، قاریان، مربیان، مدیران و واقفین قرآنی مؤسسه و کلیه شعب و مراکز آموزشی وابسته آن، امروز و فردا (پنج شنبه ۲۲ و جمعه ۲۳ تیرماه از ساعت ۸ صبح) با حضور مسئولین کشوری و استانی در حرم مطهر سید علاءالدین حسین در شیراز برگزار خواهد شد. سخنران این همایش حجت الاسلام حمیدمحمدی قائم مقام وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد.

 

رویای خانه های مسکن درد

تیر ۲۲ام, ۱۳۹۱

از مسکن مهر به مُسکن درد رسیدم

رویای خانه دار شدن، زیباترین رویایی که با شنیدن نام طرح مسکن مهر داشت عملی می شد و باهزاران شوق و ذوق به سوی دفاتر ثبت نام روی می آورم. اول می گویند ۹۹ ساله است،بعد می گویند این طرح عوض شده و ۱۰ ساله شده است. باز هم می گویم اشکال ندارد و خوشحالم! اما کم کم اوضاع تغییر می کند و هر روز بر پول اولیه ای که قرار بود ما بدهیم به هر بهانه ای می افزایند، یک میلیون تومان آب و برق و گاز، یک میلیون تومان فضای سبز و … باز هم راضی هستیم چرا که محمد جعفری فرماندار سابق لامرد در تاریخ ۷ اردیبهشت  ۹۰(در زمان ثبت نام می گفتند تا پایان سال ۸۹ تحویل می دهیم) می گوید:بخش قابل توجهی از واحدهای مسکونی این مجتمع تا پایان نیمه اول امسال به بهره برداری می رسد. باز هم خوشحال می شویم که بخش قابل توجهی از ثبت نام کنندگان تا چندماه دیگر صاحب خانه می شوند.
اما چه بگوییم که این بازی همچنان ادامه دارد. هرچه بیشتر به جلو می رویم این تابلو بیشتر به چشم می آید. تابلویی که ساده ترین نیازها را در آن نمی بینیم. مثلاً با توجه به اینکه در شهر ما در خوشبینانه ترین حالت در ۸ ماه از سال نیاز به سیستم های خنک کننده دارد برخی از تعاونی ها اعلام کرده اند که اگر جای اسپلیت (کولرهای سنترال) در واحدهای خود می خواهید خودتان بیایید تعبیه کنید، به نظر شما این پیشنهاد چقدر می تواند مسخره باشد؟
در یک نگاه ساده به برخی دیوارها می توان دید که با چه کیفیت بدی کار شده است و حتی در بعضی جاها کج کار شده است و مشکلات دیگری که به مرور زمان نمایان می شود.
اما سئوالات دیگر اینجاست که:
۱- مگر این نقشه ها توسط مسئولین و کارشناسان بومی اداره تعاون دیده نشده بود؟
۲- مگر در ساخت این واحدها مهندس ناظر ساختمان نبوده؟
۳- مگر در بخش تاسیسات ناظر نبوده؟
۴- آیا هر کدام از این واحدها ارزش بالغ بر  ۳۰میلیون تومان جهت ساخت دارد؟ و یا اینکه با ۳۰ میلیون نمی توان یک خانه دلخواه ساخت؟

و هزاران سئوال دیگر که هر لحظه مرا از رویای خانه دارد شدن دور می کند. حال به جای مسکن مهر باید به دنبال مسکن دردی باشم تا این درد را تسکین بخشد

زمینه سازی حضور همه مردم در فعالیت های اقتصادی

تیر ۲۱ام, ۱۳۹۱

     براساس ماده یک قانون تاسیس شرکت های تعاونی توسعه و عمران شهرستانی مصوب مجلس شورای اسلامی ”  به منظور تسریع در رشد و توسعه شهرستان ها ، هدایت منابع مردمی به بخش های تولیدی، بستر سازی برای ورود بخش های تعاونی و خصوصی به فعالیت های اقتصادی و انجام طرح هایی که به دلیل  افزون زا ( رانت زا ) بودن آن، امکان واگذاری به بخش خصوصی وجود ندارد. شرکت هایی با عنوان                شرکت های تعاونی توسعه و عمران شهرستانی که تابع این قانون، قانون بخش تعاونی اقتصاد جمهوری اسلامی ایران و قانون اجرای سیاست های کلی اصل (۴۴) قانون اساسی می باشند براساس این قانون تشکیل می شوند.

     فرمانداری شهرستان با حمایت جناب آقای دکتر موسوی نماینده محترم مردم شریف شهرستان های لامرد و مهر و اداره تعاون، کارو رفاه اجتماعی شهرستان در راستای قانون فوق اقدام به تشکیل این شرکت نموده اند تا زمینه حضور و مشارکت مردم در فعالیت های اقتصادی و حرکت به سمت عدالت اجتماعی فراهم شود. در حال حاضر مجوز شرکت از اداره تعاون، کار و رفاه اجتماعی اخذ شده و اولین جلسه هیات موسس آن با حضور حدود صد نفر از اقشار مختلف مردم تشکیلگردیده است، اسم شرکت به اداره ثبت شرکت هااعلام شده در صورت تصویب آن آگهی عمومی برای پذیرش سهام و عضویت افراد منتشر خواهد شد.

برخی از شرایط آن به شرح زیر می باشد.

۱-    اعضاء این تعاونی کلیه افراد حقیقی متولد، ساکن یا شاغل در شهرستان می باشند .

۲-    حداقل اعضاء جهت ثبت تعاونی باید به میزان نیم درصد(۵/.۰% ) جمعیت شهرستان باشد.

۳-    عضویت در سایر تعاونی ها مانع از عضویت در این تعاونی نیست.

اهداف شرکت تعاونی :

۱-    اهداف ذکر شده در ماده یک قانون تاسیس شرکت که در ابتدا آمده است .

۲-    انجام فعالیت های عمرانی و آبادانی شهرها و روستاهای شهرستان – مالکیت و مدیریت در فعالیت ها و بنگاه های اقتصادی مربوط

۳-    ایجاد و اداره واحد های اقتصادی تولیدی، خدماتی مرتبط با تحقق اهداف تعاونی

۴-    خرید سهام بنگاه های دولتی مستقر در شهرستان حوزه فعالیت

۵-    سرمایه گذاری در طرح های توسعه ای شهرستان، از جمله به صورت شرکت مادر تخصصی (هلدینگ) و با تشکیل شرکت های اقماری در صورت تصویب مجمع عمومی عادی

۶-    تمکلک اراضی واقع در بافت های فرسوده شهری  و روستایی

۷-    استفاده و بهره برداری از فعالیت ها، طرح ها ، زمین ها و املاک قابل واگذاری دولت در بخش های تولیدی، توزیعی و خدماتی شهرستان

۸-    مشارکت با اشخاص حقیقی و حقوقی با اولویت تعاونی ها

۹-    انجام هرگونه معاملات از قبیل خرید ، فروش و اجاره

۱۰-  خرید اوراق بهادار برای مدیریت منابع تعاونی

انتظار می رود با حمایت جدی مردم در خرید سهام و همیاری در فعالیت این شرکت زمینه های توسعه اقتصادی و عدالت اجتماعی فراهم گردد.

اطلاعات تکمیلی در مورد میزان هر سهم و … متعاقباً اعلام خواهد شد.

    در ضمن فرمانداری آمادگی استفاده از نظرات کارشناسان محترم در توانمندسازی این شرکت را دارد.

آدرس سایت فرمانداری: www.farmandarilamerd.ir

پست الکترونیک:   info@farmandarilamerd.ir

آموزش آشپزی (طرز تهیه قا”نون”)

تیر ۲۱ام, ۱۳۹۱

در اینجا قصد داریم  طرز تهیه یک غذای کاملا ایرانی را آموزش بدهیم. نام این غذای بسیار لذیذ  قا”نون” هست.  قا”نون” در گروه نان های صنعتی قرار دارد  که به دو شکل مسافرتی و مجلسی تهیه میشود.

این نوع نان در تمامی کشور ها تهیه میشودو عموما ارزش غذایی(قضایی) آن کامل است اما در ایران به دلیل کیفیت پایین مواد اولیه و طرز تهیه آن دارای ارزش غذایی کمتری بوده و به عنوان پیش غذا همراه با تبصره و استفساریه قابل مصرف می باشد.

تهیه این نون نان بسیار ساده بوده و نیاز به تخصص خاصی ندارد. ممکن است بعضی دوستان با دستور تهیه قا”نون” ۲۰۰ صفحه ای مواجه شده باشند اما اگر دقت کنید میبینید تنها صفحه اول آن مربوط به تهیه قا”نون” میباشد و سایر صفحات روش تهیه تبصره و استفساریه های متنوع میباشد و بیشترین وقت و انرژی صرف تهیه مراحل بعدی میشود. این نوع نان اگر با تبصره مناسب آن مصرف شود غذای فوق العاده خوشمزه ای خواهد شد که البته به علت هزینه بالای تهیه تبصره یا استفساریه مورد علاقه، برای افراد کم درامد غذای مطلوبی نیست.

در این طرز تهیه از اصطلاح چانه زدن به جای چانه گرفتن استفاده میشود.

مواد لازم

 کاغذ سفید: ۱ عدد

کلنگ یا روبان :  ۱ عدد

مسئول  :  به میزان لازم

سمبه پر زور : هرچه بیشتر بهتر

این مواد اولیه برای تهیه قانون برای از ۱ تا ۱۰۰ میلیون نفر میباشد.

طرز تهیه قانون به شیوه مسافرتی:

ابتدا روز کاغذ سفید یک خمیر به شکل کاملا  کلی قرار میدهیم. برای تهیه این خمیر از هرچه به ذهنتان آمد میتواند استفاده کنید. معمولا در تهیه خمیر از افرادی چون فامیل، دوست، هم حزبی استفاده میشود. دقت کنید که هرچه شکل خمیر کلی تر باشد تنوع تبصره و استفساریه مورد استفاده در آن افزایش میابد و در مکانهای بیشتری قابل استفاده میباشد.

برای پخت این خمیر نیاز به یک مسئول داریم. لذا یک مسئول به با توجه به نوع خمیر انتخاب میکنیم. نکته قابل توجه در پخت این خمیر استفاده از پخت غیر مستقیم است یعنی با پختن مسئول به طور غیر مستقیم خمیر نیز پخته میشود. مهمترین قسمت موضوع ساخت فضایی برای پختن مسئول میباشد به همین خاطر یک بهانه مناسب برای دعوت از مسئول محترم تهیه میکنیم که بسته به نوع شرایط باید از کلنگ یا روبان استفاده کنیم. با توجه به گوشت مسئول(دیر پز یا زود پز) زمان نگه داری مسئول در تنور قابل تغییر میباشد. بهترین حالت برای پختن مسئول استفاده از تنور انتخابات است که البته به علت افزایش تعداد قانون پزان در این تنور، سرعت عمل و سمبه پرزور و داشتن چانه زن مناسب حایز اهمیت میباشد. بهترین زمان برای بیرون آوردن قانون از تنور هنگام صرف غذا یا زمان اهدا هدیه میباشد. البته باید دقت نمود که برخی مسئولین روش پخت متفاوتی دارند مثلا برای پخت یک نوع “قا”نون” به نام “برق فوس” که در استانهای جنوبی برای اولین بار تهیه شده بود آشپز مسئول را در دمای ۶۰ درجه شهریور ماه به مدت ۲ روز در ماشین بدون کولر نگه داری نمود که علاوه بر پخته شدن مغز سر، دلشان هم سوخته بود(استفاده از دو شعله همزمان). البته با توجه به عدم پخت این نان در استان سیستان بلوچستان به نظر میرسد استفاده از سمبه ای با زور مناسب و حرارت مشعل های پالایشگاه ها نقش تعیین کننده ای دارد.  نمونه این نان در لینک زیر قابل رویت میباشد.

http://terakmeh.com/?p=13873

طرز تهیه قانون به شیوه مجلسی:

طرز تهیه این قانون بسیار پیچیده بوده چون خمیر قانون در یک جا تهیه و در جای دیگر طبخ میشود. وجود سمبه پر زور در مراحل تهیه این نوع نان لازم و موثر است. البته توانایی شاطر جدید در طبخ نان به حدی است که میتواند از خمیر نان سنگک، نان ساندویچی درست کند که البته در برخی از موارد مشکل از روش تهیه خمیر نیز میباشد. مثلا در یک مورد میخواستند خمیری تهیه کنند که فقط خود خمیر سازان بتوانند استفاده کنند که به دلیل خطا در تهیه خمیر دست به دامان استفساریه شدند که تمامی خمیر سازان بتوانند از آن نان استفاده کنند.

برای تهیه این خمیر هیچ نوع روش علمی تا کنون مطرح نشده است و معمولا برای مایه دار کردن این خمیر از جهت باد و افتاب و برای پهن کردن آن از سمبه استفاده میشود و معمولا چانه گیری(زنی) قبل از ساخت خمیر انجام میشود. تنوع روشهای ساخت خمیر در این روش به حدی زیاد است که در یک روز گاها دو مدل خمیر با ساختار کاملا متضاد ساخته شده که مصرف همزمان آنها ممکن نیست.

در لینک زیر با برخی شرایط خمیرگیران آشنا میشوید و برخی نانهای تهیه شده در این روش را مشاهده خواهید کرد.

http://terakmeh.com/?p=8537

به امید روزی که در ایران تهیه نان علمی شود تا اینقدر هدر رفت نان و اسراف نداشته باشیم و بیت المال هزینه کیفیت بد نان نشود.

تماشای جهان؛ نگاههای علوم‌انسانی و زیبایی‌شناختی

تیر ۲۱ام, ۱۳۹۱

این متن از اینکه می‌خوانید و تحمل را پاس می‌دارید، از شما تشکر می‌کند.

احتمالا بوی بعضی از ژاکت‌ها و پیراهن‌هایی که در کودکی بر تن کرده‌اید، لذت و زیبایی راه‌ پله‌ها ، خنده‌های مادر و  رهایی و همه‌توانی … هنوز در ذهن شما به شکلی بسیار مبهم باقی مانده‌ است. بارها از خود پرسیده‌اید که؛ چرا نمی‌توان باز مانند کودکان به جهان نگاه کرد؟ چگونه جهان مقابل ما از کودکی تا بزرگسالی ، هر روز به رنگی به درآید؟! آیا همه مانند هم به جهان نگاه می‌کنند؟ جهان کجاست؛ درون ذهن ما یا بیرون؟ من سعی ‌می‌کنم این وضعیت را با توجه به آموخته‌های خودم توضیح دهم.

برای این منظور ، سعی می‌کنم نگاهی فقط به عمق یک میلی‌متر  به علوم انسانی و کمی عمیق‌تر به هنر داشته‌باشم و از این راه شکل گیری “بینش” و “کنش” فردی را توضیح دهم.

(این نوشته نگاهی بسیار گذرا و شناختی است،‌ فراگیری کامل و تخحصص در هر یک از زمینه‌های زیر، حداقل ۲۰ سال زمان می‌خواهد!)

الف: علوم انسانی

   ۱) سطح فردی

 ۱-۱ : روانشناسی

“شخصیت” به عنوان سازه‌ی اساسی که در برگیرنده‌ی “خود” (ego) فرد است و  تعامل “خود” با محیط، ناهشیار، زیست شناسی فرد (ژنتیک، ساختار مغز، نوروترانسمیترها، هورمون‌ها) و طرحهای ذهنی شناختی، می‌تواند “بینش” فرد را به خودش و جهانش مشخص نماید.

درباره‌ی بینش(insight) روان‌تحلیلگری رویکردی یگانه در روانشناسی است که به نام “فروید” رقم خورده‌ است. در روان تحلیلگری psychoanalysis)) فرض بر این است که وجود “ناهشیار” در سازه‌ی شخصیت باعث می‌شود که تجربه‌های فرد در نوباوگی و کودکی تا آخرین مرحله از زندگی ، ‌بر روی بینش او به “خود” و ” محیط” تاثیر بگذارد.

ما برای اینکه جهان را “درک” کنیم به “حواس” خود متکی هستیم. در دنیای مدرن معمولا حواس “بینایی” و “شنوایی” کاربرد زیادی پیدا کرده‌است. امتداد بینایی “نوشتار” است و امتداد شنوایی”گفتار”.  نوشتار در پارادایم علمی حیات بیشتری دارد و تبدیل به دیالوگ می‌شود و گفتار بیشتر به حوزه‌ی هنر ره می‌یابد. امروزه ما از بعضی حواس خود برای دریافت جهان چشم پوشیده‌ایم؛ در کودکان “شیوه‌های ادراک تجربه” متفاوت است. حواس “بویایی” و “لامسه” بسیار فعال هستند. به علت تماس بیشتر کودک با محیط فیزیکی معمولا تجربه‌های یگانه‌ای به کمک این حواس در ذهن او شکل می‌گیرند. ما معمولا وقتی بزرگ‌تر می‌شویم، به “قواعد” جدیدی در نگاه کردن محدود می‌شویم. معمولا این نگاهها بر بینایی یا شنوایی استوار هستند. نگاه منطقی که ادامه‌ی بینایی و شنوایی ماست، ذهن ما را از تصاویر ” حسامیز” خالی می‌کند.

 ادراک به معنای فهمیدن احساس‌هاست و باید در نظر گرفت که هر انسانی به شکل کاملا  سویمندانه (biased ) به جهان نگاه می‌کند. روانشناسی شناختی (cognitive psychology) به شکلی زیبا مطرح می‌کند که رفتارهای ما متاثر از احکامی هستند که آن احکام معمولا بر طرح‌های اساسی شناختی ما قرار گرفته‌اند. بنابراین هر انسانی بر اساس “طرحواره‌های(schemata)” ذهنی خود به جهان نگاه می‌کند. طرحواره‌ها معمولا اکتسابی هستند و فرد احتمالا به شکل فعال “پردازش اطلاعات” می‌کند و  با  تعامل با  محیط ، ساختارهای شناختی خود را بنیان می‌گذارد.

نقش محیط را هم نمی‌توان نادیده گرفت. در بهترین حالت ما از پیرامون خود سرمشق‌گیری می‌کنیم. محیط آموخته‌‌های ما را تقویت یا خاموش می‌کند. ما هم‌چنین قبل از هر تعاملی با جهان، دارای سرشتی هستیم که از مکانیسم وراثت و ژنتیک می‌آید. بعضی انسانها “راحت” و بعضی” دشوار” هستند. مطالعات منظمی انجام شده است که سبک رفتاری کودکان مختلف را دسته‌بندی می‌کند.

وضعیت‌های پاتولوژیک (آسیب شناسانه) می‌تواند ادراک  و تفکر فرد را از جهان و خود به شدت تغییر دهد. مثلا افسردگی می‌تواند حوادث و منطق درونی آنها را در ذهن فرد دگرگون نماید. جهان در ذهن فرد اسکیزوفرنیک ممکن است بسیار “تهدید آمیز ” باشد. در نظر بیمار مبتلا به وسواس – بی اختیاری،‌ فرد کنترلی بر ذهن خود ندارد و به دنبال آن مجبور به انجام اعمالی تکراری برای کاهش اضظراب خود نسبت به جهان است. …

 

 ۲) سطح ساختاری:

۲-۱)  علوم اجتماعی

۲-۱-۱) جامعه شناسی

جامعه‌شناسی علم مدرنیته است. درک بعضی از مفاهیم جامعه‌شناسی خیلی سخت و گاهی جانکاه است. سعی می‌کنم درک خودم را خیلی ساده بگویم:

 مدرنیته دورانی یگانه در زندگی بشر است که صفاتی  چون شهرگرایی، عقلانیت، فردگرایی، دموکراسی، صنعت، سرمایه، انسان محوری و … با آن هم بسته است. روایت‌ مدرن مدعی است که برای انسان “آگاهی”، “رهایی”، “عدالت” و “ازادی” را به ارمغان می‌آورد. تقریبا تمام نظریات جامعه‌شناسی به نسبت‌های گوناگون به تعامل بین فرد، جامعه، دولت، سرمایه، قدرت و سایر نیروهای اجتماعی می‌پردازند. در بهترین حالت نتیجه‌ی نظریات جامعه شناسی “کنترل” است.

مثلا روایت “وبر” درباره‌ی فرآیند عقلانی شدن زندگی، مارکس و توسعه‌ی سرمایه‌داری و نتایج آن، “تالکوت پارسونز” و یکپارچگی گروهها در جامعه و کارکرد آنها ، “زیمل” و روابط میان فردی در شهرها، “هبرمس” و بسط مدرنیته با اندیشه‌ی عقل ارتباطی و انتقاد از مدرنیته، نگاه فرا روایتی پست مدرنیست ها به جهان و الخ … در همه‌ی این موارد تعامل و اولویت “ساختار” و “فرد” با همدیگر را به شکل بسیار دقیق می‌توان مطالعه کرد.

یکی از زیباترین مباحث، “شکل گیری آگاهی” است. جریان جامعه شناختی که از مارکس شروع می‌شود و پیروان او به شکل مناسبی توضیح می‌دهند که “آگاهی” نوعی عمل است که ناشی از طبقه‌ی اجتماعی فرد و هم چنین نسبت او با مزایای اجتماعی است. مثلا نگاه یک کارگر به جهان و کنش‌های او از طبقه‌ی او می‌آید. و یا اینکه سرمایه‌داری با تولید انواع کالاهای فرهنگی، ذهن و فکر انسانها را شکل می‌دهد. (گرامشی)

جامعه شناسی به ما می‌گوید انسانها در ساختارهایی زندگی می‌کنند که در مدرنیته متولد شده‌اند؛ و این ساختارها به کمک نیروهایی نگاه افراد را به جهان مشخص می‌کنند.

 ۲-۱-۲) تاریخ:

تاریخ را فرآیندی در نظر می‌گیرند که انتخاب‌های ما را به شدت متاثر می‌کند. بعضی حوادث تاریخی می‌تواند شناخت ما را به جهان عوض کند. مثلا نگاه تاریخی به تکنولوژی به ما می‌گوید که اندیشه و نگاه انسان‌ها بوسیله‌ی دستاوردهای تکنولوژیک و هم چنین شناخت تکنولوژیکی جهت می‌یابد. آمدن هر کدام از محصولات صنعتی مانند چاپ، خودرو، تلویزیون، تلفن، هواپیما، کامپیوتر و تکنولوژیهای ارتباطی بینش انسان‌ها را تغییر می‌دهد. تکنولوژی می‌تواند جهان ما را وسعت دهد و از طرفی ما را به همدیگر نزدیک کند. “ابزار” باعث انعکاس متفاوت جهان در ذهن می‌شود. بدون شک بین انسان بدون هواپیما و ماهواره و انسان صاحب آنها؛ تفاوت‌های معرفتی وجود دارد.

بعضی حوادث انسانی در تاریخ مانند جنگها می‌تواند نگاه ما را به جهان و همچنین مدرنیته تغییر دهد. مثلا جنگهای جهانی خدشه‌هایی اساسی به تقکر “عقل گرایی” در جهان مدرن زد.

۲-۱-۳) جغرافیا

جغرفیا علم چشم‌اندازهاست .  (land scape ) . “تحلیل فضایی” به عنوان بخشی زنده از جهان که دارای ابعاد “ایستا” و “پویا” ست. شامل  بخشی از سطح زمین که تحت تاثیر “چشم‌اندازهای” طبیعی، اقتصدی – اجتماعی و سیاسی است. رفتار شناسی فضایی در جغرافیا از مکتب گشتالت در روانشناسی بهره برده‌است. نگاهی ساختاری به رفتار‌ها و نگاههای انسان که به علت “پخش فضایی” و “تمرکز فضایی” ، معرفت‌های متفاوتی را برای انسان‌ها به بار می‌آورد. به عنوان نمونه؛ رفتار و بینش یک انسان در متروپلیتنی مانند تهران با فردی در فضایی با اولویت اثر طبیعت مانند روستا به شدت متفاوت است. از طرف دیگر “کنش‌های ” انسانی فضا را خلق می‌کنند منتها کنش‌ها خود از عوامل ساختاری و فردی تولد پیدا می‌کنند.

