Archive for اردیبهشت, ۱۳۹۰

اندر حکایت دو جان گرفتاری شیخ احمد

اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۰

آن وامانده از چپ و راست، آن عاشق خرما با ماست، آن مرید و طرفدار عبدالله، آن کج افتاده با انصار حزب الله، آن سرپرست شهر در این بی سامانی، شیخنا و مولانا احمد منصوری کهوردانی. که از جمله خواص بود و اعزامی از بلاد عمر و عاص.

گویند ولادتش را صدها نفر از فالگیران و جنیان پیشگویی نمودند، از میان آنها دو جن ماوا گزیده به آب انبار مسما به حیدرجن و عسکرجن (در کتب بلاد فرنگ، هیدروجن و اکسی‌جن ذکر گردیده). که گفتند: “از میان پارسیان پس‌کرانه‌های خلیج پارس، شیخی به دنیا می‌آید بی‌بدیل، دارای ریش و سبیل، با کیاست باشد و چرکین دل از ریاست. آموزگار شود و سرآمد روزگار. واااای از روزی که دست روزگار به جبر برساندش به نیابت فرماندار! داااااااخ اَ دِلِش! داااااااخ اَ دِلِش! داااااااخ اَ دِلِش!”. این بگفتند و شیهه‌ای بزدند و ناپدید شدند.

چون نامه از مقامات رسید که شیخ احمد باید بر نیابت فرمانداری جلوس کند، جمله انس و جن، ناخودآگاه آن حکایت بیاد آوردند و چِش‌کار که آن “داااااخ اَ دِلِش” را تعبیر چه باشد.
چندی که بر کرسی نیابت تکیه زد او را گفتند مریدان که یا شیخ کلامی بگو تا فیضی ببریم. او گفت:”غمی نداشتم، خری خریدم!”. از هیبت این کلام جان همه بسوخت. گفتند: “یا شیخ! تو را چه شده است؟!”

با دستی لرزان و دلی نگران پاسخ داد:

ای کاکا، سر به سرمان نگذارید که دلمان خین‌چال است. زان روز که شاهین اقبال بر دوش ما نزول اجلال نمود نه خاب داریم و نه خوراک، نه شب داریم و نه روز. این کرسی دنیایی برای ما جز دردسر چیزی نداشته. همان اوان نیابت در شهر هیجار زدیم، سر به سر عبدالله نگذارید که خرش خیلی می‌رود. وقعی نگذاشتند و پشت گوش انداختند. گفتند: “عبدلله پستش بالا است، جایش خوش، خوراکش وَلم، مسکنش تامین، اسکورتش به جا، ماشینش مدل بالا، به ما چه کار دارد؟!” گفتیم: “به قول باپیرو، فال و فیس در غریبی، چون گ..دن در بیابان است، مزه به دل نمی‌دهد!”.

گفتیم: “چوب در نونه‌ی گُنج نکنید! به دردسرمان نیندازید و دست از جُلَکِ ما بردارید!”. گوش نکردند و پاپیچش شدند. حال بنگر که چه بر سرشان آمده. صبح سر از خاب برآوردند و دیدند جای خیار کُلُهم است. جا تر است و بچه نیست و آن ممه را لولو بُرده(در برخی کتب خورده ذکر شده) و کس به ترازینشان تُربِزه نمی‌کشد.

حالا گرفتاری آنها که مثل مار گِل پِلِنگ می‌خورند یک طرف، گرفتاری اعوان و انصار خودمان که انتظار پست و مقام می‌کشند یک طرف. دو جان گرفتاریم نمی‌فهمیم سینه‌ی چه کسی وازَنیم. کَلَبَهلوییم به حرف کدام وَر گوش کنیم. کلک دَر خانه‌مان بالا آمده است. روز و شب، برّی آدم از چاه‌‌وَرز و ملّایی دست به ره می‌زند بر طمع پست و مقام. در عجبیم از آنان که نان و نمک حیاتی و جعفری خوردند. اینها دیگر آهسته‌ ۲ شب به بعد می‌آیند، می‌گویند بر کسی فاش نکن اما ما اسم عبدالله در برگه‌ی رایمان نوشته بودیم. نمی‌دانیم این دیگر کجای دلمان بنهیم. آسوده کسی که خر ندارد، از کاه و جوش خبر ندارد.

والده‌مان می‌گفت: “احمد جان، دو اُستُخان شده‌ای عین نی قلیان! ول کن اینجا را. تو این جماعت نمی شناسی. این قوم اگر از آدمی واگشتند پِت پِتش می‌کنند. سنگش می‌کوبند. تماته گَندیده بر سرش می‌زنند. خاگ سویش وِرّ می‌دهند. تو از موسوی لاری و فخرالدین حجازی بالاتر نیستی که نخ نخ ماهی‌اش زدند. تو از استاندار پیشین برتر نیستی که سنگ بر فرقش کوفتند. اینان بازی نمی‌بازند، قاعده بر هم زنند و کولی بازی ‌کنند. فحش بارانت می‌کنند و جِنگَت را با فِنگَت یکسان. از من به تو این نصیحت که از اینان بهراسی و چوب کِرِشان نکنی. لیکن فنونشان بیاموز که بسیار تو را به کار آید در سیاست!”. و ما گوش نکردیم.

نمی‌دانیم چه کنیم. می‌رویم به سویشان، فایده ندارد. از آنها فاصله می‌گیریم افاده نمی‌کند. به نماز جمعه می‌رویم، می‌گویند الکی است. بر مزار حیاتی گریه می‌کنیم می‌گویند فیلم بازی می‌کند. سر به سنگ قبر می‌کوبیم. می‌گویند این دیگر آمده ما خر کند؛ کوهی آمده، دهی در کند.

چند روزی است اَسپَنچِرَنگ می‌بازند در شهر. هی‌جار می‌زنند و خلق دعوت می‌نمایند. قشون‌کشی می‌کنند و استعفای ما طلب. گفتیم اگر یک دلیل متقن بیاورید الساعه استعفا خاهیم نبشت. گفتیم از استاندار دلتان خون است؛ با فرماندارش در بیفتید. از ما مظلوم‌تر گیر نیاورده‌اید؟

آن روز سیدی سر پا کرده بودند، حِرِفتی ناسزا بارمان نمود. گفتیم: “یا سید! شما را چه شده که این گونه این جماعت را قبا از هم می‌درید و گریبان چاک می‌کنید. این جماعت نبین که امروز حرمتتان کرده با ماشینتان آورده‌اند. کار اینان چون تمام رسد، در بیابان رهایتان می‌کنند. وگر خیلی محترم دارندتان، سوار بر موتور سیکلت به خانه بر می‌گردانندتان”. جمله‌ای گفت که عمق جانمان بسوخت:”جُلَکی‌ات را جمع کن و برو که اِسمایلو هنوز از کویت برنگشته!” و آنگاه قطره اشکی از گوشه چشمش فرو فتاد که زخم جانمان بیشتر کرد.

سخن شیخ احمد چون بدین جا رسید پیری از میان جماعت برخاست و گفت:”خالو جان! انتخابات نزدیک است. با آن چه می‌کنی؟!”. شیخ سه مرتبه فریاد زد: “عیشمان گرم است! گرم! گرم!” و از حال برفت.

سرپرست جدید فرمانداری لامرد کیست؟ (+عکس)

اردیبهشت ۲۶ام, ۱۳۹۰

(با توجه به تغییر صورت گرفته در فرمانداری لامرد و بنا به درخواست دوستان، این مطلب برای معرفی سرپرست جدید فرمانداری تهیه شده است)

محسن طالع زاری طی حکمی که به امضای دکتر روح الله احمدزاده (استاندار فارس) رسیده است؛ در تاریخ ۲۳ اردیبهشت (پنج شنبه) به سمت سرپرست فرمانداری لامرد منصوب شدند.

مشخصلات خانوادگی:

وی متأهل و دارای یک فرزند می باشد و حدودا ۳۰ سال سن دارند. وی و خانواده اش هیچگونه زمین، ملک، آپارتمان یا باغ ندارند. ایشان غیر بومی بوده و ظاهرا تهرانی الاصل هستند.

سابقه مدیریتی:

محسن طالع زاری، پیش از این مدیریت حراست و ریاست اداره روابط عمومی و امور بین الملل استانداری فارس را بر عهده داشته و هم چنین مسئولیت اداره کل امور اجتماعی استانداری فارس را نیز در کارنامه اجرایی خود دارد که به جای ایشان خانم ناهید شمس این مسئولیت را از تاریخ خردادماه ۸۹ بر عهده گرفته است. وی مدتی نیز به عنوان بازرس ویژه حوزه معاونت سیاسی و امنیتی استانداری فارس خدمت کرده و علاوه بر آن در دوره ای سرپرستی یکی از مراکز دانشگاه پیام نور و دستیاری تهیه برنامه در گروه سیاسی شبکه خبر سیمای جمهوری اسلامی ایران را عهده دار بوده است.

سابقه آموزشی:

ایشان فارغ التحصیل کارشناسی ارشد مدیریت از دانشگاه امام صادق (علیه السلام) و از اعضای شورای مرکزی بسیج دانشجوئی آن دانشگاه بوده است.

هفته نامه طلوع ویژه لامرد و مهر بیست و پنج اردیبهشت ۱۳۹۰

اردیبهشت ۲۵ام, ۱۳۹۰

خبر های خواندنی در این شماره

با ما همراه باشید

از اینجا دانلود کنید

ورود جریان «چهارم»!

اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۰

آب زنید راه را وین که نگار میرسد – مژده دهید خاک را فصل بهار می رسد

بدینوسیله و در کمال مسرت و در حالی که موجی از شادی و غرور سر تا پای خودم وهمکارانم را در نوردیده، برای اولین بار و در جمعی محدود از اعضای خانواده، دوستان نزدیک و خبرنگاران ، کاندیداتوری خود را با شعار ” می شود ، می کنیم ” برای دوره آتی مجلس شورای اسلامی از حوزه شهرستانهای لامرد و مهر اعلام میکنم و از همینجا و از همین تریبون اعلام میکنم که من امده ام که بمانم و به نفع هیچ کسی کنار نخواهم رفت حتا شب اخر و اجازه نخاهم داد که انواع و اقسام فشارها و تطمیع ها کوچکترین خللی در اراده ی پولادین بنده حقیر در راه رسیدن به ارمان های خودم و همکارانم وارد کند . در حضور همه رسانه ها و خبرنگاران اعلام میکنم ما کمر بندها را سفت تر از انچیزی که رقیبان فکرش را میکنند، بسته ایم – پاچه ها را بالا تر از انچیزی که تصورش می رود ، بالا کشیده ایم و تا اخرین قطره خون نه شُل میکنیم – نه پایین می کشیم .

همکاران بنده جزوه ای را تحت عنوان ” نقشه راه ” که از تاریخ اِن جلدی « ویل دورانت » هم مفصلتر است در ۵۰ هزار صفحه ی قطع آ سه پشت و رو نوشته اند که بدلیل اینکه بیم آن می رود که رقیبان ما از محتویات ان و راهکارهای ارائه شده در ان در جهت مطرح کردن و مصرف شخصی خودشان و همچنین استفاده ابزاری از ان جهت تخریب خودمان استفاده کنند، تا یک شب قبل از روز رای گیری منتشر نخاهیم کرد ولی از این فرصت استفاده می کنم و سرفصل برنامه ها با با بند « الف» ان را به اختصار جهت ورود رسمی به فضای انتخابات اعلام میکنم .

فصل اول : اقتصاد

بند الف : کاهش تورم مخصوصا کاهش نرخ گوشت قرمز در سطح منطقه

طرح مشکل : همه شما می دانید که اگر تعادلی بین عرضه و تقاضا نباشد تعادل بازار به هم می خورد یا به تعبیری دیگر اگر تقاضا بیشتر از عرضه باشد ، تورم لجام گسیخته میشود و گوشت قرمز می شود کیلویی ۲۵ هزار تومان.

راهکار : حتما همه شما شنیدید که می گویند فلانی دیگه « گووَر وِل داد » . معنی این جمله این است که فلانی برای چندمین بار « گووَر» وِل داد که به اختصار می شود همان تولید انبوه «گووَر » که کنتور هم نمیندازه . همانطور که مستحضرید انواع و اقسام « گووَر» داریم ، کوچک و بزرگ ، استخوانی و گوشتی. « گووَر» ی که تازه از شیر گرفته شده و « گووَر» ی که دیگه ماشا الله یه پارچه گاوی شده برای خودش که اتفاقا مشاوران ما در امور دام بر خلاف نظر عموم مردم متفق القول معتقدند هضم گوشت « گووَر» ی که یه پارچه گاو شده برای خودش، خیلی راحتتر است و ارزانتر هم بدست مشتری می رسد و ما فکر می کنیم می شود با رها سازی و وِل دادن انواع و اقسام این « گووَر» ها در سطح منطقه انشاء الله در پایان چهار سال به جایی خاهیم رسید که عرضه گوشت قرمز چندین برابر تقاضا خاهد شد و قیمت هر کیلوی ان به زیر صفر خاهد رسید و اضافه های ان نیز به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر خاهد شد که انشا الله برای اولین بار در تاریخ منطقه چرخه صادرات-واردات در حوزه خلیج فارس معکوس خاهد شد.

