Archive for تیر, ۱۳۹۰

حاج قاسم دولت تعیین می‌کند!

تیر ۳۰ام, ۱۳۹۰

۱- بازی هماهنگی
بسیاری از اعمال زندگی ما به یک بازی شبیه است. در بسیاری موارد، ما با یک صحنه بازی روبرو هستیم که در آن میتوانیم تعداد محدودی عمل انجام دهیم. ما برای هر عمل، پیش بینی سودی داریم و سعی مان این است که مجموع سودمان را بیشینه کنیم.

در تئوری بازی ها بحث مفصلی درباره بازی هماهنگی (coordination game) وجود دارد. بازی هماهنگی به بازی گفته می‌شود که در آن میبایست حداقل یک تعداد مینیمم از افراد جامعه، یک کار خاصی را مشترکا با هم انجام دهند تا کل افراد انجام دهنده آن عمل سود کنند، در غیر این صورت همه افراد شرکت کننده ضرر هنگفتی خواهند کرد.

اعمال جمعی برای مدل سازی حرکت های اجتماعی کاربرد زیادی دارد. مثلن فرض کنید تعدادی از افراد معترض به یک دولت مستبد میخاهند بر علیه آن دولت تظاهرات برپا کنند. از آنجا که افراد معترض به دلیل ترس از سرکوب نمی‌توانند مکنونات قلبی خود را با هر کسی در میان بگذارند و فقط به حلقه دوستان بلافصل خود اعتماد دارند، نمی‌توانند هماهنگی خاصی برای تظاهرات انجام دهند بغیر از این که با همان دوستان مستقیم خود صحبت کنند و آن دوستان با دوستان دیگر، الی آخر.

اما این که چه کسی در نهایت در تظاهرات شرکت خاهد کرد وابسته به ارزیابی شخصی هر فرد از تعداد شرکت کنندگان و در نهایت محاسبه سود و زیان شخصی خاهد بود. اگر تعداد افراد شرکت کننده در این تظاهرات زیاد باشد، دولت حاکم عقب نشینی می‌کند و این گروه منتفع خواهد شد. اما اگر تعداد این افراد کم باشد، دولت آنها را سرکوب نموده و با مجازات سنگینی روبرو خواهد کرد.

نمونه دیگر آن انتخابات مجلس در شهرهای کوچک ایران مثل لامرد و مهر است. اگر موضع انتخاباتی شما با موضع اکثریت جامعه همراه باشد شما و کل آن اکثریت سود خواهید برد. اما اگر انتخاب شما با انتخاب اکثریت در تقابل باشد روزگار اقلیت شما سیاه خواهد شد و چهار سال فحش و ناسزا تحمل خاهید کرد. نظر هر فرد در مورد کاندیداها به دلیلِ هزینه‌ی زیاد، چیزی نیست که بتوان به راحتی در انظار عمومی اعلام کرد. به همین دلیل است که اکثر افراد ترجیح میدهند موضع خود را تا آخرین ساعات پنهان کنند و در ساعات پایانی تبلیغات انتخاباتی براساس برآوردی که از برایند نظرات اطرافیان دارند وضعشان را مشخص کنند و یا حتا موضعشان را پس از اعلام نتایج انتخابات! مشخص نمایند. این افراد اگر چه در صورت برنده شدن رقیب ضرر زیادی نخاهند کرد اما در صورت برنده شدن کاندیدای محبوبشان سود زیادی هم نخاهند برد. در این میان افرادی که با یقین بالا نظر خود را اعلام می‌کنند و برای کاندیدای محبوبشان سر و دست می‌شکنند و تبلیغ علنی می‌کنند و فحش و ناسزا و کتک‌کاری رقیب را نیز به جان می‌خرند از قدرت ریسک بالاتری برخوردارند. چه اگر رقیب پیروز شود، هزینه زیادی خواهند پرداخت  و صد البته در صورت پیروزی سود بالایی خاهند برد و در تقسیم قدرت سهیم خاهند شد.

کاندیدا شدن در انتخابات نیز تا حدی مشخصات یک بازی هماهنگی را دارد. اگر فردی که کاندید می‌شود از حمایت افراد زیادی برخوردار باشد سود میکند. اما اگر به هر دلیلی رای نیاورد بلایی که بر سر عبدالله حسینی آورده شد بر سر او خاهند آورد.

۲- همه دانی مشترک
همه دانی مشترک (common knowledge) در انجام بازی هماهنگی به همه کمک خاهد کرد در اتخاذ عمل، دقیقت‌تر و با خیال راحت‌تر عمل کنند.

فرض کنید یک فرد عقیده خاص خود را دارد. اگر این فرد بداند بقیه افراد جامعه (یا اکثریت افراد جامعه) چه عقیده ای دارند و بقیه نیز چنین اطلاعاتی داشته باشند این عقیده به یک همه دانی مشترک تبدیل شده است. یعنی من عقیده خودم را میدانم و میدانم که بقیه نیز چه عقیده ای دارند و میدانم که بقیه نیز میدانند که بقیه چه عقیده ای دارند و میدانم که … به همین ترتیب.

این امر چگونه در اتخاذ موضع به افراد جامعه کمک میکند؟ فرض کنید اکثریت افراد یک جامعه، عقیده A را داشته باشند. اگر من عقیده B داشته باشم و بدانم که اکثر مردم عقیده مخالف من را دارند سعی می‌کنم برای کاهش زیان خود با جماعت هم‌رنگ شوم  و اعلام کنم به B اعتقاد دارم. اما این امر نیاز به شفافیت در اعلام عقاید دارد. لازمه‌ای که بعید می‌نماید مگر از طریق رسانه ها و اعلانات عمومی که آن هم به یک فضای باز سیاسی احتیاج خاهد داشت.

در انتخابات ریاست جمهوری، بر اساس و برنامه‌های اعلام شده کاندیداها برای کشور و نیز آن چه در مناظرات گذشت تعداد بسیار زیادی از مردم بر این عقیده بودند که برنامه های محسن رضایی مطالعه شده و حساب شده و یک سر و گردن از نظر سطح کاری بالاتر از مابقی کاندیداها بود. اما اکثر این افراد به این دلیل که محسن رضایی از اقبال عمومی برخوردار نیست به فرد دیگری رای دادند. رای ندادن به محسن رضایی به دلیل به وجود نیامدن همه دانی مشترک بود. یعنی منِ نوعی می‌دانستم که محسن رضایی محق است اما نمی‌دانستم حدودن چه تعدادی همانند من او را محق می‌دانند. و اگر همه این افراد به محسن رضایی رای می‌دادند چه بسا ایشان در انتخابات پیروز می‌شد.

۳- انتخابات زودهنگام

چند هفته‌ای است که زمزمه انتخاب دکتر موسی موسوی به عنوان کاندیدای جناح راست لامرد از گوشه و کنار به گوش می‌رسد. گویا ایشان تحرک خود را در همین مدت زیادتر نموده و در مراسم مختلف سعی می‌کند خودی نشان دهد. من هم به عنوان یک فرد از منطقه که خود را محق به فکر کردن و انتخاب کردن در این زمینه میدانم مدتی است اوضاع انتخاباتی را رصد میکنم. در این مدت به صورت رودررو یا تلفنی، از لامردیان ساکن لامرد گرفته تا لامردیان ساکن شهرهای دیگر، با گروه‌های مختلف از طیف‌های فکری و جناح‌های مختلف، از سنین مختلف و از مقاطع تحصیلی مختلف درباره انتخابات و نظرشان در مورد کاندیدایی که می‌تواند جای خالی دکتر حیاتی را تا حدی پر کند نظرخاهی و بحث کرده‌ام و بخصوص نظرشان را در مورد دکتر موسوی و آقای زارعی پرسیده‌ام.

در میان لیست افرادی که در ابتدا بر سر زبانها بود شاید اسم دکتر موسوی بعد از افرادی همچون درویش زارعی، محمد علی‌نژاد، عبدالحمید خسروی، عیسا امیری، ابوالحسن حقایقی در رده‌های ششم هفتم مطرح می‌شد. معرفی ایشان به عنوان کاندیدای حزب راست لامرد با توجه به وضعیت جسمی ایشان و اقبال عمومی به ایشان کمی تا قسمتی تعجب آور بود.

پس از اعلام عمومی این انتخاب و طی صحبت‌هایی که -از سر کنجکاوی و نه این که ما کاره‌ای باشیم- با طیف‌های مختلف داشتم در نود درصد موارد شخص مقابل معتقد بود دکتر موسوی کاندیدای مناسبی محسوب نمی‌شود و یک سر و گردن از نظر تجربه مدیریت سیاسی و اقبال عمومی از کسانی همچون درویش زارعی و خیلی‌های دیگر پایین‌تر است -به اضافه نقدهای دیگری که بر دکتر موسوی وارد می‌شود و مجال صحبت در آن باره عرصه‌ای دیگر طلب می‌کند-. در میان نظرات افراد، اجماعی که وجود داشت بیشتر حول و حوش آقای زارعی می‌چرخید تا افراد دیگر.

این برداشت شخصی من از برایند صحبت با افراد مختلف است و در این میان دوست ندارم از شخص خاصی جانبداری کرده باشم. اما نمی‌توانم کتمان کنم که در صحبت با طیف‌های مختلف برایم کاملن مشهود شده که آقای زارعی از اقبال عمومی بالاتری برخوردار بوده ولی در کمال تعجب این امر تبدیل به همه دانی مشترک به خصوص در میان جناح راست نشده است. یعنی افراد زیادی هم در میان جناح راست و هم در میان مردم، بشخصه معتقدند آقای زارعی انتخاب مناسب‌تری است اما در عین حال نمی‌دانند که اکثریت لامردیها نیز بر همین عقیده‌اند و به اشتباه فکر می‌کنند دکتر موسوی از اقبال عمومی بیشتری برخوردار است و در نتیجه ایشان را به عنوان کاندیدای این گروه برگزیده‌اند!

حال می‌ماند تحلیل این که چرا جناح راست بر این عقیده است که دکتر موسوی از اقبال بالاتری برخوردار است. آیا این امر یک واقعیت است و نمونه‌برداری من است که بایاس شده به سمت قشر خاصی است یا یک اشتباه جمعی در جناح راست و ناشی از یک القاء و شایعه غلط و هدفدار است.

با استنباطی که از برایند نظرات جناح‌های مختلف در طول بازه یک ماهه اخیر به دست آورده‌ام معتقدم نظر سنجی شخصی من اگر چه محدود است اما از نظر توزیع نمونه‌ها تقریبن یکنواخت است و احتمال بایاس شدن آن به سمت اقشار خاص کم است. البته خب باز هم تاکید میکنم که این برداشت شخصی من است و شما ممکن است به این نظر معتقد نباشید.

با فرض این که این حرف من را تا حدی قبول داشته باشید می‌پردازیم به تحلیل این که چرا نام دکتر موسوی از صندوق جناح راست بیرون آمده است:

آقای جعفری سال ها است که خود را برای نمایندگی مجلس آماده کرده و گروه همراه و حامی ایشان سرمایه گذاری زیادی بر روی ایشان و کمک ایشان به پیشبرد اهداف اقتصادی و در پی آن کسب قدرت دائم سیاسی نموده است. قانون مجلس تمام این سرمایه گذاری ها را بر باد داده است. در عین حال که این گروه چشمی به تبصره های چند روز آینده این قانون و بازگشت احتمالی آقای جعفری به گردونه رقابت دارد، در صورت عدم تصویب تبصره‌ی مناسب نیز امید به بازگشت ایشان به گردونه رقابت، البته در دو دور بعد وجود خاهد داشت.

تصمیم گیرندگان اصلی این گروه یعنی آقایان حاج قاسم رفیعی و محمد جعفری به خوبی از پایگاه اجتماعی آقای زارعی در مقابل آقای موسوی مطلع هستند. اما از میان نیروهای جناح حاکم، کسی که سهل البیع باشد و گوش به فرمان که بده بستان کند و اهل امتیاز دادن باشد کسی بهتر از دکتر موسوی یافت نمی‌شود. چه در این مدت سی سال هر گاه تصمیم بر طرفداری از شخص خاصی شده، دکتر موسوی تمام آبروی خود را در طبق اخلاص گذاشته و برای فرد منتخب جناح حاکم تبلیغ کرده و اِن قُلت نیاورده است.

می‌ماند مساله پایگاه اجتماعی. این گروه معتقد است هر چه به مردم اعلام کند مردم لامرد به تمام و کمال از آنها حرف شنوی خاهند داشت. این امر در طول این چند دوره انتخابات به کرّات آزموده شده است. در حقیقت این مساله قرار است با القای این حس که دکتر موسوی پایگاه بالاتری دارد حل شود. در میان افراد جناح راست نیز وزن رای آقایان رفیعی و جعفری و بخصوص فرد اول از مجموع وزن بقیه بیشتر است؛ ضمن این که این دو از حقی شبیه به وتو نیز برخوردارند! در نتیجه هر چه این دو نفر به افراد هم جناحی سطوح پایین‌تر رله کنند پاسخ رد نخاهند شنید. کما این که فرماندار شدن آقای جعفری نیز همین روند بالا به پایین را داشته است.

در دو دور بعد، آقای جعفری که احتمالن از هم اکنون در دانشگاه  آزاد یا پیام نور برای گرفتن یک مدرک فوق لیسانس ثبت نام کرده‌اند، مدرک در دست بر این کرسی تکیه خاهند زد و دکتر موسوی پس از تسلیم دولت انتقالی تا انتخابات‌های بعد پشت پرده پنهان خاهند شد.

اما اگر جناح راست از آقای زارعی حمایت کند چه خاهد شد: اولن اگر اتفاقی در این تبصره‌های جدید مجلس بیفتد و قانون برای حضور آقای جعفری موانع را کنار بزند باید قید انصراف آقای زارعی و برگشتن آقای جعفری را بزنند. زیرا تن دادن به انصراف با توجه به شخصیت آقای زارعی بعید می‌نماید. در حالی که با دکتر موسوی رودربایستی کمتری وجود دارد و ایشان به راحتی تن به این مساله خاهند داد.

در ثانی آقای زارعی بعید است بتواند نقش دولت انتقالی را ایفا کند و در صورت انتخاب در این دوره، در دور بعد به نفع آقای جعفری از قدرت کناره گیری کند. این می‌شود که آقای جعفری فرصت عرض اندام پیدا نخاهد کرد. نکته مهم‌تر این که تعامل با آقای زارعی و امتیاز گرفتن از ایشان به دلیل استقلال فکری ایشان بسیار سخت است و این یعنی مشکلات زیادی در مقابل منویات اقتصادی این جناح.

با این تفاصیل، شما اگر جای حاج قاسم بودید کدام گزینه را انتخاب میکردید؟!

شب تاریک و بیم موج و …(گپی با سرپرست گروه موسیقی سنتی مهرگان)

