Archive for مرداد, ۱۳۹۰

گوشت قرمز کیلویی ۳۵۰۰ . . .

مرداد ۳۰ام, ۱۳۹۰

چند روز پیش برای دیدار عموی بزرگم که پیرمردی ۹۰ ساله است به خانه آنها رفتم بعد از احوال پرسی و چند کلامی حرف بایکدیگر عمو شروع به سخن گفتن کرد . در بین حرف هایش حرفی زد که برای خودش شاید کاملا کم اهمیت و برای گرم نگه داشتن مجلس بود و برای سایرین چون من حرفی بس(تقریبا) غیر قابل باور ؛ عمو گفت:” عمو جان ما دیروز گوشت قرمز خریدیم کیلویی ۳۵۰۰ تومان،گوشت خوشمزه ای بود” همه ی ما برای چند لحظه هنگ کرده بودیم و یکدیگر را به حالت تعجب نگاه می کردیم که زن عمو قهقه ای زد و گفت: نه مادر عمویت اشتباه می کند ، گوشت رو خریدیم کیلویی ۱۳۵۰۰ تومان در همین حین عمو همچنان بر حرف خود پافشاری می کرد. ولی وقتی دید که همه ی حاضرین حرف زن عمو را تائید می کنند مجبور به پذیرش این موضوع البته با دلخوری شد.
پس از نیم ساعتی که شد خانه عمو را به قصد خانه خودمان ترک کردم؛ در راه که می آمدم این افکار از ذهنم عبور کرد که عموی من پیر است و این تناقض گویی او نسبت به قیمت گوشت فقط و فقط از اثرات پیری او است.
ناگهان فکر دیگری چون خوره به ذهنم فشار آورد که پیر به چه کسی می گویند : آیا پیر همین سن ۹۰ سالگی عموی من است و یا نه آن افرادی که در جامعه ما هستند و در مورد بیشتر مسائل اجتماعی ، سیاسی و … دچار یک چنین تناقضات گفتاری می شوند ، امثال آنها را باید چه نامید؟ پیر ، میانسال ، جوان و …
ما می توانیم این افراد را که دچار یک چنین تناقضات گفتاری شده اند نیز پیر بنامیم. حال ممکن است عده ای بگویند مگر این تناقضات گفتاری بین افراد می تواند چه اثری در مسائل جامعه داشته باشد که ما بدان پرداخته ایم…
دوباره از باب همان مثال عمویم اثرات این تناقضات گفتاری را یک بار دیگر برایتان خلاصه بیان می کنم؛ و اینکه در آن زمان که عموی من گفت: گوشت کیلویی ۳۵۰۰ تومان خریدیم ؛ اگر زن عمو نبود که آن را اصلاح کند این موضوع ، برای حاضرین در جمع به یک معما تبدیل می شد و در پی حل آن بر می آمدند که چطور یک چنین چیزی ممکن است.
و حال فکر کنید که یک فردی حرفی در مورد مسئله ای مهم از جمله دولت،اجتماع و … با تناقض فراوان و از روی سرگرمی بزند و این حرف از نظر درجه اهمیت بین افراد جامعه دهان به دهان بچرخد . و پس از آن تبدیل شود به یک معضل ، همین معضل دامنگیر قوانین جامعه شود و چون اکثرا آن حرف را شنیده اند و یا بازگو کرده اند هیچ کدام حاضر به پس گرفتن این حرف نیستند و این می شود یک معضل غیر قابل حل برای جامعه و دولت و مسئولین حفظ نظم جامعه(کسی هم هست؟) و هرج و مرج بوجود می آید و اینطور می شود که قوانین اجتماعی تبدیل به قوانین فردی می شود و هرکس برای خود قانونی خواهد داشت و …
و من به خانه رسیدم.
راستی در جامعه ما لامردیها کسی هست که کاری شبیه کار زن عموی ما انجام بدهد؟

داستان زندگیم

مرداد ۲۸ام, ۱۳۹۰

 من فاطمه هستم که در محل مرا فامِل صدا می زنند. در نصف شب دهم ربیع در سالی که به سال او گوتو معروف بود به دنیا آمدم. به قول مادرم در آن سالی که به دنیا آمدم باران شدیدی گرفت و مشک مشک آب از آسمان فرود می آمد. مردم از ترس مهر کربلا در آب باران انداختند که شاید باران بند بیاید امّا چنین نشد. دنیا زیر آب رفت. سیل جاری شد و تمام خانه های آبادی ما یعنی هیکلی و از جمله دکان حاجی زار غلوم و تنها دکان محل را آب برد، بیشتر خانه های خشت و گلی ویران شد، مادرم از روی ناچاری مرا از مختک بیرون آورد و دوان دوان به بالای درخت گزی برد. ما آن بالا بودیم تا اینکه دو نفر از اهالی تلخندق به نام زار محمد حسن و عباس زاراولا ما را نجات دادند. هنوز یکسالم تمام نشده بود که برای مادرم خبر آوردند، پدرم که در کویت کار می کرده از دوسه (تخته ی بنایی) افتاده پایین و دو پایش شکسته، طوریکه در خانه زمین گیر است و کار نمی تواند بکند بنابراین خانواده ی ما دیگه خرجی نداشت و بدبخت شده بود. سومین اتفاق بدی که در سال تولد من افتاد مرضی به نام گرّو بود که در جان مردم افتاده بود. بسیاری از اهالی محل به این درد مبتلا و کشته شدند. همه ی این مصیبت ها دست به دست هم داده بود تا یک روز ضعیفه های محل در خانه ی ما جمع شوند. در مورد پاقدم من مجلس گرفتند و در آخر به این نتیجه رسیدند که پاقدم من نحس بوده و به قول خودشان پیچ دارم. راه حل آن طبق رسم محل، داغ کردن است. این بود که شیئی داغ را بر روی پیچِ پَسِ کمر من گذاشتند و گوشتم را سوزاندند تا من از نحسی به در آیم که هنوز جای آن بر پشت کمرم باقیست. یک روز مادرم متوجه شد که اول دندانهای جلویی من روییده است، طبق رسم باید مرا از پشت بام به پایین پرتاب می کردند، این بود که من بیچاره را گرفتند به پشت بام برده، چند مرد هم زیر بام ایستادند و چهار طرف پتویی را گرفتند، سپس یکی مرا از بالا به طرف پتو پرتاب نمود. با خود گفتم خدایا تا کی بد بیاری؟ گویی گرفتاری های من تمامی نداشت.
بزرگ و بزرگتر شدم و دندان های بیشتری بیرون آوردم. شاد و سرحال همراه دختر بچه های همسایه بیگَگ بازی می کردیم. در همان ایام کودکی مادرم پیراهن بلندی بر تنم می کرد و مرا برای جمع آوری پِشکل و سرگین همراه خود به مسیله می برد.
در ایام کودکی بیشتر با مادر بزرگم خوش و بِش داشتم و شب ها در کنار او می خوابیدم. مادر بزرگم معروف بود به دی حلیمه (مادر حلیمه). گذشته از اینکه دانا و مهربان بود، بسیار قصه وگپ شو می دانست. تمام شعرهای محیا و باقر را حفظ بود. عصرها زن ها و مردمِ خسته از کار، روی سردون یا پشت بام جمع می شدند و مادر بزرگم برایشان شروه و بیت می خواند. صدای او خوش بود و در ایام صفر و محرم نوحه می گفت و برای زنها مرثیه می خواند.
منطقه ی ما تابستان بسیار گرمی داشت امّا در بهار، صحرا پر از گل، علف و سبزی می شد. دیبا هر وقت به صحرا می رفت برای چیدن علوفه من را هم با خودش می برد و اونجا علف می چیدیم. بعضی وقتها برایم گَذَرکی در می آوُرد و می شست تا بخورم. همچنین نوعی حشره ای زیبا بود به نام چَهره ریسک که آن را می گرفت و در پایش خاری می کرد بعد به چوب و کاغذی می بست، چهره ریسک بال زنان دور چوب می چرخید و ما با همدیگر می خواندیم.
            چهره ریسک چَهره بده وِلِت کُنُم          چهره ریسک چهره بده ولت کنم     
کنار خانه یمان گودالی بزرگ بود که آب باران در آن جمع می شد. فصل بهار پر از علف و توله می شد. مادربزرگم وسط سبزیها نشسته و تسّی می ریسید. بزغاله ها اطرافش جست و خیز می کردند از من می خواست هیزم جمع کنم برای آتش اجاق و چاله. از پدربزرگم برایم می گفت که میراشکال خوبی بوده و همیشه گوشت اِشکال و پازَن برایش می آورده است حتّی برای عروسیشان یک قوچ کوهی جلوی پایش سر بریده بود. شبهای زمستان ابتدا در حیات خانه هیزم ها را در آتشدانی سیار می کردند به نام کلک بعد که هیزم ها آتش می گرفت کلک پر از خُلگِ آتش را بر می داشتیم و داخل اتاق می بردیم. اتاق ما بزرگ و خشت و گلی بود و دیوار آن به خاطر دود، سیاه شده بود. چاله وسط این اتاق بود. در زمستان اطراف آن می نشستیم و گرم می شدیم. گوش می دادیم به گپ های شو مادر بزرگ، داستان حیدر بک و سمک عیار و بُزَک زنگوله پا و داستان های قرآن و ائمه. در گوشه اتاق تیری بود چوبی که لحاف روی آن می گذاشتند. خوابمان که می گرفت، می خوابیدیم تا صبح زود بیدار شویم.
صبح زود من و خواهرم و مادرم  بیدار می شدیم کهره و مرغها را از کته (لانه) بیرون می کردیم، مادرم از بزها شیر می دوشید و نِهره (مشک) می زد من گوسفندان را از حیات بیرون کرده و تا پایین ده می بردم و تحویل چوپان ده می دادم. چراغعلی چوب به دست کنار الاغش در پایین ده ایستاده بود و گوسفندان را برای چرا به صحرا می برد.
من بعد از تحویل گوسفندان به چوپان، سریع به خانه برمی گشتم. خس(آغل) گوسفندان و حیات خانه را جارو می زدم و بعد سِرها یعنی (آشغالها) را به سِردون وسط ده می بردم.
صبح زود صدای زاره خر ملا ناصر که می اومد همسایه ها دورش جمع می شدند. ملا ناصر از پشت کوه یعنی دریا و بندر ماهی و گرجه می آورد برای فروش. پسرش هی جار می زد و مردم را خبردار می کرد. مادرم در زمستان ماهی حَشَنه می خرید برای سرو ، من و مادر بزرگم کمکش می کردیم. سر و شکم ماهی را می گرفتیم، مادرم ماهی و نمک را درون خمره ای می کرد و سر آن را می بست تا بعد از یک ماه برسد و بعد بخوریم.
بعضی روزها افرادی می آمدند به در خانه یمان به نام نودین و خلیفه که فال می گرفتند. دم جون دار می بستند. مار دور گردنمان می کردند، ماری زنده را دور گردن مامی پیچیدند و ذکری می خواندند با ذکر الله مرتضی علی تا هیچ مار و عقرب و گزنده ای نتواند ما را نیش بزند و به قول معروف بیمه می شدیم. بعد مقداری چایی و قند به آنهامی دادیم و می رفتند.
تابستان زیر درختان گز جلوی خانه یمان کولی ها می آمدند، کولیها کارشان دیگ سفید کردن، دَم منتیل و تیشه و داس تیز کردن و همچنین درست کردن لانه مرغ، بادگیر، داس و غیره بود. بچه کولی ای بود به نام خورشید، سیاه سوخته و فقیر. هر روز ماده ای درون دیگهای سیاه می ریخت و با پای برهنه درون دیگ می رفت، دو دست بر شاخه درخت می گرفت و پاهایش را بر دیگ می چرخاند تا لایه های چرکی درون دیگ از بین رود.
آب خوردن ما آب برکه بود، مادرم هر روز مشک را بر می داشت و سر برکه می رفت و آب می آورد. مشکها درون مشکلون خنک می شدند. آب شستشوی ما از چاه وسط حیات بود. مادربزرگم مرا حمام می داد. روی سنگی می نشستم مادربزرگم آب از چاه می کشید مقداری گل سرشور بر سرم می مالید و حمامم می کرد. بعدگیسوانم را پَل می گرفت و مکنا سرم می کرد.
در اوقات بیکاری کنار مادر بزرگ می نشستم تا شعرهای هایش را حفظ کنم.
بنجیری دیدم اندر هوا
می خوند ذکر خدا
می گفت جای درویشون کجا
روی تخت مصطفا
مصطفی در گُنبدن
در گنبد پیغمبرن
بزنید طبل نبی
بیارید اسب علی
تا علی سوار بشه
بروه نزد خدا
یه خدا و دو جهون
دو ملک در آسمون
آسمون آبی
مرغهای شادی
آب از چه خوره            زحوض کوثر
نان از چه خوره             ز سفره ی مرتضی علی
هرکه نگفت یا علی        علی بزنه بند کمرش

*رفتم به سیل صحرا
دیدم جوونی تنها
گفتم جوون چه داری
گفت خط پرخط دارم
گفتم بده بخونم
هُم نداد نخوندم
سنگی زدم پیشونی ش
پیشونی ش خون اومد
خون دادم به زمین
زمین علف به ما داد
علف دادم به بع بعی
بع بعی شیر به ما داد
بعضی شب و روزها بازی می کردیم. پاهایمان را کنار هم جفت می کردیم و او برام یه گَنُم دو گنم می گفت.
یه گنم
دو گنم
چاری – چنبر
مسکین – عنبر
تاسم – توسم
ملک – رحمان
نه مو بیدم باد بید
شتر علی خان بید
هر که زدم رسوا بید

*شلت َ تُم توتی تَ تُم
خرمای دشت لیت تُم
او چه با تو تَتُم – خرمای دم چالو تَتُم
دست کی بالای دست
دست مو بالای دست