مکانیابی شهرها نقش مهمی در شیوه‌ی نگرش افراد دارد. مثلا در ایالات متحده آمریکا، ایالت‌هایی که ساحلی هستند و ارتباطات بیشتری با تمدن انگلوساکسونی دارند، بیشتر لیبرال بوده و معمولا آراء گروههای دموکرات در آنها بیشتر محافظه‌کاران است.  مرکز آمریکا معمولا نگاهی سنتی تر هستند. نظریه‌های مکانی در جغرافیا این موضوع را به خوبی تبیین می‌کنند.

۲-۱-۴) اقتصاد

اقتصاد علم توزیع منابع کمیاب است. منابع تولیدی مانند ؛ منبع طبیعی، سرمایه و منابع انسانی از ویژگی “محدودیت” برخوردارند. از طرفی ” تقاضای” (demand) انسانها از ویژگی  “نامحدودیت” برخوردار است. در اقتصاد شیوه‌ی نگاه به “کنترل” منابع و “پول” مکاتب مختلفی را به وجود می‌آورد. پیچیدگی سیستم‌های اقتصادی آنقدر هست که مارکس آنها را “زیر بنا” می‌دانست. برنامه‌های اقتصادی قلمرو حضور دولت را در بازار  و به تبع آن ارزش فعالیت های اقتصادی افراد را مشخص می‌کنند. نوع نگاه به “رقابت” های اقتصادی و “مالکیت” نظام‌های اقتصادی مانند سرمایه‌داری و سوسیالیستی را به وجود می‌آورد. فرد در هر کدام از این نظام‌ها دارای بینش متفاوتی به سیاست،‌روابط میان فردی،‌فرهنگ و … خواهد بود.

با این اوصاف ما به کمک شناخت علمی توانسته‌ایم بر “خود”، “جامعه” و “محیط ” کنترل داشته باشیم. کنترل برای ما برنامه‌ریزی می‌آورد و برنامه ریزی در تلاش رفاه بهتر و آزادی بیشتر است. آیا جهان همین است که ما می‌بینیم؟ آیا علوم مدرن توانسته‌اند “کلان روایت”  “رهایی” را برای ما به وجود آورند؟  آیا انسان‌ مدرن راحت تر و آزاد تر از انسان سنت است؟ مدرنیته ما را از چه چیز‌هایی محروم کرده‌ است؟ چیزی دیگر برای دیدن هست؟

ب: زیبایی شناسی

۱)  نگاه پدیدارشناسی:

برای توضیح پدیدارشناسی، مجبور شدم سراغ دو چند جلد کتاب درباره‌ی فلسفه بروم. دست و پا زدن من در این موضوع این شد:

کانت به عنوان یک فیلسوف ایده‌الیست معتقد بود که جهان به دو قلمرو تقسیم می‌شود:  “نومن” و “فنومن” . فنومن یا همان پدیدار آن بخشی است که به کمک ادراک تجربی ما شناخته می‌شود . مانند میز، اتومبیل، کوه و … نومن یا  “شیء برای خود”،‌ بخشی است که در تجربه نیست، منتها در تفکر استعلایی و عقلانی وجود دارد. بنابراین فنومن ها عین هایی هستند که برای ما هستند و در نسبت به ما وجود یافته‌اند ولی “نومن” ها عین برای خود هستند.  انسانها به کمک تجربه و ادراک تجربی می‌توانند فنومن ها را بشناسند و در آن دخل و تصرف کنند. معمولا علم تجربی همین بخش را در نظر دارد ولی می‌شود فرض گرفت که جهان بزرگ تر از جمع “پدیدارهای” تجربی است. به عبارتی جهان بعد تاریکی دارد که با ادراک تجربی فراچنگ نمی‌آید و نیازی به نگاهی است به نام “پدیدارشناسی”.

 می‌توان گفت که احتمالا پدیدار شناسی علم به  “نومن” هاست. روشن کردن بخش ناشناخته‌ی زندگی که علم نتوانسته ‌است آن را در چارچوب عادت مالوف خود برای ما توضیح دهد. پدیدارشناسی معرفت به جهان است به کمک حذف هر گونه پیش داوری و منطق مدرن و علم اثباتی. شناخت پدیده‌هایی که تنها روایت کننده‌ی آن، “فرد” به معنی واقعی “موجود انتخاب گر” است. معرفتی که به وحشی بودن نگاه انسان‌ها احترام می‌گذارد و توصیه می‌کند “جهان را از چشم آنها ببینید” !

“هوسرل” به عنوان یکی از مطرح ترین چهره‌ها و مبدع فلسفه‌ی پدیدارشناسی، ادعا می‌کند “جهان ما قبل علوم طبیعی” مد نظر پدیدارشناسی است. و پدیدارشناسی می‌تواند مبنای شناخت علمی قرار گیرد. اگر بتوانیم با کمی اغماض “نومن” را برابر با “وجود” در فلسفه‌ی اسلامی بگیریم، نظر اگزیستانسیالیست‌ها بر مبنای اولویت “وجود” و پذیرش “آزادی فرد” در نگاه به جهان ، همان چیزی است که نقطه‌ی امتزاج وجود گرایی با پدیدارشناسی است.

بنابراین در نگاه پدیدارشناسانه، ما از بررسی وقایع در بیرون (fact)،  به بررسی “وقایعی که فرد می‌بیند” ، حرکت می‌کنیم. اینکه “انسان چه چیزی می‌بیند”. (میدان پدیداری)

 ۲) نگاه سورئالیستی:

  در کتاب‌های مکتب‌های هنری، در باب سورئالیسم با پیچیدگی سخن رانده شده است. ولی اگر کسی روانکاوی فروید و ساختارهای شخصیت را قبل از آن مطالعه کند، درک آن آسانتر می‌شود. “زیگموند فروید”، بانی مکتبی در روانشناسی و روانکاوی است که تقریبا یک نتیجه‌ی مهمی را برای تفکر مدرن به بار آورد:  همه‌ی رفتارها و تصمیمات انسانها از “خودآگاه” سرچشمه نمی‌گیرد. این ضربه‌ای بزرگ برای ادعای “عقل‌گرایی” مدرنیته بود. به عبارتی بخش عظیمی از رفتار بشر متعلق به حوزه‌ای به نام “ناخودآگاه” است. فروید، دو ساخت شخصیت را که هر کدام سه بخش هستند ، مطرح کرد. ساخت اول: ناهشیار / نیمه هشیار / هشیار . ساخت دوم: بن / من / فرا من

تفصیل دقیق این ساختها را اینجا مدنظر ندارم ولی به اجمال اینکه؛ از نظر فروید بخش عظیمی از “خود(من)” و “فراخود(فرامن)” در ناهشیار قرار دارد. ما به ناهشیار دسترسی نداریم و مکانیسم‌های ناهشیار معمولا به شکل غیر ارادی رفتار را تحت تاثیر قرار می‌دهند. دستیابی به “ناهشیار” سخت است و فروید برای رسیدن به آن در روانکاوی ، تکنیکی به نام “تداعی آزاد” (free association) را در حالت هیپنوتیزم ایجاد کرد. تداعی آزاد بر مبنای این است که در حالت هشاری پایین، معمولا “مکانیسم‌های مقاومت”  کنار رفته و دستیابی به ناخودآگاه راحت تر می‌شود. فرد بدون هیچگونه سانسوری و برنامه‌ای همین طور به عقب برمی‌گردد و حرف می‌زند. در نهایت روانکاو می‌تواند به اهداف درمانی خود برسد. همین اصل توسط سورئالیست‌ها گرفته شد و افرادی چون “آندره برتون” گفتند باید بدون هیچگونه حاشیه اجازه داد که نوشتن اتفاق بیفتد. اصل (automatic writing) در سورئالیسم به همین معناست. نوشتن خودکار تقریبا معادل همان “تداعی آزاد به حساب می‌آید. در سورئالیسم سعی می‌شود با کنار گذاشتن عادت‌های ذهنی، از حواس به شکل “حسامیز” استفاده شود. مثلا با “چشم” شنیده می‌شود و با گوش “دیده می‌شود”. می‌توان آن را به جابه جایی حسی نیز تعبیر کرد. البته در حالت‌های مرضی، این وضعیت در روانشناسی معادل، “توهم” یا (hallucination) خواهد بود.  که نوعی اختلال در “ادراک” منظور می‌شود. منتها این اصل به تنهایی نمی‌تواند حکم به بیماری بدهد. در ادبیات از این موضوع به وفور استفاده شده است.

    ج: ادبیات :

ادبیات روایتی است که فاعل شناخت، منبع حیات آن است. ادبیات تقلیدی از طبیعت نیست، بلکه جهانی است که در ذهن ما خلق می‌شود. حاصل تعلیق ما از جهان بیرون است.  “سیلویا پلت” ، آفریننده جهانی در اشعار خویش است که او “دیده است”! “خورخه لوئیس بورخس”، نویسنده‌ی هزارتوها، جهانی را می‌آفریند که “او می‌بیند.” … من فکر می‌کنم زنده‌ترین جریان در ادبیات وجود دو نگاه “پدیدارشناسی” و “سورئالیسم” است. نگاهی که علم تجربی ناتوان از دست یابی به آن است و بیشتر بر اصل زیبایی شناسی استوار است. … نمونه:

    ۱) مولانا:  استاد محمد رضا شفیعی کدکنی در مقدمه‌ی زیبای خود بر غزلیات شمس، مولانا را سوررئالیست می‌خواند. البته ایشان می‌گوید “دون شان” مولاناست که او را به این نام بخوانیم. منتها غزلهای او این ویژگی را دارند.  یک نظر شخصی اضافه کنم که غزلیات شمس نگاهی پدیدارشناسانه و سورئالیستی به جهان دارد…(من نمی‌دانم که پدیدار شناسی را می‌توان به سورئالیسم فروکاست یا نه؟! یا عکس آن)

نگاههای او به جهان ، عاشقانه است. عشق در شعر مولانا بین تمام موجودات است.  عشق، محیط و محاط است. “ماهی” عاشق” دریاست، “خم” پر از عشق است … از نظر مولانا تا زمانی که از دست نگاههای بسته به بدن و طبیعت خلاص نشوی نمی توانی عشق را ببینی که ضامن تمام هستی است.  عشق بنیان گردش تمام ستاره‌ها و سیارات است. چون که عشق می‌آید “قلم شکافته می‌شود” و لاجرم کلماتی دیگرگون زاییده می‌شوند. استاد ملکیان می‌گوید “ماهیت عشق مولانا” را کسی نتوانسته است درست بشناسد.

 نوشتن درباره‌ی مولانا کار من نیست.( همین جا از همه اهالی دل و ادب عذرخواهی می‌کنم). وقتی غزلیات شمس را می‌خوانید دقیقا ذهن به ما ما می‌گوید این “نگاه” ، متفاوت از عادت‌های نگاهی علمی است:

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نیم / دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما    — این بیت (synesthesia) را به خوبی نشان می‌دهد.

در حسامیزی شاعر تلاش می‌کند که کارکردهای حواس را در هم بیامیزد. چشمها می‌شنوند و گوشها می‌بینند. مولانا، به قول کدکنی، خداوندگار عرصه‌ی معرفت است که خوب می‌داند چه می‌کند:

 این نمونه‌ها را از استاد کدکنی می‌آورم:

توان به دیده شنیدن فسانه‌ای که ندارم/ یا : دیده‌ها بازست لیک از راه گوشم دیده‌اند …یا: بریان نخورم که هم زیان است / من نور خورم که قوت جان است / یا …

حالا از این “دیوانه”‌ی یگانه و عارف حق، نمونه‌هایی را می‌آورم از نگاهی پدیدارشناسانه و سورئال به جهان، عشق، زندگی و مرگ ..

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد/ از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد/ از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور/ تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد/ ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی ای زاهد فردایی فردات مبارک باد/ کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد / حلوا شده کلی حلوات مبارک باد/ در خانقه سینه غوغاست فقیران را / ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد / این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد/  دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد/ ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد / ای طالب بالایی بالات مبارک باد/ ای جان پسندیده جوییده و کوشیده / پرهات بروییده، پرهات مبارک باد/  خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی ، کالای عجب بردی کالات مبارک باد

——–

یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر/ صد نوحه برآرد سر هر موی همی‌موید/ من خانه تهی کردم کز رخت تو پر دارم / می‌کاهم تا عشقت افزاید و افزوید/ جانم ز پی عشق شمس الحق تبریزی / بی پای چو کشتی‌ها در بحر همی‌پوید !!(علامت تعجب از من)

——–

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد/ آواره عشق ما آواره نخواهد شد/ آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز/ وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد/ آن را که منم منصب معزول کجا گردد/ آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد/ آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز/ وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد/ از اشک شود ساقی این دیده من لیکن/ بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد/ بیمار شود عاشق اما بنمی میرد/ ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد!!/ خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر/ آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد (علامت تعجب از من است)

مولانا ، به نظرم بدن برایش میله‌های آهنین و قفسی بسیار تنگ است:

   …. باده پرستان همه در عشرت‌اند / تن تن تن تن شنو، ای تن پرست … روح او در رقص است و بهتر از نظم هر شعری …

مرغ دلم باز پریدن گرفت / طوطی جان قند چریدن گرفت …

مولانا دریایی از نگاههای متفاوت به جهان است. او دریای “وجود” را هدف گرفته‌است و بس:

آمد موج الست  کشتی قالب ببست / باز چو کشتی شکست، نوبت وصل و لقاست…

باید در برابر این جهانی که در گوشه‌ای بنشسته است، زانو زد! “خامش که بس مستعجلم …!

 ۲) سهراب سپهری:

سهراب دارای نگاهی پدیدارشناسانه، وجود گرا، سورئال و در بسیاری از اشعار رمانتی سیستی است.

در اشعار او حواس به سرعت به هم می‌آمیزند و تابلویی زیبا را خلق می‌کنند. واژه برای او مهم است و با نمادپردازی، نگاههای متفاوتی را به هستی، به ما معرفی می‌کند. بسیاری از “توصیف‌ها” به شکلی نو در کنار پدیده‌ها قرار می‌گیرند.زمان “تنها” می‌شود، “باد” تاریک می‌شود، “تاریکی” دور  عناصر مانند پیچک می‌پیچد، حجرالاسود او روشنی باغچه است، در نمازش ماه جریان دارد، خدا روی “آگاهی آب است، سینه از ذوق شنیدن می‌سوزد…

شعر “مسافر” سهراب، پنجره‌هایی از دیدنی ها و شنیدنی هاست ، با هیچ چیز نمی‌توان او را در این شعر دنبال کرد؛ فقط یک راه: “هیچ ملایم باشی”! ( کتاب نیلوفر خاموش دکتر صالح حسینی در باب شعر سهراب اثری خواندنی است)

من از مصاحبت آفتاب می‌آیم / کجاست سایه؟

چه می‌توان گفت از “نشانی”! خانه‌ی دوست کجاست؟

“کودکی” که از کاج بلندی بالا رفته، آیا نه همان “نگاه کودکانه‌ی انسان”، نگاهی عاشقانه به جهان است؟

حرف‌های او مانند یک تکه چمن روشن است، آری:  … واژه‌ای در قفس است!

 ۳) بیژن نجدی:

نجدی، این معلم ریاضی را شاید شما به اندازه‌ی سپهری نشناسید. او از سرزمین سبز شمال است. “یوزپلنگانی با او دویده‌اند” . او در شعرهایش “وصیت” می‌کند که رودخانه را به یکی بدهند و کوه را به دیگری! تقسیم ارث می‌کند . البته نه برخاسته از “مالکیت” مدرن، نه تقسیم پول … تقسیم رودخانه … او می‌گوید بوی باغچه را به فصل‌های بعد از من بدهید! (شعر وصیت).

شعر زیر همراه با جریان آزاد ذهن است. نجدی به زمان جلوتر از خود سفر می‌کند، توصیف می‌کند، همراه با “دانه” سفر می‌کند و باز به خاک … بخوانیم: (برای خواندن شعر زیر به گذر زمان و فصلها دقت کنید. همچنین دقت کنید که “زمین” سرنمون زن در تفکر انسان باستان به جهان – یعنی اسطوره – است. )

همین که مزرعه پوست به گندم داد، ساقه کشید /در سرنوشت سبز گیاهی اش/ همین که باران زد /ساقه بازگشت به خانه اش در خاک / زنی پرسید:«امروز چند شنبه است پسرم؟» / مردی فریاد زد: /«خدایا سال هزار و سیصد و چند است» / پاییز که بیاید من یازده ساله می شوم /دلم می خواهد با مادرم بروم، زیر چادرش /وقتی که روزها /غروب هر روز نماز می خواند /پاییز است /از زیر چادر نمازش آمده ام /پیر /با دندانم نوشتم: خشم/مثل گاوهای اسپانیا چشم در چشم یک قصاب /با پاهایم نوشتم: ساقه های سبز برنج، مثل گاوهای لاهیجان/چقدر مهربان اما/چقدر خسته/ در برنج زارهای سرد

اما این اوج نگاهی زیبا از “ذهنی زیبا ” به جهان است، آن چیزی که تمام کودکی های ما را به یادمان می‌آورد. نگاهی جاندارپندارانه به جهان:

….

۱۰

از هر سو که بنگری جهان ۱۰۰۱ است

و باران می‌بارد با اندام ۱

یازده ۱۱

صد ویازده ۱۱۱

هزار و صد ویازده ۱۱۱۱

صد هزار و صد ویازده

و هفت

دست‌های گشاده‌ی من به خاطر باران است.

“از هر فیلمی از باران و دست‌های رو به آسمان هنری تر و یگانه‌تر است. “

این همان بارانی است که در کودکی ، چون جمع “یک” بر صورت شما می‌خورد وقتی از مدرسه باز می‌گشتید!

“زیر این باران باید رفت”. شما آزادید هر کدام از روایت‌های بالا را انتخاب کنید؛  من اما  دلم می‌خواهد از کاجی بروم بالا …!

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پانوشت‌ها:

- هیچ جمله‌ای به طور مستقیم از کتابی گرفته نشده است. در جاهایی که از نویسنده‌ای نقل قول شده است، نام ایشان ذکر شده و نقل قول شاید با کمی دست کاری فقط تا پایان  همان پاراگراف خواهد بود.

- معادل‌های لاتین را به خاطر دقت در معنایابی آوردم.

بدون شک در این نوشتار به نظریات مختلف اشاره شده که فهم آنها را مدیون کتاب‌هایی  هستم که در ذیل می‌آید. قانونا باید با شماره در متن مشخص و در پانوشت اصل منبع ذکر می‌شد، منتها تنبلی را بر من ببخشایید:

- از مدرنیسم تا پست مدرنیسم،‌لارنس کهون، ترجمه‌ی رشیدیان، نشر نی (مقدمه +  بحران علم اروپایی، هوسرل)+ اگزیستانسیالیم، سارتر)

- کاپلستون، تاریخ فلسفه (۶)، ترجمه‌ی گروهی ..سعادت…

- گومبروویچ، فلسفه در شش ساعت و پانزده دقیقه، ترجمه مجید پروانه‌پور، نشر ققنوس

- دریفوس و رابینو، میشل فوکو فراسوی ساختارگرایی، ترجمه دکتر بشیریه، نشر نی

- ریتزر، نظریه‌های جامعه‌شناسی، ترجمه ثلاثی

 – کیویستو، اندیشه‌های بنیادی در جامعه شناسی،‌ترجمه منوچهر صبوری، نشر نی (نظریات زیمل و پارک)

 – ویلهلم کرین، نظریه‌های رشد،‌ترجمه‌ی خوی نژاد و رجایی، نشر رشد ( شیوه‌های رشد و درک کودک،‌مخصوصا پیاژه و ورنر هم چنین شاختل)

 – هالجین، آسیب شناسی روانی(۱ و ۲)، ترجمه سید محمدی، نشر روان (بیماریهای روان)

 – ترال، فیرس، روانشناسی بالینی، ترجمه فیروزبخت ( مخصوصا نظریه‌های وجودی)

 – رابرت لی هی ، تکنیک‌های شناخت درمانی، ترجمه حمید پور،‌انتشارات ارجمند (از اسفندیار حیدری ممنون که به من هدیه داد) – مخصوصا در درک نظریه ی شناختی و طرحهای شناختی

- مولانا جلال الدین محمد بلخی، غزلیات شمس (۱و۲) مقدمه، گزینش و تفسیر دکتر شفیعی کدکنی،‌نشر سخن

توضیح: انتخاب غزل‌ها از خودم بود. اما نمونه‌های حسامیزی را عینا از دکتر کدکنی آورده‌ام. مقدمه‌ی او جاویدان است.

- سهراب سپهری، هشت کتاب،‌نشر طهوری

- صالح حسینی، نیلوفر خاموش، ‌انتشارات نیلوفر

- حسین شکوهی، فلسفه‌ی جغرافیا

- جغرفیا و شهرشناسی، یداله فرید، ‌تبریز

- شاپور جورکش ، نظریه‌های ادبی از افلاتون تا بارت

- بابک احمدی، معمای مدرنیته

- مجموعه‌ی شعرهای بیژن نجدی در نت.

- بیژن نجدی، یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، نشر مرکز

بسم الله کولر

تیر ۱۹ام, ۱۳۹۱

یک سکانس حذف شده از بسم الله شوم- منزل مندنی

-مهمانان  زیر گشخای بلند وسط حیاط نشسته اند. دی منصور هر از گاه با جومه افتینی اش خودش را باد می زند و آهی می کشد.

مندنی: الهام خانم می بینی چه هوای تمیزین نه مثل تهران که پُرِ دیذِن اِساره ها می وینی چقَذ نزیکن انگار می تونی دست دراز بکنی بگیریشون

الهام: آره آقا مندنی واقعا رمانتیکه.

دی منصور: دی، تو بَری چه گول ای می خوری.مندنی دَس اَ ای پِِلَکیات واسون.بری که پول برق کولر نذی تو ای گرما مون نشوندی  بعذ اَ دخترو میگووی اِسارا نیفهمم چطورن روماتیسمن اُ ای مَثَلای پیک.

یوسف: ای اداره برق کذِ تن و لاشَی آدمی پول تَ می گیرن تا برات برق وصل می کُنِن بعذ هم خو هَمَی زننَیت باید ریشون وانی.

دی منصور: دَی دلت اومذ هنچی گفتی .ای برق نعمتِیِن.تو خو نیفهمی ای بِچای ادارَی برق چقدر زحمت می کشن.آدمی که چله تاوِسون شی کَور خوسیده می فهمه قدر نعمت.

مندنی: البت حق با خُوتن ولی پولش زیادن.

دی منصور: حالا خوبن  ای روزا که خومون گرمِ یِک هِسیم و گرنه کلی پول برکِمون وایویذ.تازه اگه یه خوردی پولش زیاداوو خذا قوتی اَ حاج محمود بذه خوذش پولش میذه. 

مندنی: گرما دیگه یَک و دو نداره دی منصور. گِنامون نکن.راستی منظورت سرهنگ حاج محمود صفری اِن.

دی منصور: گِنای اگه چی خوبی بی خو مردم می رفتن می خریذِن.منظورم رییس جمهورِن که صح تا شووم پرتَوون ما اَ ذُرِن.مو خودم شبکه چهار نِگَه کِردَم مأمور اداره برک توضیح می داذ که خومون پاچه تراکمه ای ها  سه ماه سال گرم یک هِسِم سه ماه هم گرم دو هسیم باکی سال هم که ای کولر تَش گرفتَت خاموشِن.حالا پاویت تا بریم شی کولر یه خورذَی خُنُک واویم که پختیم اَ گرما.

(به اندازه کافی وارد حوزه استحفاظی دوستان بسم الله شوم شده ایم در ادامه وضعیت تعرفه خانگی و گرم یک و دو و سه و چهار را برای دوستان تشریح خواهم کرد)

اصولا تعرفه های برق به پنج بخش مصارف خانگی، مصارف عمومی،مصارف تولید(آب و کشاورزی)،مصارف تولید(صنعت و معدن) و سایر مصارف تقسیم می شود.