فصل دوم : فرهنگ و هنر

بند الف : جهت دادن اصولی به راستای فرهنگ و هنر در منطقه

طرح مشکل : خیلی ها معتقدند در سالهای اخیر به حوزه فرهنگ و هنر در سطح منطقه کمتر توجه شده مخصوصا موسیقی محلی و در درجه اول « نَی همّونَه » و بسط و توسعه ان و ایجاد فضای شادی و سرخوشی برای همشهریان .

راهکار : مجموعه همکاران بنده معتقدند که رشد موسیقی محلی کاملا وابسته به رشد اقتصادی و خبرهای خوش اقتصادی است . اگر ما بتوانیم روزی یک « گووَر» درسته وِل بدهیم ، طبیعتا مردم بعد از شنیدن ان برای پایکوبی به میدان اصلی شهر می ایند و اساسا چه سازی به جز « نی همّون » می تواند به رهاسازی انواع و اقسام قِر های در ” کمر به گل نشسته ” ی همشهریان کمک کند. با یک تیر دو نشان می زنیم . هم به رشد و توسعه موسیقی محلی کمک کرده ایم و هم فکرش بکنید در جهت احیای رقص محلی دور میدان اصلی شهر با ده هزار نفر و در قالب چندین حلقه، رقص ” سه پا ” برویم . اینطوری انرژی انباشت شده همشهریان بطور روزانه تخلیه می شود و دیگر یکجا جمع نمی شود که بشود ۹ ریشتر زلزله ونهایتا مهمترین مرکز سیاسی و امنیتی شهرستان با همه مخلّفاتش برود روی هوا.

فصل سوم : سیاست

بند الف : شفاف سازی مواضع و سیاست های راهبردی

طرح مشکل : متاسفانه سیاست زدگی پاشنه آشیل همه همشهریان است و قرار گرفتن در دایره تنگ و تاریک جناح های سیاسی موجود در منطقه مردم را بد جوری خسته کرده است .

راهکار : مجموعه همکاران بنده معتقدند که توسعه فرهنگی و اقتصادی مقدم بر توسعه سیاسی است . به همین دلیل ما ان را در فصل سوم ” نقشه راه” قرار داده ایم. اصولا اگر جماعتی از همه جناح های سیاسی در منطقه روزی یک بار دور میدان اصلی شهر شانه به شانه هم رقص ” خورذَ ” یا همون ” سه پا” بروند ایا به نظر شما اساسا دیگر برایشان انرژی یا وقتی باقی می ماند که سیاست ورزی کنند ؟ مشکلی هم باشد قاطی همان رقص ” دوره” چهار تا لگد به هم می زنند و اشتباها فکر می کنند که این لگد ها هم جزوی از برنامه رقص ” سه پا” ست و نهایتا همه چیز با یک حسن تفاهم همانجا تمام می شود.

ته نوشت ۱ : «گووَر» در واقع همان گوساله است یا گاوی که هنوز به سن بلوغ نرسیده.

ته نوشت ۲ : یک میمُرد ز درد بی نوایی * یکی می گفت خانم زردَک می خایی؟!

ته نوشت ۳ : خر نخریده و آخور بسته! که میگند دقیقا یعنی چی؟.

بازنشستگی سیاسی، آری یا نه؟!

اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۰

سیاست ممکن است نون  و آب داشته باشد . ممکن است نداشته باشد . ممکن است پدر و مادر داشته باشد .  یا نداشته باشد ممکن است خوشنامی و خوش عاقبتی داشته باشد ممکن است نداشته باشد ، اما هر چه دارد یا ندارد تقریبا با اطمینان می توان گفت باز نشستگی ندارد .

ورود به عرصه سیاست باخودت است ، خروجش با کرام الکاتبین . اگر وارد این میدان شدی و اسمت در محافل مطرح شد . یا در دفترچه ذهن و خاطرات مردم  ثبت شد . به سختی می توانی نامت را حذف کنی . حتی اگر از سر عافیت طلبی یا ترس یا بی حالی یا هر انگیزه دیگر کنج عزلت بگزینی و کار به کسی نداشته باشی صد جور معنی و تجزیه و تحلیل می شود . یکی می گوید خود را برای یک آینده پر ماجرا آماده می کند . دیگری می گوید مشغول کار جدی تشکیلاتی هستی ، آن یکی  فکر می کند فعالیتت را دور از چشم دیگران به خارج منتقل کرده ای و خلاصه هزار و یک تفسیر جور واجور دیگر .

منطقه ما در برهه ای از زمان قرار گرفته است که امروز مدیران لایق و شایسته اش را یکی پس از دیگری بالاجبار بازنشست می کنند . مدیرانی که سالها در همه فراز و نشیب ها سکان هدایت جامعه را عهده دار بوده اند . امروزه به بهانه های مختلفی در غیاب نماینده فقید شان  از کار بر کنار شده و برای اولین بار است پس از چند دهه از  عمر نظام اسلامی نه فرماندار دارد و نه بخشدار و نه کسی که جوابگوی مطالبات مردم باشد .

اما آنان میتوانند بزرگان و رهبران سیاسی جامعه خود باشند. که امروز منطقه بیش از هر چیز به یک رهبر سیاسی نیاز دارد نه فرماندار و یا بخشدار . چرا که شیب  توسعه و پیشرفت شهرستان در سالهای گذشته و حال با مدیریت همین رجال سیاسی تند گردیده و کسی یارای توقف آن را ندارد . نقش سر نوشت ساز امام جمعه محترم و بزرگانی چون محمد جعفری و …. که از تلاشگران سه دهه از انقلاب اسلامی و از پرچمداران توسعه و پیشرفت منطقه هستند می توان در عرصه سیاست آحاد مردم را به نقطه ای از اوج  و تعالی برساند که در آینده ، فرزندان همین نسل سکاندار توسعه و مدیریت اجرایی منطقه باشند . آقای جعفری بالا برود و پایین بیاید سوژه تجزیه و تحلیل هاست البته نقش ها عوض می شود . جایگاهها تغییر می کند .و متناسب  با شرایط هر زمان آدم ها در موقعیت های جدیدی قرار می گیرند که ممکن است مهمتر از گذشته تلقی شود . و ممکن است کم اهمیت تر به نظر برسد . و این یک پدیده و سنت حسنه ای است که در کشور  مرد سالار ما بیشتر مرد توجه است .

تجربه سیاسی بخشی از اندوخته یک جامعه است . سیاستمداری همچون جعفری که دوره ممتدی از مشاغل اجرایی و سیاسی را پشت سر گذاشته انبانی  از تجربه را بر دوش دارد . که گاه به مراتب ارزشمندتر از دستاورد کارهایی است که صرفا با بذل انرژی و وقت توسط جوان ترها انجام می شود . گاه یک جمله یک تحلیل ، یک تجربه سیاسی ، یک خاطره و یک ریزبینی از سوی ایشان که سرد و گرم ها چشیده است ممکن است در سر نوشت یک جریان سیاسی یا منطقه تأ ثیری خارق العاده داشته باشد .

البته  به کار گیری مجدد این سرمایه ها در سمت های قبلی یا سمت های جدید مادامی که نیروها از توان و قدرت مدیریت بر خوردارند . ممنوع نیست هر چند ممکن است مرسوم نباشد . اما هرچند مسلم است هیچ جامعه عقل مداری حکم نمی کند . افرادی را که تا چندی پیش سخنانشان تیتر روزنامه ها می شد و اخبار فعالیتهایشان در رسانه ها نقل می شد به یکباره از رده خارج کند و به عنوان جنس اسقاطی به آنها نگاه کند . عقل و درایت اقتضا دارد که هر سیاستمداری با هر اندیشه ای که دارد میتواند تا روزی که توانایی تأثیر گذاری دارد و تا جایی که امکان عمل دارد . جامعه و دوستان و هواداران مشی سیاسی اش را از تجارت و اندیشه های خویش محروم نسازد . لذا برای شخصیتی همانند جعفری که بر اساس اعتقاد و باورهای ارزشی و مذهبی خود به فعالیت های اجرایی و سیاسی وارده شده است . بازنشستگی هرگز معنا و مفهومی ندارد .

زیرا انجام وظیفه تحت هیچ شرایطی از انسان ساقط شدنی نیست ایشان تا زمانی که زنده هستند و در جامعه انسانی حضور دارند مطابق با برداشت های تکلیفی خود به انجام کار و وظیفه ای که انتخاب کرده اند باید ادامه دهند که مردم به تجارب و اندیشه سیاسی آنان سخت محتاجند .

به امید سلامتی و سربلندی همه خادمان نظام اسلامی

محمود حق شناس

حس خوب بیمار روانی بودن

اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۰

اسکیزوفرنی،رویای ناب اندیشیدن به طریقی نامعمول.

دائم در آشوب یادها سرگردانی و هی جریان فکرت به جاده خاکی می زند.

وهم و رازآلودگی و افکاری که مدام گیج می زنند…و خلاقیت راهی به بیرون می یابد.نقش می زنی بر کاغذ و همه می گویند پیکاسو.

****

گاه شادی و گاه ناشاد.می گویند خلقت نابسامان است.اما تو خوب می دانی که بالا و پایین شدن راز ماندگاری است.برای تجربه حس خوب بودن ،گاهی باید ناخوش بود…بله و تو این را خوب می دانی و تو خوب می فهمی که چطور از میزانی به نامیزانی برسی تا هر دو قطب زندگی را تجربه کنی:شیدایی-افسردگی.

****

برای آنها عجیب است که تو می خواهی باربی باشی.می گویند که این چرا با خودش در جنگ است؟چرا چیزی نمی خورد؟چرا آب می خورد می دود؟چرا از غذا متنفر است؟چرا با بدن خودش درگیر است؟نکند می خواهد بمیرد؟…تو می فهمی که هنوز خواهان تکاملی و هنوز می خواهی زیباتر شوی..هنوز در جست و جوی هویت نایافته ای…که امروز یافتنش مثل یافتن آدمیزاد در این سرای خاکی است هرچند که با چراغ گرد شهر را بگردی…تو آنوروکسیا نوروزا هستی…چقدر جالب و چقدر هیجان انگیز…

****

می گویند ایرانی ها چندشخصیتی اند…نقاب می زنند…این یکی را بیراه نمی گویند…و شاید امروز تو در مرز اسکیزوتایپال بودن،نمایشی بودن،اجتنابی بودن،خودشیفته بودن،وابسته بودن،وسواسی جبری بودن،اسکیزوئید بودن و … خیلی “بودن” های دیگر مانده باشی.و شاید پس از تجربه این شخصیت های گوناگون اکنون در مرز جنون ایستاده ای و به چند راهه های زندگی چشم دوخته ای؟!…سرگردان در مرز…و هنوز سوالهای دوره نوجوانی ات را از خود می پرسی:من کیم؟

****

هی دلم تاپ تاپ آهنگ ناموزون می نوازد…هی دلشوره های دائم…هی هراسهای بی پایان…هی نیستی و مرگ…از همه چیز می ترسی.از حیوان می ترسی…از خون می ترسی…از جاهای بلند می ترسی…از جاهای بسته می ترسی…از نبودن آنکه می خواهی می ترسی…و هی این ترسها مثل خوره روح و جانت را از درون می خورد و می تراشد…با خود می گویی:می گویند قرن قرن اضطراب است…بهتر است با تغییرات جهانی همراه شویم…همرنگی هم دنیای جذابی است!…اما همه قضیه این نیست.تو می خواهی ویژه باشی.تو می خواهی از روزمرگی به درآیی.تو می خواهی هر لحظه و آن ،هیجان را به تجربه بنشینی.بازهم با خود می گویی:مگر من چه فرقی دارم با آنکه در ورزشگاه آزادی،مغز و بدن خودش را جر می دهد و در آخر خرد و خراب از این هیجان به خانه بر می گردد؟

****

و همه می هراسند وقتی تو را بایکی از برچسبهای روانی بودن ملاقات می کنند…با نگاهی معماگون به تو می نگرند و شاید اینگونه خیال می کنند که تو از جهانی دیگر آمده ای و با هیچ وصله ای به آدمیان این دنیا نمی چسبی!… و از تو می هراسند!

