Archive for خرداد, ۱۳۹۱

فوری:هم اکنون میزان گرد وغبار هوای لامرد چندین برابر استاندارد است!

خرداد ۳۱ام, ۱۳۹۱

سلام به همه
امشب (چهارشنبه شب) برای کاری رفتم سمت مرکز شهر. آلودگی و گرد وغبار موجود در هوا به قدری بود که از میدان حسین آباد(احتمالا انقلاب) نمی شد انتهای بلوار شاهد رادید!
زنگ زدم به یکی از دوستان که شغل شان مرتبط با همین موضوع است، ایشان عنوان کردند: متاسفانه دستگاه سنجش میزان آلاینده ها هنوز در لامرد نصب نشده و قرار است تا پایان امسال نصب شود.اما با این حال ایشان آلودگی هوا را تا ده برابر!! استاندارد تخمین زدند.
وقتی از ایشان توصیه های بهداشتی خاستم، به نکات ذیل اشاره کردند:
– تا آنجا که می توانید از فعالیت و ورزش در هوای باز هودداری کنید و در خانه بمانید.
– تا آنجا که ممکن است کودکان، افراد سالخورده، افراد با سابقه ی بیماری های تنفسی و قلبی را در خانه نگه دارید.
– درز پنجره ها را بگیرید.
– خودتان و افراد ذکر شده در بالا حتمن روزی سه لیوان شیر مصرف کنند.
– درز پنجره ها رابا چسب آکواریوم و یا … بگیرید.
-شیشه ی ماشین را بالا بدهید و دکمه ی چرخش هوا را نیز بزنید.
– از ساندویچ ها و فست فود ها پرهیز کنید.
– نظافت بدن را بیشتر رعایت کنید.
– از ماسک های مخصوص ریزگردها استفاده کنید.
.
.
.
اگر دوستان نکته ی دیگری نیز به ذهنشان می رسد دریغ نفرمایند.

شاید داریم اشتباه میرویم !

خرداد ۳۱ام, ۱۳۹۱

یک:

ما در زندگی با اعتقادات و افکاری زندگی میکنیم که آن را از کتاب اجتماع؛ محیط و گرایشهای دینی مان آموخته ایم . این معلومات ذهنی و اعتقادات قلبی آنچنان با ما عجین شده اند که هیچگاه شکی در بطلان و ناکارآمدی آنها نمیکنیم و بر اساس همین اعتقاد به آنها نسبت به آنها تعصب داریم و چشم بسته و دهان باز از آنها دفاع میکنیم و به همین خاطر کمتر شده که برگردیم و در این اعتقادات و افکار خود تجدید نظر کنیم. این افکار و اعتقادات را چون اتوبوسی میدانیم که حتی اگر ما در آن به خواب رویم به مقصد نهایی مان میرساند . و بارها شده است که بخاطر آنها و اثبات حقانیت ، درستی و اعتبارشان به جدال و بحث با اطرافیان مشغول میشویم تا هرطور شده به اثبات آنها و اثبات خود بپردازیم در برابر هرگونه حرف جدید و تازه مقاومت و انکار نشان میدهیم

دو:

دیروزامتحان پایان ترم دانشگاه داشتم . کتابی را که باید برای امتحان آن روز میخواندم را خوب خوانده بودم و طبق پیش بینی خودم باید نمره خوبی از ان امتحان میگرفتم . ظاهرن همه چیز روبراه بود و هر جای کتاب راکه برای بار سوم نگاه میکردم و میخواندم جملات و کلمات برایم اشنا بودند . ده دقیقه مانده به امتحان کتابم را با خیال راحت بستم و در کنار سایر دانشجویان که سراسیمه در کتابهایشان غرق بودم ایستادم و منتظر شروع امتحان شدم .
امتحان که شروع شد با دیدن اولین ، دومین و بقیه سوالات دیدم هیچ کدام از سوالات برایم آشنا نیستند و جواب هیچ کدام از سوالات را بلد نیستم . هیچ کدام از سوالات نسبت و قرابتی با همه آن کلمات و جملاتی که من در ذهنم آماده کرده بودم نداشتند و هرچه در ذهن سپرده بودم هیچکدام نتوانستند راهی برای گشایش کار من سر جلسه امتحان باشند و آمادگی قبل از امتحان من در آن آزمون کمکی به من نکرد .
سوالات امتحان از کتابی آمده بود که من هیچ و آشنایی با آن نداشتم و مطالعه ای نکرده بودم

سه:
چند صباح دیگر عمر من و شما و جهانی که در آن زندگی میکنیم به پایان میرسد و ما بر سر آزمونی مینشینیم که قرار است از جزوه ای که در این جهان فراگرفته ایم و بر اساس آن ، آماده آن آزمون شده ایم از ما سوال پرسیده شود. چه اتفاقی می افتد اگر سوالات آن آزمون چون امتحان پایان ترم دانشگاه من برایمان تازه و غریب باشد و هیچ نسبتی با آمادگی ما در این جهان نداشته باشد .؟؟
ما خود را منتظر امام غایبی میدانیم که زمان ظهورش همه میگویند دینی جدید آورده است و حرفهایی تازه دارد . اگر آن موعود امروز ظهور کند چقدر ما برای پذیرش آن امر جدید آمادگی داریم و چقدر خود را برای انس و پذیرش آن شرایطی که با ما و شرایطمان هیچ تشابهی ندارد آماده کردیم .؟؟
چند صباح دیگر عمر من و شما و جهانی که در آن زندگی میکنیم به پایان میرسد و شاید به اندازه یک درصد احتمال این وجود داشته باشد که آن انسانی که به او وعده سعادت ابدی داده شده نباشیم و این توشه ای که از اعتقاد و افکار برای خود تهیه دیده ایم آنجا به کارمان نیاید

بیایید بخاطر همان احتمال به خودمان بگوییم:
شاید من دارم اشتباه میروم ؟ شاید من دارم اشتباه میخوانم ؟ شاید من دارم اشتباه فکر میکنم؟

و به اویی که مثل او فکر نمیکنیم بگوییم : جزوه ات را بده بینم ، تو از روی چه میخوانی ؟
نکند من دارم اشتباه می خوانم؟ نکند من دارم اشتباه میروم؟…

شوریده گان شبهای شانار(شب سوم)

خرداد ۳۱ام, ۱۳۹۱

چند مدتی است که شب های خاصی به اتفاق جواد صفایی عزیز و احمدخان انصاری در شانار دور هم جمع می شویم و شب را به گفت و شنود می گذرانیم، از هر دری و هر پیکری!
وجه اشتراک تمام این گفت و شنود ها این است که هر کدام از ما سه نفر با نگرشی خاص به موضوع مورد بحث می پردازد و آن را در بوته ی نقد دانش و تجربه ی خود ورز می دهد: من (دانش آموخته ی روانشناسی) هنگام بحث، می کوشم نگاه خود را از میان نظریه ها و مفاهیم روان شناسی به موضوع باز کنم، جواد که حیران مکانیک و تیاتر هست، نیوتون را روبروی استانیسلاوسکی می نشاند و احمد انصاری (فوق لیسانس فیزیک) برای پلانک و انشتین“ملس سرخو” سفارش می دهد!
آنچه خواهید خواند مختصری است از یکی شب های شوریده گی ِ ما :
موضوع : اندر حکایات “دوست خوب”.
پیشنهاد دهنده: حسن خضری

حسن: امشب می خواهیم در مورد دوست خوب صحبت کنیم. می خواهیم بدانیم دوست خوب کیست؟ چه ویژگی هایی دارد و اصولاً چه کسانی دوست خوب هستند؟
جواد: نکته ای که اولین بار در ارتباط با این موضوع به ذهنم رسید این است که دوست کسی است که به لحاظ روحی با تو حوزه ی مشترک دارد و یک جایی بین شما اشتراک روحی وجود دارد و هرچه این حوزه اشتراک یا همپوشانی روحی بیشتر شود آن وقت است که می شویم رفیق جِنگ، رفیق پایه؛ و دوستی ما عمیق تر است. این، اولین ایده ی بنده است.
احمد: به نظر من، دوست خوب کسی است که حالت را خوب کند در همان لحظه.
جواد: این حرفِ احمد، سؤالی را ایجاد می کند. ما همیشه در زندگی، دو معیار متفاوت داریم. یک گروهی مثل پزشک اند. آن چیزی را که برای تو خوب است به تو می دهند. یک گروهی گارسون رستوران اند؛ آنچیزی را که دوست داری به تو می دهند. حالا… تعریف احمد می گوید که دوست خوب من، گارسون رستوران روحمه. ممکن است اگر حرفهایی بزند که سبب ناراحتی مان بشود، آن وقت میگوییم این، دوست خوبی نیست. من با این تعریف احمد موافق نیستم. دوست خوب باید پزشک روحت باشه.
احمد: این چیزی که جواد گفت، تکمیل شده ی حرفهایی است که من گفتم. یعنی در واقع، دوست خوب کسی است که حالم را خوب کند و به سودم هم باشد. یعنی ترکیبی از هر دو.
حسن: من فکر می کنم ما راهی برای تعریف کردن دوست خوب نداریم جز این که به خصوصیاتش اشاره کنیم. یک لحظه فکر کنید بهترین دوستتان کیست و چه مشخصاتی دارد؟
جواد: یعنی از آخر برگردیم اول ، مهندسی معکوس!
احمد: به نظر من هرکس از همان کودکی یک دوست خوب دارد. از دوره ی دبستان یا قبل از آن، اگر یادش بیاید دستکم یک دوست خوب داشته. بعد راهنمایی، بعد دبیرستان؛ همیشه دوستان خوبی داشته است. الان که فکر می کنم می بینم خود من، دوستانی داشته ام که شاد بوده اند و به من شادی بخشیده اند. در واقع با بودن در کنار آنها به من خوش می گذشته است و از کسانی دوری کرده ام که به من خیانت می کردند، یا دروغ می گفته اند. بنابراین، دوستان خوب من، کسانی بوده اند که اهل دروغ و خیانت نبوده اند و شادی هایشان را با من قسمت می کرده اند.
حسن: احمد جان. می شود گفت دوستان خوبت کسانی بوده اند که در کنار آنها احساس آزادی می کرده اید؟
احمد: به زبان ساده، دوست خوب کسی است که با او راحت هستی. من خودم با دوستانم راحت بوده ام. یعنی احساس محدودیت نمی کرده ام.
جواد: منظور این است که دوست خوب، به فردیت تو و تفاوت های تان احترام می گذارد…
حسن: هرچند برای حفظ دوستی، احترام متقابل باید قطعاً وجود داشته باشد ولی دوستان خوب با هم احساس صمیمیتی می کنند، احساس بی پرده گی، این احساس را دارند که انگار به خوبی همدیگر را می شناسند و می توانند همدیگر را پیش بینی کنند.
جواد: در تأیید حرف حسن، می خواهم دو نوع جامعه را با هم مقایسه کنم. در جوامعی که ما به اصطلاح آنها را لیبرال می نامیم و در آنها آزادی وجود دارد، شما به زندگی با هیچ نوع ماسکی نیاز نداری. خود خودت را به شکل واقعی و صریح به همه نشان می دهی. هیچ پنهان کاری و لاپوشانی وجود ندارد و همه تو را با همان مشخصات خودت می شناسند. اما در جوامعی که محدودیت وجود دارد، بسته به درجه ی آزادی فضا، هرکسی تعدادی ماسک دارد. یک سری محذوریتها دارد. حالا… هرچه دوستت با کمترین ماسکی از تو مواجه باشد-همان بحث آزادی به میان می آید- تو روحت را آزادتر در اختیارش قرار می دهی، ماسک ها را بر می داری و ابعاد پنهان روحت را راحت به او نشان می دهی. وقتی روزی بیاید که همه ی ما بی ریا و بی نفاق زندگی کنیم شاید دوستی ها درست تر و اساسی تر باشد.
حسن: در همین ارتباط یکی از روانشناسان به نام اریکسون که نظریه ای در مورد رشد شخصیت دارد به این اعتقاد است که در صورتی می توان با کسی صمیمی شد که بتوانی هویتت را با او تقسیم کنی. اریکسون، عشق را هویتی تقسیم شده بین دو نفر تعریف می کند یعنی تو بخشی از او می شوی و او هم بخشی از تو می شود. یعنی وقتی شما بتوانی در حضور یک نفر، خودت باشی می توانی با او صمیمی شوی.
احمد: و وقتی خودت نباشی نمی توانی صمیمی شود.
حسن: یعنی آن رابطه ای که ظرف دوستی صمیمانه می شود، مستلزم ابراز واقعی و بدون قید و بند خودمان است. چنین چیزی صمیمت است وگرنه فرض کنید در مورد من با رئیسم -که از او حساب می برم یا او نمی خواهد خودش را برای من آشکار کند- نمی توان به ایجاد یک رابطه ی صمیمانه امیدوار بود. هر رابطه ای که مبتنی بر ترس، یا تهدید یا تطمیع یا مشخصه هایی از این دست باشد الزاماً صمیمانه نیست.
احمد: به نظر من هر دو نوع تحدید/تهدید درست است و به رابطه ی صمیمانه، خلل وارد می کنند. در واقع، وقتی شخصی تو را محدود می کند یا تو کسی را محدود کنی در هر دو صورت، موجب می شود که همین شرایطی را که شما به آن اشاره کردید، پیش بیاید و احساس امنیت کامل، از بین برود.
جواد: پس، یکی از شرطهایی که برای دوست خوب بهش رسیدیم این است که دوست خوب کسی است که بتوانی روحت را با او به اشتراک بگذاری، بدون هرگونه اجبار، تهدید و تطمیع. پس فعلاً تا اینجا، یک صفت دوست خوب را پیدا کردیم و روی آن، توافق داریم. اما آیا دوست خوب منتقد آدم هست؟ نیست؟ باید اینگونه باشد یا نباشد؟
حسن: جواد جان… من فکر می کنم که در هر رابطه ای، انسان مقداری تغییر می کند…
جواد: قطعاً…یعنی اگر تز و آنتی تزی باشند، سنتزی ایجاد خواهد شد.
حسن: این، درست است ولی من اگر احساس کنیم که کسی در یک رابطه می خواهد ما را منیپولیت(Manipulate) کند، رابطه ام با او به اشکال برمی خورد. اگر بخواهم به زبان ساده بگویم، دوستان من اهل سوءاستفاده نیستند. به محض اینکه احساس کنم کسی به دنبال سوءاستفاده از رابطه مان است، ارتباط با او از طرف من، قطع می شود.
احمد: یعنی خود به خود این اتفاق می افتد…
جواد: پس آیتم دوم می تواند این باشد که دوستان خوب، یک سری اصول مشترک دارند یک حداقلهای مشترک، آرمانهای مشترک، یعنی علاوه بر اشتراک روحی که از آن گفتیم، اُتوپیا و آرمان شهری هم که در ذهن شان دارند با هم اشتراک دارد.
احمد: بله من هم موافق این عقیده هستم که اشتراک نظر در دوستی مهم است.
حسن: قطعاً همن طور است. اگر آن اوتوپیا که جواد گفت را خیلی خودمانی تر و ساده تر بگیم، مبحث ارزشها می شود. مثلاً اگر از ۵ نوع ارزش، ۴ تایش را با کسی مشترک باشید احتمال صمیمی شدنتان خیلی زیاد است. هرقدر این میزان شباهت در ارزشها کمتر باشد، احساس می کنیم نیازی به این رابطه ی صمیمانه نیست. یا شاید رابطه ای شکل نگیرد یا روابطِ خیلی خیلی رسمی شکل می گیرند.
احمد: آن صحبتی که در مورد تغییر شد هنوز ذهن من را به خودش مشغول کرده است که آیا دوست، باید آدم را تغییر بدهد یا نه؟ من هم شبیه اخلاق حسن را دارم یعنی اگر فکر کنم که یکی می خواهد من را تغییر بدهد، دقیقاً بدترین حالت ممکن به این باور می رسم که او دارد مخ مرا می زند. و چون دارد مخ مرا می زند پس باید واکنش نشان بدهم.
جواد: به نظر من شیوه ی این اتفاق، خیلی مهم است. اگر توأم با احترام باشد، آغشته به احترام باشد خب، اتفاق مثبتی است و چیزی است که صورت می گیرد. اما اگر یکی رفت بالا نشست و از بالا به تو نگاه کرد، همون منیپولیتی می شود که حسن گفت. یعنی یک نوع مدیریتِ خودخواسته[خودخواهانه] می شود. آن وقت دیگر نه. آن اشتراکات دیگر وجود ندارد چرا که رفته بالا نشسته و تو پایینی و اینجاست که دیگر هیچ اشتراکی نداریم.
احمد: جواد ببخشید. به نظر من، اگر طرف، هرجور که بخواهد نشان دهد باز هم موجب واکنش می شود. من معتقدم این دوستان خوب خودشان خواه ناخواه، سبب تغییر می شوند. مثلاً اگر من مدتی با حسن رفیق باشم، سبب تغییر می شوم چون که به هر حال، حداقلش این است که چندتا جمله یاد می گیرم. چهارتا چیز در مورد روانشناسی یاد می گیرم چهارتا بحث جدید، چهارتا موضوع جدید یاد می گیرم. و ناخودآگاه تغییر می کنم. اما اگر حسن بخواد که این تغییر را ایجاد کند، طبق اصل آخر کتاب کوانتوم که یک قضیه ای است که الان قصد ندارم از نظر ریاضی وارد قضیه شوم؛ می گوید: زمانی که ما نسبت به چیزی اطلاع داریم و زمانی که نسبت به چیزی اطلاع نداریم، جواب اندازه گیری ما فرق می کند. چون یک سیستم کوانتومی برقرار است. به نظر من، اگر حسن حتّی کاملاً محترمانه و با در نظر گرفتن تمام جوانب بخواهد در من تغییر ایجاد کند بازهم به اندازه ی یک سر سوزن باعث واکنش می شود. ولی اگر نخواهد و حسن کاملاً خودش باشد، می تواند سبب تغییر در من باشد، بدون اینکه اصلاً بخواهد.
جواد: احمد شما دارید بحث آگاهانه و ناآگاهانه می کنید. یعنی ایشان بخواهد آگاهانه شما را تغییر بدهد یا ناآگاهانه بخواهد. شما می گویید ناآگاهانه واکنش ایجاد نمی کند. ولی اگر آگاهانه باشد…
احمد: عکس العمل وجود دارد؛ ولو خیلی کم باشد باز هم عکس العمل وجود دارد.
حسن: این بحثِ الان ما در مورد اینکه “اگر کسی بخواهد ما را تغییر بدهد برای رابطه ی ما چه اتفاقی می افتد؟” به نظرم ارتباط تنگاتنگی با بحث آزادی که قبل از این، مطرح کردیم دارد. وقتی کسی می خواهد ما را عوض کند، درجه ی آزادی مان را از ما می گیرد. مثلاً اگر درجه ی آزادی ما ۱۰ بوده، به ۲ می رسد. این درجه ی آزادی، به میزانی که محدود می شود به همان میزان، صمیمیت هم محدود می شود. آن فرد در این موارد، اصولاً شأنیت شما، حرمتتان، کرامتتان و آزادی تان را از شما می گیرد. و آنوقت تو دیگر نمی توانی با آدمی که دارد وجودت را انکار می کند؛ اراده ات را انکار می کند، حقِّ بودنت را، حق تصمیم گیری ات را انکار می کند صمیمیتی داشته باشی؟ یعنی به نظر من، هیچکس نمی تواند با کسی که بالاتر از خودش است، احساس صمیمیت کند. همیشه صمیمت یک حساب همپایگی است.
احمد: بله من به تجربه ام که رجوع می کنم می بینم که صمیمیت از همتراز بودن می آید.
جواد: حالا من می خواهم به آن دو تعبیری که خودمان با هم بهش رسیدیم دوباره برگردم. گفتیم روح، یک سری اشتراکات به هم می زند. یعنی دنیای ایده آلهای ذهنی ما می تواند یک سری اشتراکات به هم بزند و اینها باعث رفاقت می شوند. حالا من به این سؤال فکر کرده ام که چرا رفقای ما در طول زمان عوض می شود؟ و به یک جواب قشنگ رسیده ام. و آن هم این است که این دو دنیا، داینامیک هستند و بنابراین تغییر شکل می دهند و ممکن است شکلش جوری شود و آن اشتراک از بین برود. بنده با آقای ایکس در یک مقطعی اشتراکات روحی داشته ام، اشتراکات ذهنی داشته ام، ایده آلهای مشترکی داشته ام ولی الان زمان گذشته است و من و او جور دیگری شده ایم دنیایمان عوض شده. این پویا بودنش نکته ی جالبی است …
احمد: البته خواسته های ما هم داینامیکه.
جواد: من رفیق دارم که از دوره ی خدمت تا حالا دوستان بسیار صمیمی مانده ایم. هم-مکان و هم-زمانِ هم نیستیم و خیلی وقتها همدیگر را نمی بینیم. ولی چون هنوز روحمان آن اشتراک را دارد پس به نظرم الزاماً جدایی فیزیکی نمی تواند باعث شود که صمیمیت ها به هم بریزند. از همکلاسی های دوره دانشگاهم که سوئد هست، هنوز با هم صمیمی هستیم.
حسن: پس می شود در یک بازه زمانی با یک سری افراد، دوست بود و در زمان دیگر با کسان دیگر. مثلا من وقتی ۱۷-۱۸ ساله بودم با کسانی دوست بودم که الان روابطمان در حد سلامی و علیک و خیلی رسمی شده است. چرا اینطور شده؟ برای اینکه من و او دیگر آن آدمهای قبلی نیستیم. آن ارزشها و آن روحیات تغییر کرده.
حسن: یکی از بحثهای دیگری که در مورد دوست خوب می شود داشت نقش حمایتی او هست. دوست خوب، چقدر باید حامی باشد؟ یعنی بشود روی او حساب کرد؟
جواد: البته فکر می کنم انسان با دوست صمیمی اش این رابطه ی حمایتی را دارد. مثلاً حداقل همین که زنگ می زند و احوالت را می پرسد، وجه حمایتی دوستی است. به هرحال دارد روحت را ساپورت می کند. مهربانی ات کم شده و او با این کار، مهربانی ات را بالا می برد. یعنی به هرحال، وجه حمایتی با دوست خوب بودن، ارتباط دارد. من که با شما ارتباط دارم به هرحال به شما اعتماد می کنم، به شما تکیه ای دارم. دردی دارم و به شما می گویم و همین اعتماد، با دوستیِ خوب رابطه دارد.
احمد: به نظر من، خودم را که می بینم من دوست دارم در مواردی که با دوستم اشتراک دارک مورد حمایت او واقع بشوم. مثلا اگر جواد با یک عده ای در تئاتر یک گروه دوستان خوب را تشکیل داده، علاقه مند به این است -شاید ناآگاهانه هم باشد- که در تئاتر مورد حمایت آنها واقع بشود و اگر تئاتری اجرا می کند ان دوستان خوب برای دیدن بیایند. همین که دوست دارد آنها[برای دیدن تئاتر] بیایند به این معناست که مورد حمایت آنها واقع شده.
جواد: یعنی یک توقعی این وسط وجود دارد…هان؟
احمد: حدسم بر این است که-البته شاید درست نباشد- هرکس علاقه مند است که در آن بخش اشتراکات، مورد حمایت دوستش قرار بگیرد. حالا در زمینه های دیگر ممکن است خیلی جای حرفی نداشته باشد. مثلا الان دلیل ندارد من حتماً توقع داشته باشم که شما حتماً از نظر مالی به من کمک کنید. ولی علاقه مندم به اینکه مثلاً در مورد مسائل سایت، با هم صحبت کنیم و همین که علاقه مند هستم یعنی اینکه دوست دارم مورد حمایت تو واقع بشوم.
جواد: این “دوست دارم”… همان کلمه ی “توقع” است؟ یعنی توقع هم بخشی از دوستی است؟
احمد: نمی دانم. شاید شامل توقع هم بشود.
جواد: منظورم این است که دو دوست باید چه توقعاتی از هم داشته باشند؟ چه توقعاتی به حق است و چه توقعاتی به حق نیست؟ این هم سؤالی است.
حسن: علت اینکه من این سوال را پرسیدم برای این است که فکر می کنم صمیمیت، خود به خود نوعی حمایت را ایجاد می کند یعنی وقتی شما کسی را دوست دارید (خاطرش می خَید) دوست داریم پیشرفت کند؛ دوست داریم موفق شود؛ اگر دوستمان مشکلی دارد حل بشود
احمد: یعنی دوست داریم کمکش کنیم
جواد: کمک در انحاء مختلف…
حسن: به نظر من، صمیمت منتج می شود به این حالت که ما نمی توانیم در مورد وضعیت دوستمان بی تفاوت باشیم. می خواهم بگویم که این صمیمیت می طلبد که آن حمایت باشد حالا شاید تنها به حمایت عاطفی محدود شود!
جواد: اصلا شاید همزاد دوستی و صمیمیت، همین حمایت و اتکا و پشتیبانی یا توقع باشد. شاید! نمی دانم!؟
حسن: خیلی خوب…به نظرم می رسد و من این اعتقاد را دارم که یکی دیگر از خصوصیات دوست خوب این است که او یک منتقد خوبی هم هست.
احمد: به نظر من دوست خوب کسی است که بدی هایت را برطرف کند. آن خارها و تیغایت را بگیرد…
جواد: من، در این رابطه، تجربه ی تلخی از دانشگاه دارم. هم اتاقی داشتم که به نظر من، زیادی استرس داشت. من میخواستم تغییرش بدهم در حالیکه متوجه نبودم تصوّرِ من و او از استرس، یکی نیست. همین، موجب آزردگی ایشان شد. آنجا بود که یاد گرفتم تعامل باید براساس احترام به تفاوت ها باشد.
احمد: یعنی نباید به ازادی طرف مقابل تجاوز شود…
حسن: دقیقاً می خواستم همین را بگویم. این چیزی که شما گفتید دقیقاً در مقوله ی آزادی می گردد که قبلاً به آن اشاره کردیم. یعنی اگر می خواهیم منتقد دوستمان باشیم این انتقاد باید خیلی صادقانه همراه با حفظ آزادی دوستمان باشد.
جواد و احمد: شاید درست و نادرستِ او با ما فرق کند.
جواد: این حالتی که او دارد در دستگاه مختصات تو یعنی استرس و در دستگاه مختصات او یعنی آرامش.
احمد: یعنی آدم، جوری انتقاد کند؛ انتقاد هم نه! جوری کمک کند که درجه ی آزادی او، حتی یک درجه هم کم نشود. اگر کسی بتواند اینجور انجام بدهد، خیلی خوب است.
حسن: دوستان عزیزم بسیار سپاسگزارم. ما برای دوست خوب صفاتی پیدا کردیم. گفتیم دوست خوب کسی است که با ما مشترکات روحی دارد؛ مشترکات ارزشی دارد. کسی است که شأن ما را به رسمیت می شناسد، آزادی ما را به رسمیت می شناسد و در واقع ما می توانیم روحمان را با همدیگر به اشتراک بگذاریم. دلیل اصلی علاقه مندی من به طرح موضوعی با عنوان دوست خوب این بود که بتوانیم از درک ویژگی های دوست خوب، و از تجربه ی دست اولمان در این باره، به عنوان یک چارچوب مصداقی برای همه ی روابطمان استفاده کنیم. سؤال پایانی و مهم من این است که به نظر شما چقدر این رابطه ی خوبِ دوستانه(صمیمانه) را می شود به روابط دیگر مثل رابطه با همسر، پدر و مادر، رابطه با فرزند، و نیز رابطه ی بین دولت و ملت تعمیم داد؟
احمد: اگر این اوتوپیا و خلقیاتِ مشترک بین دولت و ملت، بین زن و شوهر، بین پدر و فرزند نباشد آن پیوند صمیمانه هم شکل نمی گیرد.
جواد: آن اوتوپیا اینجا خیلی قابل مُدِلینگ است. البته ما باید دو چیز را از هم تفکیک کنیم. رابطه و وابستگی. وابستگی مثل مراد و مرید می شود. مراد و مریدی اسمش رفاقت نیست. یا اگر هم باشد، رفاقت استاتیکی هست. ولی رفاقت واقعی، داینامیک می شود. ما رفاقت استاتیک داریم که به شکل مراد و مریدی است و هرچه از بالا بیاید در بست قبول می کند یکی هم داینامیک. مبنای رفاقت هر دولت و ملتی باید قانون اساسی باشد.
حسن: من هم مثل شما اعتقاد دارم که بسیاری از روابط مان را می توانیم در چارچوب دوست خوب و ویژگی های آن بگنجانیم و بر اساس آن، کیفیت روابطمان و بهنجار بودن آن را ارزیابی کنیم. معتقدم چارچوبی که ما برای دوستی های خوب یافتیم می تواند تلقی ما را از صمیمیت و دوستی گسترش دهد و تصور ما را از صمیمت دچار تغییر سازند.
تا ببینیم خوانندگان این متن چه نظری دارند؟