در بخش خانگی جغرافیای ایران به مناطق عادی و گرم ۳،۲،۱و ۴ به شرح زیر تقسیم می شود.

 

دوره زمانی

مدت (ماه)

محدوده تحت پوشش

منطقه

اول فروردین تا پایان آذر

۹

کلیه شهرهای استانهای خوزستان، بوشهر وهرمزگان وشهرستانهای چابهار وکنارک

گرمسیر ۱

شانزدهم فروردین تا پانزدهم آبان

۷

شهرستانهای دوگنبدان و لیکک

اول فروردین تا پایان مهر

۷

شهرستانهای جیرفت، کهنوج، قلعه گنج، عنبر آباد، رودبار جنوب، منوجان و بخش فاریاب

اول اردیبهشت تا پایان مهر

۶

شهرستانهای مهران، دهلران و نیک شهر

اول تیر تا پایان شهریور

۳

شهرستانهای لار و لامرد

اول اردیبهشت تا پایان مهر

۶

شهرستانهای دهدشت، شهداد، شاهماران، بم، فهرج و ایرانشهر

گرمسیر ۲

ماههای اردیبهشت، خرداد و مهر

۳

شهرستانهای لار و لامرد

اول خرداد تا پایان شهریور

۴

شهرستان زابل

اول اردیبهشت تا پایان مهر

۶

شهرستانهای گیلانغرب، سرپل ذهاب، قصرشیرین، نفت شهر، قیر،کارزین و فراشبند و دهستانهای سرقلعه وجگیران

گرمسیر ۳

اول تیر تا پایان شهریور

۳

شهرستان پل دختر

اول خرداد تا ۱۵ شهریور

۳٫۵

شهرستانهای گنبد، کلاله، مینودشت و آق قلا

ماههای اردیبهشت و مهر

۲

شهرستان زابل

اول خرداد تا پایان شهریور

۴

شهرستانهای دره شهر، آبدانان، نورآباد، خشت،کمارج، کازرون، داراب، جهرم و طبس

گرمسیر ۴

اول تیر تا پایان شهریور

۳

شهرستانهای جعفرآباد،پارس آباد، اصلاندوز، بیله سوار و ازگله

اول خرداد تا ۱۵ شهریور

۳٫۵

کلیه شهرستانهای استان گلستان به استثناء شهرستانهای گنبد، کلاله، مینودشت و آق قلا

اول خرداد تا پایان مرداد

۳

بافق و قم

ماههای تیر و مرداد

۲

گرمسار، کاشان، آران و بیدگل، خور وبیابانک

۱۵ خرداد تا ۱۵ شهریور

۳

کلیه شهرهای استان گیلان به استثناء ماسوله، دیلمان و جیرنده

۱۵ خرداد تا ۱۵ شهریور

۳

کلیه شهرهای استان مازندران به استثناء بلده، رینه، کجور، محمدآباد، کیاسر، مرزن آباد،کلاردشت و آلاشت

در مناطق گرمسیر، در صورتحسابهایی که دوره مصرف آنها شامل ایام گرم و غیرگرم می باشد، انرژی مصرفی بر اساس نسبت ضرایب جدول زیر محاسبه می شود.

منطقه گرمسیر

ضریب ایام گرم

ضریب ایام غیرگرم

منطقه گرمسیر یک

۴

۱

منطقه گرمسیر دو

۳

۱

منطقه گرمسیر سه

۲

۱

منطقه گرمسیر چهار

قم

۱٫۰۵

۱

سایر مناطق

۱٫۳

۱

 

*حتما همشهریهای عزیز به تفاوتی که بین ما و شهرستانهای همجوار در تقسیم بندی وجود دارد انتقاد دارند. راه حل کار این است که متخصصین امر ثابت کنند که ما از لحاظ آب و هوایی و نیاز به مصرف انر‍ژی با همسایگانمان یکسان هستیم و مسوولین محترم محلی نیز با همکاری نماینده محترم  و با استفاده از مدارک فوق الذکر در این خصوص پیگیری نمایند.

تعرفه برق در مناطق عادی و گرمسیر به شرح زیر می باشد:

- تعرفه مناطق عادی و ماههای غیرگرم مناطق گرمسیر

قیمت پایه هر کیلووات ساعت (ریال)

متوسط انرژی مصرفی ماهانه(کیلووات ساعت در ماه)

۳۰۰

۰ تا ۱۰۰

۳۵۰

مازاد بر ۱۰۰ تا ۲۰۰

۷۵۰

مازاد بر ۲۰۰ تا ۳۰۰

۱۳۵۰

مازاد بر ۳۰۰ تا ۴۰۰

۱۵۵۰

مازاد بر ۴۰۰ تا ۵۰۰

۱۹۵۰

مازاد بر ۵۰۰ تا ۶۰۰

۲۱۵۰

مازاد بر ۶۰۰

 – تعرفه ماههای گرم در مناطق گرمسیر ۱

قیمت پایه هر کیلووات ساعت (ریال)

متوسط انرژی مصرفی ماهانه(کیلووات ساعت در ماه)

۱۰۰

۰ تا ۱۰۰۰

۱۱۰

مازاد بر ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰

۱۲۰

مازاد بر ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰

۵۰۰

مازاد بر ۳۰۰۰ تا ۳۵۰۰

۹۰۰

مازاد بر ۳۵۰۰ تا ۴۵۰۰

۱۱۵۰

مازاد بر ۴۵۰۰ تا ۶۰۰۰

۱۳۵۰

مازاد بر ۶۰۰۰

 – تعرفه ماههای گرم در مناطق گرمسیر ۲

قیمت پایه هر کیلووات ساعت (ریال)

متوسط انرژی مصرفی ماهانه(کیلووات ساعت در ماه)

۲۲۰

۰ تا ۱۰۰۰

۵۰۰

مازاد بر ۱۰۰۰ تا ۲۰۰۰

۸۵۰

مازاد بر ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰

۱۰۵۰

مازاد بر ۳۰۰۰ تا ۳۵۰۰

۱۲۵۰

مازاد بر ۳۵۰۰ تا ۴۵۰۰

۱۳۵۰

مازاد بر ۴۵۰۰ تا ۶۰۰۰

۱۴۵۰

مازاد بر ۶۰۰۰

 

- تعرفه ماههای گرم در مناطق گرمسیر ۳

قیمت پایه هر کیلووات ساعت (ریال)

متوسط انرژی مصرفی ماهانه(کیلووات ساعت در ماه)

۲۵۰

۰ تا ۱۰۰۰

۶۵۰

مازاد بر ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰

۱۱۵۰

مازاد بر ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰

۱۲۵۰

مازاد بر ۲۰۰۰ تا ۳۵۰۰

۱۳۵۰

مازاد بر ۳۵۰۰ تا ۴۵۰۰

۱۴۵۰

مازاد بر ۴۵۰۰ تا ۶۰۰۰

۱۵۵۰

مازاد بر ۶۰۰۰

 

- تعرفه ماههای گرم در مناطق گرمسیر ۴

قیمت پایه هر کیلووات ساعت (ریال)

متوسط انرژی مصرفی ماهانه(کیلووات ساعت در ماه)

۲۴۰

۰ تا ۱۰۰

۲۸۰

مازاد بر ۱۰۰ تا ۲۰۰

۵۰۰

مازاد بر ۲۰۰ تا ۳۰۰

۸۰۰

مازاد بر ۳۰۰ تا ۴۰۰

۱۱۵۰

مازاد بر ۴۰۰ تا ۵۰۰

۱۵۰۰

مازاد بر ۵۰۰ تا ۶۰۰

۱۸۰۰

مازاد بر ۶۰۰

 

 حداکثر بهای انرژی

حداکثر بهای انرژی بدون احتساب اضافه پرداختی و تخفیف بند ۱-۱ شرایط اختصاصی به ازای هر کیلووات ساعت بطور متوسط در مناطق عادی و ماههای غیرگرم مناطق گرمسیر ۱۳۰۰ ریال و در ماههای گرم مناطق گرمسیر ۱۱۰۰ ریال می باشد.

برای تشویق مشترکین برای استفاده از لوازم برقی در ساعات غیر اوج بار مصارف در ساعت اوج بار در عدد ۲٫۵ (دو و نیم)و در ساعات عادی در عدد۱  (یک) و در ساعات کم باری در عدد ۴/۱(یک چهارم) ضرب می شود. پس بهتر است مصارف  مانند لباسشویی، اتو و استفاده همزمان از چند کولر و … را به ساعات پایانی شب موکول کنیم. ضمنا با مشاهده توان دستگاههای برقی که بر روی آنها قید شده و ساعات استفاده می توان میزان متوسط برق مصرفی و نحوه مدیریت بر آن  را استخراج کرد.

علاقمندان جهت دریافت اطلاعات بیشتر در مورد تعرفه های برق و  نحوه محاسبه  قبض برق  و مسایل مرتبط با آن به سایت  http://tariff.tavanir.org.ir مراجعه نمایند.

سفر از تراکمه تا کویت (۴) قسمت آخر

تیر ۱۸ام, ۱۳۹۱

فایل پی دی اف همه داستان را از اینجا دانلود کنید (۳۰ صفحه)…

 

خلاصه ایکه بعد از روزها سفر اَ ری دریا و بعدش پیاده رفتن رسیدیم اَ بصره:

تفنگ‌چی‌ها کشیک بیذن اَ بونا
می‌رفتِن از چپ و راست کاروونا

ما چهار تا گشنه‌یِ هیچی ندیذه
پِلَشت چون مُرذه‌ی از قبر جیکیذه

گرفتیم ژِست نهاذیم بُخچه بر سر
برفتیم داخل دروازه‌ی شهر

به هر جایی که می‌کرذی نظاره
آدم بیذ و الاغ بیذ و مغازه

مو رفتم لحظه‌ای سی چِش‌چرونی
وا‌کرذم کلّه‌ام اَ تو هر دُکونی

حسابی زُر واخورذم سیر آویذم
اَ همراهام حسابی دیر آویذم

نشستم گوشه‌ای، پیرمرذ واجُختم
یه چَپّاخی‌م مالوند هیچی نگفتم

گوشُم می‌داد صدای وُنگ وُنگی
دلش سوخت پیرمرد اِم داذ کُرُنگی

مَ گفت ای کَلّه زشت درذ آکرذه
نمی‌فهمی باوات تَ مو سپرذه؟!

یلا رو کُن برو بُخچه‌ات رو وَردار
کویتِن مقصد ما آخر کار

شَ گفتم چشم! هیچی دَ نگُفتم
دوویذم بُخچه‌ از نو واجُرُفتم

شتاب کرد پیرمرد افتاد اَز پیش
به دنبالش مو و زار مَحذ و درویش

ازِ اون ضربه هَنی بی گرذَنُم داخ
مالیذم دست خوم ری جای چَپّاخ

گذشتیم جَنب بازارِ ورودی
رسیذیم تا دم راه خروجی

بگفتا پیرمرد باشید مواظب
پر است این سرزمین‌ها از اجانب

هنی یک روز دیگر عرض راهیم
موقت استراحت می‌نماییم

گذشتیم از نگهبان و دو سنگر
رسیذیم چارتامون خارج شهر

کویت با شهر بصره هم‌جوار بید
میون راه یه دشت شوره‌زار بید

کَجِ جاده برفتیم پای پیاذه
میناذیم پا میونِ بُون و پازه

شو آویذ خوسیذیم ری خاک صحرا
برفتیم سوی مرز از صبح فردا

رسیذیم سامون مرز عصر تنگی
جلومون پیدا بیذ خونه‌ی قشنگی

کمی بعد از عِشا دیدیم کسی نی
گذشتیم از دیوار سنگ‌چینی

کنار درّه بیذ یک کوره راهی
نگهبان شُرطه بید و پاسگاهی

زدیم در پشت تُنبی نیمه چُرتی
دویذیم نصف شو، بی هُرت و پُرتی

شعاع نور بیذ تو اون سیاهی
گَمونم بیذ یه قصر پادشاهی

مثِ مار روی گِل‌ها می‌خزیذیم
می‌رفتیم خورذه‌ای، وایمی‌تپیذیم

می‌رفتیم سینه خیز تو خار و خاشاک
سَرِ آشنیکمون بیذ لِت لِت و چاک

پاویذیم رو می‌کرذیم کین فوروکی
یِهو پیرمرذ پِرت بیذ اَ دُروکی

ما دنبالش پریدیم توی خِرّه
یِهو اومد صدای هِرّه تِرّه

تو درّه بیذ یک فوج تفنگچین
مَ گفت درویش بِتَپ یک گوشه بنشین

دو دِل بیذم بشینم یا که پاوُم
یِهو دیذم تفنگ بر گیجگاهم

یکی لوله‌ی تفنگ ناد ری پیشینیم
شَ گفتم رحم کن بَر نوجوونیم

آورذم هر دو دستم را به بالا
ول آویذ لُکّه گفتم ای خدایا!

دسِ چارتایی‌مون از پشت بستِن
با یک بندی اَ ترکِ اسب وابَستِن

اِشون گفت پیرمرد ماها غریبیم
یه ماهِن تو رهیم گشنه‌ای کشیذیم

یکی از شُرطه‌ها گویا عجَم بیذ
شریف و دِل‌رحیم و محترم بیذ

رو واگرذوند و گفت با مو بیایید
نشست با خنده گفت اهل کجایید؟

بگفتیم مال لار و بیخه هستیم
فقیر و بی‌نوا و خسته هستیم

اَ بدبختی برای لقمه‌ای نون
شدیم آواره‌ی دشتِ و بیابون

دِلِش سوخت جمع آویذ اَو تو چِشمِش
گِرِهنِ دستمون واز کِرذ با دستش

شفق قبل از طلوع و روشنایی
اومد همراهمون تا چار راهی

بگفت این هم کویت، جایی بجویید
ازِ اسم و رسم من چیزی نگویید

خزیذیم ما اَ ترس گوشه کناری
نشستیم اَ پَس نوش دیواری

داخل بیذ زار مَح تو یک دُکونی
اومذ گفت صاحبش هِه اشکنونی

اومد صاحب دکون بیرون نگا کِرذ
اَ دلسوزی محبت‌ها به ما کِرذ

سلام کِرد دیذ ما هستیم ناخوش
اِمون برذ آسَه سمت خونه‌ی خوش

ریمون در واز کِرذ مرذ شریفی
می‌کرذن زندگی اونجا موضیفی

یه چند روزی می‌رفتیم توی بازار
می‌گشتیم هر کاموتا دنبال کار

اذان می‌گفتن آنجا اول وقت
عرب‌هاشون بیذِن بهرِ نماز سخت

به سر داشتن  عرقچین اون عرب‌ها
می‌کرذن بَر جومه‌ی خَشله تا تی‌پا

می‌ناذن بار تو یک چی مث جُل
می‌کرذن کول می‌ناذِن اَ پَسِ مُل

یه عده بچهِ، حمّال زغیری
جُل اون‌ها کوچیک‌تر بیذ و غیر بی

بَدویی بیذ به نام نور جاسم
یکی بید احمد عبداله سالم

یکی دِربَوس سیاه و لَندَهور بید
دماغش فُک مثِ دمّه‌ی تنور بید

یکیشون عین جُنگه‌ی چه‌گُرازی
بلند بید قَدِ لَشتِ مَذ مراذی

یه روزی صبح رفتم شرکت نفت
شَ گفتم میکنم کار هر چِکَه سخت

مَ گفت ناتُور اون‌جا که هَو، آر، یو
نفهمیذم جواب مو چه می‌گو

اومد یک مرذکو با لفظ فارسی
مَ گفت اینجا مَگر چیزی می‌خاسّی؟

به او گفتم می‌گرذُم دنبال کار
جاخو دستم گرفت اِم بُرد تو انبار

اَ شانسُم توی کَمپ انگلیسی
همون لحظه نمودم اسم نویسی

نِشونم داد اون‌جا جایگاهی
مَ گفت فراّش کُلِ خوابگاهی

شفق پایوی مرتب هر رُو از خواب
می‌شوری خوابگاه با جارو و آب

اگر می‌خَی که دائم اینجا وَیسی
باید زود یاد بگیری انگلیسی

بدان مِن‌بعد کار تو همینِن
خوراک و جای تو تُو زیرزمینِن

دستُم داد، کاسه و بشقاب و تُنگی
نشونم داد یه جا تُو بُخُلنجی

لباسی داد دستُم،گفت بَر کُن
برو حمام آبی رویِ سر کُن

مَلَح کردم به زیر دوشِ حمام
زدم شَمپَو،کشیذُم دس اَ مینام

نفهمیذم چه بی، تخمِ چشُم سوخت
اَ حمام اومذم در با تنِ لُخت

دویذُم زیر شیر شُشتُم دو چَهشام
با خوم گفتم دیگه شَمپو نمی‌خوام

با ناخنچین کمی مینام چیذُم
اَ زلفام روغنِ سر واکَشیذُم

واچسبیدم به کار از تیر و مرداد
یه روز گَپترشون اومد پولمون داد

همیطَو که سَرُم از شَرم شی بی
اُکَی! گفتم با لبخندِ ملیحی

یه بار رفتم تا چار راه روزِ تعطیل
دیذم زار مَح اَ دَستِش بیل و مَنتیل

سلام کرذم، نشستم اَ کنارش
واپرسیذم اَ کار و مال و حالِش

مَ گفت که می‌بره بار با جُل و بُخ
بوری وَخت می‌کُنه او پاخَه‌ی مُخ

سوال کِرذ حال تو عمّی چطورِن
ماشاالله کیسه‌هات انگار تو دورِن

بهش دادم یه موز، ناذ داخل گُب
چو بشنید وضع و حالُم کِرد تعجب

با زار مَحد داخل شرکت وارفتم
به گَپتر از کار زار مَحد گفتم

کاری داد دست زار مَحذ، حمل لوله
یه بلدرسوز بهش داد کینه کوله

برفتم فکر، یک روزی چه بیذم
به امید خداوند چه واویذم

یکی دیذم داره وایره با کشتی
بر بامون داذم اِش پول مشتی

یه ماه نگذشته ویذ که خطش اومد
اَ پاکت بو سَهارِ خَسِّش اومد

نوشته ویذ که پولهایت رسیذه
نوشته ویذ اَ حال مرذم ده

اَ حال دختر همسایه، زیور
که چند ماه است او بنموده شیگَر

نمی‌گیره دِگر از تو سوالی
زنِ مردی شده تو مَح‌کمالی

نخُوندم دُنبالَه‌اش اَشکُم در اومد
دلُم خُپ کِرد چو اِسم زیور اومد

واویذم بی خیال رفتم سرِ کار
با خوم گفتم که ای داد بی وفا یار

واموندم تو کویت و وانَرَفتم
سِجِلّ و جنسیه‌ی اونجا گرفتم

واویذم سال به سال بیشتر وابسته
گرفتم یاد، زبون، دست پا شکسته

زیور گر بی خبر رفت و شیگر کرد
خودش بعذه می‌فهمه چه ضرر کرد

گذشت چون سن و سالم از بلوغی
گرفتم یک زن مصریِ شوخی

زن مصری هِگال دور سرم کرد
اومد پهلی  رئیس، سَرگَپ‌ترم کرد

دیگه کارم گرفت داذم قِر و پُز
یاذم رفت پای پتی و کهره و بُز

می‌کردم با ماشین فوردِ خود فیس
می‌رِختم ری خوذم عطر آرامیس

واویذم چاق و بَرّاق و بگوری
می‌رفتم تو سونا گاهی جکوزی

شُدُم تاجر، واوی خوب وضع مالُم
خریذم مزدایی بهر عیالُم

یه سال زد کله‌ام از راه کشتی
وارفتم ده بَرِ تفریح و گَشتی

دیذم که دی حسین واویذَه ویذ پیر
با پیر در گوشه‌ای خوار و زمین گیر

زَنُم بَر تخته، بامون بید سَرِ پا
ولی بَد خُلق و مغرور بید هنیذا

یه روز رفتم به همراش زیر مُخ‌ها
بگفتم یا اَبی، چیست این بلندا؟!

با پشت یک تَوَت مالوند به پُشتُم
که از ترسِش همش مُخ مُخ می‌گفتم

واسذ از ری چِشُم عینک اُ وِِرّ داد
هِگالُم از سَرُم ورداشت و جِرّ داد

مَ گفت ای ک..ن پلشتِ کَچ واگشته
خر و حیوون و مُخ یاذت وارَفتَه؟!

بفهم زشتو که مرد ناز و فیسو
نمی ارزه هزارتاش، یک بِلیسو

اَ دی‌مون گفت، بَچَه‌ات دیگر نواره
واکرذ جنسیه‌ام را پاره پاره

کلمه‌های مبهم شعر
جنسیه : شناسنامه و کارت وطنی کویت
انگریِسی: انگلیسی
بُخُلُنجی: پستو
مضیفی : مجردی
بلیسو : آب نبات
بَدو : بادیه نشین
بلدرسوز: لباس کلفت مخصوص کار
شرطه : پلیس
گَپ‌تر : بزرگ‌تر
خُبُز :نان
بُری وقت : گاهی اوقات
دربوس : سیاه پر رنگ
بَکا:  حدودا
اَخند : نام بندری در خلیج فارس
گسپه : شهری قدیمی نزدیک آبادان
کوششتی: اسهال
لَمر : ماسه بادی
لیت : لوت ، صحرای لُخت
بی هُرت و پُرت: بدون فکر و بی محابا و بدون ترس
تِرّه : صدای خنده
دُروک : دره عمیق، پرتگاه
خَشِله : کشیدن بر روی زمین
سهار : بوی بد
مَنتیل : دیلم ، اهرم
هِگال: از قسمتهای لباس که عرب‌ها روی چفیه بر سر می‌گذارند

واعظ زاده ایراهستانی

 

فایل پی دی اف همه داستان (۳۰ صفحه)…

 

 

ضرورت حضور

تیر ۱۷ام, ۱۳۹۱

عنوان بالا را در بسیار زمانها ومکانها دیده وشنیده ایم: ضرورت حضور مردم در انتخابات، ضرورت حضور مردم در راهپیمایی ها، ضرورت حضور مردم در مراسم های مذهبی و بسیار مناسبت های دیگر برای ضرورت حضور مردم که هر از مدتی برایمان تکرار میشود.

در این مطلب میخواهم به یک استفاده دیگر” ضرورت حضور” اشاره نمایم و آن” ضرورت حضور مسوولین در برابر مردم” می باشد وبطور شفاف منظورمن از این عبارت، پاسخگویی مسوولین در مورد عملکرد خود به مردم می باشد. موضوع پاسخگویی مسوولین در برابر مردم، به نهاد خاصی محدود نمیشود ، ولی با توجه به حوضه کاری خود، روی سخن من با اعضای محترم شورای اسلامی شهر و شهردارمحترم می باشد.

با توجه به اینکه اعضای محترم شورای شهر را خود مردم انتخاب میکنند و تصمیمات آنها بطور مستقیم در زندگی شهری مردم تاثیرگذار است، برای نشان دادن اهمیت وفایده ضرورت حضور این مسوولین در برابر مردم، تلاش و ارائه منطق خاصی لازم نمی باشد و ذکر نکات زیر بعنوان نمونه هایی از فواید این کار کافی بنظر میرسد:

۱- اطلاع و آگاهی مردم از مشکلات قانونی واداری موجودکه مانع ارائه بهتروظایف مشخص شده برای شوراها می باشد.

