Archive for خرداد, ۱۳۹۰

اِستـم..داد !

خرداد ۳۰ام, ۱۳۹۰

همیشه از استعمال باب استفعال اِبا داشته ام علی الخصوص که تا چشمت را باز می کنی می بینی انتهای بعضی مخرجهایش همزه چسپیده است و به قول علی ناصری حالا بیا و درستش کن ! اما با همه ی این تفاصیل جاهایی که مجبورم یا لازم است خوب هم استفاده میکنم مثل همین جا !
چند وقت پیش ، ذیل مطلبی که از شیخ برزگر تعریف و تمجید شده بود ، از مدیر سایت انتقاد کرده بودند که: بزرگوار ! این رسمش نیست . ایشان هم جواب داد شما هم بکنید یعنی از آدمهای حی و حاضری که می شناسید (و لیاقتش را دارند) تعریف کنید ؛ چیزی که عوض دارد گله ندارد .
از آن وقت به بعد من تصمیم داشتم که تذکره ی چند یل تراکمه را بنویسم که خب فرصتش میسر نشد، یا قیف بود و قیر نبود یا قیر بود و … اما حالا همه چیزش فراهم است و خوشبختانه شیخ احمد واعظ زاده هم گِرَش را شکسته و اندر مناقب جناب هنرپیشه فریادها سر داده!
راستش از بین همه ی آدمهای تعریفی سایت ، سه تایشان تذکره خورترند :
• شخص شخیص دکتر مسعود اسدپور که مدیر سایت می باشند البته مدیر محترم سایت.
• دکتر مهدی راستی که پشت آن ورق پاره( منظورم قطعنامه شورای امنیت نیست مدرک دکترای ایشان است ) قلبی از طلا دارد !
• و بالاخره جناب عبدالصمد صفری که معرف حضور دوستان هستند .
شما لطف کرده و از بین این سه بزرگوار یکی را انتخاب کنید تا تذکره شان را برایتان روی آب بریزم ! البته پیش شرطش آنست که خودِ این دوستان موافقت قبلی و قلبیشان را اعلام بفرمایند ؛ همینجا و ذیل همین مطلب.
والسلام

اون پرنده تو بودی…

خرداد ۲۹ام, ۱۳۹۰

همه چیز از سر انگشت صهبا شروع شد، صهبا با انگشتش جایی را در آسمان لامرد نشان داد که : بابا! اون چیه؟ من هم که در حال رانندگی بودم از شیشه ی جلو نگاه کردم و متوجه چیزی در آسمان شدم.این چیزی، از آن فاصله چیزی بود شبیه چتر نجات مجهز به موتور. پی گیر شدم و فهمیدم که “محمود کرمی” است که با “پارا موتور” ش در آسمان لامرد جولان می دهد. برای گفتگویی دوستانه با دوستی قدیمی ام قرار گذاشتم. در مسیر قرار این ترانه را زیر لب زمزمه می کردم:
اون پرنده تو بودی
پیرهن ابر رو درید
رفت و گم شد توغروب
رفت و از همه برید….

*************************************************************************************************************
*چی شد که به فکر پرواز افتادی؟
**از بچگی عاشق خلبانی و پرواز کردن بودم.دلم می خاست یا بپرم یا چیزی را به پرواز دارم.الان هم یک هواپیمای بی سرنشین دومتری دارم که هنوز دوره ی آموزش پراندن آن را نرفته ام.فعلن در همین رشته ی پاراگلایدر و پاراموتور….
*ببخشید رشته؟مگه پرواز، ورزش محسوب میشه؟
**بله، ورزش های هوایی قبلا زیر نظر فدراسیون کوهنوردی بود ، اما از اردی بهشت امسال یک هیاتی تشکیل شده به نام:هیات انجمن های ورزشی که ورزش هایی جدید و نوپایی مثل پاراگلایدر، پارا موتور، کایت موتوری،فوتبال دستی ،آلیش،سپک تاکرا، اسکی روی آب،دارت ، بدمینتون و…زیر نظرشه.من الان رییس این هیات در لامرد هستم.
*خب می فرمودید، از چه راهی با این ورزش آشنا شدید؟
** به دلیل همان علاقه ای که گفتم ، وقتی به ثبات مالی رسیدم ،از طریق اینترنت جستجوکردم. همان روزها نمایشگاه صنایع هوایی در کیش برگزار بود. رفتم بازدیدی کردم و از آنجا شماره ی چند خلبان مجرب را در تهران گیر اوردم. با آنها تماس گرفتم و از آنها خاستم که با توجه به بعد مسافتم از تهران و سقف ده الی پانزده ملیون تومانی هزینه ، پیشنهادی به من بدهند. آنها هم پارا موتور را پیشنهاد کردند . در همان نمایشگاه کیش ، چهار ملیون و سیصد موتور خریدم که البته این قیمت مربوط است به وزن من به علاوه ی یک سری امکانات محدود که اگر بخاهید امکانات بیشتری داشته باشید خب هزینه هم بالا تر می رود.چهار ملیون و هفتصد هم برای بال و کلاه و بی سیم و جی پی اس و دیگر امکانات دادم.
*آموزش به چه صورت بود؟هزینه ی زمانی و مالی آن چقدر بود؟
**اول این را بگویم که در ابتدا باید دوره ی پارا گلایدر را دید که بال بدون موتور است، بعد می شود رفت سراغ پارا موتور یا کایت موتوری. دوره ی پارا گلایدر را من در شیراز به مدت سه ماه ، هر هفته سه روز ، از هفت صبح تا پنج بعد از ظهر دیده ام.ابتدا از تپه ی پنجاه متری پریدم، بعد که مربی احساس کرد مسلط شده ام از کوه های چهارصد متری صدرا گلاید کردم.برای پارا موتور هم یک هفته مربی از تهران آوردم لامرد.در مجموع هزینه ی خرید دستگاه به علاوه ی آموزش نزدیک به چهارده ملیون شد.
*خاطره ی اولین پریدن؟
**ترس.فقط ترس .ولی همین که سالم روی زمین نشستم دیگر آن ترس برای همیشه از بین رفت.حتی اولین پرواز چهارصد متری هم دیگر آن ترس وجود نداشت ، با توجه به اینکه من بدون چتر کمکی پریدم.
*در لامرد با پارا گلایدر هم پریده ای؟
**نه چون باد ما غالبن غرب به شرق است و کوه های ما نیز در همین جهت هستند.در حالی که باید باد به سینه ی کوه بوزد تا امکان گلاید کردن وجود داشته باشد.
*تا حالا اون بالا گم هم شدی؟
**با جی پی اس گم نمی شوم ولی یک بار که جی پی اس نداشتم و از طرفی landing(نشستن ) من هم به شب خورد راه را گم کردم که از طریق ارتباط بی سیم با راه نمایم روی زمین و چراغ و فلشر توانستم محل فرود را پیدا کنم.آن بالا باید حتمن جایی را نشانه کنی، مثل تپه ی شهدا ، سوله ی سپاه و گرنه گم می شوی.
*بیشتر چه زمانی می پری؟
** هر روز دوست دارم بپرم اما تا جایی که به شغلم لطمه نزند ، می پرم.طولانی ترین پرواز من نزدیک به دو ساعت بوده و در کل تا حالا نزدیک به بیست ساعت بالای سر لامرد پریده ام. البته عید نوروز رفتم گاوبندی و بالای دریا هم پریدم که تجربه ای فوق العاده بود.سرعت من در باد صفر،سی و دو کیلومتر بر ساعت است.
*از نظر حراستی و امنیتی برایت مشکلی پیش نیامده؟
**چرا، حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی مرا خاستند که مجوز پروازت کو؟ من هم گفتم این ورزش است ، مجوز نمی خاهد. آنها هم گفتند مردم شکایت کرده اند که از بالای سر خانه های آنها می پری و خانه ی آنها را می بینی!!! گفتم خب مگر مردم مرا از سیصد متری می بینند که من آنها را از آن بالا ببینم.به هر حال فعلن بالای سر خانه ها نمی پرم ،البته پیگیر مجوز شده ام که تقریبن تمام شده است.
*هنوز این پریدن برایت تکراری نشده؟
** هیجان زیاد ِ پریدن و اوج گرفتن نمی گذارد که تکراری شود. تازه من مسیر تکراری نمی پرم و جاهای متفاوت می پرم.از طرف دیگر همینکه تو این تفاوت را با بقیه داری و قدرت این را داری که از بالا به آنها نگاه کنی مانع تکرار می شود.
*هنوز رویای خلبانی هم داری؟
**بله ..حتمن…هروقت هفتاد ملیون داشتم می روم یک هواپیمای آموزشی دو نفره می خرم و پرواز می کنم.
*دونفره؟ اولین نفری که دلت میخاد باهات بیاد اون بالا کیه؟
**دخترم هلن
*با “پرواز و ” مرگ ” جمله بساز.
**مرگ پروازیست بی فرود!

آگهـی بـازرگـانی

خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۰

انگار حق با مسلم است . مشکلات دنیا هم گویا قرار است با خود دنیا تمام شود . حالا که اینطور است به فرموده ی شریف ” روزگار ار به کام ما نبُوَد …” هر از گاهی این دست را به قلم می بریم تا در حضور بزرگان تراکمه گفته باشیم : کوچکترها هم سهمی دارند .
***
تنگ غروب جمعه ای ، مجبورم در باب امر خیری ! با مسعود تلفنی اختلاط کنم . (مجبور از این بابت که دلم نمی آید آرامش روز تعطیلش را بگیرم) از امر خیر که فارغ می شویم ! صحبتمان میکشد سمت تراکمه و گلایه معمول که نمی نویسم چرا؟ قسمها و براتهای همیشگی افاقه نمی کند . ناچار برای ختم غائله هم که شده نیم بند قول می دهم که چیزکی بنویسم .
.. حالا من مانده ام و نوشته ای که نمی آید . نگاهم به روبروست وحجم نامرتبی از سی دی هایی ـ که درغیاب دل و دماغ ما ـ این روزها شریک بازی دینا شده است . چشمم که به جعبه آجری رنگ مجموعه امام علی (ع) می افتد ، چاره ای پیدا می کنم : آگهی فروش این مجموعه را بنویسم ؛ مدیر سایت که قدغنش نکرده (هنوز) .. هم از عذاب این سی دی ها خلاص می شوم هم از صعوبت نوشتن در این روزهای سخت ..
به فــــــــــروش می رسد
عرضم به حضورتان هفده عدد سی دی است . بدون خط و خش . حتی دینا هم با همه ی کودکی و نفهمی سمتش نرفته است . از هر چیز که بخواهی دارد:
شیخ پا به سن گذاشته ای که تا دلت بخواهد حدیث حفظ است و احمق است . آخر سر هم به فریب تعریف و تمجیدی خون شهدا(ی صفین) را به باد می دهد ..
طلحه و زبیری که عین دوقلوهای به هم چسپیده(یا نچسپیده) همه جا با همند حتی تا مرز رسیدن به قهقرا..
منبری که برای فروش پیازهای وامانده ی تجار شهر هم که شده حدیث از پیامبر جعل می کند..

و انسان مظلومی که ۲۵ سال خانه نشینش کردند و حرفهایی که انگار فقط چاه می فهمید .

لابد می پرسید با همه ی این محسنات چرا می خواهم بفروشمش ؟ راستش را بخواهید خودم هم دلم نمی آید .اصرار عیال است و دستور دکتر ! دو سالی می شود که هر وقت یکی از این سی دی ها را توی دستگاه می گذارم که مثلاً بنشینم و حال دیالوگهای محشر و بازیهای بی نظیرش را ببرم ، نمی دانم چه اتفاقی می افتد که خود بخود زانوهایم سست می شود ، سرم به دستهایم می رسد و بعد این اشک است که هی از گوشه ی چشمها و دلم سرریز می شود .
طلبه اش هستید بسم الله. خرجش فقط یک یا علی است . اگر همتش را دارید .

پی نوشت :
تهران جای خوبی برای زندگی نیست ؛ فکر کن مهدی راستی هم نباشد ..
این روزها سوره ی فرقان می خوانم ؛ زیاد

استخدام مدرس زبان انگلیسی در تهران

خرداد ۲۸ام, ۱۳۹۰

مؤسسه آموزش عالی آزاد «مدت» جهت تکمیل اعضای گروه آموزش زبان انگلیسی تعدادی از واجدین شرایط را به صورت قراردادی استخدام می‌نماید.

مزایای همکاری:

– تدریس در محیطی آکادمیک و نظام‌‌مند با چهارچوب‌های شفاف آموزشی، اداری و مالی و مجهز به تکنولوژی جدید آموزشی

– سابقه کار رسمی به عنوان مدرس مؤسسه آموزش عالی آزاد و امکان تأیید سابقه کار و صدور توصیه‌نامه

– دریافت حق‌التدریس مناسب در مقایسه با دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزشی

– برخورداری از مزایای بیمه تأمین اجتماعی (سابقه کار رسمی، بیمه بازنشستگی و بیمه درمانی)

– دریافت کلیه مزایا مطابق قانون کار (عیدی، مزایای پایان کار، کمک هزینه مسکن، کمک هزینه اقلام مصرفی و…)

– دریافت ۴۰% حق‌التدریس بیشتر برای کلاس‌های روزهای تعطیل

– دریافت کمک هزینه ایاب و ذهاب برای کلاس‌های نوبت عصر

– دریافت حق‌التدریس بالاتر برای تدریس دوره‌های تخصصی

– دریافت حق‌التدریس به صورت ماهیانه

– افزایش حق‌التدریس به صورت سالیانه

– برخورداری از امکانات رفاهی

مواردی که در جذب و ادامه همکاری با متقاضی مورد بررسی قرار می‌گیرد:

–          مهارت و تسلط بر تدریس، میزان تسلط بر زبان و گویش، سابقه تدریس و مدرک تحصیلی

–          نظم و دقت نظر، تعهد کاری، پایبندی به قوانین، روابط اجتماعی متعادل، روحیه فعالیت گروهی، پرانرژی و فعال بودن

مهلت تکمیل و ارسال رزومه

–          متقاضیان می‌توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر و دریافت فایل رزومه همه روزه به جز ایام تعطیل از ساعت      ۱۸:۳۰-۸:۳۰ با شماره ۸۸۲۶۳۰۱۶ تماس حاصل نموده و یا با آدرس info@modat.ac.ir مکاتبه نمایند.

–           آخرین فرصت تکمیل و ارسال رزومه روز چهارشنبه مورخ ۸/۴/۹۰ می‌باشد.

فرستاده شده توسط: سید مجتبی باقری

«اژدها» وارد می شود … ( مصاحبه با سرکرده ی دزدان مسلح)

خرداد ۲۵ام, ۱۳۹۰

در راستای اینکه تامین امنیت خیلی مهم است ، میگید نه ! همین الان وسط شهر که ماه محرم هم نباشه موقع هُل دادن ماشین سهل انگاری کنید به جای « یا علی» مثلا بگید « یا حسین». اگر از زمین و آسمون انواع ادوات مکانیزه جنگی اعم از دوشیکا – خمسه خمسه- ۵۰ دستگاه بولدوزر-۱۵۰ دستگاه بیل مکانیکی- ۲۰۰ تا توپ ۱۲۸ و ۵۰۰ تا موتور تریل و ۱۰۰۰ دست گونی و … برای تامین امنیت روانی جامعه و ایضن خود شما در مدت ۳۰ ثانیه در محل حادثه حاضر نبود من اسمم رو عوض میکنم ، از این به بعد صِدام کنید« دامبول السلطنه».

پس دیدید که امنیت جامعه چقدر نقطه حساسی است و در راستای اینکه می شود از طرق مختلف این امنیت را به خطر انداخت و همچنین از دریچه های مختلفی هم به مقوله امنیت نگاه کرد (البته نگاهی که خدای ناکرده آلوده به امیال حیوانی نباشد) و دوباره در راستای اینکه به سراغ اصل جنس رفتن و با او اختلاط کردن هم بالاخره برای خود دریچه ایست ، یکی از خبرنگاران خود را به مخفی گاه « خشم اژدها» که با حفظ سمت سرکرده ی همین دزدان مسلح بازار لامرد هم هست، فرستادیم که مصاحبه زیر ما حصل گفتگوی نیم ساعته ی عامل ماست با « خشم اژدها». دقیقا به همان دلایلی که سالها شبکه الجزیره گزارشهایی را از وضعیت بالینی « بن لادن » پخش می کرد و مصاحبه ها یی هم با او انجام می داد درحالی که همه دربدر دنبال « بن لادن» بودند که از خشتک شلوارش بادبان بسازند به همان دلایل و همچنین حفظ اصول و اخلاق کار خبرنگاری از افشای محل اختفای دزدان معذوریم و چه بسا لازم است که در جنایت ها و دزدی های بعدی، خلافکاران و جنایت کاران عزیز جهت مصاحبه حضوری به ما اعتماد کنند .

متن مصاحبه :

عامل ما : ممنون که وقت ارزشمندتون رو در اختیار ما قرار دادید و به ما اعتماد کردید . به عنوان اولین سوال می خواستم بدونم که دزدی رو از چه زمانی شروع کردید ؟

خشم اژدها : بنده از زمان بچگی که با مفهوم تخم مرغ و شُرت آشنا شدم که شُرتِش رو بعدن میشکافم ،احساس کردم که یه ندای درونی هی بهم میگه می شود می توانی. هر وقت تخم مرغ می دیدم اشک شوق توی چشمام جمع می شد. شنیده بودم تخم مرغ دزد شتردزد میشه منتها چون در منطقه کمبود شتر بود بعدنها ما زدیم توی کار موتور. البته کمبود امکانات هم بی تاثیر نبود مثلا اون زمان ها مثل الان چندین لشکر زرهی پلیس امنیت اخلاقی تا بن دندان مسلح وجود نداشت ماشا الله همه هم علاقه مند به اجرای طرح ارتقا نوامیس که طرح رو روی ما امتحان کنند. اگه اون موقع که من بچه بودم و همیشه با شُرت ساق کوتاه درکوچه و انظار عمومی ظاهر می شدم، پلیس امنیت اخلاقی مثل الان با این هیبت و جبروت وجود داشت و با شدت با من برخورد می کردند و شُرتَم رو بر فراز لوله افتابه مثل پرچم به اهتزاز در می اوردند و توی ده می چرخوندند، کار من به دزدی مسلحانه نمی کشید.

عامل ما : چیزی که برای ما خیلی عجیبه اینه که شما ماشالله چقدر «چیز» دارید که در فاصله کمتر از ۵۰۰ قدمی فرماندهی انتظامی و در حالی که هنوز بیشه از «شیران» خالی نشده دست به سرقت مسلحانه ان هم در این ابعاد می زنید. اصولا چه چیزی باعث شد که چنین جراتی پیدا کنید ؟

خشم اژدها : من نمی دونم شما چقدر با قوانین جبر مثلثاتی و احتمالات آشنایی دارید ولی با این حال من سعی می کنم که این قوانین رو برای شما بشکافم . اصولا احتمال اینکه یک دزدی ان هم در منطقه شما اتفاق بیفته پنجاه پنجاه هست . یعنی ۵۰ درصد احتمال داره دزدی بشه ۵۰ درصد هم ممکنه دزدی نشه . ما دقیقن با اون ۵۰ درصد دوم کار داریم و جنایت هامون رو توی ۵۰ تای دوم که کسی احتمالش رو نمیده به منصه ی ظهور می رسونیم. البته این رو هم اشاره کنم که ۵۰ تای ما با ۵۰ تای اونایی که مثلا قاچاق کلا می کنند دقیقا نقطه مقابل همدیگه است . اونا برنامه هاشون رو توی همون ۵۰ تای اول می چینند و چون ۵۰ تای اول رو همه از قبل در جریانش هستند بنابراین مدیریت و تمرکز بر روی اون وقت و انرژی زیادی از عوامل انتظامی میگیره و به ۵۰ تای ما که میرسه اصولا دیگه انرژی ای برای اونها نمونده که روی ما هم تمرکز کنند . البته من تا حد زیادی حق رو به اونها میدم . قبلا ۱ گردنه بود حالا شده ۴ تا و من اینجا جا داره که از همه عوامل انتظامی که در سرما و گرما تمام حواسشان به انجا هست تشکر کنم. نکته دیگه این که ما اصلا جاذبه ای نداریم که کسی بیفته دنبالمون، هر چی هست دافعه است. شما خودت به عنوان خبرنگار خوب به من نگاه کن . شما اصلا جاذبه می بینی ؟

عامل ما : با توجه به اینکه شما با مقوله سرقت سالهای سال دسته و پنجه نرم کردید می خاستم بپرسم که از نظر شما چه فرقی بین سرقت های سیستماتیک و گُتره ای وجود داره و ایا اصولا فرقی هم با هم دیگه دارند یا خیر ؟

خشم اژدها : با تشکر از عامل عزیز بخاطر طرح این سوال. اصولا سرقت سیستماتیک مادر همه سرقت هاست. در واقع این روحیه سرقت ورزی چیزی هست مثل همون سیاست فشار از بالا چانه زنی از پایین. یعنی از بالا فشار میاد از پایین هم همه چونه می زنند. اجازه بدید من یک مقدار به صحبت هام عمق بدم .بطور مثال تصور کنید که هی از اون بالا کفتر بیایه. طبیعی است که بعد از یک مدت همه میشند کَفتر باز. پس می بینید که چه ارتباط تنگاتنگی بین بالا و پایین یک کَفتر وجود داره. چرا اینطوری نِگام میکنی گاگول؟!. نمی فهمی خب بگو نمی فهمم تا عمقش رو بیشتر کنم.