صرفا جهت اطلاع : امکان سنجی احداث پتروشیمی در لامرد

خرداد ۳۰ام, ۱۳۹۱

چندیست که تب احداث پتروشیمی در لامرد و سایت انرژی بر، بر سر زبان ها افتاده و اکثر مردم به احداث طرحی اینچنینی برای کاهش نرخ بیکاری در منطقه و همچنین رونق اقتصادی آن دلخوش کرده اند. در این نوشته قصد دارم به بررسی امکان سنجی طرح پتروشیمی ( مصوبه اولین سفر استانی دولت  ) در لامرد بپردازم . علی رغم با مسمی بودن  طرح های اینچنینی  که گاها” پیگیری آنها توسط فرد یا گروه خاص و انتشار اخبار مرتبط با آن در میان مردم ، موجی از محبوبیت را برای آنها به ارمغان می آورد و از طرف دیگر عدم اجرای آن نیز که یقینا با تخریب هایی از گروه های رقیب همراه است ،از محبوبیت آن گروه می کاهد ، به دلایلی که در ادامه بر شمرده  می شوند امکان اجرا در لامرد را ندارد:

۱-      گرمایی که در صنایع مرتبط با طرح های پتروشیمی در اثر واکنش ها ایجاد می شود به مراتب بالاتر از  صنایع پالایشگاهی است  و به همین علت است که همه طرح های پتروشیمی را در کنار منابع آبی ( دریا یا رودخانه) احداث می کنند و از این آب به عنوان آب خنک کننده سیستم های خود استفاده می کنند . این بدان معناست که برای احداث پتروشیمی ، نیاز به حجم بالای آب ( حداقل ۴۰ هزار متر مکعب در ساعت) می باشد و امکان تامین آب با این حجم در لامرد فراهم نیست . شاید این نکته به ذهنتان متبادر گردد که این آب را می توان از دریا تامین نمود ولی جدای از قابلیت امکان یا عدم امکان این طرح، هزینه انتقال حجم عظیم اینچنینی  و تعمیر و نگهداری چنین خطی  هیچ  فرد یا ارگانی را راغب به سرمایه گذاری در این طرح نخواهد کرد.

۲-      از آنجا که مسئولین محلی به دنبال جذب سرمایه دولتی در احداث چنین طرحی هستند که آن هم نشات گرفته از عدم موفقیت در جذب سرمایه خصوصی  جهت سرمایه گذاری در سایت انرژی بر می باشد ، در حال حاضر به علت خصوصی سازی اکثر صنایع از جمله صنایع ملی پتروشیمی ، دولت به هیچ عنوان راغب به سرمایه گذاری در این زمینه نیست .

 ۳-      عدم توانایی رقابت با سایر پتروشیمی های مستقر در منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس که به مبادی  صادراتی  نزدیکند نیز می تواند از معضلات این طرح برای سرمایه گذاری باشد به این موضوع ، تحریم ها را هم اضافه کنید.

 ۴-      هزینه احداث تا راه اندازی یک طرح پتروشیمی بالغ بر صد ها میلیون دلار است که بعید به نظر می رسد ، سرمایه گذار خصوصی با توجه به در نظر گرفتن آیتم یک و سه ، در این طرح سرمایه گذاری کند.

با توجه به موارد فوق به نظر می رسد ، جذب سرمایه گذار در صنایع پایین دستی ، به علت نیاز به آورده کمتر و همچنین نزدیکی به خوراک ، برای منطقه مفید تر باشد تا احداث طرح عظیمی چون پتروشیمی.

 

———————————–

پی نوشت :

- صنایع پالایشگاهی ، در بعضی موارد از فن برای سیستم خنک کننده استفاده می کنند ولی در صنایع پتروشیمی این موضوع امکان پذیر نیست.

- اکثرا بر این اعتقادند که طرح های پتروشیمی باعث ایجاد اشتغال افراد زیادی می شوند، می بایست اذعان داشت که به طور متوسط در ازای سرمایه گذاری یک میلیون دلاری در این صنعت، به طور متوسط بین ۲ تا چهار نفر مشغول به کار می شوند و این در حالی است که  جذب سرمایه گذار در صنایع پایین دستی صنایع پتروشیمی که نرخ متوسط اشتغال آنها به مراتب بالاتر از صنایع اصلی است برای منطقه بسیار مقرون به صرفه تر خواهد بود.

موسی با من!

خرداد ۳۰ام, ۱۳۹۱

با سپری شدن ماه های آخر سال گذشته و نزدیکی به زمان انتخابات مجلس نهم، فعالیت های نمایندگان هشتم که اکثرا کاندیدای مجلس نهم نیز بودند رو به شدت می گذاشت. با حرف و حدیث های فراوانی که مجلس هشتم داشت و بویژه بازی هائی که هر روز دولت بر سر مجلس در می آورد، علی رغم تصویب چندین قانون مهم در این مجلس، به اعتقاد خیلی ها این مجلس یکی از ضعیف ترین مجلس ها بوده است. نمایندگان فارس نیز به عنوان زیر مجموعه ای از این مجلس از وضعیتی مشابه برخوردار بودند. رفتارها متفاوت و متنوع اکثر آنها در این چهار سال انتقادهای فراوانی را به همراه داشت. حتی فعالیت های جبرانی ایشان(بیشتر در حوزه انتخابیه و رسیدگی به امور موکلان) در این چند ماه اخیر هم نتوانست بعضا باعث جلوگیری از شکستشان در انتخابات شود. در کنار ارزیابی هائی که از فعالیتهای نمایندگان در حوزه های انتخابیه آنها می شد، موکلین ایشان بعضا فعالیتهای این نمایندگان در سطح استان و در حوزه ملی و قانونگذاری و نظارت بر اجرای صحیح قوانین را نیز مورد ارزیابی قرار می دادند. به همراه تعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم تا با جمع آوری داده های آماری مربوطه در مورد عملکرد نمایندگان فارس، اطلاعات جامعی را به منظور قضاوت عادلانه تر در اختیار موکلین ایشان قرار دهیم. نتیجه چندین هفته کار مداوم و استخراج داده هائی از منابع موثق اما پراکنده و تبدیل آنها به اطلاعات مفید بصورت گزارش هائی قابل استناد، در رسانه های محلی منتشر گردید. نتایج و واکنش های مثبتی از این اقدام به دستمان رسید، از گلایه شدید چندین نماینده کم کار از رسانه ها گرفته تا استناد به این گزارش ها در جلسات پرسش و پاسخ و مناظرات انتخاباتی نمایندگان در ایام انتخابات. آمارهای بعضا اسفناک(مثلا نماینده ای که در طی ۴ سال هیچ نقطی در صحن علنی نداشت یا تنها ۱۸ طرح پیشنهاد شده از طرف فقط دو نفر از ۱۸ نماینده فارس) که به علت قابل استناد بودن، فرصت هرگونه انکار و توجیح را از آنها گرفته بود، بعضا به نوعی سطح توقع موکلین و حساسیت های آنها در مورد ملاکهای نماینده منتخب را بالا برده بود. برخی از این آمارها که بصورت پراکنده و موردی توسط هیئت رئیسه به هر یک از نمایندگان ابلاغ می شود اکثرا بخاطر پائین بودن، توسط نمایندگان بایگانی شده و به موکلین انعکاس داده نمی شوند و بدین خاطر گزارش های منتشر شده مربوطه در نوع خود بدیع و ساختار شکن بود.
با شروع مجلس جدید و تغییر نزدیک به ۱۱ نماینده از ۱۸ نماینده فارس و چربش میزان تحصیلات و تجارب منتخبین نسبت به مجلس قبل، انتظار بر این است که این نمایندگان نقش فعالتری در وظائف اصلی خود یعنی قانونگذاری و نظارت بر اجرای صحیح قوانین داشته باشند. قصد داریم با تکرار روال گذشته و تهیه گزارش هائی در این خصوص اطلاعاتی را در اختیار موکلین این نمایندگان در فواصل زمانی مناسب، قرار دهیم.
دکتر موسوی نماینده مردم لامرد و مهر طبعا در این میان نمی توانند استثناء باشند. عملکرد ایشان در بعد قانونگذاری و نظارت بر اجرای صحیح قوانین بصورت آمارهای استخراج شده، در معرض دید و قضاوت موکلین ایشان قرار داده خواهد شد. سعی بر این است تا با ارائه فضائی منطقی و مستدل و بدور از هرگونه احساسات، پیش نگری ها و سوگیری ها، نماینده خود را با وضعیت مطلوب، و نیز سایر نمایندگان استان و کشور مقایسه کرده و عملکرد ایشان را مورد نقد و بررسی قرار دهیم. طبیعی است که این آمارها نمی تواند همه ابعاد کاری و فعالیتی این نماینده را به تصویر کشد. به عنوان نمونه در بعد نظارت بر فعالیت های محلی و رسیدگی به امور موکلین، این آمارها حرفی برای گفتن ندارند و لازم است دوستان مطلع و مرتبط با دفتر ایشان و ادارات منطقه، با ارائه آمارها و اطلاعات مستند و مستدل، این بعد را نیز تحت پوشش قرار دهند.
با نزدیک شدن به انتخابات شورای شهر، ارزیابی و قضاوت در مورد عملکرد اعضاء این شورا نیز شدت خواهد گرفت. این قضاوت ها اگرچه شروع شده و در حال انجام است اما بیشتر با طعم و بوی احساسات و سوگیری هاست و نمی توان بصورت منطقی آنها را قبول کرد. خوب است ارزیابی های ما از عملکرد سایر مسئولین محلی نیز بر اساس معیارها و شاخص های منطقی و مستند استوار باشد. می طلبد دوستان تراکمه ای هریک بر اساس تخصص، آگاهی و ارتباطاتی که با مسئولین و ادارات منطقه دارند با این رویکرد، گزارشاتی در خصوص عملکرد این مسئولین محترم تهیه و به منظور قضاوت های درست و منطقی مردم و همشهریان منتشر کنند.

موسی،کوه طور، آتش و کمیسیون انرژی مجلس نهم

خرداد ۲۹ام, ۱۳۹۱

وَهَلْ أَتَاکَ حَدیثُ مُوسى ” ، ” إِذْ رَءا نَارًا فَقالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنّی آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّی آتیکُم مِنْها بقَبَس ٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى ” ترجمه این آیات چنین است : ” و آیا سرگذشت موسی(ع) به تو رسیده است ؟ ” ، ” آنگاه که آتشی مشاهده کرد ، پس به خانواده اش گفت : اندکی مکث کنید . من آتشی دیده ام ، شاید شعله ‏ای از آن برای شما بیاورم ؛ یا نزد آتش ( به وسیله آتش ) راه را بیابم “آیات ۹ و ۱۰ سوره طه

چندین سال قبل چندتن از اهالی یکی از روستاهای منطقه لامرد که به تدبیر و سیاست مشهورند(و صد البته مردمان اهل معرفتی نیز هستند) جهت کار به کشور قطر مهاجرت می کنند حوالی ظهر به مقصد رسیده و پس از قدری استراحت راهی خیابان می شوند یکی از آنها می گوید حوالی ظهر است برویم مسجد نمار بخوانیم دیگری جواب می دهد” خالو بیو بریم دمبال کار ، کار مسجد رفتن بی خو همون جا تو خالده هم بیذ ،شرطی که نمازمون بخونیم”

در انتخابات اخیر اهالی این روستا  طرفدار آقای دکتر موسوی بودند و حتما به ایشان مشاوره هم داده اند! لذا هنگام انتخاب کمیسیون با خود گفته اند:” کارکمیسون پزشکی بی خو هموجا تو شیراز طبابت می کردیم نیخواست بیی مجلس بهترن بریم کمیسیون انرژی شاید بری منطقمون که پر نفت و گاز و انرژیه یه کاری بکنیم”

ضمن تبریک انتخاب ایشان توسط مردم شریف شهرستانهای لامرد و مهر، تدبیر ایشان در انتخاب کمیسون انرژی را ارج می نهیم امید است ضمن حفظ دغدغه های همیشگی جهت رفع مشکلات بهداشتی و درمانی منطقه  بتوانند از پتانسل های بالای منطقه در بخش انرژی برای حل مشکل اشتغال،توسعه امور فرهنگی و عمران و آبادانی منطقه بهره مند شوند.