۲- اطلاع وآگاهی مسوولین از ذهنیت های موجود درلایه های جامعه نسبت به عملکرد آنها

۳- استخراج افکار ونیروهای جدید از دل این بحث ها

بعنوان مثال هم اکنون سوالات زیادی در بین جامعه وبالاخص قشر تحصیلکرده در مورد : ضرورت و هزینه های تندیس زنده یاد حیاتی، توجیه هزینه های صورت گرفته برای میدان روز محله کهوردان که هم اکنون تبدیل به پارکینگ ماشین الات شهرداری شده، تغییرات چندباره فلکه های شهر، محدودبودن فضای تجاری شهر به خیابان های ۱۵خرداد و۲۲بهمن، حذف پارکینگ مجتمع های تجاری جدیدالاحداث علیرغم وجود مشکل کمبود پارکینگ در شهر، مسایل مربوط به ترافیک شهری، توجیهات فنی برای مکان یابی ترمینال شهر، هزینه های صورت گرفته برای مسجد نمادین پارک ملت و بسیار موضوعات دیگر وجود دارد که نیازمند پاسخگویی مناسب به آنها وجود دارد.

برای نیل به این هدف- پاسخگویی مسوولین شهر در برابر مردم- به ابزار خاصی نیاز نمی باشد وتنها به همت و اراده مسوولین مربوط در راه اندازی جلسات حضوری پرسش پاسخ با اقشار مختلف مردم، ونیز جلسات در فضای مجازی و بصورت غیرحضوری بستگی دارد، امری که متاسفانه تاکنون تحقق نیافته است. بعنوان مثال بحث های شهری وعمرانی زیادی در سایت تراکمه از طرف شماری از قشر تحصیلکرده شهرمان صورت گرفته است و لیکن علیرغم اینکه نشانه های محکمی که از اطلاع یا خوانده شدن این مطالب توسط مسوولین مذکور وجود دارد، و لیکن تا کنون شاهد ارائه نظر و یا پاسخی از طرف این دوستان در سایت نبوده ایم، امری که در ابتدای امر نتایجی از جمله : عدم وجود روحیه نقدپذیری در مسوولین، قابل ندانستن موضوع ومخاطب برای پاسخگویی ، نداشتن پاسخ منطقی برای موضوع مورد بحث، را به خواننده و پرسشگر القا می کند.
به هرحال ۵ سال از عمر مبارک شوراهای اسلامی شهر در این دوره میگذرد و علیرغم اقدامات شایسته ودرخور تحسینی که در مورد گسترش فضای سبز ونیز برگزاری جشن های اخیر (بوستان در بوستان) از سوی آنها صورت گرفته، هنوز سوالات زیادی در مورد عملکرد آنها وجود دارد که امید می رود با پاسخ مناسبی از طرف این عزیزان مواجه شود.

پیر فرزانه

تیر ۱۷ام, ۱۳۹۱

به نام خدا

به چه دل خوش کرده ای، چه حوصله ای داری، مگر کار و زندگی نداری، تو که با پولِت می تونی دنیا رو بخری، می تونی بِری جا های خوش آب و هوا و دارای امکانات رفاهی، بهداشتی و درمانی و بهترین زندگی داشته باشی. حالا موندی در این روستای دور افتاده و به قول معروف بی آب و علف، برای چه؟ به چه دل خوش کرده ای؟! به چار تا خونه ی خشت و گِلی؟! حالا چه شده به فکر افتاده ای تا کوه چاشور را بِکَنی، کوه به این بلندی لودر هم نمی تونه اما تو می خواهی با بیل و کلنگ جاده بسازی، حاج آقا بیا دست بردار؟ خودِت را به زحمت نَنداز؟

این سؤال هایی بود که هر روز باید جواب می داد اما او کمر همت را بسته بود و بی اعتنا به حرف این و آن، چند کارگر را برداشت و خودش هم همراه آن ها با بیل و کُلَنگ به کوه زدند.

عبا و دستمال نونی اش را گوشه ای گذاشت، امّامه اش را بر صورتش انداخت، بسم الله گفت و با دم تیز کلنگ بر خاک و سنگ کوه کوبید. اراده اش قوی بود. هیچ کس نمی توانست او را از کاری که شروع کرده بود، باز دارد. همه جا رفته بود، تهران، قم، کویت و … . به قول معروف، آدم دنیا دیده ای بود. چه بسیار جا های آباد و پُر امکانات را مشاهده کرده بود. شاید نمی توانست ببیند، آن طرف این همه امکانات باشد و این طرف کوه، مردم، محرومِ محروم.

با چشمان خود مردان، کودکان و زنانی را دیده بود که به خاطر دسترسی نداشتن به شهر، چگونه مظلومانه در کوره راه ها جان داده بودند. او نمی توانست مانند کسانی باشد که به محض این که دستشان به دهانشان رسیده بود، تَرکِ محل کنند و در شهر های دیگر اسکان پیدا کنند. او دلی نداشت که بتواند هم وطن و هم سایه را رها کند. او چشمی نداشت که ببیند هم سایه در رنج و سختی است. او سال ها با این مردم، زجر کشیده بود. سال قحط و درد را پشت سر گذاشته بود. خرما جمع کرده بود. جُرین کرده بود. آب بِرکِه خورده بود. به کوه زده بود. هر ساله ماه محرّم، تعزیه اجرا کرده بود. حالا هم که پول دار شده، می خواست به همین مردم خدمت کند و چه خدمتی به تر از جاده ساختن. می دانست که جاده از نان شب هم واجب تر است بنابراین نمی توانست دست روی دست بگذارد. غیرتش به او اجازه نمی داد ترک وطن کند. روز های بعد نیز کارش همین بود. متر متر در دلِ کوه، جاده ی ماشین رو درست می کرد.

چهره ای مصمّم و قدّی رشید داشت. مردم محل به او حاج آقا می گفتند. محبوب و دوست داشتنی بود. آن زمان کسی باور نداشت که ممکن باشد ماشین از این کوه بگذرد ولی حاج آقا اراده ای آهنین داشت و پشت این اراده عشق بود، عشق به خدمت در راه خدا، عشق به وطن، حب الوطن من الایمان و این عشق بود که کوه را می کَند. تا کسی عاشق نباشد، نمی تواند آسایش و راحتی را کنار بگذارد و تن به زجر و سختی دهد ولیکن او بار ها در تعزیه نقش امام حسین را بازی کرده بود و کاملاً آگاه بود که جدّش، خاکِ گرم کربلا و دَمِ تیز تیغ و خنجر را به جان خرید، به خاطر خدا و به خاطر مردم. او از همان جا درس ایمان، فداکاری و ایثار را فرا گرفته بود و این پشتوانه ی او بود. همین اندیشه ها بود که او را وادار می کرد، زیرِ آفتابِ سوزان لامرد، پنجه هایش را در خاک تفتیده ی کوه چاه شور فرو بَرَد.

روز ها گذشت و کار حاج آقا همین بود. او داشت غیر ممکن را ممکن می ساخت. طوری کاری می کرد که گویی این کوه، اسب خوشبختیش است و باید بر آن سوار شد. روز های بعد مردم بیشتری به کمکش آمدند. همه می دانستند که اگر جاده ای درست شود، مصیبت ها و محنت ها بسیار کم تر خواهد شد. حاج آقا مصمم بود و دست از کار نکشید و روز به روز به هدفش نزدیک تر می شد.

عشق با انسان های عاشق چه که نمی کند.! پای عشق که به میان می آید، کوه چاه شور که هیچ تا قلّه ی اورست هم می شود با دست کَند و صاف کرد.

کم کم جرقّه ی امید در دلِ مردم زده شد و بسیاری به توانستن امیدوار شدند. بالاخره جاده ی گردنه هم درست شد. به همت حاج آقا و دیگر دوستانشان جاده ی گردنه درست شد. چیزی که قریب به ذهن نبود. بعد ها با تلاش او و دیگر زحمت کشان، راه هوایی با هواپیما نیز برقرار شد. ما مدیون زحمت های حاج سید حمزه ی فرزانه هستیم. او که همیشه در کنار مردم بود. خدایش بیامرزد.

حاج سید حمزه فرزانه-خیر لامردی

حاج آقا شهیدی، فروغ فرخ زاد و صندلی غصبی (+توضیح تکمیلی)

تیر ۱۶ام, ۱۳۹۱

چند صباحی بود تصمیم به نگارش و انتشار بیش از یک ساعت هم نشینی با حاج آقای شهیدی امام جمعه شهر لامرد داشتم اما به دلایلی تا امروز فرصت دست نداد ، حکایت هم نشینی بنده با ایشان به اواخر بهمن ماه ۸۸ و در پرواز عسلویه – تهران بازمی گردد. دیالوگهای رد و بدل شده میان ما شاید برای مخاطب نخبه تراکمه جذاب و خواندنی باشد و شاید هم خلاف این…..

یکی دو روز از پایان مراسم دهه آخر ماه صفر بیشتر نگذشته بود که به مناسبت کاری با پرواز عسلویه – تهران در بدو ورود به سالن فرودگاه جدید خلیج فارس با تعداد زیادی از مبلغین و روحانیونی که یحتمل به قم و تهران باز می گشتند روبه رو شدم ، مثل همیشه یک کتاب دوست کوچک همراهم در سفر بود “اولین عاشقانه های قلبم” مجموعه نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور. زمان سوار شدن متوجه شدم که شماره صندلیم کنار پنجره نیست اما با پیش دستی خود را کنار پنجره جا دادم و خود را مشغول کتاب خواندن نشان دادم! چند دقیقه بعد کنار خویش روحانی سفید روی را می دیدم که چهره ای آشنا داشت ، آقای شهیدی امام جمعه لامرد و دیگر روحانی که نمی شناختم.

ابتدا غرق در عظمت آبی {تنها آبی که بعد از تیم فوتبال ایتالیا دوست می دارم} خلیج فارس بودم و اوج گرفتن هواپیما ، برای فرار از ترس همیشگی پرواز و لذت بردن از نثر محشر فروغ و استشمام لحظه های ناب مستتر در نامه های فروغ مشغول خوانش کتاب گردیدم. سوال آقای شهیدی {که من او را می شناختم و دلیلی نداشت که وی مرا بشناسد} پیرامون «این چیست که می خوانید؟» نوید همسفری منبری را می داد!

من هم با ذوق کتاب را در حالی که غرق در خوانشش بودم نشانش دادم که «نامه های فروغ فرخزاد است» سگرمه های در هم همراه با لبخند حاج آقا و کلمات بعدی وی برایم آنقدر جالب بود که بدون اینکه کتاب را ببندم مشغول مباحثه شوم. «اینها چیه که شما جونها می خونید؟ ما یک دوستی داشتیم که خودش تعریف می کرد از منبع موثق که همسایه این خانوم بوده که ایشون وضعیت خوبی نداشته ! زن سالمی نبوده و……. » ، من هم که گویی به ناموس ادبیات ایران توهین شده باشد با عصبانیتی که فرو می خوردم جواب دادم «من یا ما نسل جون کاری نداریم که ایشون کی بوده یا چی بوده برای ما مهمه که چی نوشته و چی گفته که بیشتر از چهل ساله جونها ادبیاتی یا اهل شعر و فکر مجذوبش هستند»

حاج آقا اینبار آرام تر که گویی رازی نهان را با جوانی خام در میان می گذارد تاکید بر انحرافی بودن افکار و شخصیت وی می کند. بعد از یک ربع که پیرامون نام و نشان و اهل خواجه مراد بودن با ایشان دیالوگ کردن برای رد گم کردن گفتم:« حاج آقا خودتون رو معرفی نکردین؟» وی از بزرگی غلامحسین خان شجاعی گفت و قس علی هذا اما بازگشت ما به بحث قبلی با تداوم من آغاز شد. «حاج آقا واقعا تا حالا به این فکر کرده اید که چه مقدار جونهای مثل من به پای منبرهای شما یا نماز جمعه های شما جذب شده ایم؟ واقعا رمز موفقیت آدم کراواتی چون دکتر شریعتی در جذب جونها یا همین آدم به قول شما مفسده فروغ فرخزاد در جلوگیری از انحراف و انحطاط امثال ماها چقدر بوده؟»

اینبار اما حاج آقا بود که با سوال و پرس از افراد و سرشناسان روستا و منطقه گله دار هم سعی در زنده کردن خاطرات خویش از یاران قدیم داشت و هم در رفتن از دست خبرنگار و منتقدی سمج چون من!

دیالوگهای من و حاج آقا {که بخشی از آن نقل نشد} تا نزدیکی های تهران ادامه داشت و شاید بیش از ۳-۴بار پرسیدم حاج آقا شما؟ و جواب نگرفتم موقع پیاده شدن ایشون گفت:«جوون خودمونیم اما خوب صندلی ما رو غصب کردی؟»

در حالی که به سختی جلو خنده خودم رو داشتم می گرفتم یواش در گوش حاج آقا زمزمه کردم « حاج آقا این که چیزی نیست صندلی های گنده تر و سبزتر از این هم قبلا غصب شده ۲-۳سال قبل» «حاج آقا دیدین واسه یه صندلی ناقابل هواپیما شما یک ساعت تو دلتون بود آخرشم به زبون آوردین حالا حال مردم منطقه لامرد و مهر رو می فهمید؟»

موقع برداشتن ساکها اینبار خوشان گفتند «پدر صلواتی به بابات سلام برسون بگو شهیدی سلام رسوند» در حالی که از هم خداحافظی می کردیم با خنده گفتم« حاج آقا از همون اول شناختم خودم رو به کوچه علی چپ زدم تا حداقل بتونم بخشی از حرف این نسل رو به شما بزنم هرچند مثل همیشه شما فقط برای هدایت ما دعا می کنید نه کار دیگه!».

در حالی مسیر فرودگاه تا محل کار را طی می کنم که باز بازگشته ام سراغ کتاب بسته شده ام « اولین عاشقانه های قلبم» و به این می اندیشم که شاید آقای شهیدی هم تقصیر ندارد اگر من هم استنادم این منابع آگاه باشند بشوم اهل قضاوت!

 

توضیح ادمین اضافه شده در تاریخ ۱۸ تیر: به دلیل برداشت متفاوتی که از یکی از جملات متن فوق میشد متن اصلی نوشته شده توسط اقای محسنی در اینجا منتشر میشود. تفاوت این متن با متن قبلی تنها در یکی از جملات است: «حاج آقا این که چیزی نیست صندلی های گنده تر و سبزتر از این هم قبلا غصب شده ۲-۳سال قبل». در متن قبل کلمات «۲-۳سال قبل» حذف شده بود تا معنی کلی تری داشته باشد اما به دلیل سوء برداشت مجددن به حالت اول خود برگردانیده شد.

سفر از تراکمه تا کویت (۳)

تیر ۱۵ام, ۱۳۹۱

تا اینجا گفتم که بامون که دلش اَ دسِ مو خین بی مَ تحویل یه پیرمرذی داذ ک‌اِم بِوَره همرای خوش اَ کویت. وسط دریا زن اوسنی که همرامون بی زایمون کرد. رفتیم خلیج نایبند همرای شیگرَِش شون اَ شی کرذیم و زذیم دو وِله اَ دریا. تو دریا گرفتار طیفون آویذیم. ناخدا مجبوراوی ره آبادان پیش بگیره.

دوازده روز ضعیف و زار و نالان
رسیدیم بندرِ گُسپه‌ی آبادان

چو بشنیدیم اذان، الله اکبر
مو و او چند نفر از لِنج شدیم دَر

ما رفتیم مسجد و کرذیم نمازی
بخوردیم نون خشکی با پیازی

در آن مسجد نمودیم استراحت
خووی کرذیم حدودا هفت ساعت

تا ای که با صدای مرد گابون
پاویذیم مضطرب از جا هِراسون

دو تا بچه به وقت صبحگاهی
آورذن از برامون شیر و چایی

واخورذیم هر یکیمون دو تا فنجون
وارِخت درویش توکیسه‌اش قند قندون

خونه‌ی یک آشنا جَنب گاچَه بی
ماوِینِ آبادان تو لینِ دَه بی

رسیذیم خونه‌ی مَش زار فتحلی
خوذش در واز کرذ اومذ اَ پَهلی

زن مش زار فتحلی دایَه‌مون بی
خوذش هم یک زمان همسایمون بی

در اون سالی که کرذِن قلعه ویران
زن و بچه اش واسَذ اومذ آبادان

زن زار مَش فتحلی چاسمون داد
کَتِخ تش ناذ و نون و ماسِمون داد

آورد چند استکان چایی برامون
با اَو چَه شُشت پاک شال و قبامون

مریض آویذه ویذم درذ زِشتی
کُمُم اَو سَوز میمذ اَز کوشِشتی

زَنَک از حال و احوالم دِلِش سُخت
کریشک و مورتَهلی زود بَرُم پخت

واخورذم جاخو واویذم سَرِ حال
اَ بند اومذ رِخ و چِر چِرّ اِسهال

چه خوش بی پیرزن با منزل او
بیذیم بِکّا یه هفته ری دل او

بیامد پیرمرد بعد از یَه هفته
بگفتا می‌رویم از راه بصره

کشیذش پُهک پهک کَهلون چاقی
بگفت یا الله بریم راه قاچاقی

اومد پیرزن کمی دلداری‌اُم داد
کمی کِشمش بَرِ تو راهی‌اُم داد

دعا کرذم بیامرزا باواشون
دلم نیخواس بُرُم دَر از فُضاشون

برفتیم از فضا تُو راه سیذَه
بیُفتادیم مسیری تو مَسیله

بپا داشت پیرمرذو گیوه‌ای نو
مو و درویش و زارمَح دنبالِش رو

دَرَه‌ی ره گلّه‌ای بز بیذ و گامیش
زَمینِش غَلّه کاری بیذ و جای خیش

درختاش چند عدد کُور واگشته
هوا  پر از مُروک و مِیگ و پَخشه

رسیذیم جای دِنجی موقع ظهر
که سبزه بیشه زاری بیذ و بنگُر

اَ گرما پاچه‌هامون وَر کشیذیم
سه چار تایی توی بنگُر جخیذیم

خنک بیذیم نفس‌ها تازه کرذیم
دو پا بهر قدم آماذه کرذیم

یه چی خورذم کمی بعد از نمازم
غذا و بُخچه بر کولُم نهاذم

با چیلخَند، کِیفِ کوک از جا پاویذم
تی‌پام رفت تُو کُلی، پیش‌پا کُتیذُم

نگفتم آخ هِینطو  لنگ لنگون
برفتُم پا وَ پای اون سه مَرذون

اگر گُم وایویذُم تو اون بیابون
میگشتُم خار و تنها، زار و حیرون

دَم اَفتو بهی بی حال و بی جون
رسیذیم تا جوار یک مُخِسّون

شب ظلمت به زودی از ره اومد
صدای واخ و ویخ تورَِه اومد

اَ ترس گُم بیذن تو کوره راه‌ها
واموندیم اُو شَو اونجا توی مُخ‌ها

تو لَمرا خوسیذم بالای تُمّی
نهاذم شی سَرم کَپُه‌ی کُلُهمی

تن خسته‌ام اَ بُخچه‌ام والَوُندُم
تا صح واویذ اَ ترس دُم نَتَکُندُم

سر صبحی واخورذُم گِل پِلِنگی
واچیذم خارک و پنجویِ پِنجی

پاویز اون پیرمرد پُوزال اَ پاش کرذ
کمی خارَک  توی کیسه‌ی قَباش کِرذ

بگفتا راه بصره هست از آن سو
به راه افتاد و ما پشت سر او

جلو داشتیم کویر لیت و لُختی
گرفتم تو دسُم گُرذِ کلُفتی

گذشتیم از کنار روستایی
طیفون اومذ واویذ گَندَه هوایی

اخَل اومذ هوا شد لَمر نَرمو
نفهمیذم که می‌رفتم کدوم سو

نمی ویذ بُخچَه روی سَر بگیرم
پُر لَمرِ آوی کَپ، چَشم و لیویرُم

بَرِ ای که جدا از هم نیفتیم
سه چار تا دست هم‌دیگر گرفتیم

در اون دشتِ پُر از تش‌باد و گرما
به زوری رَو می‌کردیم روی لَمرا

دلم از ترسِ طیفون می‌دروشیذ
برفتیم فَرسخی تا باذ واخَوسیذ

هَنیزا عالَمی رَه اَ جِلو بی
دُماخ پیرمرد اَ چُرم شِلو بی

خذا شکر، راسِ رَه رودخونه‌ای بیذ
کنارش خَسّ و خار و خونه‌ای بید

زذیم اَ روذخونَه خود را بششتیم
در اون‌جا سایَه‌بونی واجُرُفتیم

در آن قعر بیابونِ نفس گیر
زنی آورذ برامون دیخَلی شیر

بگفتیم خیر ببینی ای ضعیفه
نصیب تو شود مکه، مدینه

یه چی خورذ پیرمرذ افتاد تی‌وَر
بگفتا خَسّه‌خونی جای دیگر

واخورذیم کاسه‌ی شیر و تلیتی
وارفتیم تو مَسیله بَرِ لیتی

نویذ اونجا کسی، شهر آواذی
هَمَه‌اش بیذ تُمبِ لَمر و ماسه‌باذی

یِهو دیدم ری لَمرای کنارَه
مُچها و کلّه‌ی آذم فتاده

تا چشمونم به نعش مرذه افتاد
زذم جیغی دلُم شی گُرذَه افتاد

زذم فریاذ بیَین یَک کلّه اینجان
تَشَر زد پیرمرد: ول کن بریم جان

بگفتم وامصیبت ای چه راهِن
نه پای رفتنم هه نه مَناهِن

بگفتم یا علی درمونده‌ام مو
به این دشت بلا وا مونده‌ام مو

نهاذم لحظه‌ای سَر بَر کُرونُم
چه سازم مو تلف می‌گرذه جونم

گرفت زارمَح دو دَستِش زیر کَنگُم
به زوری از زمین واکِرذ بلندم

به خوش‌واشی مَه گفت ای مرذ گنده
بُکُن رو خیلی اَ ره وانَموندَه

چو خنده بر لب زار مَح بدیذم
توان بِگرفتم و از جا پاویزم

گذشتیم از سر لَمرای تُل‌تُل
نموذیم بر خدای خود توّکل

بِرفت اَفتو پَس کُه رنگ او زرد
هوا بار دگر تاریک واکِرذ

خداوندا چه سازیم بعد اَفتو
چطوری تو بیابان ما کنیم رَو

برفتیم کورتَپ در اون تاریکی
یه نوری پیدا واویذ از نَزیکی

به دنبال غذا و سرپناهی
نموذیم رَو به سمت روشنایی

در اونجا خیمه خَرگاه و کَپَر بیذ
ری خیمه سایه‌ی چند تا نفر بیذ

سوال کرذ اون عرب از مقصذ ما
بگفت اهلا بیایید اَ هَذ ما

بیاورد یک پیاله آب سَر پُر
ری تَش ناذ پاتیلی پُر شیر اُشتُر

بخوردیم و واخوردیم و خوابیدیم
صبحِ گَه با صذای اُشتر پاویذیم

برفت آن پیرمرد حاجت بر آورد
خُبُز گُفت چند تا نون سرد دَر آورد

سوال کرذیم زِ طول این مسافت
بگفتند تا به بصره چِهل دو ساعت

در اون صحرای گرم همچو دوزخ
جلو رفتیم حدودا هشت فرسخ

شَوها رَه کج می‌کرذیم یه ولایت
می‌کرذیم پیذا جای استراحت

عرب بیذن تمام مرذم ده
نمی‌فهمید کسی لفظ تراکمه

کنار قلعه‌ای برجی قذیمی
می‌خوسیذیم تا صبح سَفیذی

سر صُح رو می‌کرذیم از دوباره
یه روز از دور دیذیم چند سواره

سواران پیل‌تن آماذه بیذن
کلاهی بر سر خود ناذه بیذن

کمک خواستیم جمله چارتایی
باشون رفتیم رسیذیم پاسگاهی

مُو خُور کرذم از اون دیر یَک بلندی
یه برجی بیذ به شکل کله قندی

خوشحالی پیرمرذ گفتا رسیذیم
همی بصره‌ان! نفس راحت کشیذیم

ادامه دارد…

روزی روزگـاری

تیر ۱۴ام, ۱۳۹۱

سالهای سال پیش من نیز کسی بودم برای خودم، قلمروی داشتم و امپراطوری پر توری. آن سالها در کسوت قضا (یا شاید تعبیر بهترش کذا باشد) کارآموزی می کردم تا خدمتی کرده باشم به انسانیت(!) و چه آرزویی بود برایم. حتی از وسوسه سه تار زدن در شب های خاموش و غبار گرفته خوابگاه ۲۲ بهمن ـ که شب های سرد و نمور «الیور تویست» را برایم بازسازی می کرد ـ هم شیرین تر بود برایم. اما افسوس که هر دوی اینها برای من گناهانی بودند غیر قابل بخشش؛ چیزی در حد و اندازه خوردن میوه ممنوعه با سرنوشت محتوم رانده شدن.

