کره خر و کرّه خر

مهر ۳۰ام, ۱۳۹۱ (دیده شده 1,383 بار)

(۱)

بیچاره ای زیر بار طلب کمر خم کرده بود. آواره خیابان بود از ترس طلبکاران. از قضا طلبکاری، اتفاقی گیرش آورد و شروع کرد لیچار نثارش کردن که مرتیکه طلب ما را چرا نمیدهی؟ از بیچارگی اش گفت و از اینکه طلبکارانی مثل وی شب و روز جلو خانه اش پرسه میزنند و گفت که او ندارتر از این است که بتواند همه آن طلبها را صاف کند.

طلبکار گفت ترفندی یادت میدهم تا از دست بقیه طلبکارها خلاص شوی مشروط به این که طلب ما را راست و حسینی بدهی. قبول کرد. طلبکار زرنگ پیشنهاد کرد خودت را به دیوانگی بزن. هر کس آمد گفت طلبم را بده ادای دیوانگان در بیاور و با صدای بلند بگو کَره می خَریم!

بدهکار قضیه را گرفت. به خانه برگشت و خود را به دیوانگی زد. از ان روز به بعد هر طلبکاری مراجعه میکرد و میگفت طلب ما را بده در جواب می شنید: کره می خریم! چند بار که درخاستش تکرار می شد و در جواب همان جمله را می شنید با خودش می گفت آخی بیچاره خل و چل شده. کمی هم دلش به حال او می سوخت و دست آخر ناامید میشد و میرفت.

چند روز بعد همان طلبکاری که این حقه را به او یاد داده بود آمد در خانه اش و تقاضای پرداخت طلب کرد. بدهکار طبق عادت گفت: کره می خریم. طلبکار عصبانی شد و گفت: بابا! به همه کره به ما هم کره؟! من که خودم کره خریدن را به تو یاد دادم!

-‫———‬

(۲)

زن و مرد فقیری پسری داشتند در سن ازدواج. این زوج از دار دنیا یک اتاق داشتند برای زندگی و یک الاغ برای گذران زندگی. به فکر بالا زدن آستین برای پسرشان بودند اما دستشان خالی بود.

دست بر قضا الاغ آبستن شد و کره خری آورد. از این واقعه بسی خوشحال شدند و بال در آوردند. شب بعد از تولد کره خر، زن و شوهر، قبل از خاب در مورد پسرشان پچ پچ می کردند. پسر هم در گوشه ای از اتاق دراز کشیده بود و خود را به خاب زده بود. مرد می گفت انشاالله این کره خر کمی بزرگتر شود آن را می فروشیم و برای پسرمان زن میگیریم.

از آن روز به بعد پسر بیچاره هر روز قد و بالای آن کره خر را اندازه می گرفت تا ببیند بزرگتر شده یا نه. هر وقت هم فرصتی پیش می آمد که با پدر و مادرش صحبتی کند موضوع بحث را به سرعت عوض می کرد و می پرسید: راستی از کُره خر چه خبر؟!

‫———-‬

‫(۳)

سالها پیش آقای احمدی نژاد با حمایت تام اصولگرایان تکیه بر کرسی ریاست جمهوری زد‬. در این مسیر، راه و رسم حرف زدن عامه پسندانه و منش پوپولیستی را از تک تک اصولگرایان آموخت. اصولگرایان هم در یاد دادن این ترفندها برایش کم نگذاشتند. احمدی نژاد با همین روش یکی یکی طبلکاران را از سر اصولگرایان باز کرد. در این مسیر هشت ساله تعداد قابل تأملی از مسئولین کشور یا خانه نشین شدند یا عطای همکاری با دولت را به لقایش بخشیدند.

در این میان اما کبک اصولگرایان خروس میخاند تا این که بین این دو گروه بر سر مسایلی بنیادی که از همان اول پیش بینی می شد اختلاف پیش آمد. حالا همه اصولگرایان منتظرند تیم احمدی نژاد چند ماه باقیمانده را هم سر کند و کار مملکت که حالا چرخهایش به قیژ و ویژ افتاده را به دست کاردان بسپارد. اما مثل این که تیم ایشان دست بردار نیست و دارد برای انتخابات بعد دورخیز می کند.