تیر ۲۹ام, ۱۳۹۰

آنقدر این تازه- مهندس درد دل داشت که به زحمت توانستم از میان حرف های پراکنده ی او این مصاحبه را تدوین کنم.صحبت از مهندس احمد مهر آوران است که رهبری کنسرت موسیقی سنتی لامرد را به عهده دارد و اگر شرایط مهیا شود همین روزها او را با گروهش بر روی صحنه خاهیم دید.به دلیل اشتراک مکان تمرین گروه نمایشی من با گروه موسیقی او، از نزدیک شاهد زحمات او و گروهش بودم.هر بار که تمرین های سخت و مشقت بار آنها را می دیدم با خود میگفتم : کاش متولیان فرهنگ لامرد شبی را در کنار او و گروهش سپری کنند تا ببینند یک قطعه ی موسیقی ده دقیقه ای چند ساعت تمرین و تمرکز می خاهد.دلم برای تنهایی احمد و گروهش می سوزد. دلم برای این همه انرژی حمایت نشده می سوزد.تا کی می خاهیم زیر سایه ی درختان خودرو لم بدهیم …
* برای شروع تاریخچه ی موسیقی آکادمیک را در لامرد برایمان ورق بزن
**تا دهه ۸۰ خبری از موسیقی آکادمیک در لامردنبود تا اینکه آقایان علی غلامی و سید رضا احمدی دوره ی بسیار مختصر سنتور را در شیراز گذراندند. همین ها وقتی برگشتند کلاس های موسیقی را برگزار کردند که خب با توجه به آموزش مختصری که دیده بودند، اینکار جالب نبود اما خب به هر حال باید از جایی شروع می شد. به طور مستقل از این دو نفر آقای سهراب ابراهیمی هم که آن موقع ها دانشجوی کرمان بود کلاس سه تار رفت و معلومات قابل توجهی کسب کرد. همان موقع ها در خود لامرد دونفر نیروی غیر بومی بودند که با موسیقی سنتی آشنا بودند: یکی آقای پورزارعی بود که کارمند اداره ی ثبت اسناد بود و دیگری آقای صولت نامداری که ایشان هم کارمند اداره ی راه بود که هر دوی آنها هم لامرد را ترک کردند.نسل بعد را می توان علیرضا انصاری(سنتور) و حمید تراکمه پور(ضرب) دانست که متاسفانه رفتن این هنرمندان به سمت موسیقی غربی و ارگ و .. باعث شد وجه ی موسیقی سنتی لطمه ی سنگینی بخورد به طوریکه کلاس های آموزشی سهراب ابراهیمی تعطیل شد و همه ی زحمت ها به باد رفت.نسل بعدی ها هم که ماها بودیم و از آن نسل من مانده ام و خانم رمضانی و تک و توکی که شاگردی سهراب را کرده ایم.البته به غیر از ما ، آقایان مسلم دلشاد و زرتشت صفری هم در جاهای دیگر مشغول یادگیری بودند.من در ابتدا شاگرد آقای پورزارع بودم بعد رفتم کلاس های آقای ابراهیمی.البته اینکه می گویم کلاس، ما حوالی ساعت یازده شب یواشکی از توی دره پدنو می رفتیم پیش سهراب!!
*چرا یواشکی؟
**خب وجه ی مناسبی نداشت. ناگفته نماند هنوز هم خیلی وجه ی مناسبی ندارد.هنوز هم خانواده هست که ترجیح می دهد پسرش دنبال هر خلافی برود ولی کلاس موسیقی نیاید. چه کنیم لامرد است دیگر.شهر جم در همسایگی ما هزار سال در زمینه ی موسیقی از ما جلوتر است.اصلن موسیقی یک بخش جا افتاده ای در میان مردم و مسوولین این شهر است.
* شما فرزند یک روحانی سر شناس در لامرد هستید . آیا این باعث نمی شد که شما یواشکی موسیقی کار کنید؟
**نه..همان موقع علی حسن زاده هم با من می آمد کلاس با همان بدبختی ها. همین الان که ما با هم صحبت می کنیم هستند کسانی که یواشکی در کلاس های موسیقی شرکت می کنند. بعد از تعطیلی کلاس های سهراب من دانشجوی شیراز شدم و آنجا به طور جدی تر به یادگیری موسیقی پرداختم.سال ۱۳۸۶انجمن موسیقی تشکیل شد و قرار شد از لار استادی بیاوریم که با دو سه ساز آشنا باشد. نسل آخری ها هم مثل احمدرییسی،غلامعباس حیاتی و… کسانی هستند که بعد از تشکیل انجمن موسیقی وارد کلاس های استاد مبشری(نی – تار – سه تار) و استاد جام گوهری(سنتور) شدند.این کلاس ها با پیگیری های مکرر احمد رییسی هنوز هم برقرار است.
*بعد از چهار سال می شود گفت که موسیقی در لامرد به راه افتاده است؟
**راه افتاده ولی هنوز لنگ لنگان و دست به عصا راه می رود.هنوز هم ما تهدید می شویم و سنگ جلوی پای مان می اندازند.
*چه کسی شما را تهدید می کند؟به چه صورت؟
**بگذارید برای تان مثالی بزنم: ما آخر همین هفته (۲۹و۳۰و۳۱ ساعت ۲۲)قرار است بعد از چهار ماه تمرین اجرا برویم . ارشاد به ما زنگ زده که اگر بنر بزنید یا در شهر پوستر نصب کنید، کلاس های موسیقی تعطیل می شود.
*مگر اجرای عموم نیست؟ پس چطور باید اطلاع رسانی کرد؟
**گفته اند با موبایل های خودتان به دوستانتان اطلاع رسانی کنید ، در همین حد.ما از طرف ارشاد هم تحت فشار هستیم.
*البته همین هفته ی پیش بود که برای تبلیغات کنسرت استاد بزرگی چون هنگامه ی اخوان شرط گذاشتند که عکس خودت نباید در پوستر باشد!!به قولن تو خود حدیث مفصل بخان از این مجمل.. اما من در برخورد های شخصی ، آقای هنرپیشه را آدمی با فکر باز دیده ام. ممکن است این ها فشار هایی باشد که از اطراف به ایشان وارد می شود؟
**ممکن است. ببینید رک و راست بگویم: ما روبروی هم با هم هماهنگ هستیم اما پشت در های بسته تصمیمات دیگری گرفته می شود.ما برای همه ی کارهامان با آنها هماهمگ می کنیم اما یکدفعه می بینی دقیقه ی نود همه چیز به هم می ریزد.شما باورتان می شود مثل آموزش رانندگی ، خانم هایی که می آیند سر کلاس موسیقی باید همراه داشته باشند!؟!؟
*خب در شروع همچین مسایلی پیش می آید.
**شروع؟ الان چهار سال از شروع این کلاس ها می گذرد.
*بگذریم. من سال ۷۸ مصاحبه ای از استاد حسین علیزاده خاندم که میگفت آقایان لطف کنند تکلیف ما را معلوم کنند که ما حلالیم یا حرام؟ کسب ما حلال است یا حرام؟ اگر حلال است که مثل سایر حلال ها با ما برخورد کنند، اگر هم حرامیم بگویند تا تکلیف مان روشن باشد(نقل به مضمون). به نظر می رسد شرایط امروز اگر بدتر از آن موقع نباشد بهتر هم نشده است.
**اتفاقن همین است که می گویید. چون برخورد دوگانه ای باموسیقی می شود خانواده ها هم رغبت نمی کنند فرزندانشان را به کلاس موسیقی بفرستند.
*برخورد علمای مذهبی با موسیقی چگونه است؟
**فصل مشترک تمام نظریات علمای بلند مرتبه ای چون:شیخ اشراق،شیخ شلتوت،شیخ مفید،علامه ی حلی ، علامه ی مجلسی مقدس اردبیلی، شیخ بهایی،ملامحسن فیض کاشانی و.. این است که اگر موسیقی باعث شود عقل زایل شود یا اشعار به کار رفته سخیف و دور از شان باشد حرام است. حتی امام خمینی در توضیح نوشتار محدث کاشانی و محقق سبزواری می گویند: غنا بر دوقسم است:حق و باطل.حق آن تغنی به اشعاری ست که بهشت و دوزخ را به یاد انسان می اندازد…باطل آن غنایی ست که مخصوص مجالس فسق و فساد و لهو و لعب است… . آیت الله خامنه ای هم در جایی فرمودند:” موسیقی یکی از حقایق بسیار ظریف و لطیف و اثر گذار طبیعت است که خدای متعال آن را قرار داده است.”
*به نظر می رسد فرزند روحانی بودن شرایط شما را سخت تر هم کرده باشد؟
**نه..ببینید. خانواده ی ما اعم از عمو ها و دایی ها همه شجریان باز هستند.پدر من هم آدم روشنی ست.به خاطر حرف دیگران مانع من نمی شود .ایشان ابتدا مخالفت کردند چونکه می گفتند به درس ات لطمه می خورد.من دوسال رتبه اول کلاس بودم تا این نگرانی رفع شد و من سه تار خریدم و کلاس های یواشکی سهراب ابراهیمی شروع شد..
*خب اگر پدر موافق بودند چرا یواشکی؟
**من در شروع راه بودم و نمی دانستم چقدر دوام می آورم.وقتی خودم هم مطمئن نبودم نمی خاستم تنش بی جا به خانواده وارد کنم.بعد که مصمم شدم هم علنی پیگیر شدم.
*برای اجرای کنسرت چه راهی را طی کرده اید؟
**ما چهار ماه است که تمرین می کنیم. یک گروه ده نفره که اکثر آنها هم متاهل هستند و زیر بار مسوولیت خانواده.کار که آماده شد یک نماینده از طرف امام جمعه و یک نماینده هم از طرف فرمانداری کار ما را بازدید کردند و مجوز دادند. برای کنسرت پارسال ارشاد نامه به استان زده بود و استان هم پاسخ داده بود که در خود شهرستان تصمیم گیری شود . امسال هم مجددن ارشاد نامه به استان زد و در کار ما گره افتاد. واقعن اگر مسوولین همکاری نکنند و زحمات چهار ماه ی ما از بین برود ، دیگر توهینی از این بالاتر به این گروه نمی توان کرد.ما موسیقییایی ها همیشه قربانی هستیم . شما تصورش را بکنید برنامه ی هر انجمنی که با برنامه ی کلاس ما تداخل به هم بزند سریع کلاس های ما لغو می شود و کسی هم از خودش نمی پرسد که مگر این جوانانی که دوهفته مشق کرده اند تا استاد بیاید و تمرین پس بدهند ، مگر اینها چه گناهی کرده اند که شما به راحتی روال کلاس آنها را به هم می زنید؟شما نگاه کنید طرف توی مجالس عروسی ارگ می زند، نه بازبینی می شود نه کنترل می شود- موقع اجرای کنسرت ما دو نفر هم از اماکن می آیند برای نظارت-هیچ هماهنگی نمی خاهد ولی ما که می خاهیم موسیقی سنتی با اشعار حافظ کار کنیم حال و روزمان این است.
*خب آنها اجرای عمومی که ندارند؟
**چطور ندارند؟ طرف توی خندق ارگ می زند صدای سازش تا بیت العباس می آید،هرکس که بخاهد هم می تواند برود،چطور عمومی نیست؟تازه چه اتفاقاتی هم که آنجا نمی افتد.
*با همه ی این احوال امید وارید یانه؟
**اگر از حضور این دو استاد بزرگوار آقایان مبشری و جام گوهری حمایت شود بله، امید وارم.
*تشکر ویژه؟
**باز هم از این دو استاد بزرگوار آقایان مبشری و جام گوهری
*اعضای گروه در این کنسرت را معرفی می کنید؟
**آقایان:غلامعباس حیاتی(تار)،علی قاسمی(بم تار)،احمدرییسی(تار)،محموددرخشان (سنتور)،حسین حیاتی(نی)، فرزان حیاتی(سنتور)،علیرضاشیرپور(دف) ، جواد صفری (کمانچه)و محمد صفری (آواز) یک گروه سرسخت و پر تلاش.

*حرف آخر؟
** عاشقم من بر فن دیوانگی                  سیرم از فرهنگی و فرزانگی

کهربا

تیر ۲۹ام, ۱۳۹۰

تابستان است هوا گرم وشرجی، هر کسی بعد از اتمام کار سریع به خانه بر می گردد . شب است ومن افتاده‌ام زیر کولر گازی اسپیلت، یک تنگ شربت بنتوتگری کنارم گذاشته است وشعر بهار آبی شاعر خوب شهرم خلیل ذکاوت را می خوانم:

آن تبار ساده دل ای دل چه شد          خانه های کاهگل ای دل چه شد

در ده ما هیچ کس پیکان نداشت          زیر پایش قالی کاشان نداشت

لهجه ی مانیمه شیرازی نبود               روزگار کولر گازی نبود …

در حین خواندن به یکباره دنیا در تاریکی فرورفت. برق رفت. دلم از جاکنده شد. آهسته در اتاق را بازکردم. تش باد گرمی صورت یخم را سیلی زد. شهرخاموش و کور و ساکت شده بود. مادرم گِوِزه ای پخته بود و اطرافش را با با پیاز و تخم مرغ تزیین کرده بود . از بویش پیدا بود که گوزه ی سرویی است.

تش باد، تاریکی و چراغ فنر و بوی گوزه سرویی یک شب تابستان قدیم را در ذهنم تداعی کرد.  گلیم و پتو و پشتی را برداشتیم و رفتیم پشت بام کاهگلی خانه مان پهنشان کردیم، هر چند از کوزه پر از آب خنک و جوی و جمع همسایه ها وشروه … خبری نبود اما نخلها هنوز استوارایستاده و با دیدن من پِشی به هم ساییدند ، شاید هم خوش آمد گفتند. به پشتی ام که روی گلیم پشت بام بود تکیه دادم . دو پا هایم را روی هم انداختم و آسمان پر از ستاره را به تماشا نشستم. سالها بود آسمان به این رسایی که دور شبهای برقی در شعاع نورهای جورواجور نهان شده بود را ندیده بودم.

همه چیز دوباره برایم شروع شد. آبادی محقر و ساکت، آرامش و صفا و یکرنگی، آسمان پر از اساره های قشنگ، نخلهای سر افراز و پر از خارَک، انسان های یکدل وساده دل. همه چیز شیرین و دل انگیز بود. در تاریکی از چلچراغ ، آسفالت و کارخانه و کارگاه خبری نبود. مانده بود همراه‌های اول و دوم و سوم که رهایشان کرده بودم در اتاق زیر پا.

امشب ای دل کوچ کن ، قشلاق کن               کنج دشت کودکی اطراق کن

روزگار کودکی یادش بخیر                     یاد شبهای خوش شادش بخیر

از جایم بلند شدم نگاهی به اطراف افکندم و آهی از ته دل کشیدم و تمام غریبی از نوع قرن بیستم را بیرون دادم. برای لحظه ای حسینیه ی حاج سید یحیی با دیوار کاهگلی و بادگیرش را به یاد آوردم. شب های ماه رمضان همه مردم که از روزه بیرون آمده بودند، تکیه به دیوار می دادند، وسط حیاط حسینیه قران می خواندند. بچه ها قلیان آب می کردند و چاق تحویل پیرمرد پیرزنها میدادند. مرحوم حاجی محذ حاجی چای وشربت و بیسکوییت می آورد، دعای جوشن کبیر می خواندند و تذبیح در سطلی پر از آب می گرداندند و نخ گره می زدند وبعد از آب سطل برای شفا می خوردند. ملا زار اسماعیل دعای افتتاح میخواند. ما بچه بودیم ودر کوچه ی حسینیه بازی میکردیم  واصلاً دوست نداشتیم ماه رمضان تمام شود.

غروب آخر ماه رمضان هم همه مردم روی تمب خارج از ده ماه نو را جستجو میکردند. نماز عید فطر لباس نو می پوشیدیم در زمین خاکی خارج از ده نماز عید فطر می خواندیم و به خانه ی کسانی میرفتیم که عزیزی از دست داده بودند .

دوست داشتم یکبار دیگر همسایه هارا می دیدم ، مردمی که خسته از کار پشت بام لم می دادند و شروه غم می خوا ندند. از غربت وتنهایی خبری نبود، زندگی سراسر تلاش و مهربا نی و عاطفه بود. همه دست یکدیگر را می گرفتند. فاصله ای نبود. بالا شهری و پایین شهری نبود و همه یک جناح ویک باند بودیم. کسی استرس نداشت، دوا و داروی اعصاب وجود نداشت .

فقر تنها سهم دست ما نبود        درفقیری دست ما تنها نبود

قلبهای صاف وشادی داشتیم        روز سختی اتحادی داشتیم

کاش کوزه پر از آب گونی گرفته الآن کنارم بود تا می توانستم با ولع تمام لبم را بر گونی های خنکش بگذارم وآب شیرین و گوارای برکه را سر بکشم و آرامش را یکجا نوش جان کنم. مانند بیماری شده بودم که سالهاست از یک بیماری لاعلاج رنج می برد، حال هوای روحبخش را استشمام می کند تا تسکین یابد و جان تازه ای بگیرد.

لحظه ای گذشت ومادرم و بچه ها با یک معجومه پر از گوزه سرویی وآب والبته سون آپ و یک چراغ فانوس آمدند پشت بام. کیف داشت فقط همین سون آپ همه چیز را خراب کرده بود ، آنرا برداشتم و بردم پایین دوست نداشتم ذره ای از زندگی شهری در کنارم باشد.

در حس و حال خودم بودم که که صدای صلوات همسایه ها همه جا پیچید. افسوس که چراغ ها همه روشن شد و دنیای خوب وزیبای من با روشن شدن لامپها به سر آمد. مغموم وناراحت آخرین بیتهای شعرذکاوت را خواندم.

ای تمدن : روستای من کجاست      کودکی های پریروزم کجاست

برکه های پاک وپر جوشش چه شد      دختران مشک بر دوشش چه شد

اشکهایم سرا زیر شد. اسباب واثاثیه را جمع کردیم . برگشتیم در همان چار دیواری کوچک با کولر روشن. مادرم مقداری شیر یارانه ای آبکی بد مزه  در لیوانی ریخت و جلویم گذاشت. اشتها نداشتم . همان‌طور که روی مبل در حال تماشای ماهواره دراز کشیده بودم به خواب رفتم.

شب بخیر…

برای رسیدن،ترک خوردن دل لازم است.

تیر ۲۹ام, ۱۳۹۰

عرفان نظرآهاری در جایی گفته بود:

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود

کافی است انار دلت ترک بخورد.

شاید
نه فقط راز رسیدن،که راز زندگی نیز در همین ترک خوردن دلهاست.

دلهای بی ترک،دلهای نارسیده اند،
دلهای کال.
سیب آن زمانی از درخت می افتد که رسیده باشد.
سیب سرخ حوا هم رسیده بود که افتاد!
ترک برداشتن دلهای ما نیز،همچین حکایتی دارد.

باید ترک ها را دید :
تا رسیدگی دلها را باور کرد.
تا خواهش دستها را دید.
تا خواستن ها را معنا کرد.
و به قول سهراب:
تا اناری ترکی برمیداشت،
دست فواره خواهش می شد.

آری در این زمانه شلوغ بازار،
فرصتهای آدمیان ،کم
مشغولیت دلها زیاد
و نور خدایی کمتر از هرچیز

و در این هنگامه آشوب،تاریکی جولان می دهد.
و شیطان،دست و پاکوبان،فرزندانش را به خانه دلها گسیل می کند
تا اندک روشنایی مانده را از آدمیان،بازپس گیرند.

دلهای تاریک،
دلهایی که اندک نور را به شیطان می بخشند،
دلهای بسته و راکد،
دلهایی که تکان نمی خورند،
دلهایی که با آتش،سوختن،و گر گرفتن میانه ای ندارند،
دلهایی که اشک نمی ریزند،
دلهایی که نمی خندند،
دلهایی که سنگ را دوست دارند،
دلهایی که معنای باد و پرچم را خوب می فهمند(چون به هر طرف می چرخند)،
دلهایی که کرم ها را دوست دارند،
و…
دلهایی که دانه هایشان پنهان اند،

هی روزگار…
کاش…
بازهم به قول سهراب:
کاشکی این مردم،
دانه های دلشان پیدا بود

و من می گویم کاش
دلهای مردم شیشه ای بود!
کاش می شد همه چیز را دید
همه چیز را خواند
همه چیز را فهمید

(البته خدا خواست که راز دلهای آدمیان پنهان بماند)
“چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من”

اما خدا نخواست که تو راه رسیدن را برخودت ببندی،
او خواست که رازهای دلت پوشیده بماند،
اما نخواست که راز رسیدن را درنیابی

شاید ما آدمیان
هنوز در نیمه راه فهم باشیم
شاید هنوز زمان آن نیامده که دلهامان،ترک بردارند
شاید نسل ما نسل بدون ترکی باشد
که دنیای خاکی را فقط می بیند
و می رود
بی آنکه که فهم کند.

کاش بچه های ما،راز ترکها را دریابند

۳۱/۰۳/۱۳۹۰

پاسخی به دکتر زیباکلام

تیر ۲۸ام, ۱۳۹۰

دکتر صادق زیباکلام در مقاله‌ای در روزنامه روزگار سوالی پرسیده و آن را تا حدودی باز کرده است. سوال چنین است:” به نظر می‌رسد اکنون زمان آن رسیده است که از خود بپرسیم وضعیت سیاسی که در کشور حکمفرماست، آیا وضعی عادی، مطلوب و خوب است؟” سپس در آن مقاله به بررسی اوضاع سرمایه اجتماعی می‌پردازد. قصد بررسی این مسئله در ابعاد ملی آن را در این نوشتار نداریم و فقط با نگاهی به منطقه خودمان پاسخی برای این سوال می‌یابیم.

سرمایه اجتماعی یعنی اعتماد مردم به افراد حاکم و تصمیم گیرنده و سرمایه فکری یعنی آگاهی و اطلاعات قشر فرهیخته و نخبه که می‌تواند تحت هر شرایطی به داد تصمیم گیرندگان کلان برسد. البته دایره این سرمایه فقط شامل تحصیل کرده‌ها نیست.

سرمایه اجتماعی شهر در حال تحلیل رفتن است. این اتفاق یک شبه به وجود نیامده و به سرعت هم خود را نمایان نمی‌کند. شاید نسل جدید درک بهتری از این کاهش سرمایه دارد و نسل پیش از آن به دلیل ساختارهای فکری بسته و عدم همراهی با نسل جدید، این مسئله را نپذیرد. احتمال دیگری هم وجود دارد. این که نسل جدید عقده قدرت دارد و راهی جز کناره‌گیری و دوری از بزرگان ندارد. بنابراین باید بپذیریم که این عقده در حال سرگشایی است.

ابراز عقیده آتشفشانی در بین نیروهای آموزش و پرورش و کارمندان ادارات بزرگ آشکارتر است و فرهنگیان علامت‌هایی را از خود در این زمینه نشان داده‌اند. اکنون زمان آن رسیده که بزرگانی که دستی در آتش تصمیم‌گیری دارند، صدای این سرمایه‌ها را شنیده و به آن وقعی بنهند. در بین بزرگان تصور خوبی از این نوع بیان افکار وجود ندارد و دلیل اصلی آن همان چارچوب تنگ اندیشه آنان است. اما بیایید این قضیه را از سویی دیگر، یعنی از چشم تصمیم‌گیرندگان بررسی کنیم.

ایشان دو گروه‌اند. گروهی با سیستم فکری بازتر که معتقد است باید به صحبت‌ها و نظریات نخبگان گوش داد و با آن‌ها همدل شد اما تصمیمات را خودمان بگیریم ودیگر پارامترها را در آن دخیل نماییم. گروه دوم گروهی است که اقتدار بیشتری را می‌طلبد و معتقدند با فرهیختگان یا باید سخت برخورد کرد و یا باید بی توجهی نمود که رفتار دوم در این دوره نمود بیشتری دارد.

شوربختانه سرمایه‌های فکری و اجتماعی منطقه در زمان‌های ضروری، آن چنان بد و پریشان عمل می‌کنند که خود سبب می‌شوند نظریه گروه دوم (در عین حال که تعداد کمتری دارند) به کرسی بنشیند. جریان روشن فکری (حتی با تعداد اندک) نه می‌تواند وحدت آفرین باشد و نه می‌تواند حول محوری که برخاسته از عموم مردم باشد، جمع شود. در واقع خودش قدرت تولید وحدت را ندارد، چون حرفش خریدار ندارد و این مسئله به دلیل عدم آگاهی و کمبود اطلاعات عامه مردم است. تریبون‌های قوی و نیروهای فعال دو ابزار مهم و اصلی ارائه اطلاعات است که نخبگان از هر دو بی‌بهره‌اند. از طرفی این قشر به دلیل این که خودش را بالاتر و برتر از دیگران می‌بیند، توانایی همراهی با توده مردم را ندارد. در نتیجه باید تصمیمی سریع و صریح بگیرد. در مواقع لزوم، تصمیم این گروه گرایش به سمت پوپولیسم یا در بهترین حالت اخیار سکوت است. نیازی به توضیح نیست که هر دو تصمیم با توجه به شرایط منطقه کاملن اشتباه است.