با صد دل شوق صبحهای تابستان بیدار می شدم و راه طولانی منزل تا دادگستری لامرد را طی می کردم برای آنکه بیشتر و بیشتر بیاموزم راه خدمت به خلق خدا را؛ مردمی که محرومند از خدمت و در رویاهایشان، از کوچه های خاکی شهرشان بهشتی ساخته اند برای راحتی شان. آن روزها جوان بودم و پر شور. آنقدر هیجان داشتم که در باب فلان و فلان اصل حقوقی ساعتها مهمل می گفتم و بحث می کردم که فلان چیز فلان است و فلان. من آن روزها داستان ممنوعیت ازدواج با مادرزن را نمی دانستم و هدر می دادم عمرم را برای گفتن آنچه کردن یا نکردنش دست من نبود.
به یاد می آورم که در آن روزها پرونده ا ی تشکیل شده بود با موضوع ضرب و جرح. طرفین پرونده از دیار گله دار بودند. یکی صاحب منصب و دیگری  نه . صاحب منصب شاکی بود و آن یکی را متهم کرده بود به ضرب و جرح. صادقانه که به پرونده نگاه می کردی مشخص بود که دلیلی موجود نیست و با توجه به سابقه ارتباط بین طرفین می شد به سادگی دریافت که موضوع، دوختن «پاپوش» است. (به جهت رازداری حرفه ای! از بازگو کردن برخی از حقایق معذورم) موضوع آنقدر روشن بود که علیرغم سفارشات موجود، پرونده مراحل ابتدایی خود را طی می کرد برای برائت متهم. شاکیِ صاحب منصب که می دید تیرش به سنگ خورده است اتهام جدیدی  و بی ربطی را طرح کرد: شرب خمر. بر اساس گزارش صورت گرفته از طرف فلان مرجع که به امضای کسی یا کسانی رسیده بود، متهم پرونده مرتکب شرب خمر شده بود. قاضی در مقام رسیدگی به موضوع پرسید که چنین ادعایی علیه شما طرح شده است چه می گویید؟ متهم به سادگی اقرار کرد و گفت:
«قبلاً یکی دو بار خورده ام.»

 ــ کَی؟

ــ چند سال قبل.

ــ کجا؟

ـــ او وَل آو (دبی)
این اقرار صریح منجر به تفهیم اتهام شد و باز هم اقرار دیگری به صراحت اقرار اول. موضوع صورتجلسه می شد و متهم غافل از نتیجه این اقرار، ابداً تصور نمی کرد که کارش به کجا خواهد انجامید. می گفت و با خونسردی هم می گفت. او نمی دانست که حدود مشمول مرور زمان نمی شوند. بی تردید او از ماده ۷ قانون مجازات اسلامی هم خبر نداشت. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، این بود که گفتم مجبور نیستی هر کاری کرده ای را بازگو کنی. پیامد این سخن برای من تنها یک نگاه ناخوشایند بود که از چند چشم ناراضی به سمتم می آمد، اما آن مرد باز هم خاطرات دور و ناگفتنی اش را بازگو می کرد. مجدداً تفهیم اتهام و اخذ آخرین دفاع و دو بار اقرار شرعی نزد حاکم و نتیجه چند ضربه شلاق ناقابل.
ساعت حدود ۱ بعد از ظهر بود که کار پرونده به پایان رسید. باید یک قرار تامین صادر می شد اما در گرمای ظهر تابستان کسی نبود که از یک غریبه محکوم به حد ،کفالت کند یا برایش وثیقه بگذارد. منّت گذاشتند سرش که زنگ بزن کسی بیاید کفالتت را بکند اما چه فایده؟ از گله دار تا لامرد راه زیادی است و وقت اندک «و واقعه سخت نامنتظر». چاره ای نبود جز بازداشت تا صبح فردا.
مرد محکوم پکر بود و حالش گرفته. صبح با پای خودش آمده بود برای پاسخگویی به پرونده ضرب و جرح و حالا باید به یک اتهام جدید در بازداشت می ماند. تاکنون در چنین موقعیتی نبوده ام (و از این بابت از خدا متشکرم) اما احساسش را می فهمیدم و یکسره به عدالتی می اندیشیدم که در پی اجرایش بودم.
در تمام این مدت مردی در گوشه اتاق منتظر بود تا مجالی بیابد و کارش را بگوید. وقتی ماجرا را دید آمادگیش را برای کفالت اعلام کرد. پرسیدم این مرد را می شناسی؟
گفت: نه. این هم یک بنده خدا
پرسیدم : اهل کجایی؟
گفت: علامروشت
پرسیدم :چه داری برای وثیقه گذاشتن یا اثبات ملائت؟
گفت: اتومبیلم در بیرون در دادگاه پارک است. اجازه بدهید بیاورم داخل پارکینگ
پرسیدم: اگر این مرد رفت و برنگشت چه؟
گفت: بر می گردد.
او به این امر باور داشت و صادقانه این را می گفت.
آنقدر از این حرکت متاثر شدم که نتوانستم تحمل کنم؛ آخرِ وقت بود و زمان رفتن و من هم ناتوان از دیدن نتیجه ای که عذابم می داد. وسایلم را جمع کردم و افسار پرونده را به عالیجناب ….. سپردم و راه طولانی منزل را در زیر آفتاب و «تش باد» ظهر تابستان در پیش گرفتم. بی خبر و بی توجه به گرمای هوا راه طولانی خود را «با نخستین قدم» آغاز کردم و با تمام وجود در اندیشه عدالتی بودم که می خواستم به دستش بیاورم و به مردی که برخوردش من را و همه را و عدالتی که به دنبالش بودم را شرمنده کرد. اگر اتومبیل آن مرد توقیف می شد او هم باید چون من راه طولانیش تا منزل را در گرمای تابستان پیاده می رفت. با این حال در دل خوشحال بودم که مردی را دیدم که چون من و دیگران نبود. او به هم نوعش اعتماد داشت.
در این تفکرات به راه افتادم. نمی دانم چقدر راه رفتم و چگونه رفتم و حتی نمی دانم چگونه پاسخ لطف مردی را دادم که قسمتی از راه من را بر ترک موتورش مهمان کرد و اصرار داشت به دعوت از یک غریبه برای استراحت در منزلش و فرار از گرمای تابستان. تنها می دانم که تشکر کردم و دعوتش را نپذیرفتم چرا که به گرمای آفتاب نیاز داشتم. من سردم بود و «احساس می کردم هیچوقت گرم نخواهم شد.»
آن روز جاده سیاه من را تنها به منزل نبرد که من را به سمت سرنوشتی برد متفاوت با آنچه تا آن زمان می برد.

سال به سال دریغ از پارسال ….(تکمیلی همراه با عکس)

تیر ۱۴ام, ۱۳۹۱

امشب داشتم چرخی توی شهر میزدم

دلم گرفت شهر تاریک تر از روزهای عادی بود انگار که نه انگار اعیاد شعبانیه را گذراندیم یا فردا نیمه شعبان است.

حتی یک چراغانی هم در مرکز شهر ندیدم تنها در محله زیارت خیابان را چراغانی کرده بودند.

نمی دانم اگر برای این عید قرار نیست چراغانی کنیم برای چه زمانی چراغ ها را نگه داشته ایم.

خواستم خیلی چیز ها بگویم اما ….. برای انها که میدانند همین اشارت کافیست.

تکمیلی—————————————————————————————————————-

امروز صبح یکی از دوستان به شهرداری مراجعه کرد تا ببیند علت چیست؟

چون شهردار حضور نداشتند ایشان بالاخره به فردی جهت دریافت توضیحات معرفی شدند. جواب این فرد این بود که شوکه کننده بود

“چون تندی افتاب لامرد باعث خراب شدن لامپ ها میشود و هزینه بر است اسراف میشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!”

اگر این فرد آگاه نبوده حق نداشته نظر بدهد و اگر آگاه بوده که وای بر ما ……………

خودم هم سراغ شورای شهر رفتم و با آقایان عامری و نیدانی صحبت کردم ایشان در تماسی که گرفتند و دلیل را جویا شدند اینگونه عنوان کردند که چون بالابر شهرداری خراب بوده نیاز به همکاری اداره برق بوده و به دلیل مشکل بالا بر این اتفاق افتاده است.

ایشان پذیرفتند که در این زمینه کوتاهی رخ داده و از طرفی از عدم مشارک مردم در کارهای فرهنگی گله مند بودند که گله بجایی نیز هست چون مردم برای عزای محرم منتظر شورای شهر نمی مانند و خود همه کارها را انجام میدهند اما گویا فکر میکنند شادی در شادی اهل بیت انچنان مهم نیست که اینجا کم فروغ هستند.

نکته قابل تامل اینکه اداره ارشاد که معمولا چراغانی است(در تاتر لام رود یادم می آید بود)  و سازمان تبلیغات اسلامی نیز که به نوعی متولیان این موضوع میتوانند باشند حتی اقدام به چراغانی کردن ساختمان خود نکرده بودند و تنها به زدن یک نوشته اکتفا کردند.

البته من امیدوارم بود حداقل امشب تغییری در برخی نقاط شهر شاهد باشیم که متاسفانه تصاویر زیر گویای این مسئله است.

نمی دانم اما حداقل توقع من این بود که برای این کار باید اهمیت قایل میشدیم که نشدیم. اگر اهمیت موضوع برایمان روشن بود دیگر خراب بودن بالابر یا استدلالی شبیه نظر آن فرد در شهرداری مانع نمیشد.

شاید هم باید صبر کرد تا ماه قمری بچرخد و بچرخد تا به یک مناسب مهم برسد تا به برکت آن مناسبت مهم نیمه شعبان ما هم چراغانی شود.

باید قبول کنیم خیلی از ما ها جدی نگرفتیم .

البته نکته جالب چراغانی برخی مساجد و ادارات (مثل جهاد کشاورزی و بنیاد شهید) بود که کمی تلخی این بی توجهی را کم میکرد.

این عکسها همین امشب گرفته شده و دستکاری نشده لطفا تعجب نکنید.

خیابان ۲۲ بهمن

۱۵ خرداد

میدان امام

 

بلوار شاهد

بلوار جهاد

خیابان بسیج

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی

اداره تبلیغات اسلامی

عید همگی مبارک

اللهم صل علی محمد و آل محمد

موفق و موید باشید

عضو شورای شهر بودن یا نبودن … مساله این نیست!

تیر ۱۳ام, ۱۳۹۱

همه چیز از یک کامنت ساده زیر مطلب شورای شهر (۱)، نوشته ی برادرم مهندس امیر صفایی شروع شد. جایی که یکی از مخاطبین به شرط سکونت اعضا در حوزه ی انتخابیه اشاره کرده بود و بر این اساس وضعیت رییس محترم شورای شهر – که ظاهرن خانواده شان ساکن شیراز هستند – برای شان ایجاد سوال کرده بود. من هم در پاسخ ایشان نوشته بودم که : ایشان به عنوان عضو شورا انتخاب شده اند ، خانواده شان که عضو شورا نیستند.

چند روز بعد یکی از نویسندگان محترم سایت با من تماس گرفت که اینگونه که شما می گویید نیست و برای کسب اطلاعات بیشتر من را به سمت فرمانداری لامرد سوق داد. در آنجا هم پاسخ مشخصی برای این سوال که : با توجه به آیین نامه ی شورا ها و شهرداری ها که در ماده ۲۶ تبصره ی ۲ تصریح می کند:  ” اعضای شوراها باید در محدوده حوزه ی انتخابیه خودسکونت اختیار کنند.تغییر محل سکونت هریک از اعضا ی شورا از محدوده حوزه انتخابیه به خارج از آن موجب سلب عضویت خاهد شد.”

تعریف دقیق محل سکونت چیست؟ و یا واضح تر اینکه اگر شخصی همسر و فرزندانش در جایی غیر از حوزه ی انتخابیه سکونت داشته باشند ، آیا این مصداق ” تغییر محل سکونت” تلقی می شود؟

در فرمانداری لامرد به جواب مشخصی برای این سوال واضح نرسیدم ، ناگزیر به سراغ مرجع بالاتر یعنی: مدیر کل محترم امور شهری و شورا ها ی استان فارس (جناب آقای رعیتی فرد) رفتم که از آنجا هم به سمت کارشناس محترم امور شوراها (جناب آقای کهن دل) هدایت شدم.

شیوه ی پاسخ دادن ایشان بسیار جالب بود. ایشان با یک جواب بله یا نه مساله را خاتمه ندادند. بلکه ابتدا متن قانون را برایم خاندند ، سپس فلسفه ی ایجادی قانون را برایم شرح دادند و در نهایت هم جواب استفسار را برایم باز گو کردند. ایشان ابتدا فرمودند : خب منطقی ست که کسی که می خاهد به مردم شهری خدمت کند باید خود در آن شهر سکونت داشته باشد تا هم درد و رنج مردم آنجا را حس کند و هم مرم آن شهر بتوانند با ایشان ارتباط داشته باشند. سپس به خاطره ای از جلسه ی تهران شان اشاره کردند که در آنجا مطرح شده بود که در روستاهای شمال کشور ، گاهی مرز دو روستا یک ردیف درخت است. اگر کسی سکونتش را به آن طرف همین درخت ها هم منتقل کند ، از وی سلب عضویت می شود ، کما که بارها این اتفاق در سطح کشور افتاده و اعضایی از شورا خارج شده اند. در پایان وقتی سوالم را به وضوح تکرار کردم که آیا ملاک سکونت، اسکان همسر و فرزندان است؟ ایشان با قاطعیت عنوان کردند: در مورد افراد متاهل صد در صد!

به اینجا که رسیدیم مصداق مورد نظرم را برای ایشان بازگو کردم و ایشان نیز خیلی راحت پاسخ دادند که: بله ، این موضوع جدیدن به اطلاع بنده رسیده و کسانی هم پی گیر این قضیه هستند. این موضوع را به فرمانداری لامرد ارجاع داده ایم تا از طریق فرماندار از نیروی انتظامی آنجا استعلام شود. هفته ی آینده قضیه را پی گیری می کنم (ایشان در مرخصی بودند).

با کمی پرس و جو متوجه شدم که :
۱- اصل این قضیه توسط آقای طالع زاری به استان انعکاس پیدا کرده بوده که با رفتن ایشان ظاهرن پی گیری نشده است.
۲- هم اکنون فرماندار محترم آقای صفری در جریان این قضیه هستند و ایشان می بایست از نیروی انتظامی استعلام گرفته و آن را به استان منعکس نماید.
۳- در صورت عدم هم کاری فرمانداری هر شهری ، استانداری در مورد شوراهای شهر می تواند مستقیم از نیروی انتظامی استعلام بگیرد.
۴- ظاهرن یکی از اعضای شورا در جایی مطرح کرده اند که” مرحوم حیاتی هم در شورای اول همین شرایط را داشته اند” که البته جواب این شبهه ساده است: ملاک قانون است نه رفتار پیشینیان (البته در صورت صحت ادعا).

شما که غریبه نیستید ، اما سوالی ذهنم را سخت مشغول کرده :

اگر نتیجه این شود که بنا بر فلان بند و تبصره و استفسار ، رییس محترم شورای شهرمان (جناب آقای قسمی ) مشکلی از نظر احراز شرایط سکونت ندارند و یا اصلن مشخص شود خانواده ی ایشان ساکن لامردند و آمار ما غلط بوده که هیچ، همه چیز بر وفق مراد است و کسی هم نمی تواند بگوید چرا پی گیر این سوالت شده ای.

ولی اگر نتیجه چیز دیگری شود و مثل بعضی شهرها و روستاها-خدای نکرده – ایشان از ترکیب شورا خارج شوند:

تکلیف این پنج سال چه می شود؟

چه مرجعی سستی و سهل انگاری به خرج داده که چنین اتفاقی افتاده؟

این مرجع چه پاسخی به سی هزار شهروند لامردی دارد که بدهد؟

تکلیف عضو علی البدل اول-آقای جمالی – که پنج سال از حضور در شورا محروم شده اند چیست؟

اگر خدای ناکرده جناب آقای قسمی ، تصمیماتی برای شهر اتخاذ کرده باشند که به سود شهر و شهروند نبوده ، مرجعی که باید پی گیری می کرده و نکرده ، در محضر خدا چه پاسخی دارد که بدهد؟

با توجه به اینکه عمده دوران ریاست ایشان در زمان فرماندار اسبق مان – آقای جعفری – بوده، آیا ایشان این ابهام را پی گیری کرده اند ؟

ما منتظر اقدام فرماندار محترم و پاسخ فرمانده ی محترم نیروی انتظامی هستیم تا ببینیم آیا زمامدارن شهرمان از این آزمون هم سربلند بیرون می آیند یا نه؟

این گزارش ادامه دارد…

سلام بر تویی که باید نهایت ارزوی ما باشی اما ………. (شعر)

تیر ۱۲ام, ۱۳۹۱

بسم الرب المهدی

باز بهانه ای شد که به یاد اوریم کسی منتظر ماست منتظر ماست که برگردیم . سال گذشته به مناسبت سالروز اغاز امامت امام عصر تعدادی شعر در سایت گذاشتم “سلام بر تو که نهایت ارزوی مایی”  که دقیقا همزمان شد با شروع فیلترینگ سایت .  انشالله این شعر مورد قبول قرار گیرد و دوستان ایرادات آن را به بزرگواری خود ببخشایند

بیان این شعر صحبتی عامیانه است. پیشاپیش عید همگی مبارک

آقا سلام، به قلب مهربونت

……….به اون دل غریب و بی نشونت

به اون دلی که پر زداغ و درده

……….کلی برای شیعه گریه کرده

غم میخوری برای ما روز و شب

……….جون شمارو ما رسوندیم به لب

باز دوباره نیمه شعبان رسید

……….جشن و چراغونی و شور و امید

باز دوباره یاد شما جون گرفت

……….رحمت حق اومد و بارون گرفت

روز ولادت شما رسیده

……….مهمونی بی صاحب جشن کی دیده

روز تولدت، به جای شادی

……….غصه دارم، یه غصه زیادی

وقتی میبینم که هزار و اندی

……….ساله تو غربت نشده بخندی

یعنی هزار و صد و هفتاد و هشت

……….سال، به تنهایی مطلق گذشت

جشن تولدت یه جور عذابه

……….برا دلی که از غمت کبابه

اینهمه سال غریب و تنها موندی

……….آیه امن یجیب و(رو) میخوندی

مضطر واقعی تو هستی آقا

……….که اینقدر غریبی توی دنیا

تو عاشقی و ما تو فکر بازی

……….بازی با الفاظ و زبون درازی

هی به شما نق می زنیم بیا زود

……….تا برسونی، تو به ما، نفع و سود

تو رو میخوایم برای حل مشکل

……….دوسِت(دوستت) داریم، اما نه از ته دل

تو آرزوهای ما جا نداری

……….تو جمع ما یه آشنا نداری

دغدغه امون نیست به خدا ظهورت

……….یا بشینیم لحظه ای در حضورت

میخوایم بیایی جهان و(رو) عالی کنی

……….پر از صفا ، زغصه خالی کنی

کسی به فکر دیدن شما نیست

……….تو جمع ما ، از اینجور ادما نیست

چند تا رفیق داری تو هر زمونه

……….مثل خودت غریب و بی نشونه

گیر نمیاد یه عاشق حسابی

……….زل به زنه به آسمون آبی

بگه: بحق فاطمه ،خدایا

……….دور بکن از امام ما، بلایا

خودش رو تو محضرتون ببینه

……….به یادتون بلند شه و بشینه

شرم کنه از امام مهربونش

……….نگه داره، چشم و دل و زبونش

با عملش ذکر فرج بخونه

……….همیشه چشم براهتون بمونه

ما که بدیم و راه بر تو بستیم

……….کلید زندانتونو شکستیم

وقتی یتیم اینجا گرسنه خوابه

……….آقا بدون که وضعمون خرابه

از شما پنهون که نمونده آقا

……….مال حروم هم میشه خیلی پیدا

قاطی شده تو لقمه ها کم و بیش

……….فرقی نداره گرگ و بره و میش

این روزا با ترس میخونم دعا رو

……….ذکر الهی عظم البلا رو

اخه شدم مثال اهل کوفه

……….توی دلم گناه زده شکوفه

ریشه زده به مغز استخونم

……….مال حروم رفته تو گوشت و خونم

اگه میخوای بیایی بگو بمیرم

……….از این میترسم جلو تو بگیرم

از کجا معلوم که بشم مثل حر

……….توی هزار صدف، یکیش میشه دُر

بیا کمک کن تا من آدم بشم

……….از صف دشمنانتون کم بشم

معرفت و عشق و تماشا کنم

……….این دلمو دوباره احیا کنم

یبار دیگه توبه کنم مثل حر

……….بشورم این قلبم و تو آب کر

عیدیمو از دست شما بگیرم

……….توی رکابت، آقا جون بمیرم

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

مدیریت توسعه منطقه ای : ضرورت یا مصلحت

تیر ۱۲ام, ۱۳۹۱

نوشتار پیش رو، سیاه نمایی یا ارائه تصویری بدبینانه از آینده منطقه نیست بلکه هشداری است به مجموعه مدیریتی شهرستانهای لامرد و مهر و تصمیم سازان و تصمیم گیران منطقه که در صورت بی توجهی به بازتابها و پیامدهای امر توسعه، به جای شهد شیرین رفاه و آسایش، شرنگ مشکلات به کام مردم سرازیر خواهد شد.

روند توسعه اقتصادی در حوزه شهرستانهای لامرد و مهر که محصول رشته ای از اتفاقات و تحولات در یک دهه اخیر است واقعیتی است که از “امل” به “عمل” تبدیل شده است و بر خلاف برداشت اولیه دارای پیامدها و بازتابهایی است که در فقدان یک مدیریت جامع و بدون توجه به ترسیم چشم اندازهای آتی “عواقب” این رشد و توسعه بر “مواهب” آن غلبه خواهد کرد و نقاط ضعف فعلی منطقه را در صورت عدم چاره اندیشی به تهدیدی جدی مبدل خواهد کرد. بنا بر تجارب جهانی و نمونه های متعدد داخلی(تجربه شهرهایی همچون عسلویه، آبادان، اراک و …)؛ ورود صنعت، خاصه صنایع مدرن به اجتماعات محلی موجب دگرگونی هایی در ساختار منطقه می شود که یکی از نتایج آن توسعه صنعتی منطقه است. در اغلب موارد این توسعه صنعتی منجر به توسعه اجتماعی و فرهنگی منطقه نشده است و این عدم تحقق توسعه اجتماعی منجر به عقیم ماندن فرایند توسعه شده و به عبارتی رشد اقتصادی به معنی ارتقاء کمی محقق شده اما توسعه به معنی ارتقاء کیفی حاصل نشده است.