نمی دانند این موجود عجیب امروز همان بچه بازیگوش و مهربان و نازنازی والدینی است که برای حضورش در این دنیای پرآشوب جشنها برپا کرده اند…

***

شاید امروز ما آدمیانی که حسی غریب به تو داریم،از نگاه تو و کسانی که مثل تواند موجوداتی عجیب باشیم که از کراتی دیگر آمده ایم!

****

شاید حق با تو باشد…

شاید حق با ما باشد…

****

ولی یک پرسش همیشه در ذهن من جریان دارد:مگر ما به دنبال محکوم کردن همدیگریم که ادعای حق طلبی داریم؟

****

ما چقدر برای بهبودی هم تلاش کرده ایم؟

چقدر به هم بخشیده ایم بی آنکه خواستار تلافی باشیم؟

چقدر مهربان بوده ایم؟

چقدر عاشقیت داشته ایم حتی در پاورقی زندگی؟!

چقدر ورای برچسبهای انسانی-غیرانسانی،بیماری-سلامت،منیت-دوئیت و…اندیشیده ایم؟

****

چقدر برای تجربه دنیا از نگاه هم کوشش کرده ایم؟

تو خواستی سالم شوی تا بدانی ما از این سلامت مان چه می کشیم؟!

ما خواستیم بیمار روانی شویم تا بفهمیم که تو در هزارتوهای پنهان روان ناآرامت چه لذت های نابی را تجربه می کنی؟!

****

شاید تو خواستی…

و این همه جست و جوی سلامت در مطب های روانپزشکی،و روان شناسی،کلینیک های مشاوره و درمان،و بیمارستانهای روانی،گواه این خواستن توست…

****

اما ما نخواستیم…

بی کسی های تو

رهاشدگی های تو

تنهایی های تو

و همه خلاء های زندگی تو

گواه این نخواستن های ماست…

****

برای خودمان متاسفم

اتحاد، اتحاد، رمز پیروزی است!

اردیبهشت ۲۴ام, ۱۳۹۰

می‌خاسُم ای مَرتوه هم مثل مَرتَه‌ی پیشی با شوخی مسخره مطلب بنویسم ولی راسیَتِش زَهره‌ام رفت. اَ یَه طرف قانون جدید انتخابات و مشکل بعضی کاندیداهای لامرد، اَ طرف دیگه اتفاقای جدیدی که تو لامِرذ اُفتاذِه و گِل بَرذَه‌ای که اُستاندار کِرذه. بعضیا به خاطر همی مسائل، حسابی جَهلِن و زَهر اَ دُم آورذه‌ان و نیفَهمِن چطو زهرشون اَ یکی واریذِن. بَعضیا هم بَذِشون نمیا یه بار دیگه فرمونداری تَش بگیره. خلاصه تو ای اوضاع اَحوال دل شیر میخا کسی تِرَّه بِذِه. البِتَه ای، هم یَه فرصتی اِن که خومونی بنویسیم و غریبه‌ها و دُذمَلَکوها نَخونِن که دردسر بَرِمون درست اُ کُنن؛ هم یَه فرصتی اِن که بَعضیا که لهجه‌ی خوشون یاذِشون آ رَفته یه کَمَکی یاذِشون بیا.

یه رفیق تراکمه‌ای داشتیم خیلی خوش مَثَل بی. اگه دو ساعت پای مَثَلِش می‌نشستی پَتّه‌ای جُم و جول نمی‌کرذی. او روزا دعوای علوی – حسینی گرم بی. شَه گفتم به نظرت کی رای میاره؟ یه جوابی داذ خیلی حرفا توش بیذ. گفت:”تو اول بگو صندوقا دَسِ کی‌اِن؟!”

یعنی تو ای چند دوره انتخابات، طرف دیذه کسی که صندوق دَسِشِن خیلی قدرت داره. اَگه اراده بکنه میتونه همه چی عوض آ کنه. حالا ای که تا چه حد کسی اَ ای پتانسیل استفاده کرذه‌ یا نه، کاری نذاریم(بخاطر ای که خیلی حرف اَ توشِن و همیشَندَه سَرِش جَهر بیذه).

خلاصه ای که استاندار هم فهمیذه سر صندوق خیلی مُهمِّن کی بشینه، داره هر جا وَ فرمونِش نی، فرموندارش عوض آی‎‌کنه. اسفندیار هم اَ دیر ویساذه، چِش‌کار گرفته. داره پابلندک میکنه بر ریاست جمهوری. فعلن داره نماینده میفرسته که مجلس هم با خوش همراه آکنه. صندوقا که دَسِشِن، اگه شورای نگهبان یه خِرچَپون حسابیش نذه، دور بَعد، دور، دور خوشِن. فِعلَن که اَسپِش حسابی تِرِیذ می‌وازه و کسی جلودارِش نی.

آخر امسال دوباره انتخابات مجلِسِن و همه دارِن کشیک میذِن، بِوینِن کی میا خوش کاندید اُ کُنه. خیلی‌ها هم شُون اَ دِل هِسِّه بیان، ولی فعلن سرش نهاذه‌ان، که کسی جِنگ و فِنگشون اَ هم نکنه و دنبال خرابکاریهاشون نگرذه. خلاصه مثل کسی که سر کُچّه نشسته، اَ کمینِن بینُم کی موقعش آوو.

کاندیدای اصلی لامرد، آقای جعفری، بخاطر قانون جدید نی‌تونه خوش کاندید اُ کنه و باید لامردیها دنبال یه نفر دیگه بگرذِن که:

  • هم لامرذ و مهر بشناسه و بتونه تو ای منطقه مدیریت بکنه،
  • هم تو سطح کشوری آشنا داشته وو  و بتونه کارای منطقه پیگیری بکنه،
  • هم مرذم لامرذ و مهر اِش بشناسِن و باش مشکلی نَذاشته وِن و احتمال رای آورذنِش بالا بو،
  • هم تو بیله‌‌ی خوشون بو و خوشون قبولِش داشته وِن.

ای شرط آخری کار خیلیا خراب کِرذه چون ای گروه حتا رفیقای قبلی خوشون مثل درویش زارعی و ابوالحسن حقایقی هم قبول نذارِن چه برسه به ای که یکی جدید بیا بینِشون. همی مساله یَه خورذه‌ای مشکوکِن. بعضیا میگن مگه ایا چه سر و سرّی با هم دارِن که کسی دیگه نتونه محرمشون بو.

دیگرو پریگرو هم استاندار بالاخره کاری که چند ماه منتظرش بیذیم کرذ و فرماندار لامرد عزل کِرذ. حالا ای مساله خیلی مهمِّن که چِطَو باش سَر اُ کُنی و به قولی تا مدیریت بحران چِطَو بُکُنی:

  • اَ یه طرف خداییش کسی که بتونه لامرذ جمع و جور آ کنه غیر از آقای جعفری نذاریم. با همه انتقادایی که به آقای جعفری و افراد دور و وَریش میکُنِن (و بعضیاش هم درستن) تجربه‌ی آقای جعفری مفت و مجانی اَ دَس نومذه و کُلی وقت و انرژی و بودجه مصرف بیذه تا ایطو شخصی بیا بالا.
  • اَ یه طرف ای کار چی عجیبی نی، رییس جمهورِش که ایطو بو استاندارِش میخا چه در بیا:
    اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی
    برآورند غلامان او درخت از بیخ
  • اَ طرف دیگه، ای کار، حق استاندارِن، اگه استاندار نتونه فرموندارِش عوض آکُنه که دیگه اسمش استاندار نیوو بِنی.

اینجا باید تهدید تبدیل اُکنی اَ فرصَت:

  1. درستِن حذف آقای جعفری خیلی از برنامه‌ها به هم رِخت، ولی خب آقای جعفری لزومَن نباید نماینده بو تا اَ تجربه‌اش بو استفاده کرذ. چه بسا خیری در کارِن  که یکی دیگه نماینده واوو، آقای جعفری دوباره وایا سر فرمونداریش و مشاوره بذه وَ نماینده.
  2. دوم ای فرصت خوبی‌اِن بَرِ لامرذیها که اختلافاشون کِنار بِنِن و دور هم جمع آوِن. چون مساله چهار سال سرنوشت لامرد در میونِن. شوخی نی. شاید هر اتفاق دیگه‌ای بِفتِه نتونه ایطو ملت دور هم جمع آکُنِه.
  3. سوم ای که ای یه فرصتی‌اِن که یاد بگیریم چطو آذم برِ روز مبادا تربیت بکنیم و همه‌ی قدرت نذاریم تو دسِ یه عده‌ی کمی جمع آوو.

بخاطر همی به نظر میا بهترین کار ای‌اِن که ریش سفیذا بشینِن یه فکری بَرِ کاندیدای دور بعد بُکُنن.
عصبانیت مردم در حد اعتراض و طومار پر کرذن خیلی خوبِن. استاندار بعذی باید حساب کار بکشه که لامِرذ مٍلٍ تهران نی که فرماندارش بیا و بره کسی نفهمه فرموندار کی بیذ و کی میخا واوو. ولی با احساسات مرذم، جوری بازین کرذن که دوباره بِخان حرکت تندی بکُنِن، بهانه‌ی خوبی میذه دسِ کسایی که منتظر حرکت نادرست مانِن.

تو حرفای مرذم اسم چند نفر تکرار میوو که فکر میکنن بر دور بعد شانس رای آورذن دارِن:

  • یکی میگو حاج آقا علوی وایا لامرذ خوش کاندید اُ کُنه
  • یکی میگو دکتر قادری شیراز ول اُ کنه بیا لامرذ
  • یکی میگو درویش زارعی آذم مناسبیِن.
  • یکی هم میگو بِرِن دل عبدالله حسینی وَ دَس بیارِن.
  • اسم بعضی دیگه مث شیخ اجرایی و چند تای دیگه هم میارِن.

حاج آقا علوی که احتمال رای بالا آورذنش تو تهران (حتا اگر خوب تبلیغ بکنه، رای اول)  خیلی زیاذِن عمرن بیا لامرد. نمایندگی لامرد خیلی سخت تر اَ نمایندگی تهرانِن. تو لامِرذ مرذم نماینده نمیخان، نوکر میخان که هر کاری دارِن، شَ بگن، او پیگیری بُکُنه. نامه بنویسه، بِره اَ ای اداره او اداره بَرِشون مجوز بگیره. بچه شون اَ ای دانشگاه بیاره او دانشگاه. سربازیش بندازه فلان جا و اینجور کارا… بخاطر همی فشاری که بخاطر جمع کرذن رای و تامین نظر مرذم اَ نماینده میا ایقذر زیادِن که حتا کل نماینده های تهران با هم نیتونِن او اندازه کار اُکُنِن. شاید به همین دلیل مرحوم حیاتی زیر ای فِشارطاقت نیاورذ. حاج آقا علوی که خوش ای رویّه راه اِنداخته و ملّت بدعادت کرذه، الان دیگه نیتونه مِلِ قبل کار اُ کُنه. شان نمایندگی مجلس خبرگان هم اَ ای کارای خرذ و ریز بالاتَرِن. خلاصه ای که دور حاج آقا علوی باید خط بکشیم.

دکتر قادری هم صلاح نی بیا لامرذ. یعنی ایقد آذم قحطی داریم که یه نفر یه جای کلیدی مثل نمایندگی شیراز ول اُکُنه وایا لامرذ. یکی اَ رفقا میگفت اگه اَ جعفر بُگُن “نماینده‌ی سابق شیراز” بهترن تا شَ بُگن “نماینده‌ی کنونی لامرذ و مهر”. دکتر قادری الان وضع خوبی تو کمیسیون اقتصادی داره. تنها کسی‌اِن تو لامرذ که احتمال وزیر آویذنش هسه. با ای کار ای فرصت اَ دستِش میره. او حتا اگه شیراز رای نیاره (که بعیدن) جای پاش تو همی یَه دور محکم آ کِرذه تو اقتصاد کشور.

حالا با فرض ای که ای دو نفر نیان لامرد وایمونه سه نفر دیگه…
شیخ اجرایی که خیلی از سِمتهاش خَوَر نذارم، تجربه مدیریت سیاسی تو منطقه نذاره و به نظر نمیاد بتونه  اَ پَسِ ای منطقه بر بیاد. دُرُستِن تجربه‌ی کار فرهنگیش بالاتر از دو نفر دیگه‌ان ولی خب تو بقیه موارد تجربه‌اش خیلی کم تَرِن.

