مِشِی لی سه پسر داشت

اسفند ۴ام, ۱۳۹۱ (دیده شده 891 بار)

اسمش در اصل، علی بود. سالها پیش که نه طیاره ای بود و نه رویال سفری با کاروان رفته بود زیارت آقا اما هشتم. هر کسی دل و جرات این کار را نداشت. مشهدی شدن آن زمان هزینه داشت، بیشتر هزینه جانی.

مشهدی علی کشاورز بود و برای خودش زمینی داشت، پانزده هکتار و خرده ای که آن خرده ای اش همه درختان کُنار بود. آب مزرعه مشی لی حرف نداشت. شیرین شیرین بود. کُنارهای مزرعه مشهدی هم حرف نداشت. وقتی پُخ میشد دل هر رهگذری را آب می انداخت. اگر آن دل آب افتاده به خود جرات می داد وارد مزرعه شود به قصد نصیب بردن از آن میوه ترش و شیرین و دِرو‪،‬ خود را با اِشکَهرینِ دوذه ای در می انداخت که عاقبتش درسی بود بر گُرذکویش که تا عمر دارد از هفتَوالی آن ‪جا‬ تا نکند.

مشهدی علی از لقب مشهدی اش کیف می کرد. اما خب گفتن آن با تلفظ دقیق حال و حوصله ای میخواست که از همه توقعش نمی رفت خصوصن آنها که حالِ گفتن فاطمه را هم نداشتند و به گفتن فامَه بسنده میکردند چه رسد به گفتن مَش هَ دی عَ لی! اووووه!

کم کم مشهدی علی شد مِشَذی علی، بعد شد مِشَی علی و دست آخر تلخیص شد به مِشِی لی. مشی لی هم خیلی مته به خشخاش نمیگذاشت که حتمن مشهدی علی صدایش کنند.

‫***‬

مشی لی در اصل چهار پسر داشت. پسر گَپویش که نامش حسین بود در سن ۲۵ سالگی، وقتی که برای خودش مردی شده بود و زنی داشت و پسر کوچکی، از موتور افتاد و فوت کرد. زنش را پسر بعدی که اکبر نام داشت اِستَد تا نوه اش خوار دست شیگَرِ زن پسر نشود.

اکبر بازیگوش بود و سر به هوا. هر چه زن مرحوم حسین معقول و سرد و گرم چشیده بود، اکبر بچه بود و کم عقل. تقصیری هم نداشت. اکبر از او چند سال کوچک تر بود. از آنجایی که زنان گرمسیری زود بالغ می شوند، عقلشان از پسران هم سنشان بیشتر است. زن اکبر هم از این امر مستثنا نبود.

اکبر که شور کودکی در او هنوز افول نکرده بود نمی توانست با زنی که شوهرش را از دست داده و شورش را، همدم شود. او که نه مزه عشق و عاشقی دوران بلوغ را چشیده بود و نه طعم ماچ های مخفیانه نُوشِ دیوار دوران نامزدی را. او که پسین تنگی نامزدش را پَسِ موتور نزده بود و میان خِشارهای کاکُل مَنگو دست در دست یار صحرانوردی نکرده بود. تنها به یاد داشت یک باره چشم باز کرده و از کوچکی گُت شده بود.

حالا که وقت عاشق شدنش بود و یافتن جفت زندگی، جفت آماده تحویلش داده بودند. جفت آماده که تحویلت بدهند مثل این است که بروی از میدان تره بار تُرُشَه یا هَکَل بخری. مزه به دل نمی دهد. وقتی که زیر سنگهای کوه را برای پیدا کردن یک بُنَه ترشه گشته باشی مزه ترشه را میفهمی. هیجان باز کردن یک کُپه روی زمین و کُل واکَو کردن خاک برای یافتن یک دایره سفید رنگ با خریدن حتا صد کیلو هَکَل مغازه هم قابل مقایسه نیست.

اکبر این گونه سر به هوا شد و از خانه فراری. مدرسه را ول کرد. لوتَک شد و با لوتَکها می گشت. پشت مویش یک بِدِس از گِروونش شی تر آمده بود. سوار بر موتور از چَه کاذی می زد میرسید تا چَه حاج اَبول و از نو دور بعد. به این امید که شاید از تاواتَه ی دختری رد شود و چِشَک و بُرمَکی نصیبش کند.

آن زمان هنوز بنزین گران نشده بود که اکبر ملاحظه نَولَش را بکند. مگر یک باک بنزین چقدر میشد! تنها پمپ بنزین آن دیار شیلنگی بود رد شده مابین یک نرده آهنین و پشت نرده ها اتاقکی بود که حاج علی صاحب پمپ بنزین نشسته بود و بدون رد شدن کلامی پول بنزین را می گرفت و اگر اشتباه پول داده بودی با زبان اشاره و صدایی که به زور هم از حنجره در نمی آمد حالی ات میکرد.