*نه نه میخام برم چُکُلو واچیدن
نه نه میخی بری کهره دزیدن
حدود سن ۵ تا ۶ ساله بودم که پدرم از کویت برگشت و مرا پیش مکتب فرستاد. ملا عباس مکتب خانه ای داشت در کنار خانه اش. مکتب خانه اتاقکی خشت و گلی بود، با چند طاقچه و رف. در گوشه ای چوبی بزرگ، رحل قرآن و کوزه ای آب گذاشته شده بود که ملا روبروی ما در آنجا می نشست. ما دخترها و پسرها تقریباً همسن و سال به مکتب خانه می رفتیم. کلمه های قرآن را بخش بخش می کردیم و بعد سرهم می خواندیم و همینطور به جلو می رفتیم. من حدود سه ماه که رفتم توانستم قرآن را بخوانم. سپس ملا عم جزء و جوهری یادم داد. بعد از اتمام همراه چند تن دیگر از بچه ها برای ما جشن ختم قرآن گرفتند و شیرینی مویز و شربت دادند. از آن به بعد بود که می توانستم هر خطی را بخوانم ولی نمی توانستم بنویسم.
مادرم به پاس زحمات ملا مقداری قند، چای ، برنج و شربت به او داد و از او تشکر کرد و به او قول داد که پدرم حتماً از کویت برایش قَمیصی بفرستد.
من بزرگتر شدم حالا نه سالم بود، سه سال بود که پدرم بر نگشته بود. روزی برای مادرم خبر آوردند که قرار است پدرم برگردد. مادرم بسیار خوشحال شد. پتو ها وگلیم ها را بیرون آورده و آنان را شستیم و در گوشه ای ازحیاط پهن کردیم. مادرم مردی آورده به نام محلی(محمد علی) که زیر نخلها پاخه می کرد. او شاخه و برگ اضافی نخلها را برید. ما حیات خانه را پاک جارو زدیم. شب تابستان بود، مادرم پشت بام را فرش کرد، چند قلیون چاق کرد و چایی درست کرد، همه ی همسایه ها در پشت خانه یمان جمع شدند و منتظر آمدن پدرم شدند. پدرم قرار بود از راه دریا به بندر مگام بیاید و از آنجا از راه گردنه خشت به طرف ده برگردد. نیمه شب بود که شعاع نوری از پشت نخلهای دوردست نمایان شد. همه از جا پریدیم و صلواتی فرستادیم امّا نور برای نیم ساعتی محو شد و دنیا تاریک تاریک، اما آن نور دوباره پیدا شد، حاجی عبدل گفت نور نزدیک پنگرو است. پس باید دو ساعتی دیگر برسد. ما از خوشحالی چای و آب به میهمانان تعارف می کردیم. ساعاتی گذشت، قلیانها ریخی شده را دوباره چاک کردیم و دست میهمانها دادیم. مادربزرگم شروه ی انتظار خواند، من گوشه ای لب بام نشسته بودم و در رؤیاهای خودم بودم که کی پدرم خواهد رسید و مادرم سر چمدون را باز خواهد کرد و قمیص و مکنای نو به ما خواهد داد. همچنین بُرمَیت و چاکلیت و مکنتوش خواهیم خورد. در همین افکار بودم که خبر آوردند ماشین نزدیک می شود. کم کم ماشین نزدیک و نزدیکتر شد. ماشین گرد و خاکی وسط ده به راه انداخت و رفت لَرد چَکِ وسط ده ایستاد، ما همگی از پشت بام پایین آمده و به طرف ماشین حرکت کردیم. جمعیت گرداگرد ماشین ایستادند و دو نفر پیاده شدند. امّا از پدر من خبری نشد. حاجی غلامحسین و حاج قاسم در حالی که پیراهن سفید و کفش تخت سوز به پا و عرق چین بر سر داشتند پیاده شدند، مادرم نگران و هراسان نزد حاجی غلامحسین رفت. حاجی غلامحسین بسته ای و نامه ای تحویل مادرم داد و گفت که پدرم حالش خوب است و چون خبر آوردند امسال بارندگی نشده و سال خوبی نیست، گفته نمی آیم تا ان شاء الله سالی دیگر. این بود که تمام خوشحالیها مادرم به غم تبدیل شد. ما برگشتیم و مغموم گرفتیم خوابیدیم. مادرم جومه ویل و باذله اش که بخاطر برگشتن پدرم پوشیده بود را بیرون آورد و تا صبح کنار قلیانش نشست.
آن سال خالو اسماعیل که ۱۶ سال بیشتر نداشت، گفتند تا قبل از ماه محرم زنش واگیره و سریع عروسی بکنه، دیمون همراه با خالومون و کدخدا رفتند حرفش زدن بَرِ خجو مذ قاسم. خالو اسماعیل زنش را واگرفت و جلدی بعد از عروسی از راه قاچاقی رفت ابوظبی. چند روز روی آب بود و بعد رسیده بود آنطرف آب.
ماه محرم می رفتیم حسینیه ملاغلوم همراه با بچه های کوچیک، دیبا هم کورتَپ کورتپ همراه ما می اومذ حسینیه. داخل حسینیه چند تا چراغ بَمپی گذاشته بودند. ابول زار علی آتشی روشن کرده بود، چایی دم می کرد برای عزاداران. بعد از روضه، مردها دوره می گرفتند، زار اسماعیل نوحه می خواند و مردها سینه دوره ای می زدند.
شب عاشورا  به همراه مردم چراغها و فانوسها را بر می داشتیم و می رفتیم قبرستون کنار دره ی پدنو. زن و مرد کنار مُردگان خود می رفتند و شمع روشن می کردند و زیارت عاشورا می خواندند. بخصوص در کنار قبر سیدها که اتاقکی بسیار کوچک در کنار قبر آنها بود، مردم نذر می کردند و پول در آنجا می گذاشتند.
هر روز صبح  در حسینیه حلیم و پلیل می پختند برای نذر، ماه محرم و صفر هیچ جا خبری  از عروسی نبود. مادرم می گفت ماه صفر بسیار سنگین است، مردم به مسافرت نمی رفتند و زن ها هم حنا بر سر نمی گذاشتند.
اما بعد از ماه صفر برای عروسی دختر خاله ام دعوت شدیم خالده، خالده روستایی بود در نزدیکی کوه پایینی.
یادم است که مادرم موقع رفتن به خالده مجبورم کرد که حمام کنم. من هم آب از چاه کشیدم و آن را در دیگی گرم کردم. مَلَح کردم و سرم را شستم بعد مادرم مو هایم را پَل گرفت و مقداری روغن به سرم مالید. جومه ی وَیل سرخ چَپّه سِوِن به تنم کرد و مکنای گَرس خوس گرفته سرم کرد. باذله ی سر دست خوسی رُخ زده و پیچو در دستم کرد. روی مکنام چُلّاب زد و خُرّ و دِراخی از کُلَینم آویزان نمود. خودش هم لباس آفتین بلند و شلوار دمپا گشادی پوشید. اُرسی به پا کرد و پیاده راه افتادیم طرف بیخه ی دومنی برای عیش.
در شمال ده جاده ای مالرو بود. راه افتادیم از گَهدُم خطیمی گذشتیم تا رسیدیم مخهای مُلُنگو و سیدِه رفتیم طرف مسیله. رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم کوه پایین، نزدیک دهی به نام چاه شرف. در آن نزدیکی برکه ای بود که چند زن داشتند با دول از آن آب می کشیدند و درون مشکهای خود می ریختند. مادرم تواضعی کرد و آنجا ایستاد. مقداری از آب را برداشت و به من داد تا بخورم. من خواستم آب بر صورتم بزنم که مادرم نگذاشت. او عقیده داشت که آب شیرین برکه، نباید بر صورت زد. خودش هم سیر آب خورد و راه افتادیم تا رسیدیم خالده.
دیوارهای خشت و گلی خالده را بیرق زده بودند و پارچه ها و تیرشه های رنگارنگ آویزان کرده بودند. در بیرون جایی فرش کرده بودند برای میهمانها و دیگهای بزرگ روی آتش بود. خاله ام به پیشباز آمد و حسابی ما را تحویل گرفت. رفتیم داخل. شب عروسی گرمی بود و تا بیگه (پاسی از شب) بیدار ماندیم و همانجا خوابیدیم. فردای عروسی خاله ام  شیرینی ها را در بشقاب ریخت و روی هر بشقاب دستمال پارچه ای گذاشت بعد درون سینی بزرگی گذاشت و بُرد در خانه ها تحویل همسایه ها و اهالی محل داد. بعد از ظهر من و مادرم خداحافظی کردیم و از همان راه که آمده بودیم، برگشتیم.
دوباره کار من همین بود که صبحها به صحرا می رفتم برای جمع آوری سِرگین. در راه گاگَل دلّه ای پشکِل جمع می کردم. بعضی روزها عصرها می رفتم. اگر دیر می رسیدم به خانه یا سرگین و پشکل نمی آوردم، مورد مؤاخذه ی مادرم قرار می گرفتم. آن زمان اینطوری بود، هر دختر باید قبل از غروب آفتاب در خانه ی خودشان باشد. همچنین عیب بود دختر تنها شب بیرون باشد در آن روزها، غلوم پسر هم محله ایمان سر راهم می نشست و چشم دنبالم داشت. اما من جرأت نمی کردم در این باره چیزی به مادرم بگویم. یه روز عصر که از خانه بیرون زدم و رفتم سرگین جمع کردم، در راه برگشتن اتفاقی برایم افتاد.
                               اتفاق آنروز
یاذمن کوچیک که بیذم              پشکل وامیچیدیذُم
یه روز اَخُو پاویزم                      پاشنم و وَر کشیذُم
مکنام سَرُم بکرذم                    جومه مو  واپلیذُم
رفتم تی ره گاگلی                   پشکل بز واچیذُم
اَفتو بهی وومذُم                      نزدیک ده رسیذم
ا بخت بد پَس نوش                کلّه ی غلوم بدیذُم
تاوتَم اومد خنیث                  به مو بگفت عزیزم
اَ ترس او گُریختم                 ری تُمبی جَس بریذم
پَکُم نشست بی حیا            پیشپایی  واکتیذُم
خُم و پیپِ سرگینیم            کپ شی تو گل پکیذُم
چش خاگلی می خندید         مو هم می گرویدیذم
یهو لَپی لَمر نرم                 تو چش و ریش پاشیذُم
غلومو چشش ورکَروند           هر جونی کند ندیذُم
بُچِش پر لمر واویذ                 مو جلدکی جیکیذم
همینجوری کامَکی                تا خونمون دویذم
زهرَه ترک، پای پتی               کُنج خونه تپیذم
دیمون اومد سُراغم               مینام گرفت کشیذُم
واسَد با دست چوخَرون           تا می تونست کوتیذُم
کتک مفصلی خوردم اما مادرم هر کاری کرد، چیزی نگفتم. یقیناً اگر ماجرای مزاحمت غلوم را می گفتم دعوای بزرگی راه می افتاد. تحمل کردم، رفتم سر چاه دست و صورتم را شستم و گوشه ای از اتاق کِز کردم.
اما غلوم روزهای بعد هم دست بردار نبود. کمین می کرد، هر وقت می رفتم صحرا او به دنبالم راه می افتاد. چون دید به کسی نمی گویم و جرأت ندارم کم کم خودش را به من نزدیکتر کرد. طوریکه روزهای بعد، همراهم می اومد. کمکم پشکل و سرگین جمع می کرد. بعد دلّه ی پر از سرگین را روی دوشش می گذاشت و تا ده برایم می آورد. هفتَوالی ده که می رسیدیم از او خواهش می کردم تا از من دور شود. آخِر اگر کسی ما را می دید، رسوا می شدیم. روزهای بعد او برایم چاکلیت و برمیت می آورد. هرچند دوست نداشتم او طرفم بیاید و با من صحبت کند، امّا راهی نداشتم، می دانستم او دست بردار نیست. هر چه زهره اش می بردم و تهدیدش می کردم، فایده ای نداشت، بهتر دیدم همان در دوردست باهاش حرف بزنم تا دِلنَها شود و در ده برایم رسوایی درست نکند. روزها گذشت و محبت او زیادتر می شد. من هم با گذشت زمان به او عادت کردم، روزهای بعد منتظر می ماندم که او بیاید تا با همدیگر حرف بزنیم، ترسم ریخته شده بود و حالا به او دل بسته بودم و رسوایی برایم معنا نداشت. به صحرای دوردست که می رفتیم ماوین بوته های گِتکی می نشستیم و نان و سرویی که او آورده بود می خوردیم و می خندیدیم. غلوم بچه ی بدی نبود. او هم بیچاره عاشق بود. هزاران قول بهم می داد و من هم حرفهایش را باور می کردم. راستش حسابی پابند او شده بودم تا اینکه بزرگان حرفش را زدند و ما به همدیگر رسیدیم. بعد ها عروسی گرمی گرفتیم. مادر بزرگم در عروسی بالای سرم بیت می گفت:
عروس بزرگون قدم واسون و بیو                 کاوه ت قربون قدم واسون و بیو
مرا با لباس عروسی سوار خری کردند و غلوم آمد افسار خر را گرفت و مرا برد خانه ی بخت. موقع رسیدن به خانه ی داماد پاانداز کردم، پدر غلوم نخلی را به نامم کرد بعد کهره ای را جلوی پایم را سر بریدند. من چنگی خرما را به در تخته ای اتاق حجله زدم. همراهان تیر و تفنگ انداختند و تمام شد. 
                            عاشقی
غلومو که عاشقم بید              بسوی خود کشوندم
دس نواسد کله سخت             دل عاشقی واخندُم
هر کسی اومد برام                 چون مگسی پروندم
زعشق او زار و خار                   دلم را ور کروندم
هر جا می رفت دنبالش           خودم را می کشوندم
                                 ***
فال و فیسم را شکست             مثل چو واشکنندم
خورد و خوراکم گرفت                چون کَلوکی چَلوندم
اومد به خواستگاریم                به خونشون کشوندم
موقع کاغذ گیرون                  تا می تونست دووندم
مثل سِتی به دیوار                گوشه  ای  والوندوم
عاقبت الامر غلوم                رفت خارج و چزوندم
چون خجه ی خشککی         تشم بزد سوزوندم
رفت و سرم نوومذ               مثل تیری چکوندم
این هم عشق و عاشقی. گپ و قول و فرا رسیدن امیدهای واهی. این همه انتظار تا به همدیگر رسیدیم. چند سالی خوش بودیم در کنار هم. سالی یک بچه گیرمون می آمد. یاذمن سال قحط، فصل جُرین بیذ و مو سر زیور دختر آخری حامله بودم که ولم داد. پَسِ ماشین تویوتای دو کابینی نشست و با لنجی از راه لاوان، قاچاقی رفت بحرین. حدود سه سال خبری از طرفش نیومد. ما نگران و دلواپس بودیم. خرجی نداشتیم تا اینکه خبر آوردن همون سالی که روی آب بوده، شرطه های بحرین لب ساحل او را گرفته و در زندان کرده بودند بعد با پارتی یکی از فالیهای بحرین از زندان بیرون آمده و دنبال کار است. این بود که بعد از چند سال نامه اش اومد به همراه مقداری پول. مو هم رفتم نزد حاجی سید ابراهیم و جواب نامه اش نوشتم.
نوشتم نامه ای بر برگ چایی                بکردم گِله ها از بی وفایی
کجا رفتی ولم کردی در اینجا                نمی دونم در این چند سال کجایی
به دشتی یا به دریا یا کویری                به دنیایی، زمینی یا هوایی
نمی گیری سراغ از مشکل مو              نمی آیی کنی مشکل گشایی
یادت رفته چطور دیوونه بودی                چرا ای عاشقا از من جدایی
ندارم در جهان کار و کسی من             ندارم جز تو سایه، سرپناهی
برفته از  کفم تاب   و توانم                   از آن ترسم بمیرم تو نیایی

دلم بار داشت، هر چه تو دلم بود برایش نوشتم و حسابی گله گذاری کردم. دادم تحویل غلوم ابول که عازم بحرین بید تا براش ببره. امّا دیگه او برایم نامه ننوشت. پس از هر چند مدت مقداری پول و خرجی برایمان می فرستاد.
هر کس از بحرین می اومد می رفتم سراغش و جویای حالش می شدم، هر کسی چیزی می گفت: یکی می گفت سر به هوا شده، یکی می گفت ندار شده، یکی می گفت مریضه، دیگه خسته شده بودم، هر چطور بود زندگی را می چرخاندم. انقلاب که شد خمینی آمد و وضع ما بهتر شد. رسیدگی بیشتری به روستاها می کردند اما من دیگه کم کم رو به سرازیری بودم، موهایم سفید شده بود، کار کردن در آفتاب و تحمل رنج ها و سختی ها، جوانی را از من گرفته بود. در همین سالها بود که قاصدی از ره رسید و نامه اش را برایم آورد. دیگه مثل قبل، با دیدن نامه اش خوشحال نشدم. نامه ای نوشته بود به این مضمون:
غریب و مفلس افروخته حالم                     به درد و دوری تو مبتلایم
هنوز عشق تو هست اندر دل من              هنوز هستی چراغ محفل من
پشیمانم به حالت در فغانم                       برفته از کفم تاب و توانم
دلم تنگه برای سایه ی بَن                         دلم میخا خورم آب لب خَن
دلم میخا بیاییم در کنارت                         ببوسم تیشه و مشک و نوارت
                                            ***
یادم میا مسیله پیپ و دلّه                       برای هم می خوندیم شعر و شروه
به سر آمد جوانی و بهارم                        به فکرم کی میایی در کنارم
چو آیم با نگاهی تیر مَ وَرده                     هزاران فیس و ناز و عشوه فِر ده
غلام غیر از تو غمخواری نداره                به غربت مونده دلداری نداره
تو حق داری بشی از من فراری               دو پایت روی قلب من گذاری                         
همینطور ادامه داده بود و مرا یاد جوونی می انداخت. اما اکنون دیگر حنایش پیش من رنگی نداشت و من آن دختر کم سن و سال نبودم که فریب حرفهایش را بخورم. حالا که مریض و افتاده و در به در شده و هیچ نداره، میخا برگرده سر خونه و زندگیش و بار دل من بشه. دلم هم برایش می سوزه اما دیگه مهرش تو دلم نیست. نمی فهمیدم چه کار کنم، وقتی برمی گرده تحویلش بگیرم یا نه. دو جون گرفتار بیدم، این بید که آفتینامو پس سرم گِرِهن زدم و رفتم خونه همسایه پهلی شَهرو ملّا که شیگَرش سالها وِلش کرده بود. بهش گفتم که غلومو حالا می خواهد وایا سرم. اون هم عوض اینکه دلم واذه، از پیرمردش که تازه اَ قطر وومذه بیذ، برام گفت و نالید.
پیرمردم وومذه بی حال و زار                    دسَ پاش درازترن لاغر و لار
ره لنج وومذه با جومه ی برش                 نه قمیصی همراشن نه کمی دینار
دیگرو رفته سر مخ پاش چاکیذه                نمی تونه او بده مخی هُوار
مَشَمورن، کَلَ بَهلو خوسیده                   مثِ یه بار بوگند سایه ی کنار
شَه میگم پاوه، یه لقمه نون بیار              می کشه رو سر مو داد و هوار
لایَ شُرّن کسی نیگو شیگرن  داد و         خواستم نیکنه، گُتن و بی عار
جوونیش عین پلنگ جس می برید           چش به هم زن می آورد خار و خشار
کاروون داشت می رفت تا هَلِ لار               می آورد بار، می برد با چارودار
تا جوون بیذ، برکه و مسجد می ساخت            سرپیری شانس مو واویذ ندار
ای خدا جونش واسون یا جون مو                   سن پیری نمی خوام مرد ساهار
شهرو از بس گفت، دلم واکرذ پنج مَن. واگشتم خونه. هر روز همینطور دل خودم می خوردم تا عاقبت یه روز دیدم  صدای در فَذا اومد. رفتم در واکندم، چَهکُم واوُرد، غلوم پس در بیذ. بی سر و صدا اومد داخل خونه. شلخته بود و سر و کله اش سفید طوری که حتی بچه ها هم نشناختنش. 

                          نوشدارو بعد از مرگ سهراب
حالا بعد یه عمری همدل مو                  واگشته بعد چند سال منزل مو
ز وقتی رفته گله ی کُره کرده                  مثِ کره ی گمین چُهرِ دل مو
او که مانند فرهاد عاشقم بید                  پس از چند سال محبت کرد وِل مو
اگر نیدید مرا چند لحظه بعدش                صدا می زد کجایی خُشگِل مو
بهم می گفت چِشُ بُشکِ خزالت             چو ماهِن سبزه روی عاقل مو
موهم بر قول او دل بسته بودم                 می گفتم شیر مرد کامل مو!
به قربون دو چشمایت واوُم مو                 به قربونت تن ناقابل مو
زخوشحالی شِوا سر می کشیدم            پرِ سادول شنفت صوت کلِ مو
چو می آمد هَزُم، حول وامیویزم               همه دیدند به دورش جِل جِل مو
دلم خوش بید که شیگر کرده بودم            میوو در زندگونی او وِل مو
به وقت ناخوشی دستم می گیره              می گیره وقت خواری کنگِل مو
می ذاره در دَسُم پیچ و بِوندو                    دِلک مندازه بر دورِ خِر مو
چو برگرده میاره ویل تاکه                           عوض وایوو قمیص واپُلِ مو
تی اَفتو در کنارم می نشینه                     می ذاره سر ری پای خِمپِل مو
می خوسه دلّ بالا در کرونم                    به زیر جفت چهشای پِنتل مو
سر افتو بهی می گیره کهره                   می روبه خسّ پر از پشکل مو
می جنبونه بچه وقت دِرَی شو                لالای می گه برای مه گِل مو
نفهمیدم میره بحرین نوایّا                      می سازه رشته عشق یَکپلِ مو
خدا خیرش نده وایوو پَنَه پیش                   دگر نیگو چطوری فامِل مو
نمی دونم چرا سن جوونی                     نشست در غربت و کِرد کنسِل مو
زنک مردش میخا هیچی نمی خا             نمی فهمه چه کرده با دل مو
هزار اسباب داره زندگونی                       نمی فهمه چه باشد مشکل مو
نمی فهمه در این چند سال عمرم             غم دنیا وارِخته تو دل مو
ز وقتی رفت بحرین و نَوومد                     گذاشت خُلگِ تشی روی دل مو
پرندوش وومذه هیچی نداره                    نمی فهمه که کرده باطل مو
نمی دونه مصیبت کرده بارِ                      تن بی صاحب و بی حاصل مو
حالا پیر و خراب و بوسَحارن                     مثال مورتهلن در دل مو
گیج و منگن به دور خُش می چرخه           می گرده روز و شو در دسپلِ مو
مثال کشتی طوفان شکسته                     نمی تونه بیا در ساحل مو
نمی دونه کجای زندگونیست                  سبک مغز پیرمرد جاهل مو
مث سایه به هر جا می روم مو               میا در تاوتم سُکِّ دل مو
صدای خُرکَ خُرکُ، فُرچَ فرچش            شده سر چُهرِ خونه ی کَهگِل مو
سیاهن تو چشام عین بازنگون                دلم نیخا بخوسه در چلِ مو
کُل کینش شکسته، کُخ آورده                نمی وو قیمت ایرانسل مو
دلم شَ رفته بید. دلم نمی خواس حتی هفتوالیش رو بکنم. می دونم خدا خوشش نمیاد، اما گویی چش دل سیاهی برام نوشته بودند. دست خودم نبود، هر چه لعنت جون شیطون می کردم، فایده نداشت.
رفتم پهلی حاج سید حسین، بیوی اومد، کنارم نشست. مسئله برام گفت، سخنان پیغمبر برم گفت. بهم گفت هر چه باشه اون مردته. سالها رفته غربت زحمت کشیده، حالا اشتباهی هم کرده، حالا که سرش به سنگ خورده، وومذه، احترامش کن، آدم چاره ی حرف مردم نمی کنه. عاقل باش و تحویلش بگیر.
نذر سید شوکور کردم بعد وومذم خونه. فکر کردم نظرم عوض واویذه، البته غلوم هم آدم بدی نبید. او هم شانس نداشته. خلاصه چند روزی گذشت، ولی در این چند روز مث کسی که چیزی به حلقش ریخته باشند، دوباره ایام جوونی یادم اومد. یادم اومد وقتی که دورم می گشت و عاشقم بید. رفتم پهلوش نشستم چند فُرُکی قهلون هم کمکش کشیدم. پیرمرد ذوق کرد، طوریکه اَو تو چهشاش در اومد. دوباره دلم رحم اومد و عاشقش واویذم و خوشحالی کردم.

                              زندگی شیرین
مو خوشحال بیذم که مردم اَ سرم وومذه بیذ
                             یار گمگشته بی درد و سرم وومذه بیذ
گرچه پیر و ندار بید ولی او
                       صاحبم بید مگه نه، نون آورم وومذه بیذ
وقتی وومذ بیچاره هیچکه نرفت اَ پیشبازش
                          خودشو جومه برش در سحرم وومذه بیذ
هر چه بید بهتر مردای ای دوره بید غلوم
                            افتخار بهش می کردم، شیگرم وومذه بیذ
می ذمش از این به بعد تا کشک و بنتو بخوره
                           هم خوراک و همدَم و همسفرم وومذه بیذ
هر جا خاس می برمش، هر روز مَلَح می کنمش
                                آخه اون سرخ موره مین شکرم وومذه بیذ
بعد ماه خدا بخا، حنو می نم به دست و پاش
                                      یَلِ مُل سوار و اسب کَهرم وومذه بیذ
می ذمش تفنگ برنو تا بره پرّ سادول
                                        یوز پلنگ دل کوه و کمرم وومذه بیذ
لیسنش لِت می کنم، دیگش نمهلم که واره
                                 تازه سر وقت بچای در به درم وومذه بیذ
سن پنجاه ری او وَل آدم یه یار نَک میخا
                                   قربون سرش واوُم، ناتور درم وومذه بیذ
دسِ یارم میگیرم بهتر از این گیر نمیا
                                     نی کنم ول بغلش تازه بَرُم وومذه بیذ
می نشینم بَرکش، دس می کنم دور قدش
                            چش مینم بر قدمش، چهشای ترَم وومذه بیذ
گیر میا قمیص و کار، گیرت میا یه لقمه نون
                                  دلخوشی گیر نمیا، جومه ی برم وومذه بیذ
نمی خام بوندو و اشرفی و تاکَ و طلا
                                             دُرّ نایاب سراپا گُهَرُم وومذه بیذ
چادرم کردم سرم رفتم به محله ی دومنی
                           جار زدم جلدی بیید، خوش خبرم وومذه بیذ
دعوتی کردم همه، کهلون نهادم بغلش
                                   پریدم دور و برش، بال و پرم وومذه بیذ
هر که از ره می رسید، پای ویذ می کرد تواضعش
                              مو پُر از چش روشنی که کوکَرُم وومذه بیذ     
پسر و دخترکام دورش میگشتن نککو
                            هر چی بید بای پسر و بای زیورم وومذه بیذ
وختی مردم همه رفتند اومدم هفتوالیش
                              جون خُم وقتی که رفتم تی وَرُم وومذه بیذ
شو می رفتیم کِرِ هم ری پشت و بون می خوسیدیم
                       شو تا صبح گپ می زدیم، دل و جگرم وومذه بیذ
پوشنم کِرِ پوشنش دس می نهادم شی سرش
                                    چرب ایکرزم کمرش تاج سرم وومذه بیذ
بعد سی سال آذگار شکر خدا که کل غلوم
                                    بچه ی کیسکوی زار مح صفرم وومذه بیذ
دو تا بنجیر ما بیدیم جیک جیک می کرذیم بر هم
                                         ملّا واعظ تو بُدون، جفت نَرُم وومذه بیذ
                                                                       
    احمد واعظ زاده ایراهستانی
                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    سال ۱۳۸۹

عصای موسا یا گلیم درویش!

مرداد ۲۷ام, ۱۳۹۰

۱-
پس از نوشتن مطلب “حاج قاسم دولت تعیین می‌کند” عده زیادی در این زمینه نظر داده و از آن استقبال کردند. مطالب مفید زیادی مطرح شد که باعث توجه افکار عمومی به این قضیه گردید. عده‌ای مجال را برای توهین به اشخاص مطرح این گروه فراهم دیده و به دلیل عدم اطلاع یا عامدانه از دایره بی‌انصافی خارج شدند. در این گونه موارد سعی شد به این بی انصافی ها پاسخ داده شده و موضع و محدوده فکری نویسنده مطلب و مراد از نوشته با شفافیت بیشتری مشخص گردد.

ادمین های سایت نیز تا آنجا که به اهداف سایت -که یکی از آن‌ها ایجاد آگاهی همراه با بحثهای مفید است- لطمه ای وارد نکند و سایت به یک رسانه بی بو و بی خاصیت تبدیل نشود، نظرات توهین آمیز را حذف کردند. البته تشخیص مصادیق توهین به عهده ادمین‌ها بوده که از طیف‌های مختلف فکری انتخاب شده و از افراد معتدل و فعال سایت می‌باشند.