حالا دیگر وضعیت به جایی رسیده که هر کدام در این گیر و دار مسایل اقتصادی و تحریم و … دارند پرونده پشت پرونده باز می کنند و دست دیگری را رو می کنند. انگار باد صبا صدای همان طلبکار را به گوش می رساند که : بابا با همه کره ، با ما هم کرّه !

-‫———‬

(۴)

خانواده ای بودند در یک دهی گوشه دنیا. اتاقی داشتند برای زندگی، پسری داشتند برای نشاط زندگی و خری داشتند برای گذران زندگی. یک روز این خر کره ای زایید. با خود اندیشیدند: خر را فعلن برای گذران زندگی خودمان احتیاج داریم، لااقل کره خر را برای آینده پسرمان نگهداریم تا با آن زندگی اش سر و سامان بگیرد. تصمیم گرفتند حسابی به کره خر برسند تا خر که شد بارکش خوبی شود. دیگر کسی سوار کره خر نمی شد مگر وقتی چاره ای نبود. حالا دیگر خیلی مواظب بودند آن را بیهوده استفاده نکنند. خلاصه استفاده اش پایین آمد. عزیز شد. قیمتش چند برابر شد. ارزش پیدا کرد. پسر خانواده خیلی مواظب آن کره خر بود. چون آینده اش بسته به سرنوشت او بود.

دست بر قضا میان این خانواده و کدخدای ده دعوایی پیش آمد. کدخدا آب را بر این خانواده بست مگر بقدر آب خوردن و خرید و فروش جنس را به انان قدغن کرد مگر قوت لایموت. خانواده های دیگر از ترس کدخدا مجبور به قطع رابطه با این خانواده شدند. نه برای مرد خانواده کاری بود و نه برای الاغ خانواده باری. درآمد خانواده قطع شد. تصمیم گرفتند خر را بفروشند تا گذران زندگی کنند. از ترس کدخدا کمتر کسی حاضر بود خر آن خانواده را بخرد. آنهایی هم که خریدار بودند بزخری میکردند و میخاستند به قیمت پایین بخرندش. کم کم چیز زیادی برای خوردن نداشتند.

روزها صبر کردند تا گشایشی پیدا شود. ذخیره حبوباتشان تمام شد. ذخیره خرمایشان تمام شد. حالا دیگر بغیر از خر و کره خر چیزی نداشتند. خودشان که غذایی برای خوردن نداشتند خر و کره خر هم بار اضافی شده بودند بر دوششان. تصمیم گرفتند خر را بکشند و گوشتش را بخورند. خر را کشتند. گوشتش را هر چه پختند دیدند نمی پزد. گوشتش را به قیمت پایین فروختند به همسایه ها که بدهند به سگهایشان و در عوض چند کیلو برنج گرفتند. تا چند روز با برنجها سر کردند. برنجها هم تمام شد مجبور شدند کره خر را سر ببرند.

وقتی سر کره خر را میبریدند فرزند خانواده نگاهی اشک بار به کره خرش کرد اما دیگر نپرسید: از کره خر چه خبر؟!

‫————-‬

(۵)

اگر ‫در داستان فوق، خر، نفت باشد و کره خر، بنزین، وضعیت آن خانواده بی شباهت به وضعیت الان ما نیست.‬ چند روزی است مصرف بنزین کشور از تولید بنزین بیشتر شده است! دلیل آن هم بالا رفتن قیمت دلار و پایین بودن قیمت بنزین (حتی بنزین آزاد) نسبت به بنزین کشورهای همسایه است. در نتیجه قاچاق بنزین رونق پیدا کرده است. در حقیقت مصرف بنزین بالا نرفته بلکه قاچاق آن بالا رفته است.

پس از حذف یارانه ها امیدوار بودیم درآمد اضافی دولت بشود خرج خودمان و آینده فرزندانمان تامین شود. اما با سیاستهای ناکارآمد آقای احمدی نژاد و کابینه وی نه تنها این همه فعالیتی که برای حذف یارانه ها صورت گرفت و فشاری که به قشر مستضعف و تولید داخلی در این چند ماهه وارد شد یک شبه به باد رفت بلکه کشور هم در وضعیتی بحرانی قرار گرفته که برگرداندن آن به قبل از انتخاب آقای احمدی نژاد حتی ده ها سال دیگر هم غیر ممکن مینماید.