قطعا دوستان شاغل در حوزه انرژی نیز(همانند اینجانب که عضو کوچکی از این خانواده  هستم) آماده هرگونه همکاری با ایشان در جهت خدمت به مردم منطقه هستند..

ذیلاً لیست اعضای کمیسیون انرژی و مختصری از سوابق کاری و تحصیلی آنها به نقل از سایتهای خبری جهت استفاده عزیزان عینا آورده شده است.

 

تراکمه را باید شست…جور دیگر باید نوشت!!

خرداد ۲۹ام, ۱۳۹۱

با خاندن نوشته ی “تو چرا کلاه سرت نیست؟” دکتر اسدپور و البته کامنت های زیر آن این جمله در ذهنم نقش بست:این راه که می رویم تکراری ست و به خطا (البته به نظر من)
تکراری ست چرا که این بگومگوهای کتبی را با حجم بالاتر در هفت هشت ماه منتهی به انتخابات تجربه کرده ایم. آن موقع دلیلی(هرچند خرد و ضعیف )داشتیم، بالاخره انتخاباتی در راه بود وبرای همه ی ما سرنوشت انتخابات مهم بود.
از طرفی ، این راه خطاست چون انتخابات تمام شده، دیگر شهر ما بوی انتخابات نمی دهد و از آنجا که بوی انتخابات در لامرد ، بوی مطبوعی نیست همان بهتر که شهر من بوی انتخابات ندهد.

دکتر مسعود
من این ایراد را به شما بزرگوار می گیرم که با رفتن سراغ مصادیق و بحث های حاشیه دار و cheepانتخاباتی ، دوباره این بوی نامطبوع را در سایت پراکنده کردید. همینکه بحث ها کلن شده بین سه چهار نفر یعنی که خیلی از مخاطبین ما دیگر  رغبتی به شرکت در این سطح نازل از بحث ها ندارند.
بیا و همانگونه که خیلی از مخاطبین مان به حق از ما توقع دارند، دست به غنی سازی سایت بزنیم.
بیا تا حتا اگر در مورد انتخابات صحبت می کنیم از نگاهی جامع تر و عالی تر به مساله نگاه کنیم.
بیا تا به جای جمع کردن چهار تا جوان که دنبال هیجان سیاسی اند و کران بالای مطالعه شان روزنامه جات زرد و یک بار مصرف است، مخاطبین اصیل مان را زیاد کنیم.
بیا و به هر کامنتی جواب ندهیم و وارد بگو مگو نشویم. اشکالی ندارد، بگذار طرف پیش خودش بگوید: پوزش را زدم! مدعای ایشان کنار مدعای شماست.ملا گفت: عاقلان دانند.
باید که برگردیم دکتر … برگردیم به تراکمه ای که دوستش داریم و دوستان و مخاطبان شریفی هم داشت.
ماه مبارک رمضان پارسال بود که دور هم نشستیم و استراتژی چیدیم که علیرغم گرایش سیاسی مان،وارد انتخابات شویم و سعی کنیم برای اولین بار یک سایت حضوری موثر در انتخابات داشته باشد. دیدی که تا کجاها پیش رفتیم و توانستیم.
ولی نباید در همان انتخابات متوقف شویم، چرا که لامرد دیگر در آن انتخابات متوقف نشده.
نوشته : تو چرا کلاه سرت نیست ؟ تا آنجایی که حرفش این است که نباید مدیران کاربلد را به دلایل واهی انتخاباتی- انتقاماتی تعویض کرد و منافع آینده ی لامرد را به پای کینه های دیروز سوزاند ، حرف خوب و رو به جلویی ست . اما تحلیل انتخابات و بعد از آن هم مجادلات شما و دو سه کامنت نویس دوباره عطری نامطبوع فضا را در فضا پراکند.
کاش این چند خط را ننوشته بودی تا کل نوشته ات قربانی نشود:
“با وجود خرجهای میلیونی، با وجود تهدید و تطمیع توسط برخی از اعضای گروه (که شاید خود دکتر موسوی از آنها بیخبر باشد)، با وجود استفاده از تمام قدرت و امکانات، با وجود رو زدنها وگیر انداختن مردم در رودربایستی‌ها، با وجود تهمت‌ها و امتیازدادن‌ها، با وجود وعده‌های سر خرمن به برخی، با وجود پیامکهای میلیونی و با وجود خفه کردن صداهای مخالف توانست با کسب زیر ۴۰ درصد آرا و با اختلاف ناچیز چهار هزار رای تا نفر دوم با تک‌ماده جواز حضور در مجلس را بگیرد.”
خودت بهتر میدانی که این ادعا ها اگر ره به جایی میبرد ، درویش را با آن سابقه ی اجرایی و دوستان کله گنده اش به تهران می رساند.این چند خط فقط باعث شد کل کامنت ها برود سمت رد و تکذیب همین ادعا های تکراری(منظورم رد یا تایید  ادعا ها نیست).
البته و صد البته که این وسط کم لطفی خیلی از دوستان هم موثر است که اولن به بهانه ی اینکه سایت خیلی سیاسی شده دیگر نمی نویسند در حالیکه نوشته های انهاست که می تواند هوای سایت را عوض کند . همچنین گله داریم از بعضی دوستان هم که وقتی مطلبی را می خانند کامنتی درخور نمی گذارند تا فضای کامنت ها به سمتی نرود که به جدلی سخیف تبدیل شود.
خودم را کشتم که بگویم:
۱- انتخابات تمام شده و آقای دکتر موسوی نماینده ی ما هستند.
۲-از آنجا که سایت هفت هشت ماه انتخاباتی نوشته، مخاطبین ارزشمندی را از دست داده و مخاطبین هیجان جویی را جمع آوری کرده که فقط با ارتقای کیفیت نوشته ها می توانیم کیفیت مخاطب مان را هم بالا ببریم.
۳- این ارتقای کیفیت ، مدیریت شما را می طلبد و همکاری نویسنده های محترم.
(راستش کل این نوشته کامنتی بود پای همان نوشته ی شما ، اما اینقدر طولانی شد که برای خانده شدنش مجبور شدم در پستی جدا در معرض نگاه مخاطب بگذارم.)

امروز: مراسم بزرگداشت فقیه عالیقدر مرحوم آیت اللهی در لامرد

خرداد ۲۷ام, ۱۳۹۱

فرستنده: حجت الاسلام عادل حاجی پور، عضو مجمع طلاب جوان لامردی حوزه علمیه قم.

به همت مجمع طلاب جوان لامردی حوزه علمیه‌ قم و همزمان با سالگرد شهادت امام موسی کاظم (علیه السلام )،‌ مراسم بزرگداشتِ فقیه عالیقدر امام جمعه فقید لارستان، مرحوم آیت اللهی امروز شنبه در لامرد برگزار خواهد شد. در این مراسم که رأس ساعت ۱۸ و در حسینیه امام حسن مجتبی (علیه السلام) واقع در خیابان بسیج برگزار خواهد شد؛ بیت مرحوم آیت اللهی نیز حضور خواهند داشت و حجت الاسلام اسکندری مدیرکل سازمان تبلیغات اسلامی استان قم سخنرانی خواهند کرد.

دوستان لطف نموده و اطلاع رسانی کنند.

تو چرا کلاه سرت نیست؟!

خرداد ۲۶ام, ۱۳۹۱

 

روزی روزگاری، شیر، سلطان جنگل را عارضه ای لاعلاج پیش آمد. جغد دانا از طبیب حاذق جنگل مجاور گفت و پیشنهاد کرد شیر عزم خود را جزم کرده، چند ماهی برای درمان به آن جنگل برود. شیر برای رتق و فتق امور در زمان معالجه خود تصمیم گرفت یکی از حیوانات را به نیابت از خود به فرمانروایی جنگل بگمارد. با مشاوره وزرا و برای این که حالی هم به حیوانات ضعیف جنگل داده باشد تصمیم گرفت خرگوش را به فرمانروایی موقت بگمارد.

شیر بار سفر بست و عزم جنگل مجاور کرد و خرگوش نیز بر تخت فرمانروایی تکیه زد. خرگوش هنوز تخت سلطنت را به دست نگرفته تصمیم گرفت گوشمالی حسابی به روباه بدهد. فرمان داد روباه را دست و پا بسته به حضورش بیاورند. چون روباه را آوردند برای پیدا کردن بهانه نگاهی به سر و روی او انداخت و گفت: “تو چرا کلاه سرت نیست؟!” و فرمان داد به دلیل نداشتن کلاه، حسابی حال روباه را جا بیاورند. چون فردا شد دستور داد مجددن روباه را دست و پا بسته به حضورش بیاورند. مجددن پرسید: “تو چرا کلاه سرت نیست؟!” و باز با یک کتک مفصل، حال روباه را جا آورد.

روباه که  از این کار خرگوش حسابی کلافه شده بود عریضه ای برای شیر نوشت و به جنگل مجاور فرستاد: “ای سلطان! کجایی که خرگوش هر روز ما را به بهانه واهی نداشتن کلاه کتک کاری میکند”. شیر نامه‌ای به خرگوش نوشت که: “خرگوش جان! دق دلی از روباه داری و میخاهی حالش را بگیری مساله‌ای نیست ولی باید دلیل محکمه پسند داشته باشی. همینجوری الکی که نمی‌شود کسی را کتک زد. برای بدست آوردن دلیل سعی کن کاری به او واگذار کنی. اگر خوب انجامش نداد او را تنبیه کن”.

خرگوش چون این نامه را دید با خود اندیشید به او دستور میدهم برایم بستنی بخرد. اگر بستنی سنتی خرید میگویم چرا بستنی کارخانه‌ای نخریدی و اگر کارخانه‌ای خرید میگویم چرا سنتی نخریدی و به این بهانه گوشمالی‌اش می‌دهم. دستور داد مجددن روباه را بیاورند.

به او دستور داد: “برو برایم بستنی بخر”.
روباه که دست خرگوش را  خانده بود پاسخ داد: “چشم قربان! فقط بفرمایید بستنی سنتی یا بستنی کارخانه‌ای؟”
خرگوش: “بستنی کارخانه‌ای بخر”.
روباه: “قربان بستنی‌اش یخی باشد یا شیری؟”
خرگوش: “شیری”.
روباه: “چوبی باشد یا لیوانی؟”
خرگوش: “چوبی “.
روباه: “دوقلو باشد یا تکی؟”
خرگوش گفت: “تکی”.
روباه: ” میوه‌ای باشد، کاکائویی یا ساده؟”
خرگوش با عصبانیت: “کاکائویی”.
روباه: “مگنوم باشد یا عروسکی؟”
خرگوش با فریاد: “اصلن تو چرا کلاه سرت نیست؟!!!!”

***********

انتخابات با همه کش و قوسها و خوبی و بدی‌هایش به پایان رسید. گروه تبلیغاتی دکتر موسوی با وجود تلاش شبانه روزی نزدیک به یک سال، با وجود خرجهای میلیونی، با وجود تهدید و تطمیع توسط برخی از اعضای گروه (که شاید خود دکتر موسوی از آنها بیخبر باشد)، با وجود استفاده از تمام قدرت و امکانات، با وجود رو زدنها وگیر انداختن مردم در رودربایستی‌ها، با وجود تهمت‌ها و امتیازدادن‌ها، با وجود وعده‌های سر خرمن به برخی، با وجود پیامکهای میلیونی و با وجود خفه کردن صداهای مخالف توانست با کسب زیر ۴۰ درصد آرا و با اختلاف ناچیز چهار هزار رای تا نفر دوم با تک‌ماده جواز حضور در مجلس را بگیرد.

گفتن ناگفته‌های این انتخابات زمان مناسب می‌طلبد و از حوصله خانندگانی که خود در متن این انتخابات پر کش و قوس بوده‌اند خارج است. تنها به ذکر این نکته بسنده میکنم که مدیریت انتخابات این دوره، بر خلاف انتظار اولیه، به نسبت بسیار بهتر از دوره‌های قبل بود و بیشتر حرف و حدیث‌ها مربوط به قبل از انتخابات بود تا مربوط به روز انتخابات. همین که فرماندار محترم ابایی از این نداشته باشد که تعداد تعرفه های مصرف شده در این انتخابات بیست هزار تعرفه کمتر از انتخابات چهار سال قبل باشد و به نقدی که بر عملکرد تیم قبلی برگزار کننده انتخابات وارد میشود کاری نداشته باشد خود بیانگر عزم راسخ وی برای برجای نهادن نامی نیک و نشان دادن توان مدیریتی خود است.

گروه‌های رقیب بخاهند یا نه دکتر موسوی دیگر الان منتخب تنها آن ۴۰ درصد نیست و منتخب همه مردم است و همه باید تلاش کنند دوران چهار ساله نمایندگی ایشان منشا خیر و برکت برای کل منطقه باشد و مشکلات زمان سید رضی حسینی و سید جلال موسوی پیش نیاید و وقت و انرژی و بودجه منطقه صرف رقابتهای مخرب نشود. خاسته‌های مناطق مختلف لامرد و مهر میبایست از طریق جراید، سایتها (که الحمدلله تعداد آنها چندان کم نیست)، نخبگان، نمایندگان مردمی، شوراها و ادارات پیگیری شده و اجازه داده نشود فقط افراد خاصی به ایشان دسترسی داشته و خاسته‌های خود را به ایشان دیکته کنند. مطمئن باشیم هر چه این تعامل بیشتر باشد و هر چه افراد بیشتری با ایشان در ارتباط بوده و مسائل و مشکلات منطقه خود را طرح و پیگیری نمایند عملکرد ایشان به عدالت نزدیکتر بوده و این حس را پیدا خاهند کرد که فعالیتهایشان در زیر ذره بین توسط افراد بسیاری رصد میشود.

از جانب دکتر موسوی (نماینده منتخب مردم) نیز سیگنالهایی به گوش رسیده که نشان میدهد عزم ایشان برای نشان دادن استقلالشان از گروه حامی جدی‌تر از آنی است که تصور می‌شود. ظاهرن ایشان در برخی جلسات تاکید کرده‌اند که اطرافیان مرحوم حیاتی را گروهی خاص تشکیل میداده‌اند و ایشان قصد دارد این نقیصه مرحوم حیاتی را جبران کرده و دایره را از این گروه خاص فراتر ترسیم کند. اگر چنین چیزی صحیح باشد سخن میمونی است که اگر به منصه عمل برسد دلیلی بر توانمندی و استقلال ایشان خاهد بود و انتخاب کنندگان ایشان از تصمیم خود پشیمان نخاهند گشت.

سایت تبلیغاتی دکتر موسوی (با نام نخل جنوب) که پس از انتخابات، اخبار فعالیتها و سخنرانی های ایشان را پوشش میدهد خبر از طراحی پایگاه اطلاعاتی متخصصین لامرد و مهر داده است که هدف آن دستیابی به افراد تحصیلکرده و متخصص منطقه است تا در پستهای مناسب منطقه ای و یا شاید کشوری عنداللزوم از تجربه و تخصص آنها استفاده شود. فرمهایی نیز به همین منظور طراحی شده و از مردم متخصص و یا جویای کار خاسته شده تا با پر کردن این فرمها، این گروه را در تامین نیروی متخصص مورد نیاز منطقه و حاکم شدن شایسته سالاری کمک کنند. این امر که مرحوم حیاتی و نمایندگان دیگر نیز به دنبال اجرای آن بوده‌اند، اگر به عمل در آید و فقط ژست تبلیغاتی برای نشان دادن پایبندی به اجرای وعده‌ها نباشد و در ماه‌های آتی به محاق فراموشی سپرده نشود، البته امر میمون و مبارکی است و کمک به برقراری شایسته سالاری.

***********

اینها را گفتم که بگویم فرماندار و نماینده ظاهرا بی میل نیستند فرا جناحی عمل کنند. اما طبیعی است که عملکرد هر فرد تابعی از فشاری است که نیروهای اطراف بر وی وارد می‌کنند. اطرافیان این دو بزرگوار تا زمانی که همان جمع محدود قبلی باشد فراجناحی عمل کردن رویایی بیش نخاهد بود. موید این امر هم کارهایی است که از آغاز سال جدید توسط همین اطرافیان کلید خورده است:

پس از تایید انتخابات در روزهای آخر سال قبل و سپری شدن تعطیلات، تلاش‌ها برای پرونده سازی برای برخی مخالفین جناحی و تعویض روسای نابه‌فرمان ادارات آغاز شد. اگر این تلاش بر روی همه روسای ادارات متمرکز میشد و یک بازنگری همه جانبه بر اساس عملکرد گذشته همه روسا انجام می‌گرفت می‌توانستیم بگوییم عزم سران جدید مدیریت لامرد برای بهینه سازی عملکرد کلی ادارات جزم شده و در این کار عادلانه و فارغ از جناح بندی روسا به آنها نگریسته می‌شود. اما وقتی که تمام فعالیت این گروه بر روی تعویض روسای اداراتی متمرکز شد که خوارج آن جناح بودند شک‌ها به یقین تبدیل شد که تمام آن ادعاهای انتخاباتی باد هوایی بیشتر نبوده است.  فرماندار محترم لامرد نیز با سر زدن به این اداره و آن اداره در شیراز، بیشتر وقت و توان خود را برای قانع کردن مدیران استانی به منظور تعویض این روسای خطاکار صرف نموده و در برخی موارد متاسفانه به هر حربه ممکن  متوسل شده اند تا توجیهی برای تعویض آن رییس پیدا کنند. دکتر موسوی نیز علی الظاهر تمام قدرت را به همان اطرافیان تفویض نموده اند و فعلن سرگرم امورات آغاز وکالت شده‌اند.

حال سخن پایانی ما به این دو بزرگوار و دیگر عقلا این است:

  • اگر قرار است رییس اداره‌ای را عوض کنید باید دلیل محکمه پسند برای آن داشته باشید. صرف نداشتن کلاه با مارک جناح خودی برای تعویض او کافی نیست!
  • گیرم که مردم فرمهای شما را پر کردند و صد هزار فرم به پایگاه اطلاعاتی شما وارد شد؛ اگر قرار باشد روسای ادارات از دوستان شما باشند، پروژه‌های عمرانی هم به اطرافیان شما برسد و خیشاوندان شما همه کاره منطقه شده و در مهم‌ترین پست‌های موجود به کار گرفته شوند، مردم بیکارند به خود زحمت بدهند و فرم پر کنند؟ آیا کارکرد این فرمها محدود به جمع آوری تلفن افراد برای ارسال پیامکهای تبلیغاتی انتخابات بعدی خواهد بود؟ اگر قرار است بر اساس شایسته سالاری عمل کنید بسم الله! فعلن همین یک قلم ادارات را که نقد است بچسبید، بقیه جاها پیش‌کش!

 

* برخی از کلمات مانند “خیشاوندان”، “اصلن” و نظایر آن اشتباهات املایی نیستند و عامدانه به همان صورتی که خانده میشوند نوشته شده اند.

سکینه گفتی و کرذی گِنایُم

خرداد ۲۵ام, ۱۳۹۱

‎سکینه دختر همسایه مون بی. بچه ی یکی بیذ؛ نه کاکا داشت نه داذا. بَر همی اَ دیشون میگفتن دی سکینه. سکینه صُح شَفَک پایویذ کار پسر و دختر با هم میکرذ. زِِرِنگ، کارکُن، پاک و پاکیزه، حال دل وارَس، یه کمی سبزه، شوخ و سنگین. خیلی خاستگار داشت. خاستگارا ول بُکن نویذِن. ولی هیش کَه مِل مُو عاشقش نوی. او هم مو میخاس.

‎گَپ ۵۰ سال پیشِنه! نه حالا! عاشقی اون روزا اَ تهِ دل بی. خاطرخاهی دایمی بی؛ نه مِلِ حالا که تا با هم بحث ایکُنِن، میگن با هم تفاهم نذاریم، میرِن دادگاه طلاق میگیرن. ایکَذر دوسِش داشتم که دسته ی تیشه ی بُنجَه‌کنیش وایبوسیذُم. نه ایطو اِش میخاسُم که!