اکبر کم کم پای منقل هم می نشست. هم منقلی هایش را معتادان و قاچاقچیانی تشکیل میدادند که هم سن خودش یا چند سالی از او بزرگتر بودند. اکبر میخاست مانند آن قاچاقچیان یک شبه پولدار شود. کم کم با آنها شریک شد. شریک که نه، راننده شان شد! برایشان تا شیراز جنس می برد. چرا مدرسه برود وقتی هر راه قاچاق به اندازه حقوق یک ماه معلم مدرسه برایش داشته باشد؟! چند باری هم به زندان افتاد و هر بار کلی خرج کرد تا از زندان بیرون بیاید. کارش درآمد خوبی داشت اما خرجش گاه زیادتر از در آمدش میشد.

اکبر از اسمش خوشش نمی آمد. آن را قدیمی میدانست و از دوستانش میخاست او را آرش صدا بزنند. کسانی که عمری بود او را به نام اکبر میشناختند هرگز زیر بار آرش خاندنش نرفتند مگردوستان نزدیکش و دوست دخترهای شیرازی اش!

‫***‬

محمد که به دنیا آمد هنوز حسین زنده بود. مشی لی تعداد نان در آورهای آینده خانواده را به سه رسانیده بود. حالا دیگر خیالش راحت بود که اگر دو تایشان هم به بلایی گرفتار شوند و از مرضهای آن دوره که کم هم تلفات نداشت جان به در نبرند یک پسر دیگر برایش می ماند که بَخَل گیر زمان پیری اش باشد.

هر چه اکبر و حسین شر و شور بودند محمد سر به زیر بود و آرام. حسین که فوت کرد محمد داشت راهنمایی را تمام میکرد. درسخان تر از پسران دیگر بود. مشی لی به او افتخار میکرد. نور چشمی اش بود.

دیپلمش را گرفت اما هر چه کنکور داد در جایی بهتر از پیام نور قبول نشد. ولی خب در شهر کوران آدم یک چشم پادشاه است. به هر حال اولین کسی بود در آن روستا که رنگ دانشگاه به چشم دیده بود و تحصیل کرده. در ده مهندس صدایش میکردند اگر چه رشته مدیریت دولتی خانده بود. احترام زیادی داشت. حتی برخی از هم ولایتی ها مریضی هایشان را هم پیش او واگویه میکردند شاید اقای مهندس دارویی برایشان تجویز کند. تجویزهای او هم در این موارد برای پیرها مَورِتَهل بود و برای بچه ها گریپ میکسچر و برای جوانان آکسار.

‫***‬

محمود پسر کیسکو که بدنیا آمد خیال مشی لی جمع جمع جمع شد. حالا دیگر دِرَه هم می آمد نمیتوانست همه بخل گیران پیری اش را از او بگیرد. محمود از همان اوان کودکی ثابت کرد در گیمین گری نمونه ندارد. با وجود سن کم زرنگ تر از همه بود. عشقش این بود که برادرها را به جان هم بیندازد و بعد خودش به گوشه ای بخزد و هِرهِر به آنها که روی خاک گِل پِلِنگ میخوردند و توی سر و پِرتَکِ هم می زدند چیلخَند بزند. برای همین مشی لی که او را در ابتدا محموذی صدا می کرد کم کم موذی صدایش کرد!

محمود تا هر روز حِرِفتی کتک از دست مشی لی نوش جان نمی کرد روزش شب نمی شد. علی الخصوص آن روز سر چاس که کاسه کَتِخی مشی لی را دور از چشمش پر از فلفل سُرخو کرده بود و مشی لی هم بی خبر از همه جا تمام کاسه را یکجا هورت کشیده بود. تنیرخَران هم برایش زار زار گریه کرد آن ظهر گرما. مشی لی پس از آن که از اوج عصبانیتش فرود آمد دلش به حال محمود سوخت. تا بحال نشده بود بچه هایش را ماچ کند ولی برای کتکهایی که به محمود زده بود عذاب وجدان گرفت. شَهِ سرش را ماچ کرد و یک نوت پنج تومانی چپانید توی کیسه محمود تا برای خودش بِبسی و کارملا و چیزهای دیگر بخرد. ۵ تومنی های آن موقع مثل الان بی ارزش تر از پشکل نبود، قد ۵۰ هزار تومن الان ارزش داشت!

‫***‬

پسرها که بزرگ شدند مشی لی تازه فهمید زنده مانده ها توفیری با رفته ها نمی کنند. عصاهای پیری او خودشان عصا لازم داشتند. او همیشه می گفت پسر بزرگ کردم که بَخَل گیرم باشند ولی خناکَت بزند گُلُپی آب هم به حلقت نمی ریزند. او عقیده داشت شانس پسر نداشته. شانس دختر هم نداشت یعنی اصلن دختر نداشت. تا روز آخر که زنده بود خودش بود و تراکتورش و خدا و زمین خدا. خدا را شکر میکرد که حالا تراکتوری بود که کار شخم زدن را چند ساعته انجام بدهد و گرنه مثل قدیم باید چند هفته صرف خیش زدن با گاو آهن می کردند آن هم گُهره ای. خدا را شکر که منت پسران را دیگر نمی کشید. آنها که فقط بلد بودند تمفِلَه توی خمپُسِشان بتپانند و کین فروکی بخوابند و کله کُمَه گُت کنند.