آقای زارعی و حسینی تجربه مدیریتی سطح استانی دارِن. عبدالله تجربه‌ی بخشداری و حاج درویش تجربه فرمانداری لامرد هم دارِن. بهمین خاطر با محیط لامرد غریبه نیسِن. شاید اقای زارعی که تجربه مدیریت تو دانشگاه آزاد هم داره و فرموندار هم بیذه یه کم بهتر منطقه بِشناسه. شاید هم بخاطر کاندیداتوری تو دور قبل، مرذم، عبدالله بهتر بشناسِن.

تیم آقای جعفری شاید کمترین مشکل با حاج درویش داشته وِن، ولی خب، عبدالله هم یه روزی جزو دار و دسته خوشون بیذه و بعد که رقیبشون واویذ اَ چِشِشون افتاذ. اینجا اگه پای منافع لامرد در میون بو، هم باید بتونن با حاج درویش سر یه میز بشینن هم با عبدالله مذاکره بُکنن.

هیچ کدوم اَ ای دو نفر تو کار اقتصادی درگیر نویذه‌ان که مرذم باشون بذآوِن. تو کارنامه شون نقطه سیاهی وجود نذاره و خیلی اَ چیایی که درباره شون گفته‌ان بیشتر در حد شایعه بیذه، او هم رقباشون تو بوق و کرنا کِرذه‌ان که ایا جرات قدعلم کرذن نَذاشته وِن.

از نظر توان مدیریتی به نظر میا، تیم عبدالله خیلی ضعیفِن و از نظر ارتباطات هنوز به جای قوی وصل نیسِن و خیلی کاری اَ دَسِشون بر نمیا. چون توان لابی کرذن و دیکته کِرذن آذم مورد نظرشون اَ استاندار هم حتا نذارِن. با وجود ای که عبدالله پست مهمی داره  تو استانداری، ولی به نظر میرسه نیتونه از موقعیتش استفاده بکنه. شاید هم بیشتر گرفتار جزییاتِن تا ای که بتونه از بالا کار مدیریتی بُکُنه.

حاج درویش هم هَنی امتحان پس نذاذه تو ای زمینه و معلوم نی چه تیمی همراهیش بکنه.

خلاصه ای که به نظر مو بهترین راه حل میتونه ای بو (در صورتی که اومذن حاج آقا علوی و دکتر قادری منتفی بو):

تیم آقای جعفری اگه میخا منافعش بخصوص منافع اقتصادیش به خطر نیفته باید پای مذاکره بشینه با هر دو نفر. هیچ کدوم تنهایی نی‌تونِن کاری بکنِن. باید سهم تیم عبدالله مشخص بو و سر تقسیم قدرت به نتیجه برسن و گرنه فاتحه همه خونده‌ان. خلاصه ای که کاچی بهس اَ هیچی.

خود مردم بین عبدالله و حاج درویش یکی که احتمال رایش بالاتَرِن انتخاب بُکُنِن (با مراجعه به افکار عمومی) و از همین الان تیم‌های تخصصی درست بُکُنِیم برای کمک کرذن به کاندیدای منتخب. تیم های مشاوره‌ای قوی که اگه کاندیدا رفت به مجلس بفهمه کلی آذم پشت سرش هسّه. بخاطر منافع لامرذ که بَرِ همه هِسّه (نه منافع گروه سیاسی خاصی) همه باید مسائل داخلی اَ یاذشون بره تا ای دوره تَمون آوو، جَهر و دعواها واهِلیم بَرِ بَعذَکو.

کتاب سیرت سرداران منتشر شد

اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۹۰

کتاب سیرت سرداران شامل زندگی نامه ، وصیتنامه و خاطرات ماندگار سرداران شهید شهرستانهای لامرد و مُهر در استان فارس به قلم آقای موسی هنرپیشه منتشر شد .

این کتاب به همت ستاد یادواره سرداران و شهدای شهرستان لامرد در ۱۲۸ صفحه با قطع رقعی از طریق انتشارات علامه بحرانی در قم و با شمارگان ۳۰۰۰ نسخه منتشر شده است .

کتاب مذکور به معرفی سیرت سرداران شهید (( قاسم احمدی ، قنبر اسدپور، حاج مصطفی امیری ، حاج سید عبداللله بیژنی ، غلام زارعی ، عبدالعلی عامری، محمد کشتکار ، حاج علی نوری و حاج محمد نوری )) پرداخته و در چهار فصل تنظیم شده است .

فصل اول با عنوان حیات طیبه به زندگی نامه این سرداران پرداخته و فصل دوم با عنوان پیام بهشت به وصیت نامه این عزیزان اختصاص یافته است . فصل سوم با عنوان یاد یاران که بخش اعظم این کتاب ر ا در بر می گیرد به ۷۲ خاطره متنوع از این ۹ سردار شهید اختصاص یافته و فصل چهارم با عنوان قرار ملاقات به داستانی خواندنی و جالب از زندگی سردار شهید قنبر اسد پور اختصاص یافته است .

کتاب مذکور از طریق ستاد یادواره شهدای لامرد توزیع و در اختیار علاقمندان قرار می گیرد .

یاد آوری می شود که پیش از این نیز در حوزه دفاع مقدس کتاب (( ده ستاره)) در آذر ماه ۱۳۸۷ توسط نشر معروف قم با تیراژ ۲۰۰۰ نسخه از این نویسنده منتشر شده است .

کتاب هایی که از نمایشگاه خریدم

اردیبهشت ۱۸ام, ۱۳۹۰

کتاب هایی که امسال از نمایشگاه خریدم را خدمت دوستان معرفی می کنم:
۱- رابطه میان ایده پسامدرن و عدم تعیین: مطالعه تطبیقی فلسفه و هنر غرب, احمد تابعی
۲- فصلنامه ارغنون ۱۷ – نظریه سیستم ها‎ (این فصلنامه به صورت کتاب بارها تجدید چاپ شده است)
۳- نیکلاس کوپرنیک پدر علم ستاره شناسی جدید، باربارا ای. سامرویل
۴- جانستان کابلستان، رضا امیر خانی (امروز به نمایشگاه می رسد که حتما خواهم خرید)
۵- ۱۵۰ شیوه تقویت هوش کودک، کریستیان رومن
___________________________________________

رمان ها:
۶- کابوس چهار بعدی، جی. جی. بالارد
۷- خورشید می ماند، زندگی شیخ بهایی، کامران پارسی نژاد
و
۸- آونگ فوکو، اومبرتو اکو (سال ها منتظر ترجمه این کتاب بودم)

هفته نامه طلوع ویژه لامرد و مهر هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

در گلستانه

اردیبهشت ۱۸ام, ۱۳۹۰

۱- یکی از کارهای جالب دوران دانشجویی، مرور بخشی از ادبیات کلاسیک و معاصر به همراه جمعی از دوستان بود. تا آنجا که خاطرم هست شبها دور هم می نشتیم و کلیله و دمنه، گلستان، شاهنامه و … می خواندیم. پس از آن سر از صادق هدایت، جلال آل احمد و … و یا اخوان ثالث و … در آوردیم. یادم می آید آخرین چیزی که با هم خواندیم شعر های سهراب سپری بود. بعد هم در آن ماندیم.
۲- در این روزها که زاینده رود محل بازی بچه ها شده، بهترین جا برای آن که مهمان هایتان را برای گردش ببرید کاشان و مناطق اطرافش است. شاید همه برای دیدن گلاب گیری و ایجور چیزها. من اما به دنبال چیز دیگری بودم.

۳- پس از ساعت ها جستجو و پرسیدن زیاد توانستیم گلستانه را پیدا کنیم. همان گلستانه ای که سهراب شعر معروفش را در آن گفته است:

دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،
پی نوری ، ریگی ، لبخندی …

گلستانه مجموعه چند باغ در اطراف مشهد اردهال کاشان است. صاحب باغ ما را برد زیر درخت های گردویی که سهراب زیر آن می نشسته، پا در آب می زده و شعر می گفته است.
درخت گردویی که سهراب زیر آن می نشسته

شاید این علف های باغ، از جنس همان هایی بودند که سهراب بوی آن را می شنید.

۴- و دو پیرزن که از سهراب می گفتند و گله از اینکه چقدر تنها بوده و تهمت هایی همچون درویش بودن و … .

باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کسی زاغچه‌یی را سر یک مزرعه جدی نگرفت …

فاطمه دیگر در این دنیا نیست

اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۰

نویسنده: آقای عابس شیرپور


بر حاشیه برگ شقایق بنویسید          گل تاب فشار درو دیوار ندارد

این روز ها علی،  آرام با کمری شکسته در کوچه های ناجوانمرد مدینه قدم می زند. آن روزهای خوش زمان حیات پیامبر اعظم(ص) را در ذهن می گذراند. به همراه قدم های خمیده اش به یاد می آورد زمانی را که کوثر نازل شده بود. آن روز کوثر مظهر اقتدار و صلابت اسلام بود و امروز همان کوثر، فروغش را تلالو قدرت کذایی دیو صفتی شکسته است که حتی زباله دان تاریخ هم جایگاهی برای آنان نخواهد داشت. امروز نگاه فاطمه مظهر هزاران سال مشقت و سختی است. امروز فروغ نگاه پیچیده ی فاطمه (س) در نگاه علی (ع) به خاموشی می گراید. انگار مدینه سیاه پوش می شود.ای کاش مهدی(عج) می آمد و انتقام مادرش را می گرفت …….

و اما بحرین؛  آتش و خون

عصر ما عصر قومیت نیست؛ بلکه عصر ایدئولوژی است و خط مکتبی ما اساسا به همه قومیت ها به یک  دیدگاه نگاه می کند و فرقی بین ترک، فارس، عرب و …  قائل نیست. اما مسئله ایدئولوژی به شدت مطرح است. کسی که ضد اسلام و ضد انقلاب اسلامی است و یا وابسته به کشورهای خارجی است، نباید به او امتیاز و اختیاری داد، زیرا او دشمن این ایدئولوژی و استقلال کشور است و هر نوع امتیازی برای او به خلاف مصلحت مردم و استقلال این آب و خاک است، چه فارس باشد، چه ترک، چه عرب و چه کرد و…

اینجا بحرین است حملات روز به روز بیشتر می شود؛

اینجا به مساجد حمله می کنند و قرآنها را به آتش می کشند؛

اینجا مسلمانان را به دست به اصطلاح مسلمانان؟؟؟!!! می کشند؛

نظامیان، جنگ را برای کودکان معنا می کنند ولی مدارس تعطیل نیست؛

کودکان دموکراسی را بخش میکنند؛ آزادی را تقسیم می کنند و لیبرالیسم را تفریق …

اینجا مغازه ها خون می فروشند و زنان فرزندانشان را جلوی گلوله ها به حراج گذاشته اند؛

های دموکراسی های آزادی های لیبرال؛

ای غرب ! ای شورای امنیت ! ای شورای همکاری خلیج فارس!!!!

ای حقوق بشر و ای؟؟؟!!!

تف بر سکوتتان .

و بحرین از خون کودکان سرخ شد…

–توضیح:

تیتر اولیه نوشتهء فوق «فاطمه دیگر فاطمه نیست»توسط نویسنده انتخاب شده بود که اکنون با توجه به منظور نویسنده اصلاح شده است .

« خولها» و « آدمها»

اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۰

در راستای اینکه افتابه و لگن هفت دست، شام و نهار هیچی مصاحبه ای را با یکی از اجنّه های مستقر در –مکان حذف شده توسط ادمین– از طریق کلی واسطه و زد و بند ترتیب داده ایم که خاندن ان به کسانی که بویی از بصیرت نبرده اند اکیدا توصیه نمی شود مگر اینکه گواهی نامه بصیرت انها قبلا توسط حجت الاسلام پناهیان صادر شده باشد و صحت اصل امضای ایشان پای گواهی نامه ها توسط کارشناسان ما مورد تایید قرار گرفته باشد.

متن مصاحبه با اندکی جرح و تعدیل .

اِنس : ببخشید از انجا که بنده نمی توانم جنسیت جنابعالی رو تشخیص بدم اگر ممکن هست برای راحتی کار در ادامه مصاحبه بفرمایید دقیقا شما را خانم جن خطاب کنم یا اقای جن ؟

جن : شما می تونید بدن بنده رو لمس کنید و خیلی راحت متوجه جنسیت من بشوید

اِنس : معذرت میخام ولی بنده یک مقدار محجوب به حیا هستم و تا حالا از اینکارها نکردم ولی بچه های صدابردار گفتند در حین ورود به اتاق مصاحبه تست کرده اند ولی با توجه به لطافتی که بدن شما داشته متاسفانه دست از داخل ان رد شده و جواب قانع کننده ای هم نگرفته اند.