برای پاسخ منطقی و صحیح به این مسئله باید شتاب، سرعت و وزن سرمایه اجتماعی و فکری منطقه را شناخت و سپس چارچوب مرجع و مرجحی را بیابیم که بتواند مسئله را مستقل از هر پارامتر دیگری حل نماید. شناسایی این چارچوب نیازمند هم‌اندیشی و تلاش برای توسعه منطقه است که این هم‌اندیشی با بدبینی میسر نمی‌شود. بنابراین در اولین حرکت همه باید ذهن خود را از بدبینی‌ها پاک کنند و بدون در نظر گرفتن اتفاقات گذشته، با یافتن راه حلی برای بازگرداندن سرمایه اجتماعی منطقه سبب سربلندی آن شویم.

مقابله با افت تحصیلی

تیر ۲۸ام, ۱۳۹۰

نوشته شده توسط: سید روح الله عمرانی

افت تحصیلی در دروس ریاضی به خصوص در سطح دبیرستان قابل انکار نیست و باید برای رفع آن چاره جویی کرد. نخست باید مشخص شود که علل این افت چیست، آنگاه در پی مرتفع کردن این علل باشیم. در این زمینه پژوهش های فراوانی انجام شده است و البته متاسفانه این تحقیقات اکثرا در حد پایان نامه یا تز دکتری تنها قفسه های کتاب خانه ها را اشغال می کنند، نه بیشتر. بهره برداری از این پژوهش ها دیدگاه علمی مدیران در سطح کلان سیستم را می طلبد که متاسفانه کمتر دیده شده است.

در ایجاد افت تحصیلی عوامل متنوعی اثرگذارند، از جمله عوامل فردی، خانوادگی، اجتماعی، مدرسه و نظام آموزشی. پرداختن به همه این موارد در توان علمی نگارنده نیست و البته در این مجال امکان پذیر نیز نمی باشد. در این نوشتار تنها یکی از این موارد که به نظر نویسنده از اهمیت بیشتری برخوردار است، پرداخته می شود. امیدوارم مورد استفاده ی خوانندگان عزیز قرار گیرد.

افت تحصیلی:

۱) افت تحصیلی عبارت است از عدم موفقیت در تحصیل و وقوع ترک تحصیل یا ترک تحصیل زودرس، تکرار پایه تحصیلی و مردودی در نظام آموزش و پرورش، و ترک یک دوره تحصیلی قبل از اتمام آن و به سخن دیگر افت تحصیلی کاهش عملکرد و درس دانش‌آموزان از سطحی رضایت بخش به سطحی نامطلوب است.

۲) افت تحصیلی، کاهش نسبی فعالیت درسی و مطالعه‌ یک دانش‌آموز در یک دوره‌ نسبی، در مقایسه با دوره‌ نسبی قبل از ‌آن می‌باشد. منظور از آوردن کلمه‌ نسبی این است که افت تحصیلی تنها شامل دانش‌آموزان ضعیف نبوده است. حتی کسی که چند ماه پیش، نمرات حدود ۱۸ داشته، اگر در حال حاضر، نمرات حدود ۱۶ کسب می‌کند، دو نمره نسبت به دوره‌ی قبل، افت دارد.

پس مقایسه و سنجش سطح عملکرد تحصیلی قبلی و فعلی دانش‌آموزان بهترین شاخص افت تحصیلی است. در ادامه به صورت اختصار به یکی از دلایل مهم افت تحصیلی یعنی “کمبود یا نبود انگیزه تحصیلی” اشاره می شود.

«معلمی دانش آموزان را به جرم ندانستن ملامت می کرد، دانش آموزی فریاد برآورد که، معلم! من نادان نیستم. مرا به جرم نخواستن سرزنش کنید!»

انگیزش را می توان به عنوان عامل نیرودهنده، هدایت کننده و نگهدارنده ی رفتار تعریف کرد. علاقه و انگیزه در پیشرفت تحصیلی دانش آموزان نقش اساسی دارد. بلوم معتقد است اگر دانش آموزی دارای انگیزه ی درسی باشد، این انگیزه ۲۵ درصد موفقیت او را تضمین می کند. و هوش عمومی نیز به همین مقدار در پیشرفت تحصیلی نقش دارد . این بسیار مهم است. چرا که هوش به میزان زیادی در دست ما نیست و خیلی نمی توان آن را تغییر داد و یا کم و زیاد کرد، اما عاطفه ی درسی و داشتن و نداشتن علاقه به درس و مدرسه در دست ماست و از روش های زیادی می توان جهت بالابردن سطح علاقه و انگیزه دانش آموزان به درس، معلمان و مدرسه استفاده کرد.

نکاتی در باب ایجاد انگیزش در دانش آموزان:

۱) توجه دادن دانش آموز به اهداف: جهت انجام هر فعالیت ذهنی یا بدنی باید هدف مشخص باشد وگرنه فرد دچار سردرگمی و نقصان در آن فعالیت می گردد و به همین دلیل است که امروزه در روانشناسی یادگیری عنوان کردن هدف های جزئی و کلی هر درس را در آموزش، ضروری می دانند.

۲) استفاده از تشویق(تقویت کننده)  در شرایط مناسب: در ارائه تشویق باید به زمان، میزان و نحوه ی ارائه ی پاداش توجه داشت. باید توجه داشت که تشویق ها گاهی مادی و زمانی غیر مادی است و از هر دو باید به تناسب استفاده شود. آفرین گفتن یک معلم، یا حتی لبخند او گاهی به میزان زیادی عمل مورد نظر را تقویت می کند. ارائه ی تشویق های مادی نباید به حدی از هدف واقعی فاصله بگیرد که دانش آموز از آن به عنوان ابزار باج گیری از والدین استفاده کند. فرد پاداش دهنده نیز نقش بسیار مهمی در انگیزش دانش آموز دارد، گاهی اوقات اهداء یک شیء کم ارزش از طرف مربیان آموزشگاه اثر قوی تری نسبت به هدایای با ارزش والدین دارد. و در نهایت اینکه بهتر است از تقویت کننده های مادی به طور محدود و کنترل شده و همچنین به شکل نامنظم استفاده شود.

۳) محیط آموزشی مناسب: مدرسه به یک معنا خانه ی دوم دانش آموز است و هر چه محیط مساعدتری همراه با آرامش  برای تحصیل در آن ایجاد شود می تواند به ایجاد انگیزه در دانش آموزان کمک کند.

۴) استفاده از آزمونها و نمرات برای ایجاد انگیزه: نمره های معلم جدای از ارزش ارزشیابی، دارای ارزش انگیزشی زیادی هستند. معلم می تواند با اجرای مکرر این آزمون ها، سطح انگیزشی دانش آموزان را بالا ببرد. البته باید به تتاثیر منفی که اینگونه آزمون ها گاهاً ایجاد می کند نیز توجه داشت. به عنوان مثال دانش آموزی که در چند آزمون نمره کمی می گیرد به نوعی باعث کاهش انگیزه ی او می شود. در این موارد معلم باید از همان ابتدا به دنبال عامل عدم یادگیری باشد و در رفع ان اقدام کند. به عنوان مثال اگر ضعف بنیه ی علمی از سال های گذشته است(که بسیار هم شایع می باشد) بهتر است معلم به این تفاوت وی با سایر دانش اموزان توجه کند و به همان میزان از وی انتظار داشته باشد و وی را با بقیه مقایسه نکند و اقداماتی در جهت تقویت وی انجام دهد. مانند یاد آوری مطالب گذشته ، دادن تمرینات اضافی و …

۵) خانواده: خانواده اولین و مهمترین محیطی است که در ایجاد انگیزه تحصیلی در دانش اموز نقش اساسی دارد. خانواده زمانی می تواند در نسل های جدید انگیزش تحصیلی ایجاد کندکه به ارزش های فرهنگی و اجتماعی دست یافته باشد و یا حداقل در این راه کوششی به عمل آورده باشد. متاسفانه گروهی از خانواده ها به خاطر مسائل اقتصادی و فقر مالی، بسیاری هم به خاطر فقر فرهنگی و عده ای نیز به خاطر گرایش به ظاهر سازی و تجمل گرایی از وظایف اصلی خود بازمانده اند. در آگاهی بخشی به خانواده ها مشاوران مدارس نقش اساسی دارند، که ای کاش مسئولین آموزش و پرورش به این مهم توجه می کردند و حتی در جهت آموزش و بازآموزی مستمر ایشان و ارتباط پیوسته با خانواده ها اقدام می نمودند. اما…

۶) ارائه مطالب جذاب در کلاس: معلم بهتر است در بیان مطالب از محرک های تازه، تعجب برانگیز و پرمعنی استفاده کند. و بدین وسیله تدریس را جذاب و متنوع کرده، در دانش آموزان ایجاد انگیزه کند.

ادامه دارد…

عمرانی- دبیر ریاضی

حاج‌ آقا چند می‌گیری سخنرانی کنی؟!

تیر ۲۷ام, ۱۳۹۰

برخی از شروط سخنرانان «و مداحان»سرشناس و رسانه ای برای حضور در شهرستان ها ـ که به استناد گفت وگوهای حضوری و تلفنی برای دعوت به مراسم‌ گوناگون به دست آمده…/ ذکر این نکته ضروری است که بسیاری از روحانیون اندیشمند و برجسته کشور نیز نسبت به رواج این رفتارها به شدت گلایه‌مندند و انتقادهای جدی دارند؛ بنابراین، این گزارش با تقبیح رفتار آن افراد، از سخنرانان«و مداحان»اصیل تقدیر می‌کند.

سرویس فرهنگی تابناک ـ دعوت از «بعضی»روحانیون «والبته بعضی ازمداحان»شناخته ‌شده برای حضور در مراسم و همایش‌های گوناگون در کشور، تقریبا به یک شغل تبدیل شده و مانند حضور ستاره‌ها در برنامه‌ها، قلق‌های ویژه خودش را دارد. خبرنگار «تابناک» در گفت‌وگو با چند تن از مسئولان هماهنگی همایش‌های بزرگ دانشجویی و ملی در استان‌ها کشور، اطلاعات و آمار جالبی به دست آورده که بخشی از آن تقدیم کاربران می‌شود. البته پیش از آن، یادآوری این نکته ضروری است که بسیاری از روحانیون اندیشمند و برجسته کشور نیز نسبت به رواج این رفتارها به شدت گلایه‌مندند و انتقادهای جدی دارند و بر همین اساس، این گزارش ضمن تقبیح رفتار آن افراد، از سخنرانان اصیل و منبری‌های باتقوای کشور تقدیر می‌کند. به گزارش «تابناک»، برخی از این افراد که برای حضور در برنامه های تولیدی و موردی رسانه ملی مبلغی بین ۸۰ تا ۱۵۰ هزار تومان برای هر جلسه دریافت می کنند، دست کم نرخ دریافتی منبر و سخنرانی شان در مراسم‌های خارج از رسانه ملی پانصد هزار تومان است که تا یک و نیم میلیون تومان نیز متغیر است؛ افزون بر اینکه برخی آقایان برای هر جلسه ۴۵ دقیقه تا یک ساعته، کمتر از ۵ شب منبر را نمی پذیرند و باید به اینها، بلیت رفت و برگشت هواپیما و یا هزینه رفت و برگشت ـ زمینی ـ و سوغاتی محلی را هم اضافه کنید. بنا بر این گزارش، هرچند بیشتر این افراد مدرس حوزه و دانشگاه هستند و معمولا به عنوان مشاور نیز در مراکز دولتی و خصوصی فعالیت می کنند و درآمد اصلی و پایه ای زندگی شان از راه وعظ و خطابه تأمین نمی‌شود، در این بین، اندک بزرگوارانی هم هستند که حضور در جمع مردم شهرهای گوناگون را به چشم یک وظیفه تبلیغی صِرف و خدمتی بی مزد و منت می نگرند و اگر هیچ حق الزحمه ای نیز به آنها تعلق نگیرد، خم به ابرو نمی آورند و حتی در پاره ای موارد، پاکت یا هدیه تعیین شده را به هیچ عنوان نمی پذیرند و به اصرار از میزبان می خواهند که این مبلغ را صرف امور خیر دیگری کند. برخی از شروط سخنرانان سرشناس و رسانه ای برای حضور در شهرستان ها ـ که به استناد گفت وگوهای حضوری و تلفنی برای دعوت به مراسم‌ به دست آمده ـ به این شرح است: توضیح ضروری آنکه «تابناک» از آوردن نام برخی از این چهره‌ها که در شبکه‌های گوناگون سیما و گاه برخی تریبون‌های رسمی پی در پی حاضر می‌شوند، معذور است. ۱ ـ بلیت من را طوری تنظیم کنید که با هواپیمای ایرباس باشد. هواپیماهای دیگر امنیت ندارد! ۲ ـ مرا از پاویون فرودگاه وارد کنید و حتما یکی از مقامات عالی رتبه استان باید به استقبال بیاید. ۳ ـ در ظرف یک بار مصرف غذا نمی خورم. آب شرب شهری نمی خورم و حتما باید آب معدنی تهیه کنید. غذا ترجیحا از غذاهای محلی منطقه باشد. ۴ ـ معمولا هر جا می رویم، هدایایی هم به همراهانمان می دهند. شما هم علاوه بر تهیه بلیت رفت و برگشت هواپیما و پذیرایی از همراهان، هدیه ای هم برای آنها در نظر بگیرید. ۵ ـ در برابر تماس مسئولان برپایی یک همایش یا جشنواره: آقا شما مسئولیتت چیست که با من تماس گرفتی؟! شما که نباید با من تماس بگیری، خود آقای استاندار باید من را دعوت کند؛ ضمن این که وقت من تا شش ماه آینده پُر است. ۶ ـ اگر جمعیت حضار کمتر از سه، چهار هزار نفر باشد، نمی آیم! ۷ ـ شما که می دانید تهران، دریاست (!) این در حالی است که خیلی اوقات در مجالس تهران، جمعیت حضار به صد نفر هم نمی رسد. حالا ما وقت بگذاریم و بیاییم به شهر شما و آن وقت جمعیت کم باشد ـ کم از نظر حاج آقا زیر هزار نفر است ـ زمانمان به هدر رفته است! چندی پیش به مناسبت ایام محرم به شهری دعوت شدم. راننده جلوی یک طویله! ـ تعبیر وی برای یک ساختمان مسکونی معمولی در شهرستانی محروم ـ ایستاد. گفتم: باید این جا استراحت کنیم؟ گفت: بله. گفتم: برگرد فرودگاه. خلاصه مردم جمع شدند که حاج آقا؟! گفتم: حاج آقا و زهرمار! کوفی شده اید؟ ما سفیر حسینیم(ع)؛ این چه طرز برخورد است و… حالا شما از خودید تشریف بیاورید دفتر تا قرارداد تنظیم کنیم که انشاءالله از این مشکلات پیش نیاید! ۸ ـ در تهران معمولا هفتصد، هشتصد هزار تومان برای هر برنامه به ما می دهند؛ شما چه قدر می توانید بدهید؟ ـ در پاسخ به اعتراض زیاد بودن حق المنبر ـ شما که می دانید همه از ما کمک می خواهند؛ بنابراین، ما باید از کسانی که می توانند بدهند، بگیریم تا بتوانیم به نیازمندانی که همیشه به ما مراجعه می کنند، کمک کنیم. هزینه شما جای دوری نمی رود انشاءالله خدا قبول کند! بعد هم شما که پول ندارید، چرا به ما زنگ می زنید، مگر مجبورید؟! ۹ ـ همراه کردن فرزند و گاه خانواده و درخواست اقامت بیشتر در مناطقی که جنبه گردشگری و تفریحی دارند، جهت بازدید از بناها و آثار تاریخی و بعضا خرید سوغات و صنایع دستی به هزینه میزبان! ۱۰ ـ برنامه سخنرانی ما در هر دانشگاه را معاونت فرهنگی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در همان دانشگاه ها تنظیم می کند، باید از این طریق هماهنگ کنید تا به دانشگاهتان بیاییم. در این صورت، عمده هزینه را نهاد در تهران به ما پرداخت می کند البته شما هم باید یک سکه تمام بهار آزادی بدهید! ۱۱ ـ امام جمعه و فرماندار شهر به تهران بیایند و حضوری دعوت کنند؛ دعوت نامه کتبی را نمی پذیرم! ۱۲ ـ چون شهر شما فرودگاه ندارد نمی آیم! جانم را که از سر راه نیاورده ام که در جاده به خطر بیندازم و با اتومبیل مسیر فرودگاه (مرکز استان) تا شهر شما را زمینی طی کنم. من فقط در مرکز استان سخنرانی می کنم و به شهرستان نمی روم، لطفا اصرار نکنید! ۱۳ ـ به شرطی می آیم که در شهرستان های اطرافتان هم برایم برنامه بگذارید و دست کم صدا و سیمای مرکز استان سخنرانی مرا پوشش دهد! در پایان لازم به یادآوری است، با توجه به وضع عمومی زندگی بیشتر طلاب و روحانیون که در حد اقشار متوسط جامعه و همراه با مشقات فراوان است، نهادهای مسئول و به ویژه رسانه ملی حواسشان باشد که با پر و بال دادن به چنین افرادی، آنها را به عنوان نمونه ای از جامعه روحانیون معرفی نکنند تا به دنبال آن، فضایی منفی نزد افکار عمومی در این باره شکل بگیرد.     ازسایت تابناک – د

منبع: سایت تابناک

نقطه آغازین حکومت جهانی امام عصر (عج)؟

تیر ۲۷ام, ۱۳۹۰

می‌توان گفت، موفقیت هر جامعه‌ای مستلزم وجود سه عنصر است:

–         قانون خوب

–         مجری شایسته

–         انسانهای شایسته

این مطلب را گذشته از ادله عقلی، می توان از حدیث شریف «ثقلین» نیز استنباط نمود. حدیثی که رسول گرامی اسلام (درود خدا بر او و آلش)، هم در اوایل بعثت و هم در آخرین روزهای حیات بابرکت‌شان در حجت الوداع، به امت خویش متذکر شدند:

«انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض ما إن تمسکتم بهما لن تضلوا أبدا»

«من دو چیز گرانبها را برای شما باقی گذاشتم: کتاب خدا و اهلبیت خود را. این دو از یکدیگر جدا نخواهند شد تا اینکه در کنار حوض (کوثر) بر من وارد شوند. تا زمانیکه شما به این دو یادگار من تمسک می کنید و پیرو این ها هستید هرگز گمراه نخواهید شد.»

از این حدیث استفاده می‌شود که:

۱-     سعادت یک جامعه دین گرا، مرهون برخورداری از بهترین قانون (قرآن) و بهترین مجری (عترت) است و تا زمانیکه بهترین مجری (یعنی مجری معصوم) نباشد تا این بهترین قانون را (که از ناحیه خدا برای سعادت دنیا و آخرت بشر نازل شده است) اجرا نماید؛ بشر به آرمان‌شهر سعادت خود دست نمی‌یابد.

۲-     از این حدیث وجود امام عصر (علیه السلام) را نیز می‌توان اثبات کرد؛ زیرا پیامبر اکرم می فرماید قرآن و فردی از عترت من همیشه در میان شما هست و در روز قیامت در کنار حوض بر من وارد می شوند. وجود و حضور قرآن واضح است، پس فردی از عترت نیز یا «ظاهر و مشهور» و یا «غائب و مستور» در میان امت هست و سرانجام، دست بشر را خواهد گرفت و از سنگلاخ های ضلالت گذر خواهد داد و به مدینه آرزوهایش خواهد رساند.

اکنون، سوال اینجاست که قرآن کریم (بعنوان بهترین قانون) به همراه امام معصوم (به عنوان بهترین مجری) چگونه بشر را به سعادت دنیوی و اخروی رهنمون می گرداند؟

همانگونه که گفته شد، اجرای خوب قانون نیازمند وجود انسان شایسته است و الا در زمان های زیادی از تاریخ اسلام، قرآن و امام معصوم کنار هم بوده‌اند. لذا وجود انسان های شایسته لازم است؛ یعنی انسانی که حرکت بر مدار قانون را لازمه حیات اجتماعی خود بداند  و هرگونه عبور از قانون را برنتابد.

