از میان بوی کاهگل و مهربانی…

مهر ۲۹ام, ۱۳۸۸ (دیده شده 755 بار)

کاه و گل
عجله داشتم، خیلی هم زیاد. از سر کوچه که رد شدم ، با منظره ی بالا مواجه شدم…. ثانیه هایی به خیره گی و زل زدن گذشت..دست به کمر بردم و اسلحه را از غلاف بیرون کشیدم (منظور همان گوشی سونی اریکسون k770 ام است وگرنه می دانید که به فتوای مجید: سکاو م ا زمین نادم! ) چند عکس شلیک کردم و دوباره خود- دست به یقگی شروع شد: چه چیز این منظره تو را گرفت؟ خاستم ربطش دهم به یک حس خاطره بازی(همان نوستالژی پیشتر) و سر وته قضیه را به هم بیاورم اما مگه این “خرخشه” تمامی داشت؟
خود را سپردم به امواج سین ها و جیم ها و ناچار ” جخیدم تو حوضین خاطرات ” :آن روز ها که من بچه تر از الانم بودم.. همین هوا ها که می شد بساط ” شل و دوشت و چکرک و مله و گیلله” به راه می افتاد… هر کی “بون”خونه اش مشکلی داشت ، چند تراکتور گل+ چند بنه کاه + وسایل ذکر شده در بالا + نون سرو و تخم مرغ والبته پیاز و پرگ به مقدار بیش از حد لازم+خویشان و اقوام.
همه ی این ها می شد ” کل شلی و شل بکش بالا و با گاری بریز همون جایی که اسا با مله نشون میده و ایکد بکش که یا جونت بالا بیا یا شـَََـَـــلا تمون وآوو! ” ما هم که تنها کاری که می دادن دستمون ” پرچل ترین ” کار ممکن بود : گیلله سرش وازن! هر چی شل بیذ اَ بالا می رخت ری سر ما که ششتنش با مقداری گریخ همراه بی! آرزوم ای بید که گت واوم بشینم جای او که بالا می کشه، هم کَلون بکشم هم آخر کار اَ همه تمیز تر بُوُم! اَ ای آرزو دو سومش فقط برآورده شد: هم گت واویدم هم یه وقتایی کلونی هم ….. بله! مُنتا که دیگه کل شلی نیس !”
همه ی چیز هایی که در بالا ذکر شد موجوده الا اینکه ” هر کی بون خونه اش مشکلی داشت..” حالا دیگه: به من چه که مشکل داره! دیگه بون خونه ی تو ، بون خونه ی مو نیست.. اگه زمستون بون چکه کرد می ریزه ری زن وبچه ی تو نه ری زن و بچه ی مو..دیگه نمیشه ده نفر آدم پیدا کرد که برای جلوگیری از مرگ تو یه تب کوچولو بکنن!من صدای گریه ی بچه ی تو رو نمی شنوم ، می فهمی؟ کر شدم، کور شدم حالیته؟ متمدن شدم ، دیگه دهاتی نیستم . یه زمانی دایی بابای ما ، میرحسنی می نشست، وقتی از ابوظبی بر می گشت یا بابای من با ژیان می رفت دیدار داییش یا اون با اون وانت تویوتاش می یومد کوردون، حالا که دایی دقیقن روبروی خونه بابام اینا نشسته، نه بابام خبر داره داییش کی ابوظبیه نه دایی خبر داره بابای من بهرگانه یا لامرد؟ بگذریم که حالا بابای من سمندLX سواره و دایی پرادو ! اگه اسم اینو گذاشتیم جریان معمولی تبدیل یک زنده گی روستایی به زنده گی شهری که خب پس سوالی باقی نمی مونه، ولی اگه اسم اینو گذاشتیم یک جریان نابود کننده که از خانواده های دور شروع میشه و به خانواده های نزدیک و نزدیک تر هم خاهد رسید، اگه شما هم می بینید اون روزی رو که نه عمو و دایی برامون مونده و نه خواهر و برادری و نه حتا بچه ای … اگه شما هم از اون تنهایی وحشت دارین باید……. باقی علی الباقی!

