سفری به دیار نور

فروردین ۱۵ام, ۱۳۹۲ (دیده شده 416 بار)

روزهای پنج شنبه و نوروز که بند از پایمان می گشایند و ما محبوسان این دنیا را با قید ضمانت آزاد می کنند و به دیار آزاد مردان «به گلزار و یا مقتل شهدا» می رویم، به هر عکسی که می نگریم با او قرابتی داریم. آخر این جماعت از آسمان که نیامده اند. از همین زمین به افلاک پرگشوده اند. آنها را می شناسیم. با آن ها هم کلام، هم کلاس، و یا هم رزم بوده ایم. اعمالشان باعث شده اند که گلوله ها ماموریت یابند آن ها را میهمان سفره اولیاءالله نمایند و ما در قفس تن اسیر بمانیم. دل را به خفتگان بیدار می سپاریم و با آن ها خلوتی می کنیم تا با عشق هم نجوا باشیم.

تخیلات ما مانند ژول ورن نیست که این تخیل پلانی از یک حقیقت است .

ای شهیدان ! چه خوب از هوا و هوس با قایق تندرو گذشتید و به ساحل نجات رسیدید و ما با آن قایق فرسوده و پاروهای شکسته در این امواج خروشان دست و پا می زنیم و امواج متلاطم هر لحظه ما را به سویی می کشاند. استغاثه می کنیم. از شما استمداد می طلبیم. به حرمت خونتان امواج گاهی آرام می گیرند. و غرق نشدن امروز ما به لطف شماست؛ گرچه هر روز عده ای در این گرداب فرو می روند ولی هنوز هم حکایت ستیز کردن ما همچنان باقیست تا کی؟ نمی دانیم. تفاوت میان ما و شما از زمین تا آسمان است.

شما پیام آور آزادی بودید و خون خود را برای آزادی نثار کردید. اما ما از فضایی که توسط شما به وجود آمده استفاده می کنیم قلم به دست می گیریم و با مرکب قلم مان خون سرخ شما را گاهی هدر می دهیم و در دفاعتان تردید می کنیم.

شما از میدان های «مین» عبور کردید و ما از«میز» نمی گذریم. میزها ما را با خود برده اند . عاشقشان شده ایم و التهاب آن حتی ما را از یاد شما هم غافل کرده است. راستی آیا تفاوتی میان عشق ما و شما نیست؟

شما «اخلاص» را پیشه خود ساختید و آثار آن نیز بر جای جای وطن مان همچنان باقیست اما ما دفاع از «اختلاس» را.

شما به دنبال رضوان الهی و «اعظم درجه» بودید و ما نیز حالا به دنبال «درصد و درجه » هستیم.

شما به همگان توصیه می نمودید که دنیا را به عشق لقای خدا واگذارند و ما توصیه می کنیم که دنیای خویش را آباد کنند. شما جان عزیزتان را به خطر انداختید و در چند وجب خاک آرمیدید و ما برای همین خاک، زمان ها صرف می کنیم و حلال و حرامش را خدا می داند.

شما ولایت فقیه را با جان و دل پذیرا شدید و لبیک تان را دنیا شنید. اما ما در گفتار هم این واژه مقدس را تحدید می کنیم و گاهی ولایت وکالتی، ولایت دوره ای و زمانی دیگر ولایت قانونی را مطرح می نماییم، ما در سخن این گونه متزلزلیم پس در هنگام بیعت با سید علی چقدر استوار خواهیم ماند…

آری! ما و شما با هم متفاوتیم.

شما به ما بشارت آرامش و رضوان در جوار حضرت باری تعالی می دهید «یَستَبشِرُونَ بِنِعمَه ٍمِنَ اللهِ ». ما باید بشارتی بدهیم، از ما بهترین ها درآرزوی شهادت لحظه شماری می کنند، بشارت ما ادامه راه شماست. ما به همت حزب شما«حزب الله» تصمیم داریم که پیام سرخ تان را تا کاخ های سفید و سیاه مستبکران برسانیم. عزم نموده ایم که سر به فرمان دستورات رهبر عزیزمان مرزهای جغرافیایی عقیده را در هم نوردیم و تفکر دینی را جهانی سازیم . گر چه مشرکان و ترسوها و معاندان را خوش نیاید.