جن : حالا چه اصراری هست شما از جنسیت من سر در بیاورید ؟ همینجا قبل از شروع مصاحبه عنوان کنم که بنده هیچ اعتقادی به برابری جنسیتی نداشته ، ندارم و نخاهم داشت و کلا با بومی سازی ان در میان اجنّه ها هم بشدت مخالفم و در ادامه هم به هیچ سوالی در این مورد پاسخ نخاهم داد .

اِنس : نه ! نه! . بنده منظور خاصی نداشتم «جن» جان . فقط یک مقدار حس کنجکاوی بود که اون هم با توجه به توضیحاتی که دادید کلا خابید . محور گفتگوی ما بیشتر اقتصاد و سیاست روز خاهد بود و اینکه در این برهه حساس تاریخی که دقیقا معلوم نیست ما کی یه چی هستیم، چی یه کی هستیم ، چه از جان ما می خاهید و اصولا اگر ما نخاهیم در پیشبرد امور مربوط به ادمیان از شما کمک بگیریم دقیقا کی رو باید کَی و کجا ببینیم ؟

آقای جن! : ببین «آدم» جان ، شما دارید خلط مبحث میکنید . اینجا کرسی آزاد اندیشی نیست که شما هر چه دِلِت خاست بلغور کنی ما «جنّی» یان اصولا بدلیل اینکه در قالب زمان و مکان نمی گنجیم و حد اقل روزی چند بار به اینده سفر می کنیم ، اشراف کاملی به همه حوزه های آدمیان داریم ولی با اینحال سیاست ما مبتنی بر عدم ورود به دنیای شماست مگر اینکه از « جن» گیران متخصص و متعهد برای گرفتن ما استفاده کنند و الا ما به این راحتی ها خودمان را قاطی شما ها نمی کنیم .

اِنس: اقای جن ، من یک سوالی داشتم در مورد اینکه چطوری ممکن است با رشد اقتصادی صفر درصد دو و نیم میلیون شغل ایجاد کرد با توجه به اینکه کشورهایی با رشد اقتصادی دو رقمی هم زیر چنین ادعایی بارها سه قلو زاییده اند ؟ از انجا که شما در زمان سفر می کنید و به همه چی اشراف دارید احتمالا بتوانید به این سوال پاسخ روشنی بدهید .

اقای جن : ببنید ! مشکل بزرگ شما ادمها این است که همیشه می خاهید از زاویه تنگ دید خودتان به پدیده ها نگاه کنید . ولی اقای دکتر که من از همین تریبون استفاده می کنم و از همینجا به ایشون سلام عرض میکنم بدلیل وسعت دیدی که دارند و با توجه به سیاست های ایشان که نگاهی همه جانبه و در عین حال یکسان به همه مخلوقات هستی دارند ، مانند شما نیست . قبلا تیم ایشان تنها با یک دستکاری خیلی کوچک در تعریف کار کلی اشتغال زایی کردند و دیدید که ربطی هم به رشد اقتصادی نداشت. امسال هم پیرو تفاهم نامه هایی که با برادر اسفندیار امضا کردیم که من از همین تریبون استفاده میکنم و به ایشان یک چشمک میزنم قرار شد که دو میلیون و سیصد هزار شغل از دو و نیم میلیون برای ما ایجاد شود که با دویست هزار تای شما جمعا می شود همان چیزی که ما در سند چشم انداز امسال پیش بینی کرده ایم ولی بدلیل اینکه وجود ما برای همه عزیزان کاملا مسجل نشده فعلا در صورت وضعیتی که برای وزارت کار ارائه داده ایم از واژه « انس» بجای « جنّ» استفاده شده که جا دارد از همین تریبون استفاده کنم و به برادر محسن رضایی که دکترای اقتصاد دارند هم عرض ارادتی مخصوصی بکنم و دستی برای ایشان تکان بدهم .

اِنس: عجب ! واقعا اکثریت ما ادمها چقدر از دنیا و پشت پرده ان بی خبریم . خیلی ببخشید اقای « جن» من همین الان و پیرو توضیحاتی که به زیبایی دادید یک سوالی برایم پیش امد . شما به روح اعتقاد دارید ؟ اگر دارید که هیچی! ولی اگر ندارید لطفا یک مقدار بیشتر تاثیرات پدیده بی اعتقادی به روح را برای خانندگان ما باز کنید .

آقای جن : از انجا که روح پدیده ای مجرد است و فهم ان از دسترس عموم انسانها خارج است بنده ترجیح میدهم با طرح مثالهایی و همچنین مصادیق انها ابعاد قضیه را برای خانندگان این تارنما روشن کنم که اگر انها احیانا واکنشی متناسب با جریانات روح داشتند بتوانند راحت تر با اصل موضوع برخورد کنند . یک عده ای از برادران و خاهران اصول گرا که در دفتر ریاست جمهوری مستقر هستند که دو جینی از انها کَت بسته توسط برادران گمنام به مکانی نامعلوم منتقل شدند که خیلی هم ارتباط فجیعی با ما داشتند و در ادبیات سیاسی جدید هم به انها اصول گرایان منحرف گفته میشود ، اعتقاد عجیبی به روح دارند و دقیقا به همین دلیل ما با انها راحتیم . یک نوع دیگر از اصولگرایان هم که در مجلس حضور دارند که ما خیلی دوست داریم انها را اصولگرایان ” نا طَور ” صدا بزنیم خیلی به روح اعتقاد ندارند . اگر داشتند که حقیقتا باید نگران واکنشهای بعدی هم می بودند و الا اینقدر ضایع برای خودشان قانون وضع نمی کردند انهم در پایان دوره مجلس. حالا ببینید با همین فوق لیسانس های زِپِرتی شان چطوری هم جای پای خودشان را برای دوره بعدی سفت کردند و هم دست و پای جمع کثیری از بچه های ما را در اخرین لحظات در حنا رها کردند و به همین دلیل ما دیگر نمی توانیم در اینده موضعمان را دست جمعی و در ابعادی وسیع تر و شفافتر نشان دیگر اصولگرایان بدهیم .

اِنس: بابا تو دیگه کی هستی دست شیطون و بستی . من جا دارد همین جا از وقتی که در اختیار بنده قرار دادید تشکر کنم . شما یک دقیقه وقت دارید که هر چی دوست دارید رو در رو و بدون تعارف به خانندگان ما بگویید .

اقای جن : من هم جا دارد که از فرصتی که در اختیار ما اجنّه ها قرار دادید تشکر کنم و همه خانندگان شما را از همینجا ببوسم . بوس یوس بوس . در اخر اینکه از انجا که خانندگان شما عموما جغرافیای جسمی خاصی دارند از همین تریبون استفاده میکنم و صراحتا می گویم که ما با « خول» ها که در عنوان نوشته است خیلی فرق داریم و من همینجا از تمامی کارهایی که انواع و اقسام « خولها » در سالهای متمادی در منطقه شما انجام داده اند و به پای ما نوشته شده قویا اعلام برائت می کنم . خاستگاه اکثریت « خولها» در منطقه شما ” تلمبه ” های متروکه ، ” چاههای اب قدیمی ” و “کَلَتین کانه ” ها بوده در صورتی که بچه های ما بیشتر در–مکان حذف شده توسط ادمین– مستقر هستند .

پایان مصاحبه

ایجاد بازار با ثبات کشاورزی نیازمند جهاد اقتصادی است

اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۰

احمدهوشیار ، مدیر جهادکشاورزی شهرستان لامرد

هرساله در ابتدای سال جدید شمسی ، مقام معظم رهبری عنوانی برای سال براساس مطالعه عمیق و شناخت دقیق از زیرساخت های کشور در عرصه های مختلف انتخاب نموده و چراغ راه حرکت ملت و دولت ایران در سال پیش رو را مشخص می نماید و تبیین جایگاه و عنوان سال ارشادات و تأکیدات حکیمانه ای بیان می دارند. همانطوریکه ذکر گردید ، این عنوانها تصادفی نبوده بلکه با مشاوره و مطالعه دقیق فرآیند پیشرفت کشور همراه بوده و می باشد . در سال ۱۳۹۰ که توسط معظم اله به عنوان سال جهاد اقتصادی نامگذاری گردیده است ، با مطالعه زیرساخت های کشور در سنوات گذشته و خصوصاً اجرایی شدن بزرگترین طرح اقتصادی پس از انقلاب یعنی طرح هدفمند سازی یارانه ها در می یابیم که این نامگذاری بسیار عمیق و هوشمندانه از سوی مقام عظمای ولایت انتخاب شده است و کشور ما برای رسیدن به اهداف سند چشم انداز تا افق ، ۱۴۰۴ نیازمند یک حرکت جهادی برای عملیاتی کردن اهداف سند مذکور می باشد. امروز با یک مختصر مطالعه در می یابیم که طی سنوات اخیر فرآیند جهش های علمی ، تحقیقاتی در بخش های گوناگون ، کشور ما را در سطح بین المللی و منطقه ای به جایگاه رفیعی رسانده است. در حال حاضر به طور حتم زیرساخت ها آماده یک حرکت جهادی در بخش مهم جامعه یعنی اقتصاد فراهم می باشد. در این مختصر نوشته ابتدا نیاز است مفهوم جهاد و حرکت جهادی بازخوانی و یادآور شویم. ملت ما در عرصه دفاع مقدس با این مفهوم بسیار آشنا و با تمام وجود آنرا لمس و درک کرده است .حرکت جهادی حرکت اعتقادی بر پایه استواری ایمان و اعتقاد قلبی همراه با ایثار و از خودگذشتگی حاصل می گردد. حرکت جهادی براساس کم کردن توقعات مادی و تلاش و کار مجاهدانه و مخلصانه بدست می آید . در حرکت جهادی جای رخوت و سستی و روز مرگی و بدون برنامه ریزی کار کردن نیست و امروز ملت و کشور برای طی کردن پله های ترقی و رشد اقتصادی در راستای بالا بردن آسایش و رفاه عمومی در سایه و پرتو نهضت امام خمینی (ره) نیازمند این حرکت می باشد . برای رسیدن به آرمان و آرزوی مقام معظم رهبری ، نیازمند برنامه ریزی و هدف گذاری و تلاش همه بخش های دولتی و خصوصی می باشیم و اما درخصوص دنبال کردن حرکت جهاد اقتصادی در بخش کشاورزی مطالبی مختصر به عرض می رسانم: امروز وزارت جهادکشاورزی به عنوان یک وزارتخانه کلیدی و دارا بودن روحیه جهادی به ارث داشته از جهادگران مخلص عرصه سازندگی و با گسترده بودن بخش های مختلف آن و خیل عظیم بهره برداران تلاش گر عرصه تولید ، رسالتی بس عظیم در تحقق بخشیدن به این نامگذاری توسط مقام معظم رهبری در سال جاری را دارد ، همچنین اینکه اشاره های دقیق و حکیمانه مقام معظم رهبری در حرم مقدس رضوی به اصلاح الگوی مصرف آب در بخش کشاورزی یکی از هزاران معضل و مشکل ساختار کشاورزی سنتی کشور می باشد که لازم است در این خصوص حرکتی مجاهدانه و جهشی برای رفع آن انجام شود. مصرف بیش از ۹۰% از آب کشور در بخش کشاورزی و از طرفی پایین بودن راندمان تولید ، هیچ سنخیتی با یک کشور اسلامی و آرمانهای الهی ندارد ، لذا محققین و متخصصین و نیروهای با تجربه و فنی بخش کشاورزی در این راستا باید رسالت انقلابی و متعهدانه خود با استعانت از روحیه معنوی ایثارگران و جهادگران را به منصه ظهور برسانند . از طرفی تولید بیش از یکصد میلیون تن انواع محصولات کشاورزی در سال نیازمند یک حرکت جهادی برای برنامه ریزی توزیعی ، صادراتی این بخش خصوصاً صنایع تبدیلی و بسته بندی می باشد تنها به این آمار اشاره می شود که خود بیانگر عظمت بخش کشاورزی در استقلال اقتصادی کشور را نشان می دهد ، بسنده می شود. بیش از ۴۰% صادرات غیرنفتی ، محصولات کشاورزی و پروتئینی را شامل می شود و برای اینکه همین ۴۰% افزایش یابد و بتواند بازار با ثباتی در عرصه اقتصادی کسب نماید نیازمند یک حرکت جهادی می باشد. امروز با اجرای طرح هدفمندسازی یارانه ها و واقعی شدن قیمت حامل های انرژی ، راهی جز علمی کردن کشاورزی در راستای کاهش هزینه های تولید بمنظور بالا بردن صرفه اقتصادی تولید گران و کشاورزان نیست و برای تحقق این هدف نیازمند هدف گذاری ، داشتن برنامه های استراتژیک میان مدت و کوتاه مدت در فرآیند یک حرکت جهادی می باشیم. همچنین در بخش کشاورزی که با آسیب ها و بلایای طبیعی و غیر طبیعی مانند سیل ، خشکسالی ، تگرگ ، سرمازدگی و … همه ساله در کشور روبرو هستیم ، نیازمند کم کردن اثرات مخرب و ناگوار این بلایا با بهره گیری از دانش فنی و روز آوری آن می باشیم. بطور مثال ، استفاده از تکنولوژی کارآمد اطلاعات هواشناسی ، اجرای طرح کاداستر و یکپارچه سازی اراضی ، کاهش مصرف آب در واحد سطح ، استفاده از سیستم های کشاورزی حفاظتی ، ارگانیک کردن تولید محصولات یکی از ضرورتهای حرکت جهاد اقتصادی می باشد و در سلسله مقالات آینده بصورت جزء به آن خواهیم پرداخت. امید است با کار کارشناسی و با تلاش و جدیت در کار شاهد پیشرفت روز افزون مملکت اسلامیمان و سرافرازی ایران و ایرانی باشیم.

