بوی عطر گل ها می آید اگر . . .

مرداد ۱۱ام, ۱۳۸۸ (دیده شده 424 بار)

به نام خدا
سلام
شهرستان های لامرد و مهر، به نظرم بیش از ۴۰۰ شهید دارد که بسیار مطلوب است اسناد و تصاویر این شهدا جمع آوری شود تا در دسترس همگان قرار گیرد. یکی از شهدای لامرد شهید قنبر اسدپور است که قسمتی از خاطرات ایشان انتخاب شده است و در ادامه ی مطلب می آوریم. حق اینست که از تمام شهدا یاد شود اما به دلیل در دسترس بودن خاطرات شهید قنبر برای حقیر، این کار را از ایشان شروع نمودیم تا باب تازه ای در این سایت، برای تلاش در جهت حفظ و نشر ارزش های دفاع مقدس باز شود. و اما متن خاطره بدین صورت است:

بسمه تعالی

در مورخ ۶۳/۳/۲۴ عازم جبهه های حق علیه باطل شدیم با تعداد ۲۲۰ نفر از برادران سپاهی و بسیجی که مصادف با روز۱۴ ماه رمضان المبارک بود از طریق کنگان راهی اهواز شدیم هوا بشدت گرم بود آب هم همراه نداشتیم بین راه کنگان برازجان بچه ها بی نهایت تشنه بودند و همه جا تعطیل بود.

به سپاه برازجان رسیدیم. بچه ها همینطوری ریختند داخل سپاه و از لوله های آب گرم نوش جان کردند و برادر دست نیان و میرزائی و جام و بنده با هم رفتیم که ترتیب نهار بچه ها بدهیم ولی هیچ چیز وجود نداشت یک تلفن به گناوه زده شد که غذا تهیه نمایند و هر چه خرج شد خودمان بپردازیم پس از مذاکرات تلفنی صلاح رفتند که غذا تهیه نمایند و ما خودمان پولش بدهیم.

بچه ها سوار بر اتوبوسها شدند و راهی کنگان گشتیم و ساعت ۲ به کنگان رسیدیم بچه ها وضوء گرفته و نماز خواندند نهار آماده شده بود نهار کنسرو و هندوانه بود نهار کاملاً تمیزی بچه ها صرف نمودند و بنده هم پول گرفتم و رفتم پای میز حساب با برادر دشتی که مسئول سپاه گناوه بود حساب نمودم جمع کل غذاها ۳۶۸۸ تومان شد و دستور داده شد تا بچه ها سوار بر اتوبوسها شوند و ما هم رفتیم مقداری یخ جهت داخل راه آوردیم و هر ماشینی یک قالب یخ دادیم و سوار بر اتوبوسها راهی امیدیّه شدیم.

ساعت ۶ بعدازظهر وارد پایگاه پنجم شکاری گشتیم ساختمان اچ هم پر از نیرو بود بچه ها بخط شدند و ما پهلوی بچه ها ایستادیم برادر جام و دست نیان جهت اطلاع ورود برادران به مسئول طرح و عملیات مراجعه نمودند و چون ساختمان پر از نیرو بود در سالن جائی برای ما ها در نظر گرفته شد و سالن نظافت نمودیم و تمام بچه ها توی سالن خوابیدند.

پس از چند روزی که در سالن بسر بردیم چند اطاق خالی شد و بچه ها فرستادیم داخل اطاقها ولی از نظر مواد غذائی کاملاً در مضیقه قرار گرفته بودیم که هر روز بچه ها بی غذائی بسر می بردند وخیلی ها ناراحت بودند از اینکه غذای درست گیرشان نمی آید.

پس از چند روزی دیگر یک گروهان از برادران یاسوجی در گروهان های ما ادغام نمودند و یک گردان تشکیل شد بنام گردان ابوذر و روز ۶۳/۴/۲ از پایگاه پنجم شکاری عازم منطقه حمید شدیم ساعت ۱۰ صبح روز ۶۳/۳/۲۱ [ ۶۳/۴/۲]* آمدیم داخل منطقه حمید. خدا میداند چه روزگاری داشتیم. باد شدید و طوفان باد شدیدی میوزید که ما ها دیوانه میشدیم.

از اسفالت که بطرف اردوگاه میخواستیم بیائیم اتوبوسمان بگل نشست و ما ها مجبور شدیم مقدار دو کیلومتر پیاده روی بکنیم بسیار مشکل بود چونکه هر نفر تجهیزات نظامی و مقدار وسائل دیگر و دو پتو همراه داشتیم و طوفان باد شدیدی که رمل خالی بود هم میوزید خدا شاهد است فقط کور نشدیم و بس هر نفر به مقدار نیم کیلو خاک داخل چشمهایمان رفت البته گزاف نمی گویم.