عامل ما : والا نظریه ای که مطرح کردی خیلی پیچیده بود. اینو حتما مقاله اش کن یه جایی ارائه بده. با توجه به اینکه شما در حال فرار هستید و هر نیم ساعتی یک بار جاتون رو تغییر می دید همینجا از شما خدا حافظی می کنیم و در پایان شما یک دقیقه وقت دارید که در چارچوب قانون اساسی کشور و امنیت ملی هر چی دلتون می خواد به خانندگان ما بگید . این شما و این هم خانندگان ما .

خشم اژدها : من الان هیچی نمیتونم بگم . حد اقل اون قید دوم رو بردارید که من بتونم یک دقیقه ای که خودتون گفتید رو با خانندگان شما حرف بزنم .

عامل ما : بنال

خشم اژدها : وجدانن من امنیت ملی رو جریحه دار نکردم . کلا من ۴ تا خشاب «ژ سه » خالی کردم اون هم فقط به قصد ایجاد رعب و وحشت . هَمَش همین که اگه گذاشته بودند ما کارمون رو طبق برنامه جلو ببریم همون هم اتفاق نمی افتاد. با همه این وجود من هنوز احساس می کنم که اصلاح پذیرم و فقط کافیه یک فرصت دیگه به من بدید که به اغوش گرم خانواده برگردم، حالا اگه اون نمی شه حد اقل اجازه بدید به آغوش گرم حلقه معرفتی « شمس ابادی» بِرم و از اونجا مجددن برگردم توی آغوش گرم جامعه!

عامل ما : : راستی « خشم اژدها » جان یک سوال خصوصی، توی وسایلی برقی که توی این مدت دزدیدی احیانن تلوزیونی ندیدی که بدون برق هم کار بکنه ؟ اگه توی دست و بالت داری یکیش رو می خام . جان تو خیلی طَلَبَش شدم .

خشم اژدها : : والا ما که همچین چیزی که تو میگی نه شنیدیم نه هم دیدیم. ولی اگه جایی سراغ داری که عمده کار می کنند یه ندا به ما بده ، سگ خور یکیش هم میدیم به تو که شرمنده از دنیا نری.

تولد امیرالمومنین علی(ع) و روز پدر مبارک

خرداد ۲۵ام, ۱۳۹۰

میلاد مسعود اولین کوکب رخشان سپهر ولایت وامامت بر عاشقان و شیفتگان حضرتش مبارک.
به یمن لطف تو بختم بلند خواهد شد
سرم به خاک رهت ارجمند خواهد شد

لبی که زمزمه درد می کند شب و روز
به یمن روی تو پر نوشخند خواهد شد

پخش مستقیم مراسم حرم امیرالمونین علی (ع)

استخدام در شرکت ملی نفت ایران

خرداد ۲۵ام, ۱۳۹۰

شرکت ملی نفت ایران به منظورتأمین نیروی انسانی مورد نیاز خود جهت خدمت در مناطق عملیاتی، محروم و خارج از کلانشهر تهران از بین واجدین شرایط ذکور (صرفاً داوطلبان مرد) در مقاطع تحصیلی کاردانی و کارشناسی و در رشته های مورد نیاز از جمله مهندسی نفت، مهندسی شیمی، مهندسی صنایع، مهندسی مکانیک، مهندسی کامپیوتر، مهندسی عمران، مدیریت و … از طریق برگزاری آزمون های کتبی و روانشناختی، مصاحبه فنی/ تخصصی، طب صنعتی و گزینش استخدام می نماید. متقاضیان می توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر از تاریخ ۳۰/۳/۹۰ به پایگاه اینترنتی (http://azmoon.nioc.ir) مراجعه نمایند.

امتحان الهی یا ظلم؟

خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۰

جواد صفایی خاطره یک روز کاری سخت خود را گفت،سختیی که اگر خدایی نکرده اتفاقی می افتاد همه چیز برای او تمام میشد،من و جواد صفایی شباهت هایی با هم داریم،هردو از یک وزارت خانه حقوق می گیریم،هردو کارمان با یک شی نامرئی خطرناک است(من با اشعه و او با گاز)،هردو کار تاتر می کنیم.
جواد عزیز خاطره یک روز کارفرما را گفت اما من می خواهم خاطره یک روز(البته کمی بیشتر) کارگر را از زبان یکی از دوستان بگویم.
صبح مثل همیشه ساعت پنج و نیم برای رفتن به سرکار از خواب بیدار شدم،هنوز چشمانم به طور کامل باز نشده بود که زنگ زدن آقای x از بلندی افتاده و به بیمارستان برده اند،به سرعت خودم را رساندم،خیلی حالش بد بود،از بچه ها پرسیدم اینوقت صبح چه کسی به او پرمیت کار داده گفتند فلانی به او زنگ زدم،خواب بود و جوابم را نداد(بعدن فهمیدم که فقط برای امضا از خواب بیدار شده بود و اصلا ایمنی کار برایش مهم نبوده و فقط انجام کار در هر شرایطی برایش مهم بوده)،بعد از سه روز می خواستیم کارهای تسویه را حساب کنیم،که من به طریق ریاضی برای شما حساب می کنم

حقوق دریافتی ماهانه کارگر ۳۸۷۲۳۹ تومان
دستمزد دکتر جهت عمل ۲۵۰۰۰۰ –
هزینه بستری ۱۰۰۰۰۰ –
هزینه داروها ۴۵۰۰۰ –
و مهمتر از همه(که برای اولین بار شنیدم و برق سه فاز از کلم پرید)حق هیات امنا ۲۰۰۰۰۰ –
________
جمع: ۲۰۷۷۶۱ –

تازه این هزینه ها با داشتن بیمه است و شما دوراندرمان هم به ان اضافه کنید.
وقتی به او گفتم، گفت دوست عزیز من در جایی کار میکنم که کارش را من انجام می دهم و دیگران پولش می خورند، من سرما و گرما می خورم و دیگران پولش،من می روم و می آیم دیگران پولش را می گیرندو…
خیلی ها کارگر را فراموش کرده اند.وقتی پیمانکاری به ردیس اداره کار می گوید برو هر…نکردی بکن،آنگاه این کارگر بیچاره چه باید کند،اگر این عزیز به دستور کارفرمایش گوش نمی داد چه اتفاقی برایش می افتاد.

آیا امنیت کاری داشت؟دارد؟خواهد داشت؟

من در آن لحظه نمی دانستم باید به چهره شرمنده دوستم فکر کنم یا اینکه آیا قفل در فرمانداری عوض شده یا نه؟
باید قیافه زنی شرمنده را می دیدم که می خواست برای هزینه درمان شوهرش پول قرض کند یا اینکه ا.م جلو فرمانداری چی گفته؟
آقای اسدپور لطف کنید بگویید گاری را لازم نداریم برای خودشان

گه مهنت خلق،گه مهنت روزگار—– ای مرگ بیا که زندگی مارا کشت

کوتاه از بهارستان

خرداد ۲۳ام, ۱۳۹۰

وزارت نفت سهم خود در سد هایقر را نمی دهد

مطالعات فاز ۱و۲ سامانه انتقال سد هایقر به اتمام رسیده و ماده ۳۲ آن اخذ گردیده است اما وزارت نفت همچنان از پرداخت سهم پنجاه درصدی خود برای شروع عملیات اجرائی سامانه انتقال آب امتناع می کند. سد هایقر قرار است آب مورد نیاز پروژه های نفتی جنوب و نیز صنایع لامرد را تامین کند.

دانشگاه علمی و کاربردی در لامرد

شنیده ها حکایت از اخذ مجوز تاسیس دانشگاه علمی و کاربردی در لامرد دارد.

درخواست برقراری مجدد پرواز لامرد-تهران-لامرد

به گفته رئیس فرودگاه لامرد علی رغم صدور مجوز پرواز از ابتدای سال تاکنون پرواز مذکور عملیاتی نشده است. پی گیری ها از طریق شرکت آسمان در اینخصوص ادامه دارد.

بالاخره دستگاه سنجش آلودگی نصب خواهد شد

بنا بر نامه مدیر کل حفاظت محیط زیست فارس قرار است یک دستگاه ثابت سنجش آلودگی هوا توسط پالایشگاه پارسیان در مهر نصب شده و تا زمان راه اندازی ایستگاه مذکور یک دستگاه سیار سنجش آلودگی به مهر منتقل شود.

از کاندیداهای مهری چه خبر؟

شنیده ها حکایت از اقبال مهری ها بسوی سجادی، امام جمعه سابق مهر برای کاندیداتوری مجلس نهم دارد. پیشتر از فدائی دولت، عضو علی البدل هیئت مدیره پالایشگاه پارسیان به عنوان یکی از گزینه های اصلی مهر یاد می شد که چون ایشان فاقد مدرک کارشناسی ارشد است این گزینه منتفی شده است.

آیا لاریها موفق به شکار بروجردی خواهند شد؟

شنیده ها حکایت از تلاش لاریها جهت معرفی بروجردی، رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس به عنوان کاندیدای حوزه انتخابیه لارستان دارد. بروجردی نماینده مردم بروجرد در مجلس هشتم است و با لاریها اقوامیت دارد.

درخواست رشته برای مرکز آموزش عالی لامرد

نمایندگان فارس پی گیر تعریف رشته برای مراکز آموزش عالی دولتی وابسته به وزارت علوم در ۶ شهرستان فارس شدند. برای مرکز آموزش عالی دولتی لامرد، رشته مهندسی نفت، گرایش پالایش و یا استخراج درخواست شده است.

دانشکده پرستاری لامرد در حال قطعی شدن

پیرو درخواست  دانشگاه علوم پزشکی فارس مبنی بر ارسال مدارک مورد نیاز برای صدور موافقت قطعی دانشکده پرستاری لامرد، این مدارک ارسال شده و قرار است نماینده ای از وزارتخانه اعزام شود. برای رشته پرستاری این دانشکده ۲۷ عضو هیات علمی معرفی شده است.

نمایندگان همه کاندیدند

شنیده ها حکایت از این دارد که به غیر از ذوالانوار، نماینده شیراز، همه نمایندگان استان فارس قصد ورود در انتخابات مجلس دور نهم را دارند.

محمد صادقی استعفا داد

دکتر شاهین محمد صادقی، عضو هیات رئیسه مجلس در دوره هفتم نیز با استعفا از معاونت پارلمانی سازمان تربیت بدنی، حضور خود در انتخابات مجلس نهم در حوزه انتخابیه کازرون را اعلام کرد.

امنیت مقوله ای ناشناخته

خرداد ۲۲ام, ۱۳۹۰

نویسنده: هادی نعیمی
همه روزه در صفحه حوادث روزنامه ها شاهد انتشار اخبار گوناگونی از حوادث مختلف اعم از قتل،سرقت، آدم ربایی و…. هستیم . اما از آنجا که این حوادث معمولا در کلان شهر ها رخ میدهند و از محل زندگی ما به دور هستند کمتر مورد توجه قرار میگیرند. اما اگر یکی از همین حوادث در شهر کوچکی مثل لامرد رخ بدهد در کانون توجه وا قع شده و چه بسا بیشتر از حد معمول نیز بازتاب داشته باشد.که حادثه سرقت مسلحانه در بازار لامرد نیز یکی از همین وقایع بود.

اگر بخواهیم واقع بینانه و به دور از احساسات به این واقعه بنگریم علت اصلی نمود بالای این رخداد امنیت و آرامش شهر لامرد بود. اساسا امنیت از جمله اموری است که تا وقتی که وجود دارد کسی به آن توجه نمیکند اما به مجرد اینکه  خدشه ای به آن وارد می آید تازه متوجه میشویم که امنیتی هم در کار بوده که اکنون به مخاطره افتاده است.بی دلیل نیست که در آموزه های دینی مااز امنیت و سلامت به عنوان دو نعمت گمنام و مجهول یاد شده است.

امنیت بالا به خودی خود برای یک منطقه امتیاز بالایی محسوب میشود که سبب آرامش و آسایش خاطر شهروندان و ساکنان آن منطقه میگردد و دیگران را نیز برای اسکان و یا سرمایه گذاری در چنین منطقه ای ترغیب مینماید اما نکته اینجاست که این امتیاز نباید سبب گردد که ما در برخورد با عوامل نا امنی غافلگیر شویم.لازم است بدانیم که احتمالات نیز در فرایند تامین امنیت دخیل است و براساس اصول احتمالات چنانچه درصد وقوع حادثه ای پنجاه ـ پنجاه باشد اگر هزار روز پیاپی هم آن حادثه رخ ندهد در روز هزار و یکم باز هم درصد وقوعش پنجاه ـ پنجاه خواهد بود. لذا به صرف اینکه یک مدت طولانی شاهد بروز حادثه ای نبود ه ایم نمیتوان احتمال وقوع آن را نادیده گرفت.

حالا اگر به هر دلیلی ما نتوانستیم جلوی حدوث یک واقعه را بگیریم در مرحله بعد بایستی به گونه ای عمل نماییم که تبعات و اثرات ناشی از آن حادثه به حداقل برسد. که در این میان نقش صدا و سیما، مطبوعات و سایر رسانه های جمعی و متولیان آموزش عمومی بسیار مهم است ما نمیتوانیم از یک کارگر یا یک کشاورز توقع داشته باشیم در کنار مسایل و مشکلات عدیده زندگی به فرزندان خود آموزشهای پلیسی امنیتی هم بدهد! البته خود مسئولین شهری نیز می بایست به موقع در میان مردم حضور یابند و در تصمیم گیری به آنها کمک نمایند در غیر اینصورت چنانچه مردم در اثر احساسات و یا هیجانات ناشی از آن حادثه و یا برای ابراز ناخرسندی خود تصمیمی اتخاذ نمودند دیگر تغییر آن تصمیم اندکی برای ما دشوار خواهد شد و هزینه بردار خواهد گشت.در هرصورت خداوند را شاکریم که این حادثه با تمام پیامهایی که با خود داشت هیچگونه تلفات جانی برای نگذاشت چراکه اگر در این میان خانواده ای بی سرپرست میگردید و یا کودکی بی پدر می شد با تمام طلاهای دنیا هم نمیشد برای او پدر خرید…..!

درپایان از همه مسئولان و دلسوزان در شهر لامرد خواهشمندم  نسبت به حفظ وحدت و پرهیز از  مسائل بی ارزش سیاسی و متهم کردن های بی مورد همدیگر نسبت به امنیت شهر لامرد که در واقع یکی از نعمت های بزرگ در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران  می باشد اهتمام جدی داشته باشند

با تشکر هادی نعیمی

اطلاعیه استخدام گمرک

خرداد ۲۲ام, ۱۳۹۰

گمرک جمهوری اسلامی ایران برای تأمین نیروی انسانی مورد نیاز خود طبق مفاد قانون مدیریت خدمات کشوری و دستور العمل نحوه برگزاری امتحان عمومی و تخصصی برای بکارگیری افراد در دستگاههای اجرایی و از محل مجوز های اخذ شده از مدیریت و سرمایه انسانی رئیس جمهور تعداد ۳۸۸ نفر از افراد واجد شرایط را از طریق برگزاری آزمون توانمندیهای عمومی، تخصصی ، مصاحبه تخصصی وگزینش بصورت پیمانی  استخدام می نماید.

عناوین شغلی مورد نیاز گمرک لامرد (که در این آگهی آمده است ) به شرح ذیل می باشد:

کارشناس حقوقی : ( ۱ نفر ) ( زن و مرد ) دارا بودن مدرک تحصیلی لیسانس یا فوق لیسانس در یکی از رشته های تحصیلی حقوق ، حقوق بین الملل ، حقوق خصوصی،حقوق عمومی

مسئول خدمات اداری : (۲ نفر)( زن و مرد)  دارا بودن مدرک تحصیلی فوق دیپلم یا لیسانس در یکی از رشته های تحصیلی مدیریت دولتی ، مدیریت بازرگانی ،اقتصاد، علوم اقتصادی ، مدیریت اداری ،علوم اداری ، مدیریت پرسنلی ، مدیریت خدمات اداری ، امور اداری و مدیریت

 مسئول خدمات مالی : (۱ نفر) (مرد) دارا بودن مدرک تحصیلی فوق دیپلم یا لیسانس در یکی از رشته های تحصیلی مدیریت دولتی ، مدیریت بازرگانی ، علوم اقتصادی ، حسابداری و مدیریت مالی

 متصدی تخلیه و بارگیری : ( ۱ نفر ) (مرد) دارا بودن مدرک تحصیلی فوق دیپلم کلیه رشته های تحصیلی

 مامور گارد و انتظامات : ( ۳ نفر ) (مرد)دارا بودن مدرک تحصیلی فوق دیپلم کلیه رشته های تحصیلی.

برای آگاهی از شرایط عمومی استخدام  ، مفاد آزمون و زمان و مکان آزمون اینجا کلیک نمایید.

به بهانه یکمین سال عروج مردی از جنس نجابت…

خرداد ۱۸ام, ۱۳۹۰

نویسنده: مجتبی حیاتی

کسوف های کژخیم ستون خانه ی مان را مورد هدف قرار دادند و روح پدر مان رابه آسمانها بردند.

از داس دروگر وقت هیچ روینده را زنهار نیست.

”اینما تکونوا یدرککم الموت”ما نیز به این سخن الهی تن در دادیم و باور کردیم “رجعت سرخ ستاره را”.

به قول پروین:

اندر آنجا که قضا حمله کند        چاره تسلیم و ادب تمکین است

پدر میهمان سکوت است و خانه ویران سکوتش

پدر خفته در بستر خاموشی و دل من می سوزد از ناله های سوزان مادر.

دیدگانم پر اشک دستانم ناتوان از هر جنبش کوچک و مادر با اشک هایش خالق دریای ماتم.

لحظه ها سنگین، خانه با درد آذین و چه سرد است نگاه های مادر.

پدر رفت و من در برزخ ناباوری، مدهوش و حیران، با دلی نالان سر بر دیوار یأس می سایم

دست هایم او را می جوید لیک مانده ام تنها در این ویرانسرا.

غروبش تلخ و رخنه ای نیست بر این عصر بلا.

رفتی و هنوز رجعت مردی را به سوگ مینشینیم که همه بر نجابتش مهر تایید می زنند.

هر کجا میبینم، می نگرم، رد پای تلاشهای بی وقفه ات را نظاره می کنم.

خوشا به سعادتت که در این رهگذر چه تهی کیسه، آسوده زیستی و آرام نداگوی لبیک حق شدی

یادش گرامی و روحش شاد.

(قرائت فاتحه جهت شادی روحش)

* ضمن بزرگداشت سالگرد درگذشت مرحوم مغفور جنت مکان برادر حیاتی و اعلام همدردی با خانواده گرامی ایشان، بدینوسیله به اطلاع میرساند:مراسم اولین سالگرد نماینده فقیدمان پنجشنبه در مصلای نمازجمعه لامرد با سخنرانی مهندس باهنر برگزار خاهد شد. (اضافه شده توسط سایت)

شانسی برای میرزا

خرداد ۱۸ام, ۱۳۹۰

از وقتی مادر میرزا عمرش را داد به شما، طفلکی میرزا بی کس و کار شده است. از صبح تا شب خیابان‌ها را گز می‌کند و علاف می‌گردد. از میرزا فقط یک دست مانده و یک شلوار، آن هم برای این که اموراتش بگذرد. اگر دستش را از شلوارش جدا کنید چیز دیگری برایش نمی ماند.

میرزا را همه میشناسید. اگر هم نمی شناسید کافی است گشتی در شهر بزنید، پیدایش خواهید کرد. نشانه‌هایش اندامی است نحیف، با چهره‌ای تکیده، سیه چرده و دستانی غریب که تنها مونسشان خشتک شلواری است مندرس و خاک گرفته، گاه همراه با ناله‌هایی دردناک و بغض آلود که مادرش را از رهگذران طلب می‌کند.

نه که مدرکی ندارد، نه که پارتی ندارد، کسی هم ندارد که دستش را بگیرد و به سرپناهی امن تحویل دهد. روزش را با پرسه در خیابان آغاز می‌کند و در انتهای روز به لطف ماموران شهرداری به نقطه‌ای دورافتاده در یک انتهای شهر فرستاده می‌شود تا برای شهروندان عزیز و با کس و کار مزاحمتی ایجاد ننماید.

من او را درک می‌کنم و میدانم در دلش چه غوغایی است؛ راستش را بخواهید در زمان سربازی، یک سفر نیم ساعته را با میرزا هم‌صندلی بوده‌ام، پای صحبت‌هایی که سادگی‌اش برای ما لفظ غریبی دارد.

چند روز پیش در خنکای غروب با نامزد محترمه تا خارج از محدوده شهر، موتورسوارانه چرخی می‌زدیم که ناگهان ناله‌ای از یک ایستگاه مینی بوس ما را از حال و هوای عشقولانه نامزدبازی به در آورد. گردن را که نود درجه چرخانیدیم، جنبنده‌ای عور و پتی با پوستی برنزه در صندلی انتظار مسافران مشاهده کردم. هوا گرگ و میش بود، اما نه آن قدر تاریک که اندام نحیف و گرد گرفته میرزا را نشناسم. با دستی لای پاهایش را پوشانیده بود و با دست دیگر بر سر می‌کوفت و مادرش را صدا می‌زد. بعد از آن هم‌سفری نیم ساعته دیگر خبری از او نداشتم. گفتم شاید مادرش را گم کرده که او را صدا می‌کند. دقیقه‌ای نگذشته، جواب خود را از موتور سوارهایی که اندام عور میرزا، لحظه‌ای تفریح اوقات فراغتشان شده بود گرفتم. دلم برای میرزا سوخت …

میرزا را میشناسید؟ او یک انسان است مثل تمامی انسان‌های این شهر. می‌گویند اندکی زیاد شیرین می‌زند که جرمی نیست؛ همه ما به طریقی شیرین می‌زنیم، آن هم در این دل‌مشغولی‌های سیاسی و دعواهای قدرت. اصلا در این شهر، این روزها، چه کسی شیرین نمی‌زند؟!