مدرسه ی نمونه ی ما!

اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۰

فرستنده: لیلا بدیعی

با تبریک روز معلم به همه دوستان، در ادامه انشایی به زبان یک دختر مدرسه ای آورده میشود:

به نام خدا

پیش از اینکه به مدرسه بروم، فکر می کردم مدرسه جایی ست برای درس خواندن و چیزهای خوب یاد گرفتن. اما در آینده ای نه چندان دور، فهمیدم که اشتباه فکر میکردم! در آنجا موجوداتی را دیدم به اسم دانش آموز که بر روی آنها آزمایشاتی انجام می گرفت.

یادم می آید سالهای اولیه، مدرسه را خیلی جدی گرفته بودیم. معلم، برای ما یک فرشته ی مهربان بود که خودمان را برایش خودکشی میکردیم! و از شروع سال جدید، پول هایمان را در قلک هایمان می اندوختیم تا بتوانیم روز معلم، برای این فرشته ی زحمتکش، قاب و تُنگ و لیوان و جامیوه و شیرینی خوری بخریم. معمولآ در خانه، تخم مرغ هایی را خالی نموده و آنها را مملو از ذره های زر ورق میکردیم و هر روز به سقف میزدیم تا بر سر معلم عزیزمان بریزد و خوشحال شویم!

از آنجا که مقصود اصلی این جانب از مدرسه، دبیرستان می باشد، از بحث کردن پیرامون دوران خودشیرین ابتدایی و دورانِ خوددرگیر راهنمایی، پرهیز می نمایم. ابتدا میخواهم کمی مدرسه ی قدیمی خود را توصیف کنم تا با سوراخ، سُنبه هایش آشنا شوید:

مدرسه ی ما بسیار بزرگ بود و امکانات رفاهی فراوانی داشت! یک حیاط بزرگ که میتوانستیم در آن بسکتبال بازی کنیم. گوشه ی حیاط، بوفه ی تمیزی داشتیم که ساندویچ هایش خیلی خوشمزه بود! ساندویچ خیارشور همراه با گوجه که گاهی مقداری مرغ، به عنوان مخلفات به آن می افزودند!! دستشویی مدرسه، بیشترین فاصله را با کلاس ها داشت و باید چیزی حدود ۱۰۰۰ متر طی میکردیم! تا تصمیم به تخلیه ی بار می گرفتیم… تا دبیر بهمان اجازه میداد … تا برای معاون توضیح میدادیم که چرا بیرونیم… تا میرسیدیم به حیاط … تا زمین بسکتبال را پشت سر می گذاشتیم … تا جاده ی ابریشم را طی میکردیم … تا از دیوار صعب العبور چین رد می شدیم و به دستشویی میرسیدیم، کار از کار گذشته بود و افسوس میخوردیم که چرا از قبل، خود را به مای بیبی مجهز نکرده بودیم!

در ساختمان مدرسه، سمت چپ راهرو، کلاس ما انسانی ها بود که بیشتر به نمایشگاه عکس و پوستر و روزنامه دیواری شباهت داشت و زر ورق های تزئینی جشن ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ هنوز بر روی در و دیوار برجا بود و سالها کسی دلش نیامده بود آنها را از دیوار جدا کند ! ما دختران بسیار آرام و سربه زیری بودیم. مخصوصآ موقع امتحان که تعدادی جزوه و کاغذ زیر میز، جاسازی شده بود! در کلاس، معمولآ دبیر، متکلم وحده بود و ما در سکوت مطلق به سر می بردیم تا همکلاسی های عزیزمان، بدخواب نشوند!! ما بچه های خیلی خیلی تمیزی بودیم و به نظافت، اهمیت زیادی میدادیم و لای کتابهایمان را باز نمی کردیم تا مبادا کثیف و نامرتب شوند!

صمیمیت بین ما به حدی بود که یک لحظه هم نمی توانستیم از هم دور باشیم. مخصوصآ در لحظات سخت و طاقت فرسای امتحان ! خالصانه و به دور از هر گونه تقلب (!) با هم مشورت میکردیم و در صورتِ تخریب امتحان، در قسمت انتهای برگه، با خطی نستعلیق و خوانا، عذر مُوَجَهمان (!) را برای دبیر می نوشتیم: دبیر عزیز و مهربانی که همچون شمع می سوزی تا به ما نور دهی ! دیروز مادرم مریض بود … پریروز پدربزرگم ( برای شصتمین بار در این سال تحصیلی) فوت کرد … امروز ۵ امتحان با هم داشتیم و از بد شانسی، در راه مدرسه تصادف کردم و بعد از امتحان، باید بروم اتاق عمل ! لطفآ حالا که مشکلاتم را صادقانه با شما درمیان گذاشته ام، در نمره دادن به بنده ی حقیر مسکین مستکین، عنایت خاصی مبتذل … ببخشید .. مبذول دارید! نمره، یک عدد یک رقمی بود که گاهی دوستان، با مهارت خاصی آن را جعل نموده و برای تنوع، عدد ۱ را به آن می افزودند تا دورقمی شود!

در آن دوران، عکس، چاپ، کارت پستال و حرف و حدیث پیرامون فوتبالیست ها مُد بود. یک آلبوم عکس نیم رخ، تمام رخ، نیم قد و تمام قد از فوتبالیست های عزیز میهنمان همیشه در کیفمان بود و در کنار کتاب درسیمان جای می گرفت! آنقدر شیفته ی اخلاق ورزشی این دلاور مردان آهنین شده بودیم که یکباره تصمیم گرفتیم جفت کلیه ها و قلبمان را بفروشیم تا هزینه ی سفر به تهران و اقامت در آنجا جهتِ دیدن فوتبالیست ها و امضا گرفتن از آنها را تأمین نماییم. اما کوشش فراوان مشاور جان بر کفِ مدرسه، مانع اینهمه جانفشانی و جوگیریَت ما شد ! ناگفته نماند که هر بار کارت عروسی ساختگیه یکی از همکلاسی ها با فوتبالیست محبوبش به دست ما میرسید و گاهی تاریخ عروسی چندتای آنها، همزمان بود و ما حیران می ماندیم که به عروسی کدامشان برویم ! یادم می آید نیمه ی پیدا شده ی من، علی دایی بود!!

اردوهای مفید را ( مخصوصآ از نوع مختلط ) خیلی دوست داشتیم. روزی که ما و پسرها را به نمایشگاه کتاب برده بودند، همینکه درب سالن را باز کردند، ما تشنگان علم، در دریایی از کتاب، به شنا پرداختیم! (البته خواهرها جدا … برادرها جدا ) اولین کتابی که ناخودآگاه همه ی ما را به خود جذب میکرد، گام به گام بود! خداوند بر پدر و مادر و جد و آباد و طایفه و عشیره ی مؤلفان زحمتکش گام به گام، رحمت فراوان ارزانی دارد…الهی آمین.

معمولآ اوقات فراغتمان را با غارتِ بیت المال پُر میکردیم… شجره نامه ی خود را بر روی نیمکت، حکاکی نموده و گاهی طرح چشم اشکبار و قلب شکسته را می کشیدیم و چند بیت شعر از مریم حیدرزاده را هم به آن هنرنمایی ها، می افزودیم! در مدرسه آموخته بودیم که ” به جای لعنت به تاریکی، چراغی روشن کنیم.” ما نیز آنقدر در این کار اصرار ورزیدیم که آخر، صدای بابابرقی درآمد و آه پُر طنینش کوه بیستون را به لرزه درآورد!

از دختران مدرسه ی ما کیلو کیلو نجابت میریخت… آنها با آرایش، میانه ی خوبی نداشتند و کاملآ بی منظور (!) آب نبات یا بستنی رنگی (ترجیحآ قرمز) می خریدند و زنگ آخر، قبل از خروج از مدرسه، می خوردند و خیلی تصادفی و اتفاقی لبشان قرمز می شد ! برای جیم شدن از کلاس، لزومی نداشت خود را به آب و آتش بزنیم. بلکه یک گروه سرود تشکیل میدادیم و با همدستی مربی محترم پرورشی، از دو ماه قبل، برای تمرین سرود ۲۲ بهمن، خیلی محترمانه از کلاس فرار میکردیم! ما در مدرسه، انواع تنبک زدن ( بر میز، در، تخته، کتاب) و انواع رقص ( اعم از قِر کمر، بابا کرَم، بندری، محلی،عربی، تکنو، اسلاو، سامبا، سامورایی و افغانی) را آموختیم و بچه های قهرمان ما توانستند با این کار خود، دست محمد خردادیان، جمیله، شهناز تهرانی، سندی و مایکل جکسون خدا بیامرز را از پشت ببندند و مُشت محکمی بر دماغ استکبار فرود آورند!

چیزی که همیشه برای من سؤال بود، این بود که چرا مدیر، معاونان و دبیران تا حد زیادی خود را به والدین ما نزدیک می دیدند و رفت و آمدهایشان روز به روز بیشتر می شد! دفتر مدرسه، محل میثاق با اولیا بود! و معمولآ آن طرف ها آفتابی نمی شدیم تا مبادا دستگیر شویم و ما را به ندامتگاه ( = دفتر ) ببرند! این مدرسه، یک خوبیه بسیار بزرگی که داشت، عدم سختگیری در امر خطیر غیبت بود. برای موجه نمودن غیبت، فقط گواهی فوتِ فرد غایب، کفایت میکرد!

با این اوصاف، به نظر شما مدرسه ی ما یک مدرسه ی نمونه نبوده است؟؟؟  البته که بوده است!!!

یادش بخیر؛ نان و روغن محلی

اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۰

چند صباحی است که تراکمه را رصد می کنم و فکر می کنم که احساسی از جنس کودکی است؛ چیزی شبیه دفترچه خاطرات. اما دیگر نمی ترسیم که خوانده شود، دیگر بر سر پاره شدن یک کاغذ از دفتر خاطرات با برادر یا خواهرمان دعوا نمی کنیم. شاید دلیلش این است که می توانیم بدون اینکه غروری شکسته شود و یا کم رویی مانع شود از چیزهایی که دوست داریم و یا متنفریم، بنویسیم.  حیای دروغین و ترس دو نیرویی است که انسان همیشه با آن درگیر است. چه افکار زیبا و چه خواسته های شیرینی که به دلیل فشار این دو نیرو به صندوقچه ناگفته ها رفته.

یادش بخیر؛ نان محلی و روغن محلی وشکر. چه حس زیبایی بود خستگی بازی های کودکانه، چه زیبا بود در سایه یک دیوار نشستن و با دوستان خوش بودن با هم خندیدن و گاهی هم دعواکردن. اما همه اینها از رنگی دیگر بود، صاف و ساده بدون هیچ غرضی. شاید همین سادگی زیبا بود؛ آنقدر زیبا که بعد از سالها حتی فکرکردن به آن هم زیباست. نمی دانم چه شد که همه آن خاطرات از بین رفت.

دوستی می گفت: «شاید دلیلش بزرگ شدن است»؛ اما من میگویم: «دزدی، یک دزدی بزرگ»، ما را با بازیهای دروغین سرگرم کردند و همه چیزمان را دزدیدند. بزرگترها، «همانهایی که همه چیزشان را دزدیده بودند»، سر ما را به دعواهایی گرم کردند تا همه خوشیها را از یاد ببریم؛ یک روز دعوای کدخداها بود و یک روز هم دعوای فرماندارها؛ یک روز دعوا بر سر زمین بود و یک روز دعوا بر سر آب.

چقدر سخت بود اولین روزی که غرور و شاید حیا دیگر اجازه نداد از مادر، نان و روغن بخواهیم؛ جا داشت از این که بزرگ شده بودیم متنفر بشویم، اصلا از بزرگها متنفر بشویم و از همه دزدها، چون همین اندک خواسته را هم از ما دزدیدند.