۱۴ پاسخ به “از میان بوی کاهگل و مهربانی…”

  1. نوشته شده توسط عقیل شبانی‌نژاد در تاریخ ۲۹ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۶:۴۵ ب.ظ

    وختی ا خالو می گویم دایی هیطو هم وایوو به کول خارجکیا تیک ایت ایزی خالو

  2. نوشته شده توسط غریبی در وطن در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۷ ب.ظ

    یه زمانی یه نفر یه ماشین داشت تو عزا و عروسی همه بدرد می خورد ولی حالا هر کس یه ماشین داره بدرد خودش هم نمی خوره حالا اگه تو یه شهر بزرگ هم باشی به خاطر ترافیک زیاد فقط خوشحالی که ماشین داری.
    اون زمان هزار سر بود و یک سودا و اون هم سودای همدیگه
    اما الان یک سر است و هزار سودا که یکیش هم به دیگران مربوط نیست مگر اینکه بخواهیم سرش کلاه بزاریم.

    من که بطور واضح این واقعیت رو حس کرده ام ولی فکر می کنم تو لامرد مقداری دیرتر از جاهای دیگه شروع شده است.

  3. نوشته شده توسط همشهری در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۲:۳۷ ب.ظ

    سلام آقای صفایی
    یکی از زیباترین پست های تراکمه رو الان از قلم شما خوندم.
    اون موقع ها ا مو که کاری نمیداذن غیر ای که تنگ آویی بذم ا دس اسا !یه دفعه هم میخواسم گیلیله بکشم ا بالا که تا رسیذ ا بالای بون، پیش ای که کسی بوتونه اش بیگیره، بندش ا تو دس ما در اومذ و گیلیله افتاذ ا تو کل شلی !! یه رش مرتبی با اجازه ات ا تمام کارگرا زذم ! :)
    هنی بو که بارون خورذه تو کله مِـن !

    خیر بیوینی !!

  4. نوشته شده توسط مهدی راستی در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۵:۰۷ ب.ظ

    بله جواد جان!
    نمیدونم این زندگی متمدانه چیست که هممون میگیم هم بو میده و هم حاضر نیستیم یا نمیتونیم ازش دل بکنیم. مثل همیشه عالی بود. قلمت مستدام !

  5. نوشته شده توسط محمود راستی در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۷:۱۴ ب.ظ

    جواد جان سلام …. قلمت حرف نداره مو که طرفداره پروپا قرصتم…
    ولی مهندس جان هنوز بعضی از منطقه های لامرد مثل قدیمای ما با هم صمیمی هستند خدا کنه اونا مثل ماها نشن باید اینم بدونیم گرفتاریهای این زمان خیلی بیشتر از اون موقع هاست مردم توی حل مشکلات خودشون هم موندن…

  6. نوشته شده توسط تک‌تیرانداز در تاریخ ۳۰ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۵۴ ب.ظ

    سلام خدمت دکتر مهدی راستی عزیز
    دفاع از پایان‌نامه دکتری‌تو تبریک میگم. به امید موفقیتهای بیشتر.
    گفتن فلانی دکترن. گفت: آمپولم بلذن بذنه؟ گفتند: نه. گفت: دکتری که آمپول زدن بلد نباشه بدرد نمی‌خوره!
    اگه می‌خوای در لامرد سربلند باشی و افتخار فامیل، یه دوره آموزش تزریقات هم در کنار دکترای مخابراتت لازم و واجبه!
    روز خوش

  7. نوشته شده توسط مجید وفادار در تاریخ ۰۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۹ ق.ظ

    جواد عزیز ،طوری نوشتی که بوی کارشل تا چن فرسخی اومذ،
    شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت
    لیک شعری نسرود
    نه که معشوقه نداشت
    نه که سرگشته نبود
    سالها بود دگر
    کوچه ی مهتاب ، خیابان شده بود………

    دکتر مهدی راستی عزیز
    موجب افتخار ماست
    اینم به بدهی هات اضافه میکنیم، مث اینکه قدم بهار ، خیلی خوب بوده
    پاینده و پیروز

  8. نوشته شده توسط بر باد رفته در تاریخ ۰۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۹ ق.ظ

    درود بر جواد. ما که طرف دار پرو پا قرص نوشته های شما شدیم. من یادم میاد تعداد کار شلی ها اونقد
    زیاد بود که دائم یکی پشت کَلون نشسته بود یکی پشت اِسکان چای و یکی هم تو دشتسوییی. یعنی ۳ نفر این ۳ تا موقعیت رو داشتند و فقط نفراتش چرخشی عوض میشد.