به هر حال مردم ما باید یاد بگیرند هنگام رای دادن خوب فکر کنند و هر کسی که شعار قشنگ میدهد ولی آزمون پس نداده را در فضایی احساسی انتخاب نکنند. مردم ما باید حواسشان باشد هر رایی که می دهند در سرنوشتشان تاثیرگذار است.

۱۷ پاسخ به “کره خر و کرّه خر”

  1. نوشته شده توسط علی قادری در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۱۴ ق.ظ

    سلام مسعود جان
    کمکمک داشت غیبتتان طولانی می شد.
    این ماجرای خر و خر فروشی هر هشت سال یکبار تکرار می شود. آن هشت سال شیر خر ارزش داشت و این هشت سال گوشت خر و لابد هشت سال بعد هم آنجای خر (:
    آن فرزند خانه هم برود خدا را شکر کند که لا اقل خری را بارش نکرده اند.
    ولی در هیچ هشت سالی مسائل توسط رئیسش اینجوری دایورت نشده بود. مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد که مردم دیگر احساسی رای ندهند، آنچیزی که شما احساسات می بینید برای خیلی ها عین عقلانیت است.

  2. نوشته شده توسط علی قادری در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۱۳ ب.ظ

    مسعود، این همشهری هائی که با احمدی نژاد عکس یادگاری در کویت گرفته اند دینارشان امروز شده ده هزار(۱۰۰۰۰) تومان. من هم بودم اینجوری احساسی می شدم.
    http://karmandnews.ir/shownews.aspx?ID_News=12054&desc=%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1:%20%D8%B9%DA%A9%D8%B3%20%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%20%D8%A8%D8%A7%20%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%E2%80%8C%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1

  3. نوشته شده توسط عقيل در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۲:۰۶ ب.ظ

    مسعود جان
    مدت مدیدی است کار از “کَره” گذشته و چربی اش دیگر افاقه نمی کند !
    دوستانی که دستی در علم کیمیا و کمستری دارند ماده ای معرفی بفرمایند که همزمان با چربش بیشتر ، اَلَمش کمتر باشد !

  4. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۲:۴۴ ب.ظ

    علی جان
    در همین جا پشت صحنه حی و حاضر بودیم اما دل و دماغ نوشتن نبود. البته نویسندگان سایت هم وقتی خوب بنویسند ما دیگر جرات نمیکنیم چیزی بنویسیم.
    از طرف دیگر دانشگاه فرصت سر خاراندن به ما نمیدهد. علی الخصوص که اول امتحانات ترم بهار بود و بعد پروژه ها و بعد مصاحبه دکترا بود و بعد هم چند هفته پشت سر هم هفته دفاع مقدس که تا همین هفته هم کشیده شد.
    در مورد اتفاقی که قرار است بیفتد قرار است عرصه بر مردم تنگ شود تا کمی به خود بیایند.

    عقیل جان
    باز زدی به خط آن وری. راستش شما دو انتخاب بیشتر ندارید یا کره خر یا کرّه خر!

  5. نوشته شده توسط حسن ذکاوت در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۳:۴۷ ب.ظ

    سلام
    کلی خندیدم
    اگه امکانش باشه از این نوع حکایات و مثل ها را بیشتر به ما هدیه کنید … لااقل یک روز نه یک ساعت ما را خوش می کند. ساعت به ساعت بگذرد تمام شود این عمر ما! از این ستون به آن ستون از دست تقدیرمان رها شویم … بگذار بگذرد. زندگی مان خلاصه شد در به دنیا آمدم – دویدم – مردم!
    همه ی دست و پایم را که دراز کنم باز هیچ انتخابی را تغییر که هیچ کمی لمس هم نمی توانم کرد، بله! گویا شما درست می گویی دکتر جان:
    چند روزی قبل بود، پنجره تنها اتاق طبقه دوم را باز کردم، مقابلم خط یک کیلومتری ماشینهای سنگین و همین لپ لپ های قالب یخی بود که تا پمپ بنزین صف کشیده بودند! هر کس خودروی دیزلی داشت حتا شده کول کرده بود آمده بود باکش را پر کند، لبریز شود باک، موتور کوچکی آن را به مخزن دیگر انتقال می دهد، ۲ ساعت بعد در بندر گازوئیل ها به لنجها شررررر تخلیه می شوند و این چنین است که مردم سرزمین من با اخلاق ترین مردم کره ی زمین هستند. کسانی که به آبادی وطن خود می اندیشند! همین فرشتگانی که به مردی از جنس مردم رای می دهند و پای سفره حین لمباندن و هورت کشیدن، تز اقتصادی می دهند!
    از این متصفان به اخلاق باید ترسید… من از “من” می ترسم، از خودم!
    ***
    بگذار بگذرد این عمر ما! پایانش هم به این جمله خواهد رسید:
    ما هم رفتیم، نعشمان را هم بردیم!