‎دخترای او روزا خیلی باحیا بیذن. گپ دوره ای می زنم که دختر از خروس بُنگ پایویذ، کار میکرد. خَس وای‌مُشت. بز تِرِه می‌کرذ. کهره ها میگرفت، کمک دی شون شیر می‌ذُخت. نِهره میزد. مشک وامیسذ، می رفت سر برکه، اُو می آورد. می رفت کُه، بُنجه و کُموس می آورد. سِرگین وامیچیذ، تَشِ تَنیر می کرذ. خمیر می کرذ، نون می کرذ. پاییز می رفت مخستون؛ خرما جمع می کرد، تو خَرس و برنی می تَپُند. پِش وا می کَرُند. هر چاله‌ای هم پرّ سیاه می‌کرذ، اَفتوبِهی وامی‌گَشت اَ خونه‌ی تَش گرفته‌ی کرّه چولش. تا شیگر نکرذه ویذ، اَ نامَرحَم چیل‌خَند نمی‌زد. مین و بُرم وانمی‌چیذ. سُرخ اَو سفیذاَو که اصلن نویذ. یَه جومه و کُلینی می خرید، چند سال شَ بَر ایکرذ. تصدّق سر دخترای هاموسا واوِِن هر چی دختر امروزین.
‎خدا رحمتش کنه سکینه. هی روزگار!:

سکینه گر یَکی بی چی نَکی بی — مثال ماه چارذه بَک‌بَکی بی
‎(چی نکی بی: خپب چیزی بودُ بک بکی: درخشان، برقی برقی)

بلند بالا، یَل و افسانه پیکر — نگاهش می‌گرفت هوش مو از سر

‎تو گویی نو گُلی تازه شکفته — درون چهره‌اش حوری نهفته

‎نمایون آب دریا در نگاهش — درختان زمین در سایه‌سارش

‎تمام انس و جن بیذِن طلسمش — ستاره، کهکشون‌ها بیذ اسمش

‎لبش عنَّو دهانه‌ی رود جیحون — جهانی پیش پایِش زار و حیرون
‎(عنو: عینهو)

تمام خوبی عالم در او بی — تنش عنبر فِشون، خوش عطر و بو بی

‎تکون می خورذ دو گیتی از دو کَنگاش — کاهام بی گنج و زَر در زیر مَکناش
‎(کنگ: دستُ مکنا: مقنعه)

سکینه تک ستاره تو زمین بی — کُرونِش لَرذُو خلد برین بی
‎(کرون:دامن، لرذو: لرزاب، زمین وسیع جلو آب انبارها که خالی از آشغال نگهداشته میشد)

سکینه سبزه و خیلی تمیز بی — خط چشمش مِل چَهشای آهیز بی
‎(آهیز: پرنده شکاری)

‎چشش شوخ و دُخِ دستش تَوَت بی — دو پهنه شونه و سینه گُلَت بی
‎(شوخ: قشنگ، دخ: کف، توت: انتهای شاخه نخل، گلت: ظرفی بافته شده از حصیر مخصوص نگهداری خرما، سینه گلت: سینه ستبر)

سکینه عالمَی بی کشته مُرذَه‌اش — میوی پی ‫(پنج)‬ مَن گَنُم کاشت پُشت گُرذه‌اش
‎(گنم: گندم)

میزد صبح شفق بر کوه و تخته — می‌کرد بُنجه به کوله‌اش اَحتَه اَحتَه
‎(بنجه: بوته، احته: فشرده)

اگر اِشکال نَر می‌خورد به تورش — دو لَش اشکال مِنداخت روی کولِش
‎(اشکال: شکار، لش:لاشه)

سکینه سَر به زیر و با حیا بی — زنی صاف و نجیب و بی‌ریا بی

‎کسی جرات می‌کرد واوُو نَزیکِش؟! — مثال یوزپلنگ خِر می‌بریذِش!
‎(خر: گلو)

به سیما تو نگو مه‌پاره ای بی — پَلِش اندازه‌ی تلواره‌ای بی
‎(پل: موی بافته، تلواره: خوشه)

لَچَک می‌بَسّ بالای بُرمِ کمونِش — می‌زد پیشتو پَرِ لایِ کیوُونش
‎(لچک: سربند، برم: ابرو، پیشتو: کلت، تفنگ، کیوون: شال کمر)

میزد روغن به گیسوی بلندش — دلم می بُرد خُناهشت تفنگش
‎(خناهشت: تعره)

به پاکی کس ندیدم مو مِل او — نبیذ یک ذره ای غَش در دل او

‎مثال کوگ‌انجیر می‌نمود رَو — هاسَک می‌کرد با دَستِش گندم و جو
‎(کوگ انجیر: نوعی پرنده، هاسک: آسیاب دستی)

*************

سکینه گفتی و کِرذی کبابُم — بِرا کرذی تَش حال خرابم
‎(برا: روشن، به راه)

دلم تنگِن برای نومزاذیمون — تَنیر داغ و نون بَلبَلیمون
‎(بلبلی: نان کوچک)

دلم تنگِن برای تنگ خینه — نشستن زیرمُخ تنگ سکینه
‎(مخ: نخل)

دلم تنگِن برای چشم و اَبروش — برای تی پَل افشون زرذوش
‎(تی پل: نوک گیسو)

دلم تنگِن برای بالِ مکناش — برای روغن خُوش روی بُشکاش
‎(بشک: زلف)

دلم تنگن بر باذله‌ی خُوسیش — برای بیت دِیبا شو عروسیش
‎(باذله: تزیین سر دست، دیبا: مادربزرگ، شو: شب)

برای دُمپل و خُرّ و دِراخش — برای گُمپ و پَترینِ دُماخِش
‎(دم پل: نوک گیسو، خر و دراخ: از قسمتهای روسری سنتی، گمپ: دسته نخ آویزان از دامن در لباسهای سنتی، پترین: شی تزیینی کنار بینی، دماخ: بینی)

برای میل و دَسبَند و بِوِندش — برای جومه‌ی چبّه سِوِندش
‎(میل: دستبند فلزی، جومه: پیراهن، چب سون: از انواع پارچه های قدیمی با رنگهای تند و شاد)

برای عشق گرم با دوامش — برای خوی سنگین و مرامش

***********

سکینه گفتی و کردی گِنایُم — در آوردی دوباره اشک‌هایمُ
‎(گنا: دیوانه)

سکینه شاه من شاهینه‌ی من — کجایی ای وِل بی‌کینه‌ی من
‎(ول: نگار، دلبر، اولین بار توسط محیا شاعر بیرمی استفاده شده است)

کجایی ای عروس شِیله بر سر — کجایی دختر مانند گوهر
‎(شیله: شال)

به قربون دل سیرت واوُم مو — فدای زلف زنجیرت واوُم مو

فدای هرزه و اُرسی و کوشِت — فدای ویلِ پنج بُتّه‌ی کِلوشِت
‎(ویل: از انواع پارچه، کلوش: چین دار)

کجایی ای وِلُم ای وِیل پوشم — عزیز مرهم هر نیش و نوشم

کجایی ای تمام حاصل مُو — نِمی‌گیری سراغی از دل مُو

عزیزم ترک ما کِرذی بَرِ چه؟ — به زیر خاک جا کردی بَرِ چه؟

بلند شو در کنارم باف تَلّی — بَرُم رنگینکی کن از مُصلّی
‎(تلی: از صنایع دستی، رنگینک: نوعی دسر که با خرما و ارد و روغن درست میشود، مصلی: از انواع خرما)

بیار جومی بده آبی زِ کَروَه — بُخون یک دم برایم شعر و شروه
‎(جومی: جام، پیاله، کروه: کوزه)

بیا بردار دول‌بند و نَوارِت — بیا تا رو کنم مو در کنارِت
‎(دول بند و نوار برای حمل مشک از اب انبار استفاده میشده)

بیا شیرین زبانِ خوش‌تر از قند — بیا که این دلم از جای خود کَند
‎(جاکن شدن: بلند شدن، از جا در رفتن)

بیا با هم بگرذیم تویِ ای دِه — زنیم گَپ از شفق تا اَفتوِ بِه
‎(افتو به: غروب)

بیا پیشم، دلم سُنگیر وانیوُو — به غیر از تو به جایی گیر وانیوو
‎(سنگیر: بند)

دلم تنگ اومذه برخیز از خُو — بیا جَنبم بشین تویِ بَرِ افتَو
‎(بر افتو: زیر افتاب، بر آفتاب)

***********

کجا رفت اون سکینه ی آفتینی — چه شد سیمای مهتاب زمینی
‎(آفتین: آستین، جومه آفتینی لباس سنتی منطقه بوده که استینهای بلندی داشته و به همین نام معروف بوده)

نمی آید مثالِ او جوونی — نمی بیند کسی اون مهربونی

‎چو ماه صورت نیکو خصالش — دگر عالم نمی زاید مثالش

‎نَنال واعظ سکو دیگر نَیاید — دگر همچین زنی از دَر نیاید
‎(سکو: مخفف سکینه)

‎ — واعظ زاده ایراهستانی، تابستان ۱۳۹۰

خدای من خدای خوبیهاست

خرداد ۲۵ام, ۱۳۹۱

در تمام طول مدتی که واعظ محله از جهنم می گفت و اینکه زن بدحجاب را از مو آویزان می کنند و مرد بدکاره را سرب در حلقش می ریزند، فارغ از قهر خدا، با تمام اندیشه در بهشت او سیر می کردم. آنگاه که از نجس بودن کفار سخن گفت و اینکه آنان چنیند و ما چنان، آنان را در اندیشه ام مخلوقات خدایی یافتم که به اندازه تمام دنیا دلتنگشان بودم؛ به اندازه همان زن یهودی که به تاراج رفتن خلخال پایش سرکوفتی شد برای مردان مولایمان علی (ع) و به اندازه آن قلمی که برای مالک نوشت مردم یا در دین با تو برادرند یا در آفرینش با تو برابر، پس بر آنان چون گرگ درنده نباش. با خود گفتم بگذار خدای او خدای دوزخ و عذاب باشد ولی ای کاش رحم خدا را در کنار غضبش می دید و فضل او را در کنار عدلش. در تمام طول موعظه با خود چنین می اندیشیدم و یقین داشتم به این سخن که «انت اکرم من ان تضیع من ربیته، او تبعد من ادنیته، او تشرد من آویته، او تسلم الی البلا من کفیته و رحمته…» این وصف خدای من است؛ خدای خوبیها و پاکیها، خدای لطفها و مهرها. بگذار قهر و جبر خدا برای آنانی باشد که آن را می طلبند و انتظار آن را می کشند. من نه از قهر خدا چیزی می دانم و نه آن را می خواهم.
همه دنیا را برای دیدن لطفش انتظار کشیدیم و از آن با خود سخن گفتیم و از او سخن شنیدیم؛ از زمانی که نبودیم تا زمانی که نیست شویم. اویی که ما را از نبودن رهایی بخشید و شان انسان بودن به ما عطا کرد و فرشته خود را به خاطر عشق به ما از بهشت راند. اویی که به هر بهانه ای در تلاش برای دوست داشتن بیشتر انسان است، شایسته عشق ورزیدن است. او به هیچ وجه مستحق آن نیست که از ترس دوزخش اطاعتش کنیم و به طمع بهشتش عبادتش. ترسی از دوزخش ندارم چون که به لطفش ایمان دارم و به بهشتش طمعی ندارم چون که به کرمش یقین.
واعظ محله ما در باب مستحبات بسیار سخن گفت و گفت که در فلان شب فلان غسل واجب است و در فلان روز فلان… اما او هیچگاه از مرد ژنده پوش روزهای سرد زمستان من سخن نگفت. بی تردید دوست بی خانه پر سودای من بنده خدا بود و مورد عنایت او (که اگر چنین نبود وجودش نماد عشقی نمی شد) اما به گمانم در دید دیگران مستحق نبود که جسمش را در شب اول ماه رجب از ناپاکی های کنج خیابان پاک کند. بی تردید دوست من حتی خطاب موعظه واعظ ما برای روزه گرفتن در شب اول ماه رجب هم نبود؛ دوست ژنده پوش من همیشه روزه بود، او چیزی برای خوردن نداشت. واعظ محله ما بنده تنهای شبها و روزهای خدا را از یاد برده بود و حکم مستحبات را می گفت.
اما خدای من خدای شبهای تنهایی آن مرد تنها بود؛ خدای دوستی ها و خوبی ها.

اعتکاف : آرامش در حضور دیگران (۲)

خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۱

روز دوم : ساعت ۱۱
چرا به اعتکاف آمده ایم؟
غالبن برای ثواب به اینجا آمده اند، همین معتکفینی که دایم یا در حال نمازند ، یا قرآن و دعا زمزمه می کنند. اما این همه ی ماجرا نیست،می شود دید که عده ای هم – علاوه بر بحث ثواب – برای فرار از زندگی و تمام هیاهوهایش به اینجا پناه آورده اند.عده ای هم برای کسب یک تجربه ی جدید،عده ای هم برای تنوع و سرگرمی به اینجا آمده اند.
اگر بخاهیم این طیف را رده بندی سنی کنیم، بیشتر بچه ها متعلق به گروهی هستند که تنوع و سرگرمی آنها را به اینجا کشانده، نوجوانها کسب تجربه ی جدید، جوانان و میانسال ها خسته از بیرون به اینجا آمده اند و مسن تر ها هم که ثواب و ثواب(واضح است که این دسته بندی ها قطعی نیست و برآورد ذهن من است).
من از آنها هستم که هم کنجکاوی و میل به تجربه ی نو مرا به اینجا کشانده و هم فرسوده از شور و غوغای بیرون ، سه روز استراحت و سکوت برای خودم تجویز کرده ام. به همین دلیل است که اینجا غالبن با کسی صحبت نمی کنم: یا دارم قرآن میخانم، یا فکر می کنم و از روی خودم یادداشت برمی دارم و یا مطالعه می کنم. گاهی هم می نشینم و فقط چشم می چرخانم و آدم های اطرافم را نگاه می کنم. این دیگر از علاقه ام به تیاتر می آید.
روز دوم – عصر این ساعت من کو؟
اقرار می کنم که به لحاظ معنوی توقع ام برآورده نشد. به یکی از معتکفینی که او هم دانشجوی همان سال های حوال ۷۶ دانشگاه شیراز بوده می گویم هرکس مراسم های معنوی دانشگاه شیراز را تجربه کرده باشد – مخصوصن آن شب های احیای بی نظیرش را – این مراسم ها قانع اش نمی کند.هر تجربه ای – خوب یا بد – بهترین حالت اش در دوره ی دانشجویی بر ما گذشت، از فعالیت های سیاسی تا فعالیت های هنری و ادبی، از مراسم احیا تا خیابان گردی. هرچه بود ، قله اش آنجا بود. بقیت عمر شد تکرار کم رنگ آن روزها و جاهایی هم :حسرت آن روزها.
نیمه شب : اغلب خابیده اند.
اعتکاف قطع ارتباط با جهان بیرون است و نگاهی به احوال درون.شاید در این خلوت به خود برسیم و خدایی که همین نزدیکی ست.می توان با شناخت بهتر خود، جهانی بهتر را در اطراف خود خلق کرد / کجایی دکتر خضری که این کلمات مرا دل تنگت تو کرد/
روز سوم: صبح بعد از نماز:
روز آخر است و دریای خروشان بیرون آماده ی غرق کردن ماست.گاهی چقدر زود دیر می شود؟!
ظهر :
از دیده شدن خوشم می آید ، اما از جلب توجه و نگاه دیگران متنفرم. اینجا پیرمردی ست که برای انکار مرگ پیش از مرگش، انکار بی فایده بودن و از کارافتادگی اش دست به کارهایی می زند تا جلب توجه کند تا بگوید : من هنوز زنده ام، من هستم، وجود دارم. از دو چیز پیری متنفرم : وابسته شدن به دیگران، جلب توجه
غروب: از عصر قرآن خانی شروع شد و حالا هم دعای ام داوود. راس راسی داره همه چی تموم میشه. میدونید این دم آخری سخت ترین کار چیه؟
دل کندن از اینجا؟ نه
جدا شدن از این دوستان؟نه
راستش برای من سخت ترین کار روشن کردن موبایلمه! دوباره متوسط روزانه هشتاد تماس! فکر کن!!
خدا عمری بده، سال دیگه باشم و باشی و با هم بریم : اع ت کاف!
یا حق

پیام تسلیت مجمع طلاب جوان لامردی

خرداد ۲۲ام, ۱۳۹۱

از طرف: حجت الاسلام محمد اللهیاری، مدیر مجمع طلاب جوان لامردی حوزه علمیه قم

بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
اذا مات العالم الفقیه ثلم فی الاسلام ثلمه لایسدها شیء
ارتحال عالم عالی قدر ،امام جمعه محترم ومحبوب لارستان حضرت آیه الله حاج سید عبد العلی ایت الهی  را به ساحت مقدس حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف، مقام معظم رهبری ، مراجع، علما ، روحانیون و مردم شریف فارس به خصوص مردم مومن و غیور خطه لارستان و بالاخص خاندان مکرم ایشان وبیت رفیع آیت الهی تسلیت عرض می نماییم.
آن عالم بزرگوارشخصیتی ممتاز وبرجسته از منظر علوم دینی ومعارف اسلامی،فقیهی صاحب نظر ،حکیم وفیلسوفی دقیق،عارفی خود ساخته وشاعری خوش قریحه بودندکه سراسر عمرپربرکت خود راچه در دوران مبارزه بارژیم ستمشاهی وچه درنظام مقدس جمهوری اسلامیخدمات برجسته وارزشمندیرادر راه گسترش دین وانقلاب اسلامی از خود به یادگار گذاشتند،آن عالم بزرگوار به فرموده مقام معظم رهبری (مدظله):« همچون گذشتگان عالی مقام این بیت شریف، ملجاء و مرجع امور دینی و اجتماعی و سیاسی مردم آن سامان بوده و عمر با برکت خود را در خدمت به دین و دنیای مردم سپری کرده اند، بیشک یکی از ارکان مردمی نظام جمهوری اسلامی در آن خطه بودند و فقدان ایشان خسارتی است که باید به توفیق الهی و با تعقیب نیات و اهداف ایشان جبران شود، انشاالله.»

در پایان از خداوند متعال نزول رحمت وبرکات الهی رابر روح این عالم ربانی مسیات نموده وصبر واجر بازماندگان را خواستاریم.

همه ی راز های یک امام جمعه ی محبوب

خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۱

آیت ا… آیت الهی امام جمعه ی لار جمعه نوزدهم خرداد دار فانی را وداع کردند. همان شب انبوه مردم گرد خانه ی ایشان و مسجد اعظم جمع شدند و به نوحه خانی و سینه زنی در فراق امام جمعه ی محبوب خود پرداختند. ایشان که در ادبیات شفاهی مردم لار به ” آآآقا ” معروف بودند نوه ی  سید عبدالحسین لاری روحانی مبارز خطه ی جنوب بودند. روز شنبه نیز به طور خودجوش لار عزای عمومی شد و مردم با اجتماع در کنار بیت ایشان هنوز مشغول نوحه خانی و عزاداری بودند. پیکر ایشان امشب در ورزشگاه تختی است تا مردم “شام وداع با آقا ” و “لیله الوداع ” را برگزار کنند.
فلاش بک : سه سال پیش
به عنوان ناظر گاز خانگی رفته بودم لار. در خانه ی اکثر مردم قاب عکسی می دیدم که نمی شناختم. چندبار پرسیدم: این عکس کیه؟ و هر بار جواب همان بود که :عکس آآآقاس. بالاخره پرسیدم کدام آقا؟ و با همان لهجه شیرین لاری جواب داد: آآآقا دیگه! آقای آیت الهی! امام جمعه مون.
و برای من جالب بود که مردم لار چقدر به امام جمعه شان ارتباط عاطفی دارند!
اتفاقن یکی از خانه هایی که باید لوله کشی گازش را تایید می کردم ، دفتر و منزل ایشان بود. خانه ای قدیمی و بزرگ که در حیاطش انبوه درختان بود و انبوه مردم عادی که به دفتر ایشان مراجعه کرده بودند. برکه ای هم در حیاطشان بود. همراه من که از خود را خدمت کار ایشان می دانست گفت که هم آیت ا… خامنه ای و هم آقای رفسنجانی از آب این برکه خورده اند.
در دوره ی فوق لیسانس ، دانشجویان لاری هم با احترام زیاد از ایشان یاد می کردند. این دیگر خیلی جالب بود که ایشان محبوب همه ی اقشار لار هستند.
زمان حال:
برخی از تیترهای سایت ها و روزنامه های لار را باهم مرور کنیم:
آیت حق به حقیقت پیوست
لارستان پدر فرزانه اش را از دست داد
جماعت لارستان ، جمله سیه پوش شوید
آیت حق و آبروی لارستان ، آسمانی شد
فخر مطلق رفت …. فیض مطلق رفت
و یا شعر هایی مثل :
آیت الهی ، خدا یار تو باد
خاک لارستان عزادار تو باد
خاک لارستان پر از اندوه شد
داغ تو بر دوش ما چون کوه شد
همه ی اینها به علاوه ی تسلیت تمامی شخصیت های درجه اول کشور از : آیت ا… خامنه ای، آیت ا.. مهدوی کنی،آقای رفسنجانی، سید حسن خمینی، سید محمدخاتمی ، آیت ا… مکارم شیرازی ،آیت ا… ایمانی و شخصیت هایی چون رییس جمهور،رییس مجلس و … نشان بزرگی و بزرگواری ایشان دارد.
در همین اثنا بود که با چند تن از دوستان لاری ام تماس گرفتم تا شاید به راز محبوبیت این امام جمعه پی ببرم. همه متفق القول از یک چیز صحبت می کردند: آآآقا از مردم بود،  با مردم بود، برای مردم بود، در خونه شون نصف شب هم برای مردم عادی و از همه جا رونده باز بود، همیشه با مردم خوش رو بود، خودش و خونوادش تو سرما و گرما همینجا کنار مردم بودند، از پول بیت المال هیچ وقت خرج خودش یا خونوادش نکرد، اگه یه پیرزن لامپ در خونه اش سوخته بود و کسی نداشت صاف می یومد در خونه ی آآآقا ،آآآقا همیشه حرف حق می زد و …
همه ی راز های این امام جمعه ی محبوب یک کلمه بود : مردم داری

یادشان گرامی … راه شان پر رهرو

 

(جایگاه تابوت ایشان برای مراسم شام فراق آقا)

 

 

 

پاسخی به استاد صفرپور برای مطلب «انحراف، مولود وحدت شکنی»

خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۱

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جناب آقای صفر­پور، تحلیل­گر سیاسیِ ارزش­مندمان، در مصاحبه­­ای در شماره­ی ۲۸۶۰ روز­نامه­ی سبحان، تحت عنوان “انحراف، مولود وحدت شکنی”، با توجه به تفسیر آیات ۹۲، ۹۳ و ۹۴ سوره­ی مبارکه­ی طاها، به این نتیجه اشاره نموده­اند که حفظ وحدت بسیار ضروری است حتی اگر خطر انحراف از دین وجود داشته باشد.