  9. نوشته شده توسط محمد کهن سال در تاریخ ۰۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۸:۴۱ ب.ظ

    ا همه ش خوشته میفمی چه بی؟ :بو شل !/ نوستالژی حس مشترکی برای حرف زدنه (از به قولا کوش تا شمال) اما یه جورایی خاطره نویسی دوران گذشته تو این سایت داره زیاد میشه و دل آزردگی میاره‎‏ ‏ ‎راسی سلام جواز مونم ممز

  10. نوشته شده توسط مهدي راستي در تاریخ ۰۱ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۱ ب.ظ

    از تبریک دوستان عزیز آقا مجید و آقای تک تیرانداز (که فعلا در حد همین اسم مجازی میشناسم) ممنون.
    تک تیرانداز جان، آمپول زدن هم چشم در برنامه هست که یه دوره برم. لازمه واقعا!

  11. نوشته شده توسط ایمان در تاریخ ۰۲ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۸:۱۸ ق.ظ

    سلام
    خدایی بوی کاهگل این مطلب تا چند کوچه اونورتر می آد خیلی ممنون
    ضمنا همونطور که بعضی از دوستان گفته بودند هنوز هم در بعضی نقاط شهرستان بویژه روستاها همیاری و همکاری و مهربانی به سبک قدیمی هست ولی تذکر شما برای همه مفیده.

  12. نوشته شده توسط محمد نيك منش در تاریخ ۰۲ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۳۰ ق.ظ

    سلام جوادی تو تابستون لامرد وقتی برق میره میدونی چه کسانی اول از همه داد و بیداد میکنن؟ اخ گرمه اخ مردیم از گرما. پس کی برق میاد؟ همون پدر بزرگا و مادر بزرگای ما که همیشه میگن شما نبودید اون زمانا ببینید ما چطور تو گرمای وحشتناک لامرد زندگی میکردیم. اووووووووووووووووووه چقدر هم لیچار بارمون میکنن اما ببین همین ادمای مهربون دردکشیده چطور زود طاقت از دست میدن. چقدر زود به زندگی متمدنانه عادت کردن. حساب ماها که جداست از وقتی که چیزایی فهمیدیم ی امکاناتی بوده. حداقل با اتوبوس عبدل حمزوی ۸ساعت میرفتیم شیراز نه ۳روز مثل باباهامون با مینی بوس. به نظرم کمتر میشه از این نسل اتوبوس سوار شده توقع داشت . زندگی متمدنانه هزار توی وحشتناکی هست که اگر واردش شدی کمتر میتونی راه خروجش پیدا کنی .

  13. نوشته شده توسط زرتشت صفری در تاریخ ۰۴ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۲:۴۸ ق.ظ

    سلام جواد جان. من عادت دارم مطالب شما رو همیشه بخونم چون به دل میشینه. پس به فرمان مجید سکاوت را زمین نهاده ای ! از کارشل نوشتی و این عکس رو که دیدم ناخوداگاه بوی کاه و گل به مشامم رسید.
    حالا که دیگه دوره ی کارشل گذشته باید اینجا فرصت رو غنیمت بشمارم و برای مغازه ی ایزوگامی بابام در بلوار شاهد تبلیغ کنم :) بقول جواد ما: با ایزوگام صفری از شر زحمات کارشل رها شوید :)
    (اینا هم گفتم برای خنده- جدی نگیرید)

  14. نوشته شده توسط جواد صفايي در تاریخ ۰۴ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۷:۴۲ ق.ظ

    دکتر مهدی عزیز ! از طریق این مدیوم هم تبریک می گویم..همکلاسی روزهای دور ..
    ما دور و تو نزدیک…
    نزدیک تر بیا
    تا ببوسمت!
    (یغما گلرویی)
    حداقل وظیفه ی این روزهایت “انگیزه دهی ” به برادران و خواهران همولایتی مان است، البته و صد البته نه با آن مکانیزمی که با هم آن سال ها پیاده می کردیم.. امید بتراو تا بهارت به بلادی پر امید پا بگذار… کسی که در این خزان از بهار بگوید یعنی ” در دلش نوری هست” بهار عمو رو ببوس!