برخی از این مطالب ممکن است به زعم عده‌ای توهین آمیز بوده و طرح آنها را به صلاح ندانند. هر طرف نیز دلایل خود را مبنی بر توهین آمیز بودن یا نبودن مطلب دارد. طبیعتن اگر بخاهیم نظر همه طیف‌های فکری تامین شود نباید هیچ انتقادی به هیچ کس وارد شود و مطالب سایت به چند پاراگراف عام که معلوم نباشد روی سخنش با چه کسی است و چه هدفی دنبال می‌کند و میخاهد چه چیزی را اصلاح کند، محدود شود -که صد البته اهداف سایت را زیر سوال خاهد برد-.

حداقل فایده این مطلب ایجاد بحث و جدل بر سر این قضیه در محافل دوستانه و جلسات رسمی و غیررسمی بود. حتا اگر تنها همین موضوع صحت داشته باشد، رسالت سایت انجام شده؛ چه هدف ما چیزی غیر از این مباحثات و مجادلات مفید و آگاهی بخش برای ایجاد هم‌افزایی و انتخاب آگاهانه نیست و مطمئنیم این امر به نفع تمام منطقه خاهد بود.

نویسنده مطلب و بسیاری از کسانی که ذیل این مورد و همین‌طور ذیل مطلب مهندس جواد صفایی قلم زده‌اند هیچ گونه خصومتی با دکتر موسوی نداشته و ایشان را فردی خدوم و شایسته در امور درمانی منطقه و پیگیر بسیاری خدمات دیگر می‌دانند. انتقاد ما به نحوه مطرح شدن ایشان برای کاندیداتوری از طرف افراد شاخص گروهی است که طرفداران زیادی در منطقه دارد و طبیعتن این طرفداران انتظار دارند در مورد معرفی کاندیدا از جانب این گروه، احتیاط لازم لحاظ شود که با طیف‌های مختلف مشورت و هماهنگی شده و پس از نظرخاهی و اطلاع از عقیده اکثریت، کاندیدای نهایی معرفی گردد (که از قراین برمی‌آید چنین کاری صورت نپذیرفته است).

در نتیجه همان‌گونه که در ذیل نظرات هم اشاره شده، به این بحث و جدل باید به عنوان یک مجادله و مشاوره درون گروهی نگریسته شود و تذکر مجدد داده شود که ما به هیچ عنوان قائل به ایجاد تفرقه گروهی نیستیم. هدف ما ابراز عقیده و نظرخاهی از همه مردم برای انتخاب کاندیدایی است که از نظر اقبال عمومی، شایبه شکست در انتخابات نداشته باشد. و گرنه در فردای روز انتخابات که نام کاندیدای منتخب از صندوقها بیرون نیاید گریبان چاک کردن و دعوا دیگر فایده‌ای نخاهد داشت و ما خاهیم ماند با چهار سال پر از کشمکش پیش رو (که مسبوق به سابقه نیز هست اگر فراموش نکرده باشیم).

اما آیا قایل نبودن به ایجاد تفرقه بدین معنی است که: حالا که آن سبو بشکسته و آن پیمانه ریخته و حالا که ما پیش دستی کرده و کاندیدایمان را زودتر معرفی کرده ایم، شما بیایید و با ما متحد شوید؟!
—————–‬

۲-

پس از آغاز بحث در محافل کوچک دوستانه، جنب و جوش گروهی که معتقد است دکتر موسوی کاندیدای مناسب‌تری است افزوده شده و با برگزاری جلسات متعدد با طیف‌های مختلف فکری سعی در جذب مخالفین و القای این حس در دیگران شوند که تصمیم آن گروه صحیح و موشکافانه بوده است. از این امر باید استقبال نمود و در حالت خوشبینانه تعبیر بر این کرد که لابد این گروه میخاهد از انتخاب خود مطمئن‌تر شود.

اما شکل برگزاری این جلسات، مطالب مطروحه و نحوه مدیریت آن نشان می‌دهد این گروه به عمد یا به سهو راه خطا را در پیش گرفته است. از جمله جلسه‌ای با چند رییس اداره که موضعی مخالف دکتر موسوی دارند برگزار شده و سعی شده با مدیریت این جلسه، هم به افکار عمومی این پیغام داده شود که ما با مخالفینمان نیز مباحثه میکنیم تا آنان را قانع کنیم و هم رفع تکلیفی صورت گرفته باشد. جلسه‌ی ویژه دیدار دکتر موسا با هیئت علمی دانشگاه آزاد نیز با مدیریت بجای حاج عیسا با موفقیت هر چه تمام‌تر سر و تهش به هم آمده تا این گروه نیز ادعا نکنند کاندیداتوری دکتر موسا با ایشان هماهنگ نشده و ظاهرن توضیحات دکتر بحمدالله آنقدر واضح و شفاف بوده که دیگر جایی برای سوال باقی نمانده است!

شکل برگزاری این مجالس نشان می‌دهد این گروه از برگزاری جلسات کاملن آزاد که طیفهای مختلف مردم در آن اظهار نظر کنند و هر کدام تریبون خاص خود را داشته باشند ابا دارد. حتا شرکت کنندگان این جلسات نیز به دقت مدیریت شده و از روسای ادارات سر به راه انتخاب شده‌اند. این گروه که کوله باری از تجربه سی ساله مدیریت انتخابات را یدک می‌کشد به انحاء مختلف سعی می‌کند از گرد هم آمدن گروه مخالف در کنار گروه موافق جلوگیری نماید. گو این که گروه مخالف بیماری مسری دارد که در صورت قرار گرفتنش کنار گروه موافق، آن گروه را بیمار خاهد کرد.

مدیریت این جلسات بدین شکل، پیام خوشایندی برای مردمی که برای خود استقلال فکری قائلند، مخابره نمی‌کند. دسته بندی مردم در دسته‌های خواص و عوام و میانی و غیره، دیگر در این زمانه رنگ باخته است و حداقل در انتخابات مجلس که هر فرد جامعه خود را یک متفکر و ایدئولوژیست می‌داند توهین آمیز جلوه خاهد کرد.

‫——————‬

۳-

در جلسات برگزار شده چند گزاره غلط یا نیمه غلط به استماع مردم رسانیده می‌شود تا کسانی که امیدی به حضور آقای زارعی در مقابل دکتر موسوی دارند ناامید شده و به انتخاب آنها تن در دهند:

  1. آقای زارعی خودش از کاندیداتوری امتناع کرده است.
  2. ‬آقای زارعی قول داده رییس ستاد انتخاباتی دکتر موسوی خاهد شد!
  3. ‬ما در یک اجماع در جمع ۶۰-۷۰ نفره به این امر رسیده ایم که دکتر موسوی مناسب‌تر است.

اولن باید توضیح داده شود چه دلیلی دارد کسی که تا چند ماه پیش زمزمه حضورش به کرّات شنیده میشد و برخی از افراد همین گروه پروژه تخریب ایشان را رهبری می‌کردند، از کاندیداتوری امتناع کند. و دیگر این که چرا کسی که تا چند ماه قبل هیچ زمزمه ای از حضور او در انتخابات نبود الان به این نتیجه رسیده که در انتخابات شرکت نماید. چه تغییری در این مدت صورت گرفته که ایشان مجاب به حضور شده‌اند و اوشان مجاب به انصراف؟ این تکلیفی که به قول دکتر موسوی به ایشان شده از جانب چه فرد یا افرادی صورت گرفته است؟
آیا اگر مشخص شود آقای زارعی از کاندیداتوری امتناع نکرده است می‌توان نتیجه گرفت پس لزومن معرفی کاندیدای دیگر لزومی ندارد؟

برخی از آقایان برای اثبات صحت ادعای امتناع از کاندیداتوری، شاهد می‌آورند که ایشان به زودی رییس ستاد انتخاباتی دکتر موسوی نیز خاهند شد! به نظر شما این ادعا تا چه حد می‌تواند درست باشد؟ کسی که خودش را ماه‌ها برای کاندیداتوری آماده می‌کرده حالا یک شبه نه تنها از تصمیم خود انصراف بدهد بلکه رییس ستاد انتخاباتی طرف مقابل هم بشود؟

نکته دیگر این که این جمع ۶۰-۷۰ نفره یا در برخی قول‌ها ۱۵ نفره که اجماع در آنجا صورت گرفته و کاندیدای منتخب مردم از آن بیرون آمده شامل چه کسانی بوده که ما تا کنون نتوانسته‌ایم آنها را در لامرد زیارت کنیم؟ اگر کسی مثل محمود عامری در این جمع نبوده، محمود و احمد حق شناس، محمد هنرپیشه، ابراهیم حیاتی و خیلی های دیگر من جمله رابط‌های این گروه در بخش‌های دیگر منطقه در آن نبوده‌اند، پس چه کسی در آن جمع حضور داشته؟ آیا این جمع که می‌خاهد برایند نظرات مردم را بیان کند نباید نماینده همه طیف‌ها را در خودش داشته باشد؟

نکته دیگر‌تر این که آیا افراد این جمع از طرف خودشان رای داده‌اند یا از طرف جمعی که نمایندگی می‌کنند؟ اگر از طرف خود رای داده‌اند که آن اجماع دیگر به معنی اجماع مردم نیست و اگر از طرف جمع رای داده‌اند کدام یک از آنها نظر موکلین خود یا جمعی که نمایندگی می‌کنند را پرسیده‌اند؟ پس این افراد به چه حقی بدون پرسش از طرف موکلین خود رای داده اند؟

مهم‌تر از همه این‌ها، به فرض محال هر سه ادعای فوق صحیح باشد. اصلن فرض کنیم آقای زارعی خودش همین جا جلو ما قسم بخورد که هر سه گزاره بالا صحیح است. الان گروه های متعدد مردمی برخلاف نظر آن جمع به آقای زارعی تکلیف کرده‌اند که ایشان در انتخابات حضور داشته باشد. تکلیف ایشان و این جمع چیست؟ مگر نه این که ما ادعا می‌کنیم رای رای مردم است. بسم الله این هم مردم! وقتی تکلیفی از طرف جمع بسیار زیادی از مردم به ایشان که داعیه خدمتگزاری مردم را دارد واگذار شود ایشان به چه حقی می‌تواند خاهش مردم را نادیده گرفته و از حضور امتناع کند؟

 

‫———————–

‬۴-

موقعیت کنونی را در نظر بگیریم:

  • آقای موسوی از طرف عده‌ای برای کاندیداتوری مناسب تشخیص داده شده‌اند.
  • گروه زیادی از مردم خاهان حضور آقای زارعی هستند و تصمیم گیری یک جمع برای خود را توهین آمیز می‌دانند.
  • هر گروه ادعا می‌کند کاندیدای خودش حایز اکثریت و اقبال عمومی است.
  • نظرسنجی جامعی از مردم انجام نشده و اگر نمونه برداری محدودی هم انجام شده احتمالن بایاس بوده است.
  • تا زمان انتخابات چند ماه فرصت داریم و معلوم نیست تا چند ماه دیگر چه اتفاقاتی روی خاهد داد. به قولی تا آن موقع کی زنده کی مرده.
  • معلوم نیست کاندیداتوری چه کسی توسط مراجع ذیصلاح تایید خاهد شد.

خب چه لزومی دارد ما از همین الان دعوا کنیم تا بر سر یک کاندیدا به توافق برسیم؟ چرا هر دو نفر کاندیدای بالقوه نباشند تا زمانی که مشخص شود چه کسی از اقبال عمومی بالاتری برخوردار است و آن گاه یکی از این دو به تشخیص خود و به نفع مردم منطقه انصراف بدهد؟ آیا در آن صورت عزت و احترام هر دو کاندیدا بیشتر نخاهد شد؟ آیا در آن صورت مردم خود را در تصمیم گیری‌ها دخیل‌تر نخاهند دانست؟ آیا در آن صورت اتحاد منطقه که اصل مهمی است محفوظ‌تر نخاهد ماند؟

فرازهایی از نامه امام علی به امام حسن

مرداد ۲۷ام, ۱۳۹۰

چون برادرت از تو جدا گردد، تو پیوند دوستی برقرار کن، اگر روی برگرداند تومهربانی کن ، وچون بخل ورزد تو بخشنده باش ، هنگامی که دوری می گزیند تو نزدیک شو و چون سخت میگیرد تو آسان گیر ، و به هنگام گناهش عذر او را بپذیر چنان که گویا بنده او میباشی و او صاحب نعمت تو می باشد. مبادا دستورات یاد شده را با غیر دوستانت انجام دهی یا با انسان هایی که سزاوار آن نیستند بجا آری،

دشمن دوست خود را دوست مگیر تا با دوست دشمنی نکنی ، در پند دادن دوست بکوش ، خوب باشد یا بد و خشم خود را فرو خور که من جرعه ای شیرین تر از آن ننوشیدم و پایانی گواراتر از آن ندیده ام. با آن کس که با تو درشتی کرده نرم باش که امید است به زودی در برابر تو نرم شود. با دشمن خود با بخشش رفتار کن ، زیرا سرانجام شیرین دو پیروزی است (انتقام گرفتن یا بخشیدن) اگر خواستی از برادرت جدا شوی جایی برای دوستی باقی بگذار تا اگر روزی خواست به سوی تو باز گردد بتواند.

به کسی که به تو علاقه ای ندارد دل مبند ، مبادا برادرت برای قطع پیوند دوستی ، دلیلی محکم تر از برقرای پیوند با تو داشته باشد و یا در بدی کردن بهانه ای قوی تر از نیکی کردن تو بیاورد.
خویشاوندانت را گرامی بدار که آنها پر وبال تو می باشند، که با آن پرواز میکنی و ریشه تو هستند که به آنها بازمیگردی و دست نیرومند تو می باشند که با آن حمله میکنی، دین و دنیای تو را بخدا می سپارم و بهترین خواسته الهی را در آینده و هم اکنون ، در دنیا و آخرت ، برای تو میخواهم .

با درود

همه چیز به همه چیز ربط داره(همراه با مسابقه)

مرداد ۲۶ام, ۱۳۹۰

حتما برای همه ماها پیش اومده که اول بحث داشتیم در مورد یک موضوع صحبت میکردیم آخر بحث که می رسیم می بینیم داریم در مورد چیزی حرف میزنیم که هیچ ربطی به موضوع اول نداشته.

یادمه پارسال تو سایت تراکمه یک خاطره در مورد خشتک پاره یک بچه افغانی نوشتم چنان بحث رو به موضوعات سیاسی کشوندن که نزدیک بود به موضوعاتی نظیر ماهواره امید، لیزر، انرژی هسته ای، جنگ نرم، دادگاه متهمان کهریزک، سیاست خارجه ایران، چاله های فضایی و …. کشیده بشه که با درایت مسول سایت و بستن بخش نظرات از ایجاد یک بحران امنیتی جلوگیری شد و گرنه ممکن بود ایجاد شکاف در یک خشتک به ظاهر ساده به بروز یک بحران بین المللی منجر بشه و تاثیری بیشتر از شکاف ایجاد شده در بین اصول گرایان و اصلاح طلبان در جامعه بگذارد.

از اون موقع فهمیدم همه چیز در عین حالی که به هم هیچ ربطی نداره یه جورایی به هم ربط داره.

این کار برخی موارد به صورت عمدی توسط افراد انجام میشه که معمولا دلایلی نظیر آنچه خواهم گفت دارد.

۱- نشان دادن برخی ویژگیهای خود به دیگران

مثال: گزارشگر: نظر شما در مورد آلودگی هوا چیه طرف: والله برای من که رتبه ممتار رشته کامپیوتر دانشگاه شریف هستم درس خوندن تو این هوا سخت شده تازه چند تا از خواستگارام هم با اینکه فوق تخصص ریه از آمریکا دارن تو اون یک هفته ای که برای خواستگاریم اومده بودن تهران هر روز سرفه میکردند آخه اون وقتی واسه بورسیه دکترام تو دانشگاه MIT آمریکا با کلی امکانات رفاهی رفته بودم اونجا دکتراش میگفتن ژیلا جان با اینهمه زیبایی و پوست خوبی که تو داری ما فکر نمی کردیم تو هوای آلوده تهران زندگی کرده باشی و وقتی میگفتم خونه ما تو شمیران کوچه گل یاس پلاک ۱۷ بوده قانع میشدند…..(اسم و ادرس ها ساختگی است مراجعه نکنید)

۲- علاقه یا کینه شدید اون فرد به گروه مرتبط با اون بحث و نه الزاما بحث

مثال: طرف بچه اش رو فرشهای خونه اش خرابکاری میکنه شروع میکنه فحش دادن به مسولان و مدیران منطقه ای، استانی و کشوری. حالا ارتباط مثانه بچه اش با مدیران اجرایی چیه نمیدنم(البته ازش بپرسید قطعا استدلال داره)

۳- انحراف افکار دیگران از بحث اصلی و تبرئه خود یا توجیه رفتار

مثال: مثلا از یک مسولی میپرسن چرا شما فلان کار رو انجام ندادید شروع میکنه از کارایی که انجام داده حرف میزنه و تو بعضی قسمت هاش ابهام میذاره تا با سوالات بعدی در مورد اون ابهامات جهت بحث کاملا منحرف بشه یا با کشاندن بحث به مسول دیگر یا مشکل دیگر بحث را عوض کرده و کم کاری خودش رو گردن بقیه میندازه و به نحوی از خودش رفع اتهام کامل میکنه در حالی که ممکنه هر دو به یک اندازه مقصر باشند یا اصلا اون طرف کاره ای نباشه(مجلس به دولت، دولت به قوه قضاییه و ……..) مثلا دفاع آقای احمدی نژاد از خانم دستجردی که گفتند چون ایشون متخصص زنان هستند و نیمی از جمعیت کشور رو خانمها تشکیل میدهند و بحث کلا به سمت زن بودن و مظلومیت زنها سوق پیدا کرد.

۴- علاقه فرد به بحث کردن در مورد موضوع مورد نظر یا به دلیل تخصص فرد در آن زمینه یا مطرح کردن سوالات خود(البته امروزه به دلیل مطرح شدن نسبی بودن علم جدیدا همه توی همه چیز یه جورایی صاحب نظر شدن و این حالت بیشتر به دلیل اولش اتفاق میوفته.)

مثال: یک دوستی که دو پیام با موضوع روحانیت در بازه زمانی ۲۰ دقیقه در زیر دو مطلب متفاوت نوشته است. گرچه نظر بیان شده با موضوعات دو نوشتار ارتباطی ندارد اما بخوبی توانسته با نظرات یکی کاربران در مورد دو نوشته ارتباط برقرار کند حالا اینکه قبلا هم تو فکر بیان این موضوع بوده یا اتفاقی به نظرش رسیده خدا میدونه.

شرح مسابقه:

با هماهنگی انجام شده با مدیران محترم سایت تصمیم گرفتم که جهت بالا بردن قدر تغییر موضوع به بحث دلخواه مسابقه ای تو سایت قرار بدم تا دوستان توانایی خود را در ارتباط دادن موضوعات بی ربط به یکدیگر نشان دهند

در این مسابقه ما یک موضوع آغازین و یک موضوع نهایی رو مطرح میکنیم باید بتونید با نوشتن تعدادی نظرات کوتاه موضوع بحث رو به موضوع نهایی برسونید. مهمترین چیز در این مسابقه ایجاد ارتباطات کلمه ای یا مفهوم های دو پهلو برای هر گام از تغییر موضوع می باشد به نحوی که روند تغییر موضوع تابلو نباشه

در روش اول دوستان در یک پیام با نوشتن چند جمله (مثلا توسط افراد مختلف)باید موضوع بحث رو به موضوع نهایی برسونند.

در روش دوم هر فرد با نوشتن یک نظر موضوع رو کمی منحرف میکنه و ادامه بحث رو نفر بعدی به عهده میگیره.

جهت جلوگیری از هرج و مرج موضوعات آغازین و پایانی فقط توسط اینجانب مطرح میشه البته شما میتونید پیشنهاد بدید. از لحظه انتشار این نوشته به مدت ۲۴ ساعت نظرات خود را در مورد نوشته، نوع برگزاری، موضوعات آغازین و پایانی بیان نمایید تا مسابقه پس از اون رسما آغاز بشه.(راستی میتونید از خاطراتتون بگید مخصوصا خاطرات خواستگاریها که یکهو از بحث خرید زمین و گاوهایی که تو شهر ول میگردن و باید ساماندهی بشن چطور به موضوع ازدواج دو نفر میرسند”خودمونیم برخی مواقع خیلی هم بی ربط هم نیست”)

روزه قلم

مرداد ۲۶ام, ۱۳۹۰

چندی پیش دوستی به رسم عادت برایم پیامکی فرستاد و در آن پیامک این سوال تامل برانگیز بود که (( اگر خودکارتان به اندازه یک جمله جوهر داشته باشد چه مینویسید؟)) جوابی برای نوشتن نداشتم و از آن روز تا حالا دارم به این سوال بی پاسخش فکر میکنم که واقعن آدمی که یک عمر کارش فکر کردن و گفتن و نوشتن است اگر به او به اندازه همان “یک جمله” ” فرصت” دهند چه خواهد گفت و نوشت ؟

آیا این “جمله آخر” ادامه همان جملاتی است که یک عمر “مسرفانه” و بی پروا از “فرصت دیگر نداشتن” از دهان خارج کرده است ؟ اگر پاسخ به این سوال مثبت است و این حرف آخر از جنس همان حرف های قبلی است تکرار کدامشان خواهد بود؟ از عشق ها خواهیم نوشت یا از نفرت ها یا از حسرت ها؟ آیا حاضریم آن یک جمله مان درباره فلان شخصیت سیاسی باشد که امروز برای اثباتش حاضریم هزار مطلب و دلیل و نظر بنویسیم ؟ و آخرتمان را به دنیایش بفروشیم؟ و از این پیشتر حاضریم آخرین حرفمان درباره اولین و مهمترین فرد در زندگیمان باشد که بودنش از خدا غافلمان کرده؟ آیا در آن یک جمله به “خود” فقط به خود” فکر” نخواهیم کرد؟ به رهایی؟ به نجات؟ به ماندن؟ آیا چون سعدی از گفتن هرچه جز حکایت دوست پشیمان نخواهیم شد؟
اسم ماه رمضان که میاید ذهنمان بی درنگ به سمت ” نخوردن” میرود و به ” نگفتن” و ” ننوشتن” فکر نمیکنیم. به این فکر نمیکنیم که همانطور که نخوردن برای اندیشیدن به فلسفه “برای چه خوردن” است ، نگفتن برای اندیشیدن به فلسفه” چرا گفتن ” و ” برای چه گفتن است. بیاید همین روزهای مانده از ماه “روزه فکر و زبان” در میانه گفتن و نوشتن هایمان به این سوال فکر کنیم که(( اگر خودکارتان به اندازه یک جمله جوهر داشته باشد چه مینویسید؟))

اولین کارگاه آموزشی رویت هلال ماه در لامرد

مرداد ۲۵ام, ۱۳۹۰

 

انجمن نجوم شهر لامرد  در راستای فعالیت های ترویجی و  آموزشی گوناگون خود با  هدف ترویج علم نجوم و ستاره شناسی در سطح عموم ، دور جدید فعالیت های خود را با حضور اعضای قدیمی و پیوستن اعضای جدید  آغاز کرد.  این انجمن که هفت سال از تشکیل ان می گذرد تاکنون توانسته است برنامه های متنوع علمی و آموزشی در سطح شهرستانهای لامرد و مهر برگزار کند.