شاید به همین دلیل است که حرکت اصلاحی امام عصر (علیه السلام) -که خود جراحی عظیمی به بزرگی همه عالم است- با اصلاح انسان و با محوریت انسان آغاز خواهدگردید. زیرا انسان محور اصلی برنامه‌ریزی ها، قوانین و دیگر مسایل جامعه بشری است. بدیهی است اگر خود انسان اصلاح نگردد و اصلاحات از درون وجود او صورت نگیرد، چگونه می توان به درون جامعه سرایت داد. از طرف دیگر، شکی نیست که اقتصاد، سیاست و اخلاق همه برای انسان است و نفع و ضرر آن به انسان باز میگردد. لذا مقدمه واجب برای انجام  هر اصلاحی، اصلاح خود انسان خواهد بود. بهترین برنامه‌ها باید به دست بهترین انسان ها اجرا گردد و الّا اگر بهترین برنامه و بهترین رهبر وجود داشته باشد؛ اما مجریان میانی و عموم جامعه شایستگی لازم را نداشته باشند این برنامه به اهداف خود نخواهد رسید و ناکام می ماند.

حدیث ثقلین لبّ مطلب را بیان فرموده که بهترین قانون توسط بهترین مجری بایستی اجرا گردد تا سعادت هر دو جهان را به همراه داشته باشد و رکن سوم این سعادت خود انسان است که هم ارسال انبیا و هم انزال کتب الاهی برای هدایت او بوده است.

نتیجه کلام اینکه همان طور که همه انبیای الهی، حرکت سعادت‌بخش خود را با تربیت و  اصلاح انسان آغاز نمودند (زیرا تا انسان اصلاح نگردد، اصلاح جامعه بی‌معنا است)؛ امام مهدی (عجل الله فرجه) نیز حرکت بزرگ خود را از این نقطه آغاز خواهد نمود تا زمینه اجرای دیگر برنامه های او همانند امنیت، رفاه، عدالت، مهرورزی و صلح جهانی فراهم گردد. این ادعا زمانی رنگ حقیقت به خود می گیرد که روایاتی از حضرات معصومین در تأیید آن بیابیم:

روایت اول) امیر مومنان علی (علیه السلام) می فرمایند: «وقتی قیام‌کننده ما بپاخیزد؛ کینه ها از دل های مومنان بیرون ببرد…» زیرا کینه‌توزی ریشه در سرشت شیطانی داشته و زمینه‌ساز بیشترین ناسازگاریهای اجتمایی است. با رشد و تکامل عقل، کینه به دوستی تبدیل شده و شهرآرزوهای انسان به حقیقت می پیوندد. در جامعه اصلاح شده و تکامل یافته مهدوی، مردم از مال‌اندوزی پرهیز می‌کنند و به ظلم و ستم مالی و تجاوزهای اقتصادی دست نمی زنند و با ربا، احتکار، گرانفروشی و کم‌فروشی بیگانه‌اند.

روایت دوم) رسول گرامی اسلام درباره انسانهای دوران ظهور می فرمایند: «روح و روان مردم تربیت می‌شود و چشم باطن سیر می شود و به لطف الاهی حس بی‌نیازی در انسان‌ها پدید می آید.»

بی تردید تا زمانی که حس زیاده خواهی و استیلاطلبی درمان نگردد؛ حرص و طمع انسان از بین نمی‌رود. لذا در انقلاب امام عصر، دردها به صورت ریشه‌ای درمان می گردد و او همانند طبیبی ماهر، دردهای مضمن و کهنه بشر را درمان می‌نماید.

امام (علیه السلام) با توسعه اخلاقی و فرهنگی جامعه، عقل انسان را رشد می دهد و وقتی از تربیت صحیح انسانی و اسلامی برخوردار گردید؛ بر گذشته تاریخی خود می‌خندد. درست مانند زمانی که انسان خاطرات دوران کودکی خود را مرور می کند و بر دعواهای کودکانه می خندد و خود را سرزنش می‌کند. بشر نیز از آنچه انجام داده، خود را سرزنش می‌کند.

روایت سوم) از امیر مومنان علی (علیه السلام) روایت شده که: «بدانید اگر شما از طلوع‌کننده مشرق پیروی کنید؛ او شما را به راه و روش پیامبر راهنمایی می کند و از بیماری کوری و کری و گنگی نجات می دهد.» بدیهی است که منظور، درمان روحی انسانها در دوران ظهور است که چشم و گوش و زبان روح گشوده می‌شود تا انسان راه را از بیراهه تشخیص دهد.

این روایات و دهها روایت دیگر مؤید این مطلب اساسی هستند که:

۱- هر اصلاحی در جوامع دینی باید از اصلاح خود انسان و صفات او آغاز گردد و تا زمانیکه انسان به انسانیت خود باز نگردد هر اصلاحی در دیگر ابعاد جامعه عقیم و ابتر خواهد ماند.

۲- اصلاح اخلاقی جامعه مقدم بر اصلاح سیاسی و اقتصادی است؛ زیرا مهمترین شعار نبوت که هدف اصلی آن را بیان می کند «انی بعثت لاتمم مکارم الأخلاق» است. یعنی راز خوشبختی و کلید سعادت دنیا و آخرت انسان توسعه اخلاق در همه ابعاد جامعه است.

۳- توسعه و جودی انسان و تربیت انسان های بزرگ و بزرگ‌منش، مقدم بر توسعه در دیگر ابعاد سیاسی و اقتصادی است.

۴- روش اصلاحی انقلاب بزرگ امام عصر، همان روشی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در ابتدای دعوت خود بکار بستند. پیامبر اکرم موفق شدند جامعه جاهلی را به جامعه‌ای دینی با برجستگی های اخلاقی تبدیل نمایند. پیامبر خدا در مدت ۱۰ سال کار فرهنگی و دینی، از آنها انسانهایی ساخت که آیه شریفه «و یوثرون علی انفسهم و لوکان بهم خصاصه» در شأن و منزلتشان نازل شد.

و اما وضعیت امروز

در بایان باید اذعان نمود که ما در انقلاب اسلامی خود، علیرغم گذشت ۳۲ سال از انقلاب اسلامی و داشتن عِدّه و عُدّه زیاد و بهره مندی از وسایل ارتباط جمعی و میراث ۱۴۰۰ ساله دینی، نتوانسته ایم تحول مناسب را در جهت آن هدف متعالی ایجاد نماییم و متأسفانه شاهد افول گزاره های اخلاقی در جامعه هستیم. توسعه فرهنگی و دینی در جامعه ما همسان با توسعه اقتصادی، آموزشی و سیاسی صورت نگرفته است و این در حالی است که انقلاب ما قبل از آنکه انقلابی سیاسی و عمرانی و یا اقتصادی باشد؛ انقلابی با ماهیت کاملا دینی و با هدف تقویت دین‌داری و آماده سازی جامعه برای ایجاد جامعه جهانی موعود می باشد و اساسا اقبال و همراهی مردم در طول این مدت به امید رسیدن به این هدف مهم تلقی می گردد.

محرومی

تیر ۲۴ام, ۱۳۹۰

تقدیم به مادران سال های درد و رنج و قحطی

زندگی برام شده زهر مار. نمی دونم چه کار کنم. پسرم محرومی گرفته و مجبورم او رو از ده بیرون ببرم تا مرضش به دیگران سرایت نکنه. شوهر خدا بیامرزم خیلی دوست داشت پسری داشته باشیم، همین طور هم خودم. بعد از سه دختر صاحب این پسر شدم اما پدرش عمرش وفا نکرد و در دریا غرق شد. نامش را ابول گذاشتم.

الآن پسرم ۴ ساله شده، دلم قبول نمی کنه او رو در کوه رها کنم. این مرض تا حالا صد قربانی در دِه گرفته. از طرف دیگه اگه او رو در خونه بگذارم خودم و بچه هام  به این مرض کشنده دچار خواهیم شد. شما جای من بودید چیکار میکردید، آیا می تونستید جگرگوشه تون رو در جایی رها کنید و برگردید. من که این کاره نبودم. همین چند روز پیش با پر خروس رنگی کلاهی تاجدار برای او بافتم تا در جشن۴ سالگی سرش کنم بعد از سال ها صاحب یک فرزند پسر شده بودم. دنیا رو به من می دادند حاضر نبودم لحظه ای او رو در کوه رها کنم. آخه تا به حال پسرم شبها تنها نبوده.

مجبور بودم، راهی نداشتم هر چی نَذرَش کردم، نتیجه نداد. از سیّد شوکور دعا گرفتم باز هم نتیجه نداد. همه ی راه ها به روم بسته شده بود. اگه تا ساعاتی دیگه اون رو نمی بردم، مردم ده خودشون، او رو بر میداشتند و معلوم نبود کجای کوه رهاش کنند….

این بود که خودم تصمیم گرفتم او رو ببرم وگوشه ای مطمئن بگذارم . لباس هاش رو به تنش کردم. کلاه تاجدار رو دیگه برای چه کسی میخواستم،کلاهش رو سرش کردم، چقدر زیبا شده بود، مثل یه دسته گل. دوست داشتم روزی هزار بار ببوسمش اما افسوس که نمی تونستم صورتش رو ببوسم. بخاطر مَرَضِش دست او رو گرفتم تا به کوه ببرم. همون جایی که تموم مریض ها رو می گذاشتند.

ابول خیلی خوشحال شد، خیال می کرد میخوایم به گردش کوه بریم. اون روز برام خیلی شیرین زبونی می کرد. تازه سوره ی توحید رو یاد گرفته بود. ملّای محل خیلی تعریفش می کرد. می گفت اون سریع قرآن رو ختم می کنه اما آه، او برام بریده بریده و با اون زبان بچه¬گیش سوره ی توحید خوند. خیلی ذوق کردم، با وجود مریضیش او رو بوسیدم، هرچه بادا باد. خیلی آرزو داشتم بزرگ بشه، دومادش کنم. قَبای دامادی براش بدوزم، سوار اَسبِش کنم و به دستاش حَنا بگذارم و به دورش رقص سه پا کنم.

مقداری نون و خرما رو در دستمالی بستم و یک کوزه ی آب رو برداشتم و با هم از ده خارج شدیم رفتیم به سمت کوه. راه، مالرو و سنگلاخی بود و تا کوه فاصله ی زیادی داشت. مقداری رو رفتیم. یادم رفته بودکه پوشَن براش بیارم. همون جا ازو خواستم تا رو سنگی بنشینه. نشست و من جَلدی به طرف خونه برگشتم. یک پوشَن و بالشت برداشتم و رفتم. در راه هزار فکر به سَرَم می اُومد، دل تو دلم نبود. ای کاش می مُردم یا به دنیا نمیومدم.

کم کم هوا رو به تاریکی می رفت و آفتاب داشت از دست ما فرار می کرد و پشت کوه پنهان می شد. تند تر حرکت کردم، برای یک لحظه صدای شغالی از دور اُومد. پسرکم ترسیده بود و بُدو بُدو خودش رو به من رسوند و صورتش رو به پاهای من چسبوند و با زبان بچه¬گیش گفت: دی(مادر) زَهرِه ام میره. گریه ام گرفت، برای لحظه ای گویا جان از بدنم رفت.نمی دونست او رو آورده ام تا رهاش کنم.

چطور در این کوه سوت و کور میون این جونوران وحشی، این بچه ی ¬کوچیک و معصوم رو رها کنم، مگه من مادر نبودم. خدایا کُمَکَم کن، خدایا جونُم رو بگیر. گیج و سردرگم بودم. از طرفِ دیگه نگرون اُون سه دختر بودم که در خونه کسی رو نداشتند. نگاهی به کوه انداختم که تاریک تاریک شده بود. دلم نیومد، فالفور دست پسرم رو گرفتم و به طرف خونه برگشتم. آهسته از کوچه ها گذشتم تا کسی نفهمه که اونو برگردوندم. دخترانم وقتی دیدند برادرشون با خود آورده ام بسیار خوشحال شدند و دور او رو گرفتند. می خواستند او رو ببوسند اما نگذاشتم. فقط خدا کنه کسی نفهمیده باشه.

پسرم رو بردم اتاق خودش تا دور از بچه های دیگه بخوابه. اما باز به سمتم اومد و با همون لهجه ی شیرینش گفت: ننه مرغا رو بگیر، بُکُن توکُتَه(لانه). ممکنه همون شغاله از کوه بیاد پایین و مرغا رو بخوره.

گفتم: باشه پسرم، تو برو بخواب. مرغا رو گرفتم و تو کته کردم. سنگ بزرگی هم دم در اون گذاشتم.
هنوز ساعتی نگذشته بود که کسی تُند تُند در رو کوبید، تَق تَق تَق. خدایا این موقع شُو کیه؟! کُلُون در تخته ای رو کشیدم، در رو باز کردم، چهره ی عصبانی کدخدا رو دیدم. شمشیر به او می زدی خون در نمی اومد. بدون این که سلامی کند، با تندی گفت: چرا پسرت رو برگردوندی خونه. این همه آدم در این ده تلف شدند، برات تجربه نشده. چرا با جون مردم و بقیه ی بچه هات بازی می کنی؟ مگه نمی دونی که این مرض واگیره. بچه ات تا چند روز دیگه مثّ بقیه که مبتلا بودند، می میره. بهتره خودت ببریش بیرون و گر نه می گم بیان ببرنش.

کدخدا راست می گفت: این مرض شوخی بردار نبود، عاقلانه این بود که او رو از اینجا دور کنم تا خدای نکرده، به بقیه ی بچه هام سرایت نکنه. عقلم این مسئله رو قبول داشت اما دلم چی؟ کدوم مادر می تونه عزیزترین کَسِش که تنها پسرشه رو تک و تنها در جایی بگذاره و برگرده. خدایا رحمی کن.
ناچار شدم دوباره تصمیم بگیرم که او رو ببرم.  دوباره پوشن و غذا و آب برداشتم. هوا تاریک و پسرم در خواب نازی بود. دلم قبول نکرد بیدارش کنم. وسایلم روی زمین گذاشتم و دست به او نزدم مانند کسی بودم که میان زمین و آسمان معلق شده باشد. دعا کردم خدایا درد و بلاش بخوره تو سرم. کاش خودم  می مردم و او زنده بود. گذاشتم تا بخوابد و خود هم کنارش خوابیدم.

اما باز در خانه به صدا در آمد. دلُِم کَند. این بار نوکر کد خدا بود. خودش رو به داخل خانه انداخت، پسرکم رو برداشت تا ببرد، التماس کردم، بابا اذیت نکن، پسرم رو از تو دستش در آوردم. گفتم: لااقل صبر کنید تا صبح. گفت: نمی شه، خیلی ها مثل تو دلسوزی کردن و همین ها سبب شده تا درد محرومی شایع بشه. گفتم: باشه، الآن او رو می برم.

در تاریکیِ شب، بار دیگر وسایل رو برداشتم، ابول رو  بیدار کردم و بُردم. دخترانم گریه می کردند و نمی گذاشتند که ببرمش. وقتی به دنیا  اومد، دخترانم خیلی خوشحال شدند. آخه اونا فقط همین یک برادر رو داشتند و حاضر بودند مرض رو واگیرند ولی او ازشون جدا نشه.

بالاخره رفتم و از ده خیلی دور شدم. وقتی به مردم و بچه های دیگرم فکر می کردم این واقعیت رو می قبول می کردم که باید دورش کنم. اما وقتی که به این کوه سوت و کور نگاه می کردم، پشیمون می شدم. پسرم خسته شد، مقداری نشستیم تا استراحت کنه. بِرّ و بِرّ در چشمانم زل زده بود، نگاه معصومانه اش بد جوری مرو آزار می داد. آب در چشمانش بازی می کرد. حالا او فهمیده بود که قرار است رهاش کنم. بسیار دلم براش می سوخت. این بود که یک بار دیگه آرزو کردم، خدایا : کاش می مردم و این صحنه ها رو نمی دیدم. یک آن به یاد مادر علی اکبر هنگام وداع با فرزندش در کربلا افتادم.

دوباره به راه افتادیم. ابول با شنیدن صدای جونوران کوهی خودش رو به من چسبوند اما هیچ نمی گفت. گویا گُنگ شده بود. از دره پایین رفتیم، دنبال جای مناسبی می گشتیم تا این که اِشکَفتی پیدا کردم. زیرانداز رو در اون جا پهن کردم تا پسرم بخوابد. غذا و آب هم همون کنار گذاشتم اما اون ول کنم نبود و همین طور به من چسبیده بود. دلم رو بزرگ کردم، دستش رو از خودم جدا کردم و تنهاش گذاشتم. هنوز چند قدم نرفته بودم که صدای زوزه ی گرگی رو شنیدم و طوری که پسرم در ثانیه ای از جا کنده شد و خودش رو به من رسوند. گوشه ی پیروهنم رو چسبید. قلبش تاپ تاپ می زد.
باورش نمی شد که رهاش کنم، تا به حال او رو تنها نگذاشته بودم. او هر شب در کنارم می خوابید، تا مکنام(روسریم) رو نمی بویید، خوابش نمی بُرد. آب در چشمانش جمع شد و گریه کرد. دلم طاقت نیاورد، او رو بوسیدم نه یک بار، بلکه چندین بار . همون لحظه بود که آرزو کردم کاش زمین می شکافت و مرو می بلعید تا این صحنه ها رو نمی دیدم. نمی دانستم چه کار کنم، هیچ کاری از دستم بر نمیومد. دست او رو گرفتم که برگردم اما از ترس مردم ده پشیمون شدم. او رو خوابوندم و خودم کنارش خوابیدم. آروم آروم خوابش برد. در خواب هر چند لحظه، هق هق، آهی می کشید.

الآن موقع خوبی بود تا رهاش کنم. آروم بلند شدم. آب و غذا رو نزدیکش گذاشتم و از جام بلند شدم. در بوته های اطراف صدای خش خشِ خارخجوم (خزندگان) شنیدم. یک قدم برداشتم اما دوباره برگشتم. هر چه به خود دلداری می دادم دلم قبول نمی کرد. همین طور که به سینه کوه تکیه داده بودم، چرتم برد. هنوز چشمانم گرم نشده بود که صدای سَکو و زیوَرو زنان همسایه رو شنیدم که صدا می زدند: شهرو ….. شهرو …..شهرو…..

سریع بلند شدم ولی جوابشون ندادم تا پسرکم بیدار نشود. آروم به سمت صدا حرکت کردم. در تاریکی صداشون رو شناختم. آهسته به اون ها فهموندم که من اینجام. سکو نفس زنان به طرفم اومد. به من گفت: دخترکانم زَهره تَرَک شده اند، گفته اند که سریعتر برگردی.

نمی دونستم کدام رو انتخاب کنم، با اصرار سکو و زیورو تصمیم گرفتم که پسرم رو رها کنم. اتفاقاً زمان خوبی بود. یک بار دیگه بالای سر پسرم رفتم، در خواب عمیقی فرو رفته بود. سرم رو نزدیک  صورتش بردم و چشماش رو بوسیدم. روسریم رو بیرون آوُردم و روی صورتش انداختم تا پشه ها او رو نگزند. نمی دونم چگونه رهاش کردم و از او دور شدم. خواستم دوباره برگردم اما سکو و زیورو به زور و کِشون کِشون مرو به روستا برگردوندند. دوباره نگاهی به کوه سیاه و تاریک انداختم که صدای جونوروان وحشی در اون پیچیده بود.

آیا تا فردا طاقت خواهم آورد؟

احمد واعظ زاده
یلدای ۸۳

روانی ام پس هستم …

تیر ۲۳ام, ۱۳۹۰

به گزارش خبر آنلاین ، محققان می گویند :« یک سوم از جمعیت ایران، بیماری روانی دارند. به گفته یک عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران، ۳۵ درصد از مردم ایران، دچار بیماری روانی هستند». تا اینجای مطلب را تا اطلاع ثانوی دو دستی بچسبید در نرود ، مجددا خدمت می رسیم.