  6. نوشته شده توسط محمد جواد صفایی در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۴:۵۷ ب.ظ

    مسعودجان!

    فضای احساسی کجا بوده، دیگه شده: الاحساس و المشاهدات!

  7. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۶:۰۶ ب.ظ

    حسن جان

    ما پندهای اخلاقی مان برای عمل کردن دیگران است. همیشه رعایت اخلاق باید برای دیگران باشد. چند روز پیش سوار تاکسی بودم راننده به ماشینهای دیگر بد و بیراه میگفت که چرا در مسیر باریکی که همه منتظرند تا به نوبت از آن عبور کنند از صف عبور میکند و از کنار صف خود را به دیگران تحمیل میکند. اما خودش در مسیر بعدی همین کار را کرد!
    منی که اینجا پند اخلاقی میدهم هر جا منافعم گیر کرده خودم را در نظر گرفته ام و لاغیر.

  8. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۶:۰۷ ب.ظ

    جواد جان
    از دست این احساس و المشاهده این روزها اعصاب معصاب یخ. نه تلویزیون ایران نگاه میکنم که دروغ بشنوم، نه خبر میخانم که راست بشنوم، اگر وقت ازاد داشتم ولی حوصله کاری نداشتم فقط یک شبکه ماهواره ای نگاه میکنم که نه زبانش را نمیفهمم نه صدایش را و نه تصویرش را، فقط کمی قر کمرش آشنا است!
    اینم جالبه برات بگم: همین چند دقیقه پیش سر کلاس از روی ساعت داخل کلاس دیدم ۱۰ دقیقه دیر رسیده ام. به ساعت خودم ۵ دقیقه از وقت کلاس گذشته رسیده بودم. از بچه ها پرسیدم ساعت چنده. یکی گفت ساعت ۱۷:۱۰ دقیقه. دیدم با ساعت کلاس میخاند. گفتم ساعتتان را با کجا تنظیم کرده اید؟ تلویزیون یا ساعت کلاس؟ من ساعتم را با تلویزیون تنظیم کرده ام به نظرم این ساعت کلاس اشتباه است.
    یکی از بچه ها گفت: استاد اگر با تلویزیون ایران تنظیم کرده اید احتمال این که ساعت تلویزیون اشتباه باشد بیشتر است!

    تو خود حدیث مفصل بخان…!

  9. نوشته شده توسط محمود حق‌شناس در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۴۲ ب.ظ

    سه تا رفیق میرن رستوران .ولی بدون یه قرون پول .هرکدومشون یه جائی می شینن ویه دل سیر غذا می خورن .اولی میره پای صندوق ومیگه :ممنون غذای خوبی بود بفیه پول مارو بدین بریم .صندوقدار میگه کدوم بقیه آقا؟ شما که پولی پرداخت نکردید .میگه یعنی چی آقا؟ خودت گفتی خرد ندارم بعد از صرف غذا بهتون میدم .خلاصه از اون اصرار واز این انکار .که دومی بلند میشه ورو به صندوقدار میگه : آقا راست میگن دیگه .منم شاهدم وقتی من حساب کردم ایشون هم حضور داشت .ویادمه که بهش گفتین بقیه پولتونو بعدا میدم .صندوقداره از کوره در رفت وگفت : شما چی میگی آقا .شما خودت هم حساب نکردی .!بحث داشت بالا میگرفت که دیدن سومی وسط سالن نشست وهی میزنه توی سرش .ملت جمع شدن دورش وگفتن چی شده ؟ گفت :با این اوضاع حتما میخواد بگه منم پول ندادم …بله آقا مسعود همه باد گرفتن چه جوری بخورند وراحت برا هم شاهد بیارن !!…وای بحال خزانه که ظاهرا این روزا غبار روبی شده …