 

( برای دیدن تصاویر با بزرگنمایی بیشتر بر روی آن کلیک کند )

انجمن نجوم در  راستای دور جدید فعالیت های خود اولین کارگاه آموزشی رویت هلال در شهر لامرد برگزار می کند.

مدرس کارگاه : آقای محسن شریفی  از رصد گران با تجربه و شناخته شده  کشور و رکوردار جهانی رویت هلال ماه با کمترین زاویه جدایی  از خورشید  ( هلال ماه صفر ۱۴۲۷ قمری ) و همچنین رکوردار  رویت هلال با کمترین  ضخامت ( هلال شامگاهی ربیع الثانی ۱۴۲۷ ).

زمان برگزاری کارگاه رویت هلال ماه : جمعه  چهارم شهریور ۱۳۹۰ (۲۶ رمضان ۱۴۳۲ ) – ۹ صبح تا ۱۲ ظهر

زمان برگزاری کارگاه عکاسی نجومی : پنج شنبه شب ( ۳ شهریور ۹۰) و جمعه شب ( ۴ شهریور ۹۰)

مباحث آموزشی :

۱- سیر تحول مطالعات رویت هلال در ایران

۲- مشخصات تآثیر گزار در رویت هلال

۳- معیار های رویت هلال

۴- بررسی نجومی رویت هلال شوال  ۱۴۳۲

۵-عکاسی نجومی حرفه ای از اهله های ماه و اجرام آسمانی دیگر

لازم به ذکر است شرکت در این کارگاه دو روزه برای عموم آزاد است . علاقه مندان  می توانند جهت ثبت نام در این کارگاه آموزشی و کسب اطلاعات بیشتر تا پایان روز دوم شهریور ماه  به دفتر انجمن نجوم واقع در  خیابان بسیج-بالاتر از مسجد امام جعفر صادق (ع)- بخش داری مرکزی سابق –دفتر انجمن نجوم شهر لامرد مراجعه کنند.  دفتر انجمن از روز های شنبه تا پنج شنبه هر  هفته از ساعت ۹ صبح تا  ۱۲ ظهر و از ۱۸ تا ۱۹:۳۰ بعد از ظهر جهت عضوگیری و ثبت نام پذیرای علاقه مندان خواهد بود.

————————————————————————————————

پی نوشت :  انجمن نجوم شهر لامرد که فعالیت خود را از سال ۱۳۸۳ آغاز کرده ، تا کنون توانسته است  گامهای  موفقی در ترویج علم نجوم و ستار شناسی  و معرفی ان به عموم مردم در سطح شهرستانهای لامرد و مهر بردارد  که  بخشی از فعالیت های گذشته ی ان به شرح زیر است .

۱- برگزاری ۲۰ گشت رصدی شبانه و معرفی اسمان شب  به همراه تلسکوپ های ۸ اینچ و ۵ اینچ بازتابی و دوربین دوچشمی های نجومی  ( در شهر لامرد_ اشکنان و اسیر )

۲- برگزاری دو دوره تابستانی آموزش نجوم مقدماتی و حرفه ای در شهر لامرد

۳- برگزاری دو دوره نمایشگاه تابستانی دستاوردهای علم نجوم به طول سه شب در مرکز شهر لامرد

۴- برگزاری سیمنار یک روزه کسوف

۵- جذب  ۱۵۰ عضو فعال و نیمه فعال توسط انجمن و ایجاد زمینه ی فعالیت های نجومی و علمی برای انها

۶- تشویق ، ترغیب و دادن مشاوره های مختلف به مراکز علمی و آموزشی جهت خرید ابزار های رصدی که  سبب شد در طول دو سال ۵  دستگاه تلسکوپ بازتابی ۸ و ۵ اینچی توسط این مراکز خریداری شود.

۷- برگزاری یک دوره یک ساله درسی نجوم مقدماتی در طول سال تحصیلی آموزشی با همکاری و حمایت مالی و تجهیزاتی ( دو تلسکوپ ۸ اینچ ویکسِن)  مکتب القران ثارلله در  دو مدرسه راهنمایی  پسرانه و دخترانه وابسته به این نهاد فرهنگی آموزشی.

انجمن نجوم  برگزاری دوره های مختلف آموزشی و رصدی در طول تابستان را در دستور کار خود خواهد داشت. لذا از علاقه مندان به فعالیت در این زمینه تقاضا می شود جهت ثبت نام و عضویت در این انجمن به آدرس دفتر انجمن واقع در  بخشداری مرکزی سابق شهر لامرد مراجعه نمایند . ساعت های کاری این دفتر از شنبه تا پنج شنبه  هر هفته  از ساعت ۹ صبح تا  ۱۲ ظهر و از ۱۸ تا ۱۹:۳۰ بعد از ظهر می باشد.

توضیح :  خوانندگان می توانند سوالات ، نظرات و پیشنهادات خود را ذیل این مطلب جهت پاسخگویی توسط دفتر انجمن عنوان کنند.

نماینده مجلس باید نماینده تمام اقشار جامعه باشد نه گروهی خاص

مرداد ۲۴ام, ۱۳۹۰

برخی افراد به اصطلاح روشنفکر و نخبه توقع دارند نمایندگان مجلس نماینده رفتار و افکار آنها باشد و مدام از عملکرد انها ایراد می گیرند و برای سایر اقشار جامعه حقی قایل نیستند. این انحصار طلبی خلاف دموکراسی است.

مگر نماینده مجلس نماینده کارگر جامعه نیست مگر کشاورز یا هر صنف دیگری حق ندارد نماینده ای در مجلس داشته باشد. نماینده مجلس در واقع نماینده تمام اقشار جامعه می باشد حتی کسانی که به انها رای نداده اند حتی دزد و معتاد و ….

انتقاد میکنند که چرا برخی از رفتارهای نمایندگان عاقلانه نیست؟ قرار نیست همیشه نمایندگان مانند افراد عاقل تصمیم بگیرند آنها نماینده افراد ساده و کند ذهن نیز هستند.

در ادامه برخی انتقاد های مطرح شده در مورد این قشر زحمت کش را مطرح و به آنها پاسخ خواهم داد

۱- ایراد میگیرند چرا نمایندگان اول گفتند ادغام وزارت خانه های راه و مسکن فوریت ندارد بعد شب خوابیدند دیدند فوریت دارد اما گفتند وزارت راه با آن همه ماموریت هایی که دارد نباید ادغام شود لذا تصمیم گرفتند برای تسهیل کار وزارت ارتباطات(ارتباطاط غیر جاده ای) را در آن دو ادغام کنند بعد دیدند اشتباه کردند دست به دعا برداشته از خدا خواستند شورای نگهبان آن را رد کند و در آخر کار همان لایحه دولت را تصویب کردند.

حتما میگویید این کار بر اساس عملکرد کدام گروه از جامعه توسط نمایندگان اجرا شده به مثال زیر توجه کنید

برای دختری خواستگار می آید اول میگوید می خوام درس بخوانم. شب می خوابد متوجه بحران کمبود شوهر می شود صبح بلند می شود میگوید درسم تمام شده اما این خواستگار کار ندارد لذا به خواستگاری که نه کار دارد و نه خانه جواب مثبت می دهد. بعد دعا می کند که خانواده داماد پشیمان شود و آخر کار با همان خواستگار اول ازدواج می کند.

۲- انتقاد می کنند چرا در رای اعتماد وزیر ورزش نمایندگان دو دو دو می کردند. به هرحال در جلسه رای اعتماد وزیر ورزش نمایندگان به تاسی از تماشاگر نماها که نماینده آنها نیز هستند از روش موسوم در ورزشگاه ها که هووو می کنند استفاده کردند اما خوب چون شآن مجلس بسیار مقدس است هو را تبدیل به دو کردند که تو تو کردن آقای فتح الله زاده در برنامه ورزش و مردم بیان از تاثیر این الگو برداری مناسب میباشد.

۳- انتقاد میکنند که چرا نمایندگان در مورد قانون نظارت خودشان بر خودشان عجله نمی کنند. خوب بسیاری از مردم در پایان روز و ماه و سال و عمر خودشان محاسبه ای بر روی عملکردشان انجام نمی دهند و در برخی موارد وجدان را تعطیل کرده اند چون به صرفه نیست و تنها عده محدودی در پایان هر روز رفتار خود را ارزیابی میکنند. دم از دموکراسی میزنیم اما توقع داریم نمایندگان به شیوه عموم مردم عمل نکنند.

۴- اخبار ۲۰:۳۰ با انتقاد، تصویر یک نماینده را در حالی که بجای چند نفر دکمه رای را فشار می داد نشان داد. آیا افرادی که در انتخابات با یک شناسنامه چند رای می دهند حق ندارند در مجلس نماینده ای داشته باشند.

۵- در اخبار مکرر می شنوید که نمایندگان در رای گیری مصوبات شرکت نمی کنند مگر آنها نماینده افرادی که در انتخابات شرکت نمی کنند نیستند.

۶- از خانه های مانند کاخ برخی نمایندگان انتقاد میکنند. آیا مرفهین بدون درد انسان نیستند که انها را از داشتن نماینده محروم می کنیم

۷-درخصوص قانون شرکت کنندگان لیسانس در انتخابات که شامل تعدادی از خود نمایندگان نشد دلایل و نظرات متفاوتی وجود دارد برخی این رفتار را بر اساس فداکاری آن افراد تعبیر نموده اند. عده ای علاقه مفرط برخی از دوستان به ترویج ادبیات فارسی در بین مردم با مطرح نمودن ضرب المثل هایی نظیر چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی یا چاه کن ته چاه است را دلیل این رفتار بسیار عجیب قلمداد نمودند. عده ای هم ایجاد خلاقیت خنگولانه را مطرح نمودند و  دلیل آن را احتمال برخی نمایندگان مبنی بر وجود افرادی چون خانم شیرزاد سریال ساختمان پزشکان( که تبحر خاصی در ابداع رفتارهای احمقانه داشت) دانسته اند زیرا حس وظیفه شناسی مفرط به انها اجازه نداده که بگذارند یک فرد وجود داشته باشد(حتی در سریال) که نماینده ای نداشته باشد. اما به نظر این حقیر این اشتباه دلیلی ندارد و تنها می توان گفت چون انسانها عاری از اشتباه نیستند این تنهای خطای دوستان بوده تا مبادا چشم بخورند.

اتهامات نادرست بسیاری وجود دارد که در اینجا مجال پاسخ گویی وجود ندارداما توصیه من این است در انتقاد از مدار انصاف خارج نشوید و علت اینکه نمایندگان به این اتهامات پاسخ نمی دهند و پاسخ گو نیستند این است که انها نماینده مدیران جامعه نیز هستند.

رمضان و تنوع مطالب

مرداد ۲۰ام, ۱۳۹۰

      بسمه تعالی

ضیافت عشق

سوره دهــــر

معرفی سوره: سوره دهر – مدنی-۳۱ آیه-۲۴۰ کلمه-۱۰۵۴ حرف

علت نامگذاری : آیه اول سوره می باشد .دهر به معنی عصر ، روزگار و برهه ای از زمان می باشد.آیات نخستین این سوره انسان و کیفیت آفرینش و خلقت او را بیان می کند.

نامهای دیگر : انسان . هل اتی و الابرار

محتوای سوره :

• آفرینش انسان و خلقت او ازنطفه امشاج (مختلط) ، هدایت و آزادی واراده انسان

• انسان ، عمل ،اخلاص،ایثارو عاقبت کار او در قیامت.

• ستایش علی (ع )و فاطمه(س) به خاطر نذرشان که سه روز روزه گرفتندو هر روزهنگام افطار ، غذای ساده خود را به مسکین و یتیم و اسیر ایثار کردند و خود با آب افطار نمودند .(آیه ۸)

• فرمان صبر و استقامت .

• پاداش و نعمت های اهل بهشت و ابرار و نیکان و دلایل استحقاق این پاداشها .

• راه پر فرازو نشیب خود سازی

• حاکمیت مشیّت الهی (در عین مختار بودن )

ترتیب سوره :

به ترتیب جمع اوری هفتاد و ششمین سوره است و به ترتیب نزول ،نود و هفتمین سوره است که بعد از سوره «الرّحمن » و قبل از سوره «طلاق »نازل شده است .

آغاز و پایان :

آغاز :هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا »

پایان:یُدخل من یشاء فی رحمته و الظالمین اعدّ لهم عذابا الیما »

فضیلت سوره :

امام باقر(ع) فرمود :

یکی از پاداشهای کسی که سوره «هل اتی» را در هر صبح پنج شنبه بخوانداین است که در قیامت با پیامبر اکرم (ص) خواهد بود.۱ ( ۱-مجمع البیان – جلد /۱۰ – صفحه ۴۰۲)

احادیث :

خداوند روزه را برای استواری اخلاص ، واجب فرمود .

حضرت فاطمه (س) ( امالی طوسی :۲۹۶/۵۸۲ )

هرکه روزه داری را افطار دهد، اجرش همانند اجر او باشد.

امام صادق (ع) الکافی : جلد ۴ ، ص ۶۸ )

برترین جهاد ، روزه گرفتن در هوای گرم است.

امام صادق (ع) نور الثقلین : ۲/۲۹۴ )

روزه ، دوری کردن از حرامهاست ، آنگونه که ادمی از خوردن و آشامیدن خودداری می کند .

امام علی (ع) (الکافی : جلد ۲ ، ص ۶۶۴)

روزه بگیرید تا سالم شوید.

پیامبر اکرم (ص) (تفسیر نمونه جلد ۱ذیل آیه ۱۸۳ سوره بقره)

عواقب اعراض از یادخدا و نماز

نماز ذکر خداست و کسی که از ذکر خداوند اعراض کند زندگی نکبت باری دارد :« من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا » سوره مریم آیه ۵۵

ممکن است بگو یید بسیاری اهل نماز نیستند ولی زندگی خوبی دارند ، ولی به درون انها باید سر زد تا ببینیم آیا صفا و آرامش لازم را دارند یا نه؟ در مشکلاتی که برای آنها پیش می آید چقدر دستپاچه می شوند و خودشان را می بازند ؟باقی انسانها را با چه دیدی می نگرند ؟ تقوی و عدالت چه جایگاهی نزدشان دارد ؟ روحشان به چه چیز وابسته است ؟ به آینده خود چه اطمینانی دارند ؟ اضطراب و هیجانهای روانی ، تزلزل خانوادگی ، ضعف و فساد فحشاء ، آمار جنایت ، فرار فرزندان از خانه ، بالا

بودن آمار طلاق ، خود باختگی ، ترس و … در جامعه بی نماز بیشتر است یا با نماز؟ منبع : کتاب یکصدوچهارده نکته از نماز اثر استاد قرائتی

مسائل روزه

از کتاب پرسشها و پاسخهای دانشجویی ( نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها )

-آیا با شروع اذان مغرب افطار روزه جایز است؟

پاسخ : اگر یقین دارید وقت داخل شده ، اشکال ندارد و اگر شک یا گمان دارید ، افطار روزه جایز نیست.

– آیا مسواک کردن با خمیر دندان ، در حال روزه اشکال دارد ؟

پاسخ : خیر اشکال ندارد، ولی باید از فرو رفتن آب دهان جلوگیری شود.

– حکم غرغره کردن برای روزه دار چیست ؟

پاسخ : اگر هنگام غرغره کردن ، آب از حلق پایین برود ، روزه باطل می شود.

-استعمال عطر برای روزه دار، در ماه رمضان چه حکمی دارد ؟

پاسخ : استعمال عطر برای روزه دار مستحب است: ولی بو کردن گیاهان معطر مکروه است.

-اگر در ماه رمضان آیه قرآن یا حدیث را به طور سهوی غلط بخواند ، تکلیف روزه اش چیست؟

پاسخ : روزه اش باطل نمی شود: ولی سعی کند قران یا حدیث را درست بخواند . مقام معظم رهبری

قسمتی ازخطبه فدکیه حضرت زهرا (س)

خداوند ایمان را موجب پاک شدن شما از شرک ، نماز را موجب پاک شدن و وارستن شما از تکبر ، زکات را سبب تزکیه نفس و فزونی روزی ، روزه را سبب استواری اخلاص و اطاعت از خاندان رسالت را باعث حفظ نظام اجتماعی قرار داد .

نقش رهبری در جامعه اسلامی چگونه است ؟

پاسخ : هر حرکت چند عنصر دارد : مبدا ، مسیر ، وسیله ، راهنما و مقصد . در میان این پنج عنصر مهمترین نقش با راهنماست . اگررهبر و راهنما ، عالم ومتقی باشد ، نه هدف گم می شود ، و نه به انحراف کشیده می شود.

اگر رهبر لایق باشد و مردم اطاعت کنند ، مشکلات حل می شود . اگر سوزن تیز باشد و و نخ متصل به آن ، هر پارچه ای دوخته می شود، اما اگر سوزن کج بودو یا نخ جدا شد ، نازک ترین پارچه هم دوخته نمی شود.

اگر مردم اطاعت نکنند ، رهبر کاری از پیش نمی برد همان گونه که اگر نخ به دنبال سوزن نرود ،هر قدر هم سوزن کار آمدباشد ، کاری از پیش نمی برد . حرکت و نفوذ سوزن در پارچه های مختلف ، به شرط پیروی نخ از اوست . اگر راننده اهل فن باشد ، حتی ماشین معیوب را راه اندازی وبا آن رانندگی می کند. همانگونه که پیامبران در بدترین شرایط اجتماعی ، بهترین امت ها را ساختند .

اما اگر رهبری صلاحیت نداشته باشد ، بهترین شرایط را نیز به هدر می دهد ، چنانکه بهترین اتومبیل ها رااگر در اختیار راننده ناشی قرار دهیم ، آن را به دره سقوط می دهد .

منبع : کتاب تمثیلات قرانی – اثر استاد قرائتی

خاطره ای از نماز امام (ره)

هرکجا وقت نماز رسید.

یکی از علما به آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی نقل کرد که در دوران تحصیل در حوزه علمیه قم گاهی بعضی از دوستان حاج آقا روح الله (ره) به ایشان اصرار ورزیدند که یک روز تعطیلی برای گردش به خارج از شهر بروند که استراحتی بنمایند . ولی آقا قبول نمی نمودند و گاهی که اصرار به حد بالایی می رسید با

دو شرط قبول می نمودند که بیایند: اول : اینکه هرکجا وقت نمازرسید ولودر جای نا مناسب ، نماز را اول وقت بخوانند.

دوم : اینکه از احدی سخنی که بوی غیبت از آن استشمام شود شنیده نشود.

سال جهاد اقتصادی

وقتی این ملت به هدفهای خود دست پیداخواهد کرد و مشکلات گوناگون را از سر راه خود برخواهد داشت ،که ایمان و جهاد در میان مسئولان به عنوان یک ارزش شناخته شود .

این جهاد،جهاد علمی ،جهاد عدالت خواهی و جهاد مدیریتی و اقتصادی است .

روحیه معنویت و تدین نقش بسیار مهمی در اقتصاد کشور دارد.

از بیانات مقام معظم رهبری (مد ظله) ۱/۱/۹۰

نقش ایمان به خدا در زندگی انسان چیست؟

پاسخ : شما اگر وارد منزلی شدید که می دانید این خانه نه صاحبی دارد و نه حسابی ، نه دوربینی در کار استو نه کنترلی ، هیچ دلیلی برای نظم و دقت و انظباط در کارهای شما نیست . در حانه رها ، ما هم رها هستیم و هرچه ریخت و پاش نکنیم و نفس خود را کنترل کنیم ضرر کرده ایم ، ولی اگر بدانیم که این خانه صاحب و حسابی دارد و تمام رفتارما زیر نظر اوست ، به گونه دیگر زندگی خواهیم کرد.اگر ایمان بیاوریم که این هستی صاحبی دارد به نام خدای حکیم و حسابی در کار است به نام معاد و برای تمام افکار و رفتار و گفتار ما پاداش یا کیفری هست، ما نیز حساب کار خود رامی کنیم و خواسته های نفس سرکش خود را مهار می کنیم . کارهایی که صاحب خانه نمی پسندد ، انجام نمی دهیم، زیرا می دانیم به حساب تمام کارهای خیر یا شر ما رسیدگی می شود و خداوند در کمین ماست.