با خود فکر می‌کردم اگر میرزا شناسنامه داشته باشد شانسی آورده است در این وانفسای چند ماه مانده به بیگ بَنگ انتخابات! به هر حال یک رای هم یک رای است … کاندیداهای عزیز! فرصت را دریابید!

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد…. (فروغ )

خرداد ۱۷ام, ۱۳۹۰

((پیش از هر کلامی: در یکی از کامنت ها ، دکتر غلامزاده پیشنهاد داده بود که یک روز ِ کاری ام را بنویسم.آنچه خاهید خاند لبیکی ست به دستور معلم عزیزم.اگر در پایان ، به این سوال رسیدید خب که چی؟ واقعن جوابی ندارم جزاینکه هویجوری!!))
دوشنبه ۱۶ خرداد

صبح مثل همیشه – چه روز تعطیل و چه غیر تعطیل- ساعت۶:۳۰ از خاب بلند می شوم، وVibroShapام را می بندم و کتابی را که اخیرن از دکتر غلامزاده کش رفته ام (تجربه نشان داده کتابی را که کش می روم سریعتر میخانم)باز می کنم تا در ده دقیقه ای که این کمربند با چربی ها ¬- که یادگار سی و دوسال خوردن و خفتن است –”الکترو- بندری” میزنند،بی کار ننشینم.راستش یکی از ایده های من در زندگی این است که تا انجا که می شود زندگی را به صورت موازی اداره کرد. منظورم این است که اگر بشود دو یا سه کار را با هم انجام دهم تا از وقت بهینه استفاده کنم: مثلن من اس ام اس هایم را بادست چپم تایپ می کنم که طرف راست مغزم هم فعال شود،یا وقتی می دانم در جایی معطل می شوم، مثل ماشین شویی،مطب و حتی جلسات شورای اداری!!! یک مجله(معمولن “نسیم بیداری”) و یا یک کتاب با خودم می برم که از وقتم استفاده ی بهتری کنم.
امروز قرار است برویم وسط بیابان و دو دستگاه شیر(Plug Valve) را برروی خط بیست اینچ تخلیه ی گاز نصب کنیم.در راه به شیوه ی بهینه ی اجرای کار فکر می کنم.اول صبح همه ی عوامل اجرایی و خدماتی را در اتاقم جمع می کنم و شرح جزییات پروژه را برایشان بازگو می کنم. بعد ایده ی اجرایی خودم را مطرح می کنم و از آنها نظر خاهی می کنم.جوش کارها پیشنهاد می دهند عصر حرکت کنیم تا هوا کمی بهتر شود.مخالفت می کنم چون fit up(جفت و جور کردن لوله و اتصالات)معلوم نیست چقدر زمان ببرد. بعلاوه که تغییرات دما و تاثیر آن بر طول لوله می تواند کار را لنگ کند. یکی دیگر پیشنهاد داد که اول هر دو شیر را fit up کنیم تا جر ثقیل آزاد شود و هزینه ی یک روزکرایه جرثقیل(۳۵۰۰۰۰تومان) صرفه جویی کنیم.گفتم ممکن است بر اثر وزن شیر جوش ترک بردارد. پیشنهاد شد با استفاده از جک های پنج تن حمل ونقل شیر را مهار کنیم، همه موافقت کردند.به خدماتی ها تاکید کردم بیش از مقدار مورد نیاز، آب و یخ و شربت درست کند .چرا که وسط بیابان نباید جوشکار و فیتر لنگ آب باشد.
راه افتادیم، ساعت یازده هوا گرم نبود : داغ بود.مسوول ایمنی سایت وضعیت نشت گاز در لوله را چک کرد. ظاهرن گازی در لوله نیست اما لوله و گاز گاهی بازی های عجیب و غریبی در می آورند. مجوز کار گرم(جوشکاری و مشعل) را امضا کردم و خودم نیز رفتم کنار محل برش پیش ِ جوشکار و فیتر ایستادم که دست و دل آنها به کار برود و ترس نکنند. بسم ا.. گفتیم و زل زدیم به شعله ی استیلن و گلوله های پرتقالی رنگ مذاب که از کنار لوله شرره می کرد.همه با لبخندهای من مطمئن بودند که هیچ خطری در میان نیست اما دل و ذهن من مثل سیر و سرکه به هم می جوشیدند. تجربه های موارد اینچنینی می گفت قضیه به این سادگی ها –می تواند- نباشد.
جداره ی لوله ذره ذره آب می شد و ما هی به لحظه ی تماس شعله با هوای مخلوط نزدیک تر می شدیم: لحظه ای مجهول.سعی کردم آخرین خنده ی کودکانه ی صهبا را در آغوشم به یاد آورم ولی چیزی به ذهنم نمی رسید،استرس حافظه را از کار انداخته بود. به عکس پشت زمینه ی گوشیم خیره شدم: چقدر کم برایت پدری کردم بابا، یا سر کار بودم،یا دنبال تیاتر ، یا دنبال درس یا هم خسته و عصبی در خانه .گلوله های مذاب هی درشت تر می شد و خیال صهبا هی کم رنگ تر.خاطره اش را بوسیدم که صدای وحشتناکی از داخل لوله بیرون زد.آب دهان را قورت دادم و رو به بچه ها گفتم: نترسید بک زد(Back pressure) و تمام شد .بعد توضیح دادم که وقتی لوله گرم می شود مقداری گاز از دیواره ی آن بلند می شود.
یکی از سختی های مسوول بودن این است که وقتی هم که آرام نیستی باید نشان دهی که آرامی و سپس بتوانی دیگران را هم آرام کنی.کار دیگر ادامه پیدا کرد و شیرها تا ساعت دو صبح نصب شدند .
در راه برگشتن با گوشی ام رفتم(در واقع : آمدم)سایت تراکمه .مطلب جدید علی آقای ناصری را که خاندم کلی خندیدم اما خبر مسرت افزای انتصاب مهندس علی آبادی را به عنوان سرپرست وزارت نفت را که خاندم خستگی ام در تنم ماسید.
تا رسیدم خانه شد چهارصبح. همه خابند ، صهبا هم .این بار نه خاطره اش را که روی ماهش را بوسیدم.

مؤسسه خیریه بعثت النبی لامرد را بهتر بشناسیم۳

خرداد ۱۷ام, ۱۳۹۰

 

باسمه تعالی

 

( هرچه در راه خدا انفاق می کنید به شما عوض می بخشد.)

(قرآن کریم آیه ۳۹ سوره سباء)

برخی از فعالیت هایی که مؤسسه تاکنون انجام داده است به شرح زیر می باشد:

الف: فعالیت های عمرانی
۱ـ مرمت و ۱۰۰% بازسازی « زایشگاه بیمارستان حضرت ولی عصر(عج) با مساحت ۴۰۰ مترمربع زیربنا با پیشرفت فیزیکی ۱۰۰% با هزینه ای بالغ بر ۹۵۰ میلیون ریال»
۲ـ احداث استراحت گاه همراه بیمار با زیربنای ۷۵۴ مترمربع در بیمارستان حضرت ولی عصر(عج) با پیشرفت فیزیکی ۹۰% با هزینه ای بالغ بر ۴۵۰ میلیون ریال
۳ـ مرمت و بازسازی ۶ واحد مسکونی پزشکان متخصص هر واحد ۵۰ میلیون ریال برای انجام اصلاحات در نظر گرفته شده است.
۴ـ تعمیر تجهیزات و بازسازی داخلی بیمارستان حضرت ولی عصر(عج) با صرف هزینه ای حدود ۸۰ میلیون ریال
ب: تأمین تجهیزات بیمارستانی
۱ـ خرید دستگاه لاپراسکوپی عمل جراحی بسته به مبلغ ۶۰۰ میلیون ریال
۲ـ تأمین هزینه جراحی پلاستیک صورت توسط بانی خیر و هماهنگی های لازم برای انجام این عمل به صورت دولتی
۱ـ کمک به هزینه درمانی ۲۳۷ نفر از مراجعین نیازمند بیمارستانهای لامرد و اشکنان و معرفی به استان به مبلغ ۴/۱۵۲ میلیون ریال
۲ـ کمک هزینه تحصیلی به یکصد نفر در سطح دانش آموزی و ۴۸ نفر دانشجو به مبلغ ۴۵ میلیون ریال
۳ـ کمک به مزدوجین ۳ مورد به مبلغ ۴/۱۳ میلیون ریال توسط مؤسسه و بانیان خیر
هـ : خرید تجهیزات دفتر مؤسسه شامل : سانترال ـ مبلمان ـ صندلی کار ـ رایانه بالغ بر ۱۰ میلیون ریال توسط بانیان خیر
قابل ذکر است که مؤسسه اکنون دارای ۳۵ عضو می باشد که ماهیانه از ۰۰۰ ۱۰۰ ریال تا ۰۰۰ ۰۰۰ ۲۰ ریال به حساب مؤسسه بصورت خودیاری واریز می نمایند.
توصیه می شود کسانیکه مایلند برای رفع مشکل نیازمندان و یاری کردن بندگان نیازمند در راستای اهداف مؤسسه همکاری نمایند ، می توانند از مبلغ حداقل ۰۰۰ ۱۰۰ ریال تا هر اندازه که توان مالی دارند به یکی از حسابهای زیر واریز نموده و در سهم اخروی آن شریک شوند:

۱ـ ملی کارت :   ۶۰۳۹۹۱۱۳۵۲۶۲۴۶۱
۲ـ سیبا :   ۰۱۰۶۵۴۳۷۱۰۰۰۴
۳ـ سپهر :   ۰۱۰۳۲۴۱۱۴۴۰۰۰۹
۴ـ جام :   ۶۱/۳۱۶۱۲۱۱۰
۵ـ انصار:   ۱۵/۳۸۷۷۳۲۴-۵۴-۲۵۲۵
۶ـ انصار(شبا):   ۶۵۰۶۳۰۲۵۲۵۰۴۳۰۶۵۳۱۴۸۲۰۱۵IR

گرما و پَسُ خیزهایَش

خرداد ۱۶ام, ۱۳۹۰

تصورش بکنید تابستان، گرما ، شرجی ، اَخَل و اُمَروک از یک طرف فشار بیاورد، «یارانه» ها و یا به تعبیر برخی‌ها «رایانه» ها هم از چند طرف سیستم عصبی شما را مورد عنایت قرار دهد، در این وسط هم «دکتر» دوبارَه اَ سَرِش بیا اُ و بزند وزارت خانه ات را با آب و فاضلاب و مستراح و ۱۶ تا وزارت خانه دیگر در هم ادغام کند و همه اینها بکنار نوبری هم مثل پدر سابق ورزش ایران که اتفاقن با الطاف خفیه خود ان سازمان را مورد عنایت ویژه قرار داده بود ، به پاس همه ان خدماتش ، بشود پدر نفت ایران و در این وانفسا و دست و پا زدن ها میان برزخ مرگ و زندگی در حالی که امید بسته ای به اینکه انشالله خدواند همه این مصیبتها را کفاره ی گناهانت در این دنیا قرار دهد و در ان دنیا با فراغ بال بروی پیِ عشق و حالَت، یکی مثل «اِستِفان هافکینگ» هم بدون توجه به اینکه هنوز بیشه از « شیران » خالی نشده، غَرَرَهپ اَ رَه برسد و در این وانفسا ان نظریه ی گولوبویَش را بدهد بیرون! مرذَک انگار حالِش خوش نی ! گُرزِ تَری می خا اُ ادم ِکَری اُ جُنگه ی نَری ….

اگر دردُم یکی بودی چه بودی ———— اگر غم اندکی بودی چه بودی
به بالینُم طبیبی یا حبیبی ———— اگر زین دو یکی بودی چه بودی.

بگذریم …

اخیرا برنامه نود گزارشی از حاشیه مسابقه فجر سپاسی و شهرداری بندر عباس پخش می کرد . تماشگران فجر سپاسی شدیدا از نحوه میزبانی بندری ها ناراضی بودند . وقتی گزارشگر صحت ادعای شیرازی ها را از یک تماشگر بندری جویا شد ، تماشگر بندری حرف جالبی زد با این مضمون: «ول کن اینارو . گرما زده تو کَلّشون برای خودشون یه چی میگَند». خلاصه کلّی از حرف تماشگر بندری خندیدم اما با کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که خیلی هم ادعای پر بیراهی نشده . حکایت، حکایت این روزهای ماست . تابستانُ – شرجیُ -گرما و تَخَلهای کِشت واخورذَه. تصویر زیر هم روایتی است از همان حکایتها.

مکان : لامرد
زمان : پیش از ظهر گرم تابستانی
وضعیت : دمای هوا حدود ۴۵ درجه سانتی گراد . برق هم ۵ دقیقه ای می شود که قطع شده است و در جایی واقع شده ام که مادر جوان و کم سن و سالی می خاهد به پسر سه ساله اش غذا بدهد .

این فرایند ابتدائن در فضایی کاملا رمانتیک و عطراگین و سرشار از قربان صدقه مادر برای فرزند به پیش می رود که فرزند با دست و پای خودش بیاید و در کنار مادر بنشیند و غذایش را بخورد. ( تاکید می کنم بیشتر از ۵ دقیقه نیست که برق قطع شده و هنوز محیط درون اتاق خنک است).

مادر : « بیا مامان . پسر خوشکِلَم بیاد پیش مامان بشینه غذا بخوره . ببین مامان چی برات درست کَرده ؟. پسرَم غذا بخوره ، چاق بشه چله بشه بیفته توی حوض نقاشی . آفرین مامان . نگاه! مامان هم داره از این غذا می خوره .

( مادر نصف قاشقی از غذای بچه را مزمزه می کند در حالی که این ترانه را با صدای بلند می خاند : یه پسر داریم شاه نداره — صورتی داره ماه نداره ….. ) ».

فرزند در حالی که در کنج اتاق ایستاده و مو به مو به گفته های مادر گوش می دهد و با دستانش هم دارد با لب و لوچه اش بازی می کند و یک پایش را هم به دیوار تکیه زده و مانند جغد در چشمان مادرش نگاه می کند ، ظاهرا هیچکدام از خاهش ها و حرفهای رمانتیک مادر در او تاثیری نمی کند و بنظر می رسد تصمیمش بر نخوردن غذا خیلی جدی است . حدودا هفت دقیقه ای می شود که برق قطع شده و هوای اتاق هم از ۵ دقیقه پیش کمی گرمتر بنظر می رسد .

مادر : « مامان اگه نیومدی غذا بخوری لولو ( اشاره دست به سمت تلوزیون که دارد گزارشی از افتتاح پالایشگاه نفت آبادان را پخش می کند) میاد غذای پسرم رو می خوره ها . نگاش کن مامان. بدو بیا اینجا بشین و گرنه لولو میاد همه ی غذا های پسَرم رو تا ته میخوره ، اسباب بازیهاش هم با خودش میبره ».

فرزند جسور و دلیر ظاهرا قصد ندارد به این راحتی ها در قامت یک بازنده ظاهر شود و همچنان با همان سبک و سیاق به مادرش نگاه می کند و اینبار نُچ نُچ کردن هم به سایر ادا و اصول هایش هم اضافه شده. دست زیر چانه همچنان فقط نگاه می کند بدون اینکه متوجه حرف های مادر بشود . ۱۰ دقیقه ای می شود که برق قطع شده و اتاق از ۵ دقیقه ی قبل خیلی گرمتر و طبیعتا در این شرایط محیطی کنترل اعصاب هم سختر می شود و وقوع حوادث بعدی که با سرعتی باور نکردنی به پیش می روند و بطریق اولی شکل و شمایل دیالوگها هم با سرعت بیشتری تغییر می کنند .

مادر : « مُرذَ های خین اَ حَلَک اومَذُو ، مگه با تو نیسُم . بر چه نِگَه تو کُتّ چِشُم می کنیُ نزیک نَمی اَی . هر چی مامان مامان میکنُم انگار تو زبون خوش حالیت نی . نَوو هَمو نسلِ کور بیذَتَ میخام که تو اَ پَسِش پا گرفتی. هَمَش تقیصر همو باوای …. تِن که ایطُو تَ بار اُوُرد . اومذی یا پاوُم بَرِت . گولوبو بِچا»

۱۳ دقیقه ای می شود که برق قطع شده و اگر هوای بیرون بین ۴۵ تا ۵۰ درجه تخمین زده شود هوای داخل اتاق حدودن ۴۰ درجه ای می شود و سیر وقوع حوادث بعدی که تا چند لحظه دیگر مشاهده خاهید کرد در چشم به هم زدنی اتفاق می افتد .
در کسری از ثانیه «نیما » را که در کنج خانه به دام افتاده و شی دست و پا و در حالی که مثل مرغ پر کَنده دست و پا می زند را نظاره می کنم و قاشق های برنجی که مثل واگنهای قطار شهری و با همان سرعت در مسیر بشقاب و دهانِ « نیما » در رفت و آمدند .

هم اکنون گوش جان می سپاریم به مکلالمات مادر در حال غذا دادن به بچه اش در شرایطی که دمای هوای درون اتاق تقریبا معادل با همان چیزی که در کوچه در جریان است :

« حیفِ اسم به ایی شوخی که ری تو نهادُم . «خولی » برِ تو خوب بیذ نه «نیما ». مُشتی آدم بُلکُم هم صُح تا شوم میاند اَ تو ایی تلوزیونِ وآنَویذ اُ میگنِد که ایطو با بچه رفتار بکنید، اوطو با بچه رفتار بکنید ، ذهن بچه مثل کاغذ سفیدِن اُ نیَفهمُم چه اُ نیفهمُم چه . ای چیا برِ شهرییا خوبِند نه بَرِ ما . مال ماها خُو نه بَچَند . مُشتی ….اِند »

ته نوشت : اینبار هیچ حرف خاصی برای گفتن ندارم . فعلا ترجیح می دهم خوب تماشا کنم و حالش را ببرم . همه چیز طبق پیشبینی ها پیش می رود!

به اسم مستعار بنویسیم یا نه؟

خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۰

توضیح درباره انتشار مطلب با اسم مستعار مهتاب

از مدتها پیش و از طرق مختلف، از سایت انتقاد می شد که برخی دوستان بدون در نظر گرفتن این که یک نفر چه میگوید، تنها با دیدن اسم آن فرد و به دلیل شناختی که از جهت گیری سیاسی او وجود دارد، غیرمنصفانه او را نقد میکنند و یا او را به باد ناسزا میگیرند. این مساله یک امر مذموم است و غیر قابل قبول.

از طرف دیگر دید نداشتن از اسم و شخصیت نویسنده یا نظردهنده باعث میشود نتوان درباره غرض نویسنده از نوشتن آن مطلب قضاوت کرد. در برخی موارد براساس نوشته فرد نمیشود فهمید آن حرف بر اساس چه مبانی و اصولی زده شده و آیا پشتوانه علمی یا عملی دارد یا خیر

این دو مورد را داشته باشید.

راه حلی که یکی از دوستان سایت پیشنهاد داد این بود که به سیاق روزنامه ها و مجلات، افراد بتوانند به اسم مستعار نیز مطلب بنویسند. این رویه، رویه رایج در اکثر جریده ها است. مشکلی که دغدغه خاطر ما بود این بود که اگر مطلبی این گونه نوشته شود، مسئولیت عواقب آن نوشته‌ها تا چه حد متوجه سایت خاهد شد که مشخص شد در صورتی که سایت، اسم واقعی آن شخص را بداند، در صورت بروز مشکل، بار اصلی مسئولیت به دوش نویسنده می‌افتد.

همین پیشنهاد توسط افراد مختلفی تکرار شد و حتا برخی از دوستان که نویسنده طنز بودند و نه سیاسی نویس، یا برخی خانم‌هایی که مایل به نوشتن مطلب بودند اما به دلیل فضای سنگین و مردانه سایت ترجیح میدادند اسم واقعی آنها مشخص نباشد، خاهان استفاده از چنین امکانی بودند.

این که خود من شخصن با این امر موافق باشم، قاعدتن به دلیل مسائل و مشکلاتی که برای سایت ایجاد میکند، منتفی بود، اما کثرت درخاستهای این نوع حکم میکرد حداقل دلیل محکمی برای رد یا قبول این پیشنهادات داشته باشیم. دیگر این که اگر این طرز نوشتن، مشکلاتی را که پیش بینی میکردیم ایجاد نمیکرد برای جذب مخاطب بیشتر سایت هم مفید واقع میشد. یعنی احتمال میدادیم براورد ما از مشکلات آینده درصدی اشتباه داشته و بدبینانه باشد.

به همین دلیل برای آزمایش این امر و سنجش امکان استفاده از چنین تغییری در سایت، چند ماه پیش به یکی از افراد متقاضی نویسندگی که پیشنهاد می‌کرد به اسم مستعار مطلب بنویسد پاسخ مثبت دادیم و از همان چند ماه پیش اکانت ایشان فعال بود. ایشان به تازگی مطلبی در پاسخ به آقای منصوری فرستادند و درخاست استفاده از ان نام مستعار را کردند و بنده نیز دیدم بهترین موقعیت برای آزمایش این امکان فراهم شده است.

قبول میکنم که این امر از نظر شکلی با قوانین سایت مغایرت داشته است و باید به اسم خانندگان سایت منتشر میشد نه نویسنده سایت. این را به حساب اشتباه تاکتیکی بنده بگذارید که با تذکر ایین نامه ای کتبی و تلفنی سائل، جواد، مجید، مهدی، تک تیرانداز و خیلی دیگر از دوستان متوجه این اشتباه شدم. اما از نظر ماهوی فرق چندانی ایجاد نشده و همچنان این مساله قابل بررسی است.

بنابر این از دوستان تقاضا میکنم در مورد این که نویسندگان بتوانند با اسم مستعار بنویسند یا نه نظر بدهند و جوانب آن را بررسی کنند تا هر چه جمع به آن رسید اعمال شود.