روزهای نخستی که وارد همین شغل شریف کنونی شده بودم و زندگی در یک محیط جدید را تجربه می کردم احساسم این بود که بجز یکی دو نفر از همکاران ،الباقی یک جورایی مشکل دارند و این مسئله بد جوری من را آزار می داد. رفتارها و برخوردهایشان حکایت از ان داشت که به جز یکی دو نفر بقیه نرمال نیستند. زمان گذشت و بعد از حدود یکسال متوجه شدم که برداشت اولیه من در بدو ورود زیاد درست نبوده. نصف و نیمی بنظر می اید مشکلی ندارند و الباقی غیر نرمالند. باز هم زمان بدون وقفه گذشت و گذشت و اکنون که چهار سال از ان تاریخ سپری شده بنظرم به غیر از ان یکی دو نفری که پیشتر اشارت رفت، سایرین همگی در سلامت کاملند که هیچی ، اتفاقا خیلی هم باحالند.!

حال بیاییم همین امار و ارقام و مشکلات بیماری روانی را در همین «تراکمه» ی مجازی خودمان بسط دهیم . اگر ۱۰ تا ادمین داشته باشیم بالاخره بر طبق امار محققان حداقل ۳ تا ۴ نفرشان ممکن است آره و اینا. حد اقل ۲۰ نویسنده فعال و نیمه فعال هم داریم که بر طبق آمار ارائه شده دست کم شش هفت نفرشان از بیماری روانی رنج می برند که خود بنده هم چه بسا هر چه زودتر بستری شوم هم برای خودم بهتر است و هم برای جامعه. اگر ۱۰۰۰ نفر خاننده هم داشته باشیم و اگر از این تعداد خاننده صد نفرشان هم به تناوب کامنت بنویسند به عبارتی ۳۰ تای این کامنت گذاران هم بر طبق آمار محققان بععله .! حالا تصورش بکنید یک نویسنده ی روان پریش مطلبی بنگارد و ۱۰ تا از ان کامنت نویسان مشکل دار هم هوس کنند ذیل ان مطلب چیزکی بنویسند و دور از جان شما یکی از ان سه چهار ادمین مسئله دار یا سه چهار تاییشون با هم بشوند مسئول کنترل و نظارت و جرح و تعدیل کامنتهای ذیل ان مطلب ! ، اخرش چه می شود ؟ . نه اینکه ما کلا اهل سیاهنمایی و تو کار نیمه خالی لیوانیم بدترین حالت ممکن رو مثال زدیم. شما می توانید حالت های خیلی بهتر هم در نظر بگیرید ولی فراموش نشود اشارت انگشت یکی ازهمین ۳۵ درصدی ها ی اختلالی برای مختل کردن کل سیستم کفایت می کند.

در همین گزارش نقل شده که این آمار در سال ۷۹ در حدود ۲۱ درصد بوده و با همت و تلاش دست اندرکاران و فتح پی در پی قله های آسیایی و قاره های مجاور به ۳۵ درصد در سال ۹۰ رسیده که به امید خدا تا ۶۳ درصد یک یا علی دیگر بیشتر نمانده. با این تفاصیل ما تقریبا به مرز خودکفایی رسیده ایم که امیدواریم تا ۲ سال اینده از همین چیزهایی که گفته شد چه بسا صادر هم بکنیم. با توجه به همه ی این مجاهدتها و با توجه به اینکه دیگر به لحاظ اقتصادی اشباع شده ایم، پیشنهاد می شود سال اینده را سال « جهاد روانی» نامگذاری کنند.

رشد سرطانی تعداد بیماران روانی نشان می دهد که وجود انها در بدنه اجتماع که مانند یک موجود زنده و پویاست اصلا به صلاح نیست. چرا ؟ آمارها نشان می دهد روز بروز از آمار سالمهایمان کم می شود و به آمار مریض هایمان اضافه . در راستای اینکه یک بُز گَر گله را تا بیخ گَر می کند و آمار ها هم همین را می گویند عجالتا پیشنهاد می شود یکی از استانها ، ترجیحا گیلان را خالی از سکنه کنیم و این ۲۵ میلیون عزیز روانی را به انجا منتقل و قرنطینه بنماییم تا دوره درمان خود را انجا سپری کنند. برای اینکه اندکی از حجم کار دولت منت گذار هم کم بشود پیشنهاد می شود این استان بصورت ایالتی خود مختار و توسط ساکنین جدید آن اداره شود و کاری هم به کارش نداشته باشند و کلیه مجاری ارتباطی هم از سایر استانها به این استان یک طرفه بسته بماند و هیچ خبری هم از سایر استانها به گوش این عزیزان نرسد مخصوصا خبرهای خوش اقتصادی و هسته ای که احتمالا بخواهند غصه ی بازماندگان ، خانواده و رفقایشان در سایر استانها را بخورند. بالاخره انها تحت درمانند و سوگند پزشکی اجازه هیچگونه کوتاهی در حق انها را نمی دهد.
فرمی توسط مرکز امار روانیان ایران و توسط یک تیم پزشکی مجرب تهیه و تنظیم شده که در سامانه ی روانی این مرکز به ادرس اینترنتی www.ravaani.ir/gilaan/refaahi قرار گرفته است . در این فرم اینترنتی سوالاتی از شما پرسیده می شود که پاسخهای شما مشخص می کند شما در چه مرحله ای از این بیماری قرار دارید و در کدام خوشه قرار می گیرید . شماره خوشه ی شما به اضافه توضیحات زیر به شماره همراه شما اس ام اس خاهد شد.

خوشه ۱ : ساک خود را ببندید .سریعا یک امبولانس برای انتقال شما به نزدیکترین مرکز درمانی فرستاده خاهد شد و از انجا با هیلیکوپتر به استان خود مختار اعزام خاهید شد.

خوشه ۲ : شما ساکتون دم دست باشه .کاملا مستعد هستید ولی هنوز بالفعل نشدید .

خوشه ۳ : بابا تو دیگه کی هستی؟ خوشا بحالت واقعا!
————————————————————————————————————————————————————–
ته نوشت : یادت میاد هر وقت بهم می گفتی : « روانی» یکی می خوابوندم زیر گوشِت . بابت تک تک اونها ازَت معذرت می خوام . چرا توی این مدت نگفتی که به آمارها دسترسی داشتی؟

دفاع از ناموس به شیوه شبکه بهداشت

تیر ۲۳ام, ۱۳۹۰

فردی سینه ستبر کرده، کلاه خود و زره پوشیده، با شمشیری آخته در کوچه‌ای طی طریق می‌کرد. از او پرسیدند: “کا میری کاکایی، هَمچیتَچِه؟! ای لباسا بَرِ چه بر کرذه‌ای؟!”

با صدایی رسا پاسخ داد: “می‌روم از ناموسم دفاع کنم!”.

گفتند:”احسنت بر تو. ای ول! برو که دعای ما همراه تو است”.

چون آن دلیر مرد در پیچ کوچه‌ها گم شد، فضولی مِن باب فروکش کردن کِرم کنجکاوی وی را دنبال کرد. او را در کوچه‌ای خلوت یافت در حال گِل پِلِنگ خوردن با ناموس!

دیشب جای شما خالی رفتیم سر کوه. کَتِخِ خوشی بار گذاشتیم و جایتان خالی با کیلی خومونی خوردیم و از هوای مطبوع آنجا لذت بردیم. هنگام برگشت صحنه ای دیدیم که قضاوت در مورد آن را به عهده شما میگذارم. ناراحت کننده تر از همه این بود که منابع موثق اذعان کردند که این آشغال ها توسط کارمندان شبکه بهداشت و درمان که شب قبل به اتفاق خانواده در آن محل اردو زده بودند به حال خود رها شده است. ما را باش که ناموسمان را به دست که سپرده ایم.

مجادله خردورزی و سیاست زدگی

تیر ۲۳ام, ۱۳۹۰

در پی انتشار چندی پیش مطلبی در خصوص لزوم وحدت میان نخبگان سیاسی منطقه در این وبگاه به قلم جناب غلامزاده، بر آن شدم تا در حد چند جمله در این باب تصدیع وقت نمایم.

همانگونه که از بیان تعدادی از دوستانی که ذیل مطلب یادشده کامنت گذاشته بودند نیز بر می آمد انتخابات، و به بیانی عام تر سیاست، فی نفسه با مفهوم وحدت در تعارض و تقابل است و تشتت و تفرق آفرینی از اقتضائات سیاست است. اما آیا همیشه ما باید تسلیم سیاست و اهالی آن شویم؟

به اعتقاد حقیر، در غالب اوقات می توان از سیاست زدگی پرهیز کرد و به خاطر توسعه و آبادانی منطقه خردورزی نمود و هوشیارانه عاقلی کرد. احتمالا اغلب دوستان تصدیق می کنند که علی رغم تلاش سیاسیون تاثیرگذار ما طی سال های اخیر برای توسعه برخی مناطق، نقش تعصب های افراطی آنان (اعم از چپی و راستی و لامردی و مهری) در توسعه نیافتگی سایر مناطق قابل ملاحظه بوده است. با وجود اینکه شدت و حدت توسعه نیافتگی ناشی از این موضوع از نقطه ای به نقطه ای دیگر در جغرافیای سیاسی شهرستانهای مهر و لامرد متفاوت است اما اگر قائل به توسعه متوازن و توزیع عادلانه منابع میان جای جای این خطه محروم باشیم، می بایست تضییع حقوق هیچ شهر و روستایی را برنتابیم.

در این راستا، شکل گیری جریان سومی متشکل از نیروهای متعهد، توانمند، نواندیش و پرانگیزه در کنار دو جریان سنتی حاکم بر تفکر سیاسی شهرستانهای یاد شده می تواند نوید بخش آینده ای بهتر از امروزمان باشد. این جریان می تواند:

  • با استفاده از تمام ظرفیت ها و
  • با هدف گذاری فراهم ساختن زمینه توسعه متوازن منطقه و
  • بر اساس اصل محوری پرهیز از دخالت دادن تعصبات منطقه ای و گرایش های سیاسی در تصمیم گیری های کلان و
  • انتصاب افراد شایسته برای پست های کلیدی شهرستانهای نام برده شده جدای از گرایش های سیاسی آنان و زادگاه شناسنامه ای ایشان

نیل به هدف یاد شده را ممکن سازد.

باید اذعان کنم که من نیز همچون بسیاری از شما خروج از فضای تئوریک و استقرار این الگوی آرمانی در واقعیت امروز سیاسی منطقه را بسیار دشوار می بینم، اما باور کنیم می شود اگر دلسوز باشیم و عاقل، و حاضر شویم که دست از خودخواهی ها برداریم و به خاطر آبادانی منطقه و رفاه عده زیادتری، از منافع خود یا حذبمان بگذریم.

کلاغ جیرو

تیر ۲۱ام, ۱۳۹۰

«کلاخ جیرو سر برج رئیسه

کلم داره به کاغذ می نویسه»

هر از گاهی سری بر سایت زنم مو

نگاهی بر کامنتاش می کُنم مو

نگاهی بر صمد با ریت(۱) منفیش

گناهی کرده است گردیده تشویش

خدائی این صمد هم کدخدائیست

میان کدخدایان هم صوابی است

نمی دانم چرا دکتر خرابن

تمام نقشه هایش توی آبن

علی ناصری دائم به کوردون(۲)

تلیت ، حلوا کنه مانند سِردون

جواد ما ولی حالش نه چاکن

برایش کل اعضاء سینه چاکن

ا بس پر پر زنه از بهر گفتن

گمونم عمر و عاصا چی شه گفتن

امیرو کاکای شوخ و دلیرش

سیاست داره انگاری وزیرش

به زرتشتی که وبلاگش کُفُل بی

تمام فکر و ذکرش مِثْ، کاکل بی

راسی یاذم اومد از خرماچومون

محمد نامی از لامرد تا ترمون

نوشته می کنه هر سالی یکبار

مجیذو چش شوخو از بهر تکرار

علی صابری غیبش زد و رفت

صفرپور نامی هم وینگه داذ و رفت

اگر خواهی بمانی مرد میدون

نکن پشت سیاست را تو شلدون

هر از گاهی سه چارتا بهر بودن

نویسند مطلبی راجع به پوشن

ولی عبدالصّمد خسروی جان

خدا راهیت کنه اندر بیابان!

یکی مطلب نوشتی بهر خنده!

نکردی فکر دین و کیش بنده!

ولی استاد نامی آقا موسی

یکم بیشتر نویس از دین عیسی

به واعظ می رسُم یاد کذیمم

به یاد دی باو و دوخت گلیمم

خداوندا به حق پیر و حافظ

نگهدارا بر ما شیخ(۳) و واعظ

۱- منظور همان امتیاز دهی پایان پست یا کامنت می باشد. ۲- از بس که حس ناسیونالیستی کوردونیش گل می کنه!! ۳- استاد معظم شیخ محمد !! که یک تنه بار سنگین فرهنگ و ارشاد را به دوش می کشه ( السین یکمی کمکش می کنه)

دنیای وارونه

تیر ۱۸ام, ۱۳۹۰

هرکسی از چیزی می ترسد. بنا به تجربه، شاید کسی از تاریکی، از بلندی، یا از رعد و برق و یا حتّی از سوسک بترسد. ولی ترسهایی را در خودم و خیلی از آدم های دور و برم سراغ دارم، ترسهایی که از جنس دیگری اند و کِشِشهایی از هوایی دیگر. نمی دانم اسمشان را چه بگذارم: ترسهای روانی، یا اجتماعی، ترس غیر واقعی یا …گرایشهای بیمارگونه … نمی دانم. با خودم گفتم آنها را برایتان بگویم شاید شما توانستید برایش اسم و عنوانی پیدا کنید.
دیده ام که…
از راست گفتن می ترسیم ولی دروغ، نگران مان نمی کند.
از رُک بودن و صادقانه گفتنِ کاستی ها واهمه داریم ولی دورویی، آزارمان نمی دهد.
از آدمی که منصب و مقامش بالاتر یا پولش و یا زورش بیشتر از خودمان باشد می ترسیم ولی زبونی و دنائت، شرمگین مان نمی سازد.
می ترسیم از نزدیکی های عدالت رد شویم ولی گذشتن از کنار ستمدیدگان، حتّی اندکی ضربان قلبمان را تندتر نمی کند.
از به قدرت رسیدن مخالفمان می ترسیم ولی تعفّنِ توسّل به هر وسیله برای رسیدن به قدرت و حفظ آن، مشام وجدانمان را نمی آزارد.
از تغییر کردن و “جور دیگر شدن” می ترسیم و بدتر از آن، از تغییر کردن دیگران، سرآسیمه و حیران می شویم ولی آوایِ اَنکَر و ناموزونِ تحجّر و تعصّب، خلوتمان را بر هم نمی زند.
از اینکه ببینیم کسی مثل ما نیست، مثل ما نمی پوشد، مثل ما نمی گوید، یا “به راهِ ما نمی رود” می ترسیم ولی وقاحتِ اینکه می خواهیم همه چیز – حتّی فکر و ظاهر آدمها – آنطور که ما می خواهیم باشد، حالمان را به هم نمی زند.
از روبرو شدن با حقیقت، و رسیدن به شناختِ متفاوت با باورمان می ترسیم ولی دالانهای خوفناکِ تاریکیِ اندیشه و گردابهای هراسناکِ انجماد فکر، تکانمان نمی دهد.
از اینکه خودمان باشیم و برای خود، زندگی کنیم می ترسیم و بدتر از آن، نمی گذاریم دیگران هم خودشان باشند ولی از اینکه دیگران را به رنگ خود درآوریم و آنها را بمیرانیم یا خود به رنگ دیگران درآییم و بمیریم، تأسفی نداریم.
از زیبایی، از زیبا بودن خودمان، و بیشتر، از زیبا بودنِ دیگران می ترسیم ولی پلشتی ها و زشتی ها ما را به تهوّع نمی اندازند.
از اشتباه کردن و اشتباه رفتن می ترسیم ولی از اینکه تکرارِ دیگران باشیم چِندِشمان نمی شود.
و دریغ که بیش از همه، از “آزادی” در هراسیم ولی چونان بردگانِ در بند زیستن، به وحشتمان نمی اندازد.
این “ترس ها و کشش ها”ی وارونه، خیلی وقت است که بخشی از تار و پود رفتارهای هر روزمان شده اند. وقتی تک تک ما اینجور باشیم آنوقت یک جامعه و یک فرهنگ اینجور است. بهتر نیست اسمش را بگذاریم فرهنگ وارونه یا دنیایِ سر و تَه. وقتی به این فکر می کنم که ما به خاطر ترس هایمان چه موهبتهایی را از دست داده ایم؛ وقتی به همه ی”آن نداشته ها” و “این داشته ها” نگاه می کنم، درمانده، می مانم که باید به چه چیزِ این زندگی دلخوش باشیم وقتی چیزی ندارد که نشانِ انسان بودنمان باشد. آن وقت دلم برای خودم و برای آنها که دلخوش به این زندگی اند می سوزد: ما که از نور می ترسیم به راستی نیازمند تَرَحُّمیم.

تحول در علوم انسانی

تیر ۱۷ام, ۱۳۹۰

نیاز به تحول در حوزه های علوم انسانی و اجتماعی  یکی از ضروریات جامعه ماست.که ما این نیاز را بارها در بیانات مقام معظم رهبری در جمع خود با اساتید حوزه، دانشگاه و  دانشجویان شنیده ایم به همین خاطر بر حسب نیاز احساس شده تا به امروز تعداد بسیار زیادی همایش سیمنار و طرح های چند روزه برای اساتید و دانشجویان برگزار شده است که هدف اصلی آن آشنا سازی اساتید و دانشجویان با این ضرورت بوده است.

نبود نظریات بومی و ترجمه ای بودن کتاب ها و مطابق نبودن آنها با ارزش های جامعه ما از مشکلات رشته های علوم انسانی و اجتماعی است.و متاسفانه از آن جایی که همیشه خام خواریم(نفت خام می خوریم.معدن خام می خوریم.خاک خام می خوریم) همیشه دو دستمان به سوی غرب باز بوده است و حتی کوچک ترین سعی را نداشته ایم که نظریه ای بومی که مطابق با ارزش های جامعه خودمان باشد را ارایه بدهیم(نه از طرف اساتید دانشگاه و حوزه و نه  از طرف دانشجویان)

حال چقدر از دانشجویان حوزه های علوم انسانی و اجتماعی ما به این فکر کرده اند که چرا باید نظریاتی را یاد بگیرند که حتی غربی های  که آن را ارائه داده اند سال هاست که، از آن عبور کرده اند و دیگر آن نظریات در جامعه آنها دیگر اجرایی و عملی  نمی شود ولی ما هنوز آن ها را میخوانیم بدون آنکه برای ما فایده و قابلیت اجرای داشته باشد

حرف این نیست که بگوییم که هیچ چیزی را از غرب نگرییم و  آن را نفی مطلق کنیم  .حرف اینست که خام خواری نکنیم .ابتدا ببینیم آن نظریه برای جامعه ما مفید است یا نه با ارزش ها و باورهای دینی ما مطابقت دارد یا نه بعد آن را وارد کنیم .

به نظر شما آیا غرب با بانکدداری اسلامی موافق است یانه؟آیا در قابلیت اجرایی دارد یا نه؟نیست چون با ارزش های آن جامعه سازگاری ندارد

یا اینکه در جامعه شناسی غرب موضوعی وجود دارد به نام احزاب .این که احزاب چگونه بروی هم تاثیر می گذارند و یا اینکه چگونه رفتار میکنند ما در این مورد هیچ حرفی از خود نداریم و هر چه داریم از غرب است آیا به نظر شما  در کشور عربستان این مسئله اجرایی است یا در نیجریه که در آن  قبیله های گوناگونی وجود دارد چطور؟ در ایران به چه شکلی  این اجرا می شود.(کاملا یا اینکه …)

در جامعه ما متاسفانه به اشتباه نگاه به رشته های علوم انسانی نگاه سطح پایینی است و بر عکس به رشته های فنی نگاه سطح بالای  وجود دارد و آن را بالاتر از رشته های علوم انسانی می دانند.