منبع :کتاب تمثیلات قرآنی – اثر استاد قرائتی

خیانت :یکی به سوی حکیمی رفت و گفت: فلان کس در حق تو چیزی گفته است . گفت :از این که گفتی سه خیانت کردی : برادری را در دل من ناخوش کردی و دل فارغ مرا مشغول نمودی و خو د را نزد من فاسق و متهم گردانیدی . « کیمیای سعادت »

یک گوهر از دو دریا

به یاد نیمه رمضان ، میلاد امام حسن مجتبی (ع) در خنده های صبحدم « نیمه رمضان » مژده یک میلاد نهفته است میلاد شکوفه ای که بر شاخسار عترت رویید و سیمایی که زیبایی را معنی کرد و مولودی که حسن بو.د و زیبا ، در خلقت و اخلاق .فاطمه (ع) دریاو پیوسته به رسالت بود و علی (ع) مسند نشین امامت .لولو سبز این دو دریا « حسن بن علی (ع)» است

سخنی از امام حسن مجتبی (ع) :

« هرکه همواره به مسجد (برای نماز ) رفت و آمد کند یکی از هشت فایده به او برسد : ۱- بهره مندی از آیه روشنی از قرآن ۲- یافتن رفیق نیک ۳- فراگیری علم تازه ۴- برخورداری از رحمتی که در انتظارش بوده ۵- شنیدن سخنی که راهنمای راه باشد ۶- یا مانع انحراف گردد۷- یا موجب ترک گناه از روی حیا شود۸- یا موجب ترک گناه بر اثر ترس گردد. (تحف العقول ص ۲۵۸)

تهیه و تنظیم :

معاونت پرورشی و تربیت بدنی آموزش و پرورش شهرستان لامرد

از خواب بیدارش کنید!!

مرداد ۲۰ام, ۱۳۹۰

آن لحظه که نیمه شب سراسیمه بدون اینکه به ساعنش نگاه کند بلند می شود و خودش را می رساند پشت بلندگو و دکمه آمپلی فایر را میزند روی on و شروع می کند به فریاد زدن او را ببخش !

او را ببخش که آن وقت شب با آن صدای گرفته و حنجره های گداخته “” ابتدا می کند به بسم الله….”” ولی نمی داند حرامی صدایش چطور یکباره سر می کشد داخل خانه های مردمی که بسم اللهی گفته اند و خوابیده اند و آرامششان را چطور به یغما میبرد.

او را ببخش چون او در آن وقت دارد به چرخش صدایش فکر می کند و یادش رفته که سالهاست جهان به سمت “تکنولوژی ” “چرخش” کرده و در هر خانه ای چند گوشی موبابل پیدا می شود که حتی با ساده ترین آن هم می توان با تنظیم alarm آن هر موقع خواستیم از خواب بیدار شویم و حتی تلوزیون های ایرانی هم بلدند آدم را از خواب بیدار کنند!.

آن موقع ای که میرسد به این جای “مناجاتش ” و می گوید “” یارب مرا به تشنه لب کربلا ببحش …!” او را ببخش چون او سنش و نگاهش آنقدر قد نمی دهد که دیده باشد قدیمها که چند نفر در کوچه ها راه می افتادند و” مناجات خوانی” می کردند” نکنولوژی” به کمک مذهب نیامده بود تا جای مناجات او را بگیرد و واقعن اگر کسی صدای مناجات آنها را نمی شنید شاید مجبور بود بدون سحری روزو روزه را به شب برساند . او نمی داند که مناجات فقط ” وسیله” ای بوده برای اعلام وقت سحر و اینچنین نحوه مناجات دیگر نه تنها هیچ بنده ای را بیدار نمی کند بلکه آدم را از دین و مناجات بیزار هم می کند و نمی داند امروزه با وجود “دیگر راهها”ی تعیین وقت نیازی به صدای دلخراش او نیست. هرچند مناجات خوب است خیلی هم خوب است اما مناجات باید برود در جای اصلی خود یعنی در کنار سریر عارفان ودر خلوت زاهدان و البته دور از بلندگوهها! او را ببخش و از خواب بیدارش کن!

…..

او را ببخش و ما را هم, که عمریست دو دستی به خیلی آداب سنتی چسبیده ایم بدون اینکه آن را بشناسیم و “فلسفه وجودیش” را درک کنیم و همین شده ایم که هستیم: روزه ایم اما پریم از ولع خوردن/ چشمهایمان را بسته ایم اما لبریزیم از فرصت دیدن و مناجاتهایمان از خواب بیدارمان می کند ولی بیدارمان نمی کند!. “پوسته” سنت نیکان قدیم را گرفته ایم اما به هسته اش نرسیده ایم بر همان نردبانی که آنها بالاآمده اند قدم گذاشته ایم اما سالهاست بر پله اول آن ایستاده ایم وبه تو نرسیده ایم . یادمان رفته که نردبان وسیله است برای رسیدن به تو و اگر ما را به تو نمی رساند و ظرفیت عبور ما را ندارد باید با چکش” اصلاح” و میخ” نوآوری” ترمیمش کرد.

نمی خواهیم بپذیریم که اگر گزاره های سنت و مذهب را در زمان خود تاویل و ترسیم کنیم ” بر دامن کبریاش ننشیند گرد” و بالاتر اینکه چه بسا غباررا از چهره تدین ما پاک خواهد کرد.

مناجاتهای گوش خراش مناجات گوی محله را میتوان نشنید و یا شنید و تحمل کرد و چندان مسئله ی مهمی نیست اما دیدن ساکنان شهرکه لباس سنت بر تن کرده اند اما این لباسها بر اندامشان گاه تنگ و گاه گشاد است خنده های تلخی بر لب می نشاتد؛ خنده ای تلخ که صد بار از گریه غم انگیز تر است .

جامعه ما مدت مدیدی است در برابر طوفان حوادث جدید بر بستر رکود و سقوط افتاده و هر چه داروی سنت به او می خورانند نشانی از سلامتی در او نمی یابند و همین روزها ست که ” ناگهان بانگی برآید خواجه مرد” البته اگر تا حالا نمرده باشد!. آداب دینی و سنتی قدیم خوبند و خیلی هم خوبند اما این لباس را آنها بر طول و عرض جامعه خود دوخته اند حالا اگر می بینیم همه دنیا در حال تغییر است و غبارنو شدن کم و بیش بر جامعه کوچک ما نشسته است چه اصراری است ” خیاط های شهر” هنوز همان لباس ها را برای قامت مردم بدوزند؟ باور کنید اگر کمی در آداب مذهبی و اجتماعی گذشتگان اندیشه کنیم می بینیم که بیشتر این آداب مذهبی وسیله و ابزاری برای انجام گزاره های مذهبی بوده اند و لا غیر و راه و حل های معمولی برای اداره جوامع کوچک آن زمان . و امروزه اگر می بینیم” کارکردشان” را از دست داده اند باید خیلی راحت بوسیده شان و گذاشتشان کنار و طرحی نو در انداخت .

جوانان معصوم جامعه ما سالهاست منتظر شنیدن آهنگی از” قانون” مذهب هستند که ملودی زیبای “سنت” را در دستگاه “مدرنیته” بنوازد تا برخیزند و مغرورانه در میدان” دین” به سماع بپردازند و خلق این صحنه در گستره ی دین پویایی چون اسلام دور از ذهن نیست :

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

* پارسال چنین موقعی قرار بود این نوشته اولین پنجره به تراکمه باشد که که به دلایلی میسر نشد حالا انتشار دوباره آن شروعی دوباره باشد برای مزاحمت های بنده !

بسم الله، شوم … (شام) – قسمت هیچُم

مرداد ۱۹ام, ۱۳۹۰

«بسم الله شوم(شام)» پروژه ی تلوزیونی چندین قسمتیست که قرار بود از تلوزیون پخش بشود ولی بدلیل عدم توافق مالی از فروش ان به تلوزیون منصرف شدیم و برای اینکه حال انها را اساسی بگیریم، تصمیم ان شد که قسمت های مختلف ان را مُفتی و مجانی دو هفته ای یکبار اینجا منتشر کنیم. « بسم الله شوم(شام)» نسخه ی تراکمه ای «بفرمایید شام» است که از تلوزیون ماهواره ای « منو تو » پخش می شود. وقتی ایده ی این طرح دو-سه ماه قبل توسط « جواد صفایی» در اختیار نویسنده این پست قرار گرفت ،تصمیم گرفتم که از تراکمه ای نویسان مختلف جهت نوشتن بخش هایی از ان دعوت به همکاری کنم که این طرح بصورت گروهی و در چندین قسمت نوشته شود.« مجید وفادار» اولین نویسنده ای است که قبول همکاری می کند و در ایده پردازی به کمک نویسنده ی این پُست می آید و بخشهایی از ان را می نویسد.امیدواریم که لابلای نوشته ها و شخصیت پردازی ها بخشی از سنت، فرهنگ و زبان و ادبیات تراکمه ای ورق بخورد.

مسابقه ی « بسم الله شوم(شام)» در واقع یک مسابقه ای طبخ آزماییی است . چهار شرکت کننده اصلی دارد که دستپخت خود را به رخ یکدیگر می کشند . این مسابقه در چهار نوبت برگزار می شود و بصورت چرخشی در هر نوبت سه نفر شرکت کننده مهمان نفر چهارمند. بعد از صرف غذا سه نفر مهمان بصورت مخفیانه نمره ای بین یک تا ده به طباخ می دهند . نهایتا و پس از اتمام مسابقات شرکت کننده ای که بیشترین امتیاز را کسب کند برنده ی مسابقه خاهد بود که به عنوان جایزه یک بَرنی خرمای بَگَشی به او اهدا خاهد شد.

معرفی افراد شرکت کننده در این مسابقات

شرکت کننده ی اول : دی منصور

دی منصور که هفتاد سالگی اش را پشت سر نهاده اهل روستای پَنگرو است . با اندامی تکیده اما خوش سیما و بذله گو . جومه اُفتینی بر تن دارد و مکنای سیاهی بر سر . دوازده کُم زاییده است . هشت پسر و چهار دختر . گوشه ی حیاط خانه اش طویله ای دارد و کته ی مرغی که سرگرمی این روز های اوست. وقتی که پیشنهاد شرکت در مسابقه را به او میدهیم خوشحال می شود و می گویداگر هنوز هم کُذرَت داشت خَجَه از سَرکُه می اورد ،غذایش را روی چاله می پخت. دی منصور لابلای صحبت هایش مکنایش را کنار می زند و با خنده می گوید: « ای سر مو که میوینی دَلَمَن و جای آواذ نداره هم مال ای یِن که زمان جوونی همه خَجَه با سَرُم خُرد می کرذم.» . دی منصور که با کمال میل شرکت در مسابقه را می پذیرد ، اماده می شود که در شب اول مسابقه میزبان سه نفر شرکت کننده ی دیگر باشد.
.
شرکت کننده دوم : مُندنی

مُندنی که دیگر شصت ساله شده اهل روستای ناوبندی است . نام واقعی او چیز دیگری است ولی وقتی در سال دَردو دو برادر و یک خاهرش می میرند و تنها او زنده می ماند،اهل ده صدایش می کنند مُندنی. به گفته ی خودش سالها در خلیج مثل سگ جان کنده وعرق ریخته. در ان سالها خوراک اصلی اش فاصولیه بوده و در طبخ ان استاد است. در چهل سالگی از خلیج اَبَّر شده. دلیلش را نپرسیدیم ولی امیدواریم روزی که صمیمی تر شدیم برایمان حکایت ان را تعریف کند. آشپزی راوقتی با چند عذوبی دیگر در خلیج کار می کرده یاد گرفته. مندنی می گوید اعصاب درست درمونی ندارد و برای اینکه حرفش را باور کنیم قرصهای اعصابش را از جیب کَمیصَش بیرون می آورد و نشانمان می دهد. شب و روز غصه ی گذشته های بر باد رفته را می خورد و می نالد : « وقتی مو پول داشتُم کسی پاچه اَ پاش نویذ . دریا تا گوذَک پام بیذ. حالا خوذُمُم اُ کلّه ی بلُّم.» مُندنی پیشنهاد شرکت در مسابقه را با اکراه قبول می کند ولی می گوید در صورت شرکت در مسابقه رُک و بی پرده حرفش را می زند. اگر غذایی باب طبعش نباشد چشمهایش را خاهد بست و هر چه اَ کَپِش در اومد خاهد گفت.

شرکت کننده ی سوم : یوسف

یوسف چهل ساله است . پُهکی دارد و سینه ی کُهَک را می کند.خَطرَه ی سفیدی که بر سر دارد که در کنار صورت سیاه و افتاب خورده اش ترکیب زیبایی را خلق کرده اند . به قول خودش شَفَک همرای گاها از خانه بیرون می زند و اَفتو که نشست همرای بزها به خانه بر می گردد. یوسف می گوید :هنوز هم هستند کسانی در روستای سبخی که خانه را با سنگ بنا می کنند و تا خانه ی سنگی هست او کارش همین خاهد بود. سه دختر و یک پسر دارد و پسرش را که اخرین فرزند اوست بیشتر دوست دارد . طباخی را از همسرش یاد گرفته و بیشتر اوقات خودش غذایش را درست می کند، انهم در کوه. یوسف که مشکلات و سختیهای زندگی امانش را بریده با ناراحتی می گوید : « دیگَه اَ کول و کنگ بیذم ولی چه بُکُنم که کار دیگه ی بلذ نیسُم. بچای مرذم ری اَ شهر کردند رفتند درست خُندِند ما ری اُ کُه کرذیم گِل اَ خومون واذیم. یوسف خودش را نماینده ی نسلی می داند که خَهک آویذه اند. او به تنها چیزی که می بالد و افتخار می کند هشت تریپ سنگی است که در عرض یک روز بار ترکتول کرده. یوسف امیدوار است روزی مجسمه ی سنگی اش را سر راه سبخی و کنار کُهَک ها در حالی که پُهکی در دستش است و به عنوان رب النوع سنگ ساخته شود.
وقتی یوسف با پیشنهاد ما روبرو می شود گل از گلشنش باز می شود و می گوید :« کاری بُکنُم کارستون. شاید جون والله معروف اویذیم یه کاری چی توی آشپزخونه ی شرکتی گیرُم بیا اَ اینجا نجات پیذا بُکُنم .»

شرکت کننده ی چهارم : الهام

الهام سال سوم ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران است ، متولد تراکمه . ۲۲ بهار را پشت سر گذاشته و هزاران آرزو در سر دارد. خوش لباس و خوش سیما که زندگی در تهران لایف استایل او را دگرگون کرده . این را خودش می گوید. معتقد است که در جامعه ایرانی حق و حقوق زنان بطور کامل به رسمیت شناخته نشده و این مسئله او را بدجوری آزار می دهد. زمانی که دوران مدرسه را می گذرانده اندکی اشپزی از مادرش یاد گرفته ولی حضور در تهران و سه سال زندگی در انجا ذائقه اش را به کلی تغییر داده است. گهگاهی در خابگاه دانشگاه برای هم اتاقی هایش آشپزی می کند و وقتی با پیشنهاد شرکت در مسابقه روبرو می شود با خوشحالی می گوید : « وای باور نمی کنم اصلا . می خام همه رو سورپرایز کنم. از همین الان به سه تای دیگه بگید نامبر وان منم. من رو از همین الان برنده ی مسابقه بدونید. غذایی درست کنم که سه تای دیگه توی عمرشون نخورده باشند . » با الهام قرار مسابقه را می گذاریم و از او خداحافظی می کنیم : « خداحافظ الهام خانم».
الهام : « سی یو لَیتِر گایز».

ابول : نسخه ی تراکمه ای طغرل ( مجری برنامه بفرمایید شام ) کسی نیست جز «ابول» . ابول زحمت اجرای مسابقه در طول چهار برنامه را خاهد کشید. او اهل کُور سُخته است . دیسک کمر دارد و یکبار هم که از اسب افتاده از بد شانسی اش پرذه ای شده که به توصیه پزشکان فقط استراحت می کند و شب و روز در خانه . او کاری بجز چرخیدن در کانالهای ماهواره ای ندارد و پایه ی ثابت تماشای بفرمایید شام . وقتی به او پیشنهاد همکاری می دهیم از خوشحالی دستی به سبیلش می کشد و بادی در غبغبه می اندازد و می گوید :« خااااک ا سر مو که مث طُخرل بُوُم.طخرلو اُو ری دَس واکُنِ مُو هم نیوو. یَه سُخُلی واجوختن شَه میگن طخرل. تو نَه بُکن مرد باتی مین بلند ا خوذش کرار بذه به نظر شما؟. ابول ادعا می کند که می خاهد پوزه ی طغرل را به خاک بمالد یا به تعبیر خودش کَهَه ی طخرل را بکوتت. ادرس چهار شرکت کننده و برنامه مسابقه را به ابول می دهیم تا روز موعود به جمع شرکت کنندگان در مسابقه اضافه شود.

پایان قسمت هیچُم.

«توضیح: کلمه اضافه شده داخل پرانتز (شام) جلو شوم  از طرف ادمین بمنظور عدم برداشت به معنی نگون میباشد»

دعوت برای انتخاب

مرداد ۱۸ام, ۱۳۹۰

 باید اختلاف میان احزاب و گروههای سیاسی در دوره اصلاحات و افراط و تفریط های یکی دو سال اخیر درون اصولگرایان را نوعی تمرین دموکراسی با هدف استقرار مردم سالاری دینی  دانست. گرچه این باعث گردیده برخی از امور کشور از چالش و فرایند طبیعی عبور نکند و غالبا از منظر سیاست و با معیارهای حزبی یا گروهی تعریف شوند.

 در منطقه ما (لامردومهر) پررنگ شدن سیاست و از همه مهمتر تلاش جناح‌های سیاسی برای کسب قدرت از طرق مختلف نوعی سیاست زدگی را پدید آورده است. و به تعبیر دیگر رکن سیاست آنقدر حجیم و متورم شده است که برهمه ابعاد و ارکان دیگر جامعه سایه انداخته و اجازه نمی دهد نور طبیعی مصلحت و عقلانیت برآنها بتابد.

 مواضع و تحلیل‌های اخیر گروه‌های سیاسی حتی سیاسیون شاغل در مراکز فرهنگی ودینی، تفسیر بی سابقه ازقانون برای تقویت خود و تضعیف و محدودکردن طرف مقابل حتی به قیمت بی اعتبار کردن قانون و ارزش‌های دینی و شایسته سالاری، نشانگر عنایت بی تناسب به مصلحت های گروهی، طایفه ای و غفلت ارادی و یا غیرارادی نسبت به منافع کلی مردم منطقه و حتی نظام شده است.

 هنگامی که گروههای سیاسی درمنطقه به هر دلیل از برنامه ریزی و تفکر درباره آینده منطقه دور می شوند به میدان رویارویی با یکدیگر نزدیک می‌گردند و به دلیل حفظ خود ناگزیر از برخی رسالت‌ها و وظایف خود نسبت به مردم غافل می گردند. لذا اینجا است که وظیفه عقلا و فعالان سیاسی بخصوص قشر تحصیل کرده سنگین ترمی‌شود تا برای یک انتخاب سرنوشت ساز گام موثری بردارند.

 بیاییم این بار به دور از غرض‌ورزیهای سیاسی و طایفه‌ای برای یک انتخاب شایسته  آستین‌ها را بالا زده و جدای از تاثیرات و اعمال نفوذهای سیاسیِ گروه‌هایی که دایره خود را محدود کرده‌اند، برای ساختن منطقه‌ای پرنشاط، فردی توانمند، مدیر و در عین حال سیاستمداری صادق به مردم معرفی نماییم.

 اگرچه درمنطقه طیف اصلاح طلبان واصولگرایان تاکنون توانسته‌اند قدرت حاکمیت را برای خود در زمان‌های مختلف تثبیت نمایند-که به نوعی انحصارطلبی خادمانه تعریف شده است- ولی می‌توان از درون همین دو طیف مدیری را انتخاب نمود و در جهت اعتدال وآرامش، که نیاز عمومی است، گام برداشت و منطقه را در مسیر پیشرفت و توسعه همراه با مطالبات مردم مدیریت نمود.

 مردم منطقه وامدار هیچ حزب وگروه سیاسی نبوده و نیستند و راحت می‌توانند بستری فراهم آورند تا انتخابی اصلح با مجموعه‌ای توانمند را تجربه کنند. بدون شک، منطقه مدیران توانمنددیگری مانند دکتر علوی، حجه الاسلام موسوی لاری و مرحوم حیاتی را در درون خود تربیت کرده است که بتواند افقی روشن برای آینده ترسیم نماید.

 انشاءالله

به بهانه سالگرد نهضت مشروطه

مرداد ۱۸ام, ۱۳۹۰

به بهانه مشروطیت
درمسیر برنامه صعود به قله سبلان (تیرماه امسال) سری هم به خانه مشروطه درتبریز زدیم .الان به موزه مشروطه تبدیل شده بود و زمانی مکان جلسات و پایگاه مشروطه خواهانی چون ستارخان ،باقرخان و ثقت الاسلام و دیگر مشروطه خواهان بوده است. یک عکس و یک تندیس زن نظرم را جلب کرد. عکسی که مربوط به دوران مشروطه بود که درآن چهار زن در شمایل و لباس مردانه ویک زن نیز با لباس زنانه مشاهده میشد.