  10. نوشته شده توسط نوروز کارگری در تاریخ ۰۱ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۵۱ ب.ظ

    همه چی آرومه…. راستی از کره خر چه خبر؟

  11. نوشته شده توسط عقيل در تاریخ ۰۱ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۲:۳۸ ب.ظ

    جواد جان
    شما که تو کار “لوله ی نفتی ” کاکا از چه ماده ای جهت نرمتر شدن “اتصالات” لوله ها استفاده می کنید ؟! حالا که نفت سر سفره هایمان نیامده لااقل مشتقاتش به یک کاریمان بیاید! نه؟!

  12. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۲ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۲:۳۶ ب.ظ

    سلام محمود جان

    به قول علی ناصری این روزها تاختن به احمدی نژاد مد شده اما کار درست اینه که قبل از این که این اتفاقات بیفته باید چنین روزی رو میدیدیم. بایگانی سایت تراکمه نشون میده که زمان انتخابات چقدر مطلب در مورد این که چرا نباید به ایشان رای بدهیم منتشر شد. جالب میشه دوباره سر بزنیم و بخونیم اون موقع چجوری راجع به ایشون فکر میکردیم. اون زمان خیلی از همینایی که الان آه و ناله میکنند برای ایشون سینه چاک میکردند.

  13. نوشته شده توسط حسن خضری در تاریخ ۰۲ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۵:۰۸ ب.ظ

    سلام بر دکتر مسعود عزیزم
    خیلی دلم برای نوشته هایت تنگ شده بود. خودت که باید بیایی تا با دو چشمم ببینیمت تا دلم آرام بشود. خدمت برادر خودم عرض کنم که اگر چه انسان، توان تفکر و اندیشه ورزی را دارد ولی تا آنجا که به ما و چهار کلمه سوادی که داریم مربوط است،قضیه به همین سادگی ها هم نیست. از آنجا که انسان، به شدت مستعد تفکر غیرمنطقی است، توانایی تفکر منطقی [واقع بینی، تفکر انتقادی،و تصمیم گیری] را باید با آموزش های اصولی پروراند یعنی باید به بچه هایمان(نسل آینده) از همان کودکی، اندیشه ورزیِ منطقی و اخلاقی را آموخت تا بتوانند در مواقع لزوم، از آن بهره گیرند. ما مردمانی هستیم که در سمت احساس پرورانده شده ایم تا در مواقع نیاز به کار بیاییم. از آنجا که هرچه بکاریم همان را درو می کنیم بنابراین،”کف دست (خر)ما از کودکی(کرگی) مو (دم) نداشته است”.
    زیاده جسارت است
    قربانت حسن

  14. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۱۵ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۸:۲۷ ق.ظ

    علی جان

    این کویتی ها که از حال دل ما خبر ندارند. نمیدانم با همان ۱۰-۱۲ هزار تومن الان یک بلیسوی خارجی هم نمیتوانی بخری

  15. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۱۵ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۸:۳۷ ق.ظ

    سلام حسن جان
    دلمان برای انرژی گرفتن از صحبتهای علمی ات (و غیر علمی ات) تنگ شده. انشاالله دهه محرم همدیگر را ببینیم.
    گفته دهه محرم به قول یکی از دوستان ما (بلا نسبت شما و بقیه) مثل اسبهای تعزیه هستیم. محرم که شد تر و خشکمان میکنند و زینی بر ما مینهند و باقی سال به امان خدا رها میشویم.

  16. نوشته شده توسط محمود حق‌شناس در تاریخ ۱۶ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۹:۱۱ ق.ظ

    بله دکتر جان …بصیرت یعنی همین …که اون موقع همه تذکر دادن که که این آقا اینه .ولی اینقدر بصیرت دوستان بالا بود که گوششان سنگین شده بود وحرف دلسوزان واقعی نظام را نمی شنیدند ویا اصلا نمی خواستند بشنوند …انشاءالله انتخابات آینده …

  17. نوشته شده توسط bapiroo در تاریخ ۲۱ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۲:۲۵ ب.ظ

    دکتر جان
    “مدینه گفتی و کردی کبابم”