اصولاً توسعه شهری در یک منطقه، زمانی که از یک روند طبیعی خارج شده و شکلی شتابان به خود می گیرد محصول یک تحول، اتفاق و تغییر مهمی- درون یا برون سیستمی- است که نحوه برخورد و مدیریت آن بسته به نوع وشیوه آن رخداد دارد و طیف گوناگونی از ایجاد و احداث یک صنعت یا فعالیت صنعتی در مقیاس فرامنطقه ای، ارتقاء مراکز جمعیتی به سطوح برتر سیاسی-اداری(شهر، شهرستان و …) را در بر می گیرد. در مورد حوزه شهری لامرد و مهرکشف میادین گازی و سرمایه گذاریهای عظیمی که در صنایع جانبی آن اتفاق افتاده است، مقیاسی از رشد و توسعه اقتصادی را عرضه کرده که از مرزهای منطقه ای فراتر رفته و حوزه ای از جاذبه را پیرامون خود ایجاد نموده است که موجب جلب و جذب نیروی انسانی، سرمایه های بخش خصوصی، تحول در بازار زمین و مسکن و دیگر بخشهای اقتصادی و شکلگیری نهادهای جدید شده است و الگویی متفاوت از مدیریت رشد و توسعه را طلب می کند. فرصتها و تهدیدهای ایجاد شده ناشی از این رشد شتابان چالشها و چشم اندازهایی را در خصوص منطقه مطرح می کند که مجموعه مدیریت کلان منطقه بایستی با بهره گیری از تمامی ظرفیت و توان و به کارگیری همه سرمایه های انسانی و اجتماعی منطقه به مدیریت و کنترل آن بپردازد. حوزه شهری لامرد و مهر که به لحاظ سنتی متشکل از یک سری کانونهای جمعیتی(با هسته روستایی) کوچک می باشد که به طور پراکنده در پهنه منطقه ای استقرار یافته اند و به لحاظ ساختار کالبدی و فیزیکی از ارتباط و انسجام لازم برخوردار نیستند. پراکنده رویی و گسترش بی رویه، فقدان ساختار و سازمان فضایی منسجم، گسترش خطی، گسسته و ناهمگن، تناقض شکل فعلی ساختار فضایی با پیش نیازهای ورود به شرایط جدید توسعه، مهاجرپذیری و عدم مدیریت واحد شهری از جمله مسائل و چالشهای اصلی منطقه می باشد.

نگارنده به دلیل اشراف نسبی با فضای شهرستانهای لامرد و مهر و به مدد حوزه تخصصی کار خود موارد ذیل را به عنوان الزامات و اهم مسائل فراروی در خصوص برنامه ریزی و مدیریت توسعه منطقه ای یادآور میشود:

– مداخلات بی ملاحظه و بی برنامه ناشی از احداث شبکه های ارتباطی و مواصلاتی جدید، مکان یابی احداث کارخانجات و فعالیتهای صنعتی و … بدون ارزیابی اثرات زیست محیطی و تاثیرات بر اکوسیستم منطقه در آینده ای نزدیک خود به مسئله ای پیچیده و دشوار فراروی مجموعه مدیریتی منطقه خواهد بود.

– تمرکز خدمات و عملکردهای شهری در مراکز شهری و عدم توزیع و پخشایش مناسب فعالیتها در سایر نقاط منطقه به گونه ای که به عنوان مثال شهر لامرد به عنوان یک مرکز برتر خدماتی در منطقه بایستی پاسخگوی حجم عظیمی از نیاز کانونهای جمعیتی دیگر باشد و در حالیکه امکانات زیربنایی شهر برای این منظور تجهیز نشده باشد خود موجب بروز مسائلی در زمینه حمل و نقل و ترافیک شهری، عدم تعادل فضایی و رواج بورس بازی در بازار زمین و مسکن خواهد شد.

– عدم وجود ایده و برنامه مشخصی در خصوص سهم و جایگاه منطقه از سرمایه گذاریها و فرصتهای ایجاد شده به لحاظ جذب جمعیت و صنایع جنبی، اشتغال نیروی انسانی بومی و جایگاه شهرستانهای لامرد و مهر در نظام تقسیمات جدید در پهنه ملی و مواردی از این دست به گونه ای که به جای مطرح شدن به عنوان بازیگری فعال به ایفای نقشی منفعل در این خصوص بسنده کرده ایم.

در مجموع و با توجه به نقاط فوق الذکر اتخاذ سیاستها و راهکارهای ذیل پیشنهاد می گردد:

– تجهیز و بستر سازی در خصوص تدارک پیش نیازهای لازم جهت ورود به دوره جدیدی از رشد و توسعه شهری(شبکه های ارتباطی، توسعه زیرساختهای مخابراتی، فضاهای پذیرایی و اقامتی و …) و تقویت مزیتهای نسبی شهرستانهای لامرد و مهر جهت پذیرش نقشهای جدیدتری در پهنه ملی و منطقه ای

– توجه و تاکید بر مقوله توسعه پایداربه عنوان آرمان و هدف نهایی توسعه و در نظر گرفتن تبعات و پیامدهای تصمیمات، فعالیتها و پروژه های صنعتی و اقتصادی به گونه ای که آسیبهای زیست محیطی، اجتماعی و فرهنگی آن به حداقل ممکن کاهش یابد.

– تلاش در جهت افزایش سرمایه انسانی و اجتماعی از طریق توجه به مدیریت علمی، نیروهای بومی و جذب آنها در سطوح مختلف تصمیم گیری و تصمیم سازی

– جلوگیری از رشد غده ای برخی نقاط جمعیتی و در مقابل مهجور ماندن کانونهای جمعیتی در منطقه و لزوم توجه جدی به عدالت اجتماعی در توزیع عمکردها و فعالیتها به منظور دستیابی به توسعه شهری متعادل و متوازن

– توجه به مدیریت کردن تغییرات به جای تغییر دادن مدیران! و مشارکت و همفکری با همه گروهها و اقشار بدون تنگ نظری و تعصبات نهادی و گروهی

سفر از تراکمه تا کویت (۲)

تیر ۱۰ام, ۱۳۹۱

تا اینجا گفتم که بامون دلش اَ دسِ مو خین بی. مَ تحویل یه پیرمرذی داذ ک‌اِم بِوَره همرای خوش اَ کویت. ما سوار لنج آویذیم، یه زن اوسنی هم همرامون بی. وسط دریا زنک زایمونش گرفت.

واویذیم جملگی خُرد و کلافه
بِچِه‌ی شد بر مسافرها اضافه

غلوم زارمح اَ ترس شیطون و جن
نهاذ تحتِ بچه یک تِکه آهِن

چو بشنید ناخذا زاری و افغون
سر لَنج کشت آداذ رفت سوی کنگون

نگه کرذ ناخذا یک کم دلش سوخت
برِ کَل موندنی حرف دلش گفت

عامو جان تا کویت ده روز راهِن!
میرُم سوی اَخَند ای‌طُو گناهِن

زن کَل مندنی با آبرو بی
تُو ای گرما همه‌اش زیر پتو بی

داذیمش لقمه‌ی نون و سورویی
دیار آوی تو ساحل کور سویی

یکی گفت او دماغه‌ی که بلندِن
گمون دارم خلیج نایبندِن

رسیذیم موندنی برداشت بُخچه‌اش
جیکیذ تو اُو و شی کِرذ زن اُ بچّه‌اش

سر لنج کِشت آخورذ و رَو نمودیم
به سرعت ترکِ اون لَرذَو نمودیم

دوباره شَو شد و موج و خناهِشت
دوباره لََنج و دریا و کِرَهکِشت

حالا تو لنج نه بچّه نه زنی بی
نه همرامون چند تا مُندنی بی

دوباره مثل مرغی شَو  واگشته
سَرُم ناذم ماوَین چند تا تخته

دوباره بر دلم آه و غم اومد
دوباره حوصله‌ام تو لَنج سر اومد

دو پام کردم دراز و واتپیدم
ته دل آه حسرت واکشیدم

شمرذم دلّ اَ بالا چند اِساره
خوذُم مشغول کرذم خووم واره

بخوندم شروه‌ی ای وای غریبُم
من از این روزگار خیری ندیذم

خَووُم رفت زیورو تو خَو بدیذُم
دَسُم ری دست زیور می‌کشیذُم

تُو خو دیذم کنار مو نشسته
بِرِشکِش بی پُرِ دُنگو بِرشته

دوتایی مثل مرغای خومونی
نشستیم پشت طاخ مَشکَلونی

شَ گفتم گر که میخَی خاطر مو
بیا اینجا بشین هر رو کِرِ مو

دوتایی گَپ زذیم و گُل شنفتیم
مِل گم کرذه‌ها هم واجُرُفتیم

همین جوری که داشتم خو میدیذم
یهو با موج تُندی رَم بُریذم

نگه کرذم بینم دنیا دستِ کین
چه بَد اِنگار کنارَم زیورو نین

چو فهمیذُم دوباره روی دریام
بِرِخت اُو شُرّ اَ شُر از جفت چَهشام

گِریخ کردم به تُندی، ناخدا دیذ
زدش جاشو به گوشم کِم واپنگیذ

نشست زارمح اَ پَهیلیم وَر دَسِ مُو
نَویذ او پیرمرذو مَرذَسِ مُو

چو دیذُم خَو به چشمونُم نشسته
دو مَرتَه خوسیذم بالای تخته

دلُم از دست ِدریا خسته واویذ
اَ شانس ما یَهو دیوونه واوید

بیامد باد و طوفان بر سَرِ ما
بیاورد پیرِهَن دَر، از بَرِ ما

همه بیچاره واویذیم و مُضطر
تو گویی آخرت بی، مثل محشر

اَ دسِّ باذ و از طیفون واگَشتیم
خلاصه دلناها بیذیم نرفتیم

همه جَهل و مَشَمُور و پریشون
شدیم از اومذن خیلی پشیمون

اَ خوم گفتم میمذ گیر لقمه‌ای نون
چرا خاری تو اینجا زار و افغون

گذشت ساعت دو مَرته روز شو آویذ
دو مَرتَه لَیت و لنجِ ری اَو آویذ

جاشو واکند مکینه سوخت اَ توش رِخت
رَهِ گُسپه‌ی آبادان پیش بِگرفت

قسمت اول

بسم‌الله، شوم… (شب سوم-بخش پایانی-خانه‌ی مُندنی)

تیر ۹ام, ۱۳۹۱

آنچه گذشت:  مجموعه‌ی بسم‌الله، شوم… با همه‌ی حواشی‌ش در روستای ” پنگرو” و با میزبانی “دی‌منصور” و در شب اول مسابقات با حضور مهمانان؛ الهام، یوسف و مندنی کلید ‌می‌خورد و در پایان شب دی‌منصور  با کسب ۲۳ امتیاز، مهمانان خود را بدرقه می‌کند. در همان شبِ اولِ مهمانی بین “یوسف” و” مندنی” مشاجره لفظی صورت می‌گیرد که همین بگومگو‌ها هر دو را  وارد بازی خطرناکی می‌کند. “ابول”  مجری جنجالی و بُلکُمِ مسابقات هم به حاشیه‌ها دامن می‌زند و ناخواسته وارد بازی “یوسف”  و ” مندنی” می‌شود. در شب دوم، ” یوسف”  پدیده‌ی بی‌چون و چرای مسابقات با به پا کردن گِل و بَرذه‌ای تماشایی در “سَبَخی”،  فصلی جدیدی در شیوه‌ی پذیرایی و مناسبات  فی‌مابین می‌گشاید و با وجود همه‌ی کارشکنی‌های “مندنی”،  با کسب ۲۴ امتیاز شبی خاطره‌انگیز برای خود رقم می‌زند. عصر همین روز است که در سه راه سبخی، نگاهِ  “محمد”، فرزندِ کیسکویِ “مندنی” ( که دانش آموخته حقوق است)  به نگاه الهام ( که در دانشگاه تهران زبان می‌خواند)  گره می‌خورد. همان یک نگاه  سراغاز اتفاقاتی می‌شود که پیچیدگی‌های داستان را دو‌چندان می‌کند.  در شب سوم مسابقات به میزبانی “مندنی”، اتفاق نادری می‌افتد و ناگهان منیوی غذای  از پیش مشخص‌ شده‌ی “مندنی” با نقش‌آفرینی “محمد”  و “ابول” انهم تنها دقایقی قبل از شروع مهمانی تغییر می‌یابد. ماجراجویی‌های یوسف برای کشفِ حقیقت و آنچه در پسِ پرده در حال وقوع است، چیزی نمی‌ماند که به قیمت جانش تمام شود و اینک ادامه‌ی ماجرا…

ناوبندی-منزلی مُندنی

یوسف که دلش مثل مرغ مَکینه‌ی می‌زند، در حالی که عرق از چِنگ‌ش سرازیر است، با رنگی زرد مثل دارزَرد وارد منزلی می‌شود و مَشَ‌مور در کنج منزلی می‌نشیند. پشتِ سرِ او “مندنی” هم با لبخندی تصنعی بر لب، وارد اتاق می‌شود

دی‌منصور:« یوسف چه سَرِت در اومذه جان. رنگت بر چه زردآویذه؟. چِت بیذه کِنارَه کرذَی؟»

ابول:« گمون دارُم رفته اَو صورتش بزنه، خولی چی سینَش واویذه»

( همه مهمانان با صدای بلند می‌خندند)

مُندنی: «ایی که راس می‌گو خالو ابول.  فذا ما سالای سالِن خول داره» ( مندنی با نگاه در چشمان یوسف به او حالی می‌کند که تمام صحبت‌هایش مبنی بر دیدن خول را تایید کند.)

یوسف: «والا همیطو که مُو داشتم اَو اَ صورتُم میزدم،  چِشُم  وافتاذ  تو مُسَنّی دیذُم  یه پیرمردِ دشدشه سفیذی تو چهُرّ مُخ نشسته ، نگه مو می‌کنه اُ زبونَک مَ مِنداذه»

مُندنی:« ریش سرخ بلندی نذاشت؟»

یوسف: «هااا. دَسِش هم که بَرُم تکون داذ، دیذُم دَسِش هم پَشمَلُو‌اِن. چِشای سرخی داشت. پاش هم  هَیطو که هیلَنگا بیذ عینِ کَچکِ کَهره بیذ»

مندنی: «داخَ دِلت. ایی خَسّال  خو نَه مالِ حالان. مُو بچه بیذَم همرای مرحوم دیبامون که اَ دیذَم. دیبامون می‌گفت ایی خَنیس بیذه، شَ در کِرذَن، آخرِ کاری هم خو گِنا واویذ، یَه دَیکه می‌خنده، یَه دَیکَه‌ی لاکُ‌لیک می‌کنه»

ابول: «گمونُم  یوسُف تو چِشِش شوخ اومذه که بَرِش خندیذه. اَگه لیک می‌زد که یوسُف پاچَه پُر می‌کِرذ»

یوسف( قیافه‌ای هم می‌گیرد):« خالو مُو خول نَیذَه هم نیسُم. صدتاش تو کُهَک دیذَم. پُهک اُ مو می‌دُذیذِن اُ بعذَه بَرُم وامی‌آوردِن. ولی خالو ابول، ایی چی اَلَّذه‌طوری بیذ»

دی‌منصور( انگشتر طلای خود را از انگشت خارج می‌کند و داخل لیوان اب می‌اًندازد): «بیا دَی. ایی اَو ری طلا واخور که رنگ اَ ری نذاری»

الهام: «من که به خدا از ترس دارم سکته می‌زنم. یعنی الان حیاط اینجا جِن داره؟ من تا حالا فکر می‌کردم اینا همش افسانه‌ست»

ابول: «افسانه اَ کا بیذه. به خیالت ما یَک ساعتِن داریم گپِ شُو وایزنیم. مُو خوذُم یَه شُو داشتُم اَ “سُه‌تُمَّک” می‌رفتم “پنگرو” که پَهلی کَورِسونِ “کندر عَبدِرضا” دیذُم یه پیرمرذی داره بَرُم دَس تکون میذه که سوارش واکنُم.  مُو که فهمیذُم چه خَوَری‌اِن گاذِش گرفتُم اُ در رفتُم. یه کمی که دیر آویذُم دیذُم موتور سنگنِن آویذ. حالا هر چی گاذ می‌ذُم موتور رُو نیکنه ( الهام خود را به دی‌منصور چسبانده و دست او را می‌فشارد) هَمی سَرُم ذُررّا داذُم  بینم بَکی تایر پنچر بیذهَ‌وو، دیذُم خذا بِذِه برکت. یَه پای پشمالویی کَذِه تنگه‌ی مُخی ری رِکابن. دیگه حالیم‌آویذ چه خیوری‌اِن. خوذُم شَکَ اَ نفهمی زدُم تا نزیکای پنگرو که یهویی دیذُم موتورُم سبک آویذ. بالای ۱۰۰۰ تا صلوات فِرستاذُم تا ایی خَسّال دَسَ  اَ دُمِ ما کوتا کِرذ.»

دی‌منصور(رو به الهام):« زَهرت اَ چه میره دَی؟. خول هم خوب‌و‌بَذ داره. کاری اَ کارشون نذاشتَه‌وی ایکَذ بِدَرذِت می‌خورِن. مُو صُح گَه که پایویذُم، فذا وامُشتَ‌ویذِن، اَو اَ چَه کشیذَویذِن، نِهرَه ذَدویدذِن، شیر که خاسُم بدودشُم، کُمَکُم سر بُز می‌گرفتِن. عروسی‌‌یاشون هم خو هفت روز اُ هفت شو.».

ابول:« خاا. دَسَ دُمِ خوالا کوتا بکنید تا مندنی بِره شوم‌ش بیاره که بیگاه واویذ»

مندنی  به مدبخی می‌رود تا مقدمات آوردن شام را فراهم ببیند. شَهروو، صغری و لیلا که هنوز در آشپزخانه حضور دارند، همه چیز را به قاعده مهیا کرده‌اند.

مدبخی مندنی- دقایقی قبل از سرو شام

صغری:« اومذی باا! . هَمَه چی  آماذَن. تو فَکَط میخا زحمتی بکشی تا منزلی ببری»

لیلا:« الحمدا… کسی هم خُورِمون نکرذ. با احتیاط اومذیم که کسی اِمون نَوینه. گَمون دارُم خوذِت اول آوی بااا»

مندنی( در حالی که کله چرخ می‌دهد):« فقط دعا بکنبد خذا ریتون بگیره اِمشُو به خیر و خوشی بگذره. جایزه‌ی شما سه تا کنار واناذَم. حالا اَلَه . برید تا کسی دیگه اِتون ندیذه. دارِن میان مُدبخی فیلمبرداری بُکنِن. یالا بریت»

گروه فیلم‌برداری وارد مدبخی می‌شوند تا از مندنی مصاحبه قبل از شام بگیرند. مندنی هم دست به کمر بالای سر معجومه‌ی خوراکی ایستاده است.

ابول:« حالا خالو مندنی برای بینندگان توضیح بده که چه کِردَه‌یت»

مندنی:« هیچی خالو. کُوگی دونه‌ی پنجاه‌هزار تومان خریدم، سَر بریذَم اُ سرخ‌آ کِرذَم. برنج هم تَش ناذَم»

ابول:« هَی دو کلام؟ یَه کمی دنباله شَ کَرار بذه. یه کمی اَو اَ مَسَل واذَن تا بفهمِن تو چقدر زحمت کشیذَی. دیذی یوسف چه پَرَّمَشونی شَ کرار داذَه ویذ»

مندنی:«  مو دیگه ایطو اخلاقی نذارُم بَرِ یه لقمه‌ی نون دَس اَ کَپ بزنم، رُسوا مرذُم بکنم که همه‌ی دنیا بفهمِن که مو چه کِرذَم. خونه‌ی ما ۲۴ ساعت مهمون میره اُ میا. از گله‌دار تا اشکنون طرفِ مُو میان.»

ابول:« معلومِن اَ درِ فذاتون که چقدر گِلکو بیذه.»

منزلی مندنی-مهمانان در حال سرو شام.

الهام:« اقا مُندنی دستتون درد نکنه. بار اوله که من دارم گوشت کبک می‌خورم. واقعا خوشمزه‌ست. تزیین بشقابا هم در نوع خودش جالبه. ماشالله توی این سن و سال چه حوصله‌ای دارید»

مندنی:« خواهش می‌کنُم جان. حقیقتش بخای مُو کوگ بیشتر بخاطر خوذت تَش ناذَم. دی‌منصور که حتمُمِن پیشته خورذه. یوسف هم بَکی خورذَه‌وو. بچه‌هام نظرشون چی دیگه‌َی بیذ ولی مو گفتم دلُم میخا کوگ تَش بِنُم. اَلوَهته گوشت اِشکال‌م تو نظرُم بیذ ولی دیگه مثِ پیشته پِرُّ و پا نذارُم کُچّه بشینُم.»

ابول:« اَ هاموو شاخای  خوچِ درِ فذای معلومِن که میراشکال بیذَی!».

مُندنی:« هاا یوسُف. مَشَموری!. سخت بخور اُ لَگَت اَ زمین بزن که مِثِ اِمشو دیگَه بَرِت وانیگیره»

یوسف:«اَلوَته که مِث امشو دیگه بر مو وانیگیره!  حالا تا یَه کَمی حال خوذُم وایام. یه کمَکی دِلُم سنگینِن. البته نه که بیگی مالِ خولِن. چند روزِن که خوراک مَ نَمِفته»

ابول:« گمون دارُم هَی کُنگُلای گوتو بلندآ کِرذَی، سینَه‌ت اَ شی رفته. حالا نونِت که خورذی سر مُچَکِ پا بشین تا بیام نِگَه سینه‌ت بکُنُم شاتی خار سینَه‌ت اَ شی رفتَه‌وو.  اَگه شی رفته‌وی  یه هیلُووی اَ وَرتَخِ در واخور تا وایا سر جاش».

دی‌منصور:« البَتَه ایی که میگوو دلُم سنگینن اَ مالاذی هم میوو. حالا شومت که خورذی  نِگه گیلیت می‌کنم دَی.»

مهمانان شام را سرو می‌کنند.  بعد از شام یوسف سر مچ پا می‌نشیند و ابول جهت معاینه سینه‌ی یوسف انگشتان گوتوی یوسف را کشیده و بالای سرش اورده و کوکِ  هم می‌کند.

ابول:« اَهَّهی. سینه‌ت یک کَذ شی رفته. پا بینُم.  اَ هاموو  وَرتخِ در  هیلنگا واوَه بینُم وامی‌آ سر جاش یا نه»

یوسف هم  بر‌میخیزد و جَسَی می‌کند و  با دو دستش ورتخ در را می‌گیرد، پاهایش را جمع می‌کند و دو سه دور در حالت اویزان عقب و جلو رفته و با چندتا جیپَلَک تلاش میکند نظرها را بسوی خود جلب کند.

ابول:«  حالا بیو شی که در اَ شی آورذی. به خیالت چی کوچیکی هِسّی»

مندنی:« دی‌منصور تو هم نِگه گیلیش بکن تا اَگه مالاذایشِن بُرُم بَرِش بَلگوو بیارُم، هَی‌جا گیلیش وانِه.»

یوسف نگاهِ عمیقی به مُندنی می‌اندازد و  دِلَّ‌بالا کف منزلی دراز کشیده، دهان خودرا کَذِه دَرَهی باز می‌کند تا دی‌منصور گلوی او را معاینه می‌کند.

دی‌منصور:« اَهَی. یوسُف!  ای‌یا خو وایذه هر یکی کذه یه توپ‌پای. اَو اَ کِرِش دومَن نَیره. چطو لُکمَه اَ شی وایکِرذَی؟»

یوسف:« مو همه لُکمَه هولوک می‌دازَم. بَخَلُم مالِ سرماخورذَی‌اِن.»

دی‌منصور کنجه‌ی خود را خیس می‌کند، سپس درون شیشه‌ی بلگوییی کرده و نهایتن در حلق یوسف فرو می‌کند. صدای اُرکِه‌های یوسف در فضای اتاق می‌پیچد و

ابول:« اگه طبابتون تمون آویذه تا مندنی بره دسر بیاره.»

مندنی  که از ادا و اطوارهای یوسف شاکی بنظر می‌رسد ، زیر لب با گفتن اینکه « مرذِ گُتَکی عیبش هم نَیوو عین زن چِلّه‌ای دراذَ دراذ وسط منزلی خوسیذه اُ اُرکَ اُرکی واناذه. ایی اَگه هَمه تا صح هم بیذه زهر خوذش میریذه» راهی اشپزخانه می‌شود  تا حلواها را جهت دسر به منزلی بیاورد.