مقاله ی استاد صفرپور در سبحان

 

اگر مصداق این مطلب، ورود مستقلِ آقای غلام­عباس زارعی به عرصه­ی انتخابات مجلس سال ۱۳۹۰ بوده باشد، به نظر می­رسد مصداقِ درستی نبوده است. اشکال وارده به مطالب این مصاحبه در شرح آیات نمی­باشد بلکه اشکال به مصداق این مطلب، در صورتی که به حرکت آقای زارعی باشد، بر­می­گردد.

ما باید توجه داشته باشیم که اختلاف داشتن اگر از نوع اختلاف سلیقه باشد، طبق گفته­ی مقام معظم رهبری، مذموم نیست بلکه در بیش­تر موارد، مفید نیز هست.]۱[ آن اختلافی که در آیات قرآن کریم و در دین مبین اسلام، ناپسند شمرده می­شود، اختلاف به معنای تفرقه داشتن می­باشد. ما اگر تفرقه داشته باشیم و وحدت و یک­پارچگی خود را ازدست بدهیم، دچار خسارت بزرگی شده­ایم. با آمدن آقای زارعی در عرصه­ی انتخابات، آن­چه به نظر می­رسد اینست که در بین اصول­گرایان با اختلاف روبرو باشیم اما نه از نوع تفرقه بل­که از نوع اختلاف سلیقه. در حال حاضر مشاهده نمودیم که اگر دو دوست یکی طرف­دار دکتر موسوی و یکی طرف­دار آقای زارعی هستند، این­ها با هم دشمنی ندارند و کینه نمی­ورزند. این­جور نیست که دیگر خانه­ی همدیگر نروند و قهر کنند البته به­طور معمول کُرکُری­های خاص خود را دارند ولیکن مسئله­ی تفرقه و جدایی بین آن­ها وجود ندارد.

اگر بخواهیم مصداق تفرقه را در منطقه ببینیم، می توانیم از اختلاف دیرینِ لامرد و مهر نام ببریم. این  به معنای بدِ اختلاف داشتن می­باشد، یعنی تفرقه. چرا که عده­ای درلامرد یا مهربوده و هستند که حاضر نیستند پیش مهری یا لامردی بنشینند یا دیگری را خطاب دشمن می­کنند یا هم­دیگر را می کوبند. بر سر تقسیم امکانات درگیر می­شوند. در واقع این به معنای بدِ اختلاف داشتن می­باشد که طبق آیاتِ قرآن کریم، باعث فَشَل شدن جامعه می­شود  »وَ أَطِیعُواْ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاَ تَنَازَعُواْ فَتَفْشَلُواْ وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَ اصْبِرُواْ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ«.]۲[

در سطح کشوری که نگاه می­کنیم، می­بینیم به نحو زیادی اختلاف سلیقه­ها وجود دارد. در این دوره­ی انتخابات مجلس، از گروه اصول­گرایان دو دسته­ی عمده وجود داشت، به نام­های جبهه­ی متحد اصول­گرایان و جبهه­ی پای­داری انقلاب اسلامی که دو جبهه، لیست­های جدا­گانه­ای و در بعضی موارد مشترک، ارائه داده بودند. ما نمی توانیم این حالت را تفرقه در بین اصول­گرایان بنامیم.

خواه یا ناخواه، در انتخابات حدّ­اقل دو گزینه وجود خواهد داشت و مردم برای طرف­داری، دو دسته خواهند شد. یک دسته طرف­دار یکی و دسته­ی دیگر طرف­دار دیگری. اگر بخواهیم این را به معنای شکستن وحدت بنامیم پس حضرت امام خمینی (ره) نمی­بایست با مردم­سالاری دینی و مسئله­ی انتخابات موافقت می­کردند.

استاد صفر­پور هم­چنین با این مضمون گفتند که حضرت علی (ع) هم به خاطر حفظ وحدت، به نفع ابوبکر کنار رفتند. در این مورد نیز با تأکید بر تفرقه­آمیز نبودن شرایط حال بایستی در نظر داشته باشیم که در صدر اسلام و بعد از رحلت پیامبر (ص)، مردم از گردِ مولا علی (ع) دور شدند و فضایی به وجود آمد که ایشان را کنار زدند. اگر ایشان روی حقّ خودشان اصرار می­ورزیدند باعث تفرقه­ی شدیدی بین مسلمان­ها می­شد. ضمن این­که تفاوت دیگر وضعیتِ الآن با وضعیت آن­زمان در اینست که مردم به سمتِ آقای زارعی اقبال خوبی دارند.

در پایانِ مطلب یادآور می­شویم به یاری خداوند متعال، همه­ی ما در لامرد و مهر بایستی با اتحاد و هم­دلی و به دور از کینه­ورزی، منتخب مردم را در انجام به­تر وظایف نمایندگی، یاور باشیم.*

 

پی­نوشت:

۱-     بیانات در دیدار نمایندگان مجلس شورای اسلامی/ ۰۸-۰۳-۱۳۹۰

۲-     انفال / ۴۶

*لازم به ذکر است که این مقاله قبل از به پایان رسیدن زمان تبلیغات انتخاباتی مجلس در سال ۹۰، به دلیل مورد هجوم قرار گرفتن سایت تراکمه برای سایت­های مهرستان و نخل جنوب فرستاده شد. از تصمیم سایت نخل جنوب برای منتشر کردن این مقاله، اطلاعی ندارم اما یکی از دست­اندر­کاران سایت مهرستان، بابت مقاله تشکر کردند و گفتند که ما در انتخابات این دوره مستقل بودیم و به همین خاطر آن­را روی سایت نگذاشتند. این مطلب بعد از انتخابات برای آقای مهندس حقایقی، مدیر مسئول محترم روزنامه­ی سبحان هم فرستاده شد که پاسخی از ایشان برای چاپ کردن یا نکردن آن در ویژه­نامه به ما نرسید.

غذا های محلی

خرداد ۱۹ام, ۱۳۹۱

 

                                                        گمنه

چه خوش بیذ شو پس بون شروه گویی                             کنارت کیزه ی آب و دلویی

دل خوش می نشستیم زیر مهتاب                              می خورذیم معجومه ی گمنه سرویی

گمنه 

در منطقه ی ما غذاهای متنوع، مقوی و مفیدی وجود دارد. مردم در فصل زمستان غذاهای گرم مانند خرما و ارده، بنتو، خرما گرمک، ماجهون، خرما سفیدی و روغن خوش و … می خورند اما در تابستان به خاطر گرمای زیاد بیشتر غذا های های خنک مانند کاکل، دوغ، سرو، ماهی، پُرگ، ماهی موتو، خُشکو می خورند. در هفته ی گذشته از رطب، سفیدی و روغن خوش مطلبی نوشتیم اما این هفته غذایی معرفی می کنیم به نام گمنه که مردم ما هم در تابستان و هم در زمستان صرف می کنند. این غذا با لولک گندم (درو)، آب و روغن درست می شود و طرفداران زیادی در مناطق بیخه جات، دشتستان و بوشهر دارد.

گمنه غذایی است مقوی، خوشمزه و در عین حال ارزان که راحت و سریع پخت می شود و می تواند جای ماکارونی و برنج را بگیرد. این غذا را می توان با هر چیزی و هر چاشنی خورد برای مثال در بعضی از مناطق گمنه را با ماهی، سرو، تخم مرغ و پیاز می خورند ودر بعضی جا های دیگر این غذا را با دوغ، ماست یا خورشت می خورند حتی مشاهده شده در بعضی از مناطق با ترشی، تربچه و لیمو صرف می کنند.

(گرفته شده از کتاب تاریخ و فرهنگ کران و بیخه جات)

 

 

حیات ِ بی حیاتی!

خرداد ۱۸ام, ۱۳۹۱

امروز مراسم دومین سالگرد نماینده ی پیشینمان مرحوم حیاتی برگزار شد. به زودی گزارشی کامل ارایه خاهد شد اما برای خالی نبودن عریضه عکس هایی از تن دیس  رونمایی شده ی ایشان را برایتان می گذارم:

معلم … با کتابش …برفراز شهر … بعد از تو کلاس خیلی شلوغ شد.

آنچه گذشت

درس اول : خدایی هست … حسابی هست … صراطی هست

درس دوم : مردم می بینند … مردم می فهمند … مردم قضاوت می کنند

درس آخر :زنده باد زنده یاد

درضمن ۱  : هزینه ی تن دیس را یکی از آگاهان شورا و شهرداری ۴۷ ملیون تومان اعلام کرد،البته بدون احتساب سکو و سایر تزیینات و متعلقات. این هزینه را شورای شهر و شهرداری لامرد پرداخته اند.

درضمن ۲ :به نظر می رسد با توجه به قطر میدان و رنگ تن دیس- همانطور که در عکس ها هم پیداست – چهره ی مرحوم واضح نیست و حتا اگر زیر تن دیس هم بایستید چهره ی ایشان را به درستی نمی بینید. شاید انتخاب یک سر دیس، یا نیمه تن دیس (نیم تنه )مناسب تر بود. ازطرفی با توجه به اینکه این ابعاد کوچک حواس رانندگان را به خود جلب می کند (که این امر هم میتواند منجر به تصادف شود)، اگر مکان تن دیس به جایی که مردم در حالت رانندگی نیستند(مثلن پارک نفت یا تپه ی شهدای گم نام) منتقل شود ، امکان بهره برداری بهتری فراهم می شود.

درضمن ۳: محمد علی! سالی بر شهر مان گذشت عجیب ! نبودی ببینی دوستانت چطور به جان هم افتادند! نبودی ببینی چه تشت ها که از بام به زمین نیافتاد! نبودی ببینی خاطرات و عکس ها مثل غنیمت جنگی تقسیم شد! نبودی ببینی چه مدارکی رو شد! نبودی ببینی که چهره ی رفاقت چقدر چنگ زده شد! ما که هیچ وقت از خود نبودیم هم، جاهایی دل مان گرفت ،دوستانت حیات ِ بی حیاتی را خوب آغاز نکردند… ممد نبودی ببینی !

اعتکاف : آرامش در حضور دیگران

خرداد ۱۸ام, ۱۳۹۱

نیمه شب چهاردهم خردا د : برای مراسم انجام مراسم اعتکاف وارد مسجد امام جعفرصادق(ع) می شوم. اولین چیزی که توجه ام را جلب می کند، تنوع سنی معتکفین است : از پیرمردها گرفته تا نوجوانانی که نمی دانم بالغ شده اند یانه؟ مشترک همه ی اینها چیست و آیا اصلن اشتراکی وجود دارد؟ زیراندازم را پهن می کنم و کتاب ها را روی هم می چینم : آخرین شماره ی ماهنامه ی نسیم بیداری با موضوع ” توسعه ی ایرانی”، اندیشه های بنیادین در جامعه شناسی (کیویستو) که از حسن ذکاوت قرض الحسنه گرفته ام، مفاتیح الجنان و یک جلد قران که بیست سال پیش باپیروی خدا بیامرزم از سفر حج برایم به ارمغان آوردند و این دفترچه ی یادداشت. اول حرف و اول خط : بسم الله الرحمن الرحیم.
سحرگاه روز اول: آیا انسان اساسن “تغییر” می کند؟ تغیییر چیست؟ سیبی که این هفته کال است و هفته ی دیگر رسیده، آیا تغییر کرده یا تکمیل شده؟آیا امکان دارد انسان تغییر کند به این معنا که بخشی از تجربه ها، اندیشه ها و باورهای دیروزش در او از بین برود و “نابود” شود و به جای آن تجربه و اندیشه ی جدیدی “احداث” شود؟ آیا خاطره ها، تاثیر های ما از پیرامون از بین رفتنی اند؟
(نماز صبح را به جماعت خاندیم، اخرین نماز صبح به جماعتم شب احیای دوسال پیش بود. برای بیدار کردن معتکفین از مکانیزم “صلوات های مکرر و بلند ” استفده کردند. کلن با هر کارکرد من درآوردی از صلوات مشکل دارم: چه آن خطیبی که برای تازه کردن گلو صلوات می فرستد ،چه برای ساکت کردن جمع، و چه حالا که صلوات نقش CLOCK ALARM را بازی می کند. عبارت نورانی صلوات را نباید اینگونه دم دستی و مستعمل کرد.)
صبح روز اول: به گمانم تجربه های جدید ، تفسیر ما را از تجربه های قدیم عوض می کنند و اینگونه است که ما (به قول حضرت مولانا) نو به نو می شویم. تجربه ها ثابت اند و تفسیر آنهاست که پویا ست.این نظام باور ما و شیوه ی تفسیر ماست که دستخوش تغییر می شود.
ساعت ۱۱ :مثالی به ذهنم رسید: شاید بتوان انسان و تجربه هایش را به دستگاه آبمیوه گیری تشبیه کرد و باور هایش را به میوه ها. ازیک دستگاه ثابت می توان خروجی های متغیر گرفت. خروجی متنوع است در عین اینکه دستگاه ثابت است.
همان ساعت: آقای هنرپیشه (معروف به استاد هنرپیشه) جلسه ی پرسش و پاسخی برگزار کردند و البته بدون هیچ محدودیت در موضوع سوالات! نمی دانم با این حال شان(شیمیایی بودن) و از طرفی روزه بودن، این همه انرژی را از کجا می آورند؟ البته درست تر آن است که انگیزه ها را دنبال کنیم. چون که بعد از سی و دو سال زندگی فهمیده ام : آدم به اندازه ی انگیزه اش تلاش می کند نه به اندازه ی انرژی اش.الحمدلله هرکس ایشان را بشناسد در سلامت انگیزه ی ایشان شک ندارد.
ساعت ۱۲: نمی دانم چرا برای خیلی ها که نه، برای بعضی ها اعتکاف آمدن من جالب است. ریشه ی این فکر که فقط یک طیف خاص سیاسی اهل دین اند و اهل بهشت (لابد) و بقیه مشتی بی تقوا و خدا نشناس اند (وگرنه در انتخابات ها با ما بودند لابد!!) از کجا آمده؟شاید چون چپ های دنیا کمونیست بوده اند و خدا نشناس آن را به چپ های ایران هم تسری داده اند غافل از انکه ما چه چیزمان مثل دنیاست که چپ و راست مان باشد .همین طنز که در ایران چپ های امروز به دنبال رابطه با آمریکا هستند و سیاست باز دارندیعنی که هیچی سر جای خودش نیست . لازم به ذکر است که روبروی آن چپ ها هم لیبرال ها بوده اند، خودشان را چقدر لیبرال می دانند؟ به همان اندازه هم ما چپیم!! خلاصه روز اول را با تقبل الله های آکنده به لب خند و چشم های ریز شده طی کردم: منا و منکم ان شاالله!(لابد)
ساعت ۱۸ :عصر بعداز قرآن خاندن، مجله ی توسعه را مطالعه کردم. هیچ آدم متخصصی به توسعه در این کشور امیدوار نیست متاسفانه . شصت سال پیش – دوره رضا خان – گروهی متخصص از دانشگاه هاروارد می آیند ایران تا الگویی برای توسعه ی ایران پیدا کنند.طفلکی ها سرخورده و ناکام از این کشور می روند.گزارش شان را که میخانی انگار همین دیروز نوشته اند: کسی به قانون پایبند نیست، نهاد های قانون گذارموازی بسیارند، هر نهاد می تواند جلوی رشد و تاثیر نهاد دیگر را بگیرد و… . حال مان خوش بود، خوش تر هم شده!
ساعت ۱۹: آقای دکتر موسوی (نماینده ی محترم) به معتکفین سر زدند و با همه دست دادند.
شب اول: چندوقتی ست متوجه شده ام غرور موتور محرکه ی بسیاری از اخلاقیات منفی ست. از خودم شروع کردم و بعد فهمیدم در عمق بسیاری از افعال ما، این غرور است که رفتار ما را شکل داده است. فرصت خوبی ست تا به این موضوع فکر کنم.
غرور ، بزرگ دیدن خود و در عین حال کوچک دیدن دیگران است.نیمه ی اول آن به تنهایی مشکل ساز نیست ، آدم خود را بزرگ ببیند اتفاقن صفت خوبی است و باعث می شود همین عزت نفس او را از تن دادن به کارهایی سخیف وادارد. مشکل از وقتی شروع می شود که دیگران را تحقیر کنی و حقیر بخاهی.
نیمه شب:مبدا و سرچشمه ی این صفت در من کجاست؟ یکی از جاهایی که می تواند سرچشمه باشد ایام تحصیل است، همینکه درس ام خوب بوده و دایم مورد سوال و ارجاع بوده ام می تواند در روح من غروری را تعبیه کرده باشد. آدم وقتی خیلی مورد سوال قرار بگیرد ، دچار توهمی می شود. سرچشمه ی دیگر می تواند پیشرفت های ادبی و هنری باشد. همین نمایش ها و نمایشنامه ها، همین جایزه ها و تشویق شدن ها(من اولین نمایشنامه ای که نوشتم – سال۷۲- خودم هم آن را در جشنواره ی دانش آموزی کارگردانی کردم و خودم هم در آن بازی کردم. در جشنواره مقام اول نمایشنامه نویسی،اول بازیگری و اول کارگردانی را کسب کردم. کمی طول کشید تا فهمیدم این از کوچکی لامرد است نه از بزرگی من). سرچشمه ی دیگر می تواند بی نیازی مالی باشد.
عوارض این صفت چیست؟ این صفت خود را خیلی یواشکی بروز می دهد. مثلن با بعضی ها بد خلق هستی و تحویل شان نمی گیری ، بعضی جا ها زیاد صحبت نمی کنی، از دست بعضی ها زود عصبانی می شوی و صدایت به راحتی بلند می شود، فکر و نظر خودت را قطعی و بلا شک می دانی و در عقیده ات شکی نداری. می بینید ظاهر عمل به غرور ربطی ندارد اما در پس همه ی این افعال غرور بیدار است و محرک.
سحرگاه روز دوم: نماز خاندیم . قبلش قرآن خاندم و بعدش دعای عهد:اللهم انی اسئلک باسمک الذی اشرقت به السموات و الارضون…
برای درمان این غرور ، راه حل چیست؟
رعایت حداقل احترام به همه: به فکرشان، به سلیقه شان،به حرف شان، به عادت های رفتاری شان، گذشته شان، خانواده شان ، دارایی شان،امید و آرمان شان
اذعان و تکریم تعمدی هر چیز خوبی که در دیگران وجود دارد
آشنا شدن با زندگی نامه ی بزرگان علم و تکنولوژی و هنر و …در سطح کشوری و یا جهانی(که بفهمیم ما چقدر کوچکیم)
پرهیز از استفاده از هر نوع واژه ای که در آن تحقیر است و برعکس اصرار بر استفاده از واژه های محبت آمیز
پرهیز از جدل برای تغییر فکر یا رفتار در کسی، آنچه به ذهنت می رسد را در حد پیشنهادی دوستانه مطرح کن. همین اطمینان به اینکه حتمن حرف و ایده ی تو درست است ریشه اش در غرور است.
توجه به معنای ادعیه
و راه های دیگر
(ادامه دارد…)

… دری که کوبه ندارد!