شما اُبهت ابرقدرت ها را شکستید و بزرگی و عظمت خدا را به همه نشان دادید ما هم بزرگی و عظمت روحتان رابه نسل جدید معرفی می کنیم و تمدن خود را بر پایه خون سرخ شما و ایثار خانواده هایتان وهمه جانبازان و ایثارگران بنا می نهیم. این تمدن را جهانی خواهیم نمود و جامعه مدینه النبی را به همت شما و مواظبت هایتان از ما بر بام جهان حاکم خواهیم کرد ان شاء الله

۴ پاسخ به “سفری به دیار نور”

  1. نوشته شده توسط بهرام حسن زاده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۵:۱۱ ب.ظ

    تو در گوشم غزل خواندی و رفتی

    همان عهد ازل خواندی و رفتی

    دلم مشغول کار آب و گل بود

    که«احلی من عسل»خواندی و رفتی

    شراب شعرهامان مستمان کرد

    تو هشیار از عمل خواندی و رفتی

    همه گفتیم دلتنگیم اما…

    فقط تو «العجل» خواندی و رفتی

    هزاران بیت ما خواندیم و ماندیم

    تو تنها یک غزل خواندی و رفتی

    شادی روح شهدای عزیز صلوات”

  2. نوشته شده توسط پروانه فتحی در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۰۳ ب.ظ

    ممنون از شما جناب هنرپیشه
    متاسفانه نمیدانم سراینده ی این شعر کیست ولی تقدیم به همه ی کسانی که با خون سرخ شان شرافتمان را ضامن شدند.
    شبی آرام رفتی و گره از از عقده ام وا شد / نگاهی خیس بر درگاه ماند و کوچه تنها شد
    پدر میگفت: دیگر یوسف ما بر نمیگردد / و مادر سالها دلواپس امروز و فردا شد
    پس از آن چشم هایت را شبانه خواب میدیدم / برای ما تماشای تو دیگر مثل روئیا شد
    برادرها که از اروند برگشتند گفتند / که یوسف در نسیم عطر پیراهن به دریا شد
    و آخر استخوان های تو را یکروز آوردند / پس از عمری غریبانه سر زخم دلم واشد
    به سر آمد غریبی های تلخ یازده سالت / تو برگشتی خدا میداند آری شهر غوغا شد
    و مثل آخرین روزی که رفتی باز هم / نگاهی خیس بر درگاه ماند و کوچه تنها شد

    جهاد امروز ما جهاد اکبر است….
    سنگرها را خالی نگذاریم….

  3. نوشته شده توسط مهدی راستی در تاریخ ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۲:۲۱ ب.ظ

    جناب آقای هنرپیشه
    با سلام
    پشتکار شما در پرداختن به دغدغه هایتان ستودنی است.
    تشکر میکنم بابت هدیه کتاب ارزشمندتان.

  4. نوشته شده توسط محمد جواد صفایی در تاریخ ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۴:۲۴ ب.ظ

    سلام اقای هنرپیشه
    از مین گفتید و از میز…
    از اخلاص گفتید و از اختلاس…
    از درجه گفتید و از درصد…
    دغدغه هایتان را زیبا بیان کرده اید.
    اما:
    در دنیای صنعت قبل از آنکه محصولی به تولید انبوه برسد ، اول یک نمونه موفق(prototype) از آن ارائه می دهند تا همگان را قانع کنند که “می شود”.
    ما وقتی می توانیم مرز اندیشه هامان را گسترش دهیم و انقلابمان را جهانی کنیم که بتوانیم یک مدل موفق (prototypeاز جامعه ی اسلامی مد نظرمان بسازیم و به جهانیان ارائه دهیم. اگر ما روزی توانستیم یک جامعه ی اسلامی بسازیم که در آن فقر و فساد و تورم و بیکاری و اضطراب و خفقان بسیار ناچیز باشد ، اگر توانستیم جامعه ای بسازیم سرشار از نشاط و ازادی و احترام به فکر مخالف و .. اگر به اینجا رسیدیم مطمئن باشید تمام جهانیان به سراغ ما می آیند تا این مدل اسلامی ما را بقاپند. دیگر نیاز به هیچ فریاد و بانگ کوبنده ای هم نیست.
    پس اگر می خاهیم اسلاممان جهان را فتح کند باید تلاش کنیم کشور اسلامی مان را به کشوری توسعه یافته با مردمانی برخوردار از رفاه و امنیت و آزادی و کرامت انسانی تبدیل کنیم. جنسش جور باشد مشتری فراوان است.
    یا حق