مشی لی تا سالی که مُرد روی پای خودش کار میکرد. همان سال انگاری که از مرگ خودش خبر داشت پسران را جمع کرد. آنان را نصیحت کرد و از آنان خاست از مفت خوری دست بردارند، تکانی به خودشان بدهند، قدر زمینها را بدانند و روی پای خودشان بایستند. پسرها که فکر میکردند این پدر سال های سال زنده است و میتواند نانشان را بدهد از گفتن این حرف تکانی خوردند. قول دادند وصیت پدر را زمین نیندازند. البته این حرف بعد از چند روز فراموش شد تا شبی که مشی لی تَکِ بَک کرد و رفت.

‫***‬

مشی لی که از دنیا رفت پسران تلنگر سختی خوردند. عزمشان را جزم کردند تا به حرف پدر عمل کنند. انگیزه بالا باعث شد تصمیم بگیرند خودشان روی زمینها کشاورزی کنند. به همین دلیل زمینهایی که به ارث رسیده بود را جوری سه قسمت کردند که هم کسی نتواند زمین را تکه تکه و بی مصرف کند و هم کسی روی بالا و دومن بودن زمین خودش گله ای نداشته باشد. زمینها را که ۲۰۰ متر عرض و حدود ۷۵۰ متر طول داشت به سه نوار باریک ۷۵۰ متری تقسیم کردند. قرعه کشی که کردند زمین سمت چپ دَل محمد گرفت، زمین وسط دَل محمود و زمین سمت راست هم دَل اکبر. کُنارها و خانه را هم به اسم مادرشان کردند.

در ابتدا تصمیم گرفتند با گندم که بنظر دردسر کمتری داشت شروع کنند. سال بدی نبود، بارندگی خوب بود، چاه آب هم سرحال. اکبر که راننده شوتی بود سریع یاد گرفت چگونه تراکتور رُو بدهد. از چند نفر از هم ولایتی ها هم مشورت هایی گرفتند که چه بذری بکارند و چه وقت چه کودی بریزند و از این قبیل.

ولی مگر تا بحال بیل و مَنتیلی دست گرفته بودند که بدانند چم و خم کشاورزی چه است. چند هفته ای سر زمین کار کردند دیدند خیلی سخت تر از آن است که تصور میکردند. هنوز چند ماه نگذشته بود که بینشان اختلاف افتاد. یکی میگفت فلانی کم کار میکند و تنبل است. آن یکی دیگری را مسخره میکرد که سر خر هم بلد نیست بگیرد چه رسد به کشاورزی. داشت بینشان به هم میخورد که گریه های مادر پیر پا در میانی کرد و آنها را کنار هم نشاند.

خلاصه به زور و ضرب مُنگه های مادرانه آن سال را در کنار هم به پایان رساندند اما عایدی شان از هر هکتار دو تن گندم بیش نبود. درآمد چندانی بدست نیامد که امیدوارشان کند به آینده کار. بین خودشان و مادر پیرشان که تقسیم کردند دیدند اگر هر کار دیگری کرده بودند عایدی بیشتری نصیبشان شده بود.

***

برای سالهای آینده مردد بودند خودشان سر زمین کار کنند یا این که کار را به یک کاردان بسپارند. عقلشان را روی هم ریختند به نتیجه خاصی نرسیدند. ساده ترین راه را برگزیدند. قرار گذاشتند زمینها پیلی نووَه دستشان باشد. هر سال دست یکی که برای خودش کار کند. هر جور که خواست موذیری کند و هر چه توانست از آن زمین در بیاورد. نوبَه را هم به ترتیب سن گذاشتند. بقاعده هر که سنش بیشتر بود نیازش به پول بیشتر بود. علی الخصوص اکبر که چند سر عایله هم داشت: یک بچه بجا مانده از برادر و دو بچه هم ساخته خودش.

‫ از آنجا که زمینها فقط سه سال یک بار دست هر کس می رسید در سالهای دیگر بیکار بود. تصمیم گرفتند هر کسی به دنبال کار اصلی برای خودش بگردد. محمد رفت و معلم شد، محمود زد به کار دلالی. اکبر هم زمینها را اجاره داد و خودش دوباره زد به کار قدیمی اش قاچاق. کل ۱۵ هکتار را جمله ای به چهار میلیون اجاره داد به یک کارگر افغانی. چند ماهی نگذشته بود که اکبر دستگیر شد. محکوم شد به سه سال زندان. هر چه تلاش کردند نتوانستند از زندان بیرونش بیاورند.‬

حالا خرج خانواده اکبر هم به دوش بقیه افتاده بود. محمود پیشنهاد کرد خرج خانواده اکبر را در این سه سال بدهد مشروط به این که اکبر زمینش را به نام او بکند. اکبر که چاره دیگری نداشت قبول کرد. از داخل همان زندان امضاها را گرفتند و دو سوم زمینها شد به نام محمود. آن سال آن کارگر افغانی نزدیک به ۲۰ میلیون گندم درو کرد.

‫***‬

سال بعد نوبه ی محمد بود. محمد که میخاست استفاده ای از تحصیلاتش هم کرده باشد خاست اصولی و علمی کار کند. تصمیم گرفت بجای گندم زمینها را زیر کشت تماتَه ببرد که ظاهرن سود بیشتری داشت. همچنین برای این که آب چاه زیاد مصرف نشود و سطح آب پایین نرود و چند سالی بیشتر تاب بیاورد وام گرفت تا زمینها را آبیاری قطره ای کند. زمین خودش را هم وثیقه بانک گذاشت.