خرداد ۱۶ام, ۱۳۹۱

برای لحظاتی به این دیدگاه “نیچه” و پیروانش دل بسپارید که : حقیقت چیست جز لشکر متحرکی از استعاره‌ها و تشبیه‌ها… حقیقت توهم هایی هستند که توهم بودنشان از یاد رفته است …اجازه دهید این جملات را ساده توضیح دهیم: خرد گراها و علم گرایان با یک فرمول ساده معتقدند که “واقعیتی” (fact )در پیرامون وجود دارد و انسان به کمک حواس می‌تواند برداشت های حسی از آن داشته باشد و در نهایت با زبان از آن نسخه برداری کند و به عنوان شناخت علمی ارائه دهد. جمله‌ی “من می‌اندیشم،‌ پس هستم” دکارت، ابعاد مفهومی گونگونی دارد ولی یکی از آنها این است که انسان عامل شناخت و درنهایت شناخت، دلیل وجود ماست. اما نیچه ضربه ای محکم به این قاعده زد و مدعی شد که انسان موجودی “استعاره پرداز” است، به این معنی که کار انسان شناخت واقعیت نیست و اصلا نمی‌تواند واقعیت را بشناسد بلکه چیزی که شما با آن روبه‌رو می‌شوید و در تعامل با آن هستید بناهای استعاری بزرگی هستند که توسط انسان “آفریده شده‌اند”. …  “من هستم، پس می‌اندیشم”

انسان موجودی است که ابزاری به نام “زبان” دارد و زبان چیزی جز استعاره نیست. اگر بپذیریم که ما با زبان و یا به کمک زبان فکر می‌کنیم ،‌در این حالت ما با “استعاره‌ها” جهان را می‌بینیم. می‌توانیم این چشم‌انداز را وسعت دهیم و بگوییم ما نه با فکت ها بلکه با “نشانه‌ها و نمادها، یا همان استعاره‌ها زندگی می‌کنیم و می‌اندیشیم،‌ در این جا من می‌توانم سر وقت موضوع اصلی خود بروم:

مرگ چیست؟ واقعیت مرگ جز از راه پیشنهاد فلسفی نیچه به نظر من غیر قابل درک است. واقعیت مرگ چیست؟ اگر مرگ واقعیتی دارد هستی آن چیست؟ “وجود ” آن چگونه حاصل می‌شود؟ شما برای شناخت آن کدام روش شناسی را پیشنهاد می‌کنید؟ در بهترین جواب‌ها “علم” شاید مدعی باشد. مرگ چیست؟ این سؤال در حوزه‌ی پزشکی و روانشناسی است.  در دهه های گذشته ایستادن قلب و تنفس خبر از مرگ می‌داد اما امروزه در بسیاری از نقاط جهان این ملاک کفایت نمی‌کند و اگر فعالیتهای مغز و ساقه‌ی مغز به شکل برگشت ناپذیری متوقف شود،‌مرگ اعلام می‌شود. ( لورا ای ، برک ۲۰۰۱) بعد از ایستادن گردش خون ، جسد فرآیندهایی را طی می‌کند و …  در روانشناسی وقتی می‌گوییم کسی مرده است یعنی :  برای همیشه مرده است،‌دیگر بر نمی‌گردد و باز اینکه در همه‌ی ابعاد حیاتی مرده‌ است. روانشناسان برای مرگ مراحلی ذکر کرده‌اند مانند آن چیزی که کوبلر (کابلر) – راس پیشنهاد داد: ۱- انکار ۲- خشم ۳- چانه زنی ۴- افسردگی ۵- پذیرش و بعد از پذیرش مرگ ناگهان فرا می‌رسد! … (  لورا ای، برک ۲۰۰۱)

مرگ چیست؟ می‌بینید که به جای ذکر هستی و وجود مرگ،‌شرح نشانه‌ها و نتایج می‌آید،‌اما از وجود خود مرگ سخنی در میان نیست! انسان مدرن از مرگ بیشتر از انسان سنت می‌ترسد. مدرنیته، مرگ را از خانه‌ها بیرون برده و روانه‌ی بیمارستان‌ها کرده‌است. در شهرهای بزرگ معمولا مرگ در اتاق‌های سی سی یو و آی سی یو اتفاق می‌افتد، بنابراین مرگ غایب خانه‌هاست! دنیای مدرن از طرفی به گونه‌ای نیازها را برطرف کرده که انسان مدرن هیچ چیز را پایان‌پذیر تلقی نمی‌کند،‌چه کسی فکر می‌کند شاید ما روزی دیگر آب نداشته باشیم؟ چه کسی فکر می‌کند ممکن است روزی در سوپرمارکت محله، نشانی از لبنیات و تخم مرغ نباشد… اصلا چه کسی فکر می‌کند کیکی که شما می‌خورید از خاک است؟ در “سطح ماندن” اصل معرفتی جهان امروزی است. تولید یکدست و زیاد از محورهای جهان صنعتی است … همیشه برق هست،‌همیشه آب هست، همیشه سوخت هست،‌همیشه زندگی هسـ ..؟؟

اگر هستی مرگ در دسترس نیست،‌اضطراب مرگ از کجا متولد می‌شود؟ ما با واقعیتی به نام مرگ روبه‌رو نیستیم بلکه با بنای استعاری مرگ دست و پنجه نرم می‌کنیم. همین کلمه‌ی در پرانتز ” مرگ”،‌ دست و پا زدن، بیرون زدن خون،‌کبودی بدن،‌ایست قلب و خط مستقیم در ای کی جی (نوارقلب) ، صدای کشیده‌ی بیییییییییییب … همه‌ی اینها علامت ها و شاید نشانه‌های مرگ هستند. اما، مرگ غایب همیشگی است و چیزی جز اینهاست.  اضطراب ما زاییده‌ی زبان تمدن درباره‌ی مرگ است.  بنایی استعاری که تمدن ساخته‌است. مرگ، مقابل “هستی” است، مقابل “اروس” است. به قول فروید مقابل “تمدن” است. مقابل همه‌ی چیزهایی است که شما خود را با آن می‌شناسید. از طرفی نیستی و مرگ همراه  هستی هم هست. اگر شما می‌اندیشید،‌پس هستید بنابراین، اندیشیدن مقابل مرگ است و همراه آن.

از طرفی، ما هر چه درباره‌ی مرگ بیشتر کاوش می‌کنیم از وجود و هستی آن به همان اندازه فاصله‌ می‌گیریم. در نهایت آنقدر شرح چگونگی می‌دهیم که معرفت ما به راهی برای فرار از رویارویی با مرگ تبدیل می‌شود.

حقیقت مرگ چیست؟ جز لشکر متحرکی از استعاره‌ها و تشبیه ها !

چه وقت می‌توانیم حقیقت مرگ را درک کنیم؟

اگر کنکاش ما در مرگ هر لحظه ما را از حقیقت وجودی مرگ دور می‌کند،‌ پس، زمانی که ما دست از نمادپردازی بر می‌داریم و می‌میریم، به واقعیت آن دست پیدا می‌کنیم.

ادبیات و مرگ: روایت هنر و ادبیات،‌ روایت صادقانه از جهان است. صداقت در اینکه به کذب بودن خود معترف است،‌چیزی که علم دقیقا در نقطه‌ی مقابل آن است. ادبیات روایت موازی با شناخت عقلانی و سقراطی از جهان است. روایتی که در نوشتار حیات می‌یابد و از دیالوگ دوری می‌کند. موازی منطق است. داستان، نوع رایج ادبی امروز ماست؛ داستان زمانی اتفاق می‌افتد که ما انتظار آنچه را که داشتیم زیر سؤال می‌رود. به عبارتی “نابهنگامی” ستون وجودی داستان است. … کسی قصد رفتن به بازار دارد ،‌از خیابانی که به میدان می‌رسد در حال گذر است، ناگهان صدایی ! خودرو را متوقف می‌شود و … داستان شروع شده است!

“نوشتن”  فلسفه‌ای اساسی دارد و آن هم جدال با اضطراب مرگ است و مرگ نقطه‌ای است که نمادپردازی انسان متوقف می‌شود . هم از این روست که ما فرزندانی را به دنیا می‌آوریم تا “نماد جاودانگی” ما باشند.

باز گردیم اول متن: اگر تصورات ما از فکت ها جایگزین خود فکت ها باشند در این حالت، شناخت ما از هستی، وجود و واقعیت مرگ سخت خواهد بود. بنابراین، ما با  یک بنای استعاری سر و کار داریم که چگونگی و قدمت آن به دست ما رقم خورده است. … در این حالت، اگر حقیقت،‌ مستقل از آگاهی ما باشد،‌شما از کجا می‌دانید که مرگ همین حالا پشت پنجره به شما نگاه نمی‌کند؟ یا کنار دست شما، دارد به رانندگی شما می‌نگرد! چه کسی پدال گاز را بیشتر فشار می‌دهد؟! یا شاید در جیب شماباشد؟  اصلا دسته‌ی کیف شماست که در دستان شماست ! ( آدمی در سفری ساده هم ای دل حتا / بند کفشش اجل و دسته‌ی کیفش مرگ است… خ.ذکاوت)

آری، این ادبیات است که التیام‌بخش زخم و سرگردانی ما در برابر این پرسش سهمگین است:

مرگ از پنجره بسته به من می نگرد / زندگی از دم در قصد رفتن دارد / روحم از سقف گذر خواهد کرد / در شبی تیره و سرد / تخت حس خواهد کرد / که سبکتر شده است / در تنم خرچنگی است / که مرا میکاود / خوب می دانم من / که تهی خواهم شد / و فرو خواهم ریخت / توده زشت کریهی شده ام / بچه هایم از من میترسند / آشنایانم نیز / به ملاقات پرستار جوان می آیند.  “عمران صلاحی”

و باز این شعر شاملو حقا چقدر “نا یقین” بودن مرگ را به کناری می‌نهد :

باید ‌اِستاد و فرود ‌آمد / بر ‌آستانِ در‌ى‌ که‌ کوبه‌ ند‌ارد، / چر‌ا که‌ ‌اگر بگاه‌ ‌آمده‌ باشى‌ دربان‌ ‌انتظار توست‌ و / ‌اگر بى‌گاه‌ / به‌ در کوفتن‌‌ات‌ پاسخى‌ نمى‌‌آید. / کوتاه‌ ‌است‌ در، / پس‌ ‌آن‌ به‌ که‌ فروتن‌ باشى‌. ‌ / آئینه‌یى‌ نیک‌ پرد‌اخته‌ تو‌انى‌ بود / آن‌جا / تا ‌آر‌استگى‌ ر‌ا پیش‌ ‌از در‌آمدن‌ در خود نظر‌ى‌ کنى‌ ‌/ هر چند که‌ ‌غلغله‌‌یِ ‌آن‌سو‌یِ در ز‌اده‌‌یِ تو‌همِ توست‌ نه‌ ‌انبو‌هى‌‌ مهمانان‌، / که‌ ‌آنجا / تو ر‌ا / کسى‌ به‌ ‌انتظار نیست‌. …

* عنوان نوشته برگرفته از مصرع دوم همین شعر شاملو ست.

تاریخچه‌ی خَهکینگ در تراکمه!( قسمت دوم-دختری که درس خوانده بود)

خرداد ۱۵ام, ۱۳۹۱

در قسمت اول یافته‌های خود از عصر ماقبل تاریخ تا عصر اتش را بدون هیچ چشمداشتی همینجا منتشر کردیم. لابد الان هم منتظر دومیش هستید، هیج جا نمیرید همینجا هستید. با توجه به اینکه در قسمت اول شعارهایی از روی سکوها داده شد در مایه‌های اینکه ” داور، عزیزم، بیشتر دقت کن” تصمیم گرفتیم قسمتِ دوم و اخر را به داستانی اختصاص دهیم که در عصر مابعد آهن و دوره‌ی-زبان-خط اتفاق افتاد. این داستان که به خط میخی و بر روی کتیبه‌ای نوشته شده بود در عمق ۳۰۰ متری زمین و در حوالی “تُمِ ملّو” کشف شد. این کتیبه که قرار بود جهت نگهداری به موزه “لوور” فرانسه منتقل شود، در خلیج عَدَن توسط دزدان دریایی ربوده شد که همینَک از سرنوشت ان اطلاعی در دست نیست. ( یعنی یَک آدرسی دادیم که خیال همه‌ی خوانندگان عزیز را من باب اینکه چطور می‌شود ان کتیبه را بدست اورد و از محل فروش ان پول هنگفتی به جیب مبارک زد، راحت کرده باشیم. حالا که دل‌تان از بابت سرنوشت کتیبه آرام گرفت به ادامه داستان توجه کنید).

یکی بود، یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.
در حد فاصله‌ی دو رشته کوه “وراوی” و “سادول” هفت پارچه ابادی وجود داشت . اهالی منطقه که بعد از چندین بار گَیم‌اُوِِر (game over) شدن به سختی توانسته بودند از مرحله عصر اهن عبور کنند، خود را اماده می‌کردند که کَم‌کَم حرف زدن یاد بگیرند. به عبارتی دیگر زبان در بیاورند. در یکی از همین آبادی‌ها دختری زندگی می‌کرد نامَش “ویکتوریا آرماندو گومِز”. ( انتظار ندارید که اسامی بیست‌هزار سال پیش منطقه همین‌هایی باشد که الان هست). قد ۱۷۰ سانتی‌متر. مو خرمایی. بینی عروسکی. لب‌ها قیطانی. دو چشم افسون‌گر مشکی. اندام به قاعده. ( اَصَّن یک وضعی). ویکتوریا که دانش‌اموخته‌ی اقتصاد کلان از بخش اقتصاد دانشگاه شهر”سوخته” بود( این شهر کاملا سوخته است. خوانندگان عزیز از فرستادن هر گونه ایمیل و اس‌ام‌اس به ما خودداری کنند) و تنها تحصیل کرده‌ی چند پارچه آبادی بود تلاش زیادی می‌کرد که به اهالی حرف زدن و نوشتن یاد بدهد. او سه شیفته کار می‌کرد تا هم خواندن و نوشتن یاد بدهد هم به طریقی عقب‌اُفتادگی عصر اهن را جبران کند.. حرفهای به غایت روشنفکری می‌زد. ساعتها اندر مناقب اقتصاد دولتی و محاسن اقتصاد لیبرالی سخن می‌راند. بر روی وال فیسبوک خود استاتوس‌های عاشقانه می‌نوشت. جمله‌ی ” دوستت دارم، عاشقتم، برات می‌میرم” را برای اولین بار او به منطقه اورد که در همان بدو ورود بیش از سه هزار تا لایک و پانصد تا کامنت گرفت. زنان منطقه برای پوشیدن بدن خود از برگ درخت خرما استفاده می‌کردند ولی او برگ لیمو دور خودش می‌‌پیچید( کلا “ویکی” جون ساختار شکن بود). هفت قلم ارایش می‌کرد. با این حال کسی کاری به کارش نداشت تا اینکه ویکتوریا در بعد از ظهر یکی از روزهای دل‌انگیز پاییزی پا را از گلیم خود درازتر کرد و با اوردن لایحه‌ای به مجلس، به قانون چند‌همسری اعتراض مبسوطی کرد.

دیگر جای مماشات نبود. بزرگان و ریش‌سفیدان هفت پارچه ابادی که احساس خطر می‌کردند دور هم جمع شدند تا چاره‌ای بیندیشند. موضوع جلسه هم این بود « چگونه ویکتوریا را سر جای خود بنشانیم». بحث‌های شدیدی در گرفت. نظرات مختلفی مطرح شد. نکته‌نظرهای رنگارنگی به شور گذاشته شد طوری که جلسه تا پاسی از شب ادامه پیدا کرد اما نتیجه‌ی دندان‌گیری در پی نداشت. در همین اثنا که همه از خستگی لَم داده بودند و در حال چرت زدن، ناگهان در اتاق شورا باز شد و درویشی رهگذر که اتفاقی از انجا رد می‌شد وارد مجلس شد. درویش سلامی کرد و با مشاهده‌ی آن وضعیت نعره‌ای زد از جمع پرسید:« چه شده؟» و انها هم سیر تا پیاز ماجرا را برای درویش بازگو کردند و از او کمک خواستند. درویش هم پذیرفت راه‌حلی پیش پای انها بگذارد منتها درویش دستی به شکم خود کشید و رندانه شرطی پیش پای انها نهاد. شرطش هم این بود که الساعه برایش گوسفندی سر سیخ بزنند و همراه با سبزی و نان و ماست و نوشابه از او پذیرایی کنند. درویش تاکید کردند که نوشابه هم حتما رژیمی باشد.

اهالی هم که دریچه‌ی امیدی پیش رویشان باز شده بود شروط او را پذیرفتند و در چشم به هم زدنی تدارک شام دیدند. درویش شامش را که خورد، آروغش را هم که زد با صدایی بلند گفتک« اکنون برای شما راه حلی دارم». اهالی گفتند:« چه راه حلی داری ای درویش؟». درویش هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت تنها راه حل این است که ان دختر را وارد بازی عشقی کنید. عشق که بر او وارد شود خودبخود دچار استحاله‌ی فرهنگی شده و همه لاطائلاتی که در کلّه می‌پروراند را به باد فراموشی خواهد سپرد. بنابراین هفت پسر جوان مجرد که رشید‌ترین، زیباترین، خوش‌سخن ترین، بی‌باک ترین، جذابترین، از میان همه جوانان هفت پارچه ابادی‌ند را انتخاب کنید و به خاستگاری‌ش روانه کنید. به مجرد اینکه در دام عشق هر کدام از انها افتاد سریع او را وارد پروسه‌ی نامزدی و خرید حلقه و لباس و اینکه چند تا مهمان برای عروسی دعوت کنند و خرج عروسی را که بدهد، و اینکه کَی بچه دار شوند، بکنید. همان سال اول هم اقا داماد و عروس خانم صاحب بچه بشوند و با توجه به اینکه راههای پیشگیری از بارداری هم هنوز مکانیزه نشده بتوانند سالی یک بچه بیاورند دیگر همه چی حل است. اهالی از پیشنهاد رندانه درویش خوشحال شدند و نعره‌ها زدند و خشتک‌ها درانیدند و فردای ان روز هفت جوان با مشخصات فوق‌الذکراز طریق نظرسنجی- بطوریکه سهم هر ابادی یک جوان بود- انتخاب شدند . در این نظرسنجی تنها دختران می‌توانسند شرکت کنند.
نهایتا نام این هفت جوان از صندوق آرا استخراج شد که به ترتیب حروف الفبا لیست شده‌اند. ناگفته نماند که در پی اعتراض چند جوان مبنی بر مخدوش بودن ارا، صندوق‌ها با نظارت ناظران بین‌المللی بازشماری شد که نهایتا همین‌هایی بیرون امدند که می‌بینید.

۱-ادیسون آرانتس دو ناسیمنتو
۲-ویتور بوربا فریرا
۳-کارلوس کائتانو بلدورن وری
۴- لئوناردو ویلهلم دیکاپریو
۵- لویس نازاریو دی لیما
۶- خولیو نقطه سانچز دات آی‌آریو
۷- مُخیلیانو رید ریگوئز جنوبونیو

پا نوشت: انتظار ندارید که ترتیب حرف الفبا همانی باشد که بیست‌هزار سال پیش بود. در ضمن هرگونه اقتباس از این داستان بدون ذکر مرجع پیگرد غیرقانونی به دنبال خواهد داشت!.

ادامه‌ی این داستان را در قسمت بعدی بخوانید…

چه خوش بیذ

خرداد ۱۵ام, ۱۳۹۱

به نام خدا

ولادت مولا علی علیه السلام مبارک باد.