نه برای «ماندن»

خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۰

نویسنده: احمد منصوری؛ (توضیح: این نوشته با توجه به نظرات موافق و مخالف پیرامون مصاحبه ی تراکمه با اینجانب، نوشته شده است)

با سلام و عرض ادب خدمت همه‌ی عزیزان فعال در فضای مجازی تراکمه؛ فرا رسیدن سالگرد عروج معمار کبیر انقلاب و بیدارگر جهان حضرت امام خمینی(ره) و سالگرد شهدای قیام  ۱۵ خرداد را تسلیت عرض می‌نمایم.

در ابتدا از دکتر اسدپور (فرزند شهید قنبر اسدپور) بابت این فرصت مغتنمی که ایجاد کرده‌اند؛ و از برادر ارجمند و هنرمند عزیز، مهندس جواد صفائی که زحمت مصاحبه را کشیدند؛ تشکر و قدردانی میکنم. هم چنین از همه‌ی عزیزانی که در مخالفت و موافقت، با کامنت‌های زیبا و مشفقانه‌ی خود نکاتی ارزشمند را به بنده‌ی حقیر هدیه داده‌اند و باعث روشنگری شده‌اند، صمیمانه سپاسگزارم؛ به ویژه از سروران ارجمند: دوست و برادر فرهنگی‌ام جانباز عزیز آقای موسی هنرپیشه، دکتر مهدی راستی، علی قادری، علی ناصری، مهندس مهدی اسدپور، مجید اسدپور، احمد فرهمند، عبدالصمد خسروی، عبدالصمد صفری، احمدی و دیگر عزیزانی که با اسم مستعار نظر داده اند.

این دوستان با ارائه نظرات و دیدگاه‎های خود: اولا گام مثبتی در جهت تنویر افکار عمومی برداشته و باعث رونق و توسعه فرهنگی شهرستان شده و ثانیا برادر کوچک خود را در راه رسیدن به سعادت حقیقی یاری داده‌اند. یقین دارم برخی از عزیزانی که در مخالفت نکاتی را به این جانب متذکر شده‌اند از سر خیرخواهی و دلسوزی است و رجاء واثق دارم که گذر زمان حجاب شبهه را کنار زده و نقاب نفاق را از چهره‌ی ریاکاران دنیاطلب برخواهد کشید تا «سیه‌روی شود هرکه در او غش باشد».

در ادامه توجه همه‌ی عزیزان را به چند نکته جلب می‌کنم:

ـ نباید همیشه نیمه خالی لیوان را دید. عقیده اینجانب این است که باید سپاسگزار خدمات و تلاشهای مجدانه مدیران سابق در رفع محرومیت از منطقه باشیم. هیچ کس سخت‌کوشی و فعالیتهای جهادگرانه‌ی حجه الاسلام و المسلمین دکتر علوی و مرحوم محمدعلی حیاتی و مدیران دیگر از جمله: حاج غلامعباس (درویش) زارعی، عبدالله حسینی، مرحوم حاج درویش شریفی، دکتر جعفر قادری، محمد جعفری، حجه الاسلام و المسلمین موسوی لاری، حجه الاسلام و المسلمین سید رضی حسینی المدنی، حجه الاسلام و المسلمین سید جلال موسوی و . . .  را هرگز از یاد نمی‌برد؛ لیکن این نکته را هم به یاد داشته باشیم که نباید بخاطر ارائه خدمات بر سر مردم منت بگذاریم. سوء تعبیر نشود؛ این هشدار به همه است خدای نخواسته قصد توهین و متهم نمودن کسی را ندارم. همگی محاکمه‌ی یکی از شهرداران سالیان گذشته‌ی نه چندان دور پایتخت را بخوبی بیاد داریم. مگر او در ساخت و ساز و عمران و آبادی تهران کوتاهی کرده بود؟! خیر. خدمات فراوانی انجام داده بود که بعد از انقلاب تا آن زمان واقعا کم نظیر بود اما مع الاسف حیف و میل‌ها و سوء استفاده‌هایی هم شده بود. زمانی یک مدیر میتواند ادعای خدمت کند که  پُست دنیائی در این آزمایشگاه خاک پَستش نکرده و از قِبَل نفوذی که دارد سوء استفاده‌ای‌ بخصوص در زمینه‌ی مالی و مادی نکرده باشد.

ـ از حسن اعتماد همه‌ی دوستان بخصوص قشر تحصیلکرده و دانشگاهی تشکر و قدردانی میکنم. خود را لایق القاب و عناوینی که برخی از عزیزان نسبت داده‌اند نمی‌دانم؛ افتخار نوکری و خدمتگزاری مردم را دارم و خود را بازمانده‌ای نالایق میدانم از قافله‌ی سینه سرخان مهاجری که توانستند با پشت پا زدن به دنیائی که دوست داشتنش سرآمد همه‌ی خطاها و لغزشهاست از حضیض خاک به اوج افلاک پرکشند.

ـ فحش و ناسزا، توهین و تهمت از جانب هر کسی و نسبت به هر شخصی که باشد؛ عملی قبیح است و از هیچ کس پذیرفته نیست. از چند نفری که با تهدیدها، تهمت‌ها، توهینها و فحش و ناسزاهایشان عقده‌های دنیائی خود را گشودند در هیچ دادگاه و محکمه‌ی دنیائی شکایتی نخواهم برد. انشاالله که در دادگاه عدل الهی و در محضر انبیاء، اولیاء و مقربان ذات کبریائی پاسخی برای گفتن داشته باشند.

ـ تجمع غیر قانونی و زدن قفل به درب هر نهاد، ادراه یا سازمان دولتی (خواه فرمانداری شهرستان لامرد، خواه استانداری فارس) از جانب هر شخص، حزب یا گروهی که باشد عملی نابهنجار، ضد مصالح نظام و باعث تضعیف دین و ارزشهای معنوی است. شرکت مدیران دولتی و منتخبین ملت نیز در هر تجمع غیرقانونی دون شأن کارگزاران نظام اسلامی میدانم.

ـ بعضی از دوستان پرسیده‌اند که شما با نیات خوبی آمده‌اید؛ آیا کسانی که شما را منصوب کرده‌اند هم همان را از شما میخواهند؟! این را بارها گفته‌ام که اولا بنده به اصول اعتقادی پایبندم و هرگز حاضر نشده و انشاالله نخواهم شد که آخرتم را فدای دنیایم و بدتر از آن فدای دنیای دیگران کنم. بر پیمودن خط سرخ شهادت و خط امام و رهبری تاکید مجدد دارم. ثانیا کسانی که مرا منصوب کرده‌اند تا کنون چیزی غیر از پیمودن این مسیر و کمک در جهت حل مشکلات مردم بویژه مستضعفین از اینجانب نخواسته‌اند.

ـ نه آن زمانی که با حکم دکتر احمدزاده به سمت معاونت فرمانداری منصوب شدم به ایشان توکل کرده‌ام و نه اکنون به شخص دیگری. اگر همه تنها به خداوند تبارک و تعالی توکل کنیم هیچ نگرانی نخواهیم داشت و به چنان اطمینان خاطری دست خواهیم یافت که «الا بذکر الله تطمئن القلوب». ما قائل به شخص نیستیم و حمایتمان از افراد تا لحظه‌ای است که در خط اصول و ارزشهای والای انقلاب و حافظ و پاسدار خون شهدای والامقام و پشتیبان ولایت فقیه باشند.

دوستان عزیز! ایمان، وحدت و همدلی ملت و رهبری پیامبرگونه‌ی حضرت امام راحل(ره) اضلاع سه‌گانه مثلث پیروزی انقلاب بود. بقاء، دوام و قوام آن نیز به همین سه عامل اصلی است. اگر هر کدام از این عوامل تضعیف شود یقینا تضعیف نظام را به دنبال خواهد داشت. نظام جمهوری اسلامی ایران متعلق به آحاد ملت است، چپ و راست نمی‌شناسد فلذا تضعیف نظام یعنی تضعیف همه‌ی ملت ایران.

ـ در یکی از کامنتهای آقای صفری نقل قولی شده بود از آقای هاجری(یکی از فعالان سیاسی شیراز) مبنی بر اینکه هیچکدام از مقامات استانی در اجلاسیه شهدای فارس شرکت نکرده‌اند. اما بنده خود شاهد حضور آقایان عبدالله حسینی (معاونت امور عمرانی استانداری فارس) و ذوالفقار زمان (مدیرکل سیاسی و انتخابات) در شبی که دکتر لاریجانی در این اجلاسیه سخرانی می‌کردند بودم. جالب است بدانید که آقای حسینی در پاسخ به این سوال که آیا به این اجلاسیه دعوت شده‌اید یا نه گفتند: جلسه‌ای که متعلق به شهداست؛ دعوت نمی‌خواهد و شرکت در چنین جلساتی را وظیفه‌ی خودم می‌دانم.

ـ در یکی دیگر از کامنتهای آقای عبدالصمد صفری آمده است: «من به شخصه از استاندار شدن آقای حسینی بسیار خوشحال شدم و این اتفاق را فرصتی برای پیشرفت لامرد می‌دانم». برادر عزیز! خدای ناکرده این نوع تفکر منجر به خودخواهی و منفعت طلبی می‌شود. یکی از دغدغه‌های بنده همین است. متاسفانه بسیاری چنین فکر می‌کنند و مثلا میگویند آقای حسینی استاندار شود بهتر است چون به لامرد بیشتر توجه خواهد کرد. اگر نماینده یا فرماندار لامردی باشد، شهرمان آبادتر میشود. حرف ما این است که اولا اسلام حدود و ثغور نمیشناسد و همه امت واحده هستیم. ثانیا استاندار، نماینده مجلس، فرماندار و یا هر مدیر دیگری اگر با تقوا و خدا ترس باشد، ممکن است سهوا مرتکب اشتباهاتی شود اما از موقعیت بدست آمده سوء استفاده نکرده و ظلم و بی‌عدالتی در حوزه مدیریتی او صورت نمی‌گیرد، همگان در نزد وی یکسان بوده و قائل به طبقه‌بندی شهروندان نیست. زیرا بر این باور است که «ان اکرمکم عندالله اتقاکم».

ـ عزیزی با نام مستعار بصیرت از ظلم و بی‌عدالتی اینجانب در حق جناب آقای جعفری و از فساد مالی، اشرافیگری و تجمل‌گرائی بنده‌ی کمترین سخن رانده بود. رسیدن به بصیرت واقعی برای ایشان از درگاه رب جلیل آرزومندم. اگر این برادر یا خواهر بزرگوار لطف کنند یک مورد از فساد مالی اینجانب را ذکر کنند لحظه‌ای بر ماندن در سمت معاونت فرمانداری درنگ نخواهم کرد. با مشاهده‌ی وضع زندگی اینجانب از نزدیک می‌توانید به میزان گرایش حقیر به اشرافیگری و تجمل‌گرائی پی ببرید.

ـ در یکی از کامنتها عزیزی ما را از سوء استفاده از خون شهداء، ارزشها و مقدسات برحذر داشته است. برای اینکه بدانید چه کسی برای رسیدن به مقاصد پَست دنیائی خویش یا حزبی خود مرتکب چنین اقدام خفت‌باری شده، کافیست حوادث روزهای اخیر را مرور کنیم تا دریابیم چگونه از موقعیت خانواده‌ی شهیدی معزز برای دست یافتن به خواسته‎های خود سوء استفاده کردند و چگونه شعارهای زیبائی که مظهر شعور دینی و انقلابی ماست ممزوج با توهینها و فحش‌های زشت و زننده‌ای کردند که هر انسان باشرف و غیرتمندی شرم از بازگو کردنش دارد.

ـ ضمن عرض ارادت خدمت برادر عزیز و پیشکسوت جبهه‌ی فرهنگی جناب آقای موسی هنرپیشه، به همه‌ی رهروان شریعت نبوی و طریقت علوی و منتظران مهدوی اطمینان خاطر میدهم که همواره مدافع نظام و ولایت بوده، خود را سرباز کوچک مولا و مقتدایمان میدانم و آمادگی خود را در راه اعتلای آرمان و ارزشهای والای الهی تا رفتن جان از بدن و رسیدن به فیض عظمای شهادت اعلام میدارم.

گذشته، ما، آینده

خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۰

سالیان زیادی است بنا را بر نگفتن و نشنیدن از سیاست گذاشته ام. کوشیده ام خود را به دو دلیل درگیر مجادله های سیاسی نکنم: نخست اینکه سیاست، گستره ای است منهای اخلاق، که تنها ماکیاولی، با شهامت آن را به ما شناساند و به ما هشدار داد که در این گستره هر چه به تصوّر نیاید به دیده آید.

علاوه بر این، باور دارم که مباحثه با سیاست زدگان و سیاست پیشگان[که در باورهایش-عامدانه یا جاهلانه- تردید ندارند و نمی خواهند گفتار ولو منطقی شما را بشنوند و در آن باره بیندیشند] کاری به غایت بیهوده است؛ و اکنون نیز برای گفتن می گویم نه برای شنیدن؛ چون دیری است عادتمان شده است که بگوییم و نشنوند.

آنچه محرکِ این نوشته گردید، بحث های پیل افکنِ این چند ماهه در سایت تراکمه است که مرا چنان آشفته کرده که گویی جز با نوشتن آرام نخواهم گرفت. همین ابتدا تکلیف را روشن کنم که من از آن دست افرادی هستم که به جبر تاریخ باور دارم. یعنی اثرگذاری آنچه در گذشته، بر یک فرد یا جامعه رفته است بر رفتار کنونی و آینده ی او، که به زعمِ من نمی توان آن را انکار کرد. از این باب شاید بتوان مقاطع زمانی مختلفی را برای تحلیل دقیقِ ساختار اجتماعی، فرهنگی و روانشناختی جامعه ی لامرد تعیین کرد. حال شاید برخی به فراخور مبحث، بخواهند از تقسیماتی مثل پیش و پس از انقلاب، پیش و پس از اصلاح طلبان، و یا تقسیم بندی های چندگانه ی دیگر استفاده کنند.

آنچه از مطالب و مباحثه های اخیر در سایت، فهمیده شد این است که تقسیم بندیِ زمانیِ پیش و پس از انقلاب، برای تبیین مواضع و خدمتها نقطه ی عطف مهمی است. بسیاری از سهم خواهی ها نیز از آنجا ناشی شده است که برخی بر اساس این ابعاد زمانی، روند تحول منطقه را حاصل همّت و درایت و خون دل خوردنهای خود می دانند و بر این مبنا تلاش می کنند جایگاه خود را همچنان محفوظ و بری از دست اندازی مخالفان قرار دهند. از سوی دیگر برخی نیز بر این باورند که اگرچه نمی توان منکر کارهای صورت گرفته، بود ولی عزیزان بهتر است کرسی ریاست و سیادت منطقه را رها کنند و بگذارند بادِ تغییر بیاید.

حامیان سویِ نخست برای مدعای خود پیشرفتهای شگرف منطقه را مثال می آورند که لامرد را لامرد کرده است و مخالفان، از رانت خواری، استفاده های مادی و انحصارطلبی سخن می رانند. هرچند موضوع بحث حاضر، این نکته نیست ولی من فکر می کنم نقش پالایشگاه گاز پارسیان، در تحول پرشتابِ ظاهری و زیربنایی منطقه، موضوعی است که چندان در این مباحث به اهمیت آن پرداخته نشده است.

به نظرم جای این سؤال خالی است که اگر می پرسیم پیش و پس از انقلاب چه داشتیم می توان پرسید که از انقلاب تا پالایشگاه چه داشتیم و پس از آن چه داریم؟ پاسخ به این پرسش را به شما واگذار می کنم و می دانم که می توانیم با تجسّم آنچه بود و شد، با وجدان خود کنار بیاییم.

امّا آنچه مرا به نوشتن واداشت، کاستی فاجعه باری است که دامان اندیشه ی بسیاری از خادمان دیرین این دیار را گرفته است. در اندیشه ی آنها تنها، راه و خیابان و … نشانه ی تحول و خدمت رسانی است اما کسی پیدا نمی شود که بگوید ما چه دادیم که اینها را به دست آوردیم؟ و انسان در این میانه کجاست و چه جایگاهی برایش قائلید؟ حقیقتاً ما واجد ارزشهای بلند انسانی بوده ایم که با این دعواهای متعفن سیاسی، از آن تهی شده ایم. چه کینه ها و کدورتهایی که حاصل تفرقه انداختن و سینه زدن زیر عَلَم این و آن برایمان به ارمغان آوردند؟ دوپاره شدن منطقه ای که سالیان دراز یک خطّه محسوب می شد و مردمانش، برادروار در کنار هم زیسته بودند، ایجاد تز “ماندن به هرقیمت”، نهادینه ساختن فرهنگ عدم تحمل سیاسی، نهادینه ساختن ترس و تملّق و تنفّر و تفرقه، ایجاد پتانسیلِ بالایِ گریز از مرکز که جدا شدن مُهر از آن جمله بود و… هزینه های روانی و فرهنگیِ بسیاری که در مجادله های آتشینِ سیاسی وزنی ندارند؛ اینها روی دیگر سکه ای است که هیچکس از آن سخن نمی گوید.

من و بسیاری مانند من، قربانی این فضای بیمارآفرینی هستیم که با افتخار از آن نام برده می شود. آیا دردآور نیست که تنها به جرم یک رأیِ پدر به فلان نماینده، باید همواره سایه ی سیاهِ اضطرار بر سرت سنگینی کند و تا همیشه تاوان اشتباه نکرده را پرداخت کنی؟ اخراج فلّه ای معلمان به جرم رأی دادن به کاندیدای دیگر، توهین، فحاشی، و سنگ و گوجه پراکنی به نماینده ی منتخب شهرستان، وقایعی که بر سر ذوالقدر و سید رضی و حامیان آنها در مرکز شهرستان و دیگرنقاط و این اواخر عبدا… حسینی آمد، کشته شدن بیگناهان در مُهر به خاطر همین انتخابات کذایی مجلس در سالهای دور، آتش زدن فرمانداری، به حاشیه رانده شدن مسائل فرهنگی در این متن پررنگ دعواهای بی پایان سیاسی و فراگیر شدن معضلات اجتماعی-نظیر اعتیاد و طلاق- همه و همه جفاهایی است که بر روان جمعی ما رفته است و تنها ما با مواجهه ی بی پرده با خود می توانیم پی ببریم که چه ها که از دست نداده ایم.

به همین دلیل و دلایل بسیار دیگر بر این باورم که حتّی با تأیید همه ی پیشرفتها، این توسعه، “اخلاق محور” و “انسان محور” نیست. حتی با معیارهای ظاهری هم کارنامه ی توسعه ی انسان محورانه چندان پربار نیست: تا پیش از پالایشگاه، در این شهرستان چند پارک، چند مکان تفریحی، چند سینما، چند فرهنگ سرا، چند کتابخانه، چند استخر، چند ورزشگاه و مرکز درمانی وجود داشت؟ و هم اکنون چندتا از این موارد وجود دارد؟ تا پیش از پالایشگاه، راهی که مناطق مختلف شهرستان را به هم متصل می کرد چه وضعی داشت؟ نقاط دور از مرکز، نظیر اسیر و دارالمیزان و اهل و … چه وضعی داشتند؟ این، حرفِ ۳۰ یا ۵۰ سال پیش نیست؛ حرف همین ده سال اخیر است. راه ارتباطی با شهرهای همجوار و مرکز استان که بماند.

پرسشی که پیش پای شما می گذارم این است که آیا به موازات توسعه ی فیزیکی به توسعه ای که بر مبنای اخلاق و انسانیت باشد نیز گوشه چشمی داشته ایم؟ آنچه برای من جای شگفتی داشت این بود که هیچکس سرمایه های انسانی، اجتماعی و روانشناختیِ بسیار هنگفتی که از بابت همین عشق افلاطونی به لامرد!! از دست داده ایم را نمی بیند.اکنون ما مانده ایم و پیشینه ای از رفتار سیاست کاران و رهبران محلیِ منطقه که خواسته یا ناخواسته، بر فرهنگ سیاسی– اجتماعی و روان جمعی و شخصی ما اثر داشته است.

امّا اکنون و پس از سپری شدن سی سال، ما در برهه ی حساسی از تاریخ منطقه ی خود ایستاده ایم که می تواند راه را به سوی آینده ی بهتر هموار سازد یا همچنان راهِ بن بستِ هزاربار رفته را به آزمونی دوباره بگذارد. در آغاز، از جبر تاریخ گفتم و آنچه که ما را به آنی که هستیم بدل ساخته است؛ امّا باور دارم که این جباریت تاریخی را می توان در هم شکست.

برای برون رفت از تأثیر تلخ تاریخ باید آن را با آغوش باز پذیرفت، دلسوزانه و موشکافانه آن را تحلیل کرد، کاستی های رفتار گذشته و برجستگی هایش را برشمرد و برای آینده، توشه ای از تجربه ی گران برداشت. باور قاطع دارم که انکار گذشته، هیچ نتیجه ای جز تکرار مداوم تلخی ها نخواهد داشت. انکار گذشته، تنها الگوی رفتارِ بیمارگونه را راسخ تر و ناهشیارتر خواهد کرد.

آنچه برای من جای شبهه ندارد این است که در سطح سیاستمداران کهنه کار منطقه، هیچ اراده ای برای کنارگذاشتن تأثیر گذشته بر حال و آینده وجود ندارد و هشدار که این گونه تطهیرِ یکجانبه نگرانه ی گذشته، آن را به سیلی ویرانگرتر از همیشه بدل خواهد کرد. امّا جای خوشبختی است که نسل جوانِ تحصیل کرده، راه خود را یافته است و می خواهد که اثر این گذشته را از دایره ی رفتار کنونی اجتماع مان خارج سازد. در این راه، شایسته است آنها که لامرد را لامرد کرده اند نیز در این خانه تکانی بزرگ، همراه شوند تا سهم واقعی خود را برای بازسازی و آبادانیِ فرهنگی و روانی این مردم، پرداخته باشند.