در این جا این سوال مطرح می شود که آیا شناختن انسان(خلقیات رفتارها و واکنش ها)پیچیده تر است یا شناختن ابزارها (پیچ و مهره)

گفتیم که یکی دیگر از ایردات این حوزه ترجمه ی بودن کتاب ها است متاسفانه کسانی کتاب ها را برگردان به فارسی می کنند هنوز خودشان درک کامل و جامعی از آن موضوع مطرح شده از جانب نویسنده کتاب  ندارند یا اگر هم می دانند نیم بند می دانند  و بعد آن را یه دانشجویان خود معرفی می کنند و دانشجویان موظف میشوند که آنها را فقط حفظ کنند  ودانشجویان هم آن مطالب را نیم بندتر از اساتید خود درک  میکنند و وقتی بعد از فارغ التحصیلی خواستند آن نظریات  را در سطح جامعه ی اجرای کنند  قادر به آن نیستند و اگر هم اجرایی کنند بهره وری و کارایی لازم را ندارند .

بسیاری دیگر از نظریات غربی  با ازش های دینی ما مطابقت ندارند و باعث شکاکیت میشوندکه   میتوان به نظریه  های چون دارونیسم اشاره کرد که در حوزه طبیعی  قابل یحث است.

مرحله ی ابتدای در حل این مشکل اینست که ما بپذیریم  و آگاه شویم که علوم انسانی ما دچار نواقص زیادی است  و بعد با تلاش اساتید دانشگاه و هم حوزه و دانشجویان این نقص را اصلاح کنیم(البته نیاز به عزم جدی کل جامعه و مخصو صا جامعه  علوم انسانی داریم)

وظیفه دانستم که این مطلب را خدمت شما خوانندگان فهیم سایت تراکمه ارائه دهم.و  اگر دچار ایرادی بود  پیشاپیش عذر خواهی نگارنده  را پپذیرید.

خاگ خومونی هم گرون آویذه

تیر ۱۶ام, ۱۳۹۰

فرستاده شده توسط: یعقوب قادری

خودم رو آماده میکردم واسه رفتن به برنامه پیاده روی و ورزش شبانه که مثلا شکم رو کوچک کنم که صدای خانمم رو شنیدم که میگفت برگشتنی از سوپر مارکت یه بسته تخم مرغ هم بخر .

منم بعد از انجام ورزش رفتم سوپری محل واسه خریدن تخم مرغ  و با دیدن یه صحنه ای خیلی خوشحال شدم اونم اینکه از بین سه تا تخم مرغ موجود یکی از آنها تولید داخل بود یعنی داخل همنی لامرد خودمون بدست میاد و کارخونش هم جاده کشکو هست خلاصه غیرت لامردی بودنم گل کردو از محصول شهر خودم خرید کنم .بعد از خرید و زمان حساب و کتاب متوجه شدم که هر بسته تخم مرغ تولید لامرد حدود ۵۰۰ تومن از تخم مرغ وارداتی بقیه شهرستانها گرونتره .زمان برگشت کلی ذهنم مشغول این شده بود که چرا اینطوری شده مسیر راه که نزندیکتره پس کرایه کمتری میخوره از واسطه کمتری هم استفاده میشه تا به دست مصرف کننده برسه پس چرا گرون تره ؟؟؟؟

شایدم چون مرغاش تازه کار هستند واسه اینکه فشار زیادی بهشون نیاد روزی چندتا تخم بیشتر نمیذارن به هر حال هر چیز کمیاب هم گرونتره دیگه .یا اینکه چون به کشورهای حوطزه خلیج فارس نزدیکتریم از مواد غذائی و ذرت خارجی براشون استفاده میکنن که اینطوری تخم مرغاشون گرونتره .یا شایدم گرمای ۵۰ درجه لامرد باعث شده که ناز کنند و واسه اینکه هیکلشون به هم نریزه و اندامشون توی تابستون از فرم ایده آل خارج نشه زیاد تخم گذاری انجام نمیدن .یا شایدم بهشون آمپول زدن و دو زرده روانه بارزار میکنن .نمیدونم من که کلی فکر کردم و هیچ چیزی به ذهنم نرسید حالا شما بگین چرا آخه محصول تولیدی شهر خودمون که همین دم دستمون هست رو باید گرون تر از محصولات دیگر استانها بخریم . .

سه پرچم دار کربلا

تیر ۱۵ام, ۱۳۹۰

بسمه تعالی

 سلام بر حماسه سازان صحنه ی خونین کربلا، سلام بر خون خدا، سید الشهدا حضرت ابا عبدالله الحسین، سلام بر علقمه، سلام بر پرچم دار کربلا، حضرت اباالفضل علیه السلام و سلام بر سید الساجدین حضرت زین العابدین.

ماه میلاد سه پرچم دار کربلا، روز پاس دار، روز جان باز و روز آزاده بر تمام پاس داران و جان بازان و آزادگان و به خصوص ایثار گران لامردی و مُهری مبارک باد.

همان طور که می دانیم بعد از پیروزی انقلاب، سپاه پاس داران انقلاب اسلامی در لامرد هم تشکیل شد. یکی از دست اندر کاران اصلی تشکیل سپاه در لامرد، جناب حاج علی آقای صابری است که از نویسندگان سایت نیز می باشد. خواستم از سردار محترم درخواست نمایم گوشه ای از امور تشکیل سپاه، سال و روز تأسیس، چگونگی عضو گیری، اولین افرادی که جذب سپاه شدند و دیگر مطالب را در این سایت، برای اطلاع خوانندگان محترم بنویسند.

خیز برای صندلی های سبز بهارستان

تیر ۱۳ام, ۱۳۹۰

«آرایش ابتدایی انتخابات مجلس در مهر و لامرد»

باید تا اوایل تیرماه به انتظار نشست و نظاره کرد که مهندس حسینی آیا به عنوان استاندار فارس راهی اتاق شماره۵۱۵ طبقه پنجم ساختمان شماره۱ استانداری می شود و یا با استعفا دوباره وارد بازی شیرین انتخابات لامرد و مهر می شود؟” آخرین مطلب نگارنده پیرامون تغییر تحولات مدیریتی- انتخاباتی با گزاره های مورد اشاره به پایان رسید. اما با پایان گرفتن مهلت استعفاء مدیران و… جهت حضور در انتخابات مجلس نهم در سراسر کشور به مرور آرایشهای انتخاباتی رخ خواهد نمود، اما در شهرستانهای لامرد و مهر این موضوع از اهمیت خاصی برخوردار است.

پس از حوادث صورت گرفته پس از انتصاب مهندس عبدالله حسینی از سرپرستی استانداری فارس در اوائل خردادماه اکثر صاحبنظران مسائل سیاسی در شهرستانهای لامرد و مهر منتظر استعفاء وی بودند به نوعی که تحلیل بخشی از حامیان ایشان و حتی مخالفان وی در شهر لامرد مبتنی بر اثرگذاری ایشان در این دوره از انتخابات مورد توجه فعالین سیاسی- انتخاباتی منطقه قرار گرفت. اما خبری که در محیط مجازی و حتی رسانه ای شهر پیچید(عبدالله حسینی جهت حضور در انتخابات مجلس از سمت کنونی خود استعفا ننمود- …..خبرهای تایید نشده حکایت از انتخاب وی یا به استانداری فارس می نماید) تا حدودی بخشی از پیش بینی های موجود در منطقه را دچار تغییرات اساسی نمود.

به همه این موارد انتخاب قطعی دکتر موسی موسوی پس از جلسه طولانی دیشب جمع اصولگرایان لامرد به عنوان گزینه انتخاباتی این جریان را نیز باید اضافه کرد، این در حالی بود که شنیده ها حکایت از فعالیت غلامعباس(درویش) زارعی داشت.

هر چند برای تحلیل گران مسائل منطقه پیرامون عدم حضور آقای حسینی در انتخابات مجلس نهم سوالهای بی پاسخ وجود دارد که قطعا با اتفاقات روزهای آینده به بخشی از آن پاسخ داده خواهد شد اما بدون شک یکی از رقبای سرسخت طیف اقتدارگرایان لامرد در عرصه رقابت روبه روی آنان نخواهد بود. با توجه به تغییر و تحولات صورت گرفته و همچنین اخبار رسیده از اردوگاه های مختلف سیاسی در ادامه به بررسی آرایش طیفهای مختلف در ابتدای شروع استارت حرکتهای انتخاباتی در شهرستانهای لامرد و مهر خواهیم پرداخت:

گروه اصولگرایان سنتی لامرد(اقتدارگرا): پس از ناکامی حضور محمدجعفری فرمانداری سابق شهرستان لامرد که از گزینه های مورد اجماع ایشان و دارای پایگاه نسبتا قابل اعتنا در شهرستان لامرد به خصوص شهر لامرد به واسطه قانون ممنوعیت حضور لیسانسه ها و حضور همزمان مدیرکل سابق سیاسی استانداری فارس(درویش زارعی) و زمزمه های حضور دکتر سیدموسی موسوی تا روز گذشته ادامه داشت و بنا بر اخبار موثق دکتر سیدموسی موسوی از حلقه اصلی این تیم به عنوان گزینه نهایی اسب خود را جهت حضور در بهارستان زین خواهد نمود.

گروه اصولگرایان منتقد (طیف عبدالله حسینی): با توجه به عدم حضور شخص مهندس عبدالله حسینی در انتخابات و همچنین کشمکشهای ۲ماه گذشته منتهی به تعویض فرماندار و حضور فرماندار جدید و هجمه های گسترده علیه معاون فرماندار(احمد منصوری) باید به انتظار نشست و موضع گیریهای این گروه که در انتخابات قبل شدیدا به شائبه تقلب و تخلفهای صورت گرفته معترض بودند و در ادامه در دولت دهم به عرصه قدرت در استان راه یافتند نسبت به تحولات منطقه چگونه خواهد بود.

گروه اصلاح طلبان: آخرین خبرها از این اردوگاه حکایت از سکوت کامل و در عین حال رصد تحولات منطقه دارد بر خلاف دوره گذشته که با گزینه های متعدد و از یکسال قبل به صورت محسوس وارد این عرصه شده بودند. هر چند شنیده ها حکایت از حضور ابتدایی طیف جوان این گروه در منطقه برای سنجش حضور دارد و این در حالی است که بیش تر گمانه زنی ها حکایت از مشخص شدن وضعیت انتخاباتی این جریان بعد از ۳دیماه۹۰ دارد. افراد مستقل و…..: در حالی که همیشه انتخابات در منطقه به صورت دو قطبی برگزار گردیده است اما در دوره های چون پنجم یا هشتم از دل یک جریان سیاسی و در مقابل یا امتداد آن جریانی دیگر ظهور نموده که با شکست نیز روبه رو بوده اند. اما این موضوع باعث حضور افراد به صورت منفرد و غیر تشکیلاتی نگردیده.

اما در این دوره و در بعضی محفلها و فضای مجازی از افرادی چون شیخ اجرایی ، شیخ اکبرپور نام برده می شود. هر چند از افراد مستقل یا منتقد یک بخش در این منطقه بیشتر برای کاهش آراء نماینده ای خاص در منطقه جغرافیایی استفاده شده است اما باید منتظر اضافه شدن افرادی به این لیست بود یا افزایش قدرت افراد مستقل و خروجشان از لیست افراد مستقل بود. و همه اینها گمانه زنی های ابتدایی است که در محافل رسانه ای و گعده های انتخاباتی از آنان به عنوان بازیگران عرصه انتخابات تا به حال نام برده می شود. در حالی که اختلافات طیف فرماندار سابق لامرد و طیف حامی دولت و مشایی هنوز ادامه دارد و دغدغه همه مسئولین و مردم برگزاری انتخاباتی آزاد ، سالم در منطقه در کنار دور شدن از فضای انحصارگرایی است باید روزهایی پیش رو را به نظاره نشست. و منتظر پاسخ به سوالاتی از این دست شد که…. موج تغییرات بخشداران و فرمانداران در ماه گرم تیر آیا ادامه پیدا خواهد کرد؟ سکان هدایت کشتی طوفان زده مدیریت فارس به دست کدامین ناخدا سپرده خواهد شد؟ آیا حداقلهای حضور ومشارکت در انتخابات توسط مجریان و ناظران محقق می گردد؟

*محمدمحسنی/روزنامه نگار/سردبیر ماهنامه شاخه طوبی “

۱۳۹۰/۰۴/۱۲

نتایج نظر سنجی: بخش اول

تیر ۱۲ام, ۱۳۹۰

نظر سنجی از خوانندگان و نویسندگان سایت تراکمه از تاریخ ۲۴ خرداد ۱۳۹۰ تا جمعه ۳ تیر ۱۳۹۰ و به مدت ۱۰ روز به صورت آنلاین برگزار گردید. در این نظر سنجی در مجموع ۱۲۷ رای (به علاوه چندین رای باطل) ثبت شد که لازم است از همه دوستان شرکت کننده (و آنها که شرکت نکرده اند) تشکر شود. بخش اول نتایج این نظر سنجی بدین شرح است.

  • از مجموع ۱۲۷ شرکت کننده، ۱۲۱ نفر مرد و ۶ نفر زن بودند. درنتیجه درصد شرکت کنندگان خانم این نظرسنجی کمتر از ۵% کل شرکت کنندگان بوده است که امید است به مرور بیشتر شود.
  • جوانترین شرکت کننده ۱۶ و مسن ترین ۵۵ سال سن داشتند، و متوسط سن رای دهندگان ۳۲ سال می باشد.
  • فراوانی محل زندگی رای دهندگان در نمودار زیر قابل مشاهده است که تقریبا ۸۰% شرکت کنندگان از بخش مرکزی لامرد بوده اند. (برخی از مناطق توسط رای دهنده در بخش «سایر» سوال مربوط اضافه شده است!)

برای مشاهده تصاویر با کیفیت بهتر، بر روی تصاویر کلیک نمایید.

  • شرکت کنندگان در نظر سنجی به لحاظ مدرک تحصیلی دارای فراوانی رسم شده در نمودار زیر بوده اند. لازم به ذکر است که گزینه «فوق دیپلم» در این بخش فراموش شده بود که در قسمت توضیحات نظر سنجی، برخی از دوستان به آن اشاره کرده بودند (در نتیجه برای این دوستان لحاظ شده است). همانطور که مشاهده می شود ۴۸% رای دهندگان دارنده مدرک تحصیلی لیسانس و ۲۹% دارنده مدرک فوق لیسانس بوده اند که بیشترین فراوانی ها را دارا می باشند.

  • و این نمودار علاقه نظر دهندگان به بخش های مختلف سایت را نشان می دهد (در این بخش رای دهندگان می توانستند چندین گزینه را با هم انتخاب کنند). بیشترین علاقه مندی برای نوشته های سیاسی در مورد منطقه و کمترین علاقه مندی برای نوشته های ورزشی از طرف خوانندگان سایت تراکمه عنوان شده است.

به علاوه، برخی از دوستان در قسمت «نظرات و پیشنهادات» این نظرسنجی نکاتی را عنوان نموده بودند که برخی از آنها (بدون کم و کاست) در ادامه آورده شده است:

نظردهنده شماره ۲:

این سایت همه جوریش خوب بید جیگر.

مردم ویگولنزج ای مسعود چقدرخوب بید جیگر

نظر دهنده شماره ۹:

برادران ادمین سلیقه ای عمل نکنند همه مطالب سیاسی که با اخلاق منافات نداشته باشد را بازتاب دهد

نظر دهنده شماره ۱۱:

دعا کنیم جز راه خدا و خط خدایی نپوییم و نگوییم

نظر دهنده شماره ۱۵:

متاسفانه خیلی ازاظهارنظرها با مطلب نویسنده ارتباطی ندارد وبیشتر سطحی وتسویه حسابهای شخصی است ،لازم است دریک ایتم عمومی گنجانده شود.

نظر دهنده شماره ۱۷:

گاهی اوقات کامنتها و یا نوشته هایی حذف میشوند که بقول ادمین، خارج از چهارچوب نظام هستند. اگر چنین باشند، که مردم همان روزنامه ها و سایتهای دولتی میخوانند و نیازی به این وبسایت ندارند. مثلا یکبار ادمین سایت در یک کامنت نوشته بود که موضوع تقلب در انتخابات چون شورهای نگهبان تائید کرده نباید بحثی در آن باشد !! اگر چنین است، پس هیچ انتقادی روا نیست، چون دولت خودش وضع میکند و خودش نیز مجازات میکند.
البته با این وجود، شاهد خیلی از آزادی ها در سایت در این مدت اخیر بودیم، گرچه نوشتن تو سایت دیگه وقت تلف کردن هست

نظر دهنده شماره ۲۲:

خواهشاً بیطرف بمانید.

ادامه دارد…

ده دُومَنی

تیر ۱۲ام, ۱۳۹۰

خونه ای داشتیم ماوین یک  دهک بید
بالای ده دو تا تمب کُهَک بید

دیوار خونمون   خشت و گلی بید
پر از عشق و صفا و همدلی بید

به  زیر پله  داشتیم ساره و بُخ
به دیوار بید آونگون قاب وکولخ

می ناذیم روی باشت لحاف و چیامون
می کردیم تو گُلت  خرمای مخامون

در اطراف فدا خار و خاشار بید
کنارش خش مُخ ها و  کُنار  بید

حیاط خونمون گَپ  بید  و  دلواز
دری داشت تخته ای بر هر کسی باز

ماوین  آن  فدا  بید  مشکلونی
به زیرش  گلّه ای  مرغ  خومونی

ما داشتیم یک الاغ   و چند    تا    حیوون
بامون  می رفت خلیج کاراش  با دیمون

به دور هم بیدیم در یک محله
تفنگ چی ها بیدند در برج قلعه

به سر داشتیم کلاه و یک عَرقچین
به بر داشتیم قبای سوزِ کمر چین

همه  جاماندگان  سال  دردو
صورتها کُل کُلی از دست گَرّو

هرآن کس سایه بون یک کپر داشت
ز حال و روز یکدیگر خبر داشت

دلامون خالی از دود و کَلَک بید
همیشه حرف، حرف گَپتَرَک بید
 
دسامون باز و دل هامون غنی بید
اگر چه پاچه هامون پتی بید

چه خوش بید فصل گرمای خرک رنگ
می رفتیم دست جمعی داخل تنگ

تابستون  پشت  بون و  آب  کروه
صدای نی  غم و  آواز   شروه

کنارت کَهره و مرغ  و بیریزه
یه معجومه ی پُر از ماین و گویزه

می رفتیم  به سفر بعد از تابستون
با جمع خانواده در مُخِستون

می کردیم نون گَرمه قبل چاسی
فَلزین و سرو و تبه ریز خاگی

میخوردیم ناشتایی خرما سفیدی
نِمِشک و معوه و نون تنیری

می خوردیم دمباز گشخای سر پنگ
تَلیت ماس و دُو با کاکُل مَنگ

زمستون می نشستیم پای چاله
می خوردیم اُو پیا از تو پیاله

می رفتیم شی لحاف در موقع خُو
میگفت دِیبا برای ما گَپ شو

گذشت ایام حرف چوخرون حیف
گذشت پای پتی با تیرکمون حیف 

گذشت فصل شکار و غوچ و پازَن
تموم شد آب شیرین لَب خَهن

زِ یادم رفت مزه کَشک و خرما
برَفت  ازِ  یاد بیت و شعر و شروا

نَیار یادم دلم گردیده است خون
نمی خواند کسی شَروه پَس بون

نَدونُم  دلخوشیمون تا کجا بو  
ما که رفتیم مُروا شه شما بو

بنال واعظ  ز قحط مهربونی
نمی آید دگر دورَه ی جوونی
 

واعظ زاده ایراهستانی
تابستان ۱۳۹۰

برسد بدست نور چشمانم «عباس»…

تیر ۱۱ام, ۱۳۹۰

بعد از دو مصاحبه ی نفس گیر و طاقت فرسا که یکی با « اجنّیان» بود و دیگری با «خشم اژدها»، به همه کارمندان و خبرنگاران خود مرخصی تشویقی دادیم که اندکی به استراحت و تجدید قوا بپردازند و در این فاصله تا کارمندان برگردند تصمیم گرفتیم جواب نامه ای که حدود سه سال قبل در «مشکلون» منتشر شد را بدهیم، اما اینبار در «تراکمه» .آن نامه که در حال و هوای ۴۰ سال پیش تراکمه نوشته شده و مقصد نامه یکی از کشورهای حوزه خلیج فارس بود را اگر در و تخته جور بود و ملالی صورت پذیر نبود می توانید در این لینک بخانید(http://terakmeh.com?p=2152) و جوابش را که برای اولین بار منتشر می شود را یک سطر پایین تر.