 

چه خوش بیذ فصل گرمای خرک رنگ

می خورذم ماس و دو با کاکُلِ منگ

 سفیدی یا ماست چکیده با رطب

چه خوش بیذ روزگاران فقیری

رطب و روغن خوش با سفیذی

 

آن مرد ژنده پوش

خرداد ۱۵ام, ۱۳۹۱

بیشتر روزهای سرد زمستان را با دیدن او آغاز کرده ام؛ مرد ژنده پوشی که در مسیر راهم به سمت سازمان در فرورفتگی درب پارکینگ یک منزل مسکونی بساط کرده است. در بیشتر روزهای سرد زمستان تنها تلی از مقوا و پتوهای کهنه نشانگر حضور آن دوست در قصر رویاهایش بود. حق هم داشت؛ هوا آنقدر سرد بود که می تواند هر عضو برهنه را منجمد کند. روزهای زمستان اکثراً با دیدن این مرد آغاز می شد و هر روز تکرار روز قبل، بی آنکه ذره ای از غبار دنیا بر تنها دارایی او افزوده شده باشد. این مرد ژنده پوش سبکبال است و آنقدر راحت در لای مقواها و پتوهای کک زده خود می آرامد که گویی در کاخ سبز زمام داریش لمیده است و چه ناشناخته؛ مثل یک جزیره ناشناخته در دل یک دریای بی تفاوت. آنقدر بی تفاوت که حتی خروش امواجش را از تک جزیره خود دریغ می کند.

روزها دوستم را به همین وضع دیدم و در دنیایش اندیشه کردم و امروز او را بی غبارتر از هر روز دیدم. آن کسی که تمام دارایی این مرد را به عنوان زباله به دهان گشاد زباله دان سپرد هیچگاه فکر هم نمی کرد که این تل زباله تنها چیزی است که از یک دنیا سهم این مرد ژنده پوش شده است و چه آسان این مملوک تنها ردی از خود در خاطر آن مرد بر جای می گذارد.

امروز آن مرد را دیدم بدون مایملکش با تنها زیراندازی از جنس مقوا و کهنه پاره هایی که تنها قسمتی از بدنش را پوشانده بود و باز هم در کمال آرامش لمیده بود در کاخ سبز زمامداریش و با چشمان بسته قلمرو حکومتش را می پایید؛ حکومتی با وسعت دو متر در ۵۰ سانتی متر یا چیزی شبیه آن. و چه دنیای کوچکی است در ظاهر و چه بخت بلندی است از برای یک ژنده پوش. از این دنیای کوچک سهم آن مرد لمیدن بود و گذر زمان کردن و برای من دیدن بود و دیدن و برای دیگری هیچ نبود و این همچنان خواهد بود برای همیشه….

مِرسی ؛ مَنّـون ؛ مُتچَکرم !

خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۱

۳

چند متری بالاتر از میدان فرهنگ شهر ، ته یکی از کوجه های بن بستِ دستِ راست ، ساختمانی هست با نمای آجر سه سانت و سنگ سبز ، طبقه ی دوم آن ساختمان، خانه ای هست نو و تمیز. درِ آن خانه را که باز کنی ـ بخواهی یا نخواهی ـ چشمت می افتد به کتابخانه ای نسبتاً بزرگ ، حکایت از زوجی کتابخوان و دانشگاهی.تویِ آن کتابخانه ، سومین ردیف از بالا ، چند تا سی دی هست و یک کتاب ؛ آقایِ خانه می گوید آنها را به تأثیر از نوشته های من خریده است، همانها که در تراکمه (لابد)خوانده اید.

کمی جلوتر از همین کتابخانه چند ساعت بعد ، من و او روی دو تا تشک ، کنار هم خوابیده ایم. خانه تاریک است و من دارد قند توی دلم آب میشود .. ساعت نزدیکهای پنج صبح است. حالا حرفهای «نگویمان» را هم گفته ایم گاهی با خنده ، گاهی با سکوت وگهگداری هم با غصه؛ شب دارد تمام می شود ، حرف اما نه . همین دیشب بود که برای بار اول دیدمش ؛ بلند بالا و رشید ، مثل توصیفی که یکی از شاگردهای کلاس قدیم نجومش برایم گفت. موجود صادق و نازنینی که حتی بی پیشوند مهندس و بی اطلاع از سواد و معلوماتش، دقایق کوتاهی که با او بگذرانی ، خودش را خواهد شناساند، انگار کوزه ای که درونش را می طراواند.. علی ناصری اینطور آدمی است.

۳
ساعت های آخرِ یکی از شبهای بهاری شیراز است . نسیم خنکی که سر شب می وزید حالادر تنگه ی ورودی شهر جایش را به سوز سردی داده که تن را به لرز می اندازد. گوشه ی پارکینگ شمالی دروازه قرآن ، چند تا جوان لر ـ یحتمل مسافر نوروزی ـ دارند چادرشان را پناهِ پژو ۲۰۶ نمره ی تهران-۵۵ (که آن کنار قفل و بست شده) علم می کنند . ماشین سخاوتمندانه جلوی سوز را گرفته است.

دویست متر پائین تر از آن بساط، صاحب ماشین اما محو شنیدن لبهایی است که شمرده و آرام ، کنج تخت ، روبرویش نشسته است. او هم ـ بی آنکه خبر دار باشد ماشینش جان پناه چند تا جوان مسافر و خسته است ـ رضایش نیست آن ماشین تا صبح نکان بخورد .دلش می خواهد همانجا روی همان تخت ، همینطور روبروی صاحب آن لبها بنشیند؛ (درست مثل چند روز پیش که توی مسجد شهرک روبرویش نشسته بود ، همان کت تنش بود و مثل همان موقع شمرده و آرام داشت حرفهایش را توی جمع نویسنده های تراکمه میزد.)
قهوه چی قوری چهارنفره ای که علی سفارش داده را می آورد ؛ حرفهای حسن (خضری) هم دارد به آخرش می رسد ولی من ، عین میر اشکالی چیره دست ، کمند سوالی را ردیف می کنم بلکه آهوی خرامان معلوماتش را ـ کمی هم که شده ـ به چنگ بیاورم. تلاشی که بعدِ چند ساعت سرانجام مغلوب خستگی جمع می شود.
۲۰۶ سفید ایران-۵۵ که استارت می خورد ، من و لُرها غصه دار می شویم .آنها امشب از سرما خوابشان نخواهد برد و من از دوری دوستانم در پایان آن شب رویایی .

۳
کارمند های بانک آدمهای سختکوشی هستند . آنها بین همه ی کارمندها ، بیشترین ساعات کار مفید را انجام می دهند.. طنز ماجرا هم اینجاست که گرفتن مرخصی برای آنها یکی از دشوارترین کارهاست.
اما بین این همه بانک، شعبه بووقِ بانکِ بووقِ شیراز کارمندی دارد که مرخصی گرفتن برای او از همه مشکل تر است.آخر خیلی از مشتریهای بانک فقط به خاطر او هست (بله درست فهمیدید، فقط به خاطر او هست)که حساب دخل و خرجشان(یعنی پولشان) را بین این همه بانک جورواجور که همه شبیه همند ، به آن شعبه خاص آورده اند یا آنجا نگه داشته اند .حتی برای کسی که خیلی اتفاقی وارد آنجا یشود ، کارمندی نظرش را جلب خواهد کردکه پشت پیشخوان یکی از باجه ها ، با ظاهری مهربان ، صورتی زیبا و اجزایی به قاعده ،خیلی موقر و متین امور مراجعان را رتق و فتق می کند . ساعت اداری که تمام شود ، همان کارمند تبدیل می شود به مردی که اهل خانواده است ، هنرمندی که سه تار می زند و البته نویسنده ای چیره دست و خوش قریحه که برای شما بسم الله ،شوم را می نویسد.
در زندگی (لابد) دیده اید آدمهایی که همینطور بی دلیل حالتان را خوب می کند. مجید وفادار از آن آدم هاست.

۲
من سه تا از بهترین دوستهایم را قبل از آنکه ببینمشان بدست آوردم ؛ همینجا، توی همین سایت ؛ در تراکمه .
من این معجزه ی دنیای مجازی را مدیون خالق تراکمه هستم : شخصی ( و اجازه بدهید بگویم پدیده ای) به نام دکتر مسعود اسدپور؛ صاحبِ کرسی شبکه های مجازی.کسی که بی اغراق اگر هرجا چند تایش را داشته باشد ، پیشرفت آنجا ـ به فرض وجود ـ تبدیل می شود به تصاعد هندسی.

۱
دینای کوچک من هر وقت می خواهد احساساتش را خالصانه و از اعماق وجود ابراز کند ، چشمهای درشت و زیبایش را تنگ می کند، انگشتهای دستان کوچکش را به هم فشار میدهد ، روی نوک پایش بلند می شود و با زبان کودکانه و نازکش می گوید : مرسی ، منّون ، متچکرم.
دلم می خواهد در همین لحظه و با همین احساس خطاب به مسعود عزیز بگویم :
مسعود جان ! مرسی ، منّون، متچکرم!

Continue Reading »

سرزمین من

خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۱

هنوز به یاد دارم صدای پر طنین معلم علوم را که با چه حرارتی از جاذبه زمین صحبت می کرد و اینکه یک نابغه ای در بلاد فرنگ یک روز با ضربه سیبی که بر سرش فرود آمده مبدع یک نظریه شده که نیروی کشاننده ای را به نام نیروی جاذبه برای زمین تعریف می کند. چه خوب بود زمانی که تنها باید این نظریه را در پاسخ به سوالات امتحانی آخر سال می نوشتم و چه خوب اجزای آن را برای گرفتن نمره تحلیل می کردم و در آخر سر هم نمره قبولی، و نظریه نیوتن همانند بسیاری دیگر از یافته های مدرسه به ناخودآگاه ذهنم می رفت و برای همیشه بایگانی می شد. فراموش کردن جاذبه ای که زمین دارد تنها برای من نبود. به گمانم همگان این جاذبه را از یاد برده اند. اینک که سالها از دوران مدرسه و امتحانهای اضطراب آور آن می گذرد، نظریه نیوتن را به گونه دیگری می بینم؛ «نیوتن اشتباه کردی. جاذبه زمین برای کشیدن سیب از درخت به سمت پایین نیست. جاذبه زمین برای کشاندن قلبها به خاکی است که پا بر روی آن گذاشته اند.» این جاذبه ویژگی زمین نیست که هنر خاک است برای نفوذ در قلبی که برای به تپش افتادنش به نیروی کائنات وابسته است. و برای سرزمین من، اکنون این است درد قلبهایی که به خاک خود وابستگی نشان نمی دهند، این است درد خاکی که مردان خود را گریزان از نیروی جاذبه خود می بیند و راهی برای این مشکل نمی یابد. این درد، نقل مردانی است از سرزمین من که نیروی جاذبه را تنها برای افتادن سیب بر روی زمین به کار می گیرند و خود بی اعتنا به واقعیت جاذبه خاک، در بند هیچ جاذبه ای نیستند. آنها آزاد و رها هستند. آزاد برای خیانت به خاکی که عمری را بر روی آن قدم گذاشته اند و کرانی که عمری را بر روی آن زیسته اند. آنها آزادند برای پشت کردن به سرزمین خود، آنها آزادند برای به فساد کشیدن مردان و زنان خود، آنها آزادند برای تمام آنچه غریزه شان حکم کند، آنها آزادند که از همه چیز روی گردانند، آنها آزاد آزادند… .

این مردان نیز بی تردید چون من امتحان پایان سال درس علوم را به خوبی پاسخ می دادند و جاذبه زمین را خوب می فهمند، اما افسوس که آن را تنها برای کشیدن سیب از درخت به سمت پایین فرض می دانند. اینان چون همگان به جذب دلها توسط خاک اهمیتی نمی دهند. اینان بر خلاف جاذبه، از زمین و سرزمین خود می گریزند. اینان نه تنها خود می گریزند، که اجزای سرزمین خود را نیز چون فاحشه ای در دنیای دیگران به حراج می گذارند.

اینان مردان سرزمین منند.

مردم شهر من

خرداد ۸ام, ۱۳۹۱

همه مردم شهر من عجله دارند. آنقدر برای رسیدن به آنچه که نمی دانند چیست عجله دارند که همه آنچه که می دانند چیست را نمی بینند یا اینکه نادیده می انگارند. ماجرا از آنجایی شروع می شود که اتفاقا یک روز صبح تصمیم می گیری بر خلاف روزهای دیگر با آرامش روزت را آغاز کنی.

سکانس اول: بوق های پی در پی خانم همسایه با پراید مدل ۷۴ (آخر ۷۴) کره ایش آنقدر می رود روی اعصابت که دوست داری شروع نکرده قولت را بشکنی و هر چه حرف ناجور بلدی را نثارش کنی با این حال به خودت می گویی مهم نیست و با آرامش به راهت ادامه می دهی. سکانس دوم: وسط خیابان در حال رانندگی هستی که ناگهان خودروی جلویی توقف می کند. شما هم برای حفظ آرامش متوقف می شوید و با خود می اندیشید: نیازی به بوق زدن نیست بالاخره راه می افتد. ناگهان می بینید که که چراغ دنده عقب روشن می شود و قبل از آنکه فرصت واکنشی داشته باشید به شدت با شما برخورد می کند. باز هم در کمال آرامش پیاده می شوید و سعی می کنید به خودتان مسلط باشید. اما مشکل اینجاست که راننده جلویی دست بردار نیست و به اصرار می خواهد شما را مقصر اعلام کند. (این هم از معایب کوتاه آمدن است) در اینجا هزینه حفظ آرامش کمی مشق دستمال بازی است (که مردم شهر من در آن مهارت دارند) و بالاخره تمام می شود. سکانس سوم: در یک خیابان شلوغ به آرامی در حال رانندگی هستید که نور چراغ و صدای بوق ممتد خودروی پشتی توجه شما را جلب می کند. گرچه می دانی این علامت دادن ها برای خالی کردن مسیر است اما نه می شود بیش از این به سمت راست رفت و نه جایی برای سرعت گرفتن بیش از این هست. به ناچار سعی می کنید از راه دور او را قانع کنید که چند لحظه صبر کند. ناگهان می بینید که آیینه بغلتان در حال معلق زدن در هواست…. این اتفاقات شما را قانع می کند که امروز را از بی خیال رانندگی شوید به علاوه که عنایت دیگراه به عمه محترم بیش از این جایز نیست….

در یک بعد از ظهر بهاری برای قدم زدن پا به خیابانی می گذارید که از خیابان بودن تنها سیاهی آسفالتش به چشم می آید و بس. تصمیم می گیرید مثل یک شهروند متمدن از پیاده رو عبور کنید. پیاده روی کوچه شما (مثل همه پیاده روها) هر ۵۰ متر یک پله می خورد و تمام موزاییک های حاشیه پله ها لق می زند. با آرامش اینها را نادیده می گیرید. خوب یک شهر به این بزرگی یک موزاییک لق هم باید داشته باشد. به راهتان ادامه می دهید و می بینید که تمام موزاییک ها زیر پایتان تکان می خورند انگار که از روی پل معلق می گذرید. قضیه بدتر هم می شود وقتی می بینید که یکی از همسایگان محترم شیلنگ آب به دست تمام پیاده رو را آب پاشیده است و زمانی که پایتان را روی موزاییک های لق می گذارید آب کثیف و گل آلود به تمام هیکلتان می پاشد. بی خیال فرهنگ و تمدن می شوید و تصمیم می گیرید از حاشیه خیابان رد شوید؛ باز هم اتومبیل هایی که صدای گوشخراش بوقشان بخشی از عذاب روزمره گوشمان شده است و باز هم عنایت به عمه و هفت جد وآباد. هنوز هم در شما اثری از تمدن و فرهنگ باقی مانده است و سعی می کنید به خودتان آرامش بدهید که ناگهان دخترک قرطی کوچه بغلی ما با سرعت از چاله آب جلوی پا ی شما رد می شود و تمام آب کثیف را از فرق سر تا نوک پایتان می پاشد. این موضوع همچنان ادامه دارد و لحظه به لحظه آرامش شما را می گیرد تا اینکه ……….

این حکایت تعبیری است از مردم شهر من. مردمی که برای رسیدن به همه چیز و هیچ چیز عجله دارند. بی تردید این مردم برای رسیدن به محل کارشان عجله ندارند؛ آنها کم کارترین موجودات خدایند و در تایید آن هزار و یک دلیل گفته و ناگفته مشهود است. آنها برای ماندن در ترافیک عجله دارند، برای بوق زدن کنار ماشین جلویی که دخترک قرطی همسایه ما در آن ژست گرفته، برای بوق زدن کنار خانمی که کنار خیابان به انتظار تاکسی ایستاده، برای سوار کردن مسافری کنار خیابان، ….
آنها حتی برای مردن هم عجله دارند.

تنب ایران و تنبان شیخ امارات(ویرایش اول – ادبیات مودبانه همراه با تحلیل)

خرداد ۶ام, ۱۳۹۱

با سلام

برخی دوستان تذکری دادند که به نظرم قابل تامل بود و از از انجایی که باید انتقاد صحیح را به دیده منت پذیرفت تغییری در شعر ایجاد نمودم و تا جایی که فکر میکردم سعی کردم شعر را اصلاح کنم اما از آنجایی که دوستان به مصادیق اشاره نکرده بودند من براساس برداشت خودم اصلاح نمودم و باز هم پذیرای انتقادات دوستان هستم

برای انکه نظرات دوستان در زیر مطلب برای خوانندگان جدید مطلب بی معنی نباشد قسمت قلبی مصرعها در سمت راست و قسمت اصلاح شده مصرعها در سمت چپ قرار داده شده است

شنیدم زر زده شیخ امارات            شنیدم نطقی از شیخ امارات

بجای اروغش کرده افاضات             دوباره اینچنین کرده افاضات

رییسِ خانه ی فحشای دنیا            رییس کشور تور و سیاحت

نموده ادعا اینگونه بیجا:                چنین حرفی زده  اندر سیاست:

“که تنبان و ابوموسای ایران            “که تنبان و ابوموسای ایران

بود املاک عبدالله نهیان”               بود املاک عبدالله نهیان”

برو بچه شکر خوردی زیادی            چرا ای نازنین اینگونه گفتی

نشون دادی که خیلی بی سوادی   یوقت در درس جغرافی نیفتی

تو تنبان خودت هم اعتباریست        شما را با دو تنب ما چه کار است

دگر بر تنب ایران ادعا چیست؟         که تنبان خودت بی اعتبار است

برو تنبان خود محکم نگه دار            برو تنبان خود محکم نگه دار

وچشم از این جزایر نیز بردار             وچشم از این جزایر نیز بردار

مراقب باش تنبانت زپایت                 از آن ترسم که تنبانت به زودی

نیفتد ای امیر بی کفایت                  رود در پای آن شیخ سعودی

(از انجایی که دوستان ذهن خلاقی دارند و برداشتهای متفاوتی از خود به شعر اضافه میکنن لازم دیدم بگویم که تنبان همان شلوار است و در استعاره که میگویند ردای یا لباس ریاست منظور من از تنبان همان ردای پادشاهی است لطفا بحث را مورد دار نفرمایید و منظور از پوشیدن شلوار ایشان توسط شیخ سعودی اشاره دارد به اتفاقات بحرین که قرار است متحد سعودی شود و این مسئله در مورد خود شلوار ایشان رخ نخواهد داد)

موسای منتخب ۳

خرداد ۶ام, ۱۳۹۱

به بهانه موسم افتتاح مجلس نهم و بدنبال ۲ مطلب قبلی انتخاب مبارک و منتخب مبارک ۲  که در آنها خصوصیات انتخاب مبارک و منتخب مبارک از دیدگاه مولای متقیان و ائمه هدی علیهما السلام در پیش از روز برگزاری انتخابات مجلس نهم شورای اسلامی مطرح نمودم ، اینک گفتمان و تعاملی با موسای منتخب خواهم داشت . باشد که مرضی خدای تبارک و تعالی و مورد توجه موسای عزیز قرار گیرد گرچه در اینجا بیشتر یادآوریهایی از گذشته و سنگ بنای رفتار و کرداری است که از یک نماینده منتخب و مبارک انتظار هست، میباشد.