اینجا لامرد است ، شما کجایید ؟

خرداد ۱۳ام, ۱۳۹۰

چندی است این سیاست ها و اسفندیار بازی در آوردن ها سرمان را به درد آورده است تا جایی که مخمان را روزی سه نوبت با آب گرم لامرد  شستشو می دهیم . از وقتی که اسماعیل خان دوم درب فرمانداری را قفل باران کرد و داد و فریاد های مردمی نگاه های تازه ای را به خود جلب نمود دیگر این تراکمه روی خوش به خود ندیده است .
هر تحصیل کرده ای مدرکی به سینه گرفته و پس از اتمام کار اداری یا شرکتی خود  در خانه خود نشسته و می نویسد انگار لامرد هم یک تراکمه دیگر شده ، هر کس دلش خواست آشنا حمله میکند هر کسی دلش نخواست ناشناس .
حال روز ما به همین منوال شب می شود مگر کسی جز تحصیل کردگانی که از دور دست فقط میگویند ” لنگش کن ” , و عده ای صاحب منصب که جایگاه فردا برایشان مهم است در اینجا مینویسند ؟

تا حالا دیده اید یک رفتگر شهرداری یا یک صاحب بقالی یا یک جوان بیکار شهر اینجا نوشتار راه بیاندازد ؟ نه عزیزم اینجا آدم بیکار میخواهد که حقوقش را به موقع می گیرد و هر از گاهی جهت تنوع چهار خط هم به نگارش در می آورد .

اینجا لامرد و مردم مهم نیستن همه این حرفها بهانست برای تنوع در چرخش زندگی و از روی لج و لجبازی مینویسند  تا شاید  با بیکاری ، بیکارتر از خودشان به پای مسامحه بنشیند و جواب اندر جواب .

از امروز تا انتخابات چند ماهی وقت باقی مانده است باید یک جور سرمان را گرم نگه دارند مسئولین از یک طرف شما تحصیل کردگان دور نشین هم از یک طرف که فقط مینویسید و چه کنم چه کنم راه انداخته اید اگر دلتان میسوزد بسم الله این خاک  گرم و این تشباد به معامله بنشینید !

اخر هر چه از ورزش گفتیم کسی صدایمان را نشنید گفتیم فایده ندارد بگذار چهار خط اول را از سیاست بنویسیم شاید دو نفر به واسطه اسم مطلب ما ، گول بخورند و از سیاست جدا شوند و فکری به حال ورزش شهرمان کنند .

شما تحصیل کردگان :

کدامتان میدانید در سالن کشتی لامرد خبری از کشتی گیر نیست و بیست و چند ملیون سرمایه زبان بسته دارد خاک می خورد ؟

کدامتان می دانید که دوچرخه سوار نوجوان شهر ما در اردوی تیم ملی به خاطر سهل انگاری عده ای مسئولین عازم مسابقات خارج از کشور نشده است ؟

کدامتان می دانید ورزش کونگ فو شهر ما که روزی ورزشکارانش مدال های رنگارنگ کشوری را به گردن می آویختن امروز ساکت و بی رمق است ؟

کدامتان میدانید که بیشی از معتادان جوان شهر ما همان ورزشکاران دیروزی بودند که امروز به جای توپ و دمبل با وافور تریاک سرو کار دارند ؟

کدامتان می دانید ورشکاران شهر ما دیگر به جای ورزش ماراتن قلیان کشی در پارک ها و نقاط مختلف شهر راه انداخته اند ؟  و …

و اما …  :

همه شما میدانید که با داشتن کارخانه سیمان . آلومینیوم ، شرکت پارسیان و … کلی از جوانان ما بیکار و با دغدغه های امروزی در خیابان تک چرخ می زند … اما چه کردید ؟

ولی حیف که گفتنمان پشیزی ارزش ندارد و نگفتنمان عقده شده است ، بیست روزی است که همه دست به دست هم داده اید از جعفری مینویسید و از استاندار و از اسماعیل منصوری اما نمیدانید که من و امثال من هم به شما می خندیم که فقط دعایه غصه خوردن شهر و مردم شهرمان را دارید بروید درستان را بخوانید بعد ها هم اگر مسئول شدید آنگاه بیایید و سمتی بدست بگیرید و دوباره همین جار و جنجنال امروزی …

بشکن آن آینه‌های تو درتو را… یا نقدی بر مصاحبه‌ای که…..

خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۰

نویسنده: مهتاب

به دنبال اتفاقات کوچک و درشت رخ داده در سطح استان فارس و شخم‌زنی آقای احمدزاده استاندار سابق فارس و عزل دسته‌جمعی فرمانداران و بخشداران که تقریباً تمامی شهرستانها و بخشهای مختلف استان فارس را با تنش روبرو ساخت و کار به آنجا رساند که مردم به درب استانداری و چند فرمانداری و بخشداری قفل زدند، شهرستان لامرد نیز از موهبت استاندار شجاع!  و مدیر ارزشی! بی‌بهره نماند و در واپسین ساعات حضور در پست استانداری آرامش شهرستان لامرد را بر هم زد و در حکمی غیرقانونی آقای جعفری فرماندار را عزل نمود. در پی عزل ایشان و اتفاقات پس از آن، آقای احمد منصوری معاون فرمانداری لامرد در مصاحبه‌ای با سایت تراکمه مطالبی را عرضه داشت که نقد سخنان وی را در ادامه می‌خوانید و قضاوت را به وجدانهای صادق، عادل و آگاه وا می‌گذاریم.
مقدمه:
اول: هر چند مصاحبه‌گر (جواد صفایی) تلاش کرده که به گفته خودش “تعلقات خاطر سیاسی‌اش را دخیل نکند” اما از همان سئوال اول پرسش از دوم خرداد، انگیزه سیاسی و سمت و سویش را مشخص ساخته است. از آقای صفایی عزیز می‌پرسیم آیا بهتر نبود از دنیای پاک و معنوی معلمی که تدریسش درس دین و زندگی (بینش اسلامی) است، سئوالی از سوم خرداد روز حماسه و مقاومت و ایثار و روز فتح خرمشهر می‌پرسیدید؟ فتح خرمشهری که به فرموده مقام معظم رهبری فتح خاک نبود بلکه فتح ارزشها بود؟ بهتر نبود از رشادتهای جوانانی می‌گفتید که با خونشان امنیت، آزادی و اسلام را هدیه کردند تا امثال من و تو با خیالی آسوده و راحت از این خوان پر نعمت انقلاب ارتزاق کنیم؟
دوم: در روزگاری که اشتغال و کار مانند طلا نایاب است و یکی از پایه‌های استحکام خانواده است. رو در رو قرار دادن آبدارچی و مقام مافوق برای تأئید و صحت، یک اتفاق موجب تردید است. ساده‌تر باید گفت امنیت شغلی آقای پاکدل (سرایدار فرمانداری) ایجاب می‌کرده به گونه‌ای سخن بگوید که معاون ناراحت نشود و آقای مصاحبه‌گر نیز آنرا بعنوان شاهد و مدعای مورد تأئید خود بداند. بنابراین سخنان آقای پاکدل نمی‌تواند سبب رد یا قبول این دعوی باشد. البته بخاطر امنیت و آینده شغلی آقای پاکدل از توضیح بیشتر مطلب صرفنظر می‌کنیم.
اما آقای منصوری عزیز در مصاحبه خود دغدغه هایی را مطرح کرده اند که اکنون لامرد به رفع عاجل آن نیاز دارد و باعث “برهم زدن آرامش” ایشان شده است، اما این دغدغه ها بیستر بوی سیاست زدگی می دهد تا مشکلات یک جامعه. وقتی سوال شده”چه چیزی بر زمین مانده…..” و پاسخ می شنویم”حق طلبی وعدالت خواهی ، ایجاد وحد….” پس یعنی اینها نبوده و برای احیای آن ایشان آمده اند.
حق‌طلبی و عدالت‌خواهی از شعار تا عمل
از جمله یکی از مواردی که آرامش آقای منصوری را بر هم زده است را حق‌طلبی و عدالت‌خواهی می‌باشد.
دبیر محترم معارف!
مگر عدالت در بینش اسلامی غیر از این است که هر چیز باید در جای خود قرار بگیرد و عدالت مساوی حق و حق یعنی قرار دادن هر چیز در جایگاه خود است. لطفاً از خودتان شروع کنید، تخصص، مدرک، سن و تجربه خویش را با آقای علی‌نژاد معاون سابق فرمانداری مقایسه کنید، عدالت‌خواهی کدام است:
شما دارای مدرک کارشناسی ارشد فلسفه و ادیان الهی با هیچ تجربه مدیریتی می‌باشید در حالیکه آقای علی‌نژاد کارشناسی ارشد مدیریت دولتی با بیش از ۱۰ سال سابقه در پست معاونت فرمانداری و بخشداری است.
آقای منصوری اگر شایسته‌سالاری یکی از ملاک های عدالت است کدامیک از شما شایسته این پست و مسئولیت هستید؟ آیا آن عداات‌خواهی که شما از آن دم می‌زنید اینچنین تعبیر می شود؟
آیا عدالت‌خواهی غیر از این است که خدمات بطور مساوی و عادلانه در سراسر منطقه توزیع شود؟ حداقل در این هفت ماهه چرخی در نقط دو شهرستان زده‌اید و متوجه شده‌اید که پوشش تلفن همراه همه نقاط دو شهرستان را در بر گرفته، و نیز وزیر راه سابق(بهبهانی)در مصاحبه با شبکه خبر از لامرد به عنوان نقطه‌ای که پرونده راههای روستایی آن بسته شده نام می برد، اکنون ببینید در موضوع راههای روستایی، اصلی و حتی بزرگراه در دو شهرستان چه انقلابی رخ داده؟ شاید بگویید این از اعتبارات نفت و گاز و یا دیگر جاهها بوده، ولی دوست عزیز این تأمین اعتبار با دوندگی و پیگیری همین بی‌عدالت منش ها!  و انحصار طلب‌ها! و خارج از مقام حق‌ها! ایجاد شده است.
آقای منصوری!
چه تعریفی از عدالت دارید؟
لامردی که سالهای قبل از انقلاب و حتی اوایل آن دبیرستان هم نداشت، امروز به یمن و برکت همین انقلاب وتلاش های همین مسئولین، دانشگاه های متعددی در مراکز بخشها داردو بیش از ۸ هزار دانشجو در آن مشغول به تحصیل هستند، آیا این عدالت در حوزه علم و دانش نیست؟
با دید منصفانه کمی امکانات ورزشی دو شهرستان را در همین ۵-۶ ساله بررسی کنید و ببینید حدود ۱۵ سالن ورزشی با چه خون دل و چه منابع مالی احداث گردیده. آیا این عدالت در برخورداری جوانان شهرستان های لامرد و مهر از امکانات ورزشی نیست؟
آقای معاون عزیز!
گاز رسانی به شهر های مختلف منطقه مصداقی از عدالت نیست؟گاز رسانی به دو مرکز شهرستان و پس از آن به شهرهای اهل، اشکنان، علامرودشت، گله دار و اسیر عدالت است یا انحصار طلبی؟
طرح آب محرم که آرزوی دیرینه مردم این دیار بوده است را ببینید( هرچند با دروغ های بزرگ استاندار سابق مبنی بر تامین بودجه میلیاردی برای تحویل آن به سازمان آب منطقه ای فارس و رفع مشکلات مدیریتی آن، دو بار افتتاح گردید و اکنون نیز نیم بند از آن بهره برداری شده)برخورداری شهرهای اشکنان، اهل، لامرد و روستاهای در محدوده این طرح با عدالت سازگار تر است یا انحصار طلبی؟
حداقل در این هفت ماهه با نحوه توزیع اعتبارات ۲ درصد نفت و گاز آشنا شده اید! وجدان و خدای خود را شاهد بگیرید و بگویید در کجای توزیع این دو درصد با توجه به قانون بی عدالتی انجام گرفته است؟ حداقل اسناد و مدارک آن موجود است و بر توزیع این اعتبارات همان استاندار شجاع!! و با اخلاق!! نظارت کافی و کامل داشته اند.
آقای معلم اخلاق و معارف اسلامی!
چرا بدبینی ایجاد می کنید  و انصاف و عدالت و اخلاق را در گفته هایتان رعایت نمی کنید؟حداقل انتظار حق طلبان این است که در این هفت ماهه به مردم گزارش دهید که در راه حق طلبی و عدالت خواهی چه گام هایی برداشته اید ؟
در مصاحبه تان اوضاع را بگونه ای وانمود کرده اید که بی عدالتی سراسر شهرستان را فرا گرفته و منجی این بی عدالتی، انسانی عدالت خواه و عدالت گستر به نام احمد منصوری است.
شاید برای تخطئه و فرار از پاسخ گویی بگویید که این خدمات از مصوبات سفرهای  رهبری و ریاست جمهوری است، که باید در پاسخ به شما عرض کنم که مصوبات  سفرها در شهرستان و در کمیته برنامه ریزی مصوب و به کمیته ای در استان ارسال و در هیات دولت به تصویب می رسد، که باز هم نباید از نقش، نفوذ و تاثیر مدیران کلان نگر و پرنفوذ غافل بود.
لازم به ذکر است خدماتی که در بالا به آن اشاره شد بخشی از همت، تلاش و اعتقاد به نوکری و خدمتگزاری جوانان دیروز این منطقه برای عمران و آبادانی منطقه لامرد قدیم بود که جا دارد از دو بزرگوار که عمر خود را مصروف خدمت به مردم کردند نام برد: زنده یاد محمد علی حیاتی نماینده پرتلاش و خستگی ناپذیر شهرستان های لامرد و مهر در مجلس شورای اسلامی در دوره های هفتم و هشتم و آقای محمد جعفری فرماندار پر تلاش و دلسوز منطقه با همراهی جمعی از دوستان ، همفکران و مسئولین خدوم.
آقای منصوری عزیز این دو با عمل خویش  درس اخلاق  را به مردم دادند و با نوکری مردم شعار وحدت و همدلی را در جای جای منطقه عینیت بخشیدند.
آقای منصوری عزیز! سوال این است که آیا شعار وحدت و همدلی را می توان با فرافکنی عملی کرد؟

مبارزه با فساد و رانت خواری
تنها با برچسب زدن فساد و رانت خواری  به افراد نمی توان با آن مبارزه کرد، اگر عقیده دارید که فساد و رانت خواری وجود دارد چرا مدارک و اسناد معتبر  را ارائه نمی کنید؟
منصوری عزیز! با اتهام و سیاه نمایی که نمی شود مدیریت کرد! فضای مدیریتی شهرستان را آنقدر غبار آلود کرده اید که نمی توان سره را از نا سره تشخیص داد. آقای معلم دین و اخلاق! حتی در خصوص دوری از تهمت و افترا در قرآن مطالعه و تدریس کرده اید و دیده اید که خداوند چه حکمی داده  و با تهمت زنندگان و بدگمانان چه معامله ای کرده است؟دبیر محترم:
– مَن یَکْسِب خَطِیئَهً أَوْ إِثماً ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بهْتَناً وَ إِثْماً مُّبِیناً
– لبهتان على البرىء اثقل من جبال راسیات
– اذا تهم المؤمن اخاه انماث الایمان من قلبه کما ینماث الملح فى الماء
– من بهت مؤمنا او مؤمنه او قال فیه ما لیس فیه اقامه الله تعالى یوم القیامه على تل من نار حتى یخرج مما قاله فیه!

مبارزه با اشرافی گری
آقای منصوری دوستدار ساده زیستی!
از مبارزه با اشرافی گری سخن گفته اید. اولا بهتر است اشرافی گری را تعریف کنید و منظور خودتان را از اشرافی گری و تجمل گرایی بیان دارید، ثانیا مصداق های این اشرافی گری در لامرد را بصورت شفاف ذکر کنید.
آیا کسانی که از راه مشروع و تلاش و زحمت خود به مال حلال دست پیدا کرده و حقوق شرعی خود را نیز به تمام و کمال پرداخت می کنند، مصداق اشرافیت هستند؟
اگر نظر شما بر نامشروع بودن مال آنهاست لطفا مدارک بیاورید تا ما هم روشن شویم
آقای معلم اخلاق ودین!
همانهایی که به زعم شما در محدوده اشرافیت قرار دارند، یا عضو هیات امنای بیمارستان هستند و یا مجمع خیرین مدرسه ساز و یا خیرین سلامت.آنهایی که شما آنها را متهم به اشرافی گری و تجمل گرایی می کنید کسانی هستند که از دیرباز دستشان به کار خیر می رفته و در ساختن مساجد و حسینیه ها همت کرده اند. همت همین ها بوده که لامرد مقام اول در ساخت بناهای خیریه دارد.
با اتهام و تهمت بدنبال چه هستید؟ آیا همینگونه به بچه های ما یاد داده اید که احترام آبروی مومن را نگه دارند؟ مگر از امام صادق (ع) برای بچه های ما نگفته اید که:”حرمت مومن از حرمت کعبه بیشتر است؟”
برادر عزیز! اگر مردم لامرد را نمی شناسید پس من می گویم : ولایتمدار، رساله ای، اهل خیر، دوستدار اهل بیت….. همین مردمی که شما با عینک اشرافی گری و تجمل گرایی خطابشان می کنید را باید در روزهای محرم و رمضان و خیرشان در سفره های پربرکت و حضور پرشورشان در این مراسم ها را ببینید تا شاید نگاه پر از ظن و گمانتان کمی تغییر کند.
چشم ها را بایدشست    جور دیگر باید دید

حاکم کردن ارزش های انسانی
هر چند در بند های قبلی به مواردی اشاره شد اما آقای منصوری فضای لامرد را به عصر ورود اسلام به ایران تشبیه کرده اید. گویا قرار است که اسلام و ارزشهای دینی توسط شما،دبیر معارف اسلامی، در منطقه حاکم شود.گویا که  در این منطقه از ارزش های اسلامی خبری نبوده  و نیست، که حاکم کردن آن “آرامش” حضرتعالی را “برهم زده”.
باز هم آقای دبیر محترم!
مردم متدین لامرد و وضعیت شهرستان را با نقاط دیگر استان مقایسه کنید. اگر تدین مردم ما بالاتر نباشد پایین تر هم نیست.
اگر ارزش های دینی و اسلامی نبود کجا ۴۰۰ شهید تقدیم انقلاب می شد؟اگر مردم متدین و ولایی نبودند کجا فوج فوج رهسپار جبهه می شدند؟آیا خون شهیدان را ارزشهای دینی نمی دانید؟
آقای دبیر چرا طفره می روید؟شفاف حقیقت را به مردم بگویید که این سیاه نمایی ها با چه هدفی انجام می شود؟بخدا هر نوع سیاه نمایی یعنی نادیده گرفتن خون های شهیدان والامقام!
“خود خواهان……حاضر به میدان دادن به نیروهای جوان….”
آقای دبیر معارف اسلامی!
به دانش آموزانتان در خصوص “قول معروف ” و “قول احسن” در قرآن و روایات چه گفته اید؟چرا در گفته ها و کلام خود تعقل نمی کنید؟ حداقل از کسی که هفت ماه تصدیگر امر معاونت فرمانداری بوده، انتظار می رود  اطلاعات اولیه در زمینه حوزه وظایف و شناخت مسئولین را داشته باشد.
باید ابراز تاسف کرد برای معاون فرمانداری که هنوز نه از مسئولین، و نه از سن و سال و تخصص روسای ادارات بی اطلاع است؟آقای منصوری آیا روسا و مدیران اداره راه و ترابری، مخابرات، تعاون، تربیت بدنی، بازرگانی، ارشاد، ثبت احوال، ثبت اسناد، تامین اجتماعی، کار و امور اجتماعی، کمیته امداد حضرت امام، بخشداران، بنیاد شهید، آموزش و پرورش اشکنان و علامرودشت، آبفای شهری و روستایی، شبکه بهداشت و درمان،اداره گاز شهری….جوان نیستند؟
اینها سن سالشان از جنابعالی کمتر بوده و شاید بعضی از آنها افتخار شاگردی شما را نیز داشته باشند!آیا این مدیران متخصص و تحصیلکرده در رشته و پست خود نیستند؟چرا در سخن وگفته خود تعقل نمی کنید؟و مهم تر از همه سن خود شما و معاون پیشین، کدام جوانترید؟ شمت یا آقای علینژاد؟!
آقای منصوری حتی در خط و خطوط سیاسی آنها کمی تحقیق کنید و ببینید آیا از یک جناح و باند سیاسی اند و یا از سلایق مختلف سیاسی انتخاب شده اند؟شاید منظورتان همان جمع قلیل ۱۱ نفره، جوان، متعهد و متخصص هستند؟واضح به مردم بگویید بدنبال چه چیزی و فرمانبردار چه کسی هستید؟

کرامت انسانی یک شعار بیش نیست!!
آقای منصوری گفته اید: “هر مدیر باید کرامت انسانی را سرلوحه کار های خود قرار دهد……”جانا سخن از زبان ما می گویی
چرا بجای مردم پاسخ می دهید؟کرامت انسانی و خدمتگزاری را باید از مردم پرسید…شما و دوستانتان و هم باندیهایتان در خصوص کرامت انسانی چه کرده اید؟
آقای معاون کمی چشم های خود را بازتر کنید..آیا شعاع خدمتگزاری از کمشک تا دارالمیزان و از زَزَّه تا ظالمی و تا آخرین روستاهای چاهورز را نمی بینید؟دو شهرستان لامرد و مهر در این ۶-۵ ساله تبدیل به کارگاه سازندگی شده است و فعالیت و تلاش در جای جای منطقه و در همه بخش ها فعال بوده است. این همه خدمت که وظیفه نوکران و خدمتگزاران مردم شریف صورت گرفته توسط همین جوانان برمند، مخلص، متعهد و متخصص صورت گرفته است که جای تقدیر از همه مدیران دو شهرستان دارد. تاکی باید سرخود را مثل کبک زیر برف کنیم و حقیقتها را بخاطر دو روز پست و مدیریت بیان نکنیم. شجاع باشیم و حقیقت را به مردم بگوییم که این خدمات حاصل خون شهیدان و دلسوزان نظام است.