چند کارگر گرفت و کل زمین را آبیاری قطره ای کرد. محصول آن سال خیلی زیاد شده بود و سود زیادی در انتظار محمد بود. چین اول تماته ها به قیمت خوبی فروخته شد. هنوز چند روز نگذشته از چین اول از شانس بد محمد تماته ارزان شد. آن چنان ارزان که خرج چیدن خودش را هم به زور در می آورد. چین آخر که دیگر هزینه اش بیشتر از فروش بود و مجبور شد بقیه محصول را نچیده روی بوته رها کند.

زمینی که انتظار میرفت سود زیادی نصیبش بکند حالا حتا خرج کارگرها را هم در نمی آورد. پول وام که خرج خرید لوله و اتصالات آبیاری شده بود، محمد ماند با درآمد چین اول که قسمتی از آن دستمزد کارگرها شد، و مابقی که حتا نصف پول وام هم نمی شد، به اضافه یک وام بر دوشش که حالا باید ماهیانه قسطش را پرداخت می کرد.

‫***‬

سال بعد نوبه ی محمود بود. محمد از او خاست از ادواتی که او برای آبیاری قطره ای خریده بود استفاده کند و قسمتی از هزینه آنها را آخر سال به او برگرداند تا قسمتی از ضرر او جبران شود. محمود که با دلالی وضعش خوب شده بود در عوض پیشنهاد کرد هزینه ادوات آبیاری را به نصف قیمت خرید همان اول به او بدهد و پرداخت وامش را هم به عهده بگیرد مشروط بر این که زمینش را به او بفروشد. محمد که حالا قسطهای وام برایش قوز بالا قوز شده بود و از حقوق معلمی اش بالاتر میزد مجبور شد قبول کند.

محمود حالا کل زمینها را صاحب شده بود. او به راهنمایی دوستش تصمیم گرفت کل زمینها را گل نرگس بکارد. بعد محصولش را به خارج صادر کند. خوبی کاشت گل نرگس این بود که زحمتش یک باره بود و هر سال نیاز به آماده کردن زمین و شخم زدن و کاشت و داشت نداشت. خلاصه خرجی نداشت، آفتی هم نداشت، آب چندانی هم لازم نداشت. او حتا میتوانست آب چاه را به مزارع دیگر بفروشد. رحیم هم خودش توی کار گل نرگس بود و قول داد به او کمک کند.

باید در هر متر مربع ۴۰ پیاز نرگس می کاشتند یعنی در هر هکتار چهارصد هزار پیاز لازم داشتند. به عبارتی شش میلیون پیاز نرگس. اما تهیه این تعداد پیاز به این راحتی امکان پذیر نبود. اگر میخاستند دانه گل نرگس بکارند باید تا ۵ سال صبر میکردند تا گل بدهد. تصمیم گرفتند تا آنجا که میتوانند پیاز تهیه کنند. از خراسان گرفته تا خوزستان و دیگر جاهایی که گل نرگس داشتند پیاز جمع کردند. در نهایت برای ۳ هکتار پیاز جمع شد. اما چون زمین زیاد داشتند آن پیازها را با فاصله چند برابر کاشت تا سالهای بعد از پیازهای تکثیر شده جاهای خالی را پر کنند. در نهایت شد ده هکتار، پنج هکتار باقیمانده از زمینها را هم دانه کاشتند تا چند سال بعد گل بدهد.

محصول آن سال بد نبود اما چون سال اول بود چنگی به دل نمی زد. گلها را نتوانست به خارج صادر کند. به اندازه ای غرق در کاشت گل شده بود که فرصتی برای یافتن راه و چاه صادرات صرف نکرده بود. گلها را داد به دوستش و او هم فرستاد شیراز برای گل فروشی ها و دستفروشان سر چهار راه ها.

‫***‬

فو‬ت مادر بهارشان را بی بهار کرد و مزه آزادی اکبر را تَهل. خانه قدیمی را فروختند و پولش را تقسیم کردند. محمد که دیگر چیزی برای ماندن در آن روستا نداشت تصمیم گرفت برود شیراز. با هر زحمتی بود انتقالی گرفت و در یکی از دبستانهای حومه شیراز مشغول به کار شد. اکبر که حالا سابقه دار شده بود عطای استخدام دولتی را به لقایش بخشید. مدتی خوش نشین بود اما تاب نیاورد و دوباره رفت سراغ کار قاچاق اما قاچاق های کم خطرتر.

محمود حالا همه زمین ها را صاحب شده دارد. یک چشم او منتظر است گلهایی که کاشته سالهای آینده محصول بدهند. چشم دیگر محمود به صادرات است که مشتری خارجی خوبی برای گلهایش پیدا شود اما از شواهد امر بر می آید نه تنها این کار، کار سختی است بلکه رقبای زیادی هم دارد. تکیه او حالا به دوستش است که در این کار به او کمک کند.