وقتی به محل اردوگاه که رسیدیم چادر هم نزده [یا فشرده] بودند و قرار بود خودمان چادر بزنیم هر کاری کردیم که یک چادر بزنیم نتوانستیم ۲۰ نفر جمع می شدیم که یک چادر بزنیم نمی توانستیم ما ۲۵ [نفر] جمع کردیم و بزور توانستیم نیمه چادری برپا کنیم نیم ساعت زیر آن خوابیده بودیم که گردبادی آمد و با تمام وسائلش و پایه هایش با ۲ تن از برادران به ده متر آنطرفتر پرت نمود و بچه ها همگی با آن گرمای شدیدخوزستان و ان باد طوفانی مجبور شدند زیر پتو بسر ببرند و تعدادی از برادران هم رفتند پهلوی برادرانیکه قبلاً برای آموزش آمده بودند و آنها هم جای درستی نداشتند ولی اجباری تعدادی از برادر ها جا دادند و بقیه هم در آفتاب بسر بردند تا اینکه شب باد کم شد و چندین چادر بپا شد.

دو شب بعدی آموزش شروع شد و کم کم رزم شبانه و مانور شبانه شروع شد خلاصه مانور ها آموزنده بود برای یرادران بسیجی ولی از طرفی هم بچه ها خسته میشدند و بعضی ها هم روحیه نداشتند و می ترسیدند برادران رضوانی مسئول گردان و برادر خسروی معاون گردان برادر بسیار نیکی بودند و برای برادران صحبتهای بسیار مفیدی می نمودند و هر روز کلاس برای برادران می گذاشتند.

خلاصه یادشان بخیر رزمهای چند مرحله ائی تمام شد روز ۶۳/۴/۱۱ بود که آموزش گردان ابوذر میرفت که به اتمام برسد و یک مانور دسته جمعی داشتند روز ۱۲ تیراندازی عمومی و رزم شبانه و تاکتیک نظامی کاملاً تمام شد و ساعت ۱۱ شب بود که برادر رضوانی ما ها جمع نمود و گفت تیپ ۶ گردان دارد و میخواهد یک گردان به گردانهای دیگر ادغام کند و آن گردانی که میخواهد ادغام شود گردان خودمان می باشد.

ما ها کاملاً مخالفت کردیم و گفتیم دلیل چیست که همیشه برادران لامردی متفرق و تقسیم می نمایند چرا خود برادران جهرم یا کازرون که هر یک دو گروهان هستند در گردانهای دیگر تقسیم نمی کنند ولی گردان خودمان که کامل هست میخواهند ادغام نمایند خلاصه صبح ما با برادران بسیجی گفتیم همگی ناراحت شدند و حاضر نشدند هر چه برادر دست نیان و ما ها نصیحت آنها می نمودیم برادران قبول ننمودند.

تا اینکه از طرف طرح و برنامه معاون شالبان آمدند برای برادران گفتند که جریان این طور است باز هم برادران بسیجی با جنجال و داد و بیداد گفتند ما ها نمی رویم جای دیگر و در هیچ گردان ادغام نمی شویم ما ها سه گروهان می باشیم و اگر بنا باشد که ما ها همه از یک بخش هستیم و از نظر شهید شدن حرفی بگوئید این درست نیست و مردم بخش لامرد حاضر هستند ۳۰۰ شهید در یک روز تحویل بگیرند وهیچ چیزی هم نباشد وبیشتر در صحنه حاضر میشوند خلاصه با تلاش برادر دست نیان و فرمانده گردان بچه ها حاضر شدند که در گردان حمزه ادغام شوند …

—————–

 * – کروشه هایی که در متن ملاحظه می شود توسط خود نویسنده اضافه شده است.
** – فرمانده رضوانی- معاون خسروی- نوری پرسنلی- علیپور تدارکات

۲ پاسخ به “بوی عطر گل ها می آید اگر . . .”

  1. نوشته شده توسط محمد رضا مظفری در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۳:۰۸ ق.ظ

    جای همین قسمت خالی بود که الحمد الله پر شد

    ای کاش کسانی که بر مسند قدرت منطقه و کشور هستند این خاطره را بخوانند و بدانند این مسندی که بر آن تکیه زده اند حاصل قطره قطره خون همین شهیدان است که نه برای حب جاه که برای استقلال وطن و ارزشها جنگیدند و جان دادند.

  2. نوشته شده توسط حسین زاده و جمعی از مداحان لامردی و مهری در تاریخ ۰۴ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۷:۳۴ ق.ظ

    سلام-اگه میشه یه زحمت بکشید دعای کمیل حاج روح الله جابرنژاد در حرم حضرت رقیه و دعای ندبه حاج رضا نبوی و آقای جابرنژاد و دعای توسل حاج مهدی منصوری و حاج روح الله جابرنژادرو برامون بگذارید.متشکرم.اگه باآقای جابرنژاد به عنوان الگوی مداحان شهرستانهای لامرد و مهرکه در حال حاضر یکی از مداحان کشوری است مصاحبه کنید ممنون میشیم