عزل آقای جعفری فرماندار لامرد
آقای منصوری عزیز!
در دفاع از عملکرد زشت استاندار سابق در عزل دسته جمعی فرمانداران و بخشداران و عزل آقای جعفری گفته اید که: “ایشان به هیچ عنوان عزل نشده اند بلکه پایان ماموریت خورده اند”(!!؟)
به عرض جنابعالی می رسد که: ۱- ابتدا رجوع کنید به قانونی که فصل الخطاب است تا ببینید در خصوص عزل بخشداران و فرمانداران چه گفته و آیا این در مجموعه وظایف استاندار است یا وزیر کشور؟ ۲- هنوز یک ماه از ماموریت آقای جعفری باقی مانده بود.لازم به توضیح است مدت خدمت ۳۰ ساله آقای  جعفری سال گذشته پایان یافت اما با تقاضای وزارت کشور و اعلام نیاز این وزارت، برای مدت ۶ ماه دیگر تمدید گردید که تا پایان آن یکماه دیگر باقی مانده بود ، پس انتهای ماموریت فقط با درخواست وزارت کشور اعلام می شود، بنابر این آنچه در خصوص این قضیه از سوی شما در مصاحبه عنوان شده سفسطه ای است برای توجیه این اقدام غیر قانونی.حال سوال اینجاست که چرا اجازه ندادید ماموریت به پایان برسد و ناگهان در آستانه خروج استاندار از فارس این اقدام صورت می گیرد؟با چه هدفی این عمل خلاف قانون انجام می شود؟
شجاع باشید و بگویید استانداری تبدیل به ستاد انتخاباتی آقای میم شده بود و برای کاشتن مهره های مورد نظر آقای میم در مجلس این تغییرات صورت می گیرد! که امروز این قضیه در حال رو شن شدن برای تمام مردم و مسئولین کشوری است(رجوع شود به سخنان رحیمی و عکس العمل دیگران در مورد زیر و رو شدن کشور با انتخابات مجلس و اتفاقات استانداری فارس و استعفای آقای حسینی)
آقای منصوری عزیز!
این اتفاقات در چه دولتی سابقه داشته ؟آیا به این می گویند مدیریت متعهدانه و خدمتگزارانه؟ یا معنای دقیقتر آن قدرت طلبی و حب نفس و کسب مقام و پست است؟
وضعیت مدیریت استان را ببینید…استاندار شجاع و ارزشی که شما و دوستانتان با پلاکارد در مراسم معارفه وی شرکت کردید، اینک استان را با ۱۰ شهرستان رها کرده که فرماندار آن یا سرپرست است یا در دقیقه نود اخراج شده، چندین شهر که یا بخشدار ندارد و یا بخشداریش به صورت سرپرستی اداره می شود،ادارات کل استان که تعداد زیادی از آنها با سرپرستی اداره می شود…اینها حکایت از چه چیزی دارد؟آیا این همان “وحدت و همدلی” است که “آرامش شما را بر هم زده” و این نهضت اعتقادی را براه انداخته اید و حاضرید برای آن “جان ناقابل خود” را بدهید؟
مراسم تودیع و معارفه به همراه هدایا و لوح تقدیر!!
آقای منصوری عزیز!
گفته اید که: “رسم این است که…….در مورد ایشان هم سه تن از مدیران کل استانداری و یکی از معاو……..”،سوال: آیا رسم این است که در هنگام بازدید یکی از مدیران کل استانی از شهرستان این اتفاق بیفتد و از فرمانداری با آقای جعفری تماس بگیرند و اعلام کنند که فاکسی از شیراز آمده و بیانگر پایان ماموریت شماست؟آیا این سه تن از مدیران استانی که به قول شما با لوح تقدیر و هدایا آمده بودند نمی توانستند یک روز قبل با وی تماس گرفته و قصد خود را مبنی بر حضور در فرمانداری اعلام کنند؟شاید…شاید! فرماندار آنروز در فرمانداری نباشد و عزیزان معطل می شدند! هرچند به نظر می رود که قصد بر این بوده که فرماندار را غافلگیر کنند تا این مراسم برای همیشه در ذهنش باقی بماند!!
باز هم آقای دبیر دین و زندگی!
اخلاق حکم می کند کسی که سی سال خدمت کرده و بیش از ۵ سال سمت فرمانداری یک شهرستان را بر عهده داشته و اتفاقا از فرمانداران با سابقه و نمونه استان بوده، مراسم تودیعش این چنین باشد؟البته این قضیه مسبوق به سابقه است، هم در دوران اصلاحات و هم در همین دولت:
عزل وزیر امور خارجه را در ماموریت آفریقا آن هم در حضور رئیس جمهور یک کشور، عزل دسته جمعی ۵ وزیر دولت نهم، عزل مصلحی در دولت دهم و آن اتفاقات تلخ، عزل دسته جمعی چندین فرماندار و بخشدار در سطح استان و …… این قضایا و چنین برخوردهایی از مقامات استانداری انتظار می رفت ولی توجیه آن از سوی شمابه عنوان دبیر دین و اخلاق نه!
دوست عزیز یک بار هم که شده صادق باشید و بگویید ایجاد چنین جوی در شهرستان بخاطر این نوع برخورد استاندار بود نه زیاده خواهی “زیاده خواهان”!!

تعویض قفل درب اتاق فرماندار
آقای معاون فرماندار!
در روز پنجشنبه،یعنی یک روز پس از ارسال فاکس از استانداری، به سرایدار دستور دادید که توپی قفل درب اتاق فرماندار که هنوز وسایل وی در آن بود را عوض کند، که البته به دلایلی بعدا منصرف شدید. سوال:آیا به گفته خودتان ،که آقای جعفری معلمتان بوده، به اندازه یک روز هم اعتماد نداشتید؟شما که می گویید این کار به حکم حراست بوده ،آیا نمی شد با هماهنگی معلمتان باشد تا به ایشان توهین نشود؟
دوست عزیز در مصاحبه خود گفته اید که: “به یاد ندارم خلاف واقع گفته باشم”، چرا وقتی نگهبانان جلو درب فرمانداری از ورود آقای پاکدل به داخل جلوگیری می کنند و پس از تماس آقای جعفری با شما، حضرتعالی اظهار می دارید که من به آنها چنین دستوری نداده ام، سوال: به نظر شما آیا سربازان سرخود این کار را انجام داده اند؟ اگر چنین است که باید چنین سرباز خودسری را توبیخ کرد، و اگر چنین نیست باید به معلم اخلاق گفت صداقت را چگونه تعبیر می کنید؟
حال این سوال پیش می آید که آیا این گفته های شما خلاف واقع نیست؟آیا این بی اعتمادی شما به معلم خودتان و حتی به معلم بسیاری از فرهنگیان نیست؟آقای منصوری این بی اعتمادی ناشی از چیست؟آیا این بی اعتمادی پاسخ آن همه بزرگ منشی و اعتماد آقای جعفری در تمجید و ستایش از شما به عنوان یک نیروی جوان و بومی در جلسه تودیع شما بود؟
آیا این است تعبیر و تفسیر حدیث “مَن علَّمنی حرفا فقد صَیَّرنی عبدا”  از دید یک معلم دین و اخلاق؟ آقای معاون فرماندار کمی به عقب برگردیم: جلسه تودیع و معارفه فرماندار سابق در سال ورود اقای جعفری به ساختمان فرمانداری لامرد….ببینید در آن زمان کرامت انسانی و ارزشهای دینی چگونه رعایت شد و شما که یک عمر درس دین اخلاق دادید چگونه رعایت کردید!:
فرمانداری غیر بومی که شاید نقاط خیلی برجسته ای در کارنامه فرمانداریش نبود چگونه با عزت و کرامت راهی شد و شما…..
در پایان چند نکته:
اول اینکه در خصوص ارزش افزوده جداگانه و با سند و مدرک پاسخ خواهم داد.
دوم اینکه از آقای منصوری عزیز به عنوان سرباز ولایت انتظاردارم مرز خود را با جریان انحرافی صراحتا مشخص کنید و بیان کنید که شما و دوستانتان همچنان بر این عقیده اید که مشایی مردی بزرگوار و پاک است!

سوم از خوانندگان سایت تقاضا داریم فقط با نام اصلی بنویسند، زیرا با توجه به اظهارات دور از شان سایت برخی کاربران و نه اکثریت آنها در روزهای گذشته، از درج کامنت های با نام مستعار معذوریم و امیدواریم ادمینهای سایت در این زمینه با ما همراهی کنند

ودر پایان:

واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

اضافه شده توسط مدیر سایت: مدتی بود که بحث نوشتن با اسم مستعار توسط برخی از دوستان پیشنهاد شده بود. مشکل اصلی نوشتن به اسم مستعار، مشکلات پس از انتشار مطالب است که برای سایت مسئولیت آور است. پس از مشورت با حقوق دانان، مشخص شد در صورتی که مسئولین سایت از اسم واقعی نویسنده اطلاع داشته باشند ولی این نویسنده به هر دلیلی بخاهد به اسم مستعار مطلب بنویسد، از نظر حقوقی فرق چندانی با حالتی که نویسنده به اسم واقعی خود مطلب بنویسد نخاهد داشت. البته همچنان مسئولیت نوشته با خود این فرد خاهد بود.

در هر صورت این مطلب اولین مطلب از نوع مطالبی است که با اسم مستعار منتشر میشود.

مؤسسه خیریه بعثت النبی لامرد را بهتر بشناسیم۲

خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۰

باسمه تعالی

 

( هرچه در راه خدا انفاق می کنید به شما عوض می بخشد.)

(قرآن کریم آیه ۳۹ سوره سباء)

 

مؤسسه خیریه بعثت النبی لامرد را بهتر بشناسیم

 

براساس اطلاعات ارائه شده قبلی جهت اطلاع بیشتر عزیزان ، قسمتهایی از اساسنامه مؤسسه که به شماره ۳۸ در دفتر اسناد رسمی اداره ثبت اسناد شهرستان لامرد در سال ۱۳۸۸ ثبت شده است به شرح ذیل اعلام می گردد:

* موضوع: فعالیت مؤسسه خیریه بعثت النبی در حوزه اجتماعی و پیشگیری و توان بخشی می باشد.

* محل : مرکز اصلی مؤسسه استان فارس ـ شهرستان لامرد ـ بلوار شاهد

* اهداف مؤسسه عبارتست از:

۱ـ تحت پوشش قراردادن ایتام و خانواده های بی سرپرست و نیازمند ارائه خدمات اجتماعی

۲ـ کمک نقدی و غیر نقدی به افراد نیازمند

۳ـ کمک به هیأت های مذهبی و برگزاری مراسم های اعیاد و وفات ائمه معصومین

۴ـ همکاری با دیگر مؤسسه های خیریه فعال جهت رشد و پیشبرد اهداف اجتماعی و عمرانی مؤسسه مطابق قوانین و مقررات موضوعی کشور

۵ـ جمع آوری کمکهای نقدی و غیر نقدی از اشخاص حقیقی و حقوقی

۶ـ تأسیس مراکز نگهداری کودکان ، زنان و سالمندان

۷ـ تأسیس مجتمع ها و مراکز خدمات بهزیستی

۸ـ برگزاری مراسم های فرهنگی و ورزشی جهت کمک به افراد نیازمند

۹ـ ارائه خدمات مشاوره ای و کلینیکی به افراد نیازمند

مؤسسه خیریه بعثت النبی لامرد را بهتر بشناسیم

خرداد ۸ام, ۱۳۹۰

باسمه تعالی

 

( هرچه در راه خدا انفاق می کنید به شما عوض می بخشد.)

(قرآن کریم آیه ۳۹ سوره سباء)

 

مؤسسه خیریه بعثت النبی لامرد را بهتر بشناسیم

 

            هرچند که پوشش خدمات بیمه ای توسط دولت افزایش یابد و نقش حمایتی خانواده نهادهای حمایتی نظیر کمیته امداد ، بهزیستی گسترده تر گردد ، باز هم برخی از شهروندان هستند که برای تأمین مایحتاج زندگی مثل: سلامت ، تحصیل فرزندان و … نیازمند سازمانهای مردم نهادی می باشند که در این زمینه بروز و ظهور پیدا می کنند، لذا برای حمایت از کسانیکه نه تمایل دارند سربار جامعه باشند نه دسترسی به افراد توانمند دارند ، این مؤسسه به یاری تعدادی از افراد نوع دوست و به منظور ارائه این خدمات به این افراد یعنی برقراری ارتباط مابین افراد توانمند و علاقه مند به حمایت از افراد ضعیف و ضعفای نیازمند این مؤسسه را به نام بعثت النبی راه اندازی کرده اند.

لامرد، چگونه «لامرد» شد؟

خرداد ۷ام, ۱۳۹۰

دوستان دانشگاهی و اصحاب فرهنگ و رسانه!

در زمانی که منطقه عزیزمان با مسئله ای روبروست؛ وظیفه ی ما ایجاب می کند که بدون حب و بغض در جهت کاهش التهاب به وجود آمده تلاش کنیم و در پی وحدت مسئولین و پیشرفت منطقه باشیم؛ نه اینکه با قلم طنزآلود و طعنه آمیز و بعضا عقده گشایی، همه چیز را از دریچه قدرت و سیاست دیده و فضا را مسموم تر کنیم. البته کسی منکر نقد دلسوزانه و ارائه راهکار نیست که این از مصادیق امربه معروف و نهی از منکر است؛ اما اغلب نوشته ها در جهت تخریب و مزه پرانی است.

لامرد، چگونه و توسط چه کسانی «لامرد» شد؟

در اوایل انقلاب اسلامی، عده ای از جوانان تحصیل کرده منطقه برای حفظ آرمانهای انقلاب و پیشرفت منطقه، هم قسم شدند و آستین همت را بالا زدند و اگر نبود خدمات آنها، امروز شاهد لامرد و مُهر صنعتی نبودیم.

-) بعد از انقلاب، عده ای از کدخداها و … خود را انقلابی جا زدند تا مسئولیت های کلیدی منطقه را غصب کنند و همین جوانهای تحصیل کرده (و به زعم بعضی از دوستان ناآگاه: قدرت طلبها!) بودند که جلوی آنها ایستادند و مانع از این کار شدند و البته تهمتهای زیادی را هم به جان خریدند.

-) عده ای دیگر با سوء استفاده از فضای باز اوایل انقلاب، به دنبال راه اندازی دفاتر گروهک های کمونیستی، از لنینیسم تا مائوئیسم، بودند ولی با هوشیاری همین جوانان قدرت طلب!! فرصت نفس کشیدن هم از آنها گرفته شد.

-) عده ای دیگر با دامن زدن به مسائل ملی گرائی، به دنبال چندپاره شدن لامرد بودند که آنها را هم ناکام گذاشتند.

-) بُعد مسافت و کمبود وسایل ایاب-ذهاب و … برای انجام کارهای اداری، یکی از مشکلات سخت مردم منطقه بود که در زمان نمایندگی حاج آقای علوی، به کمک همین جوانان ساختارهای سیاسی و اداری لامرد پیگیری و راه اندازی شد تا برای انجام امور اداری مجبور به طی مسافت زیاد تا مرکز شهرستان نباشند.

-) اغلب شما داستان راه انداری آموزش و پرورش لامرد را شنیده اید؛ که در مخالفت با استقلال آموزش و پرورش لامرد از شهرستان لار، آموزگاران غیربومی تحصن کردند و محل کار را ترک کردند. با کار انقلابی و شجاعانه مرحوم حیاتی (مدیر وقت آموزش و پرورش) مبنی بر فراخوانی تمام دیپلمهایی که در مؤسسات دولتی لامرد مشغول به کار بودند، حتی یک ساعت کلاسهای درس تعطیل نشد و متعاقب آن، شاهد ایجاد دانشسرای تربیت معلم در لامرد بودیم. به طور مکرر بعد از استقلال هر اداره لامرد از شهرستان، صدای خیلی ها در می آمد. آیا دوستان، تحقیقی در این مورد و موارد مشابه انجام داده اند؟

بارها شاهد دعوت از همین جوانان لامردی برای تصدی پست های استانی (مدیر کلی و …) بوده ام؛ اما آنها نمی پذیرفتند و در لامرد می ماندند و این گونه بود که لامرد، «لامرد» شد.

اگر نگاهی اجمالی به دو دوره ای که این دوستان (به اصطلاح بعضی قدرت طلب!) در لامرد مسئولیتی نداشتند، بیندازید؛ خواهید دید که در آن دو دوره در خیابان ها و میدانهای لامرد، نیروهای کمیته با اسلحه نیمه سنگین و ماشینها لندکروز مانور می دادند و وارد حریم خانه شهید و بسیجی و بی گناه می شدند. ولی همین دوستان که اجبارا از مسئولیت های لامرد کنار گذاشته شده بودند؛ در مراکز استانها مسئولیت گرفتند. از جمله: آقایان زارعی، حقایقی، جعفری، حیاتی و … در شهرهای شیراز، بندرعباس و شهرکرد. می توانید از دوستانتان در این شهرها پرس و جو کنید تا برای شما بگویند که منشأ چه تحولات خوبی شدند. ولی لامرد در آن دو دوره چه پیشرفتی کرد و چی شد؟!!

در زمان نمایندگی مرحوم حیاتی نیز، هر با انصافی می داند که لامرد با گذشته اش قابل مقایسه نیست؛ هرچند که این خدمات را از جامعه ولائی می دانیم و اگر مسئولین وقت لامرد نبودند و پیگیری نمی کردند؛ آیا لامرد چنین می شد؟ امروزه هر وکیل و وزیر و مسئولی که می خواهد از رشد و توسعه در ایران بعد از انقلاب اسلامی مثال بزند؛ قطعا یکی از شهرها، لامرد و مُهر می باشد.

عزیزان! «مسئولیت» اگر برای خدمت نباشد؛ پشیزی ارزش ندارد. این دوستان، آنقدر هم ناشناخته نیستند که اگر در لامرد مسئولیتی نداشته باشند، در سطح استان یا کشور مقامی برای خدمت نداشته باشند.

دوستان! «دیکته نانوشته، ۲۰ هست». این گوی و این میدان. هنوز میدان زیادی برای کار وجود دارد؛ مجتمع های فرهنگی، دانشگاه، فرهنگسرا، کارخانه، شرکت و … ایجاد کنید که در این صورت تمام مسئولین محلی و کشوری دستان شما را خواهند بوسید.

و اما مسائل اخیر

مسائل پیش آمده در لامرد، اختصاصی به شهر ما ندارد بلکه در اغلب شهرهای استان فارس صورت گرفته است. استاندار سابق فارس اعلام کرده بود: «من با بلدوزر! آمده ام و همه را صاف! خواهم کرد»؛ و این کار چیزی نیست جز در راستای تحولات سیاسی کشور و به دست گرفتن انتخابات مجلس نهم و دولت یازدهم توسط فرقه انحرافی رخنه کرده در دولت.

هر شخصی که مسئولیت می گیرد، می داند که روزی هم می رود ولی آموزه های دینی و ملی حکم میکند که بر اساس «لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق» لااقل محترمانه مسئولیت را ترک کنند. این چه مسئولیتی است که مسئول نتواند نیروهایی خود را شخصا انتخاب کند؟! اعتراضهای انجام شده در لامرد به همین نحوه عزل و نصبها و برخوردها است که اختصاص به لامرد نداشته و در اغلب شهرهای فارس (کازرون فیروزآباد و شیراز و …) به وجود آمده است. تاکنون دو روز است جمعی دانشجوئی و مردمی در جلوی استانداری فارس معترض و خواستار استاندار بومی هستند. نه اینکه صدای حاج آقای شهیدی در آمده؛ بلکه صدای اغلب ائمه جمعه فارس از جمله آیت الله ایمانی، و صدای روحانیون دیگر از جمله آقایان حائری و مصباح یزدی و علم الهدی نسبت به این جریان انحرافی درآمده است.

کلام آخر

در پایان، دوباره از عزیزان و دوستان در منطقه دعوت میکنم؛ به آنچه که به خیر و صلاح منطقه است عمل کنند و بیائید با اتحاد و همدلی لامرد و مُهر را آباد کنیم و گرنه بیرون از گود نشستن، قلم زدن، طعنه، تخریب، تهمت و افتراء، نه تنها مشکلی را حل نمی کند، بلکه جو و فضا را مسموم نیز میکند و این ادبیات از قشر تحصیلکرده بعید است. شاید شما این نوشته را یک موضع گیری سیاسی تلقی کنید اما تأیید می کنید که این نوشته لااقل اطلاعاتی هر چند اندک در اختیار بازدیدکنندگان سایت قرار خواهد داد.

این نوشتار، اندکی از زحمات مسئولین کشوری و محلی بود و از دوستان خواستارم برای روشن شدن بیشتر افکار عمومی، در یک مرکز دانشگاهی یا فرهنگی در شهرستان تشریف بیاورند تا به مناظره بپردازیم.

(هماهنگی و ویرایش: جابر رضائی)

ارشاد نامه

خرداد ۷ام, ۱۳۹۰

آن باران خمینه، آن بپا دارنده تعزیه‌های پرهزینه، آن سرکوب‌گر انواع غریضه، آن خَزِ سُرو و خاگ با گِویزه، آن خرد کننده فرهنگ با تیشه، آن کَننده درخت هنر از ریشه، شیخنا و مولانا محمد جریر تبری هنرپیشه، مرد باروت و جبهه و جنگ بود و سکان‌دار ارشاد و فرهنگ. جلوسش بر تخت فرهنگ پردوام بود و بیگانه با موسیقی و افلام بود.