————————
معنی کلمات
کُنار: سدر
پُخ: رسیده
دِرو: مزه گَس
اِشکَهرین: فلاخن
دوذه ای: بافته شده از مو
گُرذکو: گرده
هفتوالی: حوالی
گَپ، گُت: بزرگ
اَستدن: گرفتن
شیگر: شوهر
هَکَل: قارچ
ترشه: نوعی سبزی کوهی با طعم ترش
بِدِس: وجب
گروون: گریبان
نُوش: نبش
خِشار: شاخه
بُنَه: بوته
تاواته: روبرو
چِشَک: چشمک
برمک: ابرو بالا انداختن
نَول: قیمت
بَخَل گیر: بغل گیر، عصای دست
کیسکو: ته تغاری
دِرَه: دره، رودخانه
گیمین: بدجنس
گِل پِلنگ: غلت
حِرِفتی کتک: کتک مفصل
چاس: ناهار
تنیرخران: چوبی که با آن خاکستر تنور را به هم می زنند
شَهِ سر: فرق سر
کیسه: جیب
ببسی: پپسی
خناک زدن: از تشنگی هلاک شدن
گُهره ای: گروهی
تَمفِله: غذا
خمپُس: شکم
کین فروکی: رو به شکم
کله کمه: کله پاچه
تَکِ بَک: سکته
دَل: سهم
شوتی: قاچاقچی
مَنتیل: دیلم
مُنگَه: ناله، نق
پیلی نووَه: نوبتی
موذیری: مدیریت

۳۳ پاسخ به “مِشِی لی سه پسر داشت”

  1. نوشته شده توسط مجید وفادار در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱:۴۶ ق.ظ

    با سلام و تواضه ی فراوان
    مسعود جان سینه ات بخل میوندم،و با پای پتی، تا در فذا به بدرقه ات می آیم، تاجی أ ری سر ما وتراکمه ناهاذی با این نوشته.متنت به اندازه کنارهای پخ خوش بود و به اندازه کچه پیا لایه ، لایه و گریخ در آور.
    اینقدر این متن زیباست حتا بدون توجه به بطنش که وقتی خواندمش سراز پا نشناختم و جا مه جومه نبود…
    علی الحساب این نظر و سپاس ما را داشته باش تا سر مهسیل…

  2. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۹:۵۵ ق.ظ

    مجید جان
    چوب کاری نفرمایید. منتظرم حسن ری خِرُم بخوسه مه پِلنگ بندازه.

  3. نوشته شده توسط نوروز در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۳۱ ق.ظ

    سلام بر جناب دکتر. زیبا، نوستالوژیک، غم انگیز و خیلی چیزهای خوب دیگر. امان از دست بچه ناباب. ما که از کنارهای پخ ترش و شیرین مش لی بهره ای نبردیم. اگر جنابتان دیدید بفرمایید ما هم از یادش کامی شیرین کنیم.

  4. نوشته شده توسط احمد عاموا در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱:۳۳ ب.ظ

    یاد پمپ بنزین قدیمی بخیر. کنار مسافرخانه بود.

  5. نوشته شده توسط عبدالصمد صفری در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۳:۵۲ ب.ظ

    خسته نباشی دکتر

    زیبا و روان نگاشته شده وقسمتی که  جفت آماده را به خریدن ترشه و هکل از میدان تره تشبیه کرده بودن هم به نوبه خود جالب بود
    به نظرم بعضی از جاهای این نوشته نسبت به صبح که خونده بودم تغییراتی کرده!

    –حذف شده توسط ادمین–

    موفق

     

  6. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۴:۰۸ ب.ظ

    صمد جان

    ممنون
    یه خطش تغییر کرده که منظور خاطره را بهتر بیان کند. این خاطره است و داستان نیست. فقط برخی اسمها و نوع محصولات عوض شده اند.

  7. نوشته شده توسط محمد جواد صفایی در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۵:۵۴ ب.ظ

    اکبر قالتاق

    محمد مسلی
    محمود مارموز
    و گلهای نرگس!
    مرسی مسعودجان

  8. نوشته شده توسط عبدالرضا حق شناس در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۸:۴۹ ب.ظ

    دکتر دمت گرم ..با خوندن این که زیبا نوشته بودی و با خوندش من یه مستند زیبا دیدم با همون شور و حال قدیمی .همون احساسات پاک و خوش بوی خشت وگلی…یاد بازی های زیر کور بلند تلخندق افتادم مخصوصا روز های تعطیل که همه زیر اون جمع می شدیم و هلو دیواری بازی می کردیم و بعدش هم کلی باهم سر وجب با هم دیگه دعوا می کردیم …

  9. نوشته شده توسط عبداله فضلی در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۹:۲۲ ب.ظ