اول به نظر فقرا و یا زندانیان زمان قجری میامد. اما با توضیحات مسئولین مرکز مشخص شد این تصویر مربوطه به زنانی است که درتاریخ مشروطه جزء مبارزین بوده اند. آن یک زن با لباس زنانه خانم مبارزی اعلام شد بنام زینب پاشا که گویی حتی تا سه هزار نفر نیروی زن نظامی با خود بسیج میکرده ودر زمان فقر و محاصره تبریز و دوران مشروطه با حمله به انبار و کسبه محتکر و کسانی که ازاین طریق باعث فقر وگرسنگی مردم میشدند نان و گندم به مردم میرسانده است.

یادی کنیم از تمامی عزیزان که دوران سیاه قجری را به چالش کشیدند تا از دل آن نهضت ملی شدن صنعت نفت شکل بگیرد و به انقلاب اسلامی برسد وشاید هنوز………

استانداری فارس استخدام می کند

مرداد ۱۷ام, ۱۳۹۰

سلام بر تراکمه ای های عزیز
استانداری فارس به منظور تامین نیروی انسانی مورد نیاز دستگاههای اجرائی استان، استخدام می کند…

http://ensani.farsp.ir/Portal/channels/FcKUploadedFiles/fa/682/Documents/13900515/estekhdam90.pdf

مبطلات روزه از اون لحاظ

مرداد ۱۷ام, ۱۳۹۰

ماه رمضان است و احکام روزه ، مانند مبطلات آن ، بسیار مورد توجه است: خوردن، آشامیدن ، رساندن دود غلیظ به حلق ، فرو کردن سر در آب و … .

این ها را سال هاست که علمای ما در منبرها و رساله های توضیح المسائل شان برای ما گفته اند و آنقدر تکرار شده که ملکه ذهن همه مومنان شده است.

در این نوشتار قصد ندارم به شرح و تفصیلِ مبطلات روزه از منظر فقه و شارع مقدس بپردازم بلکه روی سخنم با مدیران جامعه است که تصمیمات شان ، قول و فعل شان و حتی سکوت شان ، مستقیم و غیر مستقیم بر زندگی ۷۵ میلیون انسان اثر می گذارد.

مسوولان بدانند که اگر برای عامه مردم ، همان چند مورد مذکور در رساله ها باطل کننده روزه است ، برای آنان مبطلات دیگری وجود دارد که نه تنها روزه شان را (نه از منظر فقه) باطل می کند ، که خط بطلان بر اسلامشان می کشد و انسانیت شان را نابود می کند.

مبطلات آنها فهرست مطولی دارد:

– این که مسوولی در حالی که می داند دروغ می گوید ، دروغ بگوید و لبخند هم بزند و وجدانش تکان هم نخورد که این چه حرفی بود که تو زدی؟

– این که وعده های توخالی به مردم دهند.

– این که به جای همکاری با یکدیگر برای حل مشکلات کشور ، شب و روز به فکر زدن و ضایع کردن همدیگر و برتری جویی باشند.

– این که عدد  رقم ها را دستکاری کنند و به خورد ملت بدهند.

– این که پول ملت را که میلیون ها چشم نیازمند به آن دوخته شده را ، به جای هزینه کردن برای رفاه مردم ، بار کشتی و هواپیما کنند و در کومور و تاجیکستان و ونزوئلا و … خرج دیگران کنند.

– این که در ماه رمضان ، سفره های افطاری پرخرج و مخارج به هزینه بیت المال برای همدیگر باز کنند و در همان حال ، عده ای محتاج نان شب باشند.

– این که عکس شهدا را به اتاق هایشان بزنند و عکس راه آنها بروند.

– این که خودشان برای معالجات پزشکی ، به خارج بروند و جانبازی که سلامتی اش را برای دین و ناموس و آب و خاک این مملکت از دست داده ، حتی سقفی بالای سرش نداشته باشد.

– این که برخی مقامات رسماً متهم باشند به انواع مفاسد مالی و راست راست بگردند و در همان حال ، فلان روزنامه نگار را به خاطر یک “سهو” ، محاکمه و محکوم کنند

-این که برای ساختن یک سالن همایش ها در کیش ، صدها میلیارد تومان بودجه در نظر بگیرند و آخرش دهها میلیارد حیف و میل کنند و در یک قلم ۵ میلیارد تومان برای کار نکرده به دختر پیمانکار بدهند تا به خارج برود و به ریش همه ما بخندد

– این که جوان این مملکت برای ازدواجش ، لنگ اجاره ( و نه حتی مالکیت) یک آپارتمان ۴۰ متری باشد و در همان حال ، آقایان اعلام کنند که می خواهیم برای ساخت خانه های لوکس و مجلل وام دهیم

– این که کارآفرین مملکت را آنقدر بیازارند و باج بخواهند که آخر سر ، سرمایه اش را بردارد و در خارج از مرزها ، با عزت و احترام کارخانه بزند و اشتغال زایی کند

– این که در این مملکت ، پدری برای درمان دخترش ، کلیه اش را بفروشد و در همان حال مسوولانش مشغول طرح باغ-ویلا ، دعوای تعطیلی یا عدم تعطیلی پنجشنبه ها ، خط و نشان کشیدن که حق ندارید به فلان دوست من بگویید بالای چشمت ابروست ، شرط فوق لیسانس داشتن کاندیداهای مجلس ، ممنوعیت سگ گردانی در خیابان ها ، چگونگی افزایش هزینه نقل و انتقال سند خودرو به نفع دفترداران ، برخورد با آب بازی جوانان و در آوردن ال ان بی ماهواره ها باشند و حواسشان به آن پدر و دختر و هزاران نفر نظیر آنان نباشد

– این که آنقدر بی درایت  و بی برنامه باشند که همه کشورهای منطقه ، بیش از ایران از منابع مشترک گاز و نفت مان برداشت کنند

– این که فقط هم فکران و همسویان سیاسی خود را مجاز به فعالیت سیاسی موثر بدانند و به جز خود همه را منافق و عامل بیگانه بخوانند و به هزار انگ و تهمت و افترا و برچسب نابودشان کنند و وحدت ملی را خدشه دار سازند

– این که آنقدر با ندانم کاری ها و حرف های خامشان ، بین ایرانیت و اسلامیت فاصله بیندازند و طرح دعوا کنند که هم حس وطن دوستی در این سرزمین کم رنگ شود و هم دینداری مردمانش

– این که قول و فعل شان ، به حدی متضاد باشد که جوان مسلمان ایرانی را از دین فراری دهند

– این که ریاکاری را به بخشی از خصایص مردم تبدیل کنند

– این که جلوی آلاینده های هوای شهرها را به خاطر منافع مالی کلانی که دارند نگیرند و مردم کرور کرور سرطانی شوند

– این که جنگل ها و دریاچه ها و برکه ها در مقابل چشمانشان تبدیل به بیابان شود و آنها فقط وعده دهند که با اختصاص فلان قدر بودجه نجاتشان می دهیم و بودجه را هم صرف برگزاری همایش کنند

– این که سرمایه های انسانی کشور را یکی پس از دیگری ، مورد هجمه قرار دهند و خرابشان کنند تا روزی برسد که در این کشور حرف هیچ کس خریدار نداشته باشد

– و … فهرست مبطلات روزه و اسلام و انسانیت مسوولان ، البته بسیار طولانی تر از این است اما به حکم “امر به معروف و نهی از منکر” هم که شده ، همین چند مورد گوشزد شد و البته عاقلان را اشارتی کفایت می کند.

«عصر ایران»

خمینه

مرداد ۱۷ام, ۱۳۹۰

خیلی وختن که دلم هوای بارون خمینه کرذه یاذش بخیر موکعی که بارون می ذم برک و نهیب می زذ که دلت می ترکیذ. پشتش اخل ولمی می مه ( اخلا هم اسم داشتن مثلا اخل سیو که دو سه سالی یه بار می مه) که چهشامون کور وایوی دمپای چرمی تو دس وایکرذیم،‌ فانیله ی برمون بی که تا وسط کممون یقه اش بی ، شلوار هم شلوارای خط خطی که همه جاش سوخ زده وی خیلی وختا هم سیک بچا پاره بی ،‌ نعلینا ا تو دس وایکشیذیم مل مار روشت حمله می کرذیم ا مهخا. اگه فصل پزیز بی پزیز جمع وایکرزیم ،‌فصل رطب و خرما و فصل کرنگ هم هر کاموتا محصول خوذش بی. اگه مهخا هم بر نذاشت بورش بالا می رفتیم خونه کموتر کرّو یا بنی،‌ بلبل،‌ دم بیل،‌ ترینیسک،‌ کلاغ جیرو … خلاصه هر زمان یه برنامه بر ای مخا بذبخت داشتیم. اشکهرین دسمون بید و تیرکمون چرمی ا خِرمون . با فانیله ی که داشتیم بر خومون سبد درست می کرذیم اسمش می ناذیم “کرون” ( تو هی کرون خیلی چیا رختیم ا خاگ بنجیر بگیر تا الوک و یخ )

نزیک ده ما روستایی هسه بنام جوهری خیلی مخ داشت ا او مخا فقط سه چهارتاکوش وامونده . هنی نرسیده ا مهخا بی که هر که بر خوذش مخی وایگرفت خالومون که ا همه گته بید و خرماخور تر (‌خالو ممه که حال معلمن) سریع می گفت خلّو بر مو نامرذ همیشه خلو بر خوذش وایگرفت خلاصه هر که بر خوذش مخی می گرفت ما که کوچیکته بیذیم لشت گنو گیرمون می مه تا زمانی که گتا ویزیم به مرحله ای رسیدم که می تونستیم ادعای خلو کنیم دخترا که بعد ما می رسیدن همش پش و دارپنگ و توت بر تنیر جمع وایکرذن . کرونمون که پر می کرذیم اول یه حرفتی می خورذیم بعد هم که وایمزیم نزیک ده که می رسیذیم سینه ا جلو می نداختیم و فیس می کرذیم که مثلا پزیز یا خرما یا کرنگ جمع وا کرذیم .

ولی حیف. زمانی که ما گتاویزیم و می خاسیم ادعای کدخدایی کنیم بازیار مخا  ( مرحوم مشهدی عبدالحسین خرسندی رحم الله) فوت کرذه بیذ و خلو هم یکسال بعذ از خدابیامرز از وسط دوجا بی.

یاذمن بعضی وختا که خرک گیرمون نیمه به اتفاق بچای هم سن و سالمون اشکهرینا وایسزیم ا جون مخا وایویزیم .( داستان اشکهرین و تیرکمون هم اگه خدا عمری بذه تو پستای بعذی می نویسیم )

جوهری مخای زیادی داشت  بگشی ،‌ لشت ،‌ مسلی ،‌ کشخا ،‌ …… یادش بخیر . البته بچای بعد ما که زورشون ا ای مخا نوایکرذ اومذن و اکثر مخا خافی کرذن ( ما هیچ وقت ای کار نکرذیم خاف ماشک در می آورذیم ولی مخ خافی نیکرذیم . باخالومون همیشه زهرمون می برد می گفت کور واویت یا ای که هر پش سوزی که ببرید ۱۰ سال ا عمرتون کم وایوو)

راسی شما تا حالا بارون خمینه تون زذه ، مخصوصا موقعی که سنگ بارون هم بو. ای خوشن خرک و رطب شی مخ کاپون می وو که می تونی چاکون پر کنی !!!

ولی حالا چند سالین که بارون خمینه نومذه ، اخل که اگه می ا بر عراقن ،‌ بوی بارون خمینه خیلی وقتن که از شاممون پاک واویزه نیفهمم چه نکبتی سرمون رفته که خمینه که هیچی زمسون هم بارون نیا.

پی نوشت :

خمینه : خمینه . [ خ َ ن َ / ن ِ ] (اِ) باران تند و بی وقت و غیرموسوم . (ناظم الاطباء). | لغت نامه دهخدا

رمضان و خاطره هایش

مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۰

ماه رمضان برای بسیاری از ما یادآور خاطرات بسیاری است. به دوستان پیشنهاد میکنم در این ماه به دور از هیاهو و دعواهای رایج، با هم به مرور خاطرات خود از رمضانهای گذشته بپردازیم .مثلاً اولین رمضانی که روزه گرفتیم ، بار اولی که در جمع قرآن خواندیم، یا اصلاً چگونه قرآن خواندن را آموختیم، وقتی در جمع به صورت نوبتی قرآن می خواندیم چه سوره هایی اگر به ما می رسید، شیرینی داشت و احیاناً اگر خاطره ای از این شیرینی دادن ها دارید.

به بزرگترهای تراکمه هم توصیه میکنم مقایسه ای بین شرایط آن روزهای بدون برق، کولر گازی و یخچال و حضور وسایلی مانند: دلٌو، کَروه و مشکلون و شاید یخچال نفتی بفرمایند و به جوانان عزیز بخشی از فرهنگ و شیوه زندگی در حال فراموشی را یاد آوری نمایند

برای شروع متن و ترجمه دعای ربنا را تقدیم عزیزان خواننده می کنم.
rabana-az-shajarian

سوره آل عمران – آیه شماره۸

رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَهً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ

ترجمه فارسی :

پروردگارا ! دل هایمان را پس از آنکه هدایتمان فرمودى منحرف مکن ، و از سوى خود رحمتى برما ببخش ; زیرا تو بسیار بخشنده اى .

سوره مومنون – آیه ۱۰۹

رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّاحِمِینَ

ترجمه فارسی :

پروردگارا ! ما ایمان آوردیم ، پس ما را بیامرز و به ما رحم کن که تو بهترین رحم کنندگانى

سوره کهف – ایه ۱۰

رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَهً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا

ترجمه فارسی :

پروردگارا ! رحمتى از نزد خود به ما عطا کن ، و براى ما در کارمان زمینه هدایتى فراهم آور .

سوره بقره – ایه ۲۵۰

رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ

ترجمه فارسی :

پروردگارا ! بر ما صبر و شکیبایى فرو ریز، و گام هایمان را استوار ساز ، و ما را بر گروه کافران پیروز گردان

کارگران خواهان حفظ آبرویشان نزد خانواده هستند، آیا این توقع زیادی است؟

مرداد ۱۲ام, ۱۳۹۰

نویسنده : عبدالرضا روحی
دبیراجرایی خانه کارگر لامرد و مهر

در این زمانه ی آهن و صنعت و تکنولوژی و در میان شغل های دفتری و پشت میزی، هنوز دست های پر تلاشی هستند که برای یک قرص نان، ساعت ها عرق می ریزند و وجودشان زیر بار سنگین مسئولیت آب می شود و مظلومانه سکوت می کنند. کارگر نماد یک انسان بی تجمل است. نماد سادگی و یکرنگی.

با توجه به نامگذاری سال جهاد اقتصادی  هنوز مشکلات زیادی در جامعه ی کارگری رفع نشده و مهمترین آن، عدم پرداخت حقوق به موقع آنهاست. ما در بعضی از شرکت ها چند ماه حقوق هم داریم که پرداخت نشده، با وضعیت تورم و گرانی که الان در بازار حاکم است، به لحاظ همین سیاست هدفمند کردن یارانه ها و حذف بعضی از سوبسید ها، این گرانی بار سنگینش بر دوش قشر حقوق بگیر و کارگر جامعه هست. در اینجا لازم است که دولت با یک سیاست خاصی درباره این قشر آسیب پذیر جامعه یعنی کارگران فکری کند و از اول هم انتظار بود که در رابطه با تصویب این قوانین، هم مجلس و هم دولت فکری می کردند که در اجرای این قوانین، به جامعه کارگری، آنچه که الان ما شاهدش هستیم فشار وارد نشود و ما الان شاهد مشکلات عدیده ای در جامعه کارگری بخصوص در خانواده ی کارگری هستیم و این تورم فضای گرم خانواده ی کارگر را به یک تنش و اختلافات خانوادگی دچار کرده است.

در این چند سال، تشکل های صنفی کارگری مانند انجمن صنفی، شوراهای اسلامی کار، کانون عالی شوراها، دائما در این باره داریم صحبت می کنیم ولی متاسفانه برای رفع این معضل و مشکل تا امروز چیزی محقق نشده. شما ببینید وقتی که بحث قرارداد پیش می آید همین موضوع خود، امنیت شغلی کارگر را به خطر می اندازد. پس از تاریخ قرارداد سه ماهه و امروز یک ماهه و حتی زیر یک ماه اگر کارفرما دوست داشت می تواند کارگر را اخراج کند. به امور اداری می گویند که پس از اتمام تاریخ قرارداد نیازی به این فرد نیست. الان ما دیگر امنیت شغلی کارگر در جامعه نداریم. شما ببینید الان خود رئیس دولت، خود ریاست جمهوری محترم کشورمان با مصوبه مجلس، قرارداد بستند با دستگاه های دولتی ولی آن را در جاهای دیگر اجرا نکردند. وقتی قرار است این دستگاه ها کارگر بگیرند، وقتی مجلس تصویب کرده و دولت اعلام نموده بنام “قرارداد مستقیم”، لازمه اش این است که دستگاه های اجرایی مستقیم با کارگر قرارداد ببندند. ولی متاسفانه پیمانکار می گیرند، پیمانکار هم به فکر درآمد خودش است و با حداقل ترین حقوق به کارگر، کار می کند. برخی از این شرکت های پیمانکاری را باید “شرکت های برده داری” نامید. چون حداکثر حقوق را از دستگاه های دولتی می گیرند، حداقل به کارگر پرداخت می کنند و مابقی را به جیب می زنند. امیدوارم که از امسال دستگاه ها خود مستقیما با کارگر قرارداد ببندند.

دوم شما ببینید وقتی ماهیت کار دائم است به عنوان مثال بیمارستان، مخابرات، نفت و … این قرارداد موقت چه معنی دارد؟ زمانیکه انقلاب پیروز شد یکی از شعارهای کارگری خلعیت پیمانکار بود. امروز که انقلاب پیروز شد تمام پیمانکاران خلع شدند و دستگاه های دولتی خود مستقیما وارد قرارداد شدند ولی متاسفانه بعد از گذشت چند سال آن شعاری که کارگران در اعتراضات می دادند فراموش شد و طوری فضا برای بعضی ها باز شد که باز پیمانکاری و قرارداد موقت و شرکت های برده داری دوباره روی کار آمدند. کارگر بیچاره به لحاظ همین قرارداد ازدواج می کند و تشکیل خانواده می دهد ولی یک ماه، دو ماه، حداکثر یک سال بعد اخراج می شود. چه کسی می خواهد جواب خانواه اش را بدهد؟ خصوصا در این وضعیت کاری.

ما مراجعه کننده فراوان داریم که بچه ی دانشجو دارد و اخراج شده است و مجبور است بچه اش را از تحصیل کنار بزند. در فضای خانواده هایشان تنش حاکم است. زن می خواهد از مرد جدا شود و بخاطر این مشکلات اقتصادی خانواده دارد از هم می پاشد. مسئولین باید کوشا باشند خصوصا امسال که مقام معظم رهبری آن را سال “جهاد اقتصادی” نام نهاده اند. مسئولین باید به فکر وضعیت اقتصادی جامعه کارگری باشند. یکی از جنبه های جهاد اقتصادی، حضور فعال جامعه ی کارگری در عرصه ی تولید و اقتصاد است. یکی از اهداف این شعار هم رسیدگی به وضعیت فعلی کارگران است. تنها اینکه کارگران برای جامعه تولید خوب و با کیفیت داشته باشند کافی نیست. از آن طرف هم کارگر انتظار دارد در این سال جهاد اقتصادی به فکرش باشند و مسئولین جهادوارانه در فکر رفع مشکلاتشان برآیند.

ما انتظار داریم همانطور که جامعه کارگری از شروع انقلاب تا به امروز در تمام حادثه های نظام و انقلاب، جنگ و سازندگی دینش را به نظام ادا کرده، مسئولین هم به تعهدات و نیازمندی های کارگری پاسخ بدهند. یکی از نگرانی های ما حداقل دستمزد است که امسال تصویب شد. با این وضعیت اقتصادی و تورم، دولتمردان بیایند و نیازهای روزمره را بنویسند و به ۳۰ روز ماه تقسیم کنند ببینند یک خانواده ۵ نفره فقط برای نیازهای اولیه چقدر احتیاج دارد؟ کارگران نه ماشین گران قیمت نیاز دارند و نه ویلا نیاز دارند و نه می خواهند تابستان خانواده هایشان را مثل بعضی از آقایان به شمال و ویلا بفرستند. کارگر فقط خواهان حفظ آبروی خود نزد خانواده اش است. پس به یک لقمه بخور- نمیر راضی است. آیا این توقع زیادی است؟ همین امروز من بگویم که بالاترین آمار شهدا از آن جامعه ی کارگری است که افتخار ماست. ما امروز انتظار داریم بدون مسائل جناحی به ما بنگرند. دختر و پسر کارگران هم حق تحصیل دارند. ولی ما برای فرزندانمان که وارد دانشگاه می شوند نمی خواهیم ماشین بخریم، با همان اتوبوس شهرداری می روند و می آیند. ولی انتظار داریم حداقل بتوانیم پول بلیط اتوبوس را در جیب فرزندانمان بگذاریم. این انتظار بزرگی است؟ قشری در کشور نیست که این حداقل انتظار را از دولت داشته باشد.