در ذکر وی برفته است که راست می‌رفت و راست می‌گشت و راست می‌گفت و راست می‌پوشید و راست می‌خفت و راست می‌خورد و راست می‌..ید [مترجم: این کلمه در کتب خطی موجود پاک شده است. به احتمال زیاد منظور “می‌اندیشید” باشد]. نقل است در ایام جوانی عارضی بر وی حاصل گشتی و چند صباحی به چپ مایل، لیکن اخویان جانی و ایمانی اجازه نداندی که وی بیشتر بر آن صراط استوار بماندی و راستش کردندی. نقل است چون باز به صراط راست شدی معجزتی عظیم پدیدار آمدی و حسن‌زاده نامی ملقب به عبد رضا با کاسه‌ای حلیم به دیدار آمدی. چون از آن حلیم بخوردی فی الجمله وجودش راست شدی و از جمیع کژی‌ها پاک. زآن واقعت تا وفاتش بیست و اندی سال گذشت و بر راستی‌اش عارضی حاصل نگردید. جل الخالق!

نقل است چون شیخ به دنیا آمد سیلی آمد و هیکلی آب ببرد، کولیها را کپر، آتش درگرفت و نی انبان عبدلوی اعظم در آتش بسوخت و مرغکی از پشت بام نالید سه مرتبه: کُد، کُد، کُدااااک. شیخ چون به قنداق این بشنید چیلش فراخ شدی، فراخ شدنی. پس هزاران فالگیر و خلیفه و نودین و پیشگو به مَختَکَش آوردند که آن واقعه تعبیر کنند و جمله متفق القول بگفتند: او سکان‌دار فرهنگ خواهد گشت و چون آن مرغک بینوا سه وهله و هر وهله ۳ کِش صوت “کُد” سر داده، در طول حیاتش ۹ وهله، فرهنگ، کن فیکون خواهد گشت و آن شد که جمله بگفتند:
ازیرا بعد از آن سه مرتبه کد کد کداک
۱- نابود گشت شاه و پهلوی و ساواک
۲- انقلاب شد در جمله فلک و افلاک
۳- جنگی بپا شد میان دو بلاد ایران و عراک
۴- چون جنگ تمامت رسید بلادها پر شد از بنگ و حشیش و تریاک
۵- بر هر بادیه دسته‌ای مشغول دزدی و چپاول املاک
۶- مخلوق زیادی کوچ نمودند به شیراز و باغات جبل الدراک
۷- مخلوط و عجین شدند خان و کولی، سید و دلاک
۸- معتاد گشتند طفلکان به اِکس و شیشه و کِراک
۹- به فسق و فجور رایج شد سفلیس و ایدز و سوزاک

اتفاق را تک تک چنین روی داد که گفته آمد و خلایق را جمله فرهنگ زیر و زبر شد. چنان که خلایق، از پیر و جوان، آلات فرهنگی به دست، در پستوی خانه به غنی سازی فرهنگ مشغول گشتند و آن نبود مگر به همت شیخ محمد. گفته آمد که خلایق به فرموده وی، نی‌انبان پاره کردند و تعزیه و نوحه و شروه و بیت به کناری انداخته، در کنجی خلوت گزیده، دیشی راست کرده، از افلام فارسی وان و پی ام سی بهره‌ها گرفتندی و سورو نخوردندی که بوی گند می‌دهدی و عرق سگی خوردندی و شراب اسکاتلندی به کام ریختندی. گفته‌اند که خلایق تنباکوی چاه‌گزی و بندر به کناری نهادندی، جمله معسل‌کش شدندی که های‌کلاس‌تر بدی. و این از کرامات شیخ بودی جمله.

او را گفتند: آخرین خدمتی که به فرهنگ خواهی نمود، چه باشد؟ گفتا: بهنوش (بختیاری) می‌آورم به نزدیک، تا خلایق از پشت شیشه‌اش نظاره نکنند و حسرت نخورند. که عمری به بهنوش پشت شیشه سپری نمودن، چون نظاره عسل است درون شیشه و آن حسرت آور است گزاف. و فرمود بگذارید چند سال دیگر بگذرد، گوگوش را هم خواهیم آورد و عمرش کفاف نکرد.

گویند چون پای در ۱۲۰ گذاشت شبی از لیالی مبارک رمضان، عصا زنان به اعلان مناجات سحر پشت بام خزید و چون نظاره کرد، مجمعه‌های گرد، جمله رو به آسمان دید، خالی از طعام، پر از اِل آِن بی و قیچی، و خلایق در خلوتی خزیده به تماشای ماریچی. و شیخ چون چنین بدید پای پتی سر به جبال سادول نهاد به استغفار و کس او را ندید تا چند سال بعد استخوان جمجمه‌اش در مسیله یافتند که به آب دِرَه آمده بود و جمله از دندانش وی بشناختند. و چون خواستند دفنش نمایند کس بر طریقت مسلمانی نمانده بود که حکم غسل و طریقت کفن بداند و او را بی غسل و کفن رو به کوش به خاک کردند.

خدایش بیامرزاد که راست به دنیا آمد، راست زیست و راست بمُرد.

ویرایش شده توسط: مسعود اسدپور

طرحی نو در اندازیم؟!

خرداد ۷ام, ۱۳۹۰

فرستاده شده توسط : حسن ذکاوت

سر خط:

در عصر “هر جایی” و “بی جایی” سوژه ، پراکندگی را عده ای مایه ی شادمانی است و برخی را مایه ی  هراس و عذاب .

اینترنت و جهان بینی “تارنمای پیوسته” در عین راحتی و سرعت ، خطر  سطحی نگری و سرگشتگی را برای “فاعل شناخت” به ارمغان آورده است . کرنش به “نظریه” جای خود را به افتخار به “گیگابایت” و ” فلاش مموری اطلاعات” داده است . در این دگرگونی، انسان غربی بی شک “کهکشان ارتباطی” خود را ساماندهی روزآمد می کند، روزگار و نهایت ما اما چون بسی دیگر از محورهای زیستی، خط خطی و در به در است . … در جغرافیای برد من،  تلاش آقای دکتر مسعود اسد پور برای “پرسش گری” و “هم اندیشی” در سایت “تراکمه” ستودنی است. تمام “الف” های این کلمات در ابتدا او را درود می دهند .

نوشته ی زیر خلاصه ا ی است به هم ریخته از مقاله ای مفصل با چند محور،  که به دلایل زیادی نشر کامل آن می ماند  به شکلی و زمانی دیگر…(همه ی منابع و مآخذ نیز حذف شده اند.)

در خواست:

۱)      این متن و دنباله های آن، مشق هایی ( صد البته سرشار از کژ فهمی و دیریابی است) در مدرنیته، مدرنیسم، توسعه ی مدرن و … است . از مخاطب انتظار می رود “اندیشه مدرن” را بدون وابستگی و خاستگاه حتمی جغرافیایی آن بلکه به عنوان میراث جهانی در نظر بگیرد .

۲)      اگر در خوانش و دریابی  این متن و دنباله های بعدی، احساس کردید چیزی دستگیر شما نشد جز سر درد، اصلا به خودتان دست نزنید ! “گیرنده” هیچ مشکلی ندارد، اشکال از “فرستنده” است !

۳)       نگارنده معتقد است که ما با “نقد و خوانش درونی” از مدرنیته می توانیم “توسعه ای مناسب تر” را برای سرزمین مان ورق بزنیم.

۴)      مایه ی خشنودی و شادی است اگر مخاطبان فرهیخته، قلم یا حتی شلاق نقد را برگرده ی این متن نثار نمایند نه بر جسم و روان نحیف نگارنده !

ضرورت:

از زمان آغاز مواجهه ی جدی ایرانیان با “مدرنیته”، ناسازگاری ها و مخالفت ها  با آن سر برآورده و هنوز ادامه دارد… بخش عمده ای از روشنفکران ما دن کیشوت وار به رویارویی با مدرنیته رفته اند. ..  بیرق “غرب زدگی” را علم کرده اند و از بیخ و بن مدرنیسم و دستاوردهای آن را به پستی گرفته اند … اسم آنها هم در تاریخ اندیشه ی معاصر ما ثبت شده است … و هنوز انتقاد به آنها موجی از فحش و ناسزا را برای شما به ارمغان می آورد! اما نکته ای در اینجا گم شده است : مدرنیته چیست؟

ما چگونه به سرعت تمامی سیاهچاله های مدرنیسم و مدرنیته را دریافتیم؟ در حالی که آثار و اندیشه های متفکران آن را در دست نداشتیم و هنوز هم “نیم پاره” هایی بر کف داریم؟ ما در حالی که خود را حتا با اندیشه های آنان می شناسیم و پی در پی به “هانری کربن ها” مرجع می دهیم … چگونه برای حل بن بست مدرنیته (!) سخن فرسایی می کنیم؟ آیا هنوز بر آنیم و می اندیشیم که کولر و هواپیما و .. را از غرب وام می گیریم ولی در حوزه ی فکر و اندیشه  بر طبل اندیشه ی خود می کوبیم؟ آیا با پذیرش فن آوری هایی چون نانو ، ذرات بنیادی و … و گسترش آنان و حتا گاهی زدن برچسب یافتن آنان به نام خودمان، باز می توانیم به نظام فلسفه و اندیشه ی خود همچنان امید ببندیم؟ چگونه می توانیم به خود “علم ” پیدا کنیم؟ …

آیا انتقاد های ما از مدرنیته حاصل تطور اندیشه و زایندگی نظام فکری ماست یا حاصل گسترش مدرنیته؟  آیا شایسته و آینده دار است که در آثار و سخنان خود به شکلی تبلیغاتی “تکه هایی” از مدرنیته را برگیریم و امضاء خود را زیر آن بیندازیم؟ … ؟؟؟ وضعیت ما چگونه است؟ و …

خط خطی ها:

یکی از مؤلفه های شناخت شناسی(epistemology) پست مدرنیسم  “در سطح بودن” است. ( اینقدر این واژه پست مدرنیسم  در ایران دست به دست و رفو شده است که اگر واژه ای دیگر دم دست داشتم از جایگزین کردن دریغ نمی کردم) . در سطح بودن نه به معنی سطحی و غیر دقیق بودن ، بلکه در این یافته که: پست مدرنیسم هر گونه “شناخت عمقی” مبتنی  بر “بنیان نمایی” و ”  اصل یابی ” که میراث مدرنیسم است را رد می کند…

میان اندیشمندان امروز ما و کاغذهای آنان در علوم انسانی و همچنین ادبیات و هنر،  “مدرنیته” به شکل “ولنگاری معرفتی” متولد و رشد یافته است . شگفتا اینکه بعضی از اهالی اندیشه ی روشنفکری و سنتی ایرانی،  مبانی شناختی و نقادی مدرنیسم و ایضا پست مدرنیسم  و علی الخصوص همین “در سطح بودن” را به شکلی استراتژیک و گزینشی در دست گرفته اند و  و به چشم همگان حواله می کنند، نگاهی ابزاری و منفعت گرایانه و ارزشی  به مدرنیته و ساده سازی و سرهمبندی کردن “درون مایه ها” و “مفاهیم” آن، آنگاه  عرضه ی آن به عنوان گفتمانی/ گفتاوردی ((discourse جدید و بر چسب “طرحی نو”.

بازی با “بازی های زبانی” و “گفتمان های مدرن، بازی پر مهره و پر سر و سودایی اما به شدت “بی چراغ و بی سلاح”  است .  “بشکن بشکنی” که به”زوال اندیشه” ختم می شود.

نکته ای که دغدغه ی این نوشته است: ” توسعه مدرن” بدون تاسیس ” نظام علم و فلسفه  و اندیشه مدرن”

مدرنیته پروژه ای ستبر، عمیق و فلسفه دار، پیش رونده و خود اصلاح گر، به شدت متکثر و متحول، فراگیر، روش مند و پر نسخه برای نوع انسان است .  اگر جسارت و گستاخی نباشد می توان به اهل ژنتیک پیشنهاد داد که به دنبال “ژن مدرنیسم” در ژنوم انسان امروزی باشند! گزافه و بیراهه هم نیست . زیرا حداقل، جفت xx یا xy دیگر به تنهایی نمی تواتد مبنای تفاوت جنسی، روانی ، تمدنی ، اپیستمولوژیک و هم چنین چینش و توزیع مزایای اجتماعی نوع انسان باشد. عقل گرایی ، هستی شناسی روش مند و هدفمند ، تغییر برنامه ریزی شده ، فن آوری هر روز بهتر از دیروز، اصالت انسان، علم گرایی و دموکراسی … حداقل صفات (traits) انسان امروزی است . مدرنیسم هسته و ستون فقرات DNA اجتماعی – تاریخی انسان را شکل دهی مجدد کرده است . در پایش “پروتئین های شناختی”و ” پدید آیی نوعی/phylogeny ” انسان  قرن۲۱ ، صفت های جهش یافته ی معرفتی نمایان است که هر متخصص علوم انسانی را به مکثی محترمانه فرمان ایست می دهد…

… دیرینه شناسی مواجهه ی  انسان با هستی،  فرآیندی پیچیده اما پیروزمندانه داشته است . از “خیال پردازی” و ” خرد اسطوره پرداز” که خوب هم جواب می داد منتها فلج کننده بود ، تا “خرد ارتباط محور”  امروز و “پرسش های بیرونی” از مدرنیته …. همگی گواه دوام و خود اصلاحی اندیشه مدرن است . سیطره و خیمه ی مدرنیته آنقدر گسترده، پر استخوان و کمرگیر است که به نظر نمی رسد هیچ سوبژکتویته ی خردمندی را یارای خروج از آن باشد . کما که هیچ” دیسیپلینی” و یا “بازی زبانی ” جدیدی هم – حتی در نهایت ادعای بی اصل و نسبی و ساختارشکنی(deconstruction) –  بدون ابزار یا بازخوردهای تحصلی مدرنیته، گویا رسیدن و دوام را نمی تواند . این قاعده به گونه ای رقم خورده که هر منتقدی باز از “ابزارهای معرفتی” اندیشه مدرن برای نقد یا حتی دشمنی با مدرنیته و مدرنیسم ناگزیر باید استفاده نماید . این فراگیری مدرنیته است .   شناخت شناسی مدرن چیزی نیست جز: هر آنچه انسان امروز می تواند.  ویترینی در همه ی بازار،  قدم بزنید:  چیزی که می خواهید + چیزی که خواهید خواست !

…  در مدرنیته “فرد مدرن” و “ساختارمدرن” در یک بر همکنشی پایدار قرار دارند بر گونه ای که در پارادایم های مختلف هر کدام گاهی اولویت می یابند و حاصل این فراز و فرود، طیف وسیع رنگارنگ و خروشانی از “نظریه ها” ویا “چشم اندازها” بوده اند که “فرایندی متکثر ساز” را معرفی کرده اند تا دست آورد نهایی آن “سخت سازه ها” و “نرم سازه ها” یی باشند که نامش چیزی نیست مگر: تمدن مدرن … پروژه ای سرشار از  تعامل (interaction) .   تعامل  بین : حضور بی واسطه اعیان (facts) با کدهای فرهنگی و زبانی، مطالعت رفتاری با روان کاوی و روان پویایی فردی – تمدنی، بستگی و اتقان نیوتنی با نسبیت و گشودگی انیشتینی، ساختارگرایی و گشتالت معرفتی با مطالعه ی ذره ای و تک موردی، تفکر سیستمی با پراکندگی اتمیک و ….

در جایی اگر ایمان به تجربه و مشاهده اوج می گیرد، آرام آرام در نطفه ای دیگر جنبشی متفاوت شکل می گیرد بر اساس فرض هایی مبنی بر ناتوانی در شناخت کامل و تسلط ناهشیار و تاریکی ها ،  روانکاوی نشانه شناسی سر بر می آورد…. ماحصل های این دیالکتیک زیبای مدرن، توسعه ی فرآیند مدار و بازخوردی و  خود ترمیم است . بی تعادلی در جایی از مدرنیته منجر به حرکت و تغییر برای تعادل و اوج یابی جایی دیگر است . اگر “قدرت” و “ثروت” با چشم انداز تحکمی و خسته کننده، تکنولوژی و سخت سازه ها را رهبری می کند،  فرهنگ بورژوازی “ارزش” را تولید می کند و “شیء شدگی” را دامن می زند . و علم ادعای توانایی شناخت اعیان و انسان را دارد، در مقابل، “نقد درونی” از مدرنیته رونق می یابد و “عقل گرایی” (rationalism) را به چالش می کشد،  روانکاوی و پدیدارشناسی ادعای در دسترس بودن واقعت و شناخت را زیر سؤال می برند .  …  “مسخ” کافکایی” علامت ریزش می دهد و همچنین “روایت های بی آغاز و بی پایان ” و “حدیث نفس” و “جریان سیال ذهن”  می آیند تا دیگر زوایای پنهان و بی شکل انسان نیز، خارج از بازی زبانی مسلط و نظم خط تولیدی، مجال روایت پیدا کند. ( آفرینش جهان زمان بی زمان” به جای “زمان ساعت”)

معماری دگرگون می شود و  برنامه ریزی شهری((urban planning با کنترل و هدف دهی به توسعه ی شهر (expansion urban) ، از چیرگی  دینامیک چرخ بر شکل شهر می کاهد .  در”شهر قشنگ نو”، کم و بیش، انسان از ماشین و بازار فراتر می رود و شهروند مگاپلیس نشین، نوستالژی بازگشت به “روستا” را ندارد. پناهگاهی یافت می شود از تعامل مکتب های شناختی مدرن.

برای دلمشغولی ها و ناکامی های عمقی  انسان، هنر و ادبیات مدرن خلق می گردد، روایتی که موتیف های تمدنی و همه توانی کودکانه ی  انسان را به صورت چشم اندازهایی شکرف برای همیشه جاودانه می کند . انسان شکل می دهد و شکل می یابد اما احتمالا “هر زمان”  و  “هر جا” کوک نمی شود  . …  اگر روایت ((narrative علم ادعای “واقعیت” را دارد ، روایت هنر و ادبیات ادعای “صداقت” را دارد و نتیجه ایجاد موقعیتی است که بیگانگی سوژه را کم می کند . انسان مدرن آفریده می شود و می آفریند.

آیا بدون توسعه ی مدرن و دیالکتیک “ساختار” “فرد”، اینگونه دنیای زیبای متضادی قابل تصور بود؟ ( روز نو و شام نو، باغ نو و دام نو / هر نفس اندیشه نو، نو خوشی و نو غناست…/ مولانا)

توسعه و جمع مؤلفه هایی چون فرد گرایی، آزادی، عقل گرایی، کنترل ، مدیریت سیستمیک، دموکراسی … شاید فقط مختص تمدن مدرن نباشد اما “جمع این یاران” بی شک یگانه و تازه است . …

توسعه (development) به معنایی که امروزه از آن سخن می رود حاصل جمع به کار گیری روایت های (narrative) گوناگون اما مدرن از انسان، محیط انسانساخت و محیط طبیعی است . روایت هایی از انسان و جهان در بیولوژی، فیزیک، شیمی، جامعه شناسی، جغرافیای آمایشی، اقتصاد، ارتباطات و رسانه، روان شناسی، معماری و برنامه ریزی شهری، محیط زیست ، هنر و البته فلسفه … جمع علوم انسانی و تجربی و فنی . هر کدام از این روایت ها شاید گاهی شاخ همدیگر را بشکنند اما از هم حیات می گیرند و چالاک می شوند.

نه در روایت های مختلف که در روش شناسی فقط علم مدرن تطورات پی در پی رخ داده است. زمانی ایمان به استقراء عامل آرامش خاطر بوده منتها “تغییر” از لوازم اندیشه ی مدرن است، متدولوژی در علم مدرن نیز دستخوش سؤال های جدی شده است … . “قطعیت” جای خود را به “عدم قطعیت” داده است… “ناتوانی در شناخت” به میان آمده و پست مدرن ها که علامت سؤال جدی را جلوی “هر گونه شناخت” قرار دادند… همه ی این وضعیت ها به چالاکی و زایندگی مدرنیته بر می گردد و در نهایت مدرنیته پایدارتر می شود…

نکته ی حیاتی در این راه همانا وجود “نظام اندیشه” در پس پشت توسعه ی مدرن است . با این مفهوم که توضیح یا تبیین و پیش بینی و در نهایت برنامه ریزی و آفرینش تکنولوژی (فکر می کنم تکنولوژی همیشه امتداد نظریه نیست) نتیجه ی تعریفی مشخص و فراگیر از “انسان” و “هستی” است . درست است که “معرفت” به شدت از دستاوردهای نظریه و فن آوری و سبک زندگی متاثر می شود … اما “کلیت ” اندیشه مدرن و فلسفه ی علم مدرن فرض است … در این حالت، “انتخاب” بخشی از فلسفه و علم مدرن یا بخشی از نتایج و تکنولوژی و بی اعتنایی به بخشهای دیگر ، آنگاه « ت aس  iس/ تاسیس » ساختاری متفاوت، در اصل  « ص ر ح م ب ن د ی / سرهمبندی» کردن نظامی نو و احتمالا کاری بیهوده و شاید بسیار آسیب زا خواهد بود . حتی شتابزدگی در چنگ انداختن به  گوشه ای از “سبک زندگی” مدرن و سرهمبندی سبکی جدید و بومی نیز،  ویرانسازی التقاطی خاص خو را به دنبال دارد . …

مدرنیته و توسعه ی مدرن پایدار( نه فقط توسعه ی اقتصادی ) که همان “گسترش انسان واقعی” است؛ بنیان های سختی دارد که از روایتهای سرشاری آب می خورد . روایت هایی که در سطوح بالا تئوریک  و همآیند “احتمالا” است . احتمالی که دلهره و پانیک می آورد، منتها راهی دیگر نیست … روایت هایی که در آن تصور انسان آرمانی بی دلهره ، خطاناپذیرو به حقیقت رسیده سهل انگارانه است و تعامل بین “خود” ، “هستی” و “شناخت مدرن” دلهره ی ابراهیمی دارد.  دلهره همان رهایی است .