    سلام به دکتر مسعود عزیز!
    علیرغم دست مریزاد بابت یک نوشته متفاوت از شما ، اما آنچنان که باید چون دیگر نوشته هایت با آن حالی نکردیم . شاید علت آن این بود که انتظار داشتیم اگر این یک داستان است – که نیست –  پایان و پیام مشخص تر و برجسته تری داشته باشد . بعدن که فهمیدم خاطره است علت این عدم ارتباط با نوشته ات را فهمیدم چون فاکتور اصلی در درک و فهمیدن یک خاطره شناخت آدم هایی است که خاطره درباره آنهاست. مطمئنن این نوشته برای کسانی که ادم ها و مصادیق آن را میشناسند جالب است .
    البته این نوشته میتواند یک وجه و صورت دیگر هم داشته باشد و یک داستان نمادین  و خیالی درباره واقعیات . مصادیق جامعه باشد که اگر اینطور باشد در آن صورت باید دقیق تر و شوخ تر خاند و با احتیاط تر !
    بهر حال قصد بنده پلنگ دادن شما نیست و در این زمینه بر ” استاد حسن” جسارتی نمیکنم و کار را به کاردانش میسپارم! اما به نظرم چه این نوشته  داستان و چه خاطره باشد ، اطناب در کلام  و حشو و زیادت در جملات و توضیحات( برای نمونه توضیح درباره ابعاد و کمیت مزرعه گل نرگس و…) نه برای یک داستان زیباست و نه برای یک خاطره ، اگر چه اصل نوشتن چنین خاطره ای با چنین فرم داستانی توسط یک استاد دانشگاه تهران که رشته تحصیلی و  مطالعاتیش ادبیات نیست و… خود غنیمتی است بزرگ و جای دست مریزاد دارد.
    راستی مجید وفادار عزیز ، اگر حسن بلایی سر دکتر مسعود آورد،  مسببش تونی ها. آخه همی کامنتا میذاری که کفر حسن در میا نه . خوتون کنترل کنید، حسن تحمل ایطو تمجیدای نداره ، ما هم همیطو!

  10. نوشته شده توسط نعمانی در تاریخ ۰۵ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۰۱ ب.ظ

    عرض سلام جناب اسدپور،متنتان را خوب وبادقت خواندم،برداشتم از آن حال وهوا وخاطره شاید خیلی سخت بود بخصوص اینکه کلماتی که معنایش را نمی دانستم کلا” تا آخر خواندم وهمش علامت ؟ در ذهنم ایجاد میشد چه هدفی پشت این معارفه میتونه باشه،در سه خط آخر گرفتم،شایدم برداشتم اشتباه باشه، اما قضیه صادرات گل نرگس انشاالله نشه مثل سیبهای ایرانی صادر کنیم یه مارک روش بزنن بعد دوباره وارد کنیم،دیدنی میشه گلهای نرگس با پیازهای هشت ساله با مارک وارداتی سرچهار راهای شهر البته اگردوست بزرگوارشان بتواننددر بازار گرمی صادرات موفق عمل کنند،قالی ها هم خوب ارز آورهستن و برای صادرات خوب جواب میدهند،ورقیب جدی برای بازاریابی میتونن باشند!
    برایم معانی لغات دوست داشتنی بود،البته درفهم مطالب کمک کننده هم هست .
    پایدار باشید

  11. نوشته شده توسط مجید وفادار در تاریخ ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱:۰۰ ق.ظ

    عبداله جان عرض ادب و احترام و شادباش دارم ،امیدوارم در هر جای این میهن عزیز هستی شاد و سربلند باشی.
    ظاهرن ویروس گل پلنگ واداذن به شما هم سرایت کرده، عزیز جانی اینکه تعریف اصل کاریم نبیذ ،تعریفام واهشتم بر بعدن که اگر بشنوید بیم آن میرود که از دروک گردنه چهسور سر و بوروک بنمایید خود را .
    بهر صورت ما که مث شما اساتید سواد سختی نداریم پس به تبع آن مثل شما توی بحر و بوهر چیزی نمیرویم، همانقدر که شما از گل نرگس لذت میبرید و دماله شه کرار میدهید، ما بی هورت و پورت عاشق هوگ و ترپه و گل کره دوزو میشویم.
    شما از پابیل کردن و بشکار کردن متن دیگران لذت میبرید و ما از پاکن کردن فسیلها.
    شما متون و نوشتجات را کیش مات میکنید و ما کرد پورگویی را پات.
    شما سخنانتان زیباست و جمله هایتان مثل دانه تسبیح ردیف اما ما کلماتمان پا لگت أ هم میزنند و حرفهایمان مثل تسبیحی است که بندش بریده است..
    دماله ش کرار بذوم یا تا همنجا بسن..حکایت حسن بنده خذا هم واویذه مث همو کاکای گتو و جهلوک خانواده که کل فامیل به بچای داذا و کاکا میگون :عامو حسن/خالو حسن ، دعواش بکن چش سرخکو شه بباز
    یا بقول شما اساتید که بچه هاتون میگید :اون آقا دکتره اگه گریه کردی بهش میگم سیزنت بزنه.
    بهرطریق خاسوم بگوم خیلیا از جمله مو از عمل و کردار تازوندن پسندمون نی پای هم صاف
    بامهر پیروز و پایدار
    لبخند بزن برادر

  12. نوشته شده توسط علی قادری در تاریخ ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۳۰ ق.ظ

    ای آقا…
    مخلص کلام، همان افغانی بهتر مذیریت می کند…

    مسعود به مادر و خواهر ماهو به ارث می رسید معمولا نه کنار
    (این را از این بابت عرضیدم که خود شما همیشه ملای نکته گیرید)

  13. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱:۲۵ ب.ظ

    علی جان
    الان دیگه هامو کنار هم نمیرسه.

  14. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱:۲۸ ب.ظ

    نعمانی جان

    این یک خاطره بود و برای خودم جالب است که ببینم این خانواده میتواند بالاخره زمینها را آباد کند یا نه.
    البته ایشان در واقعیت گل نرگس نکاشته اند. من برای رد گم کردن و شناخته نشدن این خانواده گل نرگس را بجای چیز دیگری ذکر کردم.
    خیلی برداشت فراتر از این خاطره نکنید.