خدمت نورچشم عزیز و گرامی و ارجمندم عباس

اولا سلام و سلامتی و تندرستی شما را از درگاه خداوند متعال خاسته و خاستارم. انشاالله سالم و تندرست بوده باشید. جویای حال اینجانب برامده باشید الحمد الله سالم و تندرست میباشم و به کار مشغول می باشم . البته چون هوا خیلی گرم است و ما ۲۵ نفر در یک اتاق زندگی می کنیم بخاطر اینکه در کویت باویزن و پنکه نیست، من و ۱۲ نفر دیگر پشت بام می خابیم . در مورد کار همراه قاسمِ زارمَزا از صبح الطلوع افتاب تا بعد مغرب توی خَنِ لنج حمالی میکنیم و هر هفت روز هفتاد تومان حقوق میگیریم . حسینِ فرهاد و صفرِ حاج عباس روی دُوسَه کار سِمِنت می کنند که دیگر کول و کَنگی برایشان نمانده و خولی زار احمد ها الحمد الله کارش خوب شده و از شَیوِل(۱) و عَرَبانَه (۲) خلاص شده و خلبان خَلّاطَه(۳) شده و هر هفت روز ۱۲۰ تومن به او می دهند. راجع به دایی ایت ناتور فُوردَ (۴)شده و شب و روز همانجا میخورد و می خابد. اگر چه بَنگَله ی(۵) ما از مسجد حاجی شعبون دور است، هر هفته جمعه ها برای نماز انجا میرویم و شام و چاشتمان همانجا میخوریم. بَرو (۶) زارسین ها در بلدیه جاروبالا(۷) شده و هر هفت روزی ۶۰ تومن حقوقش می باشد. راجع به عمویت رَموو (۸) چون پاس نداشت ، شرطه او را گرفت و یک ماه زندان بود و ابّر شده که به خاست خدا با اولین لنج به ده برمیگردد.
چیزهایی که خاسته بودید همراه رَموو و لنجِ بچه های زار جَفَر فرستاده ام که اینها هستند.

–سه درتای بزرگ گُبّه مسماری هندی با چوب اعلا به ابعاد ۵ متر در ۳ متر که یکی برای دروازه ی گَپو و دو تای آن را بدهید برای قلعه کانَه

–پنج درتای چوبی برای منزلی ، خونه ی خرماییی ، اتاق نشین و اتاق بریزه ی و یک درتای آن بدهید به حسینیه ی سَیدا برای رفع قضا و بلا.

–چهار عدد مَنتیل ، یکی برای قبرستان کوردون برای صواب باپیروو که روی ان هم نوشته ام، یک منتیل برای خودتان و یک منتیل برای پاخَه کردن فَسیل های دومنِ ده ، یک منتیل هم بدهید به «دی عباس» برای پشت مَختَک زائوو . زیاده سفارش نمی کنم وای شما وای مَنتیلا.

–دو کلنگ ، یک تیشه ، دو ارّه ی پِش بُر ، ۲۰ عدد گُل میخ و سه شاخ قوچ برای نصب روی خانه ی نور چشمانم عباس، سلیمان و عبدالله.

ای راستی فذای بچه ها که تمام شد ۳ کیسه پر از نمک و سه کَولُخ آویزان بکنید که چشم حسود کور شود و یک شب هم «ملا علی» بیاورید و روزه بخانید و به همه ی ده ولیمه بدهید. ۵۰ تومان هم بدهید «بی بی آتکه» برای خرج سه روز تعزیه که نذر کرده ام یک روز ان برای تعزیه ی ” پسر فروش” باشد و دو روز دیگر هر طور صلاح دانستید عمل کنید. ۱۰ عدد شیشه ی خالی بُرمَیتی(۹) فرستادم برای پر کردن دِشو و ماجون . ای راستی مقداری سورو دو لَتَه و خَرَک پُخته و اَلوک برای ما بفرستید . اگر انشاالله امسال سال خوبی شد ده مَنی جو، بیست منی گندم و سه کیلو ماشَک توی کُلِ «مُلونگو» بکارید. اگر بچه ی زار مَحسَین از خدیجه خاستگاری کرد، من راضی هستم، هر طور صلاح دانستید عمل کنید ولی شرط من این است که خرج داوَت(۱۰) و خرج منزل با خود انها باشد ولی اگر یکی -دوتا کردند کسی از اهل خانه حق ندارد چُرمشان را بالا بکشد. اگر دِلا ،دختر کاکاتون را خاست من حرفی ندارم بشرطی که کاکاتون دست از دخالت در زندگی بِچای مو بردارد . اگر فامُو زارسین بابت میشهایش وجهی خاست دو تا از چَکَلها بفروشید و پولش کارسازی شود . اگر کسی آمد دو چاکون مُورَتَهل،سَربَرذَه، اَوَشَه، چارتخم، بفرستید. اگر هنوز با کلثوم زارسین سر حاسَک مرافعه دارید یک روزُ گُری (۱۱) دَی شما و یک روزُ گُری کلثوم زارسین کار کنند . راجع به بچه ها که از ابادان در خَنِ لنج که قاچاقی به کویت می امدند ، دریا طوفانی شده و راه گم کرده بودند و به سمت مسقط رفته اند و فعلا دست شرطه انجا هستند تا ببینیم خدا چه می خاهد. در خاتمه همه ی اهل ده و فرزندان مع والده سلام برسانید . جهونگیر و بازیارها و موذیری (۱۲) خسِّ دومنی و خسّ قبله ی مع خانوده سلام برسانید. نورچشمانم عبدالله و عباس و سلیمون و والده ات و خاله و عمّوُ سَکو و دی زارقاسم سلام برسانید . ای راستی فسیل ها هم هوار بدهید، یادتان نرود که اگر فراموش شود همه پِنجو می شود و زحمت یک ساله بر باد می رود . از اینجا کل اهالی این بَنگَله از کوچک و بزرگ ، صغیر و کبیر سلام می رسانند . تا یادم نرفته دو عدد پوزال ته سوز و دو پاتلون ، دو عدد قمیس گرمز، یک درّره هَی چَپّه سِوِن برای دَیبُو و یک مقنعه خوسی برای فامَکو هر که امد می فرستم. ای راستی تا یادم نرفته وصیت نامه ای مرقوم کرده ام برای فرزند بزرگ و نور دیده گانم عباس هر که آمد می فرستم.

غرّه ی ماه رجب
—————————————————————————————————————————————-
(۱) شَیوِل (بیل)—– (۲)عَرَبانَه (گاری)—–(۳)خلّاته(ماشین سیمان سازی)——(۴)فُوردَ(اسکله) —–(۵) بَنگَله ( ساختمان)—–(۶) بَرو(ابراهیم)——(۷)جاروبالا(رفتگر)—–(۸)رَموو (رمضان)——-(۹)بُرمَیتی( شکلات)—–(۱۰)داوَت (عروسی)—-(۱۱)گُری (نصف)—–(۱۲)موزیری (بازیار)
——————————————————————————————————————————————-

بازخانی خاطرات توسط : مهندس محمد ناصری

در خانه ی سلام

تیر ۹ام, ۱۳۹۰

تابستان را در مرکز تحقیقاتی عبدالسلام در ایتالیا هستم. عبدالسلام (نوبلیست مسلمان) این مرکز را در دهه هشتاد درست کرد تا جایی باشد برای ارتباط پژوهشگرانی از کشورهای پیشرفته و کشورهای کمتر توسعه یافته. بار دومی است که تابستان را در اینجا می گذرانم. جای پر رفت و آمدی است و پر است از انواع پژوهشگر از همه جای دنیا. آنقدر هم مردم مشغول کار و بحث علمی هستند که آدم خواهی نخواهی تحت تاثیر قرار می گیرد و به کار علمی خودش می پردازد.
مرکز در شهر تریست ایتالیا است

گفتنی ها باشد برای فرصتی دیگر. غرض در اینجا بیان نکته جالبی است. همه جای این مرکز پر است از عکس های عبدالسلام. در کتابخانه ماری کوری، اتاقی است که وسایل شخصی ایشان در آن نگهداری می شود. وقتی وارد این اتاق می شوی، چیزی که مورد توجه هر ایرانی ای قرار می گیرد شعری از حافظ است و همچنین تابلو ناد علیا.

تابلو ناد علیا

اتاق عبداسلام

اواسط شهوریور، در راه برگشت، باید یک هفته ای را در دانشگاه رم باشم. اگر رفتم، سری هم به کلیسای واتیکان خواهم زد و حتما در مورد نقاشی های میکل آنژ برای شما خواهم نوشت.

از جواد شفاهی به مسعود کتبی

تیر ۸ام, ۱۳۹۰

مسعود جان سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد. اگر جویای احوال ما باشی ملالی نیست جز رابطه ی پر تنش مجلس و رییس جمهور، حذف قابل باورانه ی تیم ملی امید و سگ محلی مدیران ورزشی ما به المپیک،برخورد های سلیقه ای و حذف گرایانه در حوزه ی فرهنگ و ادب، ضایع شدن روز به روز وجهه ی خارجی ایران (مثلن برخورد زشت اخیر بولیوی ها با وزیر دفاع ایران یا قبل تر سنگالی ها و جدیدتر عراقی ها)، پرده برداری روزانه از فساد های مالی اطرافیان رییس جمهور مکتبی ، اخبار دلخراش تجاوز های دسته جمعی به زنان ، انتشار عکس های کودکان معصوم آسیب دیده از کودک آزاری،اخبار تعطیلی کارگاه های کوچک و بزرگ در سالی که قرار است دولت دو و نیم ملیون شغل (و یا به روایت جدید : فرصت شغلی) ایجاد کند،افزایش شدید قیمت کالا ها و انکار شدیدتر توسط دولت پر شدید ،طرح معظم تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها و در نتیجه مدیریت ج.ن.س.ی (به قول دایی علی خومون) کشور لا اقل تا دم در دانشگاه ،عزل و نصب های چند روزه ،درگیری در جلسه ی شورای اداری شهرستان و…. خلاصه ملالی نیست جز همین چند مورد و البته دوری از شما.
غرض از تحریر این نوشته این است که به استحضار مدیر محترم سایت برسانم که حالا که از گرمای جانکاه لامرد در امان هستید لطفا کمی … بله و دستی به سر و گوش سایت بکشید چرا که دیگر ادامه دادن باشرایط موجود سایت درجا زدن است. واجب آمده که در همین ایام تابستان دست به کار شده و شمایل سایت را از این رو به آن رو تغییر دهی برادر جان.چرا؟
چون الان سایت شده مثل یک مغازه ای که فقط ویترین جذابی دارد، غالبا به این صورت است که بازدید کننده ها همین صفحه ی پیشخان را مطالعه می نمایند ، به همین چهار پنج پست روی صفحه نگاهی می اندازند و بعدش هم سه کامنت با چهار اسم مستعار و ما رفتیم … بای بای!
به دلیل ساختار آشفته ی سایت تاثیر “زمان” بر سایت و نوشته های آن منفی ست. در حالی که این سایت استعداد مجله بودن را دارد ، اکنون دارد مطالبش روزنامه وار مصرف می شود.
الان اگر دکتر خضری عزیز مطلبی پیرامون مسایل شهرستان بنویسند – با توجه به بالا بودن تعداد نویسنده های آبکی مثل من در سایت – دو هفته ی دیگر این مطلب در معرض دید مشتاقان قرار ندارد،چرا که فقط پیشخان ،فوکوس ذهن مراجعه کننده را در دست می گیرد.
مثال دیگر اینکه سایت به جای آنکه پاساژی شیک و طبقه بندی شده باشد ، تبدیل شده به جمعه بازاری که همین طور مطالبش پر و پخش شده کف پیشخوان.یکی از دلایلی که بازار کامنت ها گرمتر از پست های اصلی ست هم همین است.به جون خودم!
اما تو فرض کن تراکمه مجله ای اینترنتی باشد:
وقتی وارد سایت می شوی یک عکس جذاب از لامرد، از یک مسوول لامردی ، از یک صحنه در لامرد، مرتبط با یکی از مطالب و… ببینی.
دکمه ی صفحه ی بعد را که می زنی میروی سراغ فهرست های موضوعی و یا اگر خاستی فهرست نویسنده گان.
دکمه ی صفحه ی بعد: آخرین یادداشت سردبیراست که توسط یکی از ادمین ها نوشته شده و به مشکلات و یا سوالات پاسخ داده شده و یا سیاست هایی را اعلام کرده است، چیزی شبیه تابلو اعلانات.
صفحات بعد طبق فهرست اعلام شده آخرین مطالب نوشته شده در موضوع های : اجتماعی-کشوری،اجتماعی-منطقه ای،سیاسی- کشوری،سیاسی – منطقه ای ، مذهبی،ادبی، ورزشی،طنز،مصاحبه،خاطره ها،سرگرمی ها:مثل عکس ها،موسیقی ها و حتا تبیلیغات می باشد.
آنوقت دیگر مخاطب می داند متناسب با دغدغه اش از کدام طبقه ی این پاساژ بایستی خریدش را انجام بدهد و نه مثل حالا که وسط ده ها سیقه ی متفرقه و بی ربط نویسندگان سرگردانی.به همین دلیل ما بازدید کننده هایی تولید کرده ایم که به سایت سر می زنند، نه به خاطر پست ها بلکه به خاطر کامنت ها.می روند ببینند گز بلند بالای سایت چه نظری داده تا به او امتیاز منفی بدهند . با اجرای این روش حتی کامنت ها و کامنت گذار ها هم تخصصی می شوند.به جون خودم!
ایده ی دیگر اینکه می توان در قسمت نویسندگان فضایی شبیه FaceBookطراحی کرد که مراجعه کنندگان ارتباط فرا تراکمه ای با نویسنده ی مورد نظرشان ایجاد کنند.
البته این یک ایده ی اولیه است و قطعن با اظهار نظرات دوستان بهتر هم خاهد شد.اینها را شفاهی و تلفنی نگفتم چون می دانستم طبق معمول ِ مرام دموکراتت در آخر با آن صدای لطیفت -که به آن هیکل نحیفت هم می آید – خاهی گفت:خا .. هی یا تو سایت کتبی بنویس! مو که نیتونم سر خود همی چی عوض کنم!
خلاصه ملالی نیست جز دوری شما و مواردی که در بالا ذکر شد. امید وارم هرچه زودتر دوری ها به سر آید و دیدار ها تازه گردد.آمممین .. یا رب العالمین . زیاده عرضی نیست.R-10 راببوس
ای نامه که میروی به سویش
وگرنه من کجا و آش رشته؟!
لامرد محمد جواد صفایی-۰۸/۰۴/۹۰ ساعت ۱۵:۳۷

لامرد در مرز بحران

تیر ۸ام, ۱۳۹۰

امروز  که داشتم سالهای ۷۲ تا ۷۶که به عنوان یک جوان دبیرستانی بودم را به  یاد می آوردم ، تصویری از شیوع مخدرات  در بین دوستان و هم مدرسه ایها و یا اطرافیان در ذهنم موجود نبود. با توجه به اینکه در آن سالها جزء باجنب و جوش ترین افراد بودیم و در جامعه حضور فعالی داشتیم این عدم وجود تصویر در ذهن نشان از کم بودن این موضوع در جامعه بود. در ان سالها دبیرستانها مملو از دانش آموز بود و هر کلاس چندین شعبه داشت و داش اموزان از نقاط مختلف منطقه (اعم از مهر و لامرد) در مدرسه حضور داشتند و هر چه فکر می کنم تصویر دانش اموزی معتاد یا مصرف کننده را در دبیرستان به یاد بیاورم برایم امکانپذیر نیست.

اما سالهای ۸۲ ،۸۳ به بعد را که در ذهنم مرور میکنم هر روز شنونده خبر اعتیاد هستم. در ابتدا مصرف بنگ(حشیش) و به عبارتی سیگاری در بین جوانان رو به افزایش بود و خیلی ها شب را با سیگاری سر میکردند اما یکی دو سال است که پدیده خطرناک  اعتیاد به شیشه و سایر مخدرات صنعتی  در منطقه در حال به وجود آوردن فاجعه می باشد.

مصرف این مخدر در کنار مخدرات صنعتی دیگر  و هروئین ،که به مصرف کننده امکان استعمال تفننی را نمی دهد در کنار عوارضی که بر شخص مصرف کننده و معتاد می گذارد  عوارض و تبعات وحشتناکی بر جامعه دارد.

در حال حاضر در شیراز و سایر شهرهای بزرگ مجرمان و سارقان حرفه ای برای اینکه در زمان ارتکاب جرم استرس نداشته باشند از این ماده استعمال می کنند و اخیرا در منطقه خودمان نیز شاهد این پدیده شوم  می باشیم.

تصور بفرمائید که در اینده ای نزدیک افرادی متوهم و بیمار روانی که به هیچ صراتی مستقیم نیستند بخواهند فعالیت اجتماعی  و اقتصادی نمایند. سنگ روی سنگ بند نخواهد امد. همینطور که در حال حاضر در سرقتها و ناامنیهای منطقه نقش اعتیاد جدی است. تصور بفرمائید فردی که متولد سال ۱۳۷۱ یا ۱۳۷۲ می باشد و پدرش نیز در خارج از کشور مشغول کار است و نیاز مادی ندارد در پای بساط مصرف مواد نقشه سرقت مسلحانه ای می کشد که چندی پیش شاهد ان بودیم. و در صحبتی که خودم با وی داشتم اظهار می داشت که همینطوری از روی رفاقت دست به این سرقت زده و نیاز مادی نداشته است.

چندی پیش موضوع این نگرانی را با یکی از افراد مسئول در یکی از نهادهای شهرستان در میان گذاشتم و توضیحی از اقدامات انجام گرفته در شهرستان داد که هر چند از نظر وی کار بزرگی انجام داده اند اما به نظرم این مشکل که در حال حاضر امکان  حل شدن ندارداما جهت جلوگیری از افزایش آن و کم کردن تبعاتشان باید همه فعال شوند. نباید نگاهها در اینخصوص به مراجع انتظامی و دادگستری دوخته شود . باید از نظر فرهنگی و اجتماعی فکری کرد. وقتی برای نگهداری از منابع طبیعی به سمت شوراهای روستاها و دهیارها می روند چرا نباید برای حل معضل اعتیاد شوراها و دهیاریها و نهادهای اجتماعی فعال را به میدان اورد. به نظرم باید نظارت اجتماعی را بر برخورد انتظلمی ترجیح داد .

مدتهاست که فوتبال در لامرد به فراموشی رفته و خبری از مسابقات هیجان آمیز و رقابتی گذشته نیست. به یاد دارم وقتی تیمهای فوتبال  ستاره شمال یا  پیام کهوردان یا  خندق یا مبارزان تلخندق  یا فتح لامرد مسابقه ای داشتند همه از بزرگ و کوچک در سر زمین حاضر بودند و تا هفته بعد و بازی بعد تحلیل بازی سابق ادامه داشت یا تب و تابی که برای کشتی  وجود داشت. کشتی لامرد که زمانی در استان و حتی کشور دارای جایگاه بود حال چه شده است.  به هر حال انرزی جوانها به ان سمت هدایت می شد. اما امروز چه؟

در شهر بدون سینما، ورزش تفریح چه میشود کرد؟

یکی از دغدغه های معتادین به تریاک یا هروئین ترس از دستگیری و مجازات بوده وهست و اخیرا این تصور بین انها تقویت شده است که با مصرف شیشه و مخدرات صنعتی که در ازمایش معمولی نشان نمی دهد میتوانند از مجازات فرار کنند واین ترس آنها را به سوی دره خطرناک سقوط پیش می برد.