 

جناب آقای قسمی؛ سلام علیکم

مرداد ۱۲ام, ۱۳۹۰

رییس محترم شورای اسلامی شهر لامرد؛ جناب آقای قسمی

سلام علیکم

اینجانب احمد انصاری یکی از شهروندان لامردی می‌باشم که در شهری که شما و همکاران پیشینتان برای آبادی و سازندگی آن تلاش کرده و می کنید، ساکن هستم. در ابتدا لازم می‌دانم تشکر خود را نسبت به شما و دیگر اعضای محترم شورا و نیز پرسنل محترم شهرداری بابت تمام زحماتتان اعلام دارم.

هدف از نگارش این نامه استفاده از حق شهروندی، دال برحق پرسش از مسوولان خدمتگزار نظام است. چندی پیش از دوستی شنیدم که قرار است ترمینال‌های مسافربری لامرد ساماندهی شده و همه در یک مجتمع، مشغول به سرویس‌دهی به شهروندان لامرد شوند که این طرح از مصوبات سفر مقام معظم رهبری بوده است. تا اینجای قضیه همه چیز خوب بود و امیدبخش. اما سوال از وقتی در ذهن من ایجاد شد که مکان احداث این ترمینال، جایی بعد از فرودگاه لامرد ذکر شد. از آنجا که مسیر تردد غالب ماشین ها از سمت بزرگراه جم-فیروزآباد است (فعلاً) و نیز با توجه به بعد مسافت این نقطه از شهر، این مکان یابی برایم سوال برانگیز بود.

به دلیل احترامی که برای اعضای محترم شورای شهر و تصمیمات‌شان قائل هستم، لازم دیدم که ابتدا اطلاعاتی را حول این قضیه جمع‌آوری کنم، شاید که یا اصل خبر صحت نداشته باشد و یا اینکه خبر ناقص باشد و یا هم دلایلی که پشت این قضیه است مکفی و متقن باشد.

ابتدا با یکی از اعضای شورا صحبت کرده و ادله ایشان را پرسیدم. سپس با همکاری دوستانی که هر کدام به نحوی با مسایل شهری در تماس هستند توانستم از دو تن از اعضای دیگر محترم شورا و یکی از کارکنان  رده بالا و مطلع شهرداری و نیز با رییس محترم اداره راه و ترابری شهرستان لامرد کسب اطلاعات کنم که نتایج زیر ماحصل این جستجو و پرسیدن هاست:

الف)پس از اتمام احداث تونل های گردنه‌ی چاهشور و سپس احداث جاده ی خیرگو-هنگویه و نیز تکمیل اصلاحات مربوط به شهرهای قیر و خنج، طول مسیر لامرد-شیراز، به ۲۹۰ کیلومتر کاهش خواهد یافت و بنابراین مسیر لامرد- شیراز به همین سمت بر خواهد گشت.

ب)زمین مورد نیاز برای این طرح  از طرف استان، چهار هکتار در نظر گرفته شده که چنین زمینی با این ابعاد در حوالی شهر یافت نشده است(مواردی هم که بوده یا مشکل سند و وراث داشته و یا قیمت گزاف بوده است). همچنین از آنجا که زمین فعلی جزو منابع ملی است، هیچ هزینه‌ای بابت تملک آن پرداخت نمی شود.

پ) با احداث ترمینال، می توان شهر را به سمت شمال گسترش داد و مانع تجمع در محدوده‌ی مرکز شهر شد.

جناب آقای قسمی

ادله‌ی مذکور برای این جانب و تنی چند از دوستان قابل قبول نبود، و علت نوشتن این نامه نیز همین قانع نشدن است چرا که:

الف) راه افتادن مسیر جدید:

از اینکه چند سال دیگر مسیر جدید قابل تردد خواهد شد و به بهره برداری خواهد رسید؟ بگذریم، اما اگر همین فردا صبح هم مسیر جدید افتتاح شود نمی تواند دلیلی بر این شود که مکان یابی فعلی مناسب است. چرا که راه افتادن مسیر جدید تنها دلیلی است بر اینکه ترمینال مذکور نباید در ورودی غربی لامرد (بلوار شهید نعیمی ) احداث شود، بلکه باید در ورودی شمالی (بلوار مرحوم حیاتی) احداث شود و این دلیل، بعد مسافت ترمینال مذکور را به هیچ وجه توجیه نمی کند.

ب)الزام ابعاد طرح از طرف استان:

در مورد بحث ابعاد زمین، انتظار من ِ شهروند لامردی از مدیران جا افتاده‌ای چون شما این است که با همراهی مدیران و مسوولان ارشد منطقه، یک لابی قوی تشکیل داده و مسئولین استان را مجاب کنید که اولاً حجم ترافیک اتوبوسرانی برون شهری ما نیازی به این مساحت عظیم چهل هزار متر مربعی ندارد. زیرا همان‌طور که مستحضرید تمام شرکت‌های مسافربری شهرمان سال‌هاست که فقط برای مسیر لامرد-شیراز سرویس ارائه می‌دهند و  دوم اینکه زمینی با چنین ابعاد که ” بتواند از مشکلات شهروندان لامرد بکاهد” در حومه ی لامرد وجود ندارد.

دستور مافوق لازم‌الاجراست اما با توضیح و تشریح شرایط ویژه ی منطقه و عادت ها و فرهنگ های جاری در منطقه، می‌توان آن را عوض کرد. گناهی بر گردن مسوول بالا سر شما نیست اگر از جزییات مسایل فرهنگی و اجتماعی و بعضی باور ها و حساسیت های  رایج در منطقه خبر ندارند. دستوری که می آید مربوط به کل استان است ولی می‌شود بعضی از دستورات را بومی‌سازی کنیم.

تا آن‌جا که من می‌دانم زیر بنای ساختمان این ترمینال نزدیک به دو هزار متر مربع است. واقعاً برای سی و هشت هزار متر مربع باقیمانده چه برنامه‌ای در دل آن شوره‌زار دیده شده است؟ اگر به فضای سبزی در دل آن شوره زار دل بسته‌اید، با توجه به زحمات و پی گیری‌های شما و همکارانتان در شهرداری، اکنون هر دو سه محله در سطح شهر، دارای یک پارک محله‌ای مناسب هستند. لذا استقبال از پارکی در ناکجاآباد بعید است.

از دیگر سو، صرف مجانی بودن زمین، آیا می تواند دلیل قابل قبولی باشد؟ شما حتی اگر فقط از منظر مالی هم به قضیه نگاه کنید:

یک)کافی ست یک تخمین ریالی بزنید که با توجه به بالا بودن زه آب و همچنین کیفیت آب در آن قسمت، نیاز به چه حجم قابل توجهی عملیات مقاوم سازی، استفاده از سیمان‌های با تیپ مخصوص، شمع کوبی، حجیم‌تر شدن فونداسیون و بالتبع مصرف بیشتر بتن و همچنین میل گردهای قوی‌تر و… همه‌ی اینها چه هزینه‌ی مازادی را به این پروژه تحمیل می کند؟

دو) بحث رساندن امکانات و تسهیلات به آنجا، جاده‌ی دسترسی‌، آب مصرفی و آب شرب، تاسیسات خنک کننده، برق، تلفن، اینترنت، سوخت و….همه‌ی اینها را اگر در عامل مسافت ضرب کنیم می‌بینیم هزینه‌ها قابل توجه می‌شود.

از طرفی اگر شما بتوانید با لابی ها و استفاده از اهرم های قوی در استان، متراژ را به زیر دو هکتار برسانید و نیز با توجه به اینکه پارک فدک (پارک سابق موسا صفری) در تملک شهرداری است، همین نقطه جایگاه بسیار مناسبی برای احداث ترمینال لامرد می‌باشد. حتی مکانی که سابق بر این در طرح هادی قدیم پیش‌بینی شده بود، یعنی کنج شمال غرب فلکه مرحوم حیاتی بهترین گزینه است.

پ) گسترش شهر به سمت شمال:

برای ترغیب مردم به اسکان و سرمایه گذاری در نقطه‌ای، می بایست شرایطی را فراهم کرد که مردم خود “راغب” به حرکت به سمت آن نقطه شوند. با توجه به اینکه ترمینال اتوبوس‌رانی مکانی ست که تمام اقشار مردم به طور پیوسته با آن درگیر هستند، این نگاه شما متضمن نوعی فشار و جبر به مردم است که بعید است جواب بدهد. برای رسیدن به گسترش مطلوب، بهتر است پی‌گیر راه افتادن پروژه‌ی عظیم صنایع انرژی‌بر بود.

جناب آقای قسمی

به هر حال شما و مجموعه‌ی همکارانتان در شورای شهر و شهرداری بهتر به این نکته واقفید که مردم لامرد دارای عادت‌های خاصی هستند و تغییر این عادت‌ها کار ساده‌ای نیست. به نظر من برای همشهریان مان ،شرایط ترمینال های فعلی بسیارقابل قبول تر از ترمینالی است در فاصله‌ای اینچنین دور. شما فقط به بحث کرایه‌هایی که به مردم تحمیل می شود – مخصوصاً کرایه‌هایی که از مسافرانی که وارد شهر می شوند و راهی جز استفاده از تاکسی ندارند – فکر کنید و ببینید که چه نارضایتی در پی این قضیه خواهد بود.

 به راحتی قابل تصور است که با  راه اندازی ترمینال جدید و بسته شدن ترمینال‌های فعلی،  مردم همه  در طول مسیر و یا نهایتاً سر میدان امام از اتوبوس ها پیاده می شوند و جمعیتی وسیله به دست وارد خیابان می شوند. از طرفی هم اتوبوس‌ها خالی به سمت ترمینال مرکزی لامرد روان می‌شوند.

این جانب نگرانی خود و تعدادی از دوستانم را به اطلاع شما رساندم. اگر نکته ی قابل تاملی در کلام ماست، خوشحال می شوم که در راستای ترقی شهرمان گامی برداشته باشم.

شایعه وجود کوهی با ویژگی درمان ایدز در نزدیکی جم

مرداد ۱۱ام, ۱۳۹۰

طی هفته های گذشته تعدادی از خبرگزاری ها (از جمله مشرق نیوز) مطلبی را منتشر نموده اند که ادعا می کند محققان انگلیسی در حوالی شهرستان جم کوهی را یافته اند که قله آن کم ترین فاصله میان زمین و خورشید را داراست و به همین دلیل خواص مغناطیسی ویژه ای دارد که رشد و نمو ویروس های بیماری زا (همچون ویروس ایدز) را ناممکن می سازد. در این خبر به نقل از موسسه ای به نام Imperial Medical College از سازمان ملل خواسته است تا نام این کوه را به ANTI-HIV Mountain تغییر داده و از قول رئیس موسسه یاد شده (شخصی به نام Tim Hopkins) پیشنهاد شده تا در این منطقه شهرک هایی درمانی برای درمان مبتلایان به ایدز احداث شود.
در این خبر همچنین ادعا شده است که بدلیل نیروی مغناطیسی زیاد، خودرو ها (در صورت خلاصی) به سمت کوه کشیده می شوند و این موضوع تاکنون موجب تصادف های زیادی شده است.
بر اساس آنچه در ادامه می آید، کذب بودن ادعای فوق مسجل است. به نظر می رسد راه انداختن این گونه شایعات عمدتا با هدف توجه دادن افکار عمومی به سمت نقاطی خاص و به منظور سودجویی شایعه سازان صورت می گیرد.
در این خصوص، و به منظور تنویر افکار عمومی، ذکر نکات ذیل مفید به نظر می رسد:
۱٫ یکی از قله های نزدیک به استوا حدود شش هزار و سیصد متر ارتفاع دارد (کوه چیمبورازو واقع در اکوادور) و فاصله آن تا استوا نیز به مراتب کمتر از فاصله کوه پردیس تا استواست و لذا نمی توان ادعا کرد که کمترین فاصله زمین و خورشید مربوط به این قله است.
۲٫ استفاده از نام Imperial Medical College شهر لندن، شائبه ارتباط میان این موسسه و دانشگاه پرآوازه Imperial College London را ایجاد می نماید حال آنکه هیچ ارتباطی میان این دو موسسه وجود ندارد و اساساً موسسه معتبری به این نام موجود نیست.
۳٫ بر اساس جستجوهای انجام شده، شخصی با نام Tim Hopkins که در حوزه بهداشت و درمان صاحبنظر باشد وجود ندارد و با جستجو در فضای علمی انگلستان تنها شخصی با این نام در دانشکده کامپیوتر دانشگاه ساسکس یافت می شود.
۴٫ در صورتی که فرض کنیم با حضور در فضاهای با نیروی گرانش زیاد رشد ویروس ایدز متوقف می شود، این سوال مطرح می شود که آیا ایجاد چنین فضایی در آزمایشگاه های فوق مدرن کشورهای پیشرو ممکن نیست و می بایست همه بیماران ایدزی دنیا را به جم کشاند؟!
۵٫ جالب است که ساکنان مناطق مجاور این کوه از وجود آن با این همه ویژگی بی اطلاعند و علی رغم نیروی گرانش بسیار زیاد این کوه(!)، حتی ماشین یکی از آنها تاکنون به کوه برخورد نکرده است!

در میانه ی آب و آتش

مرداد ۹ام, ۱۳۹۰

از آنجا که ما هم ادمیم و احساسات داریم و خیلی وقت ها هم پیش می آید که این احساسات ما به حکم همین انسان بودن مان جریحه دار می شود و از انجا که اصولا ادم تنها خوری نیستیم پیش خودمان گفتیم شما را هم در غم خود شریک کنیم و قدری از جراحات و الام احساسی مارا برای یکبار هم که شده شما بدوش بکشید .

ماجرا از این قرار بود که روز گذشته عده ای انسان نما که همگی هم ظاهرن جوان بوده اند بدون هماهنگی با مسئولان ذی صحاب!. بوستان اب و آتش تهران را جولانگاه هیجانات و احساسات خود قرار داده و با به اشغال در اوردن بوستان اب و اتش کارهایی کرده اند که مدیر عامل اراضی عباس آباد در مورد ان اینچنین گفته است :« روز گذشته عده‌ای در یک هماهنگی قبلی در پارک آب و آتش حضور یافته و تصمیم گرفته بودند روی یکدیگر آب بپاشند». البته او توضیح نداد که اگر از قبل هماهنگی شده بود ایا انوقت چنین فستیوالی اصولا وجود خارجی داشت که ملت روی هم اب بریزند یا خیر ؟ مسئول اراضی عباس آباد همچنین گفت: «افرادی که اقدام به آب ‌بازی کرده بودند، اصولا بدحجاب بودند. البته تعدادی افراد با حجاب نیز در پارک حضور داشتند. این اقدامات در ملأعام باعث جریحه ‌دار شدن احساسات مردمی شد و بسیاری از رسانه‌ها به این روند اعتراض کردند» که حقیقتا زبان ما هم از گفتن ان چه رفته است قاصر است بنابراین تصاویر آن را با توضحیات لازم ،اینجا در معرض دید همشهریان می گذاریم که همانا انسانی که تکخوری کند شرم بر او باد . شما هم موقتن از حاج قاسم و دولتَش بی زحمت اندکی فاصله بگیرید و همراه با ما به تماشای تصاویر بپردازید. دیدن این تصاویر به افرادی که احساسات ضعیفی دارنداصلا توصیه نمی شود، نگاه کردند جسارتن خونشان گردن خودشان.

<img src="سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ” alt=”.” />
در این تصویر عده ای انسان نما را می بینیدکه از عنصر حیات بخش و مقدس آب انهم وسط گرمای تابستان جهت رسیدن به اهداف شوم خود استفاده می کنند که اگر ریگی به کفششان نبود می توانستند بجای اب بازی قمه بازی یا باتوم بازی کنند.

<img src="سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ” alt=”” />

یک انسان دختر نمابا دستبندی مجهوال الهویه در حال فتنه گری در روز روشن و بر انگیختن احساسات دو پسر نما

<img src="سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان” alt=”” />

یک دختر و پسر در حال جنگ تن به تن . خبرنگاران ما گزارش کردند چندین نفر که اتفاقی از انجا رد می شدند بعد از دیدن این صحنه غَش کردند که بلافاصله به بیمارستان منتقل شدند.

<img src="سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ” alt=”” />

یک کودک نما در حال آب بازی. خانواده این دختر بچه از حضور این کودک در فستیوال اب و آتش اظهار بی اطلاعی کرده اند. او هم اکنون در حال گزراندن دوران بازجویی و همزمان محکومیت خود است.

<img src="سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان” alt=”” />

حضور یک بانوی چادر نما با عینکی که میزان تبرج عینک او کمتر از چکمه ی بلند نیست.

<img src="سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان” alt=”” />

در این عکس میبینید که چگونه آب بیت المال توسط عده ای جوان مصرفی و بی هویه (منظور هویت است نه هویه ای که باهاش جوشکاری می کنند ) به هدر می رود.

<img src="سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان” alt=”” />

دختری در حال خندیدن مستانه بدون هماهنگی قبلی با مدیر عامل اراضی عباس آباد و فرماندهی انتظامی تهران بزرگ.

ته نوشت : در زمانه ای که چهره ی زشت خشونت کابوس لحظه لحظه هایمان شده ، قربانی اسید پاشی به ما درس « بُزُرگی» می دهد. بدون شک امروز «آمنه» ملکه ی زیبایی دنیاست!.

به مناسبت صعود تیم کوهنوردی خواهران به قله دماوند

مرداد ۸ام, ۱۳۹۰

نوشته شده توسط: عالیه موسوی – زهرا عامری

 

رشته کوه البرز در نامه های پیشین ایرانی ، در سرتاسر جهان کشیده بود ، و این همان رشته کوه است که از سلسله جبال پیرنه میان اسپانیا و فرانسه آغاز می شود و پس از گذشتن از فرانسه و دل اروپا به کوههای قفقاز می پیوندد و از آنجا با گذر از شمال ایران به کوههای هندوکُش و هیمالیا ، در نزدیکی شانگهای به اقیانوس کبیر می رسد.

این سلسله کوه بزرگ که شاهد همه‌ی غم ها و شادی ها ، شکست ها و پیروزی ها ، ظلم و بیدادگری ها در سده ها و هزاره های پیشین و تمامی رویدادهای زندگی ایرانیان باستان بوده است ، نزد ایرانیان باستان بسیار گرامی بود ، تا آنجاکه در نمازها و نیایش های خود ، قلل آن را می ستودند ، و از آنجا که بخش میانین آن با دماوند سرفراز ، بیشتر به تبرستان پناه داده است ، سرگذشت و داستان و تاریخ تبرستان را در پناه خویش دارد.

دماوند همانطوریکه در ایران نماد ملی است و بسیاری از نشانه های متعلق به صنایع ، پول ها ، کارت های اعتباری ، مسابقات و… که قصد بیان تعلق خود به این سرزمین را دارند ، از نقش آن سود جسته اند ، در خارج از این مرز و بوم نیز ناشناخته نیست.دماوند، برجسته ترین پدیده‌ی طبیعی ایران ، نماد این سرزمین ، خاستگاه اسطوره ها و داستانهای دلکش ایرانی ، کوهی است با تاریخ سرشار از صعودهای دیرین.

در دماوند ، پدیده های طبیعی چندی وجود دارد که هر یک در نوع خود کم نظیر و دارای ارزش ذاتی و تفرّجی بسیار است. در این کوه چند بخچال طبیعی دایمی که پدیده‌ی بسیار کم نظیری در ایران است ، به چشم می خورد. در میان آنها «دره‌ی یخار» با دیواره ها، دهلیزها و برجهای یخ بلور، وحشی ترین و عمیق ترین دره‌ی یخچالی ایران است.

پدیده‌ی دیگر ، حفره‌های متعددی است که گاز و بخار گوگرد با فشار زیاد از آنها بیرون می جهد و اینها در کنار توده های گوگرد ، دماوند را به صورت یک آتش فشان کمی فعال درآورده اند. چشمه های آبگرم و آب معدنی در کوهپایه های دماوند ، وجود دهانه‌ی بزرگ آتشفشانی با حوضچه ای یخی در میان آن ، شکل مخروطی پر شیب و خوش تراش که در بسیاری مواقع ، ابرهایی به شکل های شگفت انگیز و رؤیایی در نوک آن به چشم می خورد و ظاهر چشم نواز دماوند ، با کلاهک و رگه های برفی و پُر کشش ، تجسم واقعی آن چیزی است که از واژه‌ی «کوه» بنظر می آید و چه ساده و زیبا در نقاشی های کودکان ایرانی خود نمایی می کند.

وقتی می دانیم پیش از تاریخ اساطیر کشورمان کوهنورد بوده اند و ششصد سال پیش از میلاد مسیح ، در دبستان های ایران ، کوهنوردی تدریس می شده و همچنین ارتش هخامنشیان ، هنگ کوهستانی داشته و بیش از یکهزار سال پیش و پیش تر از رأس قلّه‌ی دماوند ، گوگرد شفاف جهت مصرف در صنایع هزاره های قبل و کسب درآمد از این راه ، به پائین حمل می شده است. پس باید باور کنیم که دماوند یک ثروت ملی است.

و در ادبیات ما:

  • تخت گاه جمشید پادشاه افسانه ای ایران بر فراز دماوند بوده است.
  • منوچهر در کوه بزرگی به نام منوش یا مانوش یا مانوشان تولد یافت.
  • صعود آرش کمانگیر بر فرازالبرز و پرتاب تیر سرنوشت ساز او،
  • صعود شبانه زرتشت پیامبر به قله¬ی دماوند و افروختن آتش بر فراز آن،
  • سیمرغ از کنام خود که بر ستیغ البرز کوه بود فرود آمد و زال را به کنام خود برد.
  • رستم تیز به سیره پدر البرز کوه را در نوردید و کیقباد را که به البرز کوه پناه برده بود با خود به ایرانشهر برد و تاج شاهی را به وی سپرد.
  • و زندانی ساختن ضحاک ستمگر توسط فریدون در غاری بر کوه دماوند،

تاریخی شیرین و خاطراتی به یاد ماندنی از مردان افسانه ای ایران در پای کرسی های گرم پدربزرگ و مادربزرک ها را برای ما می سازد و از نظر جایگاه در کوهنوردی ، در میان کوههای بلند جهان ، قدیمی ترین، پیشینه‌ی تاریخی صعود را دارد.