به نظر می رسد تصور “پایان مدرنیته” و “مرگ مؤلفه های مدرن” و “بن بست توسعه” نوعی خام اندیشی و شاید گزار ه ای پیچیده در گفتمانی ایدئولوژیک باشد . ..

….

/ حسن ذکاوت/

فراخوان انجمن عکس شهرستان لامرد

خرداد ۵ام, ۱۳۹۰

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان لامرد در نظر دارد با همکاری عکاسان شهرستان لامرد، این انجمن را راه اندازی نماید. لذا از کلیه علاقمندان به عکاسی(آماتور و حرفه ای) تقاضا می شود نام و نام خانوادگی و شماره همراه خود را به شماره ۰۹۳۹۱۴۲۷۰۴۶ ارسال نمایند تا مقدمات شرکت این عزیزان در مجمع عمومی و انتخابات انجمن فراهم شود.

جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفنهای ۵۲۲۱۲۸۵- ۰۷۸۲۵۲۲۲۳۶۲ تماس حاصل نمائید.

از کجا شروع شد؟

خرداد ۴ام, ۱۳۹۰

نویسنده:  پویا محسنی/روزنامه نگار و سردبیر ماهنامه شاخه طوبی؛

چند روزی است انگشتانم خمیازه می کشند انگار دلشان برای نوشتن و نوشتن از تغییر و تحولات زادگاهم تنگ شده باشد، موج تغییر و تحولات در سال ۹۰ با سرعتی غیر قابل پیش بینی در حال رخ دادن است و باید خیلی سری پر درد داشته باشی تا از این روند عقب نیفتی.
سایت تراکمه را سال گذشته که به همراه تیم رسانه ای رئیس مجلس جهت افتتاح یک پروژه و مراسم ترحیم آقای حیاتی بعد از ۲سال به لامرد سفر نمودم توسط آقای اللهیاری شناختم اما درگیری های رسانه ای اجازه رصد جدی نداد تا همین چندماه قبل که من هم چراغ خاموش و یواشکی اینجا را دید می زدم و بعد از یک ماه تصمیم گرفتم در کنار دیگر دوستان در این فضای مجازی به تبادل افکار بپردازم.

در ابتدای این مطلب باید خدمت دوستان باید عرض کنم مطالبی که در پی می آید نظرات شخصی بنده حقیر است و نه هیچ مجموعه یا گروه فکری یا سیاسی.
اما جرقه این مطلب از یک نقطه زده شد… تغییرات در سطح استان به شکلی که در کمتر از ۲هفته شاهد بیست و چند تغییر در جمع فرماندارن و معاونینشان و بخشداران بودیم، برای کسی که روزنامه نگاری در مرکز استان و در روزنامه ها و خبرگزاری ها شغل و گرفتاری روزانه اش است تا حدودی پیش بینی این تغییرات دور از انتظار نبود اما سوالی که ذهن من را به خود مشغول نمود تا اگر بتوانم در حد وسع به آن پاسخ بگویم این بود که: چرا چند تغییر طبیعی (از منظر حق قانونی و عرفی دولت) با اینچنین واکنشی روبه رو می شود؟و چرا با واکنش نسبتا سرد مردم لامرد روبه رو شد؟
شاید برای پاسخ به این سوال باید به سوالی کلی تر پاسخ داد: مهمترین مساله در شهرستانهای مهر و لامرد در سی سال گذشته (به خصوص از سال ۶۷به بعد) چیست؟ بدون شک موضوع انتخابات مجلس ها موضوعی است که همیشه و در تمام طول قبل و بعد از برگزاری انتخابات منطقه و کنش و واکنشهای مردم و مسئولین و حتی نخبگان تحت تاثیر آن قرار دارد. اگر بپذیریم که از این مدخل می توان به بحث وارد شد می توان اینگونه گفت که: همیشه به دلیل تاثیر نماینده مجلس بر تمام ارکان این شهرستانها انتخابات یک پای تمام تحلیل ها ، عزل و نصب ها و حتی رفتار اجتماعی و مراودات خانودگی در این منطقه بوده است.

اما در ۲مقطع این مهم تا حدودی با چالش روبه رو می شود اما دوباره به حالت اولیه باز می گردد. بار نخست حضور و تاثیرگذاری چهره و شخصیتی ملی در قامت معاون پارلمانی رئیس جمهور وقت (موسوی لاری- دوم خرداد۷۶) و در امتداد آن پوشیدن ردای وزارت کشوری و ۷سال صدارت بر ساختمان فاطمی و ثبت طولانی ترین مدت وزارت کشور نیم قرن اخیر ایران که باعث گردید برای اولین بار یک مدیرعالی نظام نیم نگاهی به منطقه خویش (جنوب فارس) داشته باشد که نقش نماینده مجلس در حاشیه سنگینی این حضور کمرنگ تر بود اما بازهم اثرگذار بود.

بار دوم روی کار آمدن دولت اول محمود احمدی نژاد بود چرا که اصولگرایان لامرد در آن انتخابات به صورت رسمی از رقیب وی (هاشمی رفسنجانی) حمایت کرده بودند اما در بزنگاه تاریخی سوار بر قطار عدالت محوری شدند به نوعی که در ۴سال ابتدای دولت وی بیش از ۶-۷مدیرکلی مهم در سطح استان در اختیارشان بود.
بدون شک انتخابات مجلس هشتم نقطه عطفی در روند تغییر و تحولات شهرستانهای لامرد و مهر بود، از یک سو برای اولین بار هیات های اجرایی و نظارت از یک گروه فکری و سیاسی تشکیل شده بود و از سوی دیگرخروج اصلاح طلبان از دولت و قبل از آن مجلس هفتم عزم این گروه را برای بازگشت مصمم تر نموده بود،همه این ها در کنار تغییر نسل ، و افزایش سطح آگاهی عمومی باعث شد که اصولگرایان حاکم با چالشی ترین رویداد سی سال گذشته خود (حتی بیش از اتفاقات فروردین۸۰) روبه رو شوند که نتیجه آن:

۱- شکاف و جدایی بین نیروهای ارزشی خود به نوعی که بدترین و بیش ترین تخریبها علیه دوست دیروز و رقیب امروز (عبدالله حسینی) صورت پذیرفت.

۲- ردصلاحیتهای گسترده نیروهای اصلاح طلب به تهیج و موج آفرینی این جریان کمک بسیاری نمود تا در روندی پیش انتخاباتی از حالت تصمیمات فردی خارج و به تصمیم تشکیلاتی و جمعی برای انتخاب گزینه نهایی خود(سیدحبیب حسینی) برسند.

۳- بروز اتفاقاتی در روز رای گیری که وصف آن در این مقال نمی گنجد باعث شد برای اولین بار تایید انتخابات لامرد و مهر به اوائل اردیبهشت کشیده شود و گروه اصولگرای که دیگر شاید بتوان گفت اقتدارگرا  نامیده می شد از تمام توان خود برای این امر هزینه کرد که صورت حساب سنگینی جهت راهی کردن مرحوم آقای حیاتی به مجلس پرداخت.

و پایان انتخابات مجلس هشتم ، آغازی بر یک شکاف بود که هرچند هنوز کاملا نمایان نشده بود اما وجود داشت. تلاشهایی که از فروردین ۸۷تااردیبهشت۸۹ توسط دوستان سابق عبدالله حسینی (رقیب عرض اندام کرده در برابر اقتدارگرایان) برای عدم تصاحب پست مدیریتی در استان فارس (حتی در پایین ترین حد) ترتیب داده می شد تا ایشان حاشیه نشینی را برگزیند دیری نپایید، خبر مدیرکل شهری و روستایی استانداری فارس توسط مهندس حسینی و در پی آن فوت ناباورانه نماینده لامرد و مهر و مغز متفکر جریان راست لامرد توام با حکم معاونت عمرانی استاندار در کمتر از یکماه هر تحلیل گر مسائل منطقه را غافلگیر نمود.
حضور عبدالله حسینی در ساختمان خیابان ابریشمی و حضور و تاثیرگذاری وی بر استاندار جوان تا بدان جا پیش رفت که انتظار تغییرات در اواخر سال۸۹ حتی برای خود اقتدارگرایان لامرد نیز طبیعی می نمود، که تصویب و تایید یک قانون یعنی الزام کاندیدهای نمایندگی مجلس به داشتن مدرک کارشناسی ارشد باعث شد در اولین قدم تیم رسانه ای و اجرایی که حول و حوش فرماندار لامرد(که پس از فوت آقای حیاتی اثرگذارترین چهره این گروه بود) که در یک سال گذشته و به خصوص از مراسم چهلم آقای حیاتی استارت حضور زده بودند دچار شوک عجیبی شوند که این شوک همزمان با تغییر گسترده فرمانداران و بخشداران وارد فازی دیگر شد.
ارسال فاکسی از استانداری مبنی بر اتمام دوران ماموریت آقای جعفری و خداحافظی ایشان باصندلی فرمانداری بهانه ای بود برای خروج از شوک ابتدایی به واسطه تغییری که انتظار آن می رفت (حداکثر تا نیمه تیرماه)، اما چه شد که این بار اکثریت مردم و به خصوص نسل تحصیلکرده تحت تاثیر این جو سازی ها و موج سواری ها(مثل مصاحبه جالب آقای قادری و جعفری با روزنامه تهران امروز) قرار نگرفتند؟ به نظر بنده آگاهی نسل نو و نخبگان از انتخابات سال۸۶ شروع شده است و جلوی این موج را با روشهای نخ نما شده نمی توان گرفت. و اما خبری که شاید خوشبین ترین افراد نزدیک به عبدالله حسینی هم سال گذشته چنین روزهای پیش بینی نمی کردند صدور حکم سرپرستی استانداری فارس توسط وزیر کشور برای وی بود که قاعدتان باید پایانی بر جنجالهای چند هفته اخیر باشد، هر چند باید تا نیمه های تیر به انتظار نشست و نظاره کرد که مهندس حسینی آیا به عنوان استاندار فارس راهی اتاق شماره۵۱۵ طبقه پنجم ساختمان شماره۱ استانداری می شود و یا با استعفا دوباره وارد بازی شیرین انتخابات لامرد و مهر می شود؟

هزار و سیصد و خرمشهر

خرداد ۳ام, ۱۳۹۰

پدرم سلام، روز رسیدنت به امیدهای آرمانی و روز جاویدشدن زندگیت، بر تو مبارک،

روزهای خوش زندگی بی تو گذشت؛ نمیدانم چقدر، از ما که یک عمر، عمر خودم را می گویم؛

همان که شامل گریه ها و غصه ها است و بعضی وقت ها هم

شادی ها؛
دیگر خودم هم از این سوال کودکیم که: «پدرم کجاست؟» خسته شدم.
از تو فقط این جمله را می فهمم «خرمشهر را خدا آزاد کرد»؛ همین. نمی توانم به تو نزدیک شوم، همه چیز نور است، گویی فقط خداست که خدایی می کندو دیگر هیچ، حس می کنم که زنده ای و روزی خور معبود،اما نمی بینمت؛گاهی فکر می کنم تنها کلمه ای که از او هیچ نفهمیدم، «پدر» بود.
گاهی که عمرم را قاب می گیرم و در مقابلم می گذارم و مثل یک جراح می شکافمش، قلبم تیر می کشد و چیزی پلک هایم را می شوید، پاهایم سست می شود،از خودم و آنچه در ذهنم ساخته ام می ترسم.

«ترس»، همان چیزی که نبودنت راسخت تر می کند، می گویم شاید اشتباه کرده ام، دوباره تصاویر را به تاریکخانه می برم تا ترمیمی کرده باشم. احساس می کنم تصویر جدیدی است، حتی با چند لحظه قبل هم متفاوت است، نه اینکه اصلا نبوده باشد، هست، قسمتی از تصویر واضح ترمی شود، درد آور می شود؛  مثل همان شب که مادر گریه می کرد! چه حرف خنده داری!، مادر همه شبها گریه می کرد،اما منظورم همان شبی است که فردایش مقروض بود، هر وقت که آن تصویر رادوباره می بینم، احساس می کنم که پیرتر می شوم.

تنها چیزی که مرا آرام می کند این است که روبروی عکس تو ساعت ها بنشینم و امیدوار باشم که لبخند بزنی یا اینکه پلک هایت را در تأیید نطق من حرکت دهی؛چه زود گذشت همه چیزهایی که زندگیم را در نبودت شیرین می کرد.
نمی دانم چرا هر سال روز تولد دوباره ات که می رسد زخمی کهنه همه توانم را می گیرد؛

دوباره احساس می کنم که گم شده ام و کسی باید مرا پیدا کند؛ احساسی که تمام کودکیم را به باد داد.
لحظه ای که برای اولین بار معلم سرم فریاد کشید؛ لحظه ای که کارنامه قبولیم را به دستم دادند؛ روزی که وارد دانشگاه شدم؛ روزی که ازدواج کردم و …

هنوز هم ادامه دارد؛
پدر! می دانم که مرا می بینی و همیشه با من هستی، اما تو را قسم به امید یتیمان، همین امشب به من لبخند بزن.
مرا پیدا کن که تشنه ام، این روزها نه کودکی است که سرگرم بازیم کند، نه روزهای خامی و عشوه گریهای رندانه،

این روزها گرد و غبار نفاق دیده ها راکور کرده، دیگر جایی را نمی بینم. نمی دانم حکمتش چیست، ولی هر وقت حرف
ها زیاد می شود دلم هوای تو می کند؛ حرف هایی که بوی مرداب می دهد.

کاش،

ای کاش؛ همیشه با تو بودم. روزها، روزهای غریبی است؛

حسین (ع) را به مسلخ می برند و ناله «واعَطَشا» سر می دهند،

ناموس را تاراج می کنند و در حالی که به صورت خراش می زنند«وااسلاما» را فریاد می زنند.

پدر! مرا دریاب که تشنه حقیقتم.

متن سخنان امام جمعه لامرد (+ فایل های صوتی)

خرداد ۳ام, ۱۳۹۰

همان گونه که در جریان هستید؛ امام جمعه محترم شهرستان، حاج آقای شهیدی، پیرامون نحوه ی نصب سرپرست جدید فرمانداری در نمازجمعه لامرد  صحبت هائی را ایراد کردند. با تشکر از سه تن از دوستان که زحمت تهیه و ارسال این فایلها را انجام دادند؛ گزیده ای از سخنان ایشان، به همراه فایل صوتی (با امکان دانلود) قابل مشاهده هست.

(توضیح: متن هر دو تا از سخنرانی ها، توسط یکی از نویسندگان سایت ـمجید اسدپورـ پیاده سازی شده است)

جمعه ۳۰-۲-۹۰

Shahidi900230

(فایل صوتی به مدت ۱۲ دقیقه)

من در همین ابتدا باید بگویم که آن نظری را که آن هفته دادم که برداشتن فرماندار غیرقانونی بود؛ هنوز هم همین نظر را دارم و فرماندار را آقای جعفری میدانم؛ بخشدارها هم همین حالت را دارند. ان شاالله امیدواریم قانون هر چه زودتر این مسئله را ثابت کند و برای همگان روشن کند.

عزیزان! آن روزی که ما با ۴۵۰۰ نفر از نخبگان و خانواده های شهدا به محضر رهبر انقلاب مشرف شده بودیم؛ … حدود ۱۵۰ نفر از رجال فارس بودند، رهبر معظم انقلاب وقتی وارد شدند یک نگاهی کردند گفتند که فارس الحمدلله به اندازه کافی نیروی مدیر داره و هیچ نیازی نداره که از جای دیگر برای فارس مسئول بیاورند؛ خود فارس دارای این نیرو هست (این مضمون صحبت ها است که بنده میگویم).

ما در استانی زندگی میکنیم که دومین استان از نظر دانشگاهی هست و یکی از حوزه های برتر کشور را دارد و … این نشانگر عظمت و شخصیت و اقتدار این استان هست. جمعیت این استان بالای ۴۴۰۰۰۰۰ نفر است یعنی ۷٪ جمعیت کشور و بعد از خوزستان بزرگترین استان هستیم. اولین قطب تولیدی گندم و تولیدات باغی هستیم.

حالا اگر این استان نتواند با این همه امتیازات نتواند برای خودش نیرو تربیت بکند که جای سؤال هست در صورتی که ما در همه ادوار وزیر در کابینه داشتیم. پس استان فارس از جهت ظرفیت و پتانسیل جزو استانهای برتر کشور است.

حق هم همین است که اگر می خواهند استانداری برای این استان انتخاب کنند از همین استان باشد. همانطور که متأسفانه در این اواخر مشکل دارترین استانها، استان فارس هست از جهت عمرانی و صنایع و … این به این دلیل است که مسئولین مقتدر در این استان نبوده است. شما همگی شنیدید که راه آهن فارس افتتاح شد ولی هنوز هم چند کیلومترش مانده که به شیراز برسد. همین کارخانه سیمان لامرد از نظر ظاهری اعلام شد که افتتاح شده ولی هنوز اثر عملی از آن ندیدید. اینها مشکلاتی است که به مسئولین و مدیران برمیگردد.

شما میدانید که شهرستان ما از نظر نیروی انسانی ظرفیت بسیار بالائی داره. این شهرستان ۸۰ نویسنده دارد که کم نیست و قبل از انقلاب کم داشتیم کسانی که سواد نوشتن داشته باشند. از جهت مدیر شما می دانید که مدیران ما از نظر تقوا و تجربه زیاد داشته و داریم. اینها بحرانها را پشت سر گذاشتند تا توانستند این منطقه را بسازند. هیچ کدامشان درجا نزدند… این شهرستان زنده است.

عزیزان فرق یک نیروی بومی و غیر بومی این هست که نیروی بومی هم مردم را می شناسد و هم مردم او را می شناسند. شرایط فرهنگی و امکانات … را می شناسد. مثلا اگر خانمی مشکل داشته باشه میتواند به راحتی به خانه مسئول بومی برود ولی اگر غیربومی باشه هیچ وقت حاضر نیستند همچنین جاهائی بروند. متهم میشوند زیر سوال می روند. …

امیدواریم که انشاالله این مملکت امام زمان، با مدیریت مقام معظم رهبری و خدمتگزاران ملت، به آن چیزی که انتظار شهدا هست برسانیم.

جمعه ۲۳-۲-۹۰

shahidi900223

(فایل صوتی به مدت ۶ دقیقه)

من باید به دو نکته اشاره کنم: مرحله اول وزارت کشور مسئول هست و بعد استاندار. شما می دانید که استاندار نمیتواند فرماندار را بردارد؛ فرماندار را وزیر کشوری که نصب کرده می تواند عزل کند. این چیزی که در لامرد اتفاق افتاده از نظر قانونی خلاف است. یعنی فرماندار ما، فرماندار هست و اگر مثلا استانداری کاغذی بفرستد که شما مسئول نیستید-حتی اگر چنانچه حکمش هم از طرف وزارتخانه تمام شده- این فرد در مقابل آن وزارتخانه مسئول هست نه اینکه استانداری بیاید و این کار را انجام بدهد.

ما الان شرایط عجیبی پیدا کردیم؛ نه بخشدار داریم نه فرماندار داریم. بخشدارش هم همین هست.

آقای استاندار! آقای وزیر! شما این کاری که در حق این مردم و مسئولین انجام می دهید، خوش دارید که با شما هم همین برخورد انجام بشود؟ این تشکر از یک مسئولی است که سی ساله که دارد خدمت میکند؟ مخلصانه هم خدمت کرده. خلافی کرده؟ به دستورات دولت گردن ننهاده؟ به تقاضاهای مردم توجه نکرده؟

من نمیدانم؛ ما باید یا به زبان دنیا حرف بزنیم یا اینکه آنچه جمهوری اسلامی می خواهد. زبان دنیا که شما می دانید مشخص است. در جمهوری اسلامی، امام یک جمله دارند که مردم نارنج نیستند که ما آب نارنج را بخوریم و پوستش را بیرون بیندازیم. انسان انسان هست هر کسی محترم هست و باید این مسائل لحاظ بشود. دیشب معاون آقای فرماندار به من میگوید که مردم فردا میخواهند شعار بدهند. من گفتم نه من آنچه لازم هست به مردم میگویم. مردم خودشان می دانند. آقای معاون فرماندار! یعنی شما خیال میکنی که مردم ما بیایند مثل قائمیه درب بخشداری را ببندند و بگویند که ما اصلا بخشداری نمی خواهیم؟ خب این اصلا کار درستی نیست. ولی شما باید متوجه باشی، شما باید بدانی، برای این شهرستان اتفاقی بیفتد چه کسی می خواهد جواب بدهد؟ چه کسی می خواهد مشکلات مردم را رفع کند؟

نمی دانم این جمله شوخی هست یا درسته که ما استانداری داریم که از زمانی که منطقه ما استان شده، تا به حال به خودش ندیده. در کازرون اینگونه بود که اعلام کردند که جلسه اداری هست وقتی آمدند اعلام شد که ما این فرماندار را آوردیم! مردم هم مقابله کردند. ما نباید کاری کنیم که مردم در مقابل ما قرار بگیرند و ما در مقابل مردم. ما با این مردم کار داریم.

باید از گذشته عبرت بگیریم؛ هم مردم و هم مسئولین عبرت بگیرند. و بدانند که شرایط مردم و منطقه چگونه هست. و هرگز بیشه از شیر خالی نیست که خیال کنند که هر آنچه خواستند انجام دادند. نه اینگونه نیست ان شاالله امیدواریم که ما بتوانیم به گونه ای عمل کنیم که هم احترام و شخصیت و کرامت انسانها حفظ بشود و هم از جهتی خودمان نشان بدهیم که مسئولین، مدیران لایق و باشخصیت و قانون دان هستیم.

Next »