منزلی مندنی-مهمانان حین سرو دسر

مهمانان مشغول خوردن حلواها هستند که موبایل الهام زنگ می‌خورد. نازی از تهران پشت خط است. در حالی که الهام و نازی در حال  گفتگو هستند،  ابول متوجه می‌شود که موضوع گفتگو درباره میزبانی الهام در تهران است. ابول با اشاره‌ای از الهام می‌خواهد که گوشی را به او بدهد.

ابول:« سلام نازی جان. ابوالحسن هستم، مجری مجموعه‌ی بسم‌الله… شوم.»

نازی:« خیلی خوشوقتم از اشناییتون. داشتم با الهام جون هماهنگ می‌کردم، ببینم شما کَی تشریف میارید تهران . بابا اینا معمولا اخر هفته میرَن شمال، خونه ما هیچکی نیست.  با الهام جون هم صحبت کردم اگه واسه اخر هفته آینده برنامه رو فیکس کنید، خیلی عالی میشه. امیدوارم شرکت‌کننده‌هاتون مشکلی نداشته باشَن.»

ابول:« خدا را شکر بچه‌های گروه اصلا اهل فیس‌کردن نیستند.  همشون هم دُمِ شور مَن هستند. هم مادر منصور که خدا حفظش کنه، هم یوسف جان و هم آقا ماندنی که از بزرگان منطقه ما هستند. ما انشالله هفته اینده تشریف میاریم. اگه چیزی لازم داشتی به الهام جون بوگو تا ما از دهشیخ براتون بیاریم.  لوازم ارایشی بهداشتی اینجا خیلی اَرزونِن. حالا من گوشی می‌دَم الهام جان. بابا- مامان هم بوبوس. اگه با من کاری نداری، با من خُدافظ»

الهام و نازی صحبت‌های پایانی را کرده و خداحافظی می‌کنند.

الهام:« خُب دیگه؛ ایشالله خودتونو واسه تهران اماده کنید. من قبلا با نازی صحبت کرده بودم که مهمونی رو خونه‌ی اونا بگیرم که خوشبختانه همه چی اوکی شد.»

ابول ( رو به جمع):«  با تهرانی بایتی مثل گرگ بیویت. دیذید مو چطو باش صحبت کِرذُم. ایی دیگه حساب کار دَسِش اومذ که با شهرستانی طرف نی. حواستون بوو. تهران جای چَلتاخ پَلتاخ گفتن نی.  سرُ زبونتون دُرُس واکنید. سرُ شکلتون شوخ واکنید.  خاطر آبرو خوتون نَیخَید، بخاطر آبرو ایی دُخترکوو. دِلُم میخا دَسِ سنگینی اَ ری ایی دختر بینیت.»

یوسف:« سرُ شکلمون مگه چِشِن خالو اوول؟»

مندنی ( وسط حرف می‌پرد):« تا حالا تو آینه نِگه خوذت کرذه‌ی بیونی چه شَکلی هِسّی؟ صورتت خُو اِنگا تَش اَ ریش گرذُنَن. سیویلات هم خُو کَذِه پاچه‌ی کهرَه‌ی»

ابول:« یوسف! تا هفته‌ی اینده هر روز صُح صورتت با صابون کالِبی میشوری، اگه میتونی سرِ کارَم نرو که تش باذِت نزنه که واویذَی عین توره‌ی تَش‌باذو. شُو هم که می‌خوسی کِرِم مرطوب کننده بزن که صورتت باذَه واوو.  بوتونی ترک سیویلات هم بکنی دیگه هَمَه خوذِشِن»

ابول (رو به دی‌منصور):« دی‌منصور! تو هم  بوتونی  یَه بندی، یَه دَسی چی تو صورتت بیاری خیلی خوبِن. حالا مو نیگُم مانتو بَر بکنی ولی اگه ایی جومه‌ی اُفتینیت  واپُلی دیگَه مگوو.»

دی‌منصور:« بوشَ دِلُم.  هَی کَمُمِن که سَرونِ پیری بُرمام واسونُم ُ مانتو بَر بُکُنم. حالا یه عبای شوخی دخترُم اَ کربلا بَرُم آورذه هاموو ری وایذُم.»

یوسف:« البته اگه مندنی هم بوتونه آشنای چی تو ثبت احوال پیذا بکنه اسمش بَرِش واپُلِن؛ بَذَک نی. بنه هوشنگی، جمشیذی چی. خیلی خوبِن»

ابول:« حالا دیگه بَسِن. پاوایت یکی یکی بیریت وسط فذا تا بیام مصاحبه تونَ بگیرم.  نمره‌هاتون بیذیت،  اُ بریت خوتون بَرِ تهران آماذه بُکُنیت»

وسط فذای مندنی

الهام و ابول

ابول: « خُب الهام جان. کاشکی شماره نازی اُم میداذی، شُو شومونی کاری چی پیش اومذ، بَرِ هماهنگی زنگش بزنم.»

الهام:« الان جلو دوربین که نمی‌تونم شماره رو بهت بدم، ابول جان. البته اگه قول بدی بد‌موقع باهاش تماس نگیری شمارشو بهت می‌دَم.»

ابول:« مُشکلی نی.  اول بَرِش مَسَیج می‌ذُم، بَعذَه برش زنگ می‌ذَنُم. تو خو به خیالت ما اِنگا اَ گوتی گُت بیذَیم. حالا نمره‌ت چندِن؟»

الهام:« بنظر من همه چی خوب بود. ایشون واقعا زحمت کشیدند. آقازادشون هم که امشب حسابی حالمون‌و خوب کرد. از اون شبهایی بود که من همیشه یادم میمونه. فقط بحث غول و جن و اینا یک مقدار فضا رو سنگین کرد. جاش اینجا نبود که مطرح بشه. من به همین خاطر دو امتیاز کم می‌کنم و از دَه به ایشون نمره‌ی هشت میدم»

ابول:« یاذِت میا می‌خواسُم فاموو تو کار واکُنُم چِش اَ نازی بزنه. حیف ایی دخترکوو نَوی مفتُ مُسلَّم حروم آوو. صِداش خیلی تو دل برو بی»

الهام:« آره خداییش. خیلی دختر خوبیه. حالا میای اونجا از نزدیک می‌بینیش»

وسط فذای مندنی

دی‌منصور و ابول

ابول:« خا دی‌منصور. اِمشو هم تَمون آویذ. خوش تَ گذشت؟ پَسندِت بی؟»

دی‌منصور:«همه چیش خوبُ با کاعِدَه. حلواهاش. کُوگاش. نشاهاش. پیرمرد شَ نَیمَذ ایکذه سَلیکَه داشته‌وو. مو توش وانَیدیذُم بوتونه ایطو خوراکی اَ ما بذه.»

ابول:« تن زن و بَچَش درست بوو که ایطو شوهری اُ ایطو پدری تحویل جامعه داذَن. حالا می‌خَی نمره چند اَ مُندنی بیذی ایکَذه هم تعریفش کِرذی؟»

دی‌منصور:« نمره کاملش اِش بذه تا بره. گُناکاری‌اِن. پیرمرذی، ریش سفیذی صُح تا حالا تو آشپوزخونه بر ما طباخی می‌‌کرذه.»

ابول:« حالا مُو یَه نمره‌ی دَهی بَرِ مُندنی در نظر می‌گیرُم. خوبِن؟»

دی‌منصور:« خوشُ حلالِ‌ش بوو دَی»

وسط فذای مندنی

یوسف و ابول

ابول:« امشو خیلی جیپَلَک باختی. بخیالت مُو حواسُم نویذ. حالا امشو درکُل چطور بیذ؟»

یوسف:« در کل که والا چه بگم. همی که زنده‌ایم اُ نفسی وایکشیم اُ چهار ستون بدن‌مون سالِمِن، باید شکر خذا بکنیم. والا نشاهاش که شَکل همه چی داشت الا نشا. حساب کن داشتی شربت وایخورذی. کوگاش هم پیر بیذ. ایی گوشتا عین چَلگ. کَهَم اَ هم بیذ تا شونَ شی‌آ کِرذُم. حلواهاش هم رنگش شوخ نویذ. دِلُم وانَیویذ بخورُم. مثِ بالای واکِرذَی گُروَه بیذ.  راسی خالو ابول! ایی مَسَلای که ما می‌کشیم اُ نمره‌ی که می‌ذیم کسی بعذَه می‌فهمه؟»

ابول:« نه ایی مرذَک که دوربین اَ ری کولِشِن جسی ای‌یَل جسی اووَل بیکارِن؟ ایی فیلمش تو تلوزیون پخش آیوو، هَمه می‌وینِن.»

یوسف:«هاا نَه‌پَه ایطورَکی‌اِن. مو خورِ ایی مسئله نکرذه‌ویذَم. گمونُ دارُم مرگِ خوذُم دیذُم.»

ابول:« خااا. حالا هر نمره‌ی می‌خی اش بیذی، بذه تا بریم.»

یوسف:« مو همینجا رو به دوربین خدمت خالو مندنی سلام و عرض ادب می‌کنُم ( لبخندی می‌زند و دستی تکان می‌دهد) و با اجازه‌ی گُلِت- هر چند که حَکِّت نمره‌ی دَهِن- ولی مُو محض خاطر الهام و دی‌منصور یکی یَه نمره  تَ کم می‌کنم که اونا ناراحت وانَوِن. حالا اگَه میوینی خیلی سختِ‌تِن اُ لاذِمِتِن تا همی دو نمره هم اِت بِذُم.»

ابول:« یوسُف! ایی برنامه تمون آویذ اُ ما سر اَ کارِ تو در ناوُرذیم. اذم گنا-بلای سیا که میگُن خُتی.»

ابول رو به دوربین: خُب بینندگان عزیز؛ شب سوم مسابقات هم به پایان رسید و مُندنی با ۲۶ امتیازی که از مهمانان خود گرفت در صدر قرار می‌گیرد. ما هفته‌ی اینده مهمان الهام جان هستیم؛ در شهر تهران. از همینجا هم خدمت همه‌ی همشهریان مقیم پایتخت سلام می‌کنُم و خواهش دارُم کسی خوذِش زحمت نندازه بیا فرودگاه استقبال. ما راضی به زحمت کسی نیسیم.

تا هفته اینده همتون دستِ خدا.

—————————————————————————————————————————————————-

بسم‌الله، شوم… ( شب سوم-بخش دوم-خانه‌ی مُندنی)

بسم الله،شوم… (شب سوم-بخش اول-خانه مندنی)

بسم‌الله، شوم… (شب دوم-بخش پایانی-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم-بخش دوم-خانه‌ی یوسف)

بسم‌الله، شوم… ( شب دوم- بخش اول- خانه‌ی یوسف)

بسم الله، شوم… ( شب اول-بخش پایانی-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله ، شوم … (شب اول – بخش اول-خانه‌ی دی‌منصور)

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم

۵=۲+۲ کی به کیه !

تیر ۹ام, ۱۳۹۱

برای گرفتن پروانه ساختمان لازم است کارگران ساختمانی را در برابر حوادث بیمه کنید. به ساختمان بیمه تامین اجتماعی رفتم.
ذهنم از تحلیل تعرفه بیمه که “انشالله” با کار”کارشناسی” تدوین شده است عاجز ماند.
“تعرفه بیمه کارگران ساختمانی در محلات مختلف، اول کوچه، وسط کوچه و ته کوچه با هم متفاوت است”
ابتدا فکر کردم شاید بیمه ساختمان است چون عوارض را به شهرداری پرداخت نموده بودم، اما وقتی قبض بیمه را نگاه کردم نوشته شده بود بیمه کارگران ساختمان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی کارگری که در حسین آباد کار میکند حق بیمه اش با کارگری که در شهرک هجرت کار میکند متفاوت است. اگر بخواهیم دنبال دلیل منطقی باشیم از آنجایی که هزینه درمان کارگر با کارگر فرق ندارد پس باید احتمال وقوع حادثه برای کارگران در این دو منطقه متفاوت باشد. از آنجایی که این تعرفه را چند نفر کارشناس “انشالله” عاقل نوشته اند در ذهنم به دنبال تفاوتهای مناطق از نظر خطر حادثه گشتم چیزی شبیه تفاوت جاذبه زمین در دو منطقه یا تفاوت سرعت باد یا تفاوت آلودگی هوا . در این افکار بودم که با بوق یک وانت به خود امدم. پاسخ سوال من در پشت وانت نوشته شده بود “۲+۲=۵ کی به کیه”.
مدتی بعد برای بیمه نمودن خودروی خود به یکی از دفاتر بیمه مراجعه کردم و آنوقت بود که فهمیدم راننده وانت آدم منصفی بوده چون آنجا نوشته شده بود ۲+۲=۱۰ البته نه به این وضوح که من گفتم بلکه به شکل زیر:
۱- بیمه شخص ثالث خود رو که به هزینه های ناشی از صدمه ماشین مقابل(نه ماشین بیمه شده) و جراحات افراد در تصادفات تعلق میگیرد برای پراید و پژو تولید ۹۰ حدود ۸۰ هزار تومان اختلاف دارد. شاید بگویید خوب پراید ترمزش عادی است احتمال تصادفش بیشتر است و بدنه اش محکم نیست وامکان جراحت دیدن سرنشینان ان بیشتر است و طبیعی است که هزینه بیمه ان بیشتر از پژو باشد اما باید بگویم که هزینه بیمه شخص ثالت پژو بیشتر از پراید است
۲- اگر شما در بیمه نمودن ماشین خود تاخیر کنید شرکت بیمه به ازاء هر روز تا ۳۶۵ روز، روزی شما را به مبلغ ۱۳۵۰ تومان جریمه میکند. نداشتن بیمه تخلف است اما باید راهنمایی رانندگی جریمه کند نه شرکت بیمه. مثل اینکه معلمی گفته شنبه مداد رنگی بیاورید وقتی دانش اموزی دوشنبه برای خرید به لوازم التحریری میرود فروشند او را برا هر روز تاخیر ۱۰۰ تومان جریمه کند.
۳- کارشناس براورد هزینه تصادفات از خود بیمه میباشد یعنی کسی قرار است بین خسارت دیده و بیمه قضاوت کند که از طرف بیمه کننده میباشد.
۴- درست است که شما خودروی خود را بیمه میکنید تا در تصادفات از مزایای آن استفاده کنید اما نکته جالب اینکه اگر شما از بیمه خود استفاده کنید جریمه خواهید شد. اگر شما از یک کوپن بیمه خود استفاده کنید علاوه بر حذف کلیه تخفیفات، در تصادفات مالی ۱۰ درصد، جانی ۲۰ درصد، و مالی-جانی ۴۰ درصد جریمه میشوید با افزایش تعداد کوپن درصد ها افزایش میابد.
نکته جالب اینکه برخی قوانین مربوط به جریمه ها اخیرا تصویب شده است. وضع جریمه هایی که بین تصادفات تفاوتی قایل نمیشود، به نظر میرسد به دنبال بهانه ای برای حذف تخفیف و اعمال جریمه است یا قصد دارد بیمه شونده را از خیر استفاده از بیمه خود منصرف کند وگرنه می شد برای اعمال جریمه، سقفی برای خسارت وارد شده در نظر گرفته شود. مثل حکایت آن پلیسی است که تصمیم گرفت یک موتوری را جریمه کند. متاسفنه موتور سوار همه چیزش درست بود. پلیس ناامیدانه داشت مدارک را تحویل میداد که موتور سوار گفت اگر ممکن است سریعتر چون خانم من باردار هست و پلیس قبض جریمه را برداشت و نوشت تخلف:” سه سرنشین سوار بر موتور هستند”

نکته :
شاید اگر نمایندگان محترم مجلس انقدر که برایشان نام متصدی تامین اجتماعی مهم است به عملکرد و قوانین حاکم بر این سازمان توجه می نمودند نتیجه کار برای مردم مطلوب تر می بود. و ای کاش بدانیم باید به عملکرد توجه کنیم نه نام و نشان افراد. قبل از نظارت بر حسن اجرای قوانین بهتر است بر صحت قوانین نظارت نمود چون حسن اجرای قوانین غلط سودی برای مردم ندارد.

تاریخچه‌ی خهکینگ در تراکمه!( قسمت سوم- مَلِک‌الموت وارد می‌شود)

تیر ۷ام, ۱۳۹۱

همانطور که در قسمت قبل خواندید؛ با پیشنهاد اکازیونِ درویش و برگزاری نظرسنجی نهایتا هفت جوان نمونه از میانِ هفت‌پارچه ابادی انتخاب شدند تا هر کدام جداگانه به خواستگاری “ویکتوریا” بروند طوری که اگر اولی رد شد، پشت‌بَندَش دومی برود طوری که بینش هوا نیفتد و بهمین ترتیب. منتها پیرو پِرِزنتی که در قسمت قبل از “ویکتوریا” کردیم، نزاع خونینی بین هفت شاخِ شمشاد در گرفت که کدام‌شان شب اول به خواستگاری ویکتوریا بروند. درست است که در ان زمانها هنوز مغز آدمی‌زاد اینقدر مثلِ الان توسعه-یافته نبود که پشه‌ی (…؟!) را توی هوا بزند، ولی قبول کنید دیگر اینقدرها هم حالی‌شان بود که خواستگار اول اگر کارَش شد الباقی باید بروند کَکَه واچینند. حالا چه کنیم چه نکنیم، نهایتا ملت دوباره سراغ درویش رفتند و از او کمک خواستند. درویش هم قبول کرد دست در کُلَخچه بکند و راهِ حلی از داخل ان در بیاورد، منتها به شرطِ‌ها و شروطِ‌ها. شرط ان بود که از میان جماعت نسوانِ مجردِ موجود در هفت پارچه ابادی، یکی‌شان که سنی بین هیجده تا بیست‌و‌یک دارد (البته ناگفته نماند؛ درویش ذائقه‌ی خود را هم تشریح کردند که چه تیپی می‌پسندند، منتها ضمن پوزش از همه‌ی عزیزان، اینجا جاش نیست بازِش کنیم) به عقدش درآورند. جماعت مستاصل هم پذیرفتند. بعد از انکه شرط درویش عملیاتی شد، ایشان پیشنهاد دادند آکادمی تحت عنوان “آکادمی موسیقی درویش” تشکیل شود و این هفت زیبای خفته در حضور هیئت ژوری-که درویش هم در راس ان قرار دارد- ترانه‌ای بخوانند و نهایتا بر اساس امتیاز، نفرات یک تا هفت به ترتیب مشخص شوند. خوش صداترین؛ خواستگارِ شب اول باشد و بدصداترین خود را برای شب اخر اماده کند.
حالا بماند که در دوران آماده‌سازی هفت جوان برای شب اجرا و حین اجرای مسابقه و بعد از ان چه اتفاقاتی افتاد، نهایتا آکادمی موسیقی درویش نتایج را به شرح زیر اعلام کرد. (شاید روزی جزییات ان را منتشر کردیم).

کارلوس کائتانو بلدورن وری” ملقب به ” گوش گَلَیمی” توانست با اجرای ترانه‌ی ” من صدای شکستن قلبم‌و با گوشهای خودم شنیدم” گوی سبقت از دیگر رقبا برباید و در جایگاه اول بنشیند. “لویس نازاریو دی لیما” ملقب به ” پا لَهموو” با اجرای اهنگ ” شب که میشد منو تو منتظر می‌موندیم-شعرای عاشقونه واسه هم می‌خوندیم” مقام دوم را کسب کرد. “ ویتور بوربا فریرا” ملقب به ” چیل‌فِر” موفق شد با اجرای ترانه‌ی احساسی ” گل قشنگ من بخند که خنده هات قشنگه-دلم برای خنده های تو همیشه تنگه,خنده هات قشنگه” در جایگاه سوم بنشیند. “ادیسون آرانتس دو ناسیمنتو” ملقب به ” لَشت” با اجرای اهنگ پر انرژی ” یار یار یار / یار بالا بلند / دلمو نکن خون/ دل به هیچکس نبند” در جایگاه چهارم ایستاد. “خولیو نقطه سانچز دات آی‌آریو” ملقب به ” نقطه” با اجرای ترانه‌ی ” به تو میگم که نگیر بهونه ای دل/ من دیگه بچه نمیشم/ آآآه/ دیگه بازیچه نمیشم” در جایگاه پنجم قرار گرفت. “مُخیلیانو رید ریگوئز جنوبونیو” ملقب به ” دُذمَلَکو” با به صحنه اوردن ترانه‌ی پرانرژی ” مو بچه شطم/ مو مار هفت خطم/ ز کس نمی ترسم/که آخر خطم ” نتوانست جایگاهی بهتر از ششمی کسب کند. ترانه زیبای “every night in my dreams I see you I feel you, that is how I know you go on ” با اجرای “لئوناردو ویلهلم دیکاپریو” ملقب به ” کَهره‌ی شکری” بدلیل اینکه هیچکدام از اعضای هیئت ژوری نتوانستند با متن ترانه ارتباط برقرار کنند، اخر شد.

شب موعود فرا رسید و “گوش گلیمی” به اتفاق خانواده در حالی که بدلیل استرس زیاد، دو نفر هم زیر بغلش گرفته بودند به خاستگاری ویکتوریا رفت. خانواده‌ها اجازه دادند “ویکتوریا” و “گوش گلیمی” برای آشنایی بیشتر دقایقی را در قسمت انتهایی غار با یکدیگر خلوت کنند. در سکوتِ تهِ غار “ویکتوریا” با انگشتش اشاره‌ای به گوشهای ” گوش گلیمی” کرد و گفت « همیشه دوست داشتم شوهرم گوشهای بزرگی داشته باشه. حالا که از تو خوشم اومده اگه بتونی خاسته من را براورده کنی، زنت می‌شم». “گوش گلیمی” هم راضی از این‌که گوشهایش بالاخره یه‌جا بدرد خورد، قند توی دلش اب شد و گفت:« هر چی تو بگی عزیزم». “ویکتوریا” خواسته‌اش را مطرح کرد:« در هفتاد فرسخی شمال اینجا دریاچه‌ای وجود دارد که در ان ماهی طلا زندگی می‌کند. برای رسیدن با آن دریاچه باید ازهفت رودخانه خروشان بگذری. هر وقت یکی از ان ماهی‌ها برایم آوردی، پشت‌بَندَش می‌رویم محضر. فردای خواستگاری ” گوش گلیمی” شال و کلاه کرد و راه افتاد تا به اولین رودخانه رسید. رودخانه خشک بود. پیش خودش گفت “ویکتوریا” جونم گفته باید حتما از رودِ خروشان بگذری، پس من هم صبر می‌کنم تا باران بیاید و رودخانه پرآب و خروشان شود، بعد از ان رد شوم. یک هفته‌ای صبر کرد. ابر سیاهی در آسمان نمایان شد. باران تندی در گرفت. ساعاتی بعد جریان شدید اب از راه رسید و “گوش گلیمی” را لوله کرد و با خود برد و به دریا انداخت. آنجا هم خوراکِ کوسه‌ای شد که در ان حوالی مشغول گشت‌زنی بود.

نتیجه‌ی نیمه‌ اخلاقی: هر وقت می‌خواستید برید سفر حتما یه جی‌پی‌اسی چیزی همراتون باشه!