به نظرم اینترنت با هزاران عیبی که دارد یکی از ویژگی هایش که می شود از آن خوب استفاده کرد، بازگشت به دوران کودکی است و مرورکردن دورانی که از ما به یغما بردند.

… اما چیزی که همه دوستان را نگران می کند، تبدیل شدن این دو افعی غرور و ترس به اژدهایی ویرانگر است که اگر در فضای اینترنت این دو صفت تبدیل به ناهنجاروقاحت و بی شرمی شود، اثرش از دزدی بی رحمانه بیشتر است .

جهان کوچکی که برای یکدیگر ساخته ایم را با توهین و تهمت خراب نکنیم به همدیگر انتقاد کنیم و انتقادات یکدیگر را بپذیریم و یا جواب ادیبانه بدهیم از این که شخصی ما را از نگاهی دیگر می بیند نهراسیم زیرا نگاه های متفاوت نشان دهنده ی بزرگی و وسعت جهان ذهنی ماست.

روز معلم

اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۰

دوازدهم اردیبهشت ماه  که سالروز شهادت  استاد مرتضی مطهری است را روز معلم نامیده اند و این بهانه ای  است برای پاسداشت مقام معلم.

ارزش کار معلم وقتی بخوبی حس میشود که ببینیم دارای مدرک تحصیلی لیسانس ، فوق لیسانس یا دکترا شده ایم و از شمارش انسانهائی که در طول این سالها برای پیشرفت علمی و اخلاقی امان تلاش کرده اند ناتوانیم.

در این روز قصد دارم یادی از معلمان مقاطع ابتدائی ، راهنمائی و دبیرستان خود بنمایم و امیدوارم دوستان نویسنده و خوانندگان سایت نیز در صورت تمایل نظرشان را در خصوص معلمانشان بیان نمایند.

در ابتدا لازم است یادی بنمایم از مرحوم مصطفی قادری که در سال تحصیلی ۷۵-۷۶ در سال چهارم دبیرستان معلم روانشناسی امان بود و در سانحه رانندگی در راه بازگشت از ماموریت اداری فوت نمودند.

اولین معلمم در کلاس اول ابتدائی آقای عسکری فرد بودند که ظاهرا تازه بازنشسته شده اند. معلم سال دوممان اقای ثابت ، سال سوم مهدی نصر ، چهارم کرامت قائدی و پنجم محمد آزاد بودند. در مدرسه راهنمائی آقایان سیدمحمد رضوی،علی صفری، سیدمحمود هاشمی زاده، اسماعیل شمس، حسن قائدی،عبدالحسین حسینی، عباس رئیسی،حسین پاک،علی حق شناس، مصطفی محسنی،کرامت قائدی، حسین زائری و در دبیرستان محمود عامری ، منصور قاسمی، سیداحمد علوی خالده ای ، جعفر راستی، سید یحیی عمرانی،  نادر خسروی ، احمد فرهمند، سید جعفر هاشمی زاده، محمد حسن زاده، امیری، شاهین ، قربانی، علی قسمی ، صفرپور،عباس غلامزاده ، قاسم مختاری ، احمد منصوری(تراکمه) ، مصطفی عباسی ، محمود منصوری ، سیداحمد برهانی و جمشیدی معلمم بودند و هر چند احتمالا کسان دیگری هم بوده اند اما بیشتر از این را بخاطر نیاوردم.

امیدوارم سالم و سلامت باشند .

اقدامات جهادکشاورزی شهرستان لامرد جهت جلوگیری از آتش زدن کاه و کلش

اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۰

اقدامات جهادکشاورزی شهرستان لامرد جهت جلوگیری از آتش زدن کاه و کلش

۱ـ در سال زراعی جاری ادوات لازم جهت مدیریت بقایای گیاهی در اختیار زارعین قرار گرفته است از قبیل ۶ دستگاه چاپر بقایای گیاهی که کار جمع آوری کاه و کلش پس از برداشت را بر عهده دارد و بسیاری از زارعین از آن استقبال نموده اند.
۲ـ استقبال از خاکورز مرکب به تعداد ۴ دستگاه که عملیات خاکورزی حفاظتی را انجام می دهد در این روش پس از جمع آوری بقایای گیاهی ، باقیمانده بقایای گیاهی که حدود ۳۰ درصد می باشد با خاک مخلوط شده و تا زمان کاشت در خاک باقی می ماند.
۳ـ برگزاری کلاسهای ترویجی درخصوص خسارات غیر قابل جبران سوزاندن بقایای گیاهی به مزارع در سایر بخشها
۴ـ اخذ تعهدنامه از کشاورزان بخش مرکزی مبنی بر عدم سوزاندن بقایا و محافظت درخصوص سرایت آتش سوزی احتمالی که براساس این تعهدنامه در صورت آتش زدن کاه و کلش در سال زراعی آینده هیچ گونه نهاده کشاورزی از قبیل کود و بذر که یارانه ای هم هستند به زارعین خاطی تعلق نمی گیرد.
۵ـ براساس نامه شماره ۲۴۲۲۰/۰۲۰ تاریخ ۱۸/۶/۸۹ وزیر جهادکشاورزی برای کلیه متخلفین تشکیل پرونده شده و در سال آتی از ارائه تسهیلات جلوگیری بعمل خواهد آمد.
۶ـ به استناد ماده ۹ قانون حفاظت و بهسازی محیط مصوب ۱۳۵۳ و ماده ۲۲ و ۳۲ قانون جلوگیری از آلودگی هوا مصوب ۱۳۷۴ و ماده ۶۸۸ قانون مجازات اسلامی برخورد قانونی با متخلفین برعهده اداره محیط زیست می باشد.
۷ـ به استناد ماده ۴۵ قانون حفاظت و بهره برداری از منابع طبیعی ، اداره منابع طبیعی شهرستان بایستی متخلفان را به مراجع قانونی معرفی نماید

هفته نامه طلوع ویژه لامرد و مهر یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰

ما را همه شب نمی‌برد خاب

اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۰

از صُح تا شوم اَ سُکمَتِ ای لامِرذِ کرّه چول بیذه خلاصی نذاریم. هَر که با هر که دعواش آیوو سَرِش اَ شی مِندازه میا تو فرمونداری سراغ ما. یَه حِرِفتی فحش اَ ما میذه و میره. او روز یَه زَنی اومَذِه که شیگَرُم اِم می‌زَنِه، خَرجیم هَم نمیذِه. شَه میگُم خو مو چِه میتونُم بَرِت بُکُنُم؟ برو دادگاه شِکاتِش اُ کُن. میگو پولا هَمَه دَسِ تونِن یَه کَمیش بِذه وَ مو بَرِ خَرجیم! شَه گفتم پَهلی هَر که میخوسی هامُو هَم باید خَرجیت بِذِه.

هامو رو یَه پیرمرذی اومذه که بُزای فُلانی رفتَن جالیامون هَمَه پارَه کِرذه‌ان، پِشِ فَصیلامُون تیریش تیریش کرذه‌ان! شَه میگُم خو مو چه بُکُنُم؟! میگو نه تو فرموندار چِنی که بُزا میان تو خَسّ ما، یَنی تو هَیکَه چی هَم ته نَمیا!  شَه میگم خالو مو فرموندار مرذُمُم، فرموندار بُزا که نیسُم.

دیگرُو احمذ حَق‌شِناس اُومَذَه ویذ فَرمونداری. خاهش و التماس که ای قرارداد فاز ۱۵ عسلو بیذید اَ مو و مَحمُوذِمون. هر چی شَه میگفتیم باوا ای دَسِ ما نی، ول کن نَویذ. شَه گفتیم تو که الحمدلله وضع قراردادهات بَذَک نی، ای همه قرارداد بَرِ چه میخِی، او هَم قرارداد به ای گُتی. می گفت مینام رِختِه میخام بُرُم یَه کَمی دیگَه مین بِکارُم. شَه گُفتُم برو صذاش در نِیار که ای اَحمَذِ منصوری اتاق بغلی نشسته، گوشاش تیز آ کِرذه یه بوُنه‌ای اَ ما بیگیره، میره پهلی عبدالله حسینی چَخِمُون مینِه. دِلناها بیذ، رَفت. باخُذا تا حالا هَر تُرنَه‌ی مینِ ای بَرِ ما یَه مِلیوُن دَر اُومَذِه.

محموذ عامری اُومَذَه ویذ شِکایَت که تو بَرِ چِه کُمَک کِرذَه‌ای اَ حُسینیه‌ی ۱۴ مَعصُوم. شَ گُفتُم اوها هَم جُزوِ تلخندقن، سهم دارن، نِی‌وو که چی‌شُون نَذی. می‌گفت نه! سهمیه‌ی ۱۴ معصوم نِصف آ کُنید بِذید اَ حسینیه‌ی سید یحیی. شَ گفتم آخه ری چه حِسابی؟! می‌گُفت: اوّلن که اوها طرفدار حسینی‌اِن. دوّمَن بخاطر ای که اَچّانا همه میان حسینیه‌ی سید یحیا. شما باید هر اَچّانی سه نفر حساب بکنید! شَه گُفتُم: باشه، سهم حسینیه‌ی شما دو برابر وایکنیم به شَرط ای که اِسمایلِ منصوری هم بیا حسینیه شما نون بخوره. قبول نَکِرذ یه کمی مُنگ مُنگ کرذ و رفت!

مَمَذِ هنرپیشه رفتَه ویذه چَن تا خالَه زَنَک دَعوَت کِرذه ویذِه بَرِ مَرذُم جِنَک اَ دَر بیارِن. ایا هَم گَمُون دارُم واخورذَه ویذَه‌ان، دَ هیچ چی وانَهِشتَه‌ ویذه‌ان. یَه جُوری دُمبه مِنداختَه‌ان که اِنگار تُو اُروپان. میگو زَنها اَ خِجالَتی سَرِشون اِنداختَه ویذَه‌‌ان اَ شی، چاذِراشون دورِ بُچِشون کِرذه‌ان، رَفتَه‌ان اَ سالُن دَر.
موسی هنرپیشه و عبدالله هم اُومَذه ویذِن اعتراض. شونَه  گُفتُم والله کاکای خوتون رَفتِه ایا آورذه. وَگَر نَه که ما با عبدُلُو قرارداد داریم هر دو سال یه بار بیا سَرِ چار راه بِزَنه، می‌تُنُسّیم قراردادش واکُنیم یَه سالَه.

گُفتُم بِرِن سریع فیلمِش بیارِن. نِشَستیم با بِچای تامین مِلِ برنامه‌ی ۹۰ حرکت آسه‌اش نِگه کِرذیم. دیذیم طَرَف بَحسا میخاسِه حدیث بُخونِه، چار تا حدیث خوندِه، سِه تاش غَلَط بیذه، اووَکیش هم ضرب المثل بیذه نه حدیث، چارذَه بار کول اِنداختَه ویذ، بیست و سه بار هم دُمبَه اِشکَنُندَه ویذ. گفتیم جَریمَه‌ی وَلمیشون بکُنِن که دیگَه ای‌یَلی‌ها پیذاشُون وانَوُو.

ای هم اَ کارِ ما. نَمِهلِن یَه رو اَو خوش اَ حَلقِ ما شی بِرِه…

هامو رو یَه چی دیگَه تو دِلِ ما اِنداختِن. میگفتِن نَمایَندای مَجلس گُفته‌ان باید فوق لیسانس داشتَه وی تا بُتونی خُت کاندید اُ کنی. سُخُلا خوشون هیش کامُوتا سیکل هم نَذارِن، میخان کَسی دیگَه غیر اَ خوشُون نَیا تو مجلِس. ما هامُوسا تا ایسا نون اَ خِرِمون شی نیرِه. نیگُن مای بذبخت بای چَن تا بِچَه، فوق لیسانس اَ کا دربیاریم بَرِشون.

دو جون گِرِفتاریم بِخُذا ، یَه رو اَخبار میگو شورای نگهبان قبول نَکِرذِه. ما خوشحال، تا میَیم دو کیلو گوشت اَ در اُ کُنیم، اخبار میا میگو نُمایَندَه‌ها عَوَضا کِرذه‌ان طرحِشون، تَصویبِش کِرذه‌ان، رَونَه‌اش کِرذَه‌ان بَرِ شورای نگهبان. دَ دِل اَ بَرِ ما مِترَکونِه. ما دو وِلَه خار، اَ غُصّه‌ای ده کیلو کَم آیکُنیم. دَ میگُن شورای نگهبان رد کِرذِه. ما میریم استعفا بِذیم خومون کاندید آ کُنیم، دَ میگُن مجلس تصویب کرذه.  گَمون دارم تا امسال اَ سَر بِرِه عُمر ما هَم سر بِرِه.