  15. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱:۳۱ ب.ظ

    عبدالله جان

    حق با شما است. این یک خاطره است و قسمتهایی از آن ممکن است با واقعیتهای جامعه منطبق شود. چون هنوز این زمینها عاقبت خوشی پیدا نکرده نمیتوانم پیش بینی کنم این خانواده چکار خواهند کرد.

  16. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱:۳۴ ب.ظ

    رضا جان

    برای من که هر از گاهی به تلخندق سر میزدم و خانه دایی ام نزدیک همان کوربلند بود جریان زندگی در زیر آن درخت برایم جالب بود. فقط آخرش نفهمیدم چرا بعضی از تلخندقی ها آن قدر به بازی خَرِ سوز علاقه داشتند؟!

  17. نوشته شده توسط عقيل در تاریخ ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۲:۰۱ ب.ظ

    مسعود جان
    نمی نویسی ، نمی نویسی ، “آمّآ” به قول خودت وقتی می نویسی آمّا !
    متن زیبایی که نوشته ای معجونی روایی بود عاشقانه و عارفانه و پند امیز و عبرت آنگیز و سه نقطه پسش تا افق که در معجو مه ای معکول ( به قول مجید)مهمانمان کرده بودی .

    خیلی وقت بود نوستالوژیمان اینطور قشنگ تحریک نشده بود !
    دلمان هوس “پشت نوش” و ” کاکل منگو ” کرد !

    راستی ای موذو بعد از ” گلکاری تپه ها ” شنیذَم رفته تو کار اسب سواری و تا دلت بُخا داره پیتیکو پیتیکو می کنه !

  18. نوشته شده توسط محمد جواد صفری در تاریخ ۰۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۶:۰۹ ب.ظ

    سلام دکتر جان
    بسیار زیبا بود
    لذت بردیم
    موفق باشید

  19. نوشته شده توسط حسن ذکاوت در تاریخ ۰۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۲۸ ب.ظ

    اتفاقا خوب نوشته مسعود اسدپور ولی بهتر بود زمان روایت خاطره همانطوری که در ذهن تکه تکه است و سیر خطی ندارد، همانگونه آورده می شد و از نظر پیش و پس بودن ،حوادث به شکل خطی مرتب نمی شد.

    عبدالله خان فضلی هم که دوست دارند هر چیزی پایانی و پیامی داشته باشد! خوب من می تونم توصیه هایی عرضه کنم که انشاء الله در زندگی به کار ایشان بیاید:
    ….. نه! حضوری میگم تاثیرش بیشتره!

  20. نوشته شده توسط علی ناصری در تاریخ ۰۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۳۲ ب.ظ

    سلام. 

    دکتر جان؛ به توصیه حسن‌آقای ذکاوت رفتیم سراغ رمان‌هایی که سیر حوادث و زمان روایت غیرخطی باشد .برای اینکار رفتیم سراغ اصل جنس و با رمانِ “خشم و هیاهو” ویلیام فاکنر شروع کردیم. بعد از خواندن ۱۰۰ صفحه از رمان  کَلُوبَهلوو  ان را به کناری نهادم و دیگر ادامه ندادم. اما غرض از گفتن این نکات: حالا درسته که حسن در ادبیات پهلوانی‌ست برای خودش ولی حرفاش وحی منزل که نیست، بعضی‌هاش هم میوو گوش نَذی و شیش در بکشی:)   اگه میگو غیرخطی بنویس اَ ایی گوش بگیر اَ اوو گوش دَرُ کُن.

    نوشته بسیار زیبایی بود، هر چند که فارغ از خاطره‌نویسی پیامهای جدی‌ایی داشت. 

    ارادتمند

  21. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۸:۱۵ ب.ظ

    سلام به همگی دوستان

    سایت به دلیل نامعلومی در ایران قابل دسترس نیست. پیگیریهای ما از سایت ساماندهی وزارت ارشاد به نتیجه نرسیده است. و ما نمیدانیم این سایت فیلتر شده یا نه. ولی شواهد امر نشان میدهد شبیه زمانی است که یک سایت فیلتر میشود!
    این که چه مطلبی باعث فیلتر شدن سایت شده برای ما معلوم نیست اما حدس میزنیم ربطی به مطالبی دارد که چهار سال پیش زمان انتخابات ریاست جمهوری بر علیه احمدی نژاد نوشته شده بود (و همه آنها هم درست از اب درآمد!)

    عزت همگی زیاد

  22. نوشته شده توسط حسن ذکاوت در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۰۱ ق.ظ

    تراکمه کمترین رویکرد سیاسی را دو سه سال اخیر داشته! واقعا جای تاسف داره که هر انتخابات ما باید مظلوم واقع شویم! بارها شده من حتا به دوستان گفته ام که یک کلمه رو حذف کنند مبادا شائبه ی بی احترامی به وجود بیاید … من که نمی فهمم چرا؟
    امیدوارم که مشکل فیلتر نباشه . به خدا ما دنبال سیاست نیستیم، بگذارید کار فرهنگی خودمون رو بکنیم!