اهالی هفت‌پارچه آبادی در غم از دست دادن خوش‌صداترین جوانِ آبادی و برای احترام به ” گوش گلیمی” تا چهلم او صبر کردند. شب چهلم و یکم “پالَهموو” نفرِ دومِ آکادمی موسیقی درویش به اتفاق خانواده به خاستگاری “ویکتوریا” رفتند. از قبل به “پالهموو” توصیه شد اگر دختر‌خانم اسمی از دریاچه و رودخانه و اینها آورد، سریع بحث‌و عوض کن.
شب خواستگاری دختر و پسر با یکدیگر خلوت کردند تا در مورد اینده صحبت کنند. با توجه به اینکه قسمت انتهای غار برای ” گوش گلیمی” زیاد خوش‌یمن نبود، “پالهموو” پیشنهاد داد محل مذاکرات را تغییر دهند، مثلا بیرون غار خلوت کنند. در خلوت عاشقانه “ویکتوریا” دستی به پاهای “پالهموو” کشید و گفت”« چه پاهای نرمی داری» ( ناگفته نماند اون‌موقعها هنوز محرم-نامحرمی نبود). “پالهموو” لبخندِ ژوکوندی بر لب و راضی از اینکه توانسته به کمک پاهای خود مُخِ ویکتوریا را بزند، رو به ویکتوریا گفت: «نرمی از خودتونه عزیزم». همه چیز داشت خوب و طبق برنامه پیش می‌رفت که یِکهُو “ویکتوریا” بسته‌ی پیشنهادی‌ش را روی تخته‌سنگ گذاشت. رنگِ “پالهموو” مثلِ گچ سفید شد. “ویکتوریا” از “پالهموو” می‌خواست از هفت رشته کوه عبور کند. بعد از رشته کوهِ هفتم تک درختی‌ست که زیر ان گنجی پنهان شده. زمین را بکند، گنج را که یافت،بزند زیر بغل و با خودش بیاورد، دودستی تحویلِ ویکتوریا بدهد. “پالهموو” رو به “ویکتوریا” کرد و گفت: «حالا نمی‌شه بعد از ازدواج خواسته‌ت رو براورده کنم، قربونت برم». “ویکتوریا” هم گفت:« قربون اون پاهای لَهمووت برم، اگه می‌شد که حتمن یه کاری برات می‌کردم “. صبح فردایش “پالهموو” بیل و کلنگ را زد زیر بغل و راه افتاد. هفت شبانه روز در راه بود تا به رشته‌کوهِ هفتم رسید. از همان بالای کوه، درخت را که دید خوشحال شد. سریع خود را به انجا رساند. زیر درخت را کند. گنج نمایان شد. دستش را که به سمت گنج برد ناگهان اژدهایی از داخل چاله بیرون امد، دهنش را باز کرد و بی‌درنگ “پالهموو” را تا تَه خورد.

نتیجه‌ی اخلاقی : هر جا گنجی پیدا کردید اول خوب نگاه کنید، ببینید اژدهایی چیزی روی آن نخوابیده باشد!.

جانم برای شما بگوید با قربانی شدن “پالهموو” موجی از غم و اندوه هفت‌پارچه ابادی را در برگرفت. مردم یک چشم اشک، یک چشم خشم راه خانه‌ی درویش در پیش گرفتند و انجا با اعتراض گفتند: « درویش‌جان! یک فکرِ بکری بکن. خدا را خوش نمی‌آید هر از چند صباحی یکی از بهترین جوانان ولایتِ ما دست در دست ملک‌الموت راهی آسمانها شود». در ادامه تجمع بیانه‌ای صادر شد که طی ان سه نفر از خواستگارن ملقب به ” لشت”، ” نقطه” و ” کَهره‌ی شِکری ” استعفای خود را تقدیم اهالی کردند و با اعلام انصراف از ادامه حضور در این ماراتون نفسگیر و پر خطر، برای “چیل‌فِر” و “دُذملکوو” آرزوی موفقیت کردند.

پا نوشت ۱: مرجعِ کاراکتر ” درویش” در نوشته‌ی گذشته و همچنین فقره‌ی اخیر دقیقا همین چیزی‌ست که اینجا شرح داده شده است.

پا نوشت۲: این قسمت قرار بود قسمت اخر باشد منتهی کتیبه‌ای کشف شد که ماجرا را وارد فاز تازه‌ای کرد. از همین تریبون به عزیزانِ خواننده قول می‌دهیم، قسمت بعدی، بخش پایانی داستان باشد.

پا نوشت۳: یک موقع پیش خودتون فکر نکنید سرِ کارید؛هاا!

سفر از تراکمه تا کویت (۱)

تیر ۶ام, ۱۳۹۱

(تقدیم به بو محمود کویتی)

 روزگاری سرزمین ما به خاطر مبارزات مردم مورد بی توجهی شاهان قاجار و پهلوی قرار گرفت. مردم در وضعی بسیار فلاکت بار با سختی و رنج گذران زندگی میکردند. عده‌ی زیادی از این مردم برای یافتن کار مجبور شدند به غربت کوچ کنند این نوشته داستان واقعی زندگی پسری سیزده ساله است که برای کار راهی سرزمین کویت می‌شود.

کوچیک بیذیم، به سنّ نوجوونی
نویذیم صاحب یک پنج قِرونی

خونه‌ی داشتیم کلاتین، لرذِ چِکّو
به پا داشتیم یه پاچه‌ی پُر ز پَکّو

غذامون نون و خرما بیذ و گِوزَه
سورو با نون نازک بیذ و بِرزه

نذاشتن زندگی بامون و دیمون
می‌گرذوندن زمونه با دِلی خون

همه‌ی سرمایه‌مون بی چَن بُنه مُخ
یه خر داشتیم، هف هشتا حیوون و مرغ

می گشت لیل و نهار و چرخ گردون
میزد بر کله‌مون آفتاب جِرّون

همه لِجمار و زشت و سوزه بیذیم
تو گویی با خومون لَج کرذه بیذیم

سَوَخ بی چِنگ ناخون تا پَسِ مُل
نذاشتیم جومه و شلوارِ واپُل

می‌کِرذیم دَندِرَه‌ی بامون، شَو و روز
می‌برذیم فرمونش اما به صد دوز

یه وقت جهل آیوی و گوشُم می‌پیچُند
با چو سَوز پشت گُرذه‌ام وای‌پِریشُند

اَ بَس خار و فلک بار و فخیر بی
مثِ دم‌پُخت باذنگون مَ سیر بی

میدیذ خرماها نی انگار تو بَرنی
می‌ویذ هر روز بیشتر عصبانی

بامون انگار کارش بی مُو مالُندن
نذاشتُم حوصله‌ی تو دِه واموندن

بیذم از دست بامون سخت دلگیر
نمی کِرذُم یه دَیکَه خونه‌مون گیر

همه تو فکر ای بیذم که یَک شَو
بگورذَم قاچاقی تا اون وَر اُو

تا ای که یک پسینی ناگهونی
تا کِرذ از کَوش دِه‌مون کاروونی

بامون رفت پهلیشون و کِرذ سَلومی
تواضع کرد باشون چند کَلومی

بگفت شاذ اومدید جَنب دِل ما
بفرمایید بیایید منزل ما

نه خوبِن این چنین این جا سر پا
همینطوری شتابون می روید کا؟

رئیس کاروان، یک پیرمرذی
سوار یک خَرِ دَس پا بِلَرزی

بگفت عامو به غُربَت می رویم ما
بَرِ کار می‌رویم آن سوی دریا

نباریذه هنی یک قطره باران
نذاریم سی عیال یک لقمه‌ای نان

بامون بعد سوال و پرس و جویی
نمود با پیرمرذو گفت و گویی

یه قولی داد یه چی بَر  بَرگه بنوشت
جارُِم زد گفت بیا ای پَرچَل زشت

برو خونه سریع یک بُخچه بردار
برو همراه این‌ها دنبال کار

وارَفتُم تا فِذامون با دِلی شاد
دازامون بُخچه‌ای بست و دستُم داد

بامون گفت می‌روی همراه این مرد
می‌ری کار می‌کنی بی پول نَواگرد

من بدبخت همین طور راهی‌اُم کرد
اومَد چند مِترکی همراهی‌اُم کرد

دست پیرمرد داذ یکصد تومَن پول
زذیم با کاروان بر کوه سادول

مُچِ دستم گرفت و وَرتکون داد
کمی اووَل که رفتیم دَس تکون داد

چو رَو کِرذیم دلُم می‌کرذ مُت مُت
سوار خَر، زنی بی چاق و کُم گُت

هوا تاریک و ما از راه گَوُری
رسیذیم تی سر کُوه  فِرز و فوری

بکرذیم رو بِکا چار پنج ساعت
سَرِ بِرکه نمودیم استراحت

نماز خوندیم و خورذیم لقمه نونی
واخورذیم لَرذ بِرکَه خَسته‌خونی

دوباره تو شفق بُنگ خروسون
زذیم اَ رَه بَرِ دشت فومِستون

پیش اَ چاسی تو اون شرجی و گرما
تا کرذیم از کَلات سُرخ اون‌جا

برفتیم راه دشتی تا بلیکو
رسیذیم ساحلِ بَحرِ نَخیلو

نشستیم سایه‌ی پهن یَه لُوری
زذیم خرما تَهِ نون تَنوری

بِخوسیذیم مو و زارمَحذ و درویش
به زیر لور روی اَحطه‌ای پیش

پاویذش پیرمرد رفتش اَ بندر
بگرذه تا واجوره لَنج و لَنگَر

با خوم گفتم پناه بر تو خدایا
مو می‌ترسم از این امواج دریا

میزد موج ضربه و می‌داذ خُناهشت
به اعماق دلم جُرات نَواهشت

خداوندا مو دنبال بهشتم
نمی دونم چه باشه سرنوشتم

زن کَل مُندَنی که بیذ اوسَن
بِخوسید دِلّ اَ بالا روی پوشَن

دو روز عَلّاف روز اَ شو می‌کرذیم
به زیر لور تَمامَن خَو می‌کرذیم

سه روز بعدش دَم ِ افتو غروبی
اومَه هَذمون سیاه چَرمَلوکی

بگفت بعد از عَشا شی نور مهتاب
بیایید کاهمَکی تا ساحل آب

ما چار پنج مرد همراه ضعیفه
برفتیم طوری که هیچ کس نوینه

“تَعَل” گفت ناخدای پاپَلَشتی
نهیب کرد زود سوار اویذ اَ کشتی

زذیم طوق اَو و پا وَر کشیذیم
واگَردوندیم شِلِنگ تو لِنج جَخیذیم

نشستیم کِر بِر هم تو کمی جا
به غیر از ما بیذن اونجا هَف هشتا

گرفتم جا کِرِ خونه‌ی مکینه
همه حَبسِن نفس‌ها توی سینه

اَ ترسِ جاندارا تَه توی چاله
واویذیم موچوروسک، یعنی مُچاله

گذشت چند ساعتی تا لنج رو کرذ
مکینه‌اش چالو کرذ ری اَو شِنو کرذ

گرفت هر جای لنج خور و سُکوتی
فرستادیم به پیغمبر درودی

بخار و ابر و غُبری تو هوا بی
دلِ دریا پُرِ موج سیا بی

میخورذ شی لنج یکهو موج دریا
رَمی کرذم بلند اویذُم از جا

شب دریا گذشت از ساعت هفت
بزد جیغی زَنَک! انگار دلُم رفت

چو رفتیم دیرتر موجها بَتر شد
دلم افسرده بی، افسرده‌تر شد

میان لیت آب و موج بی رحم
بشد هر جای لِنج پُر ماتم و غم

بزد اَفتو سرِ صبح ساعت هفت
مَلنگ بیذُم ولی هیچ خَوم نوارَفت

واویذم بِکّ اَ دریا چِش چروندم
تو دل الحمد و قل والله خوندم

دلم رفتم پیش خونه، با و دیمون
همه بیذیم دور هم پَسِ بون

جلو چشمم رد آویذ کیچه‌هامون
صدای قُد قُدِ مرغیزه هامون

یادم اومد به دیبا و گَپِ شو
زِ طاق مَشکلون و تار پُر اُو

یادم افتاد الختور و چوچالُخ
سواربازی، تو نخلا با پِشِ مُخ

خداوندا چه بختی سی مو چیدی
چرا کردی نصیب مو غریبی

خداوندا به فرزندان زهرا
سفر را پیش ما آسان بفرما

یه موجی زد که دنیا یَک کَلی شد
رَمی کرذم اُ مغزم هَل هَلی شد

واویذم ساکت و گشتُم تَپ و تور
بکرذم کهره‌ای نَر، نَذر شو کور

چو اَفتو رفت بِه کم کم شُو آویذ
زنک جیغی زد و یک بچه زائید!

…. ادامه دارد

شورای اسلامی شهر (۳) – نقدی بر شرح وظایف

تیر ۵ام, ۱۳۹۱

سلام مجدد
موضع گیری یا تعارف نیست و باید اعتراف کنم که تا قبل از خواندن شرح وظایف تعریف شده برای شوراها، با توجه به عدم مطالعه قبلی و نیز ذهنیت ایجاد شده بواسطه عملکرد دیده شده شورای اسلامی شهرمان در چند دوره اخیر، باور اینکه این کارها بعنوان نقش های اصلی برای شوراها تعیین شده است، برای من آسان نبود.
بگذریم، به نظرمن ، در بررسی و ارزیابی عملکرد شوراها و هر نهاد دیگری درکنار رعایت انصاف، توجه به پارامترهای زیرضروری می باشد:

  1. مقایسه شرح وظایف تعریف شده برای آن نهاد در برابرکارهای انجام شده توسط آن نهاد
  2. شرایط پیش نیازی که قانون گذار برای انتخاب اعضای آن نهاد قایل شده است.
  3. ابزارهایی که برای ایفاد وظایف در اختیار آن نهاد قرار داده شده است.

با کنارگذاشتن مسوولیت انتخاب شهردار که برای بررسی آن نیاز به بیان وظایف شهرداری ها و شناخت صلاحیت شهردار براساس معیارهای مرتبط دارد، با مطالعه وظایف شوراها، موارد زیر جلب توجه می نماید:
الف) با این حجم وظایف تخصصی و حساس تعریف شده برای شوراها، کفایت”سواد درحد خواندن ونوشتن(بند “و” ماده ۲۶)” برای انتخاب شوندگان و کاندیداها ، منطقی به نظر نمی رسد.

ب) برخلاف باورعموم انجام کارهای عمرانی شهر توسط شوراها را از لحاظ تاکید قانون گذار، در مرحله اول اهمیت قرار ندارد . به عبارت دیگر شناخت کمبودها و نارسایی های شهر به ویژه در امور اجتماعی، فرهنگی و بهداشتی ، تهیه و ارائه راهکارها جزو موارد پرتاکید قانون گذار می باشد.

ج) تاکید قانون گذار بر ضرورت برنامه ریزی برای حضورگسترده وفعال مردم در رفع کمبودهای شهری توسط شوراها ، چه از طریق جذب سرمایه گذار خصوصی، تشکیل انجمن ها وتعاونی ها و… ، ، را میتوان به عنوان مهمترین نماد تجلی اراده قانون گذار برجمهوریت نظام دانست.

د) انجام وظایف تعیین شده به صورت شایسته، نیازمند جابجایی جایگاه موجودشوراها با نهادی قوی تر مانند فرمانداری ها دارد. بدین معنا که قانون گذار وظیفه مدیریت شهر را برای شورا تعریف کرده اما عملاً انجام دقیق بسیاری از وظایف نیازمند آنست که ادارات مختلفی نظیر فرهنگ وارشاد، آموزش پرورش ، شبکه بهداشت و بسیار نهادهای دیگر در تعامل وهماهنگی کامل با شوراها باشند.جایگاهی که عملاً در کشورهای پیشرفته برای شهرداری ها قایل شده اند.
در کنار ضرورت تعیین تکلیف قانون گذار با مورد فوق، موارد بالا ضرورت استفاده از تخصص های گوناگون (فرهنگی،بهداشتی،مدیریت،شهرسازی و…) بشرط وجود روحیه کار دسته جمعی ، تعهدو التزام آنها به مشورت واستفاده از نظریات مختلف را نمایان می سازد و البته می تواند ملاک نسبتاً مناسب و منصفانه ای برای نمره دهی به عملکرداعضای فعلی شوراها باشد.

شورای اسلامی شهر (۲) – وظایف

تیر ۴ام, ۱۳۹۱

با سلام
در ادامه بحث ” شورای اسلامی شهر” به بیان وظایف مشخص شده توسط قانون گذار، برای اعضای شوراهای اسلامی شهر می پردازیم:

ماده ۷۱ـ وظایف شورای اسلامی شهر به شرح زیر است:
۱ـ انتخاب شهردار برای مدت چهار سال.
o تبصره ۱ـ شورای اسلامی شهر موظف است بلافاصله پس از رسمیت یافتن نسبت به انتخاب شهردار واجد شرایط اقدام نماید.
o تبصره ۲ـ شهردار نمی‌تواند همزمان عضو شورای شهر باشد.
o تبصره ۳ـ نصب شهرداران در شهرها با جمعیت بیشتر از دویست هزار نفر و مراکز استان بنا به پیشنهاد شورای شهر و حکم وزیر کشور و در سایر شهرها به پیشنهاد شورای شهر و حکم استاندار صورت می‌گیرد.
o تبصره ۴ـ دوره خدمت شهردار در موارد زیر خاتمه می‌پذیرد:
الف ـ استعفای کتبی با تصویب شورا.
ب ـ برکناری توسط شورای شهر با رعایت مقررات قانونی.
ج ـ تعلیق طبق مقررات قانونی.
د ـ فقدان هر یک از شرایط احراز سمت شهردار به تشخیص شورای شهر.
۲ـ بررسی و شناخت کمبودها، نیازها و نارساییهای اجتماعی، فرهنگی، آموزشی، بهداشتی، اقتصادی و رفاهی حوزه انتخابیه و تهیه طرحها و پیشنهادهای اصلاحی و راه‌حلهای کاربردی در این زمینه‌ها جهت برنامه‌ریزی و ارائه آن به مقامات مسئول ذی‌ربط.
۳ـ نظارت بر حسن اجرای مصوبات شورا و طرحهای مصوب در امور شهرداری و سایر سازمانهای خدماتی در صورتی که این نظارت مخل جریان عادی این امور نگردد.
۴ـ همکاری با مسئولین اجرایی و نهادها و سازمانهای مملکتی در زمینه‌های مختلف اجتماعی، فرهنگی، آموزشی، اقتصادی و عمرانی بنا به درخواست آنان.
۵ـ برنامه‌ریزی در خصوص مشارکت مردم در انجام خدمات اجتماعی، اقتصادی، عمرانی، فرهنگی، آموزشی و سایر امور رفاهی با موافقت دستگاههای ذی‌ربط.
۶ـ تشویق و ترغیب مردم در خصوص گسترش مراکز تفریحی، ورزشی و فرهنگی با هماهنگی دستگاههای ذی‌ربط.
۷ـ اقدام در خصوص تشکیل انجمنها و نهادهای اجتماعی، امدادی، ارشادی و تأسیس تعاونیهای تولید و توزیع و مصرف، نیز انجام آمارگیری، تحقیقات محلی و توزیع ارزاق عمومی با توافق دستگاههای ذی‌ربط.
۸ـ نظارت بر حسن اداره و حفظ سرمایه و داراییهای نقدی، جنسی و اموال منقول و غیرمنقول شهرداری و همچنین نظارت بر حساب درآمد و هزینه آنها به گونه‌ای که مخل جریان عادی امور شهرداری نباشد.
۹ـ تصویب آیین‌نامه‌های پیشنهادی شهرداری پس از رسیدگی به آنها با رعایت دستورالعملهای وزارت کشور.
۱۰ـ تأیید صورت جامع درآمد و هزینه شهرداری که هر شش ماه یکبار توسط شهرداری تهیه می‌شود و انتشار آن برای اطلاع عموم و ارسال نسخه‌ای از آن به وزارت کشور.
۱۱ـ همکاری با شهرداری جهت تصویب طرح حدود شهر با رعایت طرحهای هادی و جامع شهرسازی پس از تهیه آن توسط شهرداری با تأیید وزارت کشور و وزارت مسکن و شهرسازی.
۱۲ـ تصویب بودجه، اصلاح و متمم بودجه و تفریغ بودجه سالانه شهرداری و مؤسسات شرکتهای وابسته به شهرداری با رعایت آیین‌نامه مالی شهرداریها و همچنین تصویب بودجه شورای شهر.
o تبصره ـ کلیه درآمدهای شهرداری به حساب‌هایی که با تأیید شورای شهر در بانک‌ها افتتاح می‌شود واریز و طبق قوانین مربوطه هزینه خواهد شد.
۱۳ـ تصویب وامهای پیشنهادی شهرداری پس از بررسی دقیق نسبت به مبلغ، مدت و میزان کارمزد.
۱۴ـ تصویب معاملات و نظارت بر آنها اعم از خرید، فروش، مقاطعه، اجاره و استیجاره که به نام شهر و شهرداری صورت می‌پذیرد با در نظر گرفتن صرفه و صلاح و با رعایت مقررات آیین‌نامه مالی و معاملات شهرداری.
o تبصره ـ به منظور تسریع در پیشرفت امور شهرداری، شورا می‌تواند اختیار تصویب و انجام معاملات را تا میزان معینی با رعایت آیین‌نامه معاملات شهرداری به شهردار واگذار نماید.
۱۵ـ تصویب اساسنامه مؤسسات و شرکتهای وابسته به شهرداری با تأیید و موافقت وزارت کشور.
۱۶ـ تصویب لوایح برقراری یا لغو عوارض شهر و همچنین تغییر نوع و میزان آن با در نظر گرفتن سیاست عمومی دولت که از سوی وزارت کشور اعلام می‌شود.
۱۷ـ نظارت بر حسن جریان دعاوی مربوط به شهرداری.
۱۸ـ نظارت بر امور بهداشت حوزه شهر.
۱۹ـ نظارت بر امور تماشاخانه‌ها، سینماها، و دیگر اماکن عمومی، که توسط بخش خصوصی، تعاونی و یا دولتی اداره می‌شود با وضع و تدوین مقررات خاص برای حسن ترتیب، نظارت و بهداشت این قبیل مؤسسات بر طبق پیشنهاد شهرداری و اتخاذ تدابیر احتیاطی جهت جلوگیری از خطر آتش‌سوزی و مانند آن.
۲۰ـ تصویب مقررات لازم جهت اراضی غیرمحصور شهری از نظر بهداشت و آسایش عمومی و عمران و زیبایی شهر.
۲۱ـ نظارت بر ایجاد گورستان، غسالخانه و تهیه وسایل حمل اموات مطابق با اصول بهداشت و توسعه شهر.
۲۲ـ وضع مقررات و نظارت بر حفر مجاری و مسیرهای تأسیسات شهری.
۲۳ـ نظارت بر اجرای طرحهای مربوط به ایجاد و توسعه معابر، خیابانها، میادین و فضاهای سبز و تأسیسات عمومی شهر بر طبق مقررات موضوعه.
۲۴ـ تصویب نامگذاری معابر، میادین، خیابانها، کوچه و کوی در حوزه شهری و همچنین تغییر نام آنها.
۲۵ـ تصویب مقررات لازم به پیشنهاد شهرداری جهت نوشن هر نوع مطلب و یا الصاق هر نوع نوشته و آگهی و تابلو بر روی دیوارهای شهر با رعایت مقررات موضوعه و انتشار آن برای اطلاع عموم.
۲۶ـ تصویب نرخ خدمات ارائه شده توسط شهرداری و سازمانهای وابسته به آن با رعایت آیین‌نامه مالی و معاملات شهرداریها.
۲۷ـ تصویب نرخ کرایه وسایل نقلیه درون شهری.
۲۸ـ وضع مقررات مربوط به ایجاد و اداره میدانهای عمومی توسط شهرداری برای خرید و فروش مایحتاج عمومی با رعایت مقررات موضوعه.
۲۹ـ وضع مقررات لازم در مورد تشریک مساعی شهرداری با ادارات و بنگاههای ذی‌ربط برای دایر کردن نمایشگاههای کشاورزی، هنری، بازرگانی و غیره.
o تبصره ۱ـ در کلیه قوانین و مقرراتی که انجمن شهر عهده‌دار وظایفی بوده است شورای اسلامی شهر با رعایت مقررات این قانون بعد از یک سال از تاریخ تصویب جانشین انجمن شهر خواهد بود.
o تبصره ۲ـ وزارت خانه‌ها و مؤسسات دولتی و وابسته به دولت و سازمانهایی که شمول قانون بر آنها مستلزم ذکر نام است موظف‌اند در طول مدت یک سال مذکور در تبصره فوق با بررسی قوانین و مقررات مربوط به خود هرکجا نامی از انجمن شهر سابق آمده و وظایفی را به آن محول نموده است جهت اصلاح این گونه موارد لایحه اصلاحی به مجلس شورای اسلامی ارائه نمایند.

Next »