ای شیخ اِجرایی هم که ذُرّ آی‌خورِه، یَه اِس اِم اِس مِفرسّه بَرِ ما که ما جَهل آ کُنِه.  کُمِش درذ میا، اس ام اس میذنه فلانی کُمِش درذیکِرذِه وزیر ارشاد اومذه عیادتش. تو هواپیما اتفاقی با فلان وزیر سلام علیک میکنه اس ام اس میزنه فلانی تقدیر شَه کِرذِه.

ما هَنی حاج درویش زارعی دِلناها نکِرذه‌ایم یکی دیگه میا که مَهم میخام کاندید آوُم. ای رَوونه میکُنیم او میا. مو نیفَهمُم ای نمایندگی مَجلِس چه داره که هَمَه میخان نماینده واوِن. عبدالله هم که اَ تِرتِ ما اُفتاذِه نیفهمیم چِه شَه بُکُنیم. حالا خوبِن علی قسمی نیگو میخام خُم کاندید آ کُنُم. وَگَرنه ای دیگه نِیوو هیش طوری قانِعِش اُکُنی.

خلاصه که اِمسال عیشِ ما گَرمِن!

(ادامه دارد…)

مردا اینور…..زن ها اونور!

اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۰

در تاریخ مجموعه ای از سوال ها هستند که قدمتی به درازای خود تاریخ دارند ، نه اینکه پاسخ شان سخت است،از این جهت که در هر جامعه ای و در هر مقطعی از تاریخ پاسخ متفاوتی برای آنها مطرح می شود.قدیمی ترین این سوال ها احتمالن ” از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟” است. اما سوال مهم دیگری نیز برای هر مرد و زنی مطرح می شود: زن نمونه کیست؟مرد نمونه کیست؟
این نوشته پاسخی ست فراخور حال و جغرافیای ما: لامرد، در این مقطع از زمان…
زن نمونه:
این زن خیلی خوشگله، یه چی تو مایه های آنجلینا جولی: به جهنم که هیچ جای این قیافه ی واروکیده ی ما به براد پیت شباهت نداره!
زن نمونه صبح ها نیم ساعت قبل ازما از خواب پا میشه، اتاق را جارو می زنه، از کردی که خودش توش سبزی کاشته مقداریپرگ می چینه، اززیر مرغ هایی که خودش پرورش می ده چند تخم مرغ خومونی ولم برداشته،تش تنیر مینه ، سفره ای میندازه توش: نون تنیری و سرو و تخم مرغ خومونی و پرگ تازه .بعد خیلی با محبت ،با صدایی که شبیه شارش آبه تو خینه ، ما رو صدا میزنه و از خواب بلند مون میکنه تا صبحانه میل کنیم.بعد هم قلیان مرتبی جلوی ما میگذاره تا ما فرکی بکشیم.
زن نمونه بابای پولدارش یه بوتیک تو ۲۲ بهمن برامون زده تا ما ساعت نه الی ده از خونه بزنیم بیرون بریم سر کار،حوالی ده الی یازده هم برگردیم خونه.
زن نمونه غروبی میره خونه باباش تا ما هم شام بریم اونجا جلمنگ بشیم.
زن نمونه روزی سه بار به مامان ما سر میزنه تا اگه کاری داشت براش انجام بده.
زن نمونه واسه روز زن کادو فقط یه شاخه گل میخاد. زن نمونه و طلا؟اصلن نمیدونه مغازه سید رضا کجاست؟
زن نمونه اصرار رو اصرار که شب برو پیش دوستات با هم باشید که خستگی کار روز از تنت بره بیرون.آخر هفته ها هم مارو با دوستامون به زور می فرسته سر کوه یا هم لب دریا.
زن نمونه هر از چند وقتی یهو ما رو چهکی میکنه(سورپریز میکنه) و یه مشت پول بهمون میده که اینا رو من پس انداز کردم برو اون ماشینی روکه بابام بهت کادو داده رو عوض کن ، بهترش رو بخر.
زن نمونه همیشه خودش تنها یا با هم عروس هاش میره دهشیخ.
زن نمونه برادر که اصلن نداره، خاهر هم داره اما اون شوهر گیرش نمیاد و ما نگران ارث و میراث پدر زن جان نیستیم.
زن نمونه یه مادر داره که جونش واسه ما در میره ، یه بابا هم داره که سرش لب گوره و نصف هیکلش توی گور!
مرد نمونه:
مرد نمونه مردیه که چشش دنبال دختر دانشجو ها نباشه.
مرد نمونه صبح زودتر از من پا میشه، صبحونه رو آروم و بی سر و صدا و یواش درست میکنه که یه وقت ما از خاب نپریم.بعد یه ربع ساعت بالای سر ما میشینه و با عشق به ما خیره میشه، بعد یه چندتا جمله ی عاشقانه در گوش ما میگه و پتو رو میکشه رو سرمون و آروم از خونه میره بیرون و تا شب هم پیداش نمیشه.
مرد نمونه کاری به کار مانداره که تا لنگ ظهر بخابیم، ظهر هم که پا میشیم زنگ زده پیک دو پرس ناهار از کاکتوس برامون فرستاده.
مرد نمونه خیلی پولداره ، تولدمون یه سوناتا یا تویوتا کمری برامون میخره تا چش هم عروس هام در بیاد بیافته جلو پاشون.
مرد نمونه مردیه که چشش دنبال دختر دانشجو ها نباشه.
مرد نمونه خواهر که مطلقن نداره ، دیشون هم اگه زندن اَ زبون بیده.
مرد نمونه سیگار نمیکشه،مطلقن بدون ما جایی نمیره، سفر مجردی شاید تا شهدای گمنام بره …که گمون نکنم!
مرد نمونه روزی صد بار قربون صدقه ما میره، تو جمع یه جوری صدامون میزنه که چش هم عروس هام در میاد میافته جلو پاشون
.مرد نمونه مردیه که چشش دنبال دختر دانشجو ها نباشه.
مرد نمونه بچه نمیخاد،فوق فوقش یکی، اگه همون یکی هم دختر باشه صداش در نمیاد.
مرد نمونه هرچقدر هم که کارش سنگین باشه باز با اخلاق خوش میاد خونه و هرچی هم که ما منگه بدیم ، جهل وانیوو.ظهر هم که ما خوابیم با بچه بازی میکنه تا مزاحم خاب بعد از ظهر ما نشه.
مرد نمونه هیچ کدوم از اینها هم که نباشه مهم نیست ، فقط چشش دنبال دختر دانشجو ها نباشه…کجا می ری مرد؟

لامردیوم

اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۰

یک سوال که حداقل یک بار ذهن همه ما را مشغول کرده، انتهای جدول معروف مندلیف است. جدولی که چیدمان عناصر مختلف را نشان می‌دهد. در واقع همیشه می‌خواسته‌ایم بدانیم آخرین عدد اتمی چند است و چه نام دارد؟ برای پاسخ به این سوال، دانشمندان و پژوهشگران زیادی در سرتاسر دنیا مشغول به تحقیق درباره آن هستند. اما یکی از زمینه‌های بسیار مهم درگیر این موضوع، فیزیک هسته‌ای می‌باشد. دلیل واضحی هم دارد. تا زمانی که هسته‌ی یک عنصر خاص شناسایی و احتمال وجود آن تعیین نشود، صحبت کردن از اتم بی معنی است.
احتمال نسبی وقوع یک واکنش هسته‌ای توسط سطح مقطع واکنش بیان می‌شود. از آن‌جا که برهم‌کنش پرتابه با هسته‌های هدف، به‌طور مستقل انجام می‌شود، می‌توان احتمال یک واکنش را به یک هسته‌ی هدف نسبت داد. پرتابه، هسته یا عنصری است که به سمت هسته هدف پرتاب می‌شود و از سنتز یا ترکیب آن‌ها، یک هسته جدید به وجود می‌آید. انتخاب پرتابه و هدف مناسب، منجر به افزایش سطح مقطع برهم‌کنش سنتز می‌شود. به عبارت بهتر برای هم‌جوشی این دو هسته و ساختن یک هسته نهایی، نیاز داریم از ابتدا پرتابه و هدف خوبی انتخاب شوند که احتمال انجام واکنش و حصول نتیجه نهایی را بالا ببرد. وقتی ذره‌ای به‌طور عادی به صفحه‌ی نازکی از جسمی شامل هسته‌های هدف که ذره می‌تواند با آن واکنش دهد، تابیده ‌شود، احتمال واکنش متناسب با تعداد هسته‌های هدف در واحد سطح صفحه است. ضریب این تناسب، دارای واحد سطح است و سطح مقطع نامیده می‌شود. این سطح مقطع را می‌توان مانند سطح موثری که هسته‌ی هدف در مقابل ذره‌ی تابشی برای انجام واکنش عرضه می‌کند، تصور کرد. در واقع نباید آن را با مساحت مقطع هسته‌ی هدف مربوط دانست.
یکی از موضوعاتی که کمتر در ایران مورد استقبال فیزیکدانان هسته‌ای واقع می‌شود، همین موضوع زیبایی است که در سطور بالا بدان اشاره شد. به نظر می‎رسد که نبود راکتورهای تحقیقاتی با شار بالا و شتابندهنده‌های یون سنگین که بتواند داده‌های تجربی در اختیار پژوهشگران قرار دهد، عامل اصلی این موضوع است. اما فرصت کار تئوری فراهم بوده و حتا در خارج از کشور استقبال زیادی از آن می‌شود. کمی از بحث علمی فاصله گرفته و سراغ حرف اصلی می‌رویم.
کاش یک لامردی (منظور کل منطقه است) پیدا می‌شد و یک هسته جدید سنتز می‌کرد و اسم آن را لامردیوم می‌گذاشت. این مسئله یک آرزوی بزرگ تحقق نیافتنی نیست. احتمالن همه دوستان جدای از شور و شعف خاص این کشف، به مزایای آن واقفند.
هر کس به شکلی می‌تواند سهم خود را در معرفی لامرد ادا کند. اما وظیفه قشر آگاه و فهیم بسیار سنگین‌تر از بقیه مردم است. افراد تحصیل‌کرده هر کدام در زمینه تخصصی خود، به این فکر کنند که چگونه می‌تواند خدمتی هر چند کوچک به این منطقه نماید. بهتر است از ارجاع آن به دیگری و یا سهل‌انگاری بپرهیزیم، البته اگر واقعن و از صمیم قلب خاهان پیشرفت لامرد عزیزمان هستیم.

شاخه گلی برای دی عزیز!

اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۰

۱- هنوز لذت آن روز در خاطرم مانده که روی باک موتور پدرم نشستم و با هم رفتیم سراغ دی عزیز. مادرم پا به ماه بود و خواهرم در آستانه تولد. دی عزیز ترک موتور پدرم نشست و کمی بعد که به خانه رسیدیم، خانواده ما چهارنفره شد.

۲- دو سه سال پیش، آخرین باری که او را دیدم هیچ تغییری با ده بیست سال گذشته نکرده بود. همان هیکل لاغر و استخوانی هنوز هم قابله توانایی است و خدا می داند چند نفر از اهالی دیارمان در حضور و با کمک او چشم به دنیا گشوده اند. آیا خدمتی از این بالاتر از کسی سراغ دارید؟

۳- نوروز امسال که دوباره برای حضور در یک ماراتن نفسگیر دیدارهای خانوادگی به شهرمان برگشتم، هیچ چیز به اندازه این اتفاق ساده مرا خوشحال و مشعوف نکرد: اهالی در یک اقدام کاملا خودجوش (!) اسم میدانی که در ده ترش احداث و یک مجسمه مادر و فرزند هم در آن نصب شده را گذاشته بودند « میدان دی عزیز»

۴- همه آدم ها سر جای خودشان محترم هستند، مخصوصا کسانی که به هر دلیل توانسته اند برای این منطقه کاری بکنند. اما باور کنید خادمان به این منطقه همین چند تا اسمی که ورد زبان همه شده اند و همه حالا دارند بر سر اینکه اسم شان را روی کدام میدان یا خیابان و گردنه و دانشگاه و بیمارستان بگذازند، بحث و جدل می کنند، نیستند. کاش نام واقعی آن میدان هم دی عزیز می شد، کاش آن تندیس کذایی هم به جای آنکه به مریم مقدس و پرتره های همه جا حاضر شباهت داشته باشد، جلایی از صورت چروکیده، سیاه سوخته و رنج کشیده دی عزیز داشت. کاش حداقل کسی شاخه گلی برایش می برد، پیش از آنکه لازم باشد بر مزارش شاخه گلی بگذارند.

هفته نامه طلوع ویژه لامرد و مهر چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰

اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۰

در این شماره نیز با ما همراه باشید

از اینجا دانلود کنید