تا چندی دیگر مسئله مخدرات صنعتی و شیشه و جرم و جنایت ناشی از آن بحرانی را در منطقه ایجاد خواهد کرد . به همین علت لازم است مسئولان امر و دلسوزان منطقه تا دیر نشده فکری به حال این موضوع بنمایند.

شُلّه تَماتَه

تیر ۶ام, ۱۳۹۰

به نام خدا
اون روز قرار بود مادرم شله تماته آماده کنه. اون هم بعد از یک ماه که رنگ برنج را هم به چشم ندیده بودیم. ساعت آخر انشاء داشتیم و من تمام حواسم به زنگ مدرسه بود. احساس می کردم تمام کلاس بوی شله می ده. موضوع انشای ما، علم بهتر است یا ثروت بود اما اگه از من می پرسیدند، می گفتم:آدم با شکم گرسنه شاید قدر علم را نشناسه اما می دونه با ثروت چیکار کنه.
زنگ مدرسه که زده شد، زودتر از همه کتاب های با کش بسته شده رو برداشتم و جَلدی از کلاس زدم بیرون. دَم درِ مدرسه، شلوار مدرسه ایَم را که روی شلوار خانه ام پوشیده بودم،درآوُردم تا کثیف نشه. کفش هام رو  زیر بغلم زدم تا در راهِ سنگلاخِ خانه پاره نشه و پای پَتی شروع کردم به دویدن.
تمام حواسم به دیگی بود که شله تماته در  اون غُل غُل میکرد و بخارش میرسید به آسمون.
کم کم آفتاب داشت پشت کوه پنهان می شد و گوسفندان ده بر می گشتند به آغلاشون. ماه رمضون بود  و مردم با دهن روزه پس از یه روز کار و  تلاش  بر می گشتند تا آماده بشن برای افطار. بعضی خرما، ماست، سفیدی(ماست چکیده)، نشاسته و کوزه ی آب به طرف مسجد ده می بردند تا مردم روزه ی خود رو با اون افطار کنند.
از کوچه پس کوچه های کاه گلی گذشتم تا رسیدم به خونه. درِ حیاط هم مثل همیشه باز بود. من زود تر از گوسفندان خزیدم به درون خونه و بعد گوسفندان یکی یکی دویدند به طرف آغل. بز غاله های ریز و درشت دویدند به طرف مادرشون و چسبیدند به پستان های پر از شیر و شروع کردند با ولع مِک زدن … چگونه مادرشون رو از میون این همه گوسفند پیدا می کنند؟!. خدا می داند.
مادرم ظرفی رو پر از آب می کرد و جلوی گوسفندان میگذاشت و خواهرم گو سفندانِ  آب خورده رو با بند طویله میکرد.
بوی شله تماته در تموم خونه پیچیده بود. مشتاقانه منتظر اذان بودم تا مادرم سفره رو پهن کنه. خواهرم پشت بام رو جارو زده، گلیمی انداخته و لحافی رو روی گلیم پهن کرده تا خنک بشه.
آفتاب آخرین نفس هاش رو هم کشید و رفت تا گرما رو نیز با خودش ببره اما هنوز زمینِ گرم، بخار پس می داد و هُرُم  گرماش رو به رخ مردم  می کشید. نرمه نسیمی می وزید توأم با گرما، آتش و باد( تَش باد ).
دختر همسایه با آن لباس گُلگُلیِ نارنجی همیشه کوزه ی آب رو از پله ها بالا می برد تا شام رو پشت بام بخورند. از گونی های خیسِ پیچیده شده ی دور کوزه، پیدا بود آب خنکی دارد. دوست داشتم گونه هام را به دور گونی بچسبونم تا جگرم خنک بشه.
چیزی به اذان نمونده بود پدرم همین حوالی از سر کار برمیگشت و منتظر بودم تا با آمدنش لذت دنیا رو به سُوم سرازیر کنه. به یاد حرف مادر بزرگم افتادم که میگفت  هرکس کُم(شکم) دارد کسی ندارد. وقتی گرسنه هستی هیچ چیز جز شکمت رو نمیشناسی.
حاجی مختار مؤذن با اون دشداشه ی عربی سفیدش به پشت بام مسجد رفت و صدای الله اکبرش با صدای مؤذنان دیگه پیچید و به یک باره تمام صدا ها شد، الله اکبر. پدر و مادر و خواهرم به نماز ایستادند و من منتظر پای سفره نشستم تا لحظه ی موعود فرا برسه. همه خوشحال از این که روزی دیگه رو به عبادت خدا گذرونده بودند و من خوشحال از این که تا چند لحظه ی دیگه، مزه ی شله تماته رو زیر زبونم حس می کردم.
ستاره ها سَرک می کشیدند و سوسو می زدند و نخل ها برگ های خود رو به باد سپرده بودند و به هم می مالیدند.
اذان تموم شده بود و من اولین لقمه را پیچیده بودم که بار دیگر صدای حاجی مختار بلند شد. همه سر تا پا متوجه حرف او شدیم: قابل توجه اهالی محل، زار اکبر زار عبدُل به رحمت خدا پیوست. از اهالی محل تقاضا می شود برای تشییع جنازه در مسجد ده پایین جمع شوند.
پدرم سرخ شد و پیشانی در هم کشید و ناراحت مقداری آب و نشاسّه خورد و از خونه زد بیرون.
مادرم نیز با بی میلی کلت یلتی کرده وسفره را جمع نمود. شام افتاد بعد از خاکسپاری زار اکبر. انگار تموم دنیا دور سرم چرخید.
دل ودماغ بلند شدن نداشتم مانند تشنه ای بودم که ساعت ها دنبال آب دویده و سراب دیده باشه.
زن های محل گروه گروه به خانه ی ما می اومدند و پشت بام می رفتند تا از بالای پشت بام که دیوار به دیوار مسجد بود و بر آنجا مسلط، شاهد کفن کردن زار اکبر باشند. هر وقت در مسجد مراسمی بود خانه ی ما هم غلغله بود، گویی همیشه صاحب عزا هستیم.
صدای گریه ی زن و بچه ی زار اکبر باعث شد تا من هم دلم بگیره و به گریه بیفتم. آخر این چه وقت مردن بود. به طرف مسجد راه افتادم. آن جا پر بود از مردم محل و حتی دهات اطراف. حاج آقا سید هاشم داشت مثل خیاط ها پارچه ی سفید کفن را می برید. تعدادی شاخه ی سبز رنگ نخل را هم آوردند. حاج آقا چیزی روی آن نوشت و با یک مهر خاک کربلا، لای پارچه ها گذاشت.
همه ناراحت و ساکت بودند.گوشه ای ساکت پیدا کردم و تکیه دادم به دیوار کاه گلی مسجد و فرو رفتم به افکارم. دلداری میدادم به شکمم که اتفاق است تا صدای قار و قورش آرام بگیره.
حسن آخوند شروع کرد به قرآن خوندن. عده ای به قرآن گوش میدادند و عده ای دیگر داخل غسالخونه کار های شست و شوی زار اکبر رو انجام میدادند. علی پسر همسایه نیز فانوس به دست، دَم درِ غسالخونه ایستاده بود. عجب دل و جرأتی داشت. اگر تمام دنیا رو به من میدادند حاضر نبودم از جلوی غسالخونه رد بِشَم.
هوا تاریک شده بود که جنازه رو از غسالخونه بیرون آوردند. مرد ها رونده به دست جنازه رو حمل میکردند و زنها پشت سر مردها به راه افتادند. عده ای فانوس به دست، راه رو روشن میکردند و بقیه نیز پشت سر جنازه با لا اله الا الله های حسن آخوند همراهی می کردند. از کوچه پس کوچه های محل گذشتیم تا به قبرستون خوابیده در پشت رودخونه ی خشکِ محل برسیم. عده ای از هم سن و سال های من با پاهای پتی به تشییع جنازه اومده بودند.
قبرستون سوت و کور بود و جز صدای حشرات که به فانوسها هجوم می آوردند و شوپرک( خفاش ) هایی که تک و توک حریم آسمون را میشکستند، صدایی به گوش نمیرسید. بالای سر قبر سید ها  در اتاقکی کوچک شمعی سوسو می زد و فضای تاریک اون جا رو نورانی میکرد و به همون اندازه ترسناک، قبر دیگر مردگان، همه  خاک و گلی بود و دو سنگ در دو طرف قبر گل شده بود. قبر کَن ها قبل از رسیدن ما قبری به اندازه ی زار اکبر و به گودی یک قد آماده کرده بودند.
جنازه رو روی زمین خالی و صافی گذاشتند و مردم رو به قبله پشت سر حاج آقا به نماز ایستادند. بدون وضو و با کفش! اولین باری بود که میدیدم کسی با کفش نماز می خونه، نمازی که رکوع و سجود نداشت. هیچ کسی چیزی نمیخوند و فقط حاج آقا دعایی می خوند و بقیه هر بار الله اکبر میگفتند. بعد از اتمام نماز، همه به طرف جنازه رفتند اون رو بلند کردند و به زمین گذاشتند. دو سه بار این کار رو تکرار کردند و سپس اون رو از لای پتو بیرون آوردند. دو نفر گوشه های کفن زار اکبر رو گرفتند و درون قبر جا دادند. حاج آقا بالای قبر نشسته بود. چیزی خواند که اسم دوازده امامِ آن را فهمیدم. چند بار نیز اسم مرحوم زار اکبر را صدا زد. مشهدی غلام مشتی ریگ از روی زمین برداشت. دعایی بر اون خوند و یکی یکی توی قبر انداخت بعد مردم سنگ های پهنی آوُردند و روی جسد گذاشتند و خاک بر اون ریختند. زار اکبر زیر خروار ها خاک پنهون شد. به این جا که رسید گریه ی مردم بیشتر شد.آخرین باری بود که زار اکبر رو می دیدیم. هر کس خاطره ی خوب و بدی از او در ذهن داشت، پیش چشم می آورد و آهی می کشید.
یاد اون روزی افتادم که مریض بودم و مادرم من رو روی قبر سیدی خوابونده، نان پوش کرده بود.
بعد همون جا نون های نازک رو بین مردم تقسیم میکرد، به این امید که شفا پیدا کنم. خلاصه دونه ای خرما خوردیم و به بازماندگان مرحوم تسلیت گفتیم بعد فانوس و رونده و بیل و ظروف آب رو بر داشتیم و به طرف ده راه افتادیم.
از دور نگاهی به قبرستون سوت و کور انداختم. دلم به حال زار اکبر می سوخت که تک و تنها زیر اون همه خاک رها شده بود. چند سال دیگه نوبت به من خواهد رسید.
دیگر شکمم قار و قور نمیکرد. احساس تنهایی نمیکردم. به خونه که رسیدم همه ساکت گوشه ای کز کرده بودند و کسی به شله ها لب نزد.
احمد واعظ زاده
سال ۱۳۸۳

مدیریت ج.ن.س.ی

تیر ۵ام, ۱۳۹۰

تصورش را بکنید که یک نیسان گاوی پر از افراد چماق به دست و قمه به دست که برای لت و پار کردن یک لشکر کفایت می کنند برای انتقام از یکی بی آبروئی که مسبب آن یک جوان دانشجوست در درب ورودی دانشگاه منتظر اذن دخول است و…

در یکی دو هفته اخیر اخبار تکان دهنده ای از تجاوزهای وحشیانه گروهی به زنان و نوامیس مردم به گوش می رسد.

رئیس پلیس استان اصفهان از رشد ۱۱۳ درصدی تجاوز به عنف در استان اصفهان(به عنوان یک استان ثروتمند)خبر داده است.( http://www.fararu.com/vdcee78v.jh8wzi9bbj.txt)

واکنشها و اظهارات مسئولین مربوطه تداعی کننده این است که با پدیده ای مواجه شده اند که اصلا و ابدا انتظار بوجود آمدن آن را نداشته اند.

خارج از دو حالت نمی توان به این مسئله پرداخت: نخست اینکه اگر باور کنیم که بحرانی در اینخصوص بوجود آمده، عقل و منطق، واکنش اصولی نسبت به یک پدیده بحرانی، یعنی توسل به مدیریت بحران را دستور می دهد. در مدیریت یک پدیده بحرانی، پیشگیری، آمادگی، مقابله و بازسازی، مراحلی است که مورد توجه قرار می گیرند و انجام می شوند تا اینکه شرایط به حالت عادی برگشته و بصورت عادی موضوع را در کنترل داشت.

و دوم اینکه اگر هم اعتقاد بر این است که نه این پدیده، پدیده ای بحرانی نیست و همانند سایر مسائل و شکلات مبتلابه یک جامعه بزرگ وجود داشته و دارد و باید بصورت عادی به آن رسیدگی کرد نیز بازهم مدیریت باید چاره ساز باشد. نیاز جنسی پس از خوراک از نیازهای اولیه یک انسان است که باید بگونه ای برآورده  شود. هر جامعه ای و بخصوص دینی و باورمند به ارزشهای متعالی برای مدیریت این میل،  دستورات و  کنترلهائی مورد قبول جامعه را عرضه و پیاده می کند. تکرار ناملایمات اجتماعی در این رابطه گویای واقعیت های زیادی است که می توان نتایج بیشماری از آنها بدست آورد و بر اساس این نتایج به درمان پرداخت.  یا هنجارها(باید ها و نبایدها) و کنترل های جامعه ایراد دارد و یا اینکه مسائل و مشکلات دخالت کننده دیگری وجود دارند که اجرای این کنترل ها را با مشکل روبرو می سازند. اقتصاد یکی از از عوامل مداخله کننده است. ازدواج یکی از شیوه های معقول و مناسب برای مدیریت نیازهای جنسی در اکثریت جوامع است. اقتصاد ناپایدار، آینده نگری یک فرد را زیر سوال می برد و برای بوجود آوردن آینده مطمئن، فرد، هزینه هائی می کند یکی از اولین و هنگفت ترین این هزینه ها ازدواج است. با  تاخیر و یا  انصراف از آن، فرد به دنبال شیوه های جایگزین برای رفع این نیاز خود است. اولین جایگزین آن، نوع به صرفه از لحاظ اقتصادی است که در حالت تنظیم نبودن عرضه و تقاضا، مسائل و مشکلات و حتی بحرانهای متعاقب را به دنبال خواهد داشت.

شاید به نوعی، یکی از مزیت های محیط ها و جوامع کوچک، آشنائی افراد بایکدیگر و به دنبال آن نظارتهای غیر رسمی بر تک تک افراد آن جامعه است. به زبان ساده، چشم های آشنای زیادی وجود دارد و انحراف از باورها را با واکنش سریع روبرو می سازد. پر اهمیت جلوه دادن و یا کاستن از اهمیت چنین حوادثی نیز جامعه ای کاملا سیاه و یا کاملا سفید را تداعی خواهد کرد. جنس چنین اخباری با سرعت و سرایت زیادی همراه است که احساس ها و ادراکات افراطی و تفریطی را به همراه خواهد داشت.

شرم و حیای گاها افراطی جامعه ما در آموزش و تربیت مسائل جنسی به کودکان و جوانان نیز از علل دیگر است.  همین شرم و حیا بر سیستم های آماری مانیز تاثیر گذاشته و به دنبال ان برنامه ریزی ها و مدیریتهای دیگر را تحت تاثیر قرار داده است. شرم و حیای سیاسی و یا به اصطلاح مصلحت نیز از این دسته است. به عنوان مثال بین سیاسیون و مجریان بر سر آمار افزایش و یا کاهش انحرافات جنسی و مسائل متعاقب، کمتر توافقی بوجود می آید که به دنبال آن مدیریت این مشکل را ناممکن می سازد. بوجود آمدن تصمیماتی بدون پشتوانه در چنین شرایطی دور از انتظار نخواهد بود. به عنوان نمونه آیا به جدا کردن کلاس های دختران از پسران در دانشگاهها(http://www.unp.ir/news_13693.htm) می توان به یک تصمیم با پشتوانه و علمی نگاه کرد؟  آیا نمی توان آن را جفای به دانشگاه به عنوان مهد فرهنگ دانست؟

اینها مواردی است که در مدیرت یک جامعه بطور اعم و در یک مشکل، بطور اخص( مانند مسائل جنسی و انحرافات جنسی) می بایست مورد توجه قرار گیرند و مدیریت شوند اما متاسفانه در دعواهای غیر ضرور گم شده اند. از اهداف و آمال یک مدیر( در هر سطحی) تقویت باورهای سازمانی و اجتماعی در زیردستان است تا از این طریق خودکنترلی و خود نظارتی را در کارکنان نهادینه و اجرائی کند و از بسیاری از هزینه ها جلوگیری به عمل آورد. فرد باید باور کند که در جامعه زندگی می کند و خود و دیگران ناظر بر اعمال و رفتار یکدیگرند، نظارتهای غیر رسمی بسیار قدرتمند تر از نوع رسمی آن است  و هر خطا هرچند کوچک، ممکن است بازتابی ویرانگر برای جامعه داشته باشد.

اگر جوانیم و یا جوانی در خانه داریم و یا در آینده خواهیم داشت و سعی کرده ایم به بهترین نحو وی را تربیت و آموزش دهیم، تا چه حد به امنیت وی در ناملایمات اجتماعی، که خود نیز ممکن است خواسته و یا ناخواسته سهمی در آن داشته باشیم اطمینان داریم؟ برای مدیریت جنسی اش چه برنامه ای داریم؟

ائتلاف برای وحدت

تیر ۴ام, ۱۳۹۰

سال ۱۳۹۰ منطقه لامرد و مهر شاهد انتخابات دیگر برای تعیین نماینده خود در مجلس شورای اسلامی خواهد بود.

انتخابات پبش رو از جهات متعددی با انتخاباتهای قبل متفاوت است . زیرا بر خلاف دو دوره قبل اختلاف نمی تواند دلیل رای آوردن باشد و تنها با وحدت می توان به پیروزی رسید. کاندیدای دوره های  مذکور با ایجاد اختلاف لامردی و مهری و چپ و راست و سیاه و سفید توانست موج قهرمان سازی را ایجاد نماید و نتیجه بگیرد اما این دوره متفاوت است.

این تفاوت ایجاب می کند که نخبگان و متفکران سیاسی، علمی ، فرهنگی و اجتماعی شیوه ای دیگر در پیش گرفته و همه ائتلافی برای وحدت در منطقه ایجاد نمایند.

آنچه که در حال حاضر از منطقه پیداست حضور سه چهره اصولگرا از شهر لامرد که دو نفر از آنها عزم خود را جزم  نموده و حضورشان قطعی است و دیگری(غلامعباس زارعی) در مراحل گذر از تردید و رایزنی بسر می برد.

سوای از اینکه چه کسی نماینده منطقه شود این نکته مهم است که چه عوایدی برای منطقه در پیش خواهد داشت و نقش نخبگان منطقه در نتیجه فرایند انتخابات چه خواهد بود.

با صحبتهائی که با نزدیکان کاندیداهای  موصوف داشته ام شناخت نسبی از نگاه آنها به منطقه کسب نموده ام و لزوم ایجاد وحدت  در منطقه را جزء ایدئولوژی های آنها دیده ام و به همین علت است که لازم است ائتلافی از تمام نیروهای فکری جهت ایجاد وحدت در منطقه حول محور فردی که توانائی بیشتری جهت وحدت دارد تشکیل گردد.

این ائتلاف  می تواند بین تمام نیروهای تاثیرگذار در انتخابات که به مرامنامه و اصول ائتلاف پایبند باشند شکل گیرد و محور ائتلاف نیز می تواند حرکت به سوی وحدت باشد.

امید است که تمام تاثیرگذاران بی تفاوتی را به کنار گذاشته و برای وحدت در منطقه تلاش نمایند.

نظر سنجی از خوانندگان و نویسندگان

تیر ۲ام, ۱۳۹۰

با تشکر از همه دوستان، مهلت این نظرسنجی به پایان رسیده و نتایج آن در نوشته جداگانه ای آورده خواهد شد.