سید موسی جان که اینک مردم شریف منطقه ترا ارجح بر تکیه زدن بر صندلی سبز بهارستان که جایگاه خون شهداء و زحمات فراوان و مبارزات حقطلبانه ایشان است ، دانسته و انتخاب کرده اند ، یادآوریت مینمایم به دورانی در ۲ مقطع از انقلاب پربار اسلامیمان :

۱- در سال ۵۸ که بسیج مستضعفین در منطقه را تأسیس ، تشکیل و راه اندازی نمودم جنابعالی بعنوان مربی آموزش عقیدتی و سیاسی در خدمتی شایسته بر عقائد پابرهنگان چنان خستگی ناپذیر شبانه روز کار کردید و یاری نمودید که این بسیجیان عزیز امیدوار به خدمات بی بدیل انقلاب اسلامی به مستضعفین شدند چنانکه اگر این عزیزان آنروزها را بیاد آورند انتظارشان از شما دوچندان از دیگری است فلذا شما و دوستانمان در آنروزها بدون هیچ امکاناتی و با مخارج اندک شخصی چنان ایشان را در خدمت انقلاب و نظام و رهبری قرار دادیم که شهدای گرانقدر و جانبازان عزیز و ایثارگران  ثمره آن دوران فعالیت بی ریا و تکلف است که خود به چشم تن این فداکاریها و نتائج تلاشها را دیدیم و اینک نه تنها امروزه خبری از آن بی امکاناتی ها نیست بلکه در جایگاه مجلس شورای اسلامی نیز قرار گرفته و بناست که شما بهتر از دیگران شعارهای آن دوران را برای وضعیت پس از انقلاب و جنگ بمنظور درک امت و رفاه این جامعه متین، عملی نمائید. یادتان هست که بسیجیانی بدون امکانات و پا برهنه بسمت کلاسهای عقیدتی و رزمی از فاصله های دور میشتافتند و با چه انگیزه ای ما را تشویق به فعالیت بدون استراحت شبانه روزی مینمودند ؟ پس کمر همت را بر خدمت جانانه به این عزیزان و فرزندان برومندشان محکم ببند و خستگی ناپذیر باش .

نکند در گیر و دار تشکل های سیاسی که بیشتر وقت و تلاششان برای استحکام جایگاه سیاسیشان میگذرد شما را در گرداب خود مدهوش و یا عمل زده نماید .

۲ – یادتان هست که در عملیات افتخارآفرین والفجر ۸ بهمراه سردار محمدی در بیمارستان سه راهی اروندکنار-آبادان برای عرض خسته نباشی و خداقوت حضور رسیدیم . آنروز سردار گفتند که سید موسی آمده و در فلان بیمارستان است بیا نوک پایی بدیدارش برویم . در بین راه که از خطوط اول جبههء فاو راه افتادیم با یک وانت لندکروز ، به نهر حد که رسیدیم با حمله شدید ۱۲ فروند هواپیمای میگ عراقی با بمبهای خوشه ای مواجه شدیم و براستی هیچ راه گریزی برای کسی نماند . در این حمله چنان همه سردرگم و متحیر و سراسیمه بدنبال پناهگاهی برای استتار میرفتند که وصف شدنی نیست ، اما هیچ پناهگاهی بجز ساختمانهای مخروبه نبود در ثانی بمبهای خوشه ای معلوم نبود از کدام جبهه و سمت و سو حمله میکنند . خدا شاهد است اینقدر این حمله شدید و عجیب بود که بعضی از رزمندگان کم سن دچار اختلالات عصبی و روانی شدند . این حمله نیم ساعت توسط هواپیماها ادامه داشت و ۱٫۵ ساعت توسط بمبهای خوشه ای . درخواست کمک کردیم و جلو خودروهای عبوری گرفتیم و مجروحان را جمع آوری کردیم و ما هم تا عقب وانت جا داشت مجروحان را بسمت بیمارستان شما حمل کردیم . در آنجا دیدید که این عزیزان با چه وضعی و با چه صحبتها و غمها و درددلهائی ما را همراهی میکردند . موسی جان اینها پا برهنه ها و مستضعفین و جزء طبقات پائین از لحاظ مادی و بالا از لحاظ معرفت و انسانیت بودند . حال شما و درک و اجرای خواسته های ایشان.

موسی جان نکند درگردابهای اقتصادیون و تمکن داران نتوانیم پاسخگوی ایشان باشیم  . از شما دور باد که عده ای قلیل بتوانند راحت با شما در تماس و این عده کثیر فراموش شوند .مواظب باش در گرداب دلالان سیاسی اقتصادی رانت خواری و کسانیکه بر گرده این مستضعفین از همه موقعیتها استفاده و کمال بهره برداری را کردند خدای نخواسته از شما کولی بگیرند – ها – نه نکند و از شما دور باد.

مواظب باش که در دو جبهه شما را با دو خاطره و مثال به آنچه گذشت و سرمشق خدمات بعدی ما قرارگرفت به چیزی که امروزه بر آن تکیه میزنید یادآوری نمودم باشد که تکلیفم را ادا کرده باشم . گرچه موسی جان میدانم که تو همسان همه بچه های آنزمان که مذهب زاده و انقلابی بودند در تقوی رقابت میکردید و در پیشی گرفتن از یکدیگر در این مقوله خداپسند بهر ثوابی تن میدادیم آن سالهای ۵۶ و ۵۷ و ۵۸ و ۵۹ ، پس امروز هم در کسب رضای خدا و خدمت به خلقش از همه پیشی بگیر و در حب و بغض و جذب و دفع مواظب کلام امیر و ائمه علیهما السلام که در منتخب مبارک ۲  قبل از پیروزیت گفتم  کمال توجه و دقت کن و خود را در واپسینها با آنها بسنج و راه فردایت را با برنامه خدائی ببند .

۳- و اما مردم عزیز منطقه باید توجه داشته باشند که رقابتهای انتخاباتی گذشت و فصل همکاری و وحدت و مودت فرا رسید شما هم با موسای منتخب کمال همدلی و همکاری را داشته باشید و او را خوب تحویل بگیرید و بدانید که انشاءالله ایشان همان موسای سالهای ۵۶ و ۵۷ و ۵۹ و ۶۴ هست و بهتر هم انشاءالله میشود .

۴- موسی جان شما هم مردم را تحویل بگیر و در ایجاد مودت پیش قدم باش و جوانان را درک کن و آنچه را که در تقابل با افکار آزاد برتافته نشد تو یکی برتاب که این عزیزان ستاره های دنباله دارند که هرگز خاموش نمی شوند .

و من الله التوفیق و علیه التکلان

به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر

که هر که در صف باغ است صاحب هنریست

بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را

شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست

بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است

بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست

جواب داد که من نیز صاحب هنرم

درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست

میان آتشم و هیچگه نمیسوزم

هماره بر سرم از جور آسمان شرریست

علامت خطر است این قبای خون آلود

هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست

بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد

بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست

خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا

ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست

از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت

که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست

یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه

ز خوب و ز شب چه منظور، هر که را نظریست

نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد

صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست

میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند

که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه‌گریست

تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین

بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست

ز آب چشمه و باران نمی‌شود خاموش

که آتشی که در اینجاست آتش جگریست

هنر نمای نبودم بدین هنرمندی

سخن حدیث دگر، کار قصه دگریست

گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت

بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست

تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی

هنوز آنچه تو را مینماید آستریست

از آن، دراز نکردم سخن درین معنی

که کار زندگی لاله کار مختصریست

خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت

که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست

کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید

اگر چه نام و نشانیش نیست، ناموریست(خدا رحمت کند پروین را که سالگردش هم هست).

رهرو

خرداد ۴ام, ۱۳۹۱

« رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود  ……  نی گهی تند و گهی خسته رود »

در مقاطعی گوناگون حرفهایی را منباب انتقال فهم و بینش و یا تجربه یا نصایح کوتاه و مغزدار به عزیزانم چه مدیر محترم سایت و چه دیگر بزرگوارانم در این سایت و یا در دیگر اقطار حضور فرهنگی یا اجتماعی در حوزه فعالیتهای عدالتخواهانه یا راستی آزمائی یا نقد و انتقاد و گفت و شنود و تعامل بمنظور دستیابی به اهدافی خیرخواهانه یا متصور از کند و کاو در امور بشر صاحب زمین و بعضا دارای منزلت و جایگاه چه در دستیابی به عرش یا سقوط به فرش را گفتم اما بعضا این عزیزانم توجهی شایسته بدان نکردند و تا حدودی از اهداف و برنامه های خود فاصله یا چشم اندازهای متصور دیگران را تحت الشعاع و یا آنان را محروم از دستابی به اهداف خود البته در مقطعی از زمان نمودند که میدانید زمان گوهری است که دوباره بدست نمی آید .

گفتم که رهرو شرائطی دارد و گفتم که ما و شما که از تندروی خیلیها در آزاریم به کردار تندروانه خود توجه بایسته نمی کنیم و این خود آفت است .

نگفتم بهتان عزیزان که ماندن و جرعه جرعه رفتن و پیمودن بهتر است از متوقف شدن! نگفتم جوی روان و دائمی بهتر است از رودخانه فصلی که گهی خروشان است و هرچه هست را با خود میبرد و گهی هیچ ندارد ولی با سنگلاخهای خود زخم میزند .

اکنون نیز میگویم که فرصتها را باید غنیمت شمرد که با مدیریت صحیح بر محیط میتوان نتنها فرصتها را نسوزاند بلکه تهدیدات موجود محیطی را نیز به فرصت تبدیل کرد نکنیم کاری را که علاوه بر تهدید ، تحدید نیز شویم البته اگر رهروان علی ابن ابی طالب علیه السلام هستیم که  شرط قاطعش نیز همین است و آن همواره در چارچوب رفتن و بر مسند آن رهرویی کردن است .

من برادر داهی شما عزیزان که خود در همه امور تلاش بر اشراف داشته ام بار دیگر از شما میخواهم که با تدبیر و سیاست و با وزن و بطور وزین، عقل و اندیشه و تمایل خود را که صد البته در چارچوب دین مبین اسلام و حق و حقیقت است و بدور از اجحاف است ، تبلیغ و بر حق باوری در جویبار اندیشه های پاک جعفری خود بدرستی و با حوصله کار کنید و زمینه ظهور آقا را انشاءالله فراهم سازید . کمی با تأمل و تحمل و حوصله و بدور از حب و بغض و با عقیدهء باور دیگران چوگان بازی نمائید و در محیطی بیارائید که نتوان از آن خرده اختلاط و شبهه گرفت . گفته اند که مؤمن زرنگ است و دم به تله نمی دهد و گفته اند که نباید مؤمن در محیط و یا تصوراتی وارد شود که زمینه تهمت بخود را در جامعه فراهم آورد چرا  که در دروازه شهر را میتوان بست ولی در دیگران را نه … مطلبم را ناتمام میگذارم که خود بر آن کلام اتمام زنید گرچه میدانم که همه چیز پایان نیافتنی است چون بشریم و بسوی عقل کل در حرکت .

ایام رجب المرجب بر شما مبارک و در شب لیلهالرغائب انشاءالله به آرزوهایتان دست یابید.

سلام خرمشهر

خرداد ۴ام, ۱۳۹۱

سرانجام  در ساعت ده و نیم بعد از ظهر اول خرداد ۶۱ با رمز «بسم الله القاسم الجبارین یا محمد بن عبدالله ( ص )» تلاش برای آزادی هسته مرکزی حوزه خونین شهر آغاز شد و رزمندگان اسلام با یک عملیات بی نظیر و با جهشی حیرت آور حمله ای جانانه را استارت کردند که با این هجوم برق آسا نیروهای عراقی بسی دچار وحشت وسرگردانی شده و نتوانستند واکنش مهمی از خود نشان دهند و بلافاصله ارتباط یگان های ارتش متجاوز عراق با یکدیگر دچار مشکل ، اخلال و بعضا قطع گردید . با نمایان شدن آثار اولیه موفقیت رزمندگان اسلام ،  هزیمت دشمن شکل گرفت و فرار افسران ، درجه داران و سربازان عراقی از منطقه خونین شهر با شمائلی کاملا وحشتبار و با سراسیمگی آغاز گردید و این خود گویای از هم پاشیدگی سازمان یگان های دشمن بود . در روز دوم خرداد نتیجه عظمت و قدرت رزمندگان بسیار قابل توجه و درخشان بود و قرارگاه کربلا به هدف خود که احاطه کامل خونین شهر بود رسید. در این منطقه بلافاصله نیروهای دشمن به اسارت گرفته شدند و تعداد اسرای عراقی در این روز از ۲۸۳۰ نفر تجاوز کرد و یگان هایی از دشمن که در منطقه بین نهر عرایض ، خین و شلمچه مستقر بودند ، بمیزان قابل توجهی منهدم شدند.

«من برای شهدای گرانقدر این خطه رحمت واسعه الهی طلب و بر جای جای زخم های  زخم خوردگان این عملیات و دستان پرمهر وبرکت رزمندگان و همه ایثارگران و کسانیکه بهر نحو ممکن ما را در این پیروزی یاری کردند ، بوسه میزنم و خاک پای این یاوران دلاور و عزیزان قهرمان هستم و از ایشان طلب همت و بخشش در کوتاهی ها دارم»

با توجه به حضور گسترده جنگنده های نیروی هوایی عراق در منطقه و فعالیت گسترده آنان از میگ و سوخو و انواع دیگر آن و عملیات های فراوان در آسمان خونینشهر ، خلبانان جسور نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در پشتیبانی از یگان های خودی ، در صحنه عملیات بیت المقدس حضوری فعال داشتند و با بمباران پل شناور عراقی ها بر روی اروند رود و مناطق تجمع آنان در آن سوی رودخانه، نقش ارزنده ای در آزاد سازی خونینشهر ایفا کردند.در اواخر روز دوم خرداد، قرارگاه کربلا پس از بررسی آخرین وضعیت، تصمیم گرفت تا نیروها با ورود به شهر، آنرا از لوث وجود نیروهای عراقی پاک گرداند. و در سه بامداد روز سوم خرداد واحدهایی از رزمندگان ایران به آن سوی رودخانه وارد شدند.از طرف دیگر جمعی از نیروهای عراقی با استفاده از تاریکی شب و قایق اقدام به فرار کردند که تعدادی از این قایق ها توسط تکاوران نیروی دریایی هدف قرار گرفت و سرنشینان آن ها غرق شدند.نیروهای عراقی از ساعت سه و پنجاه دقیقه بامداد تا نیم بعد ازظهر روز سوم خرداد از سمت شلمچه ۳ بار اقدام به پاتک کردند و تلاش نمودند تا از طریق جاده شلمچه – خرمشهر حلقه محاصره خونینشهر را بشکنند، اما هر بار با پایداری و مقاومت دلاورانه رزمندگان ایرانی مواجه شدند و با دادن خساراتی عقب نشینی کردند.در ساعت ۱۱ صبح روز سوم خرداد در حالی که درگیری شدیدی بین قوای ایرانی و نیروهای عراقی در شمال نهر خین جریان داشت و دشمن در فکر شکستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ایرانی از جناح غرب و خیابان کشتارگاه وارد شهر شدند و در ناحیه گمرک شهر در کنار اروند اندکی مقاومت نمود که آن هم به سرعت در هم شکسته شد.در ساعت ۱۲ قوای ایران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نیروهای متجاوز بعثی که ۲۴ ساعت در محاصره کامل قرار داشتند، راهی جز اسارت یا فرار و یا کشته شدن نداشتند. بدین جهت واحدهای عراقی گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند.در ساعت ۲ بعد از ظهر، خونین شهر ، خرمشهر  و  آزاد شد و علم سه رنگ ایران برفراز مسجد جامع و پل مشهور خرمشهر برافراشته و به حرکت درآمد.

با این اوصاف این شهر دلاورپرور که پس از ۳۵ روز پایداری و مقاومت در ۴ آبان ۱۳۵۹ به اشغال درآمده بود، پس از ۵۷۸ روز اسارت، بار دیگر به آغوش گرم میهن اسلامی بازگشت و پیکره پاک آن از لوث وجود متجاوزان تطهیر گردید و این سومین مرتبه ای در تاریخ ایران بود که خرمشهر از اسارت دشمنان این آب و خاک آزاد میشد ولی در این مرتبه بدون دادن هیچ امتیاز بلکه با جنگندگی ملت ایران و همت رزمندگانشان آزاد شد سوای از اینکه در ۲ مرتبه قبل در سوابق تاریخی این دیار ، از این آب و خاک در مقابل آزادیش امتیازاتی بس بزرگ را از ایران اخذ نموده بودند .

نتایج

–     طی عملیات بیت المقدس ۵۰۳۸ کیلومتر مربع از اراضی اشغال شده از جمله شهرهای خرمشهر و هویزه و نیز پادگان حمید و جاده اهواز – خرمشهر آزاد شدند. علاوه بر این شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از تیررس توپخانه دشمن خارج گردیدند. هم چنین ۱۸۰ کیلومتر از خط مرزی تامین شد.

–         با فتح خرمشهر، برتری نظامی ایران بر عراق مورد تایید کارشناسان و تحلیل گران نظامی قرار گرفت.

–         فتح خرمشهر موجب انفعال ارتش عراق شد؛ به گونه ای که نظامیان عراقی تا مدت زیادی نتوانستند از لاک دفاعی خارج شوند.

–         عملیات بیت المقدس موجب شد تا کشورهای عرب منطقه به تقویت مالی و نظامی عراق مبادرت ورزند.

–         طی این عملیات حدود نوزده هزار تن از نیروهای دشمن به اسارت درآمده و بالغ بر شانزده هزار تن کشته و زخمی شدند.

شعری که در تئاتر “لام و رود” استفاده شد “ویرایش ۱ افزودن شعر شروه پایانی تئاتر”

خرداد ۳ام, ۱۳۹۱

داستان سرودن این شعراز زمانی شروع شد که دوستم عزیزم آقای محمد جواد صفایی از من خواست تا برای ابتدای تئاتر “لام و رود” شعری بنویسم و چند بیتی به عنوان مثال و نمونه بیان کرد و حاصل آن شد شعری که در ادامه می آید. انشالله قصد دارم شعر را کامل کنم لذا از دوستان تقاضا میکنم اگر عبارت یا موضوعی به ذهنشان میرسد که جای آن در شعر خالی است بفرمایند. قسمتهایی که در گیومه قرار دارد از آقای صفایی می باشد که حقیقتا از شاه بیتهای این شعر میباشد.

“خلایق گوش کنید حالِ خرابُم”

غمی تو سینَمن میذه عذابُم

بُگم اِمشو گَپی از مَردومونُم

زن و مرد و گُتُ و خُردُ و کلونُم

گپ غیرت، گپ برنو، گپ جنگ

گپ مردای فولادی تر از سنگ

“گپ خان و گپ مال و زمینش

گپ ملا، گپ ایمون و دینش”

گپ نون و رطب اما حلالش

زکات ِ پای درو از رزق و مالش

گپ کَروَه، گپ نِرَه، گپ مشک

گپ دوغ خومونی،خشکو و کشک

گپ نون و سُورُو با پرگ عالی

گپ او خوردن از کیزه سفالی

گپ بازیار و لالایی مکینه

دو دست کاش کاشِ بسته پینه

صدای پت پت، شده حوزین پر او

گپ کار از صو (صبح)گه تا سر شو

گپ بازین، گپ چو مخ سواری

ماشین بازین، یه چو با چرخ گاری

گپ “کُل پشکلو”، “خَطو”، “کُتر”، سنگ

دلم سی “چو چلخ” خیلی شده تنگ

گپ “چِش کامِلو “، ۶ گود و ۶ هِل

گپ خَنج خوردن و بازین توی گِل

گپ بازین “موچ”، ماسیذن پا

گپ مکتب، فلک، چو(چوب)، درس ملا

گپ نون تاویی، نون تنیری(تنوری)

گپ نون نازک لیموی اسیری

“گپ او دوره که دل خوشترک بید”

دلا صاف بید رو دستا ترک بید

“همون دوره ای که مردم چی نداشتن”

برا مکنای زن حرمت میذاشتن

برات امشو بگم سیر از دیارم

بشین پای صحبت قلب فگارم

برات امشو بگم از لام و از رود

که لام و رود نقش زندگی بود

 

اشعار شروه پایانی تئاتر(لیلا و سالار دو عاشق هستند. پدر لیلا در یک جنگ پدر کسی را میکشد و فرزند او برای انتقام تصمیم به قتل لیلا می گیرد)

ندونستم که جنگ پایون(پایان) نداره

که کینه شربتی جز خون نداره

به تیر تهمت و شک و به کینه

دل صد چاک لیلا جون نداره

عزیزم مرد چون کشتن عزیزی

که قاتل ذره ای ایمون نداره

نگیرم انتقام از نازنینش

که درد و داغ مو درمون نداره

بلند آوَ (بلند شو) برام یک خنده ای کن

دل سالار تو سامون نداره

خدا لی”لام و رود”م (لیلام و عزیزم) از چه دیگه

وفا بر عهد و بر پیمون نداره 

 

 

Next »