 

به بهانه معرفی سردار قاسمی برای تصدی وزارت نفت

مرداد ۵ام, ۱۳۹۰

چندی پیش با جمعی از همکاران برای بازدید از منطقه عسلویه و به خصوص پروژه هایی که توسط قرارگاه خاتم در حال اجرا بود راهی جنوب شدیم. بازدید از بدو ورود شروع شد و فردای آن روز هم به نزدیکی کنگان رفتیم تا از نزدیک فازهای جدید را ببینیم. در مورد این بازید همین قدر بگویم که باد همه ما ده بیست نفر را خالی کرد.
کارهای عظیمی که مهندسان و کارگران خودمان انجام داده بودند، واقعا تحسین برانگیز بود. آن موقع نمی دانستم که سلسه جنبان این همه کار و فعالیت در فازهای جدید عزیزی از همین خاک پاک خودمان است. از منطقه ای آکنده از شمیم پاک شهدا.
در حالی که عده ای سخت درگیر بحث و مجادله درباره ایکس و وای هستند و دعواهای سیاسی شان اعصاب ملت را داغان کرده، گروهی هم هستند که آرام، بی صدا و بی توقع مشغول کار و خدمت به مملکت اند.
واقعا چه می شود که برخی انسانها تا این اندازه مفیدند؟
تنها یک شب اقامت در کمپ قرارگاه خاتم کافی بود تا متوجه شویم که در اینجا فضا متفاوت است.
کارهای بزرگ را آدمهای بزرگ می توانند به سرانجام برسانند. برای بزرگ بودن چه باید کرد؟

نتایج نظر سنجی: بخش دوم

مرداد ۳ام, ۱۳۹۰

بخش اول نظر سنجی از خوانندگان در نوشته جداگانه ای منتشر شد، در این نوشتار بخش دوم این نظر سنجی آورده می شود. افرادی که در این نظر سنجی شرکت نموده اند تمام افراد مراجعه کننده به سایت نبوده اند، اما بخش زیادی از افراد فعال در سایت را شامل می شده اند.

نتایج این ارزیابی قطعا کمک فراوانی به سایت و نویسندگان آن در جهت پی بردن هر چه بیشتر به سلیقه خوانندگان و مردم منطقه خواهد نمود. خوانندگان عزیز نیز می توانند به ما در تحلیل این نتایج و نمودارها کمک نمایند.

(برای دیدن تصاویر با کیفیت بهتر بر روی آنها کلیک کنید.)

  • مراجعه به سایت در طول روز (به طور متوسط):

  • فراوانی تاثیر سایت تراکمه در شهرستان های لامرد و مهر (مقدار ۱ به معنی تاثیر کم و ۵ به معنی تاثیر زیاد بوده است): همانطور که مشاهده می شود، به عقیده ی عده زیادی از نظر دهندگان، سایت تاثیر بسیار کمتری در منطقه مهر داشته است. سایت تراکمه همواره از حضور نویسندگان منطقه مهر استقبال کرده است و این سایت را بستری مناسب برای تبادل نظرات این دوستان و بازگویه کردن مشکلات و راه حلها معرفی نموده است. امید است که این حضور بیشتر شود.

  • ارزیابی کیفیت ظاهری سایت: به نظر اغلب رای دهندگان، کیفیت ظاهری سایت نمره ۳ از ۵ گرفته است.

 

  • بخش های مختلف سایت: همانطور که در این نمودار، که نیازمند تحلیل بیشتر است، مشاهده می شود (۱) بیشتر نظر دهندگان بر این عقیده بوده اند که نوشته های “ورزشی” و “سیاسی” نوشته در سایت “در همین حد مناسب است“؛ (۲) حتا عده ی زیادی معتقد بودند که فراوانی مطالب “سیاسی” در سایت “کمتر شود“؛ (۳) به علاوه “اخبار منطقه” و “نوشته های محلی” در صدر علاقه ی نظر دهندگان با عنوان “بیشتر شود” علامت زده شده اند.

همانند بخش اول، نظرات برخی از دوستان در قسمت «نظرات و پیشنهادات» این نظرسنجی بدون کم و کاست در ادامه آورده شده است:

نظر دهنده شماره ۲۵:

سلام آقای دکتر
سعی شود  که مقالاتی در سایت منتشر شود که فایده ای برای خوانندگان.مردم منطقه (سطح آگاهی…..) داشته باشد نه اینکه مطالبی در مورد  چیزی بنویسیم که فایده نداشته باشد  منطقه ما دارای مشکلات زیادی است چرا در مورد اون ها نمی نویسید  (منظورم نقد منصفانه باشه)

نظر دهنده شماره ۲۸:

مدیران سایت بعضی وقتها خیلی بی دلیل بعضی از جملات از کامنت ها رو حذف میکنن به صورتی که برخی موارد منظوری که نویسنده میخواهد بروسنه کاملا تغییر میده ازتون خواهش می کنم تحمل حرف مخالف خودتونو داشته باشید
با تشکر

نظر دهنده شماره ۳۳:

با سلام
باتوجه به شروع برنامه اجرایی انتخابات مجلس  برنامه ریزی مناسبی صورت گیرد  تادر ادامه روند اجرای ان  به افراد وشخصیت های منطقه توهین نشود.  باتشکر

نظر دهنده شماره ۳۶:

با تشکر از زحمت فراوان ادمین و مدیریت سایت جهت این نظرسنجی، معتقدم باید وارد فضای حقیقی لامرد به صورت عملی شد و از این توان استفاده کرد.البته منظورم رفتن به سمت یک گروه سیاسی خاص نیست، بلکه باید علاوه بر بیان مشکلات، آن‌ها را پیگیری نماییم.

نظر دهنده شماره ۵۲:

من با اینکه منتقد نوشتن با نام مستعار هم از طرف نویسندگان و هم از طرف کامنت گذاران هستم، ولی ترجیح میدم هر دو باز باشه.
اما یک پیشنهاد اساسی:
من فکر می کنم نباید کامنت هایی نامرتبط با موضوع مطلب سایت در قسمت کامنت ها تایید بشه و مشکل اصلی سایت اینه، اگر ادمین ها فقط کامنت هایی رو که مربوط به موضوع نوشته سایت هست تایید کنن و جوری نباشه که کامنت ها محل دعواهای بی ربط و سوال و جواب کامنت گذاران از همدیگه بشه، هرکسی میاد یک کامنت در مورد مطلب سایت میگذاره و میره و با یک تیر چند نشون می زنید، هم سایت بازدهیش بیشتر میشه و هم مشکلی برای سایت و افراد کامنت گذار پیش نمیاد  و هم دیگه کسی نیاز نمی بینه با ۱۰تا اکانت با نام های مختلف و یا با یک اکانت ۲۰ بار نظر بده، چون اجازه نداره در مورد سایر کامنت ها نظر بده و نظرش رو درباره مطلب سایت یک بار میگه. بعضی وقت ها تا ۵۰% کامنت ها ابراز ارادت نسبت به نویسنده مطلبه که این هیچ ربطی به سایت تراکمه نداره و بهتره اگه کسی دلش برا کسی تنگ میشه بهش اس ام اس بده و نه جویای حالش در سایت تراکمه بشه، البته بعضی اوقات هم مرسومه بعضی دوستان خاطرات خودشون رو در کامنت ها با هم مرور می کنن. متاسفانه چون هرکی از راه میرسه به جای نظر دادن درباره مطالب سایت، جواب کامنت های دیگران رو میده اینه که همه مطالب به دعواهای بی فایده تبدیل میشه.
پس خوبه از هر کس فقط یک یا تعداد مشخص کامنت تایید بشه تا همه این وقت رو مغتنم بشمرن و فقط در مورد مطلب سایت نظر بدن و نه در مورد کامنت سایر کامنت گذاران

ادامه دارد…

کوتاه از بهارستان

مرداد ۲ام, ۱۳۹۰

دانشکده پرستاری لامرد دانشجو می پذیرد
دانشکده پرستاری لامرد در مهرماه امسال از قبولی های کنکور دانشجو می پذیرد. بر اساس پیشنهاد دکتر علیزاده، مسئول راه اندازی این دانشکده قرار است نام دکتر محمد علی حیاتی، نماینده فقید لامرد و مهر بر این دانشکده گذاشته شود.
تفکیک جنسیتی در دانشگاه دولتی لامرد؟
بر طبق نامه طالع زاری، سرپرست فرمانداری لامرد به سازمان سنجش مبنی بر اعلام آمادگی جهت پذیرش دانشجو در رشته مهندسی نفت در دانشگاه دولتی لامرد ایشان درخواست پذیرش ۳۰ دانشجوی پسر را داده اند. جواب اینکه چرا فقط پسر را باید از طالع زاری پرسید.
جلسه نمایندگان استان با گزینه جدید استانداری فارس
امروز یکشنبه نمایندگان استان در مجلس با گزینه جدید استانداری فارس جلسه داشتند. حسین صادق عابدینی گزینه جدید تصدی پست استانداری فارس است. صادق عابدینی دارای مدرک کارشناسی ارشد مهندسی عمران است و کارنامه مدیریتی مناسبی هم دارد. ایشان در زمان شهرداری احمدی نژاد در تهران، شهردار یکی از مناطق تهران بوده است. شنیده ها حکایت از اقبال نمایندگان نسبت به ایشان و معرفی به آیت الله ایمانی دارد.
سهمیه نماینده جدید برای فارس یا پارسیان؟
از ۲۰ نماینده ای که قرار است به مجلس نهم اضافه شود یک نماینده سهم فارس است که بر اساس اولویت، نظر نمایندگان به ترتیب بر، حوزه های شیراز، مرودشت و قیر و کارزین است. وزارت کشور حوزه قیر و کارزین را پیشنهاد داده است. یکی از پیشنهادات نمایندگان، الحاق پارسیان به فارس و اعطاء آن یک سهمیه به پارسیان به عنوان حوزه جدید فارس است. تصویب نهائی در مجلس صورت می گیرد.
بدقولی دیگر وزارت نفت در منطقه
بر طبق مصوبه هیات دولت در سفر به فارس، وزارت نفت متعهد به کمک مالی در تجهیز و توسعه فرودگاه لامرد شده است که با گذشت دو سه سال از این مصوبه سر باز می زند.
پست ۴۰۰ کیلوولت جدید لامرد به پیسی خورد
روند اجرائی پروژه پست ۴۰۰ کیلوولت شهر لامرد بدلیل مشکلات مالی پروژه متوفق شده است.
قاسمی یا علی آبادی؟
علی رغم اینکه علی آبادی حدود یک ماه است رایزنی ها و وعده وعید های خود با نمایندگان را انجام داده است اما با مطرح شدن قاسمی به عنوان گزینه جدید برای وزارت نفت به نظر می رسد با توجه به کارنامه مدیریتی کلان و درخشان قاسمی ایشان از اقبال بیشتری برای این پست و پیشنهاد شدن از سوی احمدی نژاد برخوردار است.

این بار جریان انحرافی!!!

مرداد ۲ام, ۱۳۹۰

دو سه سالی است که بازی با الفاظ و کلمات باپسوندهای رایج شرعی و ارزشی درمدح یامذمت افراد و گروههای سیاسی باب شده و بعضا مشاهده گردیده حتی کارگزاران نظام باهمین لحن اعلان موضع  و افکارعمومی را دچار یک نوع سردرگمی نموده‌اند.تاجائی که اصول انقلاب زیر سوال رفته و از دسیسه‌ها و سناریو پشت پرده دشمن در جهت تضعیف نظام غافل مانده‌اند.

ازجمله مواردی که امروزه به وضوح حتی شاخ و برگ‌های نظام را مورد تاخت و تاز قرار داده بحث جریان انحرافی و نحوه شکل‌گیری آن و این که این جریان چگونه انحرافی شد و دربدنه نظام رشد کرد دربین فعالان سیاسی، مطرح و هر کدام در جهت منافع حزبی و جناحی خود از حمله به آن سود جسته و توپ را با یک چرخش ایضائی به زمین رقیب می‌اندازند. آن گونه که به خود اجازه می‌دهند به راحتی شخصیت‌های سیاسی دلسوز را با الفاظ زشت اما با پوشش پسوندهای ارزشی فریبکارانه ازمیدان به در کرده و او را به اردوگاه دشمن هل دهند. دولتی که گفته می‌شود با رای بالای مردمی تابلو مردم‌سالاری را در پیشانی انقلاب با اقتدارکامل نصب کرده، یک‌باره مورد هجمه ، آن هم از طرف حامیان خود قرار گرفته و مسائل و مشکلات توده مردم به فراموشی رفته و همه مشغول بازی‌های سیاسی خود می شوند!

عده‌ای هم که نمی‌توانند به دولت و مشکلات بوجودآمده ایراد بگیرند بی‌شرمانه همین جریان انحرافی را به اصلاح‌طلبان می‌چسپانند تا شاید در این بین به منصبی نائل آیند، غافل ازاین که از جمله موارد اتهام به اصلاح طلبان فلک زده، رمال و فالگیر خواندن بعضی ازهمین کارشناسان اتاق فکر دولت بوده است !
ازطرفی آنانی هم که منتسب به جریان انحرافی شده‌اند هم در شعارها و نطق‌های سیاسی‌شان دغدغه نظام و اطاعت از ولی امر را دارند و این‌گونه برچسب‌ها را بازی سیاسی جهت حذف خود از ناحیه دوستان اصولگرای خود میدانند.

دراین بین باز افرادی با مکاتبه و نامه‌نگاری عوام فریبانه، سپاه که یک تنه بازوئی قدرتمند برای حراست از دستاوردها و آرمان‌های نظام است را زیر سوال برده و به آن می‌تازند. انصافا این‌گونه بازی‌های غیرمعمول سیاسی در سوء استفاده از الفاظ و کلمات به نام شرع و قانون در تعریف و تمجید و یا تخریب و حذف همدیگر تا کجا باید ادامه یابد؟

مردم و مشکلاتشان در کجای این بازی‌ها قرار دارند؟ با نگاهی گذرا در چند ماهه اخیر به اوضاع سیاسی منطقه خودمان بیشتر می‌توان به این واقعیت رسید که چگونه به مشکلات مردم توجهی نمی‌شود. حداقل دوستان باید بدانند که مردم این منطقه همه بازیگران و کارگردانان سیاسی کشور را می شناسند و از طرفی نهج البلاغه مولایشان علی علیه السلام را بارها مرور کرده و مشق شب و روز فرزندانشان بوده است و با تاسی از همین کتاب، نوگلانشان رابه حجله گاه شلمچه، فکه و … فرستاده‌اند. دوستان باید از این دغل‌کاری‌های کهنه و تاریخ مصرف گذشته سیاسی دست بردارند و به جای آن به اصول و تعهدهای انقلابی و ملی مردم و نظام فکر کنند و به مطالبات مردم برسند که الحمدلله مسائل و مشکلات مردم کم نیست! اگر بخواهیم وگرنه …………………………..

التماس دعا
محمود حق شناس

دعوت به همکاری از مهندس صنایع

مرداد ۲ام, ۱۳۹۰

یک شرکت فعال در صنعت نفت کشور برای تامین منابع انسانی مورد نیاز خود (جهت کار در تهران)، نیازمند یک نفر با شرایط ذیل می باشد:
• کارشناس یا کارشناس ارشد مهندسی صنایع یا رشته های مرتبط
• آشنایی با سیستم های مدیریت یکپارچه شامل کیفیت، محیط زیست و ایمنی و بهداشت شغلی
• حداقل ۳ سال سابقه کار مرتبط

از واجدین شرایط تقاضا می گردد رزومه خود را حداکثر تا پایان روز پنجشنبه ۶ مرداد ماه جاری به آدرس hajipour@gmail.com ارسال نمایند.

یک پیشنهاد: با هزار تومان هم می شود خیر اندیش شد!!

مرداد ۲ام, ۱۳۹۰

شواهد نشانگر آنند که هر ساله عده ی زیادی از همشهریان برای درمان به شهرستان های همجوار مراجعه می کنند چرا که مثلا بیمارستان لار ، گراش و یا پارسیان دارای تجهیزاتی است که شاید بیمارستان ولی عصر لامرد از آن بی بهره باشد ، هر چند یک از علل (نه همه آنها) هزینه های پایین تر درمان نسبت به لامرد است که آن هم با کمک خیر اندیشان در این شهرستان ها فراهم شده است   . نویسنده در این مجال قصد ندارد تا زحمات مسئولین بیمارستان و همت خیر اندیشان را زایل نماید چرا که شاهدیم دراین چند ساله به همت مسئولین بیمارستان و تعدادی از خیرین شهرستان برخی از تجهیزات بیمارستانی مورد نیاز خریداری شده که به محض ورود به بیمارستان می توان نام خیر اندیشانی که در این امور همکاری داشته اند را مشاهده نمود.

حال سوال اینجاست چرا ما همیشه منتظریم یک خیر اندیش دست به کار شود و فلان دستگاه ، فلان مدرسه و یا فلان کار خیر را انجام دهد. مگر ما نمی توانیم نقشی در کار خیر داشته باشیم ؟ آری ، می توانیم . فرض کنید میانگین تعداد بازدید کنندگان سایت تراکمه ۴۰۰ نفر باشد و از این بین  ۳۰۰ نفر از آنها مایل به پرداخت  ماهانه ۱۰۰۰ تومان باشند ، سالانه سه میلیون و ششصد هزار تومان جمع آوری خواهد شد که همه ما در آن شریکیم. البته ممکن است افرادی نیز در بین بازدید کنندگان باشند که مایل به پرداخت مبلغ بیشتری نیز باشند .

جدای از بعد معنوی این طرح ، از جمله مزایای آن می توان به موارد ذیل اشاره نمود:

۱-      می توان مسئولین بیمارستان را ترغیب نمود که برای دستگاه خریداری شده با این پول ، هزینه ای از مردم دریافت نگردد و یا هزینه ای که دریافت می شود برای خرید دستگاهی دیگر هزینه شود.

۲-      کاهش  هزینه های رفت و آمد ، ایاب و ذهاب و خطر احتمالی تصادفات جاده ای  در مراجعه به شهرستان های همجوار

۳-      ممکن است خیر اندیشانی باشند که می توانند برای یک دستگاه ۱۰ میلیونی تنها ۷ میلیون پرداخت کنند که این وجه می تواند در این امر نیز کمک کننده باشد.

چگونه این طرح عملی است :

قدم اول ، صحبت ادمین های سایت با مسئولین بیمارستان برای اعلام شماره حساب

قدم دوم : اعلام آمادگی افرادی که تمایل به پرداخت مبلغ ۱۰۰۰ تومان در ماه را دارند.( برای این کار می توان یک ایمیل اختصاصی ساخت تا اسامی افراد خیر اندیش کاملا محرمانه باقی بماند )

قدم سوم : معرفی یک نماینده از سایت تراکمه جهت نظارت بر حساب و اینکه وی یکی از صاحبان حسابی باشد که بیمارستان معرفی می نماید. البته این نماینده می تواند یکی از اعضای هیئت امنای بیمارستان نیز باشد.

قدم چهارم : تهیه لیستی از تجهیزات بیمارستانی مورد نیاز به همراه قیمت آنها توسط مسئولین بیمارستان که در میزان مبلغی که افراد خود را مقید به پرداخت آن نموده اند می تواند کمک کننده باشد و بعضی از افراد شاید با دیدن قیمت مایل به پرداخت مبلغ بیشتری در ماه باشند.

 خواهشمند است انتقاد  یا پیشنهاد خود را در مورد این طرح در قسمت نظرات بنویسید. مسلما پیشنهادات دوستانی که در بخش درمان فعالیت دارند کمک کننده خواهد بود.

 

خبر فوری: «رستم قاسمی» وزیر نفت می شود

مرداد ۱ام, ۱۳۹۰

بنا بر گزارش اختصاصی خبرآنلاین که لحظاتی قبل منتشر شد؛ بزودی رُستم قاسمی (متولد منطقه اسیر) و فرمانده قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء به عنوان وزیر پیشنهادی برای نشستن بر مسند نفت به مجلس معرفی خواهد شد.
براین اساس گفته می شود این مذاکرات ازحدود یکماه پیش تا کنون آغاز شده است که تاکنون به دلیل مخالفت سپاه با از دست دادن نیرویی چون رستم قاسمی این امر با تاخیر مواجه شده بود.

براساس گزارش های رسیده پنجشنبه شب طی نشستی میان سران سپاه و احمدی نژاد این توافق صورت گرفته که فرمانده قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء به وزارت نفت کوچ کند. درعین حال گفته می شود طی یک هفته گذشته قاسمی با اکثراعضای دولت نشست های مختلف داشته است.

رستم قاسمی پیش از این نیز در پرونده فعالیت های خود دو دوره حضور در مجلس شورای اسلامی را نیز در پرونده خود دارد.وی در مجلس سوم و پنجم حضور داشته است.

برای دیدن عکس ایشان و خواندن اطلاعات بیشتر به سایت خبرآنلاین مراجعه کنید:

http://www.khabaronline.ir/news-163865.aspx