  23. نوشته شده توسط عقيل در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۲:۱۵ ب.ظ

    مسعود جان
    بی شک «تراکمه» و آنچه بر او رفت و می رود مورد قضاوت تاریخ و آیندگان قرار خواهد گرفت . آنوقت بعضی ها سر افکنده خواهند بود و از «پس داشتن» شهرت نیاهای خود شرم خواهند داشت ، اما یقیناً فرزندان آرتین و اسدپور وارثان سربلند این ماجرای تاریخی اند.

  24. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۴:۴۶ ب.ظ

    سلام به همگی دوستان

    با پیگیری بنده از سایت فیلترینگ مشخص شد سایت توسط این کمیته فیلتر نشده است. این را از سایت خود کمیته چک کردم.
    با دبیر کمیته هم تماس گرفتم اگر نتیجه ای شد به شما اطلاع میدهم.

    اگر سایت فیلتر نشده باشد و دسترسی به آن محدود شده باشد یا میبایست یکی از روترهایی که مسیر داخل ایران را به سرورهای سایت وصل میکند مسدود، مختل و یا کند شده باشد و یا این که سایت فیلتر شده اما اطلاعات آن هنوز به این سایت وارد نشده!
    در هر حال با فیلتر شکن امکان اتصال وجود دارد.

  25. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۶:۱۵ ب.ظ

    با سلام مجدد خدمت همگی
    بر اساس صحبت تلفنی که با دبیر کمیته فیلترینگ آقای دکتر خرم آبادی داشتم مشخص شد خوشبختانه سایت فیلتر نشده است. اما این که چرا سایت در تمام ایران از دسترس خارج شده هنوز بر ما نامعلوم است و احتمالن یک مشکل فنی در داخل ایران است.

  26. نوشته شده توسط عبدالصمدصفری در تاریخ ۰۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۴۶ ب.ظ

    سلام میگوم یه چند روزیه هرچی مینویسیم تراکمه چی نوشون نیذه!!

  27. نوشته شده توسط علی ناصری در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۳۷ ق.ظ

    سلام دکتر. 

    با فیلتر شکن که میشه به سایت دسترسی داشت. فکر کنم یک تعدادی از پورت‌ها  در چند روز گذشته بسته شده. تعداد زیادی سایت در همین مدت از دسترس خارج شدند. من خیلی اطلاعات ندارم ولی اگه شیرفلکه را بسته باشند قاعدتا نباید چیزی شَ چکه بکنه. فیلترشکن ها هم که از پورتهای دیگر استفاده می‌کنند. نمی‌دونم دارَم پَتَرات می‌گم یا اینکه همچین اتفاقی هم میتونه بیفته. 

  28. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۴۶ ق.ظ

    علی جان

    سر شیر فلکه دست آدم نامعلومی است که خود دبیر کمیته فیلترینگ هم خبر ندارد. تو حالا همین رو بگیر برو گهزم.

  29. نوشته شده توسط عبدالصمدصفری در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۴:۵۹ ب.ظ

    اقای دکتر
    شاید هم به خاطر پاراگراف اخری بوده که سایت با مشکل مواجه شده!
    کمیته فلترینگ هم شاید مثل ما اشتباه برداشت کرده!!!!!

    موفق

  30. نوشته شده توسط محمد جواد صفایی در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۸:۵۷ ب.ظ

    در دفاع از مرحوم کرد ان فرمودند صمد…
    البته این جزو بهترین و سالم ترین گفتمان های رییس جمهوراست!
    (جالبه که بعضی از دوستان اصولگرای لامردیم می فرمودند: احمدی نژاد که اصولگرا نیست! یاللعجب!! شه تن نمی گیرن !!!)

  31. نوشته شده توسط مجید وفادار در تاریخ ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۹:۳۵ ب.ظ

    ‏”دوستت دارم تراکمه”
    خوش آمدی
    . دوستان عزیزم سلام
    زنگتون کر بیذ همتون.دل خوتون سفیذ کنید بنویسید تا ی غوروپک دیگه وانخورده تراکمه. کام
    بیا بنویسیم روی لمر، رو کنار،روی گز، رو پر پرنده ری آورا
    بیا بنویسیم رو پش، روی آو ..ری برکه،رو دریا

  32. نوشته شده توسط مسعود اسدپور در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۴:۲۳ ب.ظ

    مجید جان

    خورایی شنیذه ام. خوشحال آویذم. میکروفون شوخی بخر که ای سایت کلی آرزو شه دلن.

  33. نوشته شده توسط غیاثی در تاریخ ۲۷ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۲:۳۶ ب.ظ

    جناب اسدپور – سلام
    من تازه سایت شما رو پیدا کردم واسم جالبه
    من متولد شیرازم ولی اصالتا لامردی ام
    کلماتی که به کار می برید هم جالبه هم خنده دار . بعضی هاشونو شنیدم خیلی قدیمی ان و فقط افرادی با سن بالا اونا رو بکار می برن . به هر حال جالبه شما همه رو بکار می برید. فکر نمی کردم کسی به فکر زبان قدیمی تراکمه هم باشه حتی فکر نمی کردم کسی کلمه تراکمه رو بدونه . داستان جالبی بود . دستتون درد نکنه
    موفق باشید